مرگ و مرگ‏انديشى
سيد يحيى يثربى

 

جستاره

مرگ چيست؟

1- مرگ و مشكلات بيان ناپذيرش

2- وصف عرفى مرگ

3- مرگ از نگاه ديگر

بيم مرگ

علل ترس از مرگ

1- عشق به زندگى

2- دست نيافتن به آرزوها و اهداف

3- كيفيت مرگ

الف- ترس از چگونگى خود مرگ

ب- ترس از شرايط و موقعيت مرگ

4- حوادث پس از مرگ

5 . نگرانى از نقص و كمبود عمل.

7 . كثرت گناه

8 . بيم از مرگ بى‏فضيلت

9 . بيم از مرگ پيش از توبه

10 . ترس از مرگ در كفر و گمراهى

شوق مرگ

1- چرا شوق؟

2 . توصيف شوق مرگ

حقيقت زندگى از منظر مرگ

زندگى هم آغوش مرگ

نقش مرگ در زندگى متعالى انسان

1- انسان و آرزوها

2- نقش مرگ در رويكرد انسان به حيات معنوى

على و درس مرگ‏انديشى

رابطه مرگ‏انديشى و عشق به زندگى

1- زندگى زيباست

2- مرگ‏انديشى تنها عامل رهائى از ابتذال

3- مرگ پايان زندگى نيست

4- امكان مرگ‏انديشى

الف - تجربه شخصى

ب - هشدار انبياء و اولياء عليه السلام

ج - بصيرت باطن

مرگ، معنا و سامان زندگى

الف - زندگى زيباست ولى هدف نيست

ب - نقش مرگ در فهم زندگى

ج - مرگ‏انديشى عامل تعادل و سامان زندگى

 

--------------------------------------------------------------------------------


جستاره

واژه مرگ، مانند كلمه زندگى، هستى و پيدايش، مفهوم روشن و عامى دارد كه بر كسى پوشيده نيست . اما در آن سوى اين مفهوم همگانى و روشن، چيزى قرار دارد كه شايد هرگز براى كسى درست و دقيق معلوم نگردد و شناخته نشود . على عليه السلام در اسرار و رموز مرگ مى‏فرمايند:

«ايها الناس، كل امرى لاق ما يفر منه فى فراره؛ والاجل مساق النفس، والهرب منه موافاته . كم اطردت الايام ابحثها عن مكنون هذا الامر فابى الله الا اخفاءه . هيهات! علم محزون!» . [1]

«هر كه از مرگ بگريزد، در همين فرارش با مرگ روبرو خواهد شد! چرا كه اجل در كمين جان است و سرانجام گريزها، هم آغوشى با آن است! وه كه چه روزگارانى در پى گشودن راز مرگ بودم! اما خواست‏خدا اين بود كه اين اسرار همچنان فاش نشوند! هيهات! چه دانشى سر به مهر!».

اما در ميان اين پديده‏هاى ميرا و فانى، تنها انسان است كه از اين سرنوشت، يعنى مردن خبر دارد . همه جانداران مى‏ميرند، ستارگان و كهكشان‏ها فرو مى‏پاشند، اما نمى‏دانند كه مى‏ميرند و نمى‏فهمند كه خواهند مرد! جز انسان كه مى‏داند و مى‏فهمد كه خواهد مرد.

انسان هم از آغاز پيدايش مرگ آگاه، نيست . بلكه به‏تدريج‏با مفهوم مرگ آشنا مى‏شود.

موجوداتى كه مرگ ندارند و نيز موجوداتى كه از مرگ خود آگاه نيستند، از مرگ دلهره نداشته نگران هم نيستند . اما انسان با آگاه شدن از مرگ، مخصوصا با آگاه شدن از مرگ خود، دچار اضطراب و نگرانى شده، چندين پرسش اساسى درباره مرگ، بر ذهن و انديشه او سنگينى مى‏كنند:

- مرگ يعنى چه؟

- چرا بايد مرد؟

- چگونه مى‏ميريم؟

- بعد از مرگ چه مى‏شود؟

- چه كسى يا كسانى از راز مرگ آگاهند؟

- مى‏توان مرگ را چاره‏جويى كرد؟

- آيا روحى داريم كه با مرگ نابود نشود؟

- سرگذشت اين روح - اگر باشد - پيش از پيوستن به جسم چه بوده است؟

- سرنوشت اين روح، پس از مرگ جسم، چه خواهد بود؟

- و ده‏ها پرسش ديگر.

و بشر از همان آغاز براى به دست آوردن پاسخ اين پرسش‏ها، تلاش كرده است . اگر چه پيامبران، فلاسفه و انديشمندان، اوليا و عرفا و حتى افسانه‏بافان و اسطوره پردازان، هر يك به نوعى به اين پرسش‏ها پاسخ داده‏اند؛ اما مرگ براى انسان همچنان يك معما و راز ناگشوده است.

اينك در اين مقاله برآنيم تا اين راز را با مولاى متقيان، امير مؤمنان على بن ابيطالب در ميان نهاده، در حد فهم و توان خويش، از اشارات آن بزرگ مرد مرگ‏انديش، براى حل اين معما بهره گيريم.

 

مرگ چيست؟

اگر بشود چيزى را با ضدش معرفى كرد بايد گفت كه: مرگ پايان زندگى دنيوى است . چنانكه على عليه السلام مى‏فرمايند: «الموت غايته». [2] و «بالموت تختم الدنيا». [3]

اين تعريف در عين سادگى، واقعى‏ترين تعريف مرگ است . به هر حال اين زندگى، يعنى زندگى دنيوى با مرگ به پايان مى‏رسد . مرگ به همه مسئوليت‏ها، تلاش‏ها، آرزوها و هدف‏هاى دنيوى انسان پايان مى‏بخشد . اما از اين تعريف چيزى كه مى‏فهميم آن است كه مرگ زندگى را به پايان مى‏رساند؛ ولى درباره خود مرگ و دنيايى كه با مرگ آغاز مى‏گردد چيزى به دست نمى‏آيد . اكنون به ذكر نكاتى درباره مرگ مى‏پردازيم:

 

1- مرگ و مشكلات بيان ناپذيرش

امام على عليه السلام مى‏فرمايند:

«وان للموت لغمرات، هى افظع من ان تستغرق بصفة اوتعتدل على عقول اهل الدنيا». [4]

مشكلات مرگ چنان پيچيده و دردناكند كه به وصف در نمى‏آيند و با قوانين خرد مردم اين دنيا، سنجيده نمى‏شوند . و نيز مى‏فرمايد:

«فغير موصوف ما نزل بهم». [5]

حالات و عوارضى كه در دم مرگ پديد مى‏آيند، قابل توصيف و بيان نيستند . در فلسفه اين بيان ناپذيرى، چند تبيين را مى‏توان مطرح كرد:

اولا: مرگ يك تجربه شخصى است كه شخص با اين تجربه ارتباطش را با ديگران از دست مى‏دهد . بنابراين نمى‏تواند تجربه‏اش را با ديگران در ميان بگذارد . ما كسى را پس از مرگش نمى‏بينيم تا از تجربه مرگش، خبرى بگيريم.

ثانيا: پديده مرگ، چنان پيچيده و پر راز و رمز است كه اگر مردگان هم به اين دنيا باز گردند و بخواهند، جريان مرگ را توصيف كنند، نخواهند توانست:

«فلو كانوا ينطقون بها لعيوا بصفة ما شاهدوا واوما عاينوا». [6]

ثالثا: جهان باطن، به دليل بطون نهادى خود، بر اهل ظاهر قابل شناخت نيست . يعنى جهان محسوس و دنيا، با جهان غيب و آخرت، از جنس هم نيستند و لذا تا در دنياييم، از آخرت بى‏خبريم.

رابعا: اگر قرار است كه انسان گرفتار امتحان و ابتلا و فتنه شده، براساس تشخيص و انتخاب خود، مورد آزمايش قرار گيرد، حتما بايد، نوعى ابهام و پيچيدگى در كار باشد؛ وگرنه، همه انسان‏ها يكسان عمل خواهند كرد و ابتلا و امتحانى در ميان نخواهد بود . مثلا اگر چنين بود كه هر روز خداوند به نوعى براى مردم ظاهر مى‏شد و همه مردم آشكارا قيامت و زندگى ارواح و نتايج اعمال را مى‏ديدند؛ طبعا همه يكسان عمل مى‏كردند . چنانكه در حيات دنيوى غالبا آن جا كه هدف‏ها روشن و نتيجه كار معلوم است، مردم دچار اختلاف نمى‏گردند.

بارى، به هر دليل، مرگ در هاله‏اى از راز و رمز قرار دارد:

«كس نمى‏داند كه مرگ چگونه وارد خانه مى‏شود؟ چه سان جان كسى را مى‏ستاند؟ ، چگونه بر جنين در شكم مادر دست مى‏يابد؟ او به سراغ جان جنين مى‏رود؟ يا جان جنين، به اذن پروردگارش، خواست مرگ را گردن مى‏نهد؟ يا آن كه مرگ از همان آغاز، در لايه لايه درون مادر جاى دارد؟». [7]

 


2- وصف عرفى مرگ

گاهى على عليه السلام به وصف عرفى مرگ مى‏پردازد و آن را برابر فهم توده مردم توصيف مى‏كند . منظور من از توصيف عرفى، همين است كه مرگ را پايان زندگى، پايان بخش آمال و آرزوها، و عامل نابودى لذات و كامجوئى‏ها بدانيم. [8] اينك نمونه‏هائى از وصف عرفى مرگ كه بر زبان مولاى متقيان على عليه السلام جارى شده است:

«شادابى زندگى را افسردگى پيرى در پيش است . دوران عافيت‏به بيمارى و درد پايان مى‏پذيرد و سرانجام زندگى جز مرگ نيست . مرگى كه دست انسان را از دنيا كوتاه كرده، راه آخرت را پيش پاى وى خواهد نهاد . با تن لرزه‏ها، دردهاى جانكاه، اندوه گلوگير و نگاه فرياد خواه، كه از ياران و خويشاوندان و همسران كمك مى‏خواهد، اما كارى از دست كسى بر نمى‏آيد، و گريه هم سودى ندارد . از افتادن در تنگناى گور و تنها و بى‏كس در گورستان ماندن چاره‏اى نيست . آن گاه كرم‏ها، تكه پاره تن او را برده و پوسيدگى، طراوت تن را لگد كوب كرده، و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشى مى‏سپارد . تن‏هاى نازنين مى‏گندند و استخوان‏هاى محكم پوسيده مى‏شوند، روح در زير سنگينى اعمال مى‏ماند، و چيزى را كه از غيب شنيده بود با چشم يقين مى‏بيند . اما چه سود؟ ! كه ديگر بر كارهاى نيك چيزى نمى‏توان افزود و از لغزش‏ها چيزى نمى‏توان كاست». [9]

در وصف عرفى مرگ، اين بيان مولاى متقيان، در اوج زيبائى است كه مى‏فرمايند:

«ان الموت لزائر غير محبوب و واتر غير مطلوب وقرن غير مغلوب». [10]

«مرگ مهمانى است ناخوشايند! كه ناخواسته از يار و ديارمان جدا مى‏كند . حريفى كه كسى هماوردش نيست .»

 

3- مرگ از نگاه ديگر

آنچه گذشت، وصف عرفى مرگ بود . وصفى در حد فهم عموم و براى عامه مردم . اما وصف مرگ به همين جا ختم نمى‏شود . مرگ تنها گذرگاه جهان غيب است . پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم، زندگى دنيا را خواب و مرگ را بيدارى ناميده است . يعنى مرگ دريچه‏اى است‏براى خروج از عالم خيال و ورود به جهان حقيقت و واقعيت.

على عليه السلام هم مى‏فرمايند:

«ولو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم وسمعتم واطعتم ولكن محجوب عنكم ما قد عاينوا و قريب ما يطرح الحجاب». [11]

مرگ، ما را با دنياى تازه‏اى روبرو مى‏كند كه همه عوالم آن براى ما شگفت‏انگيز ورود به اين دنياى جديد، تنها با برافتادن پرده‏اى امكان مى‏يابد كه به دست مرگ فرو افتد . و نيز مى‏فرمايد:

«اى مردم اين حقيقت را از خاتم پيامبران بشنويد كه: هر كه مى‏ميرد در حقيقت نمرده است، و اگر در ظاهر پوسيده مى‏شود در باطن چيزى از ما پوسيده نمى‏شود بلكه پايدار مى‏ماند». [12]

مرگ از همان آغاز حضورش ارزش‏ها را وارونه مى‏كند . ما در اين دنيا، خلق را مى‏بينيم و حق را نمى‏بينيم؛ با مجاز آشنائيم و از حقيقت‏بيگانه . و لذا ارزش‏ها و ارزش گذارى‏هاى ما براساس معيارهاى حيات مادى و دانش محدود دنيوى است . با حضور مرگ، عالم غيب نمايان گشته، معيارها و بينشهاى ديگرى اساس ارزش‏ها و ارزيابى‏هاى ما قرار مى‏گيرند . و لذا، انسان دست پشيمانى مى‏گزد و از دلبستگى‏هاى خود دست مى‏شويد و آرزو مى‏كند كه اى كاش او به دنبال اين دنيا نمى‏رفت:

«فهو يعض يده ندامة على ما اصحر له عند الموت من امره، و يزهد فيما كان يرغب فيه ايام عمره، و يتمنى ان الذى كان يغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه». [13]

فلاسفه بزرگ اسلام همچون ابن سينا و سهروردى، تعلق روح را به جسم، مانع توجه او به كمال و نقص روحى خود دانسته، و همين عامل را دليل غفلت او از لذات روحانى و رنج‏هاى عقلانى مى‏دانند . ابن سينا مى‏گويد:

«كمال نفس ناطقه در آن است كه از لحاظ وسعت و عمق معرفت، تبديل به جهان معقولى گردد كه دقيقا موازى و مطابق با جهان عينى باشد و به حسن مطلق و خير و جمال مطلق دست‏يابد . روح انسان اگر به چنين معرفتى دست‏يابد از بهجت و لذت وصف ناپذيرى بهره‏مند مى‏شود كه مقايسه آن با لذايذ حسى، زشت و مسخره خواهد بود . اما اين روح مادامى كه گرفتار حجاب تن و اسير جاذبه‏هاى حيات حيوانى است از اين گونه لذت و بهجت‏باخبر نخواهد شد، چنان كه اگر به اين كمال هم دست نيابد مادامى كه در حجاب تن است احساس رنج نخواهد كرد تا زمانى كه مرگ فرا رسد . با فرا رسيدن مرگ حجاب تن كنار رفته، موانع ادراك زايل مى‏گردد . در نتيجه روح انسان به كمال يا نقصان خود پى برده، غرق در لذت شده يا گرفتار رنج و عذاب خواهد شد، لذت و رنجى كه هرگز با لذايذ و دردهاى جهان مادى قابل مقايسه نيستند». [14]

 


بيم مرگ

ترس از مرگ، كاملا طبيعى است . چنان كه عشق و دلبستگى به زندگى كاملا طبيعى است . از هر چه بترسيم به خاطر آن است كه به كمالات زندگى زيان دارد و يا اصل حيات و زندگى ما را تهديد مى‏كند . ما از شكست‏ها، بدبختى‏ها، فقر، جهل و بيمارى‏ها بيمناكيم براى اين كه با وجود نواقص و كاستى در زندگى و وسايل و اندام‏هاى خود، حالت طبيعى زندگى را از دست مى‏دهيم . يعنى اگر چه اصل زندگى را داريم اما بيمارى، شكست و ضعف و نقص، فعاليت‏حياتى را با مشكل روبرو ساخته، ما را از بهره‏مندى كامل از ثمرات و لذايذ زندگى محروم مى‏سازد.

اما اين كاستى‏ها و بيمارى‏ها وقتى مخوف و خطرناك جلوه مى‏كنند كه ما را در معرض مرگ قرار بدهند! براى انسان بيمارى، بهتر از مرگ است . براى اين كه بيمارى اصل حيات را قطع نمى‏كند و تا ريشه در آب باشد اميد ثمرى هست . اما اگر به مرگ بيانجامد چون ريشه زندگى را قطع مى‏كند خطرناك‏تر و ترسناك‏تر مى‏گردد . ترس از مرگ علل و جهات مختلفى دارد كه ما با ملاحظه گنجايش مقاله به مواردى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم:

 

علل ترس از مرگ


1- عشق به زندگى

على عليه السلام مى‏فرمايد:

«و اعلموا انه ليس من شى‏ء الا و يكاد صاحبه يشبع منه و يمله الا الحياة فانه لا يجد فى الموت راحة؛ [15] توجه كنيد كه انسان سرانجام همه لذت‏هاى دنيا سير مى‏شود، جز لذت زندگى؛ براى اين كه هيچ كس در مرگ آسايش نمى‏بيند».

چنان كه گفتيم حتى عرفا و اولياى الهى اين نكته را قبول دارند كه نظام ادراكى يعنى هوش و حواس ما بر محور حيات دنيوى تنظيم شده‏اند، بنابراين تا از هوش و حواس بهره منديم، حيات دنيوى و لذايذ آن ارج و منزلت‏خود را از دست نمى‏دهد . يك انسان متعادل زندگى را دوست مى‏دارد، جهان و زيبائى‏هاى آن را دوست مى‏دارد و آرزو مى‏كند كه بتواند براى هميشه زنده بماند.

انسان در دشوارترين شرايط هم دل از زندگى برنمى‏كند و معذور هم هست‏براى اين كه عشق به زندگى يك عشق غريزى و نهادى است.

انسان زندگى را حتى در شرايط تلخ و ناگوار هم بر مرگ و تلخى‏هاى آن ترجيح مى‏دهد . صائب تبريزى مى‏گويد:

زهرى است زهر مرگ كه شيرين نمى‏شود هر چند تلخ مى‏گذرد روزگار عمر

 

2- دست نيافتن به آرزوها و اهداف

امام على عليه السلام مرگ را عامل دست‏نيافتن آدمى به آرزوها و اهداف خويش مى‏داند و مى‏فرمايد:

«فان الموت . . . مباعد طياتكم؛ [16] مرگ ميان شما و هدفهايتان فاصله مى‏شود .»

بنابر تحقيقات آمارى برخى از محققان غرب، بسيارى از افراد مورد سؤال، دليل خود را براى گريز از مرگ، در اين نكته دانسته‏اند كه مرگ مانع تحقق هدف‏ها است. [17] براى عده‏اى شماره سال‏هاى عمر مهم نيست، بلكه اين مهم است كه انسان به كدام هدف دست‏يافته است؟ به دانشمندى گفتند: تا كى مى‏خواهى زنده بمانى؟ گفت: آن قدر كه بتوانم نوشتن اين دو كتاب را كه در دست دارم به پايان برسانم. [18]

به هر حال هر گونه آرزويى ممكن است‏با حلول مرگ، بر باد رود و لذا انسانى كه به سرنوشت و مرگ بينديشد، دل به فريب آرزوها نمى‏سپارد، چنانكه امام على عليه السلام مى‏فرمايند:

«لو راى العبد الاجل و مصيره، لابغض الامل و غروره؛ [19] اگر انسان اجل و عواقب آن را مى‏ديد، با آرزو و فريب آرزوها دشمنى مى‏ورزيد .»

 

3- كيفيت مرگ

يكى ديگر از عوامل ترس از مرگ، نگرانى و ترس از چگونگى مرگ است . اين چگونگى گاهى به خود مرگ مربوط است و گاهى به شرايط و موقعيت مرگ.


الف- ترس از چگونگى خود مرگ
چنان كه گذشت، هيچ انسانى، مرگ را نيازموده است . بنابراين طبيعى است كه انسان نگران چگونگى مرگ و جان دادن باشد.

چون نمى‏داند كه جان دادن چيست و جدائى جان از جسم چگونه است، مرگ با همه هيبت و سطوتش مى‏آيد و ما چيزى از آن نمى‏دانيم جز آن كه:

«ميهمانى است ناخوانده و ناخوشايند! هماوردى شكست ناپذير كه مى‏كشد و قصاص نمى‏شود! دامش را همه جا گسترده، با لشكر درد و رنج محاصره مان كرده، از هر سو هدف تير و نيزه مان قرار مى‏دهد . كابوس مرگ، با قدرت تمام، به حريم هستى انسان تجاوز كرده . بى آن كه ضربتش خطا كند در هاله‏اى از ابهام و تيرگى و با لشكرى از بيمارى‏ها و دردهاى جانكاه، و با انبوهى از مشكلات سايه سنگين خود را گسترده، طعم تلخش را مى‏چشاند». [20]

 

ب- ترس از شرايط و موقعيت مرگ
انسان گاهى علاوه بر خود مرگ، از شرايط خاص مرگ نيز نگران مى‏شود، مانند مرگ تصادفى و نابهنگام، مرگ با بى‏ايمانى، مرگ در بستر نه در ميدان جهاد، مرگ پس از بيمارى طولانى، كشته شدن به دست ديگران، مرگ در غربت و تنهايى و امثال اين‏ها.

امام على عليه السلام نگران مرگ در بستر استراحت و در مخالفت امر خداست و از اين رو مى‏گويد:

«ان اكرم الموت القتل . والذى نفس ابن ابيطالب بيده، لالف ضربة بالسيف اهون على من ميتة على الفراش فى غير طاعة الله؛ [21] همانا گرامى‏ترين مرگها كشته شدن در راه خداست . بدان كس كه جان پسر ابوطالب در دست اوست، هزار مرتبه ضربت‏شمشير خوردن بر من آسانتر است، تا در بستر مردن نه در طاعت خد».

 

4- حوادث پس از مرگ

يكى ديگر از عوامل نگرانى و ترس و اضطراب مردم نسبت‏به مرگ، نگرانى از حوادث پس از مرگ است . قسمتى از اين حوادث مربوط، به اين دنياست از قبيل: بى‏سرپرست ماندن كودكان، ازدواج همسران، تقسيم و تصرف اموال، كاميابى دشمنان، فروپاشى تن و . . . و قسمتى مربوط به آن دنياست از قبيل: عذاب قبر و مشكلات حساب و كتاب اخروى.

ابن‏سينا عوامل و اسباب ترس از مرگ را از ديدگاه اشخاص مختلف به شرح زير مطرح مى‏كند:

الف: عده‏اى از مجهول و مرموز بودن مرگ مى‏ترسند.

ب: گروهى از معلوم نبودن سرنوشت انسان پس از متلاشى شدن بدن بيمناكند.

ج: و بعضى‏ها از نابودى مطلق جسم و روح مى‏ترسند.

د: و برخى از درد و رنج جان دادن نگرانند.

ه: و جمعى از عذاب بعد از مرگ مى‏ترسند.

و: و گروهى از جدايى از مال و جاه و لذايذ و خوشى‏هاى زندگى بيمناكند. [22]

 

5 . نگرانى از نقص و كمبود عمل.

انسان‏هاى با ايمان در هر شرايطى كه باشند اعمال خود را ناچيز ديده و از اين بابت نگرانند . على عليه السلام مى‏فرمايد: «ينبغى للعاقل ان يعمل للمعاد و يستكثر من الزاد قبل زهوق نفسه و حلول رمسه». [23]

همين افزودن بر زاد و توشه هميشه مورد تاكيد انبيا و اوليا بوده است و توشه را هر چه زيادتر هم باشد نسبت‏به طولانى بودن راه ناچيز شمرده‏اند.

على عليه السلام مى‏فرمايند:

«آگاه باش كه راهى سخت و دراز در پيش دارى كه توفيق شما در پيمودن اين راه در گرو آن است كه به شايستگى بكوشى و تا مى‏توانى توشه برگيرى و بار گناه خود را سبك گردانى كه سنگينى آن در اين راه دشوار، رنج آور است . پيشاپيش تا مى‏توانى به آن سراى توشه بفرست . مستمندان را يارى رسان تا بدين وسيله توشه‏اى بر دوش آنان بگذارى كه روز قيامت‏به تو باز گردانند تا مى‏توانى انفاق كن و برگ عيشى به گور خويش بفرست . اگر از تو وام خواهند غنيمت‏بشمار كه اگر به وامى دست كسى را بگيرى در روزهاى سخت آن دنيا، دست تو را بگيرند . بدان كه در پيش روى تو گردنه‏هاى صعب العبور وجود دارد كه تا مى‏توانى بايد سبك بار بوده و توشه راه داشته باشى». [24]

 


7 . كثرت گناه

يكى ديگر از عوامل نگرانى مؤمنان از مرگ زيادى گناهان است . حضرت على عليه السلام مى‏فرمايند:

«چنان مباش كه به خاطر گناهان زياد خود مرگ را ناخوش دارى». [25]

بنابراين اگر گناهكار نباشى بايد همانند مولا از مرگ باك نداشته باشى كه تو به سوى آن بروى يا او به سوى تو گام بردارد. [26]

 


8 . بيم از مرگ بى‏فضيلت

اگر چه همه اقسام مرگ، مرگ اند؛ اما به لحاظ فضيلت مرگ با مرگ ديگر تفاوتى دارد از زمين تا آسمان . على عليه السلام، آرزومند شهادت بود و مرگ در بستر را دوست نمى‏داشت . او در اين باره مى‏گويد:

«مرگ چنان با سرعت و جديت در تعقيب ماست كه چه ايستادگى كنيم و چه بگريزيم، بر ما دست‏خواهد يافت . با ارج‏ترين مرگ‏ها نزد من، كشته شدن با شمشير (شهادت) است . سوگند به خداوندى كه جان فرزند ابوطالب در دست اوست، اگر هزار شمشير بر سرم بخورد، برايم آسان‏تر از آن است كه در بستر بميرم و نه در راه فرمان خدا». [27]

البته براى مردم عادى، مرگ در وطن مالوف، خانه شخصى، در بستر و ميان فرزندان و خويشاوندان مطلوب است؛ اما مرگ در ميدان و شهادت در راه خدا چيز ديگرى است.

 

9 . بيم از مرگ پيش از توبه

امام على عليه السلام مى‏فرمايند:

«مسوف نفسه بالتوبة من هجوم الاجل على اعظم الخطر» . [28]

از آنجا كه انسان مدام در معرض خطا و گناه است، خداى مهربان براساس همين طبيعت غير معصوم انسان، براى جبران وى، هميشه توبه و عذر او را پذيرفته، بر گناهانش قلم عفو مى‏كشد.

على عليه السلام مى‏فرمايد:

«حاصل توبه، جبران گستاخى‏هاى نفس است». [29]

اما انسان به اقتضاى هوا و هوس، از اين فرصت هم، غالبا بد بهره‏بردارى مى‏كند . بدين سان كه او باز بودن در توبه را دست‏آويز ادامه اعمال خلاف خود قرار داده، به اميد توبه، در ارتكاب گناه گستاخ و بى پروا مى‏گردد . اما در عمل، گناه نقد شده و توبه نسيه مى‏گردد . على عليه السلام در اين باره مى‏فرمايند:

«اگر پاى لذت و شهوتى در ميان باشد، به گناه شتافته و در توبه درنگ مى‏ورزند». [30]

چنين انسانهايى غالبا هم قصد توبه دارند، اما به پيروى از هوس آن را به تاخير مى‏اندازند . گاه به توبه موفق مى‏شوند و گاهى هم به وسيله مرگ غافلگير شده، پيش از آن كه توفيق توبه و جبران نواقص خود را داشته باشند، از دنيا مى‏روند.

در اينجا نكته حساسى هست كه نبايد از آن غفلت كرد و آن اينكه مرگ نقطه پايان خطوط دفتر شخصيت انسان است . على عليه السلام پس از بحثى در اقسام ايمان و تقسيم ايمان بر دو قسم پايدار و ناپايدار، مى‏فرمايد كه:

«اگر از كسى بدتان آمد و خواستيد كه او را از دايره دلبستگى‏هاى ايمانى خود بيرون كنيد، تا فرا رسيدن مرگش درنگ كنيد! و چون بر حالتى كه بود بميرد ديگر وقت آن است كه بيزارى جوئيد». [31]

 


10 . ترس از مرگ در كفر و گمراهى

خداوند متعال در قرآن مى‏فرمايد:

«اتقو الله حق تقاته ولاتموتن الا وانتم مسلمون .» آل عمران/103

على عليه السلام در خطبه‏اى پس از بحث ظريف و دقيقى درباره توحيد و تقوا و پس از يك ارزيابى مفصل از دنيا و آخرت، سرانجام سخنش را با اين آيه پايان مى‏بخشد كه:

«از خدا چنانكه شايسته است، پروا كنيد و بكوشيد كه جز بر مسلمانى نميريد». [32]

بدون ترديد از همه بدتر مرگ در حال كفر و گمراهى است . على عليه السلام با بيانى لبريز از احساس درد از مردمى كه به چنين سرنوشتى گرفتارند مى‏نالد.

او درباره مردم دوران جاهليت مى‏گويد كه:

«هيچ حريمى را حرمت نمى‏نهادند فرزانگان را در ميانشان ارج و منزلتى نبود . به دور از نظام دينى زندگى كرده و در حال كفر جان مى‏سپردند». [33]

 


شوق مرگ

امام على عليه السلام مى‏فرمايند:

«و الله لابن ابيطالب انس بالموت من الطفل بثدى امه؛ [34] به خدا سوگند، پسر ابوطالب از مرگ بى‏پژمان است. بيش از آنچه كودك پستان مادر را خواهان است».

 

1- چرا شوق؟
حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم

چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس كه در سراچه تركيب تخته بند تنم

[35]


اگر مرگ محمل انتقال از دنياى متغير و فانى به جهان ثابت و باقى است، پس چرا بى‏صبرانه در انتظارش نباشيم.

ما اين دنيا را وقتى دوست مى‏داشتيم كه از دنياى برتر و بهترى خبر نداشتيم . اكنون مى‏دانيم كه:

«اين دنيا برقش بى‏فروغ و اساسش بر دروغ است . و اموالش در معرض غارت و تاراج است . چونان عشوه گر هرزه‏اى است كه به كس وفا نمى‏كند و همچون مركب سركش از كسى فرمان نمى‏برد . دروغگويى خيانتكار، ناسپاسى حق نشناس و دشمنى حيله گر است . حالاتش ناپايدار، عزتش ذلت، جدش بازى و سرافرازيش سرافكندگى است . سراى جنگ و غارت، تبهكارى و نابودى و ناخوشى و ناآرامى است . وصله‏هايش به هجران پيوسته، راه‏هايش حيرت زا، پناهگاه‏هايش ناپيدا و سرانجام اميدهايش نوميدى است». [36]

اما در آن سوى اين جهان، جهانى است، ازلى و ابدى، كه اگر انسان با آگاهى و آمادگى وارد آن جهان شود، به‏قول حضرت:

«آنجا را اسراى پايدار و محل امن و آسايش خواهد يافت . جايگاه پاكان و نيكان و اولياى برگزيده‏اى كه قرآن كريم آنجا را ستوده و ساكنان آن را برگزيده و بزرگ داشته و انسان را به آنجا فرا خوانده و راهنمايى كرده است». [37]

على عليه السلام در وصف بهشت مى‏گويد:

«اگر خيالى از بهشت را چنانكه وصف شده تصور كنى از هر چه در دنياست دلسرد مى‏شوى اگر چه همه زيبا و پر جاذبه باشند و بر سر آرزوها و اميال نفسانى خود نسبت‏به لذت‏ها و مناظر زيباى جهان پا مى‏گذارى . اگر درباره درختان بهشتى انديشه كنى كه چگونه شاخه‏هاى آن‏ها با وزش نسيم مى‏رقصند و ريشه‏هاشان در توده‏هاى مشك پنهانند بر كنار رودهاى زلال و خوشه‏هايى از گوهرهاى آبدار و ميوه‏هاى گوناگونى كه از هر طرف جلوه مى‏كنند غرق حيرت مى‏شوى . شاخه‏هاى پر ميوه بدون زحمت در دسترس تو قرار مى‏گيرند تا هر چه خواهى بر چينى . مهمانداران بهشت و خدمتگزاران آن لحظه‏اى از آن كاخ‏ها و ساكنانشان غفلت نكرده و مدام با طعامهاى لذيذ و شراب‏هاى گوارا پذيرايى مى‏كنند . ساكنان آن ديار مورد تكريم خداوند بوده از هر گونه، دگرگونى و انتقال در امانند . اگر تو دل را به آن مناظر زيبا متوجه كنى از دل و جان در اشتياق آن سامان خواهى بود . و چون مرگ و قبر در و دروازه آن ديارند، آرزو خواهى كرد كه از همين جا تو را بردارند و به گور سپارند». [38]

در اينجا نكته‏اى را يادآور مى‏شوم كه مرگ براى افراد غير مؤمن نيز بايد ارزش خود را داشته باشد . ارزش مرگ براى افراد غير مؤمن و براى كسانى كه بقاى روح و دنياى پس از مرگ را قبول ندارند از چند جهت مى‏تواند مورد توجه قرار گيرد:

«يكى اين كه همين مرگ، آنان را از ادامه زندگى حيوانى و افزودن بر گناه و تبهكارى خويش باز مى‏دارد . خداوند كريم مى‏فرمايد: «كافران چنين نپندارند كه فرصت زندگى به سود آنان است، نه! بلكه ما به آنان فرصت مى‏دهيم تا بر بار گناه خود بيفزايند و به عذاب سخت و سنگينى گرفتار آيند .» آل عمران/178

على عليه السلام مى‏فرمايد:

«ان فى الموت لراحة لمن كان عبد شهوته واسير اهويته، لانه كلما طالت‏حياته كثرت سيئاته و عظمت على نفسه جناياته». [39]

 


2 . توصيف شوق مرگ

امام على عليه السلام مى‏فرمايد:

«و ان احب ما انا لاق الى الموت؛ [40] محبوب‏ترين چيزى كه در انتظارش هستم مرگ است .»

يكى پرسيد از سقراط كز مردن چه خواندستى بگفت اى بى‏خبر مرگ از چه نامى زندگانى را

اگر زين خاكدان پست روزى بر پرى بينى كه گردون‏ها و گيتى‏هاست ملك آن جهانى را

[41] اگر مرگ را چنان دريابيم كه على عليه السلام دريافته بود؛ بايد در عين نگرانى از كم‏توشه‏گى و در عين تلاش براى تدارك ذخيره آخرت، بى‏صبرانه در انتظار مرگ مطلوبى باشيم كه ما را از تنگناى جهان خاكى به بيكران ساحت غيب انتقال دهد . على عليه السلام مى‏فرمايد:

«به پيشواز مرگ بشتابيد! مرگى كه اگر فرار بكنيد شما را در مى‏يابد، و گر بر جاى خودمانيد باز هم به سراغتان مى‏آيد . و اگر فراموشش كنيد، او شما را از ياد نمى‏برد». [42]

بنابراين دلبستگى انسان به زندگى دنيوى، براساس ميزان مرگ‏انديشى وى تنظيم مى‏گردد . اگر دنيا زده بود كه به مرگ نمى‏انديشد . بى‏ترديد روياروى چنين كسى با مرگ بسيار نامطلوب خواهد بود . براى اين كه چنين شخصى براى حيات اخروى آمادگى نداشته و ذخيره لازم را نيندوخته است . على عليه السلام در نامه‏اى به حارث همدانى مى‏فرمايند:

«سخت‏بپرهيز از اين كه وقتى مرگ به سراغ تو آيد كه در جستجوى دنيا از خدا گريخته باشى». [43]

چنانكه شوق مرگ، از محبت دنيا در دل انسان مى‏كاهد:

«هر كه مرگ را در برابر خود مجسم كند، به امور دنيوى زياد توجه نمى‏كند». [44]

اشتياق انسان به مرگ يك حالت‏بسيار شگفت‏انگيز و اعجاز گونه است‏براى اين كه هر انسانى چنان كه گذشت‏به زندگى علاقمند است و اگر كسى سوداى مرگ در سر بپروراند حتما به مقامى رسيده كه ديگران نرسيده‏اند و چيزهايى دريافته كه ديگران در نيافته‏اند . در قرآن كريم آرزوى مرگ نشان عشق انسان به خدا است.

خداى سبحان در خطابى به قوم يهود مى‏فرمايد:

«بگو اى يهوديان اگر از ميان مردم تنها خود را دوستان خدا مى‏دانيد، پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى‏گوئيد .» جمعه/6

على عليه السلام به حارث همدانى مى‏فرمايند: «مرگ را جز با شرايط مطمئن آرزو مكن [45] و خود در موردى چنين مى‏فرمايند:

«من با بصيرتى از درون و يقينى كه خدايم بخشيده است در گمراهى آنان و راه راستى كه برگزيده‏ام آگاهم . مشتاق ديدار پروردگار و اميدوار پاداش نيك او هستم». [46]

انسان وقتى واقعا مشتاق مرگ مى‏گردد كه به‏يقين دريابد كه او گر چه در اين جهان خاكى پديد آمده است؛ اما از اين جهان نبوده و به جهان ديگرى تعلق دارد . و چنين كسى در حقيقت‏به قول مولا على عليه السلام:

«پيش از آن كه بدن از اين جهان خاكى جدا شده باشد، به جان و دل از اين خاكدان پرواز كرده است». [47]

 

حقيقت زندگى از منظر مرگ

در اين قسمت، مرگ را با نگاه آسمانى و عميق مولا على عليه السلام مى‏نگريم . نگاهى كه حقيقت را ناب و روشن مى‏بيند.

 

زندگى هم آغوش مرگ

على عليه السلام، مرگ را از زندگى جدا نمى‏داند . آن كه مرگ را نشناسد. [48]

حيات دنيوى و هستى زمانى - مكانى اين جهان خاكى، نهاد و درونمايه‏اش دو چيز است و بس: آمدن و رفتن، هستى و نيستى، كون و فساد، تجدد و تصرم . اين نكته را فرزانگان تاريخ هميشه مورد تاكيد قرار داده‏اند . هراكليتوس در قرن پيش از ميلاد مى‏گفت: در يك رودخانه بيش از يك بار نمى‏توان وارد شد. [49]

اين حقيقت را اهل كلام با تعبير تجدد امثال و عرفاى اسلام براساس عدم امكان تكرار در تجلى الهى، و صدر المتالهين براساس حركت جوهرى مطرح كرده‏اند . بنابراين مرگ نيز همانند زندگى، براى اين جهان خاكى به منزله عنصر تركيبى و درون مايه است.

على عليه السلام در جاى جاى نهج‏البلاغه ما را به اين حقيقت آشكار توجه مى‏دهد كه نمونه‏اى از آن‏ها را در اينجا مى‏آوريم:

«و احذركم الدنيا فانها منزل قلعة، و ليست‏بدار نجعة . قد تزينت‏بغرورها، و غرت بزينتها، دارها هانت على ربها، فخلط حلالها بحرامها، و خيرها بشرها، و حياتها بموتها، و حلوها بمرها». [50]

در اين بيان رسا، مولاى متقيان ما را با حقيقت دنيا آشنا مى‏سازد تا دل در آن نبنديم . براى اين كه منزلگاه سفر است، نه سراى اقامت . جلوه‏اش بر غفلت استوار است و جمالش بر فريب . بساطى است كه نزد خدا ارج و منزلت ندارد زيرا كه حلال آن با حرام آميخته و خيرش همراه شر بوده و زندگيش با مرگ هم آغوش است تلخ و شيرينش جدا از هم نيستند.

على عليه السلام در جايى ديگر مى‏فرمايد: «سروش غيب پيوسته آواز مى‏دهد كه: سرانجام زايش مرگ، و پايان گردآورى فروپاشى و نهايت آبادانى ويرانى است». [51]

و چه بيانى زيباتر و رساتر از اين: جهان خاكى چنان است كه هستى آن، بر نيستى استوار است . نسلى مى‏رود كه نسلى ديگر به جاى آن مى‏آيد . اين عروس هزار داماد، شوهرى را مى‏كشد و شوهرى ديگر اختيار مى‏كند . على عليه السلام در اين باره مى‏فرمايند:

«اى مردم در حقيقت‏شما در اين دنيا آماج تيرهاى مرگيد . هر جرعه اين جهان خاكى، گلو گير و هر لقمه‏اش پر از خرده استخوان است . در اين جهان خاكى تا نعمتى از كف ندهيد به نعمتى نمى‏رسيد . از عمر شما، هر روز نو كه ببينيد بر ويرانى روز ديگر استوار است . هر برگ تازه و هر رويش تازه به دنبال خزان برگ ديگر و درو شدن گياهان ديگر است . ريشه‏هايى در گذشته‏اند كه ما شاخه‏هاى آنان هستيم . و چگونه ممكن است كه ريشه‏ها بروند و شاخه‏ها برقرار مانند». [52]

على عليه السلام پس از بيان مؤكدى درباره جدى گرفتن مرگ و ناديده گرفتن عوامل عبرت آموزى، در رابطه زندگى دنيا با حيات اخروى مى‏فرمايند:

«در زندگى دنيوى، پيشتاز پرهيزگاران باشيد و رفتار خود را هماهنگ با زندگى بهشتى خود سامان بخشيد . زيرا كه دنيا سراى هميشگى شما نيست . گذر گاهى كه بتوانيد از آن زاد و توشه برگيريد . پس با تلاش پيگير، اسب سفر را زين كرده نگهداريد». [53]

 


نقش مرگ در زندگى متعالى انسان

امام على عليه السلام در بخشى از وصاياى خويش به فرزندشان امام حسن عليه السلام مى‏نويسند:

«مبادا فريفته شوى كه بينى دنياداران به دنيا دل مى‏نهند، و بر سر دنيا بر يكديگر مى‏جهند». [54]

چنانكه گذشت، حيات دنيوى ما يك واقعيت است و وابستگى انسان را به اين حيات دنيوى نمى‏توان ناديده گرفت و تحقير كرد . و نيز بايد، حيات اخروى را هدف اصلى قرار داده، همه زندگى دنيوى را براساس تدارك سعادت اخروى، تنظيم كرد . بنابراين، زندگى مشروع و مطابق عقل و منطق آن است كه در عين جدى گرفتن حيات زودگذر دنيوى بتواند براى حيات ابدى اخروى هم برنامه ريزى كند . مشكل اصلى انسان براى دست‏يافتن به حيات متعالى جاذبه حيات دنيوى است . جاذبه‏هاى حيات دنيوى امكان دارد كه هر انسانى را چنان به خود مشغول كند كه اصلا به ياد آخرت و زندگى ديگر نيفتد.

همه اين جاذبه‏ها در نقش آرزوهاى انسان جلوه گر مى‏شود . بنابراين براى روشن شدن موضوع بايد نخست درباره آرزوهاى انسان بحث كرده سپس نقش مرگ را در روى كرد انسان به حيات معنوى توضيح دهيم:

 

1- انسان و آرزوها

امام على عليه السلام درباره تاثير آرزوهاى نفسانى و دور و دراز بر زندگى انسان مى‏فرمايند: بدانيد كه آرزوهاى نفسانى، عقل را به غفلت وادارد و ياد خدا را به فراموشى سپارد . پس آرزوى نفسانى را تكذيب كنيد كه فريب است و صاحبش فريفته شده. [55]

آرزوها اگر به موقع مهار نشوند انسان را به حيوان و حيات انسانى را به زندگى جانورى تبديل مى‏كند و اين همان ضعيت‏خطرناكى است كه نهايت‏سقوط انسان را نشان مى‏دهد . و او را زندانى اين حيات حيوانى مى‏سازد كه از آن به اخلاد تعبير مى‏كنند . على عليه السلام در بازگشت از جنگ صفين در يكى از روستاهاى بين شام و عراق به نام «حاضرين» نامه مفصلى به فرزندش امام حسن نوشته است . به نظر مى‏رسد كه اين نامه يك درد دل است از نوع همان درد دل‏ها كه با چاه داشت! براى اين كه فضاى نبرد صفين در طوفانى از آز و آرزومندى دنيوى انسان غرق بود . على عليه السلام عملا فريب خوردن و غفلت انسان‏ها را با چشم خود مى‏ديد . او مى‏ديد كه چگونه معاويه، عمر و عاص و صدها صحابى، به چيزى جز دنيا و لذايذ دنيوى نمى‏انديشند و جز رؤياها و آرزوهاى جاه و مال، چيزى نمى‏فهمند . مرز نهايى دانش و انديشه شان جز حيات حيوانى نبوده و هدف نهائى تلاش و كوششان جز جاه و مال نيست . از اين جهت اين خطبه، در عين حال كه يك درد دل است، هشدار هم هست . با تعبيرات بسيار تند و صريح كه نشان دهنده نگرانى‏هاى آن حضرت‏اند . اينك بيان مولا:

«مبادا كه دنيا زدگى مردم و سگ ستيزى آنان بر سر جاه و مال دنيا تو را بفريبد . . . اين دنيا زدگان همانند سگ‏هاى هارند كه به جان يكديگر افتاده‏اند . نيرومندشان ناتوان را مى‏خورد و بزرگشان بر كوچكشان رحم نمى‏كند». [56]

على عليه السلام نحوه نگرش انسان به دنيا را معيار آگاهى و بينائى او مى‏داند.

«و انما الدنيا منتهى بصر الاعمى، لا يبصر مما و راءها شيئا، و البصير ينفذها بصره، و يعلم ان الدار وراءها . فالبصير منها شاخص و الاعمى اليها شاخص . و البصير منها متزود، و الاعمى لها متزود؛ [57] دنيا، آخرين نقطه ديد كوردلان است كه در آن سوى دنيا چيزى نمى‏بينند . اما صاحبان بصيرت نور بينائى‏شان، ساحت دنيا را درنورديده، سراى جاويدان را در آن سوى دنيا مى‏بيند . به همين دليل است كه انسان آگاه به دنيا دل نمى‏دهد؛ در حالى كه همين دنيا برترين منظور و مقصود كور دلان است . اهل بصيرت از دنيا توشه مى‏گيرند؛ در حالى كه اهل غفلت، همه چيز را وسيله به دست آوردن دنيا قرار مى‏دهند . و چون مدتى بدين سان بگذرد، ياد آخرت كلا فراموش شده، جز آرزوها و اهداف دنيوى، چيزى مورد توجه انسان قرار نمى‏گيرد .»

على عليه السلام در اين باره مى‏فرمايند:

«مرگ را كلا از ياد برده و دل به آرزوهاى فريبنده سپرده‏ايد! به دنيا بيش از آخرت دل داده در عشق زندگى گذران حيات جاودان را به دست فراموشى سپرده‏ايد! شما كه به ظاهر زير پرچم دين خدا گرد آمده‏ايد، دليل پراكندگى‏تان، جز پليدى درون و بدانديشى نيست . به يارى هم نمى‏شتابيد، خير خواه يكديگر نيستيد، چيزى به همديگر نمى‏بخشيد و همديگر را دوست نمى‏داريد از سود اندك دنيائى شادمان گشته و از زيان بسيار اخروى غمگين نمى‏شويد . و چون از دنياى شما چيزى كم گردد، چنان بى‏قرار و پريشان مى‏شويد كه آثار آن بر چهره‏تان آشكار مى‏گردد . گويى كه هميشه در اين جهان ماندگاريد و امكانات آن مدام در اختيار شما خواهد بود! . . . در غفلت از حيات اخروى همدل و در دنيا زدگى همداستانيد». [58]

 


2- نقش مرگ در رويكرد انسان به حيات معنوى

امام على عليه السلام مى‏فرمايند:

«به يقين بدان كه تو هرگز به آرزويت دست نخواهى يافت، و از اجل روى نتوانى برتافت، و به راه كسى هستى كه پيش از تو مى‏شتافت». [59]

دل دادن انسان به دنيا يك امر كاملا عادى است . اين دلدادگى، باعث مى‏شود كه انسان به كلى از حيات اخروى خود، غفلت ورزد . دنيا را اصيل، ارجمند و جاودانه پنداشته، جز همين زندگى دنيوى به چيزى نينديشد.

از ديدگاه مولاى متقيان على عليه السلام نيز، مرگ‏انديشى انسان را از اسارت حيات دنيوى و فريب لذايذ مادى نجات مى‏بخشد . در همين عبارت كوتاهى كه از آن حضرت در آغاز اين مساله نقل كرديم، همين نكته مطرح شده است.

ايشان به فرزندشان امام حسن عليه السلام مى‏نويسند:

- به آرزوى خود نخواهى رسيد . لحظه‏اى بعد از فرارسيدن اجل، زنده نخواهى ماند . سرنوشت تو، جدا از سرگذشت پيشينيان نيست. [60]

اساس زندگى دنيا و شيرينى آن دل دادن به آرزوهاست . همه انسان‏ها با اميدها و آرزوهايشان دلخوشند . اگر براى فردا، ماه و سال و سال‏هاى آينده، آرزويى نداشته باشيم، شوق و علاقه به آينده را از دست مى‏دهيم . اين همه براى روزها، ماه‏ها و سال‏هاى آينده، دل بسته و براى رسيدن به آن‏ها لحظه‏شمارى مى‏كنيم، به خاطر آن است كه آن روزها و ماه‏ها و سال‏ها، بستر كاميابى‏ها و به آرزو رسيدن‏هاى ما هستند.

زان شبى كه وعده كردى روز وصل روز و شب را مى‏شمارم، روز و شب

[61]


اگر اين وعده‏ها و آرزوهاى وصال و اميد نباشند، ما روز و شب به شمارش لحظه‏ها نمى‏پردازيم.

بنابراين اساس حيات دنيوى همين آرزوهاست . اما على عليه السلام به فرزندش يادآور مى‏شود كه:

- «به آرزويت نمى‏رسى»!

اين هشدار يعنى چه؟ اگر آرزوها دست‏يافتنى نباشند كه انسان به آن‏ها دل نمى‏دهد . و اين همه آرزوى گوناگون خودمان و ديگران كه به آن‏ها دست مى‏يابيم پس معنى اين هشدار چيست كه انسان به آرزويش نخواهد رسيد . براى روشن شدن مطلب بايد توجه داشت كه چنانكه گفتيم، اساس زندگى و دلخوشى‏هايش، همين آرزوهايند . و انسان هميشه دو نوع آرزو دارد . آرزوهاى كوتاه مدت و دراز مدت . و معمولا آن قسمت از آرزوهاى كوتاه مدت و يا دراز مدت كه انسان به آن‏ها مى‏رسد جنبه هدف بودن و شور آفرينى خود را از دست مى‏دهد . و غالبا انسان به هر آرزويى كه مى‏رسد شور و اشتياقش را نسبت‏به آن از دست مى‏دهد و موضوع برايش يك امر عادى مى‏گردد و از آن مهم‏تر اين كه همين آرزوى برآورده شده خود منشا ده‏ها آرزوى ديگر واقع مى‏شود . مثلا اگر جوانى به آرزوى خود، در مورد ازدواج برسد، ديگر اين ازدواج براى او عادى شده و در عين حال زمينه آرزوهاى متعدد ديگر را فراهم مى‏آورد؛ از قبيل آرزوى داشتن فرزند، خانه دلخواه، امكانات مناسب، شغل آبرومند، موقعيت اجتماعى و . ..

و نكته دوم همان است كه على عليه السلام به دنبال همين مطلب مطرح كرده و به فرزندشان مى‏نويسند:

«لحظه‏اى پس از فرا رسيدن اجل زنده نخواهى ماند .»

 

على و درس مرگ‏انديشى

على عليه السلام مرگ را حقيقتى مى‏داند كه هيچ گونه شوخى و بازى را برنمى‏تابد، با صداى بلند فرا مى‏خواند و به سرعت ما را پيش مى‏راند. [62] در اين مساله جاى ترديد نيست . آنچه مى‏خواهيم تا حدودى توضيح دهيم، ارتباط مرگ و زندگى است . اين موضوع بسيار مهم يعنى زندگى در ارتباط با مرگ را بر پايه تعاليم فوق بشرى مولا على عليه السلام، ضمن چند فصل آتى به بحث مى‏گذاريم:

 

رابطه مرگ‏انديشى و عشق به زندگى


1- زندگى زيباست

چنانكه گذشت، زندگى براى همه جانداران و بخصوص براى انسان زيبا و دوست داشتنى است . و ارج و منزلت زهد و پرهيز هم از همين جاست . يعنى اگر زندگى جاذبه نداشت و لذايذ آن مورد عشق و علاقه انسان نبود، تكليف به زهد و پرهيز از آن لذايذ معنى و منزلتى نداشت . كسى را به نخوردن سم و كثافت تكليف نمى‏كنند و پرهيز انسان هم از سموم و مواد تلخ و ناگوار، يك امر طبيعى است . و هيچ كس نمى‏تواند به اين امر افتخار كند و انتظار پاداش و تحسين داشته باشد.

بنابراين زندگى و لذايذ آن براى همه، زيبا و جاذبه‏دارند . ارج و منزلت تقوا و پرهيز هم در همين است كه انسانى پا بر سر تمايلات و شهواتش مى‏گذارد.

در مورد انفاق پياپى مولا على عليه السلام به مسكين و يتيم و اسير، براى نشان دادن اهميت اين كار، قيد بسيار لطيفى در آيه مربوطه آمده است‏كه: «ويطعمون الطعام على حبه» انسان/8 غذاى خود را «با اين كه به آن علاقه داشتند» مى‏بخشند . بديهى است كه بخشيدن غذاى اضافى و چيزى كه آدم دلش نمى‏خواهد چندان اهميتى ندارد، اين اهميت دارد كه كسى با سه شبانه روز گرسنگى و با تمام ميلش به طعام آن را به ديگران ببخشد.

بنابراين دل دادن انسان به زندگى كاملا طبيعى است چنانكه افراط در اين دلدادگى كه ما آن را دنيازدگى مى‏ناميم كاملا طبيعى است . بعثت انبيا و تلاش اوليا بيشتر متوجه همين هدف است كه انسان را از افراط در عشق به دنيا باز دارد . و اصولا آزمايشى بودن زندگى دنيا از همين جاست، يعنى اين زندگى در حال عادى فريبنده و جذاب است و انسان‏ها را از توجه به دنياى ديگر باز مى‏دارد و لذا درگيرى انسان با اين زندگى جنبه آزمايش دارد يعنى هركه بتواند خود را از گرفتار شدن به دنيا نجات دهد شايسته پاداش بزرگى است‏يعنى حيات جاودان.

 

2- مرگ‏انديشى تنها عامل رهائى از ابتذال

مولا على عليه السلام اين نكته ظريف يعنى ابتذال و روزمرگى انسان را در نامه‏اى به عبدالله بن عباس، چنين توضيح مى‏دهند:

«آدمى گاهى از دست‏يافتن به چيزى شادمان مى‏گردد كه هرگز از دستش نمى‏رفت! و از چيزى اندوهگين مى‏گردد كه هيچ گاه اتفاق نخواهد افتاد!» [63]

چه قدر از جريان عادى روزگار دلخوش شده‏ايم! مانند آمدن بهار و گذشتن پائيز و آب شدن برف و تولد فرزند و پا گرفتن و زبان باز كردن او، به ثمر نشستن باغچه‏مان و امثال اين‏ها! و چقدر نگران حوادثى بوده‏ايم كه هرگز اتفاق نيفتاده‏اند، اينها همه نشان دنيا زدگى انسان و روزمرگى و ابتذال زندگى اويند.

على عليه السلام براى پيشگيرى از اين گونه دنيازدگى و روزمرگى، عبدالله بن عباس را چنين راهنمايى مى‏فرمايند:

«در هدف‏هايى كه دارى برترين هدف اين نباشد كه به لذتى دست‏يابى يا انتقامى بگيرى بلكه تلاش كن تا باطلى را از ميان برده حقى را زنده كنى . به آن دلخوش باش كه چيزى براى آن دنيا ذخيره كرده‏اى و از اين اندوهگين باش كه چيزى در اين دنيا بر جا مى‏گذارى . همت‏خود را متوجه دنياى پس از مرگ بگردان. [64]... ابن عباس اگر از آخرت چيزى به دست آوردى جا دارد كه دلخوش باشى و اگر به زيان اخروى دچار شدى جا دارد كه اندوهگين شوى اما آن چه از دنيا به دست‏بياورى دلخوشت نكند . و اگر چيزى از دنياى تو كم شود بى‏تابى نكنى . هم و همت‏خويش را صرف دنياى پس از مرگ كنى». [65]

ابن عباس مى‏گويد بعد از سخنان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم از هيچ سخنى به اندازه اين راهنمايى مولا عليه السلام سود نبردم.

 

3- مرگ پايان زندگى نيست

انسان با مرگ‏انديشى به حيات جاودانه پس از مرگ پى مى‏برد و مى‏داند كه حيات با اوصاف و شرايط خوشبختى و بدبختى پس از مرگ نيز ادامه دارد . نه تنها زندگى پس از مرگ همراه با خوشبختى يا بدبختى ادامه مى‏يابد بلكه جاودانه هم مى‏باشد و لذا بايد بيشتر از حيات دنيوى مورد توجه قرار گيرد.

على عليه السلام در اين باره مى‏فرمايد:

«آنگاه كه فرمان خداوند به ايجاد دگر باره جهان بپيوندد آسمان را به حركت در آورده و مى‏شكافد و زمين را چنان مى‏لرزاند كه كوهها از جا كنده شده به يكديگر خورده از هيبت و سطوت خداوند فرو مى‏پاشند . و خداوند انسان‏ها را از دل خاك بيرون كشيده پس از آن همه پوسيدگى و پراكندگى، تر و تازه در يك جا فراهم آورد . سپس به حسابشان رسيدگى كرده و اعمال و رفتار آشكار و نهانشان را بررسى مى‏كند و سرانجام آنان را به دو گروه تقسيم مى‏كند:

1- گروهى كه آنان را در ناز و نعمت قرار مى‏دهد.

2- گروه ديگرى كه آنان را كيفر داده و به جزاى اعمالشان مى‏رساند.

اما نيكوكاران را در جوار رحمت‏خود جاى داده و در بهشت‏برين جاودانه شان مى‏سازد . سرايى كه ساكنان آن با كوچ بيگانه‏اند و از هر گونه آفت و گرفتارى و بيم و ترس، بيمارى و خطر و سفر و دردسر در امانند.

و اما گنهكاران در بدترين جايگاه قرار گرفته با غل و زنجير گردنشان، سر به پا چسبيده، با جامه‏هاى آتشين در بر، درون آتشى سوزان و شعله‏هاى هراس‏انگيز . جايگاهى كه هرگز راه رهايى ندارد و زنجير از اسيران آن با هيچ تاوانى برداشته نمى‏شود . نه آن خانه را خرابى در پيش است و نه ساكنان آن را اجلى پايان‏بخش زندگى». [66]

 


4- امكان مرگ‏انديشى

امام على عليه السلام مى‏فرمايند:

آيا نشانه‏ها كه از گذشتگان به جاى مانده، شما را از دوستى دنيا باز نمى‏دارد؟ و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشته‏اند، جاى بينايى و پند گرفتن ندارد. [67]

انسان با نظام ادراكى خود به گونه‏اى است كه مى‏تواند آسان به مرگ‏انديشى برسد . براى رهايى از دنيازدگى و صعود از سطح زندگى جانورى امكانات گوناگونى در اختيار انسان هست . از جمله:

 

الف - تجربه شخصى

على عليه السلام مى‏فرمايد:

«مگر شما در جاى گذشتگان به سر نمى‏بريد، گذشتگانى كه عمرشان بيشتر، آثارشان پايدارتر، آرزوهايشان درازتر، افرادشان بيشتر و لشكرشان انبوه‏تر بود . دنيا را تا حد پرستش دوست مى‏داشتند . بر مى‏گزيدند . اما رخت‏بربستند و رفتند . بى توشه‏اى و مركبى . شنيدند كه دنيا، سپر بلاى آنان شده باشد يا به گونه‏اى ياريشان دهد و مهربانيشان كند نه هرگز! بلكه سرانجام دنيا آنان را بر زمين زده پوست و گوشتشان را دريد . با حوادث سخت و مصيبت‏هاى گران پست و خوارشان گردانيد . دنيا با آن مهربانان به ستيزه برخاست هر چه آنان عشق و ايثار ورزيد، جز بى‏وفايى و كينه نديدند، همه از دنيا رفتند در حالى كه جز گرسنگى توشه‏اى نداشتند و جز سختى پيش رويشان نبود . سراپا تاريكى و پشيمانى». [68]

 


ب - هشدار انبياء و اولياء عليه السلام

امام على عليه السلام بر عوامل آگاهى و هوشيارى انسان نسبت‏به دنيا و آخرت تاكيد كرده و مى‏فرمايند:

«اگر چشم بينا داشته باشيد، حقيقت پيش چشم شماست و اگر گوش شنوا داشته باشيد، از هر سو نداى هدايت‏بلند است، اگر طالب هدايتيد، از هر طرف عوامل هدايت در كارند . سخن بى‏پرده مى‏گويم كه عوامل عبرت و آگاهى از هر سو، بى‏پرده با شما سخن مى‏گويند . شما را از ناشايستگى و فساد باز مى‏دارند . و بدانيد كه پيام الهى را پس از فرشتگان، جز از زبان انسان نخواهيد شنيد!» [69]

و اينك موضع انبياء و اوليا در قبال دنيا و آخرت؛ و چه سرمشقى بهتر و روشن‏تر از اينها! على عليه السلام در اين باره مى‏فرمايند:

«راه و رسم پيامبر اسلام بهترين الگو و سرمشق شماست، ببين چگونه آن حضرت از دنيا كناره گرفت و بدى‏ها و زشتى‏ها ى آن را شناخت . سفره دنيا را از بزم او برچيده در بزم ديگران گستردند . از پستان دنيا شير نخورد و با زيورهاى آن خود را نياراست.

و اگر خواستيد در مرحله دوم موسى كليم الله را در نظر بگيريد . آن جا كه مى‏گفت:

«پروردگارا هر خيرى به من برسانى نيازمندم .» قصص/24 به خدا سوگند خواسته موسى در آن لحظه جز يك تكه نان نبود تا بخورد . زيرا كه او از سبزه‏هاى زمين تغذيه مى‏كرد تا آن جا كه بر اثر لاغرى سبزى گياه از پوست شكمش پيدا بود.

و اگر مى‏خواهيد سومين نفر حضرت داوود را در نظر بگيريد؛ صاحب مزامير و آواز خوان بهشتيان كسى كه از ليف خرما زنبيل مى‏بافت و به اطرافيانش مى‏گفت، كدامتان اين را مى‏فروشد تا از بهاى آن نان جوى تهيه كنيم.

و اگر مى‏خواهيد از عيسى بن مريم بگويم كه سر بر سنگ مى‏نهاد و پوشش پشمين داشت و نان خشك مى‏خورد . نان خورشش گرسنگى بود و چراغش ماه و پناهگاهش در زمستان شرق و غرب زمين، ميوه و گل او علف چهار پايان بود، نه دل به همسرى داده بود و نه انديشه فرزندى داشت، ثروتى نداشت كه سرگرمش كند و آز و طمعى نداشت تا به ذلت‏بيفتد پاهايش سوارى او و دو دستش خدمتكارانش بودند.

باز هم راه و رسم زندگى پيامبر اسلام را بنگريد كه بهترين سرمشق است و محبوب‏ترين بنده خدا كسى است كه به راهى رود كه پيامبر رفته است.

پيامبر اسلام هميشه از دنيا به ناگوارى بهره برده و گوشه چشمى به دنبال آن نداشت لاغرترين پهلو و گرسنه‏ترين شكم را داشت . . . بر خاك غذا مى‏خورد، چون بر دكان مى‏نشست، پاى‏افزار خود را خود وصله مى‏زد و جامه‏اش را با دست‏خود مى‏دوخت، بر الاغ برهنه سوار مى‏شد.

از اين جا مى‏توان فهميد كه نبايد به دنيا دل داد . . . و گرنه خطر بدبختى در پيش است . چون محمد راهنماى دنياى ديگر و مژده رسان بهشت و ترساننده از دوزخ بود . وه چه بزرگ است اين كرم و احسان خداوند كه چنين راهنمايى فرا راه ما قرار داده است . پيشتازى كه بايد از او پيروى كرد و پيشوايى كه بايد راه او را برگزيد.

به خدا سوگند من خود اين پيراهن پشمين را آن قدر وصله زدم كه از پينه كننده آن شرمسارم . يكى به من گفت آن را دور نمى‏اندازى؟ گفتم: دست‏بردار! صبحگاهان كسانى سرافرازند كه شب را راه رفته باشند». [70]

بدين سان، اين بزرگواران با گفتار و كردارشان به ما هشدار مى‏دهند كه گرفتار دنيا نشده و به مرگ و دنياى پس از مرگ بينديشيم.

 

ج - بصيرت باطن

امام على عليه السلام، در تحليل انحراف بنى‏اميه مى‏فرمايند كه:

«بنى اميه با نور حكمت درون خود را روشن نساختند و براى دست‏يافتن به روشنائى‏هاى معرفت، نكوشيدند، بلكه زندگى را همچون چهارپايان به سر برده و مانند صخره‏هاى سخت، از تعليم و تربيت‏بهره نبردند». [71]

پس براى آن كه چنين نپندارند كه غفلت در اين دنيا يك امر عادى است و انديشيدن به جهان ديگر و دست‏يافتن به حكمت و معرفت دشوار و غير ممكن است مى‏فرمايند:

«رازهاى پنهان بر اهل بصيرت چهره مى‏گشايد و راه حق حتى براى گمراهان نيز روشن است . جهان پس از مرگ بى‏پرده رو در روى انسان است و همه نشانه‏هاى خود را براى هوشياران و جويندگان حق آشكار نموده است». [72]

ابن‏سينا مى‏گويد:

«عارفان و اهل معنى در همين دنيا و در پوشش‏هاى جسمانى خويش چنانند كه گويى جان از تنشان جدا شده و به عالم بالا رفته‏اند». [73]

آرى اين تجربه به تواتر رسيده است كه انسان در همين حيات دنيوى مى‏تواند وارد عالم معنى شده و از حيات اخروى آگاه گردد.

على عليه السلام هم در مواردى از امكان چنين اطلاعى از غيب و عالم پس از مرگ خبر داده است . در موردى مى‏فرمايند:

«دوستان خداوند، كسانى هستند كه بر خلاف مردم دنيا كه ظاهر را مى‏بينند، آنان باطن دنيا را مى‏بينند و برخلاف مردم كه به دنياى زودگذر مى‏پردازند، آنان به جهانى باقى پس از مرگ مى‏پردازند». [74]

 


مرگ، معنا و سامان زندگى

امام على عليه السلام مى‏فرمايد:

«اما والله انى ليمنعنى من اللعب ذكر الموت و انه ليمنعه من قول الحق نسيان الآخرة؛ [75] به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از لاغ بازمى‏دارد، و فراموشى آخرت، او را نگذارد كه سخن حق بر زبان آرد .»

 

الف - زندگى زيباست ولى هدف نيست

زندگى دوست داشتنى، زندگى زيباست! هر زنده‏اى بطور غريزى، براى استمرار زندگى (بقا) تلاش مى‏كند . و در مسير اين تلاش‏ها است كه نيازهاى زندگى را برآورده به حيات خود استمرار و دوام بخشند . هيچ زنده‏اى، در هيچ لحظه‏اى زندگى را كافى ندانسته و از آن سير نمى‏گردد.

چنان كه مولا على عليه السلام فرموده است:

«انسان از همه چيز سير و خسته مى‏گردد، جز زندگى، زيرا كه در مرگ لذت و آسايشى نيست! زندگى همانند دانش و فرزانگى است كه دل با او مى‏تپد و ديده به يارى او مى‏بيند و گوش در سايه او مى‏شنود! زندگى، هر عطشى را فرو نشانده، و پايه توانگرى و سلامت است». [76]

آرى اگر زندگى نباشد، توانى نيست و لذتى وجود ندارد . اين حيات و شعله فروزان آن است كه اساس همه گونه تلاش، لذت و توان مى‏باشد.

زندگى را دوست مى‏داريم، با تمامى وجودمان و در قلمرو ناخودآگاهى و خودآگاهى‏مان، در شادى و غم، در سلامت و بيمارى، آرى حتى در بستر بيمارى‏هاى سخت و طولانى هم زندگى را دوست مى‏داريم.

اما در نهايت‏بايد توجه داشت‏براى هر انسان انديشمندى لازم است كه توجه به اين نكته ظريف داشته باشد كه: زندگى زيبا و دوست داشتنى است، اما هدف نيست.

 

ب - نقش مرگ در فهم زندگى

معروف است مى‏گويند كه هر چيز را با ضد آن مى‏توان شناخت . يكى از مصداق‏هاى اين گفته همين مساله زندگى و مرگ است: ما عمق زندگى را تنها در سايه توجه به مرگ مى‏فهميم . اگر زندگى دائمى بود، كمتر كسى به چيز ديگرى غير از خود زندگى توجه مى‏كرد . براى اينكه هر چه از اين زندگى بگذرد و هر چه بيشتر با كاميابى همراه باشد به همان اندازه بيشتر دلچسب و فريبنده خواهد بود . همين انسان نسبت‏به طول عمرش وابستگيش به زندگى بيشتر مى‏گردد . و پيران بيش از جوانان دلبسته زندگى هستند به قول صائب:

ريشه بيد كهنسال از جوان افزون‏تر است بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را

[77]

به قول برزويه طبيب، زندگى دنيا و لذت‏هاى آن مانند آب شور است كه هر چه بيش خورده شود تشنگى غالب‏تر گردد و آدمى در كسب آن مانند كرم پيله است كه هر چه بيش تند، بند سخت‏تر گردد و رهايى دشوارتر. [78]اين نكته ظريف را على عليه السلام در نامه‏اى به معاويه تذكر مى‏دهد:

«. . . دنيا انسان را چنان به خود سرگرم مى‏كند كه نمى‏تواند به چيزهاى ديگر توجه كند دنيا زدگان هر چه از دنيا كامياب‏تر گردند به همان نسبت‏بر دلبستگى و آزمنديشان افزوده مى‏شود و هرگز به داشته‏ها دلخوش نكرده به دنبال چيزهايى خواهد بود كه هنوز به دست نياورده است». [79]

در اين ميان آنچه انسان را از دنيا زدگى باز داشته و او را به مسائلى بالاتر از زندگى جانورى متوجه مى‏سازد همين مرگ است و ناپايدارى حيات دنيوى . و لذا على عليه السلام در پايان اين نامه و به دنبال تذكر آن نكته ظريف مى‏افزايد كه:

«اما سرانجام كار جز آن نيست كه از هر چه دلبسته‏اى دل بردارى . و همه رشته‏ها را پنبه كنى!»

انسان تنها در سايه توجه به مرگ است كه در ارزيابى دنيا تجديد نظر مى‏كند و در نتيجه مى‏تواند خود را از دنيازدگى نجات بخشد . چون دنيا با توجه به مرگ ارج و منزلت‏خود را از دست مى‏دهد.

 

ج - مرگ‏انديشى عامل تعادل و سامان زندگى

اين مرگ‏انديشى كه از مكتب على مى‏آموزيم هرگز انسان را به پوچ‏گرايى و ترك دنيا نمى‏كشند . هدف از مرگ‏انديشى اين نيست كه انسان از دنيا و لذت‏هاى آن به هيچ وجه بهره‏مند نشود . براى اين كه چنان كه بارها يادآور شديم پيدايش انسان در اين دنيا اقتضا مى‏كند كه انسان با اين دنيا پيوند داشته باشد، زندگى دنيا را براساس سعادت اخروى خود تنظيم كند و اين جهان را مزرعه جهان ديگر قرار دهد . وگرنه در مكتب على انسان مى‏تواند هم دنيا را داشته باشد هم آخرت را .

بنابراين منظور اصلى از مرگ‏انديشى چيزى جز تعديل زندگى دنيوى و سامان بخشيدن آن نيست . ما نبايد دنيا را جانشين آخرت سازيم يا با فكر آخرت حيات دنيوى را ناديده بگيريم بلكه بايد اين دو را در ارتباط با يكديگر در نظر گرفته دنيا را تا آنجا كه به سعادت آخرت آسيب نزند داشته باشيم . على عليه السلام مى‏فرمايند:

«آن كس كه از دنيا به مقدار كم قناعت كند زمينه ايمنى خود را فراهم آورده است . و آن كس در بهره‏مندى از دنيا افراط كند به نابودى خود كوشيده است». [80]

على عليه السلام در نامه‏اى به محمد بن ابى‏بكر، هنگامى كه او را به حكومت مصر برگزيد در مورد اعتدال در زندگى چنين نوشت:

«اى بندگان خدا به هوش باشيد . دنيا و آخرت، هر دو را بردند.

با اهل دنيا زندگى دنيوى را بسر بردند اما در بى‏بهرگى از آخرت به سرنوشت آنها دچار نشدند . در بهترين خانه‏هاى دنيا ساكن شده، از بهترين خوراكى‏ها خوردند، در لذائذ اهل دنيا شريك شده و سهم خود را از دنيا فراموش نكردند . و سرانجام از اين جهان با زاد و توشه فراوان و تجارتى پر سود به جهان باقى رفتند . لذت پارسايى را در همين دنيا چشيدند . و يقين كردند كه فرداى قيامت در نزد خدايند . به هر چه درخواست كنند مى‏رسند و به هر لذتى كه آرزو كنند دست مى‏يابند». [81]

به عبارت ديگر منظور از مرگ‏انديشى، چيزى جز اين نيست كه انسان با زندگى متعادل و تنظيم شده دنيوى خود، در عين برخوردارى از حيات دنيوى و لذايذ آن به حيات معنوى و اخروى خود نيز بينديشد و توشه بردارد . على عليه السلام پس از يك بيان نسبتا مفصل و رسا در بى‏اعتبارى دنيا و غفلت انسان و بى‏توجهى او به اين همه عوامل عبرت آموزى؛ نقش مرگ را در حيات دنيوى انسان، چنين مطرح مى‏كنند:

«هوشيارانه، مرگ را كه اساس كامجوئى شما را فرو مى‏پاشد و اسباب تلخ‏كامى شما را فراهم مى‏آورد و آرزوهاى شما را بر باد مى‏دهد، هنگام قصد كار خلاف فراموش نكنيد و از خداوند براى انجام واجبات و سپاس نعمتهايش يارى جوئيد » . [82]

در بيان فوق على عليه السلام براى تنظيم حيات دنيوى به گونه‏اى كه انسان بتواند شكرگزار بوده و واجبات و محرمات را رعايت كند، دو عامل مؤثر مى‏داند:

1- مرگ‏انديشى.

2- ياد خدا و استعانت از او.

پى‏نوشت‏ها:

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. نهج‏البلاغه، (صبحى صالح) خطبه 149/1.

[2]. نهج‏البلاغه، خ 106، بند 5.

[3]. همان، خ 156، بند 4.

[4]. همان، خ 221، بند 34.

[5]. همان، خ 109، بند 18.

[6]. نهج‏البلاغه، خ 221، بند 16.

[7]. همان، خ 112.

[8]. همان، خ 230، بند 2.

[9]. همان، خ 83، بند 8- 7.

[10]. آمدى، عبدالواحدبن محمد، غررالحكم و دررالكلم، تصحيح سيد جلال الدين محدث ارموى، چاپ دانشگاه تهران، ج 2، ص 598.

[11]. همان، خ 20.

[12]. همان خ 87.

[13]. همان، خ 109، بند 5.

[14]. ابن‏سينا، الهيات نجات، مقاله 2، فصل 37.

[15]. نهج البلاغه، خ 133.

[16]. نهج البلاغه، خ 230، بند2.

[17]. دكتر عبدالخالق، احمد، قلق الموت، سلسله انتشارات عالم المعرفة، كويت، مارس 1987، ص 214.

[18]. همان، ص 6.

[19]. نهج البلاغة، حكمت 334.

[20]. همان، خ 230، بند 2.

[21]. نهج البلاغه، خ 123، بند 1.

[22]. ابن سينا، مجموعه رسائل، «رسالة فى دفع الغم من الموت».

[23]. آمدى، پيشين، ج 6، ص 440.

[24]. نهج‏البلاغه، نامه 31، بند 9.

[25]. همان، حكمت‏150.

[26]. نهج‏البلاغه، خ 155.

[27]. همان خ 123، بند 1.

[28]. آمدى، پيشين، ج 6، ص 151.

[29]. همان، ج 3، ص 334.

[30]. نهج‏البلاغه، حكمت 150.

[31]. همان، خ‏189.

[32]. نهج‏البلاغه، خ 114.

[33]. همان، خ 151.

[34]. نهج‏البلاغه، خ 5، بند 2.

[35]. حافظ، ديوان.

[36]. نهج‏البلاغه، خطبه 191، بند 3.

[37]. غررالحكم و دررالكلم، ج 2، ص 320.

[38]. نهج‏البلاغه، خ 165، بند 7.

[39]. آمدى، پيشين، ج 2، ص 570.

[40]. همان، خ 180، بند 2.

[41]. اعتصامى، پروين، ديوان.

[42]. نهج‏البلاغه، حكمت 203.

[43]. همان، نامه 69، بند 3.

[44]. آمدى، پيشين، ج 5، ص 330 و 365.

[45]. نهج‏البلاغه، نامه 69.

[46]. همان، نامه 62.

[47]. همان، خ 203.

[48]. نهج‏البلاغه، خ 113، بند 1.

[49]. حافظ، ديوان.

[50]. نهج‏البلاغه، خ 113، بند 1.

[51]. همان، حكمت 132.

[52]. نهج‏البلاغه، خ 145.

[53]. نهج‏البلاغه، خ 132، بند 3.

[54]. نهج‏البلاغه، نامه 31، بند 78.

[55]. همان، خ 86، بند 13 .

[56]. نهج‏البلاغه، نامه 31.

[57]. همان، خ، 133.

[58]. همان، خ 113.

[59]. همان، نامه 31، بند 84.

[60]. همان.

[61]. مولوى، كليات ديوان.

[62]. نهج‏البلاغه، خ 132.

[63]. همان، نامه 22.

[64]. همان، نامه 66.

[65]. همان، نامه 22.

[66]. همان، خ 109، بند 6.

[67]. همان، خ 99، بند2.

[68]. همان، خ 111، 4.

[69]. همان، خ 20.

[70]. نهج البلاغه، خ 160، بند4- 5.

[71]. همان.

[72]. همان.

[73]. ابن‏سينا، الاشارات و التبيهات، نمط نهم.

[74]. نهج البلاغه، حكمت 432.

[75]. همان، خ 84.

[76]. همان، خ 133، بند5.

[77]. صائب، ديوان.

[78]. برزويه طبيب، كليله و دمنه، باب برزويه.

[79]. نهج البلاغه، نامه 49.

[80]. نهج‏البلاغه، خ 111، بند 3.

[81]. همان، نامه 27.

[82]. همان، خ 99.

قبسات ش 19