ماهنامه آموزشي، اطلاع رساني معارف

 

شماره 28، مرداد و شهریور 1384

 

صفحات (12-16)

 

  

اخلاق كاربردي

 

 

بر ساحل سخن

 

پديدآورندگان

گفتگو با: حجت السلام احمد حسين شريفي (محقق و مدرس حوزه و دانشگاه)

 

اشاره

 

حجت‌الاسلام‌والمسلمين احمدحسين شريفي محقق و مدرس حوزه و دانشگاه و نويسنده كتاب‌هاي صحيفه عصمت، پژوهش در عصمت معصومان، خردورزي و دين‌باوري و عقل و وحي است و تاكنون مقاله هاي فراواني از جمله «بعثت و نبوت» و «امام علي(ع) و مخالفان» از ايشان منتشر گرديده كه در جلد سوم و ششم دانشنامه امام علي(ع) به چاپ رسيده است.

 

در آستانه چاپ كتاب درسي آيين زندگي(اخلاق كاربردي) كه به زودي از اين نويسنده منتشر خواهد شد،‌ نشريه معارف با ايشان به گفتگو نشسته تا ضمن معرفي بيشتر اين كتاب، راهكارهاي مؤثر در تدريس آن را از زبان ايشان، به همه اساتيد معارف تقديم كند.

 

 

در ابتدا بفرماييد كه اخلاق كاربردي يعني چه؟ و تفاوت آن با ساير دروس اخلاق چيست؟

 

پيش از اينكه سؤال حضرتعالي را پاسخ بدهم لازم مي‌دانم كه به سهم خودم از مدير محترم مركز برنامه‌ريزي و تدوين متون درسي جناب آقاي دكتر كلانتري كه انصافاً با همكاري دوستانشان زحمات فراواني براي تدوين كتابهاي درسي معارف متحمل شدند و اقدامات بسيار مفيد و ارزنده‌اي انجام دادند تشكر و قدرداني كنم ان‌شاء‌الله در آينده جامعه دانشگاهي ما بهره بيشتري از اين فعاليت‌ها خواهد برد. در مورد سؤالي كه فرموديد به نظر مي‌رسد ابتدا شاخه‌هاي مختلف پژوهش اخلاقي كه الان در دنيا مرسوم است و مطالعات اخلاقي در اين قالب‌ها شكل مي‌گيرد را معرفي كنم و بعد به جايگاه اخلاق كاربردي بپردازم بگوييم. به طور كلي مطالعات اخلاقي در سه حوزه اخلاق توصيفي، اخلاق هنجاري و اخلاق تحليلي صورت مي‌گيرد. اخلاق توصيفي به اين معنا است كه صرفاً اخلاقيات جوامع و گروههاي مختلف و اديان با مذاهب خاصي توصيف مي‌شود. مثلاً مي‌گوييم اخلاق پيامبر اسلام(ص) به اين شكل بود؛ يا اخلاق مسيحيان يا اخلاق جامعه اسكيموها به اين صورت است. صرفاً توصيف مي‌كنيم و خبر مي‌دهيم ولي هيچ ارزش‌گذاري نمي‌شود.

 

حوزه ديگري به نام اخلاق تحليلي يا مطالعات تحليلي و فلسفي هم در اخلاق هست. در باب اخلاق كه اصطلاح فلسفه اخلاق، ناظر به اين نوع مطالعات مي باشد و حوزه‌هاي مختلف اخلاق را از ابعاد مختلفي مورد مطالعه قرار مي‌دهد و مفاهيمي‌ كه در يك جمله اخلاقي بكار برده مي‌شود مورد بررسي قرار مي‌گيرد. مثلاً اين جمله كه «راستگويي خوب است» مورد بررسي قرار مي‌گيرد. خوبي يعني چه؟ راستگويي يعني چه؟ معيار و تعريف خوب بودن چيست؟ يعني مفاهيمي كه در ناحيه موضوع جملات اخلاقي و همچنين مفاهيمي كه در ناحيه محمولات جملات اخلاقي قرار مي‌گيرند بررسي مي‌شوند. بحث ديگري در اخلاق تحليلي تحت عنوان وجود‌شناسي گزاره‌هاي اخلاقي وجود دارد. آيا گزاره‌هاي اخلاقي گزاره‌هاي واقعي هستند يا غيرواقعي؟ باز نوع نگاه ديگري كه در اين بحث هست معرفت‌شناسي گزاره‌هاي اخلاقي و همچنين روابط منطقي گزاره‌هاي اخلاقي با ساير گزاره‌ها مي‌باشد. اين نوع مطالعات در حوزه مطالعاتِ تحليلي در اخلاق يا فلسفه اخلاق و يا به اصطلاح ديگري فرا اخلاق بحث مي‌شود.

 

يك نوع پژوهش ديگري در اخلاق وجود دارد به نام اخلاق هنجاري يا دستوري كه خيلي به علم اخلاق اصطلاحي نزديك است. به طور كلي مي‌توان گفت كه اخلاق هنجاري آن نوع مطالعاتي است كه به بررسي بايد‌ها و نبايد‌ها يا شايستگي‌ها و ناشايستگي‌ها در باب افعال اختياري انسان و صفات و ملكات انساني مي‌پردازد. اخلاق هنجاري را مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد. - البته اين تقسيم‌بندي را من جايي نديده‌ام - يكي بررسي فضايل و رذايل اخلاقي؛ يا بررسي بايدها و نبايدها و شايستگي‌ها و ناشايستگي‌ها در باب افعال اختياري و صفات و ملكات دروني است با صرف نظر از حوزه خاص؛ اصطلاح اخلاق هنجاري به همين جهت منصرف است. يك نوع مطالعات ديگر در حوزه اخلاق هنجاري هست كه بايد‌ها و نبايدها را در حوزه‌هاي خاصي مورد بررسي قرار مي‌دهد مثلاً در حوزه معيشت، معيشت انساني را مورد بررسي قرار مي‌دهد. يا در بحث تحصيل علم كه به آن اخلاق دانشجويي مي‌گوييم بايد‌‌ها و نبايد‌هاي اخلاقي را مورد بررسي قرار مي‌دهد. يا الزامات اخلاقي را در حوزه پژوهش مورد بررسي قرار مي‌دهد. پس شقّ دوم اخلاق هنجاري، اخلاق كاربردي است. به طور خلاصه، اخلاق كاربردي زير مجموعه اخلاق هنجاري مي‌شود با اين قيد كه در قلمرو خاصي بحث مي‌كند و معيار‌ها و بايد‌ها و نبايد‌ها را در حوزه خاصي مورد بررسي قرار مي‌دهد.

 

 

تفاوت اخلاق كاربردي با دروس فعلي اخلاق اسلامي در چيست؟

 

اخلاق كاربردي به گستردگي اخلاق هنجاري نيست. ما در اخلاق هنجاري فضايل و رذايل را مورد بررسي قرار مي‌دهيم ولي در اخلاق كاربردي وارد حوزه‌‌هاي خاصي مي‌شويم كه هر فرد دانشجويي بطور روزمره با آنها درگير است. مثلاً نقش اول دانشجويي يك دانشجو اخلاق كاربردي است و يك سري الزامات اخلاقي از حيث دانشجو بودن برعهده‌اش مي باشد؛ همچنين ممكن است كارهاي پژوهشي انجام دهد و به نقد و بررسي افكار و گفته‌‌هاي ديگران بپردازد؛ يعني در اخلاق كاربردي حوزه‌‌هاي خاصي را كه دانشجو به طور روزمره با آن‌ها درگير است با نگاه حل مشكلات مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

 

نگاهي كه در اخلاق كاربردي هست اين است كه سعي كرديم به سؤالات و مشكلات و معضلات اخلاقي دانشجويان هم پاسخ داده شود. خيلي از دانشجويان مي‌گويند من مي‌دانم غيبت بد است و مثل خوردن گوشت برادر مؤمن است اما به اين قضايا مبتلا هستم. مي‌دانم دروغ‌گويي بد است اين عواقب را دارد اما مبتلا هستم؛ بگوييد چه كار كنم كه دروغ نگويم؟ انديشمندان حوزه اخلاق كاربردي معتقدند كه مي‌توانند راهكار‌هايي براي رفع اين معضلات و بيماري‌هاي اخلاقي ارائه بدهند. ما هم سعي كرده‌ايم در اين كتاب اين كار را بكنيم و در حوزه‌هاي خاص، معيارهايي را ارائه بدهيم كه با عمل به آن معيارها اين مشكلات رفع بشود. خصوصيت و تفاوت اين درس با ساير دروس به صورت خلاصه اين است كه اولاً حوزه‌هاي خاصي از زندگي دانشجويي را مورد بررسي قرار مي‌دهد؛ ثانياً سعي شده است كه راهكار ارائه شود؛ صرفاً بيماري‌ها و آسيب‌هاي اخلاقي بيان نشود؛ بلكه يك سري معيارهايي گفته شود كه با عمل به آن معيارها و با داشتن آن معيارها آن مشكلات و ناهنجاري‌هاي اخلاقي رفع بشود يا فضايل اخلاقي به طور زيبايي در آن حوزه شناخته و كاربردي بشود.

 

 

ضرورت تدريس اين درس را در دانشگاه چگونه مي‌بينيد؟ آيا نمي‌شد با اصلاح كتاب‌هاي قبلي به اين اهداف نايل گشت؟

 

براي اينكه با ضرورت تدريس درس آيين زندگي يا اخلاق كاربردي يا آيين زندگي بيشتر آشنا بشويم بايد به جايگاه اين بحث در دنيا نگاهي بيافكنيم. در دنياي غرب بيش از سه چهار دهه است كه بحث اخلاق كاربردي به طور جدي در بين انديشمندان و در دانشگاه‌ها مطرح شده است. مقالات، مجلات و رشته‌هاي خاصي هم در اين حوزه در دانشگاه‌هاي غربي شكل گرفته و بسيار هم پرجاذبه و پرطرفدار است؛ لذا در اين سه چهار دهه‌اي كه از عمر اين بحث به صورت يك رشته تخصصي مي‌گذرد شاهد يك دائره المعارف تخصصي چهار جلدي در اين رشته هستيم. همچنين مجلات خاصي در حوزه اخلاق كاربردي راه‌اندازي شده است؛كه بعضي از آنها را در مقدمه كتاب معرفي كرده‌ام اما متأسفانه علي‌رغم منابع و ذخاير فراواني كه در حوزه‌هاي اخلاق داريم مانند آيات قرآن، روايات بسيار متعدد و متنوع، سيره پاكان و و اولياء دين نتوانستيم به طور خاصي اين رشته و اين نوع نگاه را به اخلاق داشته باشيم. من در مقدمه و تاريخچه كتاب اين بحث را آورده‌ام كه گذشتگان ما از سده‌هاي نخستين اسلام اين نوع نگاه را در حوزه‌هاي خاص اخلاقي داشته‌اند و كتاب‌هاي متعددي نوشته‌اند اما متأسفانه در سده‌هاي بعدي مكتوم مانده است. بنابراين با توجه به اين جايگاه والا و به حقي كه الان اخلاق كاربردي در دنيا پيدا كرده است ضرورت دارد كه اين درس هم در دانشگاه‌هاي ما ارائه بشود نظرسنجي‌اي هم كه از دانشجويان صورت گرفته است نشان مي‌دهد كه حوزه‌هاي اخلاقي مثل اخلاق جنسي، اخلاق سياست و اخلاق گفتگو برايشان اولويت دارد. همچنين طي نظرسنجي‌اي كه از اساتيد اخلاق صورت پذيرفت نشان داد كه تقريباً صد در صد اساتيد اين درس را ضروري دانسته اند. البته نظرات اصلاحي هم داشتند كه اعمال گرديد و بعد از اعمال نظرات اساتيد اين سرفصل‌ها شكل گرفت.

 

 

سرفصل‌هاي مصوب اين درس را چگونه ديديد؟

 

اولاً با توجه به محدوديت زماني كه در ارائه اين درس داريم ثانياً گستردگي موضوعات اخلاق كاربردي كه تقريباً همه حوزه‌‌هاي زندگي بشر را شامل مي‌شود و خيلي هم زياد است؛ با توجه به اين دو نكته سرفصل‌هايي كه به تصويب رسيده است به نظر من كليدي و كارشناسانه مي باشد.

 

 

تطابق كتاب حضرتعالي با سرفصل‌هاي مصوب تا چه حد است؟

 

بنده تلاش كردم كه در حد توان بر اساس همين سرفصل‌ها كتاب را تدوين كنم. حدس مي‌زنم بيش از‍ 90% به اين سرفصل‌ها عمل شده است. تنها سرفصلي كه بنده به دلايلي نتوانستم آن را در اين كتاب بگنجانم بحث اخلاق محيط زيست بود والّا بقيه سرفصل‌ها با كمي جابجايي اعمال شده است. مثلاً تحت عنوان اخلاق آموزش و پژوهش يك سرفصل به تصويب رسيده بود ولي ما يك فصل را به اخلاق دانشجويي و فصل ديگر را به اخلاق پژوهش اختصاص داديم آن هم به دليل بحث نهضت نرم‌افزاري و جنبش علمي ‌و نگاه پژوهشي به مطالعات دانشجويان و پژوهشگر بار آوردن دانشجويان تشخيص داده شد كه يك فصل جدايي آورده شود. اما تنها سرفصلي كه ما نتوانستيم در اين كتاب بياوريم بحث اخلاق محيط زيست بود كه به سه دليل آن را مطرح نكرديم. يكي اينكه حجم كتاب از دو واحد درسي زيادتر مي‌شد دليل دوم گستردگي مباحث اخلاق محيط زيست و سوم كمبود وقت بود كه اين سرفصل و ساير سرفصل‌هايي هم كه تشخيص داده شود ان‌شاء‌الله در چاپ‌ها و مراحل بعدي اضافه خواهد شد.

 

 

همانطور كه مستحضريد همه دانشگاه‌هاي ما اعم از دولتي، آزاد ، پيام نور و ... خيلي گسترده و متنوع هستند جا دارد كه سؤال كنيم آيا مي‌شود از اين كتاب به صورت خودآموز استفاده كرد يا بايد حتماً در كلاس و به كمك استاد از اين كتاب استفاده نمود؟

 

به نظر مي‌رسد بعضي از بخش‌هاي كتاب را اگر خود دانشجو هم مطالعه كند مشكلي نداشته باشد؛ اما بعضي بخش‌هاي ديگر كه بخش اعظم كتاب را شكل مي‌دهد نياز به استاد دارد. هر چند دانشجويان هم متفاوت هستند بعضي دانشجويان ممكن است توانايي تحليل و تبيين سخت ترين متن ها آن را داشته باشند اما بهتر است عموم مخاطبين اين كتاب در كلاس شركت كنند و اين متن را درس بگيرند؛ هر چند بعضي از بخش‌ها را اساتيد مي‌توانند به دانشجويان واگذار كنند تا خودشان بخوانند اما برخي بخش‌ها نياز به استاد دارد.

 

 

از ويژگي‌هاي اين كتاب، كادرهاي موجود در آن است آيا درست است كه بگوييم حضور در كلاس براي كاربردي‌تر كردن اين درس و فهم بهتر اين كادرها مؤثر است؟

 

بله، اگر واقعاً بنا باشد به آن كادرها هم پرداخته شود و ثمره عملي و عيني مباحث متن ديده شود نياز است كه در كلاس و با فعاليت طرفيني استاد و شاگردان به بهترين نحو مباحث پيش برود.

 

 

آيا اساتيد فعلي درس اخلاق مي‌توانند اين كتاب را تدريس كنند يا اينكه ويژگي يا آمادگي خاصي براي تدريس اين كتاب لازم است؟

 

به نظر مي‌رسد عموم اساتيد اخلاق در تدريس اين كتاب مشكلي نداشته باشند. در اين كتاب كوشش شده از قلمي روان استفاده شود و اصطلاحات علمي و فني بكار برده نشود؛ لذا اساتيد عموماً از عهده تدريس بر مي‌آيند. حداقل آمادگي كه براي تدريس اين كتاب لازم است يكي، آشنايي اجمالي با برخي از مباحث مهم فلسفه اخلاق و ديگري آشنايي اجمالي با مكاتب اخلاقي است كه حدس مي‌زنم عموماً اساتيد در اين مورد مشكلي نداشته باشند.

 

 

عنوان‌هاي هر فصل اين كتاب عنوان يك كتاب مستقل را به ذهن متبادر مي‌كند، مثل اخلاق نقد، اخلاق دانشجويي، اخلاق معاشرت و... . با توجه به گستردگي مطالب اين مباحث آيا حجم مطالب كتاب، متناسب با دو واحد درسي خواهد بود؟

 

ما كوشش فراواني كرديم كه اين كتاب به گونه‌اي تنظيم شود كه در دو واحد درسي قابل عرضه باشد. البته كتاب در اين جهت از انعطاف فراواني برخوردار است. كادرهايي كه اشاره كرديد انعطاف‌پذيري درس‌ها را فراوان كرده است. يعني اگر استاد بخواهد مي‌تواند اين كتاب را در شش واحد هم تدريس كند. اما اگر استاد يك هنرمندي‌‌اي بكار گيرد متن كتاب در دو واحد كاملاً قابل تدريس است. به علاوه امكان دارد اساتيد تشخيص دهند و برخي از سرفصل‌ها را به صورت گزارش ارائه ‌دهند و يا يك فصل ديگر را كه بيشتر مورد نياز دانشجويان است با توجه به كادرهايي كه در متن ارائه شده به بحث و گفتگو با دانشجويان بگذارند. هر چند اگر كسي بخواهد اين كارها را نكند باز اين كتاب در دو واحد قابل تدريس است. ما سعي كرديم كه وارد جزئيات نشويم بلكه مطالب به گونه‌اي ارائه شود كه با تدريس كلياتي در هر بخش، بسياري از سؤالات دانشجويان پاسخ داده شود. البته نهايتاً‌ بايد در عمل ديد كه واقعاً در دو واحد قابل تدريس است يا نه؟

 

 

آيا از نظر شما همه مباحث اين كتاب به لحاظ اهميت يكسانند يا بعضي مباحث داراي اولويت هستند؟

 

نيازها و نگاه‌ها متفاوت است، دانشجويان و مخاطبين هم ممكن است نيازهاي متفاوتي داشته باشند. به نظر من همه مباحث اين كتاب مهم و لازم است. اما ممكن است هر استادي با توجه به تشخيص خودش يا نيازهاي دانشجويانش و با توجه به نظرات دانشجويان، نظر ديگري داشته باشد و يك اولويت‌بندي بين اين سرفصل‌ها داشته باشد. كتاب اين قابليت را دارد كه استادي مثلاً چهار فصل را انتخاب كند و همين چهار فصل را با توجه به نياز روز دانشجويان محور قرار دهد. مثالي مي‌زنم مثلاً بحث اخلاق سياست در برهه‌هاي زماني خاصي خيلي اولويت دارد. اگر ايام انتخابات باشد اين فصل خيلي ضروري است اما زماني كه انتخاباتي در كار نباشد و مسائل حاد سياسي مطرح نباشد شايد نياز درجه يك به آن بحث نباشد لذا مقاطع زماني در تشخيص اولويت‌ها تأثير دارند. بنده معتقدم كه همه مباحث، ضروري است و استاد حتي الامكان بايد بتواند همه‌شان را تدريس كند ولو اينكه به مسائل داخل كادر هم نرسد اما اصول مطالب ارائه شده در متن را تدريس كند.

 

 

آيا رعايت تقدم و تأخر موجود در مباحث كتاب ضروري است يا استاد به تشخيص خود مي‌تواند آنها را تنظيم كند؟

 

موضوعات كتاب متعدد و متنوع است و گاهي در نگاه اول با همديگر بي‌ارتباط هستند. مثلاً يك بحث، اخلاق دانشجويي است و بحث ديگر، اخلاق سياست. يك بحث، اخلاق پژوهش است و بحث ديگر، اخلاق معيشت يا اخلاق معاشرت است. در نگاه اول اين موضوعات از همديگر مستقل هستند و ترتب منطقي به معناي حقيقي كلمه بين اينها نيست. ما سعي كرده‌ايم در ارائه اين درس‌ها يك نوع ترتيبي بين اينها لحاظ كنيم؛ هر چند كه لازم نيست اساتيد اين ترتيب را رعايت كنند بلكه اساتيد نسبت به نيازي كه تشخيص مي‌دهند مي‌توانند اولويت‌بندي كنند. يكي از ويژگي‌‌هاي‌ اين كتاب همين است كه اساتيد مي‌توانند خودشان تقديم و تأخير موضوعات را انتخاب كنند.

 

 

اگر اساتيد بخواهند براي تدريس اين كتاب آمادگي بيشتري كسب كنند مطالعه چه منابعي را پيشنهاد مي‌كنيد؟

 

با توجه به نُه موضوع مستقل و كلي كه در اين كتاب مورد بررسي قرار گرفته است منبع خاصي در عرض اين كتاب وجود ندارد. يعني در حال حاضر كتابهايي كه اين موضوعات يا بخش اعظمي از اين موضوعات پوشش بدهند نداريم و يا من نمي‌شناسم. اما در پايان هر فصلي منابعي را براي مطالعه بيشتر معرفي كرده‌ايم و آن منابع بيشترين تناسب را با آن موضوع خاص دارند. مثلاً در پايان بحث اخلاق نقد منابع مرتبط با اين موضوع اعم از مقاله و كتاب را معرفي كرده‌ايم. اساتيد و دانشجويان مي‌توانند به آنها مراجعه كرده و دامنه مطالعاتشان در اين موضوع را توسعه بخشند. اما دو كتاب را به نظرم لازم است اساتيد مطالعه كنند يكي كتاب فلسفه اخلاق و ديگري كتاب مكاتب اخلاقي استاد مصباح‌يزدي است كه تصحيح و نگارش هر دو كتاب بر عهده بنده بوده است. اين دو كتاب، اساتيد را براي داشتن مطالعات جانبي در اين حوزه خيلي كمك مي‌كند. مخصوصاً براي فهم دقيقتر و عميقتر مطالبي كه در داخل كادر‌ها آمده است. براي متن كتاب حتي نيازي به اين دو كتاب هم نيست اما اگر بخواهند داخل كادرها را مورد بررسي قرار بدهند توصيه مي‌كنم آن دو كتاب را به طور جدي مورد مطالعه قرار بدهند.

 

 

بعضي مواقع استاد به اين نتيجه مي‌رسد كه نمي‌تواند همه مطالب كتاب را تدريس كند اگر عملاً نشود همه اين كتاب را تدريس كرد كدام يك از فصول و مباحث اين كتاب داراي اهميت بيشتري است كه بايد حتماً تدريس شود؟

 

اگر فرض كنيم كه لازم باشد استاد برخي از فصل‌ها را گزينش كند به نظر بنده لازم است كه اخلاق پژوهش، اخلاق نقد، اخلاق معاشرت، اخلاق سياست و اخلاق جنسي كه حتماً تدريس شود چون بيشتر مورد نياز دانشجو هستند. نظرسنجي هم همين را نشان داده است كه دانشجويان به اين بخش‌ها بيشتر توجه دارند و سؤالات اخلاقي‌شان در اين زمينه‌ها بيشتر است اما باز هم تأكيد مي‌كنم كه اساتيد از همان ابتداي ترم، زمان را طوري مديريت كنند كه بتوانند همه فصل‌ها را تدريس كنند ولو اينكه بعضي از فصول به نحو اختصار و گذرا ارائه شود.

 

 

آيا در نگارش اين كتاب تنوع دانشجويي به لحاظ جنس، مذهب و رشته تحصيلي لحاظ شده، يا بيشتر مناسب قشر خاصي نگارش يافته است؟

 

بنده كاملاً به اين مطلب توجه داشته‌ام يعني واقعاً سعي كرده‌ام مخاطب اين كتاب، دانشجو به معناي واقعي كلمه باشد صرف‌نظر از جنسيت يا مذهب يا قوميت يا رشته تحصيلي. حتي منظور از اخلاق جنسي در آنجا تنها اخلاق جنسي خواهران يا برادران مطرح نيست بلكه اخلاق جنسي يك جوان و يك انسان مطرح است. اخلاق دانشجويي يا اخلاق گفتگو هم همين‌طور است. حتي اين كتاب دين خاصي را هم مخاطب قرار نمي‌دهد يعني حتي يك دانشجوي مسيحي هم مي‌تواند اين كتاب را بخواند و استفاده كند زيرا معيارها گفته شده است. ممكن است در برخي از بحث‌ها مثلاً در اخلاق جنسي به طور خاص نگاه مسيحيت را مورد نقد قرار داده باشيم اما به اين معنا نيست كه يك دانشجوي مسيحي اين مطالب را اصلاً نبايد بخواند بلكه مي‌تواند بخواند و اگر نقدها را منصفانه ديد، بپذيرد يا اگر منصفانه نديد، نقد كند. بنابراين مخاطب اين كتاب فقط دانشجو به معناي عام كلمه است.

 

 

به نظر شما اين كتاب از چه امتيازات و ويژگي‌هاي خاصي برخوردار است؟

 

اين كتاب سه ويژگي دارد: يكي اينكه در اين كتاب از پرداختن به جزئيات مسائل اخلاقي پرهيز شده و به معيارها توجه شده است و اصول كلي مورد توجه قرار گرفته است. ويژگي دوم، تحقيقي بودن اين كتاب است يعني در هر بحثي سعي شده به منابع معتبر و اصيل ارجاع گردد حتي اگر منبع ضعيفي هم در آن حوزه بوده و به آن مراجعه شده باشد سعي شده امانت رعايت گردد و منبع به طور كامل ذكر شود. بنابراين شايد بعضي اين مطلب كه بيشتر از ديگران نقل شده است را ضعف كتاب تلقي كنند اما واقعيت مطلب اين است كه بنده هر مطلبي را از هر جا كه استفاده كردم منبع آن را در اين كتاب ذكر كردم و اخلاق پژوهش را در اين بخش مراعات كردم ويژگي سوم اين است كه اين كتاب بر اساس شيوه‌هاي نوين در طرح كتب درسي تدوين شده است. به اين صورت كه اولاً در ابتداي هر فصلي اهداف كلي آن فصل بيان شده و در ضمن بحث كادرهايي ارائه شده است كه اين كادرها از تنوع و گوناگوني زيادي هم برخوردار هستند. به طور كلي بعضي از اين كادر‌ها كادرهاي توضيحي هستند. مثلاً مطلبي در داخل متن آمده است كه احساس كرديم نياز به توضيح بيشتري دارد اما امكان دارد توضيحش در متن ملال‌آور باشد و ما را از آن هدف اصلي باز دارد لذا در داخل كادر آمده است. بعضي از كادر‌ها بصورت بررسي مصداقي و تطبيقي هستند؛ به اين صورت كه ابتدا معيار كلي‌ در متن ارائه شده پس در داخل كادر يك مورد خاصي را ذكر كرده‌ايم و گفته‌ايم كه آن معياري كه خوانديد اينجا تطبيق كنيد و تشخيص بدهيد كه اينجا بايد چه كار كنيد؟

 

يك سري كادر‌ها هم به صورت بررسي مقايسه‌اي است يعني ما خواستيم قدرت استدلال اخلاقي دانشجو را پرورش دهيم توانايي استدلال و تعقل اخلاقي‌اش را پرورش دهيم. اين درسبه گونه اي ارائه نشده كه دانشجو تصور كند همين است و جز اين نيست و اصلاً نمي‌شود جز اين فكري داشته باشد. به همين دليل يك سري كادرهايي به عنوان كادرهاي مقايسه‌اي آورده شده است مثلاً ديدگاه اسلامي‌ را كه در متن از آن دفاع كرده‌ايم و برايش استدلال آورده‌ايم در داخل كادر يك ديدگاه يا مكتب رقيبي را هم ذكر كرده‌ايم و از دانشجو خواسته‌ايم كه مقايسه كند و ضعف‌ها و قوت‌هاي اين دو مكتب را مورد ارزيابي قرار دهد.

 

همچنين در پايان هر فصلي اولاً سؤالاتي متناسب با درس استخراج شده كه كار اساتيد و دانشجويان را تا حدي آسان كرده است. ثانياً براي مطالعه بيشتر متناسب با موضوعي كه خواندند منابعي ذكر شده براي اينكه دامنه مطالعاتشان را افزايش بدهند و با نگاه‌هاي ديگر هم آشنا بشوند. ثالثاً مطالب يا موضوعاتي براي پژوهش بيشتر از دانشجويان خواسته شده است. مثلاً چند موضوع متناسب با هر فصل، براي پژوهش بيان شده است اساتيد مي‌توانند به عنوان تحقيقات كلاسي از دانشجو بخواهند كه آنها را مورد مطالعه قرار دهند و در كلاس كنفرانس دهند يا مقاله‌اي بنويسند. اين كار براي كاربردي و تحقيقي كردن اين موضوع نقش زيادي دارد.

 

 

سخن آخر اينكه به نظر شما چه مشكلاتي مي تواند براي تدريس اين درس وجود داشته باشد؟ راهكارهاي پيشنهادي شما چيست؟

 

تنها مشكلي كه براي تدريس اين كتاب وجود دارد عدم آشنايي كافي برخي از اساتيد با حوزه‌هاي جانبي مباحث مثل فلسفه اخلاق و مكاتب اخلاقي خواهد بود. اين مطالب ممكن است براي برخي از اساتيد مشكل‌ آفرين باشد هر چند اگر حداقل آن دو منبعي كه عرض شد مورد مطالعه قرار گيرد هيچ مشكلي نخواهد بود. در اين كتاب كوشش فراواني شده تا در جاهايي كه به مباحث فلسفه اخلاق پرداخته‌ايم مكاتب اخلاقي را نيز مورد بررسي قرار بدهيم به گونه‌اي كه اساتيد را از مراجعه به منابع ديگر بي‌نياز كنيم. البته با آشنايي‌اي كه با اساتيد معارف عموماً و اساتيد اخلاق خصوصاً دارم به نظرم مشكل، جدي نباشد و راهكارش اين است كه برخي از كتاب‌ها مطالعه بشود. باز هم از دست اندركاران مجله معارف تشكر مي‌كنم و از خداوند آرزوي توفيق براي شما در جهت نشر معارف اسلامي در دانشگاه‌ها و همه جهان را دارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علم اخلاق و سه حوزه در پژوهش‌هاي اخلاقي

923

فيلسوفان و پژوهشگران دانش اخلاق معمولاً سه حوزه را براي تفكر و تحقيق در اين علم، بيان مي‌كنند در اين شماره قصد آن داريم كه به اجمال، اين سه حوزه را معرفي كنيم:

 

1ـ اخلاق توصيفي (escriptive Ethics): نوعي تحقيق تجربي، توصيفي، تاريخي يا علمي است، مانند كاري كه انسان شناسان، مورخان، روان شناسان و جامعه شناسان انجام مي‌دهند. موضوع اين نوع تحقيق، اصول اخلاقي پذيرفته شده توسط فرد يا گروه يا دين خاصي است و هدف آن اين است كه پديدة اخلاق يا اخلاقيات مقبول آن فرد يا گروه خاص به ديگران معرفي شود، يا نظريه‌اي دربارة سرشت بشري به دست آيد كه در بردارندة مسايل اخلاقي باشد. بنابر اين، هيچ گونه توصيفه و يا ترغيب در جهت به كارگيري مسايل به دست آمده، در اين پژوهش وجود ندارد. همچنان كه هيچ گونه قضاوت ارزشي در مورد گزاره‌هاي به دست آمده به عمل نمي‌آيد. در واقع، پژوهش گران اخلاق توصيفي، نتايج بررسي‌هاي خود را جهت ارزيابي و تحليل در اختيار محققان در حوزه‌هاي اخلاق هنجاري و فرا اخلاق مي‌نهند. روش بحث در تحقيقات اخلاق توصيفي، تجربي و نقلي است و نه استدلالي و عقلي. گزاره‌هايي مانند: «خوردن گوشت مردة پدران در نزد كالاتين‌ها ]يكي از قبايل هندوستان[ خوب است، «كشتن سالمندان از كار افتاده در نزد اسكيموها پسنديده است»، «زنده به گور كردن دختران در نزد اعراب جاهلي، خوب بود» و يا «شراب خواري در اسلام، بد است»، همگي نمونه‌هايي از گزاره‌هاي اخلاق توصيفي هستند.

 

2ـ اخلاق هنجاري (Normative Ethics): در حوزة اخلاق هنجاري از درستي، خوبي و يا الزامي بودن امري كه در اخلاق توصيفي كشف شده است، بحث مي‌شود. موضوع بحث در اخلاق هنجاري، اخلاقيات پذيرفته شده در يك دين يا نزدِ يك قوم خاص نيست، بلكه موضوع آن، افعال اختياري انسان است، از آن نظر كه متصف به صفات اخلاقي از ققبيل خوب، بد و وظيفه مي‌شوند. به همين دليل گاهي به اخلاق هنجاري، اخلاق درجة اول (First order - Erhics) نيز مي‌گويند؛ چه اين كه به افعال اختياري انسان، صرف نظر از قوميت، نژاد و يا آيين مورد پذيرش او نظر دارد. روش بحث در پژوهش‌هاي اخلاق هنجاري، استدلالي و عقلي است؛ نه تجربي و نقلي. و به طور كلي مي‌توان گفت اخلاق هنجاري، دو نوع هدف را در بحث پيرامون گزاره‌هاي اخلاقي دنبال مي‌كند:

 

الف) دفاع فلسفي و عقلي از احكام يا الزامات عام اخلاقي؛

 

ب) تلاش براي ارايه نظريه‌اي صحيح در تبيين خوبي يا بايستگي يك عمل انساني.

 

تا كنون در راستاي نيل به دو هدف مزبور، نظريات متنوع و قابل توجهي مطرح شده كه بعضي از آن‌ها عبارتند از: نظرياتي كه خودگرايي اخلاقي (Ethical Egoism) يا ديگرگرايي اخلاقي (Ethical Altruism) را اساس خوبي يا بايستگي عمل دانسته، نظرياتي كه سودگرايي (Utilitarianism) و يا لذت‌گرايي (Hedonism) را پايه و مبناي اخلاقيات مي‌دانند، نظريه‌اي كه امر الهي را مبناي اخلاق مي‌داند (Divine Command theory) و بالاخره مكتبي كه وصول به كمال مطلوب را به عنوان غايت اخلاق در نظر مي‌گيرد و «كمال گرايي» را بهترين معيار خوبي و بايستگي اعمال اختياري مي‌كند.

 

مركز برنامه ريزي و تدوين متون درسي ـ گروه اخلاق اسلامي

 

 

عنوان  :  اخلاق هنجاری و اصول اخلاقی

تاریخ  :  1387/04/02

كلمات كليدي  :  اخلاق هنجاری فرااخلاق،اصول اخلاقی،فلسفه اخلاق،مدعيات اخلاقى،واقع گرایی اخلاقی

نوع مقاله : نشريات

موضوع مقاله : مبانی علم اخلاق

بخش انديشه:

فلسفه اخلاق، شاخه‌اى از فلسفه است که به تفکر فلسفى در باب اخلاق، مسائل و احکام آن مى‌پردازد. دو حوزه اصلى فلسفه اخلاق، اخلاق هنجارى و فرااخلاق است. در قرن بيستم و در ميان فيلسوفان تحليلي، ميان اين دو حوزه اخلاقي، تمايزى مبنايى برقرار شد. فرااخلاق بررسى فلسفى ماهيت، توجيه، عقلانيت، شرايط صدق و شان احکام و اصول اخلاقى است. احکام و اصولى که بدون مضمون خاصشان در نظر گرفته مى‌شوند. بنابراين از آنجا که فرااخلاق، اخلاق و اصول اخلاقى را موضوع بررسى خود قرار مى‌دهد، آن را نوعى مطالعه درجه دوم دانسته‌اند. در مقابل نظريه‌هاى اخلاق هنجاري، خود گزاره‌هايى اخلاقى هستند و بنابراين اخلاق هنجاري، مطالعه درجه اول است. مطالعات هنجارى اخلاق را از حيطه فلسفه اخلاق خارج کردند. چنين تفکرى چندان به طول نينجاميد و امروزه اخلاق هنجارى يکى از مهمترين موضوعات مورد بررسى فيلسوفان اخلاق است. فلاسفه معاصر اگرچه به موضوعات فرااخلاقى همچون مباحث روانشناسي، معرفت شناسى و وجودشناسى و معناشناسى اخلاق اهميت شايانى مى‌دهند، در آشکار نمودن مواضع هنجارى خود نيز احساس آزادى بيشترى مى‌کنند. فلسفه اخلاق معاصر را مى‌توان چالشى ميان دو سنت واقع گرايى وغيرشناخت گرايى دانست. واقع گرايى اخلاقي، مدعيات اخلاقى را گزاره‌هايى صدق و کذب پذير و بيانگر باورهايى نسبت به واقعيت مى‌داند. در مقابل غيرشناخت واقع‌گرايي، معتقد است که مدعيات اخلاقى بيانگر هيچ‌گونه باورى نيستند و بنابراين نمى‌توانند واقعا صادق و يا کاذب باشند. بر طبق ديدگاه غير شناخت گرايي، مدعيات اخلاقى صرفا بيان احساسات نگرش‌ها يا توصيه‌هاى عملى هستند.

 

منبع : روزنامه رسالت

 

 

 

ساختار کلی اخلاق اسلامی - دکتر علی شیروانی

اخلاق اسلامی( رویکرد و کارکرد)

 

‌اشاره‌

اگر دین‌ (در این‌ بحث‌ اسلام) را مجموعة‌ عقاید و دستورات‌ عملی‌ بدانیم‌ که‌ بنا بر ادعای‌ آورنده‌ و پیروان‌ آن‌ عقاید و دستورات‌ (پیامبر اسلام‌ و مسلمانان)، از سوی‌ آفریدگار جهان‌ می‌باشد، و اخلاق‌ را مجموعة‌ آموزه‌هایی‌ که‌ راه‌ و رسم‌ زندگی‌ کردن‌ به‌نحو شایسته‌ و بایسته‌ را ترسیم‌ کرده، بایدها و نبایدهای‌ ارزشی‌ حاکم‌ بر رفتار آدمی‌ را می‌نمایاند، بخوبی‌ به‌ رابطة‌ تنگاتنگ‌ دین‌ و اخلاق‌ پی‌ خواهیم‌ برد و اخلاق‌ را پاره‌ای‌ ناگسستنی‌ از دین‌ به‌ شمار خواهیم‌ آورد. ازاین‌رو سخن‌ گفتن‌ از اخلاقِ‌ منسوب‌ به اسلام‌ سخنی‌ بجا و بحث‌ دربارة‌ نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ امری‌ موجه‌ و گفت‌وگو دربارة‌ ساختار کلی‌ حاکم‌ بر این‌ نظام‌ امری‌ در خور تأمل‌ و اندیشه‌ خواهد بود.

 

یکم: همانگونه‌ که‌ اشاره‌ شد چنین‌ بحثی‌ امروزه‌ تحت‌ عنوان‌ اخلاق‌ هنجاری‌ مطرح‌ می‌شود. اخلاق‌ هنجاری که‌ بخش‌ مهمی‌ از فلسفة‌ اخلاق‌ را شکل‌ می‌دهد، در پی‌ تبیین‌ نظامی‌ از قواعد و اصول‌ حاکم‌ بر افعال‌ اخلاقی‌ است. اخلاق‌ هنجاری‌ دارای‌ دو بخش‌ است: در بخش‌ نخست‌ معیارهای‌ کلی‌ اخلاقی مطرح‌ می‌شود و خوب‌ و بدهای‌ کلی، ملاک‌ کار درست‌ و نادرست، رابطة‌ خوبی‌ و درستی‌ و معیاری‌ خوبی‌ و بدی‌ کارها مطرح‌ می‌شود و در بخش‌ دوم‌ از خوبی‌ و بدی، و درستی‌ و نادرستی، اخلاقی‌ یا غیراخلاقی‌ بودن‌ افعال‌ خاص سخن‌ می‌رود.

 

دوم: در نوشته‌ای‌ که‌ به‌نام‌ اخلاق‌ هنجاری‌ توسط‌ پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و اندیشة‌ اسلامی‌ اخیراً‌ منتشر گردید، گزارش‌ اجمالی‌ همراه‌ با نقد و بررسی‌ از رایجترین‌ مکاتب‌ اخلاق‌ هنجاری‌ ارائه‌ شد. چنانکه‌ در همان‌ نوشتار یادآور شدم، غالب‌ آرای‌ موجود در زمینة‌ اخلاق‌ هنجاری، استقلال‌ اخلاق‌ از دین‌ را مفروض‌ می‌گیرد و تلاش‌ می‌کند مستقل‌ از خدا و دین، نظامی‌ اخلاقی‌ را بنیاد نهد. این‌ مکاتب‌ در واقع‌ نوعی‌ اخلاق‌ سکولار را عرضه‌ می‌کنند.

اینک‌ با توجه‌ به‌ آنچه‌ در آن‌ نوشتار آورده‌ام، براساس‌ ساختار اصطلاحاتی‌ که‌ برای‌ معرفی‌ مکاتب‌ اخلاقی‌ رایج‌ در مغرب‌زمین‌ معهود است، می‌کوشیم‌ جایگاه‌ اخلاق‌ اسلامی‌ را در آن‌ ساختار بیابیم.

 

سوم: مکاتب‌ اخلاق‌ هنجاری‌ را فیلسوفان‌ اخلاق در دو دستة‌ کلی‌ جای‌ داده‌اند:

الف‌ - نظریه‌های‌ غایت‌ انگارانه

ب‌ - نظریه‌های‌ وظیفه‌گرایانه

گروه‌ نخست‌ بازشناسی‌ باید و نبایدها، درست‌ و نادرستها و خوب‌ و بدها را با توجه‌ به‌ نتیجة‌ کار تعیین‌ می‌کنند و اینکه‌ میزان‌ خیر و شر‌ مترتب‌ بر آن‌ چه‌ اندازه‌ است. و گروه‌ دوم‌ بر آنند که‌ ویژگیهای‌ خود عمل، قطع‌ نظر از میزان‌ خیری‌ که‌ در پی‌ می‌آورد، می‌تواند آن‌ عمل‌ را صواب‌ و لازم‌ گرداند. برای‌ مثال‌ وفای‌ به‌ عهد کاری‌ عادلانه‌ است، خداوند به‌ آن‌ فرمان‌ داده‌ است‌ و نیز حکومت‌ به‌ آن‌ امر کرده‌ است. در نظر وظیفه‌گرا هریک‌ از این‌ ویژگیها می‌تواند وفای‌ به‌ عهد را خوب، نادرست‌ و لازم‌ گرداند، هرچند خیری‌ بر آن‌ مترتب‌ نشود. برخلاف‌ او، غایت‌انگار تنها ویژگی‌ مؤ‌ثر در صواب‌ و ناصواب‌ بودن‌ عمل‌ را میزان‌ خیری‌ که‌ بدان‌ می‌انجامد می‌داند.

حال‌ می‌پرسیم‌ مکتب‌ اخلاقی‌ اسلام‌ به‌ کدام‌یک‌ از این‌ دو دسته‌ تعلق‌ دارد؟

پاسخ‌ ما آن‌ است‌ که‌ مکتب‌ اخلاقی‌ اسلام‌ غایت‌انگار است، نه‌ وظیفه‌گرا. این‌ گفته‌ ممکن‌ است‌ در بادی‌ نظر، تعجب‌آمیز باشد، اما دلیل‌ ما بر این‌ مدعا آن‌ است‌ که‌ در متون‌ دینی‌ ما (اعم‌ از آیات‌ و روایات) در مقام‌ تشویق‌ و دعوت‌ به‌ انجام‌ کارهای‌ خیر، بر این‌ نکته‌ تأکید شده‌ است‌ که‌ این‌ کارها موجب‌ سعادت، آسایش، اطمینان، فلاح، فوز و مانند آن‌ می‌گردد. یعنی‌ اینکه‌ این‌ کارها بایستنی‌ است‌ و انسان‌ باید به‌ انجام‌ آنها اهتمام‌ ورزد، آن‌ است‌ که‌ موجب‌ سعادت‌ او می‌گردد، و این‌ عین‌ غایت‌انگاری‌ است. انسان‌ به‌عنوان‌ موجودی‌ مختار و آگاه‌ در افعال‌ خود غایت‌ داشته‌ هر کاری‌ را به‌ هدفی‌ و برای‌ برآوردنِ‌ غرضی‌ انجام‌ می‌دهد. با توجه‌ به‌ آیات‌ قرآن‌ کریم‌ دانسته‌ می‌شود غایت‌ نهایی‌ و مطلوب‌ بالذات‌ انسان‌ در کارهای‌ اخلاقی‌ سعادت، فوز و فلاح‌ نهایی‌ است‌ که‌ اشاره‌ به‌ برخورداری‌ او از بالاترین‌ سرورها و ابتهاجها به‌ لحاظ‌ کمی‌ و کیفی‌ دارد.

اگر قرآن‌ کریم‌ به‌ تقوا فرا می‌خواند، برای‌ آن‌ است‌ که‌ موجب‌ فلاح‌ و رستگاری‌ انسان‌ می‌شود. «اتقوا لعلکم‌ تفلحون.» و نیز اگر از مؤ‌منان‌ می‌خواهد که‌ فراوان‌ خدا را یاد کنند، بدان‌ سبب‌ است‌ که‌ موجب‌ فلاح‌ ایشان‌ می‌گردد. «و اذکروا ا کثیراً‌ لعلکم‌ تفلحون.» ذکر دوزخ‌ و فردوس‌ و تأکید بر نعمتهای‌ بهشتی‌ و عذابهای‌ دوزخی‌ که‌ در انتظار خوبان‌ و بدان‌ است، همه‌ و همه‌ از آن‌ حکایت‌ دارد که‌ دیدگاه‌ اخلاق‌ اسلامی، دیدگاهی‌ غایت‌انگارانه‌ است، تا آنجا که‌ گاه‌ از تعبیر تجارت‌ و خرید و فروش‌ نیز در متون‌ دینی‌ استفاده‌ شده‌ است:

«یا ایها الذین‌ آمنو هل‌ ادلکم‌ علی‌ تجارة‌ تنجیکم‌ من‌ عذاب‌ الیم.» «ان‌ ا اشتری‌ من‌ المؤ‌منین‌ انفسهم‌ بان‌ لهم‌ الجنة.»

 

چهارم: نظامهای‌ اخلاقی‌ غایت‌انگارانه‌ خود بر چند قسمند:

الف‌ - نظامهای‌ خودگرا: یک‌ غایت‌انگارِ‌ خودگرا همواره‌ در پی‌ به‌ دست‌ آوردنِ‌ بیشترین‌ خیر، سود و مصلحت‌ است‌ و در اعمال‌ خود، پیوسته‌ به‌ نتایج‌ نظر دارد (غایت‌انگار). افزون‌ بر آن، آنچه‌ برای‌ او مهم‌ است‌ خیر و صلاح‌ خودش‌ است، نه‌ دیگران‌ - چنین‌ نظامی‌ را خودگروی‌ اخلاقی‌ می‌نامند.

ب‌ - نظامهای‌ سودگرا: در نظر اینان، ملاک‌ خوب‌ و بد، خیر و شر‌ همگانی‌ است، نه‌ خیر و شر‌ شخصی. البته‌ ممکن‌ است‌ در این‌ میان‌ نیز مکاتبی‌ باشد که‌ خیر گروه، ملت‌ یا حتی‌ خانواده‌ را مورد نظر قرار دهند که‌ اهمیتشان‌ کمتر از دو شاخة‌ قبلی‌ است. پرسش‌ آن‌ است‌ که‌ نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ به‌ کدام‌یک‌ از این‌ دسته‌ها تعلق‌ دارد: خودگراست‌ یا همه‌گرا یا گروه‌گرا. پاسخ‌ آن‌ است‌ که‌ با توجه‌ به‌ متون‌ دینی‌ ما، نظام‌ اخلاقی‌ اسلام، یک‌ نظام‌ غایت‌انگار خودگرا می‌باشد. معنای‌ این‌ سخن‌ آن‌ است‌ که: او‌لاً، فعل‌ اخلاقی‌ در اسلام‌ هدف‌ و غرض‌ (غایت) دارد و ثانیاً، آن‌ هدف‌ و غرض‌ مربوط‌ به‌ شخص‌ عامل‌ است.

 

پنجم: در نظامهای‌ غایت‌انگار، امور گوناگونی‌ به‌عنوان‌ غایت‌ فعل‌ اخلاقی‌ مطرح‌ شده‌ است، مانند: لذت، قدرت، معرفت، تحقق‌ کمالات‌ نفس‌ و.. هریک‌ از این‌ امور نیز به‌ گونه‌های‌ متفاوتی‌ تفسیر شده‌ و مصادیق‌ مختلفی‌ از آن‌ مدنظر بوده‌ است.

پرسش‌ آن‌ است‌ که‌ در مکتب‌ اخلاقی‌ اسلام، غایت‌ چیست؟ باز هم‌ با مراجعه‌ به‌ متون‌ دینی‌ دانسته‌ می‌شود که‌ غایت‌ در این‌ نظام، لذت‌ است، اما نه‌ لذتهای‌ حسیِ‌ دنیوی‌ که‌ ناپایدار، سطحی‌ و توأم‌ با رنجها و آلام‌ فراوان‌ است، بلکه‌ لذتهای‌ پایدار، عمیق‌ و خالی‌ از هرگونه‌ رنج‌ و سختی. با مروری‌ بر آیات‌ کریمة‌ قرآن‌ روشن‌ می‌گردد که‌ خداوند از انسان‌ خواسته‌ خود را در لذتهای‌ دنیوی‌ که‌ گذرا و همراه‌ با رنجهای‌ فراوان‌ و بسیار پایین‌ مرتبت‌ هستند محدود نساخته‌ به‌ آخرت‌ و نعمتهای‌ جاودانه‌ و ژرفتر آن‌ نظر بدوزد.

از نگاه‌ قرآن، بالاترین‌ لذت‌ و سرور و ابتهاجی‌ که‌ برای‌ انسان‌ حاصل‌ می‌گردد، لذت‌ حاصل‌ از انس‌ با خدا، قرب‌ به‌ او و نظر به‌ جمال‌ و جلال‌ الهی‌ است. «و رضوان‌ من‌ ا اکبر.» و از این‌رو می‌توان‌ گفت: غایت‌ در نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ قرب‌ الی‌ ا است، یعنی‌ مصداقِ‌ آن‌ مفهوم‌ غایی، قرب‌ الهی‌ است. باید توجه‌ داشت‌ که‌ نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ به‌ لحاظ‌ غایی، ثنوی‌ نیست، هدف‌ یک‌ چیز است‌ و آن‌ سعادت‌ نهایی‌ است‌ و این‌ حقیقتی‌ است‌ که‌ مفاهیم‌ عدیده‌ای‌ بر آن‌ منطبق‌ می‌گردد، مفاهیم‌ متعددی‌ که‌ به‌عنوان‌ غایت‌ نهایی‌ در نظام‌ اخلاقی‌ یاد می‌شود، یا اتحاد مصداقی‌ دارند و یا اختلاف‌ تشکیکی، نه‌ آنکه‌ در امر مختلف‌ در عرض‌ یکدیگر غایت‌ نظام‌ اخلاقی‌ باشد.

 

ششم: از آنجا که‌ راه‌ رسیدن‌ به‌ این‌ هدف، پروراندن‌ میلها و گرایشهای‌ متعالی، از جمله‌ نوع‌دوستی، امانتداری، عمل‌ به‌ عهد و مانند آن‌ است، اخلاق‌ اسلامی‌ در نحوة‌ رویارویی‌ با دیگران‌ و حرکت‌ در جهت‌ مصالح‌ دیگران‌ ، مزایای‌ مکاتب‌ سودگرایی‌ را، در توجه‌ به‌ خیر و صلاح‌ عمومی‌ و حرکت‌ در جهت‌ محرومیت‌زدایی‌ و مانند آن‌ در بر دارد و در عین‌ حال‌ از آسیبهای‌ آن‌ در امان‌ است. توضیح‌ اینکه‌ خودگرایی‌ اگر براساس‌ تلقی‌ مادی‌ از انسان‌ مطرح‌ گردد و انسان‌ را در چارچوب‌ حیات‌ دنیوی‌ ببیند، با اشکالهای‌ عدیده‌ای‌ مواجه‌ می‌گردد و حتی‌ موجب‌ تناقض‌ درونی‌ می‌شود، به‌ گونه‌ای‌ که‌ یک‌ خودگرا هرگز نمی‌تواند در مقام‌ توصیه‌ به‌ دیگران، خودگرایی‌ را تجویز نماید، چرا که‌ با منافع‌ او تزاحم‌ می‌یابد. اما اگر انسان‌ را دارای‌ حیات‌ جاودان‌ بدانیم‌ و به‌ منافع‌ برتر او نظر داشته‌ باشیم، ترغیب‌ دیگران‌ به‌ دستیابی‌ بدین‌ منافع، نه‌ تنها توصیه‌ به‌ کردار خودخواهانه‌ در زندگی‌ دنیا نیست، بلکه‌ از آنجا که‌ آن‌ منافع‌ جاودان‌ در پرتو گذشتها، ایثارها و فداکاریهای‌ آدمی‌ در این‌ حیات‌ دنیوی‌ به‌ دست‌ می‌آید، این‌ خودگرایی‌ در عمل‌ به‌ تمام‌ رفتارهای‌ دیگرخواهانه‌ توصیه‌ خواهد کرد، چرا که‌ تزاحم، تنها میان‌ منافع‌ دنیوی‌ من‌ با منافع‌ دنیوی‌ دیگران‌ است، نه‌ میان‌ منابع‌ اخروی‌ من‌ با منافع‌ دنیوی‌ یا اخروی‌ دیگران‌ و بعکس.

 

هفتم: چنانکه‌ یادآور شدیم، غایت‌ در اخلاق‌ اسلامی‌ خیر و سعادت‌ اخروی‌ است، نه‌ منافع‌ دنیوی. در قیاس‌ با منافع‌ دنیوی، نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ غایت‌گرا نیست، بلکه‌ ارزش‌گرا و فضیلت‌خواه‌ و به‌ تعبیری‌ وظیفه‌گراست‌ (دقت‌ شود). نباید از این‌ سخن‌ داخل‌ شدن‌ یک قسم‌ در قسم‌ مقابل‌ آن‌ برداشت‌ شود، مقصود آن‌ است‌ که‌ چون‌ نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ مبتنی‌ بر انسان‌شناسی‌ خاصی‌ است‌ و گسترة‌ وسیعی‌ برای‌ حیات‌ و کمالات‌ انسانی‌ می‌بیند، منافعی‌ که‌ بدان‌ نظر دارد، کمال‌ و سعادت‌ اخروی‌ انسان‌ است‌ که‌ در پرتو قرب‌ الهی حاصل‌ می‌شود. این‌ غایت، یعنی‌ کمال‌ انسان، با انجام‌ اعمالی‌ که‌ ملایم‌ با نفس‌ متعالی‌ انسان‌ است، تحقق‌ می‌یابد، ازاین‌رو، نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ در مقام‌ توصیه‌ و دستور و ارائة‌ برنامه، همچون‌ وظیفه‌گرایی‌ که‌ به‌ هیچ‌ غایت‌ مادی‌ و منفعت‌ دنیوی‌ نظر ندارد، توصیه‌ می‌کند (به‌ قیدِ‌ مادی‌ و دنیوی‌ توجه‌ شود).

‌به‌ دیگر بیان، امانتداری، راستگویی‌ و مانند آن‌ به‌ لحاظ‌ ویژگیهای‌ خاص‌ خودشان‌ و با قطع‌ نظر از سود و زیان‌ دنیوی‌ مترتب‌ بر آنها در نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ خوب‌ و پسندیده‌اند، چون‌ این‌ افعال‌ با ویژگیهایی‌ که‌ دارند، به‌ گونه‌ای‌ هستند که‌ گرایشهای‌ متعالی‌ انسان، او را به‌سوی‌ آنها فراخوانده، آنها را اموری‌ خوب‌ و بایستنی‌ معرفی‌ می‌کند، در اسلام، انسان‌ فضیلتمند کسی‌ است‌ که‌ راست‌ بگوید هرچند به‌ زیان‌ او تمام‌ بشود، بخشش‌ کند، هرچند او را در محرومیت‌ قرار دهد، یعنی‌ این‌ امور با قطع‌ نظر از سود و زیان‌ دنیوی‌ مترتب‌ بر آنها ارزش‌ اخلاقی‌ هستند (وظیفه‌گرایی‌ به‌معنای‌ نفی‌ غایت‌ دنیوی‌گرایی) هرچند در هر حال‌ خیر اخروی‌ خود را به‌ همراه‌ می‌آورند (غایت‌انگاری).

 

هشتم: مکاتب‌ اخلاقی‌ از سوی‌ دیگر بر سه‌ دسته‌اند: الف) - مکاتب‌ اخلاقی‌ عمل‌نگر ب) - مکاتب‌ اخلاقی‌ عام‌ ج) - مکاتب‌ اخلاقی‌ قاعده‌نگر نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ را باید قاعده‌نگر به‌ شمار آورد، یعنی‌ بر آن‌ است‌ که‌ معیار صواب‌ و خطا مشتمل‌ بر یک‌ دسته‌ قواعد است. این‌ قواعد و ساختار خاص‌ آنها محتوای‌ اخلاق‌ اسلامی‌ را تشکیل‌ می‌دهد. به‌ دیگر سخن، انسان‌ برای‌ آنکه‌ به‌ کمال‌ مطلوب‌ خود دست‌ یابد، باید راهی‌ را طی‌ کند که‌ حدود آن‌ با قواعد کلی‌ مشخص‌ شده‌ است.

 

نهم:نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ عقلانی‌ وحیانی‌ است. بدین‌ معنا که‌ هم‌ خرد و اندیشه‌ انسان‌ بدان‌ دعوت‌ می‌کند و هم‌ پیامبران‌ الهی، که‌ از این‌ امر گاهی‌ به‌ فطری‌ بودن‌ دین تعبیر می‌شود. یعنی‌ تعالیم‌ کلی‌ دین‌ اسلام‌ از آن‌ جمله‌ احکام‌ اخلاقی‌ آن، با گرایشهای‌ فطری‌ انسان‌ هماهنگ‌ و همنواست. حاصل‌ آنکه‌ اگر اسلام‌ ما را به‌ ترک‌ تعلقات‌ دنیوی‌ و توجه‌ به‌ خدا و آخرت‌ و ارزشهای‌ معنوی‌ فرا می‌خواند، عقلِ‌ حسابگر نیز، که‌ همواره‌ سود و زیان‌ و مصالح‌ و مضار انسان‌ را در نظر می‌گیرد و انسان‌ را به‌ انجام‌ کارهایی‌ که‌ بیشترین‌ سود و کمترین‌ زیان‌ را برای‌ او دارد، دعوت‌ می‌کند، آن‌ فراخوانِ‌ وحیانی‌ را تأیید می‌کند. صریحاً‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ اسلام‌ تنها از ما خواسته‌ است‌ که‌ عاقل‌ باشیم‌ و عاقلانه‌ عمل‌ کنیم. انسانِ‌ عاقل هرگز آخرت‌ را به‌ دنیا نمی‌فروشد و جهان‌ ابدی، لذایذ معنوی‌ و لقای‌ خدا را با لذایذ ناچیز و بی‌مقدار دنیوی‌ مبادله‌ نمی‌کند. ازاین‌روست‌ که‌ می‌گوییم‌ نظام‌ اخلاقی‌ ما عقلانی‌ - وحیانی‌ است، و البته‌ این‌ امر به‌هیچ‌وجه‌ به‌معنای‌ بی‌نیازی‌ انسان‌ از وحی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ کمال‌ و کافی‌ بودنِ‌ عقل‌ نیست، که‌ شرح‌ آن‌ مجالی‌ دیگر را می‌طلبد.

 

دهم: در مباحث‌ فرااخلاق، نظریه‌های‌ گوناگونی‌ دربارة‌ تحلیل‌ گزاره‌های‌ اخلاقی‌ و نحوة‌ علم‌ به‌ آنها مطرح‌ است، مانند شهودگرایی، احساس‌گرایی، توصیه‌گرایی‌ و... از متون‌ دینی‌ می‌توان‌ مواردی‌ را در تأیید شهودگرایی‌ به‌ دست‌ آورد، یعنی‌ می‌توان‌ استفاده‌ کرد که‌ نیروی‌ ادراکی‌ انسان‌ به‌نحو بدیهی‌ و مستقل، خوبی‌ و بدی‌ بسیاری‌ از کارها را در می‌یابد.متکلمین‌ و نیز اصول‌دانانِ‌ بسیاری‌ بر آنند که‌ در قلمرو عقل‌ عملی‌ همچون‌ حوزة‌ عقل‌ نظری، انسان‌ از بدیهیات‌ تصوری‌ و تصدیقی‌ برخوردار است‌ و با اتکا بر همانها نظام‌ اخلاقی‌ خود را سامان‌ می‌دهد. فی‌المثل‌ مفهوم‌ خوبی‌ و بدی‌ بدیهی‌ است‌ و نیز قضیة‌ «عدل‌ خوب‌ است» و «ظلم‌ بد است» بدیهی‌ می‌باشد.

 

یازدهم: نکتة‌ پایانی‌ که‌ در این‌ مقال‌ نباید نادیده‌ انگاریم‌ آن‌ است‌ که: از آنجا که‌ مردم‌ درجات‌ گوناگونی‌ دارند، خطاب‌ اخلاقی‌ قرآن‌ نیز دارای‌ سطوح‌ گوناگونی‌ است. ازاین‌رو، گاه‌ آنچه‌ برای‌ دسته‌ای‌ نیک‌ و شایسته‌ به‌ شمار می‌رود برای‌ گروهی‌ دیگر که‌ در مرتبه‌ای‌ دیگرند، گناهی‌ نابخشودنی‌ است. ازاین‌روست‌ که‌ گفته‌اند: «حسنات‌ الابرار سیئات‌ المقربین.» یعنی‌ نیکیهای‌ ابرار گناهان‌ مقربان‌ به‌ شمار می‌آید». آنچه‌ بیان‌ شد ویژگیهای‌ نظام‌ اخلاقی‌ اسلام‌ در خطاب‌ به‌ تودة‌ مردمان‌ است‌ که‌ در زندان‌ خود و خودگرایی‌ محصورند. اما خداوند را بندگانی‌ نیز هست‌ که‌ از خود رهیده‌ و به‌ خدا گرویده‌اند. آنان‌ خود نمی‌بینند تا برای‌ رسیدن‌ به‌ کمال‌ آن‌ تلاش‌ کنند، بلکه‌ کامل‌ مطلق‌ را نگریسته‌اند و مجذوب‌ جمال‌ او و محو کمال‌ او و بی‌اختیار، در اختیار اویند. آنان‌ حق‌ را می‌طلبند فقط‌ برای‌ حق. برای‌ ایشان‌ عبادت‌ خداوند به‌ هدف‌ رهیدن‌ از دوزخ‌ یا رسیدن‌ به‌ فردوس، وسیله‌ قرار دادن‌ حق‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ خواسته‌های‌ نفس، و خودپرستی‌ است‌ نه‌ خداپرستی.

 

‌‌پی‌نوشتها:

. رک. شیروانی، علی. اخلاق‌ هنجاری، پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و اندیشة‌ اسلامی، 1378.

Issues of moral theory..

Substative moral issues..

Normative ethies..

. رک. ویلیام‌ کی، فرانکنا. فلسفه‌ اخلاق، ترجمة‌ هادی‌ صادقی، مؤ‌سسه‌ فرهنگی‌ طه، 1376، ص‌ 41 به‌ بعد.

Teleological theories..

Deontological theories..

. برای‌ تفصیل‌ این‌ اجمال‌ نگاه‌ کنید به: شیروانی، علی. اخلاق‌ در قرآن، ج1، درسهای‌ استاد مصباح‌ یزدی، انتشارات‌ دارالفکر.

. اصل‌ علت‌ غایی‌ که‌ به‌ تفصیل‌ در فلسفة‌ اسلامی‌ از آن‌ سخن‌ رفته‌ است.

. آل‌ عمران/ 130.

. انفال‌ /45.

Ethical egoism.

Utilitarianism..

. صف‌ /10.

. توبه/11.

. در اخلاق‌ هنجاری‌ در این‌ باره‌ بیشتر توضیح‌ داده‌ام.

. برای‌ توضیح‌ این‌ اصطلاحات‌ رک. شیروانی، علی. اخلاق‌ هنجاری، فرانکنا، فلسفة‌ اخلاق.

. برای‌ پژوهش‌ بیشتر دربارة‌ معنای‌ فطری‌ بودنِ‌ دین‌ و براهین‌ آن‌ رک. شیروانی، علی. سرشت‌ انسان، پژوهشی‌ در خداشناسی‌ فطری، نهاد نمایندگی‌ ولی‌ فقیه‌ در دانشگاهها.

. به‌ قید «انسان‌ عاقل» توجه‌ شود، یعنی‌ انسانی‌ که‌ در مرتبة‌ عقلانی‌ است‌ و هنوز منطق‌ عشق‌ را که‌ ورای‌ عقل‌ است‌ بار نیافته‌ است، اگر چنین‌ شود حکمی‌ و سخنی‌ دیگر دارد که‌ در پایان‌ این‌ مقال‌ بدان‌ اشارت‌ رفته‌ است.

. برای‌ آشنایی‌ بیشتر نگاه‌ کنید به: شیروانی، علی. فرااخلاق، پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و اندیشة‌ اسلامی.

. علامه‌ شهید مطهری‌ در کتاب‌ فلسفة‌ اخلاق‌ و نیز فطرت‌ اندکی‌ در این‌ باره‌ بحث‌ کرده‌اند.

. در این‌ مقاله‌ به‌ اجمال، طرحی‌ کلی‌ از ساختار اخلاقی‌ اسلام‌ در چهارچوب‌ طبقه‌بندی‌ رایج‌ برای‌ تقسیم‌ مکاتب‌ اخلاقی‌ ارائه‌ شد. بی‌شک‌ بیان‌ مستندات‌ قرآن‌ و روایی‌ هریک‌ از بندهای‌ فوق، مقاله‌ را به‌ کتابی‌ گسترده‌ تبدیل‌ می‌کند، که‌ از خداوند توفیق‌ سامان‌ دادن‌ آن‌ را خواهانم.

 

دین و اخلاق - آیت الله مصباح یزدیشمارۀ 14(گفتگوی تمدنها)

 

 

 

 

 

 

انسان شناس جان آشنا - علی اکبر رشاد

شخصیتها

 

‌اشاره‌

مطلب‌ زیر، متن‌ سخنرانی‌ جناب‌ آقای‌ رشاد، در مراسم‌ بزرگداشت‌ ارتحال‌ استاد علامه‌ محمدتقی‌ جعفری‌ - قدس‌ سره‌ - است‌ که‌ در تاریخ‌ 30/8/1377، از سوی‌ رهبر معظم‌ انقلاب‌ اسلامی، در مدرسة‌ عالی‌ شهید مطهری‌ برپا گردیده‌ بود. اینک‌ به‌ مناسبت‌ تقارن‌ زمان‌ انتشار این‌ شمارة‌ قبسات‌ با نخستین‌ سالگشت‌ ارتحال‌ آن‌ حکیم‌ فرزانه‌ به‌عنوان‌ تجدید خاطره‌ گرامی‌ استاد، تقدیم‌ خوانندگان‌ ارجمند می‌شود.

 

برای‌ من‌ بسیار گران‌ بود که‌ سخنران‌ محفلی‌ باشم‌ که‌ به‌عنوان‌ سوگواری‌ حکیم‌ متفکر، محقق‌ متتبع، اندیشمند متضلع‌ استاد علامه، آیت‌الله‌ بالحق‌ محمدتقی‌ جعفری‌ (قدس‌ سره) برپا شده‌ باشد. سخن‌ گفتن‌ در چنین‌ جلسه‌ای‌ برای‌ چون‌ من‌ بسیار دشوار است، چه‌ می‌توان‌ کرد، رسم‌ زمانه‌ چنین‌ است‌ و روح‌ بلند مردان‌ بزرگ‌ آنگاه‌ که‌ فراخوان‌ عرش‌ را می‌نیوشند بی‌اختیار به‌ سراپردة‌ افلاک‌ پرمی‌کشند و ما خاکیان‌ بر جای‌ می‌مانیم‌ و به‌ سوگ‌ می‌نشینیم، اما نه‌ به‌ سوگ‌ فقد آنان‌ که‌ به‌ سوگ‌ فقر خویش.

این‌ مجمع‌ معظَم‌ از جهات‌ گونه‌گون‌ محترم‌ و مغتنم‌ است؛ از آن‌ جهت‌ که‌ با یاد آن‌ علامة‌ عظیم‌القدر برگزار می‌شود بسی‌ محترم‌ است‌ و از آن‌ حیث‌ که‌ از سوی‌ زعیم‌ ملت‌ و قائد امت‌ و مقام‌ منیع‌ مرجعیت‌ شیعه‌ برپا شده‌ از والایی‌ مضاعف‌ برخوردار است. حضور رؤ‌سای‌ قوا و مقامات‌ کشوری‌ و لشکری، عالمان‌ و متفکران‌ بلندمرتبت، دانشگاهیان‌ و فرهیختگان‌ ارجمند، اهل‌ قلم‌ و اصحاب‌ اندیشه‌ نیز، حرمت‌ صدچندان‌ بدان‌ بخشیده‌ است.

در این‌ چنین‌ مجمعی‌ از چه‌ چیزی‌ باید سخن‌ بگویم؟ استاد در حوزه‌های‌ گوناگون‌ صاحب‌نظر و صاحب‌رأی‌ بودند. الهیات، فلسفة‌ محض، هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی، فلسفة‌ حقوق، فلسفة‌ اخلاق، فلسفة‌ سیاست، فلسفة‌ هنر و زیبایی‌شناسی، عرفان‌ نظری، تعلیم‌ و تربیت، همه‌ و همه‌ عرصه‌ها و عرشه‌هایی‌ است‌ که‌ با گامهای‌ استوار استاد آشنا است. اما با خود می‌اندیشیدم‌ که‌ اگر از من‌ بپرسند پس‌ از سالیان‌ متمادی‌ ارادت‌ و الفت‌ با آن‌ بزرگ، بگو نغزترین‌ افکار و گفتار استاد در چه‌ حوزه‌ای‌ شرف‌ صدور یافته‌ است، پاسخ‌ من‌ چیست؟ درون‌ خود را کاویدم‌ و احساس‌ کردم‌ باید بگویم‌ که: استاد یک‌ انسان‌پژوه‌ و جان‌شناس‌ برجسته‌ بود، کما اینکه‌ خود او نیز انسانی‌ بزرگ‌ بود و جانی‌ بزرگوار داشت.

براستی‌ برخی‌ آرای‌ انسان‌شناختی‌استاد، بدیع‌ و بکر و ویژة‌ خود او بود. نوع‌ کتب، رساله‌ها و مقاله‌های‌ آن‌ عزیز عظیم، با مقدمات‌ و تمهیداتی‌ انسان‌شناسانه‌ آغاز می‌گردد یا حاوی‌ نکات‌ و جهاتی‌ در باب‌ انسان‌شناسی‌ است.

به‌نظر من، عظیم‌ترین‌ و ارجمندترین‌ اثر استاد، ترجمه‌ و تفسیر نهج‌البلاغه‌ است‌ (فسوسا که‌ تنها یک‌سوم‌ از نهج‌البلاغه‌ در این‌ 27 جلد شرح‌ شده‌ و دریغا که‌ این‌ مجموعه‌ ناتمام‌ ماند، و در سالهای‌ اخیر استاد همیشه‌ دغدغة‌ اتمام‌ آن‌ را داشت‌ و تا پیشنهادی‌ مطرح‌ می‌شد می‌گفت‌ اجازه‌ بدهید من‌ نهج‌البلاغه‌ را تمام‌ کنم‌ و بحمدالله‌ اخیراً‌ ترجمه‌ را به‌ پایان‌ رساند) جلد اول‌ تفسیر نهج‌البلاغه‌ بسیار زیبا آغاز شده، استاد در این‌ مجلد بحث‌ مبسوط‌ و عمیق‌ و انیقی‌ را در انسان‌شناسی‌ مطرح‌ کرده‌ است، کامل‌ترین‌ مناظر انسان‌شناختی‌ آن‌ بزرگوار در این‌ مجموعه‌ طرح‌ شده‌ است. او نهج‌البلاغه‌ را کتاب‌ انسان‌شناسی‌ می‌داند، لهذا جلد اول‌ تفسیر نهج‌البلاغه‌ را به‌مثابة‌ مقدمة‌ مجموعه، تماماً‌ به‌ انسان‌شناسی‌ اختصاص‌ داده‌ است.

هرگاه‌ آن‌ بزرگ، از امیرالمؤ‌منین‌ یاد می‌کردند از آن‌ بزرگوار به‌عنوان‌ انسان‌شناس‌ بزرگ‌ یا جان‌شناس‌ سترگ‌ تعبیر می‌کردند، من‌هم‌ در آغاز سخن‌ از استاد به‌همین‌ اوصاف‌ یاد کردم، زیرا او آیینة‌ قامت‌نمای‌ حضرت‌ امیر بود.

بر آگاهان‌ پوشیده‌ نیست‌ که‌ انسان‌شناسی‌ از دانشهای‌ پردامنه‌ و ژرف‌ روزگار ماست. امروز در این‌ حوزه‌ مکتبها و منظرهای‌ بسیاری‌ ظهور کرده‌ و میدان‌ این‌ مبحث‌ چالشهای‌ فکری‌ و مصاف‌ پرسشهای‌ علمی‌ فراوانی‌ شده‌ است.

در یک‌ طبقه‌بندی‌ کلی، اندیشمندانی‌ را که‌ در حوزة‌ انسان‌شناسی‌ سخن‌ گفته‌اند می‌توان‌ به‌ دو دستة‌ بزرگ‌ تقسیم‌ کرد، من‌ این‌ تقسیم‌بندی‌ را مقدمتاً‌ عرض‌ می‌کنم‌ تا بتوانم‌ نظریة‌ انسان‌شناختی‌ استاد را به‌نحو رسا و گویایی‌ تبیین‌ کنم.

دسته‌ای‌ از متفکران‌ «بی‌ذات‌ انگارند»: معتقدند انسان‌ فاقد سرشت‌ پیشینی‌ و ذات‌ محقق‌ است، انسان‌ استعداد محض‌ است، انسان‌ همه‌چیز می‌تواند بشود اما هیچ‌چیز نیست، اینان‌ منکر ماهیت‌ از پیش‌ تعریف‌شده‌ برای‌ انسان‌ هستند. اگزیستانسیالیست‌ها نوعاً‌ چنین‌ می‌اندیشند و گروه‌ بزرگ‌ این‌ جریان‌ را نیز تشکیل‌ می‌دهند، آنان‌ با این‌ مدعای‌ صحیح‌ که‌ انسان‌ نباید اسیر زندان‌ و زنجیر «خودِ» غیرساخته‌ بشود و آدمی‌ باید «زندان‌ محیط»، «زنجیر تاریخ»، «حصارمن‌ها و خودهای‌ تلقینی» را بشکند والا‌ «مجبور» خواهد بود، آنان‌ حتی‌ خویشتن‌ مفطور آدمی‌ را انکار می‌کنند و می‌گویند: او باید خود‌ برای‌ خویش‌ «خود»ی‌ بسازد.

کلامی‌ شبیه‌ این‌ نظرگاه‌ به‌ برخی‌ بزرگان‌ اسلامی‌ نیز نسبت‌ داده‌ شده‌ است، مرحوم‌ صدرالمتألهین‌ در «اسفار» از ابن‌ عربی‌ نقل‌ می‌کند که‌ انسان‌ در نقطه‌ای‌ چهارسو زاده‌ می‌شود که‌ هریک‌ از آن‌ چهارسو به‌ ماهیتی‌ متباین‌ با سوهای‌ دیگر منتهی‌ می‌گردد. یک سو از آن‌ چهار سو به‌ «سبعیت‌ تمام»، یک‌ سوی‌ دیگر به‌ «فرشته‌خویی‌ کامل» یک‌ سو نیز به‌ «شیطنت»، و سوی‌ دیگر به‌ «انسانیت» راه‌ می‌برد، و آدمی‌ آزاد است‌ که‌ هریک‌ از آن‌ چهار را برگزیند و هرکدام‌ را برگزید در آن‌ گزینه‌ به‌ کمال‌ می‌رسد. اگر بشر مسیر سبعیت‌ را برگزید از سبع‌ بالذ‌ات‌ نیز درنده‌خوتر می‌شود، اگر طریقة‌ شیطنت‌ را برگزید استاد ابلیس‌ خواهد شد، اگر معبر فرشتگی‌ را برگزیند هرچند فرشتة‌ تمام‌ خواهد شد اما انسان‌ نخواهد شد، و کمال‌ انسان‌ در این‌ است‌ که‌ مسیر و مقصد «انسانی» را برگزیند و بپیماید و آنگاه‌ است‌ که‌ از فرشته‌ نیز فراتر خواهد رفت.

این‌ کلام‌ شباهتی‌ به‌ بیان‌ اگزیستانسیالیست‌ها دارد اما یک‌ تفاوت‌ دقیق‌ اندیشة‌ اسلامی‌ را از تفکر اگزیست‌ها جدا می‌سازد که‌ باید به‌ آن‌ توجه‌ شود و آن‌ اینکه‌ تفکر اسلامی‌ هرچند انسان‌ را مستعد همه‌چیز شدن‌ می‌داند، و او را زادة‌ نقطة‌ صفر می‌انگارد که هر چهار سویش‌ گشوده‌ است‌ اما این‌ نقطة‌ صفر را تهی‌ از گرایش‌ نمی‌داند. اسلام‌ انسان‌ را دارای‌ هویتی‌ دوبعدی‌ می‌داند؛ «بعد فطرت» و «بعد طبیعت». هرچند بعد طبیعی‌ آدمی‌ او را به‌ سویی‌ متناسب‌ با طبیعت‌ و ماده‌ می‌راند اما بعد فطری‌ او، وی‌ را به‌سوی‌ دیگری‌ می‌خواند. همچنین‌ اسلام‌ انسان‌ را خوش‌سرشت‌ و نیک‌سرنوشت‌ می‌داند.

دستة‌ بزرگ‌ دیگر انسان‌شناسان‌ «ذاتمندگرایان» هستند، آنها معتقدند انسان‌ دارای‌ ذات‌ پیشینی‌ است. البته‌ می‌دانید این‌ دو دستة‌ بزرگ‌ به‌ نحله‌ها و نظریه‌های‌ بسیاری‌ منشعب‌ می‌شوند؛ عده‌ای‌ از ذات‌گرایان‌ گروه‌ بدبینان‌ هستند، که‌ معتقدند: انسان‌ بدگوهر است. کلام‌ معروف‌ توماس‌ هابز را شنیده‌ایم‌ که‌ «انسان‌ گرگ‌ انسان‌ است». گروه‌ دومی‌ از ذات‌گرایان‌ هستند که‌ به‌ انسان‌ خوش‌بینند، همین‌ گروه‌ به‌ دو منظر تقسیم‌ می‌شوند: بعضی‌ می‌گویند هرچه‌ انسان‌ می‌کند درست‌ است، «هرچه‌ آن‌ خسرو کند شیرین‌ بود»! این‌ دیدگاه‌ یک‌ منظر افراطی‌ است‌ و لاجرم‌ به‌ دیدگاه‌ تفریطی‌ بی‌ذات‌انگاری‌ منتهی‌ می‌شود.

اسلام‌ که‌ مکتب‌ اعتدال‌ است‌ معتقد است: انسان‌ دارای‌ فطرتی‌ ناب‌ و سرشتی‌ آسمانی‌ است‌ اما آزاد است‌ و دارای‌ گرایشهای‌ متضاد اما تحت‌ هدایت‌ و نظارت‌ ماورایی‌ است، و تکامل‌ او نیز درگرو آزادی‌ و هدایت‌پذیری‌ اوست. علامه‌ بزرگوار استاد محمدتقی‌ جعفری‌ که مطمئناً‌ از انسان‌شناسان‌ و جان‌آشنایان‌ برجستة‌ روزگار ما بودند، در عداد متفکران‌ این‌ منظر قرار دارد.

علامه‌ جعفری‌ به‌ تبع‌ اندیشة‌ اسلامی، انسان‌ را دارای‌ ذاتی‌ ثابت‌ و ماهیتی‌ بلندمنزلت‌ می‌داند که‌ به‌ اختیار خود قادر است‌ هویت‌ اکتسابی‌ منتخب‌ تحصیل‌ کند. منزلت‌ ذاتی‌ او الهی‌ و لهذا کمال‌جو است، همان‌ است‌ که‌ خلیفة‌ خدا قلمداد گشته‌ است‌ و به‌ تاج‌ «کرَّمنا» مکرم‌ و به‌ ردای‌ «فضلنا» محترم‌ داشته‌ شده‌ و همان‌ است‌ که‌ حیات‌ و هستی‌ به‌ اطاعت‌ او واداشته‌ شده‌ است.

ظاهراً‌ بیان‌ قرآن‌ در باب‌ شئون‌ و صفات‌ آدمی‌ دوگونه‌ و دوگانه‌ است! قرآن‌ از سویی‌ با تعابیر بسیار بلند از منزلت‌ و مرتبت‌ او سخن‌ می‌گوید، از دیگر سو حدود بیست‌ صفت‌ منفی‌ به‌ انسان‌ نسبت‌ می‌دهد.

هم‌ او را ضعیف‌ و ظلوم، کفار و کفور، جهول‌ و عجول، خصیم‌ و جدال‌گر، قتور و قنوط، یئوس‌ و مَنوع، مغرور و کَنود، هلوع‌ و جزوع، طاغی‌ و خاسر خوانده‌ و هم‌ به‌ تعابیر بلند و شگفتی‌ او را ستوده‌ است! چگونه‌ باید این‌ تعابیر به‌ ظاهر دوگانه‌ی‌ قرآن‌ را با هم‌ جمع‌ و حل‌ کرد؟

هویت‌ عینی‌ آحاد آدمی‌ در خارج‌ هم‌ دوگونه‌ است: برخی‌ انسانها بسیار بلند مرتبتند، عزیز و عظیمند، به‌ خدا می‌مانند، و برخی‌ دیگر به‌ بی‌نهایت‌ حضت‌ و ذلت‌ سقوط‌ می‌کنند. حتی‌ یک‌ فرد انسانی‌ گاه‌ دارای‌ شخصیت‌ دوگانه‌ است: گاه‌ خوب‌ است، گاه‌ بد است، پس‌ ذات‌ انسان‌ چه‌چیز را اقتضا می‌کند؟ قرآن‌ انسان‌ را چگونه‌ می‌بیند؟ این‌ دوگانگی‌ و دوگونگی‌ ناشی‌ از چیست؟ و چگونه‌ توجیه‌ می‌شود؟

استاد به‌ این‌ پرسش‌ دو پاسخ‌ می‌دهند:

-1 هرگز نیکی‌ و بدی، خیر و شر، صعود و سقوط، همزمان‌ از انسان‌ بروز نمی‌کند، این‌ صفات‌ متضاد در شرایط‌ متفاوت، در زمانها و مکانهای‌ مختلف‌ ظهور می‌کند، و جمع‌ آنها در حال‌ و آنِ‌ واحد ممکن‌ نیست.

-2 انسان‌ دارای‌ فطرت‌ و طبیعت‌ هر دو است، در چالش‌ فطرت‌ و طبیعت‌ و در حرکت‌ و صیرورت‌ میان‌ نقطة‌ بدایت‌ تا نقطة‌ نهایت، انسان‌ دارای‌ سه‌ «من» می‌شود:

-1 مَنِ‌ طبیعی‌ -2 مَنِ‌ انسانی‌ -3 مَنِ‌ انسانی‌ الهی.

و گاه‌ استاد دو «مَن» اخیر را یکی‌ می‌انگارد و درنتیجه‌ به‌ دو «خود» معتقد می‌شود: -1 مَنِ‌ طبیعی‌ -2 مَنِ‌ انسانی‌

«مَنِ‌ طبیعی»، منِ‌ اسیر در زندان‌ و زنجیر جبرهای‌ مختلف‌ است؛ تا انسان‌ در قید «مَنِ‌ طبیعی» است‌ اسیر است‌ و هر زمان‌ از قید مَنِ‌ طبیعی‌ رها شد و به‌ «مَنِ‌ انسانی» منتقل‌ شد (مَنِ‌ انسانی‌ خویش‌ را آفرید) از قوانین‌ طبیعت‌ نیز به‌طور نسبی‌ رها می‌شود. همچنان‌که‌ آدمی‌ با خواهشها و خواسته‌های‌ طبیعی‌ در چالش‌ و مصاف‌ است‌ از مادیت‌ فاصله‌ گرفته، ارتقا می‌یابد تا به‌ «مَنِ‌ انسانی‌ الهی» دست‌ یابد و اینجا مطلقاً‌ از سیطرة‌ قوانین‌ طبیعت‌ و مضایق‌ عالم‌ مادی‌ رها می‌شود، و دیگر زمان‌ و مکان‌ در او تأثیر ندارند و لهذا خداگونه‌ می‌شود.

استاد در پاسخ‌ به‌ بعضی‌ نظریه‌های‌ انسان‌شناختی‌ که‌ انسان‌ را «ماشین‌ کمال‌یافته» می‌پندارند، می‌گویند: انسان‌ دارای‌ کمالات، ویژگیها و مختصاتی‌ است‌ که‌ هرگز هیچ‌یک‌ از آنها در ماشین، امکان‌ تحقق‌ و فعلیت‌ نمی‌یابند. سپس‌ دویست‌ و سی‌ و دو ویژگی‌ برای‌ انسان‌ برمی‌شمارند، و راجع‌ به‌ برخی‌ ویژگیها نیز مختصات‌ فرعی‌ متعددی‌ را باز می‌شمارند و می‌فرمایند: بعضی‌ از این‌ مختصات‌ دارای‌ افزون‌ از صدنوع‌ ویژگی‌ فرعی‌اند و درنتیجه‌ انسان‌ واجد حدود 950 ویژگی‌ و مختصه‌ است.

من‌ اینجا به‌طور گزیده‌ بخشی‌ از صفاتی‌ را که‌ در بیان‌ استاد در جلد نخست‌ تفسیر نهج‌البلاغه‌ آمده‌ از باب‌ نمونه‌ ذکر می‌کنم. استاد از جمله‌ مختصات‌ زیر را که‌ انسان‌ واجد آنها و ماشین‌ فاقد آنهاست‌ برمی‌شمارند:

- انسان‌ دارای‌ من‌ (خود) است، و به‌ «من» خود آگاهی‌ دارد.

- واجد منش‌ (کاراکتر) می‌باشد که‌ بیان‌کنندة‌ کیفیت‌ شخصیت‌ اوست.

- برای‌ تکامل‌ خود فعالیت‌ می‌کند.

- ارادة‌ خود را تقویت‌ می‌کند.

- دربارة‌ فلسفه‌ و هدف‌ هستی‌ تفکر می‌کند، و نیز به‌ فلسفه‌ و هدف‌ وجود خویش‌ می‌اندیشد.

- دارای‌ وجدان‌ آگاه‌ و نیمه‌آگاه‌ و ناآگاه‌ است.

- واجد وجدان‌ اخلاقی‌ (با حدود 50 نوع‌ فعالیت) است.

- حایز خصایلی‌ چون: افتخار و مباهات، ننگ‌ و شهرت‌پرستی، و واجد استعداد درک‌ شایستگی‌ و ناشایستگی‌ امور است.

- دارای‌ عقده‌های‌ روحی‌ و بیماریهای‌ روانی‌ است، و حایز هیجانات‌ و احساسات‌ و عواطف‌ درونی‌ بسیار [متجاوز از حدود 100 نوع] است،

- واجد حالات‌ درونگرایی‌ و برونگرایی‌ است.

- دارای‌ قدرت‌ اندیشة‌ تحلیلی‌ و اندیشة‌ ترکیبی‌ است.

- دارندة‌ موجودیتی‌ به‌نام‌ «دل» می‌باشد که‌ فعالیتهایش‌ متجاوز از صدها نوع‌ است‌ [به‌طور تقریب‌ واحدها و مرکبات‌ آنها را 200 مورد فرض‌ می‌کنند].

- دارای‌ حالت‌ شکوفایی‌ و جمود فکری‌ است.

- سازنده‌ و دارندة‌ ملیت‌ و آداب‌ و رسوم‌ می‌باشد، و پردازندة‌ نظام‌ حقوقی‌ و روش‌ سیاسی‌ است.

- واجد تصمیم‌ و اراده، و برخوردار از احساس‌ آزادی، و اختیار فعالیت‌ برای‌ تنظیم‌ و هماهنگ‌ ساختن‌ اجزا و شرایط‌ است.

- قدرت‌ درک‌ حرکت‌ و سکون، ملالت‌ از یکنواختی‌ کار، امید، نومیدی، آرزو و انتظار از صفات‌ دیگر او هستند.

- دارای‌ روح‌ گذشت‌ و فداکاری‌ و سودجویی‌ است.

- از خواستن‌ قابل‌ انعطاف‌ به‌ هزاران‌ مقصد متنوع‌ برخوردار است.

- بیکرانه‌جو، آرمانگرا و تکامل‌پذیر است.

- قادر به‌ تصرف‌ و ایجاد دگرگونی‌ در علل‌ و شرایطی‌ که‌ انسان‌ را به‌وجود آورده‌ است، می‌باشد.

- با خویشتن‌ به‌ گفت‌وگو می‌پردازد.

- دلاوری‌ و شجاعت، زبونی‌ و ترسویی‌ از دیگر حالات‌ اوست.

- قضیه‌سازی‌ قدرت‌ منحصر اوست.

- پرستش‌ می‌کند و عشق‌ می‌ورزد.

- دارای‌ حس‌ کینه‌توزی، انتقام، حسادت، شماتت‌ و تمسخر و فرصت‌طلبی‌ است.

- لذت‌جوست‌ [انواع‌ لذت‌ به‌ شمارة‌ موضوعات‌ لذت‌بار متکثر است‌ که‌ از یک‌ جهت‌ بی‌نهایت‌ است، ولی‌ ایشان‌ آنها را صد نوع‌ فرض‌ می‌کنند].

- دارای‌ درد و الم‌ [انواع‌ درد و الم‌ نیز مانند لذت‌ قابل‌ شمارش‌ نیست، ایشان‌ صد نوع‌ فرض‌ می‌کنند].

- دارای‌ قدرت‌ تفکیک‌ میان‌ وسیله‌ و هدف‌ و احساس‌ اصالت‌ هدف‌ و تابع‌ بودن‌ وسیله‌ است.

- حالت‌ تحیر عالی‌ در موضوعات‌ باعظمت‌ است.

- مبدأ، مسیر و مقصد حرکت‌ را تفکیک‌ می‌کند.

- دارای‌ قدرت‌ تجسیم‌ (یعنی‌ موجود را معدوم‌ و معدوم‌ را موجود تلقی‌ کردن) است.

- نشاط، خستگی‌ و فرسودگی‌ دارد.

- قادر به‌ بهره‌برداری‌ از علامات‌ و رموز می‌باشد، با علم‌ به‌ اینکه‌ علامت‌ و رمز یک‌ شکل‌ قراردادی‌ برای‌ محتوای‌ آن‌ است.

- واجد وضعیت‌ قهر و آشتی‌ است.

- احساس‌ سعادت، نکبت‌ و بدبختی‌ دارد.

- اخلاص‌ و صمیمیت، ریاکاری، فریب‌دادن‌ و فریب‌ خوردن‌ از دیگر صفات‌ اوست.

- احساس‌ خوب‌ و بد، احساس‌ خیر و شر می‌کند.

- دارای‌ خشم‌ و پرخاش، شرمندگی‌ و پشیمانی‌ است.

- دارای‌ توان‌ درک‌ و اکتشاف‌ و اختراع‌ بی‌نهایت‌ است.

- می‌تواند حدس‌ بزند و تطبیق‌ کلیات‌ به‌ موارد خصوصی‌ نماید.

 

البته‌ مختصاتی‌ که‌ استاد ذکر کرده‌اند دارای‌ قابلیت‌ طبقه‌بندی‌ اصولی‌ و منطق‌مداری‌ است‌ که‌ در موقع‌ و مجال‌ مناسب‌ باید صورت‌ گیرد، به‌نظر استاد با ملاحظة‌ تنوع‌ بعضی‌ از ویژگیها، شمار مختصات‌ به‌ 950 می‌رسد. تردیدی‌ نیست‌ که‌ این‌ موارد را ایشان‌ به‌عنوان‌ نمونه‌ آورده‌اند و با ملاحظة‌ ترکیبات‌ گوناگونی‌ که‌ از مختصات‌ مزبور می‌توان‌ تصور کرد، شمارة‌ خصایل‌ و خصایص‌ انسانی‌ به‌ هزارها می‌رسد و ماشین‌ واجد هیچ‌یک‌ از آنها نیست.

انسانی‌ که‌ «مَنِ‌ انسانی‌ - الهی» خویش‌ را آفریده‌ باشد و به‌ مرتبة‌ خودِ‌ انسانی‌ - الهی‌ رسیده‌ باشد، همة‌ ویژگیهای‌ هزارانگانه‌ را مهار کرده‌ به‌ استخدام‌ تکامل‌ خود درخواهد آورد.

استاد می‌گوید: انسان‌ خداگونه‌ است، نفس‌ انسانی‌ سنخیتها و همگونگیهای‌ بسیاری‌ با خداوند متعال‌ دارد (به‌نظر ما این‌ نظر درست‌ است‌ زیرا آدمی‌ خلیفة‌ خداست‌ پس‌ او شخص‌ دوم‌ هستی‌ است‌ و باید با شخصیت‌ اصل‌ (خداوند)، همگونگیهایی‌ را هرچند در مراتب‌ نازله‌ واجد باشد تا شایستگی‌ احراز مقام‌ خلافت‌ او را پیدا کند).

استاد در مقام‌ مقایسة‌ حق‌ و نفس‌ می‌فرماید: حق‌تعالی‌ مجرد است. نفس‌ انسانی‌ نیز مجرد است. حق‌تعالی‌ واحد است‌ و دارای‌ وحدت‌ می‌باشد، همة‌ هستی‌ فعل‌ او و جلوة‌ اوست. نفس‌ انسانی‌ هم‌ واحد است، و در عین‌ اینکه‌ واحد است‌ مدیر و مدبر همة‌ قواست، همه‌ قوا شُعب‌ و جلوه‌های‌ همان‌ نفس‌ واحد هستند. حق‌تعالی‌ دارای‌ شأن‌ فرامکانی‌ و فرازمانی‌ است، نفس‌ انسانی‌ هم‌ این‌چنین‌ است. خداوند متعال‌ نیز دارای‌ ذات‌ واحد است‌ و با اینکه‌ صفات‌ مختلفی‌ دارد هرگز متکثر نمی‌شود، درعین‌ اینکه‌ انسان‌ نیز دارای‌ صفات‌ مُتکثٍّر است، اما نفس‌ واحد او متکثر نمی‌شود. خداوند متعال‌ خالق‌ و مُبدِ‌ع‌ است، نفس‌ انسانی‌ نیز مُبدِ‌ع‌ و آفرینده‌ است؛ آفرینندة‌ تصورها و تصدیقها، اختراعها و ابتکارها. حق‌تعالی‌ بر همة‌ هستی‌ سلطه‌ و سیطره‌ دارد اما جزء هستی‌ نیست، عین‌ هستی‌ نیست، نفس‌ هم بر قوا و جوارح‌ سلطه‌ و سیطره‌ دارد اما عین‌ اعضا و اجزا بدن‌ خویش‌ نیست. علم‌ حق‌تعالی‌ ثابت‌ است‌ (با اینکه‌ علم‌ حق‌ و علم‌ نفس‌ بر ثابتات‌ و متغیرات، کلیات‌ و جزئیات‌ تعلق‌ می‌یابد اما سبب‌ تنوع‌ و تغییر در آنها نمی‌شود)، علم‌ نفس‌ هم‌ ثابت‌ است. خدا زیباست‌ و زیبایی‌ را دوست‌ می‌دارد: «ان‌الله‌ جمیل‌ و یحب‌ الجمال»، نفس‌ انسانی‌ هم‌ چنین‌ است. حق‌تعالی‌ هرچه‌ می‌آفریند چیزی‌ از او کاسته‌ نمی‌شود، ابداع‌ و خلقت، انشقاق‌ و انشعاب‌ نیست، تراوش‌ نیست، اجزایی‌ (العیاذبالله) از حق‌ جدا نمی‌شود تا پدیده‌های دیگر پدید بیایند، نفس‌ انسان‌ نیز همین‌طور است، می‌آفریند اما چیزی‌ از او کاسته‌ نمی‌شود، چیزی‌ از او جدا نمی‌شود. حق‌تعالی‌ در همة‌ هستی‌ حضور دارد اما جزء آنها نیست، نفس‌ انسان‌ نیز در همة‌ جسم‌ خود حضور دارد اما جزء جسمش‌ نیست.

گاه‌ ما به‌ آیات‌ الهی‌ و بیانات‌ معصومان‌ مراجعه‌ می‌کنیم‌ و با نکات‌ و آموزه‌هایی‌ مواجه‌ می‌شویم‌ که‌ فهم‌ و هضم‌ آنها دشوار می‌نماید. از باب‌ مثال‌ اگر «انسان‌ بماهو انسان» دارای‌ ذات‌ مکرمی‌ است‌ پس‌ همة‌ انسانها باید محترم‌ باشند، تفاوت‌ میان‌ انسان‌ مؤ‌من‌ و غیرمؤ‌من، متقی‌ و غیرمتقی‌ از چیست؟

استاد می‌گوید: انسان‌ تا انسان‌ است‌ دارای‌ حرمت‌ و کرامت‌ ذاتی‌ است، همة‌ انسانها مکرم‌ هستند، اما آدمی‌ از نقطة‌ صفر (و به‌ تعبیر دقیق‌تر از خط‌ عزیمت‌ به‌سوی‌ سقوط‌ یا صعود)، اگر راه‌ صعود را برگزید ارتقا می‌یابد و علاوه‌ بر مراتب‌ ذاتی‌ انسانی، کمالات‌ و کرامات‌ اکتسابی‌ برتری‌ را فراچنگ‌ می‌آورد. «تقوی» مکرمتی‌ است‌ فراتر از کرامت‌ ذاتی‌ انسان، لهذا حرمتی‌ برتر را نیز سبب‌ می‌شود، انسان‌ غیرمتقی‌ فقط‌ کرامت‌ ذاتی‌ بشری‌ را دارد اما انسان‌ متقی‌ چیزی‌ افزونتر را حایز می‌گردد. همة‌ انسانها: هم‌کیشان‌ و ناهم‌کیشان‌ - به‌ تعبیر امیرالمؤ‌منین(ع) - یا برادرند یا برابر، مؤ‌من‌ و کافر محترمند، چون‌ همه‌ از صفات‌ و خصایل‌ ایهابی‌ الهی‌ برخوردارند، همه‌ دارای‌ عقلند پس‌ آزادند، خرد به‌ انسان‌ کمال‌ و کرامت‌ می‌بخشد. آدمی‌ کرامت‌ ذاتی‌ را خودبه‌خود از دست‌ نمی‌دهد، اما اگر از نقطة‌ صفر و به‌ تعبیر ما «خط‌ عزیمت» راه‌ سقوط‌ و هبوط‌ را برگزید و پیش‌ رفت‌ حتی‌ منزلت‌ ذاتی‌ را از کف‌ خواهد داد و از چارپایان‌ هم‌ پست‌تر و گمگشته‌تر خواهد گشت. در این‌ صورت‌ آن‌ فرد انسانی‌ همنوع‌ دیگر انسانها نیست، پس‌ برابر با آنها نیز نخواهد بود. ایشان‌ گاهی‌ می‌فرمود: آیا می‌توان‌ قسم‌ خورد که‌ «نرون» برادر مردم‌ مغرب‌زمین‌ بود و چنگیز برادر مردم‌ شرق؟

نرون‌ که‌ می‌گوید دلم‌ می‌خواست‌ همة‌ انسانها یک‌ گردن‌ می‌داشتند و من‌ آن‌ گردن‌ را یک‌باره‌ قطع‌ می‌کردم! این‌چنین‌ موجودی‌ انسان‌ نیست، نگویید آقا این‌ انسان‌ است‌ و حق‌ حیات‌ دارد. انسانی‌ که‌ به‌ ضدحیات‌ تبدیل‌ شده‌ حق‌ حیات‌ ندارد، او وجودش‌ مایة‌ ممات‌ دیگران‌ است. آدمی‌ وقتی‌ به‌ ضدحیات‌ بدل‌ شد برای‌ محافظت‌ از حق‌ حیات‌ دیگر انسانها (که‌ بحق‌ دارای‌ حق‌ حیاتند) باید او را از میان‌ برداشت، این‌ است‌ معنی‌ بلند آیة: «وَلَکُم‌ فی‌ القِصاصِ‌ حیاتٌ‌ یا اوُلی‌ الأ‌لبابِ.» کسی‌ را که‌ به‌ ضدحیات‌ بدل‌ شده‌ اگر از میان‌ برداریم‌ حیات‌ می‌ماند.

اما اگر منزلت‌ ذاتی‌ آدمی‌ محفوظ‌ بود مرتبت‌ او نیز محفوظ‌ خواهد ماند. «مَن‌ قَتَلَ‌ نَفساً‌ بِغَیرِ‌ نَفس‌ اَو‌ فَسادٍ‌ فی‌ الا‌ ‌رضِ‌ فَکَأَنَّما قَتَلَ‌ الناسَ‌ جَمیعاً.» «یک‌ مساوی‌ است‌ با بی‌نهایت»، حقوق‌ حقیقی‌ بشرِ‌ حقیقی‌ را این‌ آیه‌ توجیه‌ می‌کند و این‌ آیه‌ مبنای‌ نظام‌ و نظریة‌ حقوق‌ انسان‌ در اسلام‌ است.

دریغا امت‌ اسلام‌ و ملت‌ ایران، فیلسوفی‌ حکیم‌ و متفکری‌ عظیم‌ را از کف‌ داد. در جایی‌ گفته‌ام‌ و اینجا هم‌ در ختام‌ کلام‌ عرض‌ می‌کنم: اهل‌ فلسفه‌ به‌ چهار دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند: برخی‌ «فلسفه‌دان»ند مانند مورخان‌ و مدرسان‌ و شارحان‌ فلسفه‌ها، برخی‌ دیگر «فیلسوف»ند، آنان‌که‌ در فلسفة‌ محض‌ و تنها در فلسفه‌ صاحب‌ رأی‌اند، و برخی‌ «حکیم»ند و این‌ دسته‌ کسانی‌ هستند که‌ از دانشی‌ فراتر و گسترده‌تر از دایرة‌ فلسفة‌ محض‌ برخوردارند. حکیمان‌ و فیلسوفان‌ متعارف‌ گرچه‌ به‌ پدیده‌ها و علوم‌ و معارف‌ فیلسوفانه‌ می‌نگرند اما نسبت‌ به‌ قلمرو فلسفه، حریم‌ نگاه‌ می‌دارند، اما گاه‌ فیلسوفان‌ و حکیمان‌ نادری‌ ظهور می‌کنند که‌ با حکمت‌ و فلسفه‌ نیز حکیمانه‌ و فیلسوفانه‌ مواجه‌ می‌شوند. استاد ما علامه‌ محمدتقی‌ جعفری‌ علاوه‌ برآنکه‌ حکیم‌ و فیلسوف‌ بود، فیلسوف‌ حکمت‌ نیز بود، با فلسفه‌ نیز نقادانه‌ روبه‌رو می‌شد، خدایش‌ بیامرزاد و مرتبتش‌ را لحظه‌ افزون‌ کناد و راهش‌ پر پیرو باد... .

 

پی‌نوشت:

استاد خود نیز فرموده‌ است: حکمت، دانش‌ بدیل‌ناپذیری‌ است‌ و حکما و فلاسفه‌ بزرگ، پیشاهنگان‌ قافله‌ بشریت‌اند ولی‌ اهمیت‌ فلسفه‌ و عظمت‌ بزرگان‌ هرگز با تصلب‌ و تعبد بر مطالب‌ مطرح‌ و نیز با صحت‌ و تردید ناپذیری‌ همه‌ قواعد و اقوال‌ ملازمت‌ ندارد به‌ اقتضای‌ طبیعت‌ حکمت‌ و فلسفه‌ می‌توانیم‌ و باید خود مباحث‌ حکمی‌ فلسفی‌ را نیز به‌ نقد بکشیم؛ اهل‌ حکمت‌ باید محقق‌ باشند نه‌ مقلد.

 

به یاد استاد - دکتر حسن حبیبیشمارۀ 14(گفتگوی تمدنها)

 

 

9 - اخلاق هنجاری

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اخلاق هنجاری

 

علی  شیروانی

 

 معرفي كتاب :

 

عنوان كتاب:    اخلاق هنجاری

 

نام نويسنده:    علی شیروانی

 

انتشارات:   کانون انديشه جوان

 

تاريخ انتشار:  ويراست اول -  شهریور ماه 1384

 

تهیه و تنظیم :  خداداد ظهرابي كلانتري

 

چکیده :

 

نوشتار حاضر به‌ بررسي‌ مهم‌ترين‌ مكتب‌هاي‌ اخلاق هنجاري‌ مي‌پردازد. ويژگي‌ اين‌ نوشتار آن‌ است‌ كه‌ قالبي‌ كلي‌ و فراگير براي‌ نظريه‌هاي‌ اخلاق هنجاري‌ ارائه‌ مي‌دهد و فرد را قادر مي‌سازد كه‌ در برخورد با هر ديدگاه،‌ جايگاه‌ مناسب‌ آن‌ را در ميان‌ انبوه‌ نظرها بيابد و با قراردادن‌ آن‌ در موضع‌ مناسب‌، نقاط‌ ضعف‌ و قوتش‌ را به‌ خوبي‌ دريابد.

 

در اين‌ نوشتار به‌ جاي‌ آن‌ كه‌ ديدگاه‌هاي‌ اخلاقي‌ سقراط‌، افلاطون‌، ارسطو، اريستيپوس‌، اپيكور، كلبيون‌، رواقيون‌، روسو، نيچه‌، اسپنسر و ده‌ها انديشمند ديگر را يك‌ به‌ يك‌ طرح‌ و ارزيابي‌ كنيم‌، آن‌ها را در دو دسته‌ي‌ نظريه‌هاي‌ غايت‌انگارانه‌ و نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گروانه‌، مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم‌. آن‌گاه ‌شاخه‌هاي‌ هر يك‌ از اين‌ دو دسته‌ را برشمرده‌، جداگانه ‌مي‌سنجيم‌ و طرفداران‌ هر نظريه‌ را نام‌ مي‌بريم‌.

 

اين مجموعه که به قلم علی شیروانی و از انتشارات کانون اندیشه جوان است، شامل قسمت‌هاي زير است:

 

مباحث‌ مقدماتي‌

 

تقسيم‌ نظريه‌ها در اخلاق هنجاري‌

 

خودگروي‌ اخلاقي

 

سودگروي‌

 

سودگروي‌ عمل‌نگر

 

سودگروي‌ عام‌

 

سودگروي‌ قاعده‌نگر

 

وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر

 

وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر

 

نظريه‌ي‌ امرالاهي‌

 

نظريه‌ي‌ كانت

 

فهرست مطالب :

 

- مباحث‌ مقدماتي‌

 

- تقسيم‌ نظريه‌ها در اخلاق هنجاري‌

 

- خودگروي‌ اخلاقي

 

- سودگروي‌

 

- سودگروي‌ عمل‌نگر

 

- سودگروي‌ عام‌

 

- سودگروي‌ قاعده‌نگر

 

- وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر

 

- وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر

 

- نظريه‌ي‌ امرالاهي‌

 

- نظريه‌ي‌ كانت

 

 

 

مباحث‌ مقدماتي‌

 

افعال‌ اخلاقي‌

 

در يك‌ نگاه‌ كلي‌، كارهاي‌ اختياري‌ انسان‌ به‌ دو دسته‌ي‌ اخلاقي‌و غيراخلاقي‌ تقسيم‌ مي‌شود.

 

كارهاي‌ اخلاقي‌ به‌ آن‌ دسته‌ از كارها گفته‌ مي‌شود كه‌ در نظرآدمي‌ ارزش‌ مند، مقدس‌، گرانمايه‌ و تحسين‌برانگيز است‌؛ مانندسخن‌ حق‌ گفتن‌ در برابر حاكم‌ ستمگر و پذيرش‌ مرگ‌ و تسليم‌دشمن‌ نشدن‌.

 

افعال‌ غيراخلاقي‌ كارهايي‌ است‌ كه‌ از چنين‌ قداست‌ وارزش‌مندي‌ بي‌بهره‌ است‌، چه‌ مانند فروتني‌ نيازمندان‌ در برابرثروت‌مندان‌ بدسرشت‌، نفرت‌انگيز و نكوهيده‌ (ضداخلاقي‌)باشد و چه‌ مانند قدم‌ زدن‌ در پارك‌، خنثا.

 

پس‌ افعال‌ اخلاقي‌ ارزشي‌ معنوي‌ (برتر از ارزش‌هاي‌ مادي‌)دارد و هر انساني‌ آن‌ را مي‌ستايد. انسان‌ خوب‌ و اخلاقي‌، انساني‌است‌ كه‌ كارهاي‌ اخلاقي‌ انجام‌ مي‌دهد؛ انسان‌ بد، كسي‌ است‌ كه‌كارهاي‌ ضدّ اخلاقي‌ مي‌كند و انسان‌ عادي‌، كسي‌ است‌ كه‌كارهايش‌ نه‌ اخلاقي‌ است‌ و نه‌ ضدّ اخلاقي‌.

 

البته‌ در يك‌ اصطلاح‌ ديگر، فعل‌ اخلاقي‌ معناي‌ عام‌ دارد وكارهاي‌ خوب‌ و بد، هر دو، را شامل‌ مي‌شود. در اين‌ اصطلاح‌كارهاي‌ خوب‌ از ارزش‌ اخلاقي‌ مثبت‌ و كارهاي‌ بد از ارزش‌اخلاقي‌ منفي‌ برخوردار است‌.

 

اخلاق هنجاري‌

 

اخلاق هنجاري‌، كه‌ بخش‌ مهمي‌ از فلسفه‌ي‌ اخلاق را شكل‌مي‌دهد، درباره‌ي‌ كارهاي‌ اخلاقي‌ سخن‌ مي‌گويد و در پي‌ تبيين‌نظامي‌ از قواعد و اصول‌ حاكم‌ بر افعال‌ اخلاقي‌ است‌. اخلاق هنجاري‌ داراي‌ دو بخش‌ است‌:

 

بخش‌نخست‌ازمعيارهاي‌كلي‌اخلاقي‌(Issues of moral theory)سخن‌ مي‌گويد. خوب‌ها و بدهاي‌ كلّي‌، معيار كار درست‌، رابطه‌ي‌خوبي‌ و درستي‌ و معيار خوبي‌ و بدي‌ كارها از مباحث‌ اين‌ بخش‌است‌.

 

بخش‌ دوم‌ از خوبي‌ و بدي‌، درستي‌ و نادرستي‌، اخلاقي‌ ياغيراخلاقي‌ بودن‌ افعال‌ خاص‌ (substative moral issues) سخن‌مي‌گويد؛ به‌ عبارت‌ ديگر، بخش‌ نخست‌، از معيار كلي‌ خوبي‌ وبدي‌ و درستي‌ و نادرستي‌ كارها بحث‌ مي‌كند و بخش‌ دوم‌،مصداق هاي‌ آن‌ معيار كلي‌ را تشخيص‌ مي‌دهد. پس‌ بخش‌ نخست‌تقدم‌ منطقي‌ بر بخش‌ دوم‌ دارد، زيرا مبادي‌ تصديقي‌ آن‌ را فراهم‌مي‌سازد.

 

در اين‌ نوشتار، تنها بخش‌ نخست‌ اخلاق هنجاري‌، كه‌ اساس‌بخش‌ دوم‌ را شكل‌ مي‌دهد، مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرد و تلاش‌مي‌شود مهم‌ترين‌ ديدگاه‌ها در اين‌ باره‌، به‌ گونه‌اي‌ مختصر و گويا،مورد ارزيابي‌ قرار گيرد. پيش‌ از ورود به‌ اصل‌ بحث‌،بررسي‌ چندمسئله‌ ضروري‌ مي‌نمايد.

 

 1. اخلاق سكولار، اخلاق ديني‌

 

بيشتر آراي‌ موجود در زمينه‌ي‌ اخلاق هنجاري‌، استقلال‌ اخلاق از دين‌ را مفروض‌ مي‌گيرد و تلاش‌ مي‌كند مستقل‌ از خدا و دين‌،نظامي‌ اخلاقي‌ بنياد نهد. اين‌ آرا در واقع‌ نوعي‌ اخلاق سكولار راعرضه‌ مي‌كند.

 

البته‌ اين‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ فرد متديني‌ كه‌ اخلاق خود را بااستمداد از آموزه‌هاي‌ ديني‌ شكل‌ مي‌دهد، نتواند در اين‌ حوزه‌وارد شود، نظر دهد و به‌ بررسي‌ پردازد؛ بلكه‌ بايد گفت‌ يك‌ دين‌وحياني‌ ممكن‌ است‌ نظريه‌اي‌ جامع‌ و كامل‌ داشته‌ باشد، بايدها ونبايدهاي‌ كلي‌ ارائه‌ دهد و آن‌ها را در نظامي‌ منسجم‌ سامان‌بخشد؛ و در واقع‌، ما مدعي‌ هستيم‌ دين‌ اسلام‌ چنين‌ است‌.

 

آري‌، تنها بنا بر يك‌ نظريه‌ اين‌ بحث‌ براي‌ انسان‌ دين‌دار بدون‌موضوع‌ خواهد شد و آن‌ اين‌ كه‌ بگوييم‌: جداي‌ از بيان‌ خداوندمتعال‌ و  امر و نهي‌ شرعي‌ هيچ‌ فعلي‌، خود به‌ خود، خوب‌ يا بدنيست‌. بنابراين‌، اگر دين‌ نباشد، سخن‌ گفتن‌ از خوب‌ و بد و معيارآن‌ گزاف‌ خواهد بود.

 

در ميان‌ مسلمانان‌ بيش‌ تر متكلمان‌ اهل‌ سنّت‌، كه‌ اشاعره‌خوانده‌ مي‌شوند، بر آن‌ بودند كه‌ جدا از بيان‌ خداي‌ متعال‌ وفرمان‌هاي‌ او هيچ‌ چيز، خود به‌ خود، خوب‌ يا بد نيست‌ و اساساًافعال‌ اختياري‌ انسان‌ فاقد چنين‌ صفاتي‌ است‌.

 

 2. دين‌ و اخلاق

 

اگر دين‌ را مجموعه‌ي‌ عقايد و دستورهاي‌ عملي‌، به‌ ادعاي‌آورنده‌ و پيروانش‌، فرستاده‌ شده‌ از سوي‌ آفريدگار بدانيم‌ واخلاق را مجموعه‌ي‌ آموزه‌هايي‌ كه‌ وظيفه‌ي‌ عملي‌ انسان‌ رامي‌نماياند و راه‌ و رسم‌ نيك‌ زيستن‌ را ترسيم‌ مي‌كند به‌ شمارآوريم‌، رابطه‌ي‌ تنگاتنگ‌ دين‌ و اخلاق را درمي‌يابيم‌ و اخلاق راپاره‌اي‌ ناگسستني‌ از دين‌ مي‌بينيم‌.

 

بر همين‌ پايه‌، دانشمندان‌ مسلمان‌ مجموع‌ تعاليم‌ دين‌ اسلام‌ رادر سه‌ بخش‌ جاي‌ داده‌اند:

 

الف‌. عقايد، شامل‌ آن‌ دسته‌ از آموزه‌هاي‌ دين‌ كه‌ شناخت‌صحيحي‌ از آفريدگار، جهان‌ هستي‌ و مبدأ و منتهاي‌ آن‌ ارائه‌مي‌دهد و علم‌ كلام‌ يا عقايدبدان‌ مي‌پردازد.

 

ب‌. احكام‌، شامل‌ تعاليمي‌ كه‌ به‌ انسان‌ مي‌آموزد چه‌ كارهايي‌ رابايد انجام‌ دهد (واجبات‌)، چه‌ اعمالي‌ را بهتر است‌ انجام‌ دهد(مستحبات‌)، چه‌ كارهايي‌ را نبايد انجام‌ دهد (محرمات‌)، چه‌كارهايي‌ را بهتر است‌ انجام‌ ندهد (مكروهات‌) و چه‌ كارهايي‌انجام‌ دادن‌ و ندادنش‌ مساوي‌ است‌ (مباحات‌). تبيين‌ اين‌ بخش‌ ازدين‌ بر عهده‌ي‌ علم‌فقه‌ است‌.

 

ج‌. اخلاق، شامل‌ تعاليمي‌ كه‌ خُلق‌ و خوي‌هاي‌ خوب‌ و بد و راه‌دست‌يافتن‌ به‌ صفات‌ پسنديده‌ي‌ انساني‌ را بيان‌ مي‌كند. به‌ بيان‌استاد مطهري‌، «بخش‌ اخلاق، يعني‌ مسائل‌ و دستورهايي‌ كه‌درباره‌ي‌ چگونه‌ بودن‌ انسان‌ از نظر صفات‌ روحي‌ و خصلت‌هاي‌معنوي‌ است‌.» و

 

در انگاره‌ي‌ بسياري‌ از پيروان‌ اديان‌ الاهي‌، ارتباطي‌ استوار ميان‌دين‌ و اخلاق وجود دارد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ نيازهاي‌ اخلاقي‌ خود راعمدتاً از دين‌ برآورده‌ مي‌سازند و براي‌ بازيافت‌ يك‌ نظام‌ اخلاقي‌صحيح‌ و آنچه‌ اخلاقاً درست‌ يا نادرست‌ است‌، خود را نيازمندبازانديشي‌ مستقل‌ نمي‌يابند. آنان‌ به‌ متون‌ ديني‌ و آموزه‌هاي‌رهبران‌ مذهبي‌ خود مراجعه‌ مي‌كنند و افعال‌ خوب‌ و بد و شايسته‌و ناشايست‌ را در مي‌يابند.

 

اين‌ گروه‌ وحي‌ الاهي‌ را بهترين‌ و مطمئن‌ترين‌ شيوه‌ براي‌ به‌دست‌ آوردن‌ نظام‌ اخلاقي‌ مي‌دانند. البته‌، همان‌ گونه‌ كه‌ اشاره‌شد، كساني‌ چون‌ اشاعره‌ پا را از اين‌ فراتر نهاده‌، معتقدند امر ونهي‌ الاهي‌ اساس‌ اخلاق است‌ و بدون‌ آن‌ نمي‌توان‌ سخن‌ از خوب‌و بد بر زبان‌ راند. بر اين‌ ديدگاه‌ نقدهاي‌ اساسي‌ وارد است‌ كه‌ درجاي‌ خود بايد بدان‌ پرداخت‌.

 

3. استقلال‌ اخلاق از دين‌

 

در مغرب‌زمين‌، پس‌ از رنسانس‌ در عصر روشنگري‌، پاره‌اي‌ ازانديشمندان‌ با تأثير و گريز از قرن‌ها فرمانروايي‌ مذهبي‌، بر آن‌شدند تا نظريه‌هاي‌ اخلاقي‌ مبتني‌ بر عقل‌ يا بر انگيزه‌هاي‌ تقريباًعمومي‌ انسان‌هارا سامان‌ دهند. اين‌ انديشمندان‌ معيارهاي‌ حاكم‌بر اخلاق و تلاش‌ براي‌ مستدل‌ ساختن‌ يا توجيه‌ آن‌ معيارها را ازدين‌ و عقايد ديني‌ جدامي‌پنداشتند و در پي‌ سامان‌دهي‌ اخلاق سكولار بودند.

 

هم‌ زمان‌ با اين‌ رخ‌داد، انديشمندان‌ بسياري‌ به‌ تحليل‌ رابطه‌ي‌دين‌ و اخلاق پرداختند و در اين‌ بستر آراي‌ گوناگوني‌ به‌ پديد آمد.كانت‌ و بسياري‌ ديگر معتقد بودند اخلاق و دين‌ ارتباطي‌ ضروري‌دارند. به‌ باور او اعتقاد به‌ خدايي‌ كه‌ افعال‌ نيك‌ را پاداش‌ و كرداربد را كيفر دهد، براي‌ اطمينان‌ از تعهدات‌ اخلاقي‌ ضروري‌ است‌.

 

در نظر گروهي‌ ديگر، تنها خدمت‌ دين‌ به‌ اخلاق آن‌ است‌ كه‌، باقراردادن‌ پاداش‌ها و كيفرهاي‌ فرا طبيعي‌، از ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌حمايت‌ كرده‌، ضامن‌ اجراي‌ آن‌ است‌.البته‌، در نظر اينان‌، اين‌ نوع‌ضمانت‌ اجرا تنها براي‌ افراد ساده‌لوح‌ و بدوي‌ و كساني‌ كه‌ ضعف‌اخلاقي‌ دارند، مناسب‌ است‌، نه‌ انسان‌هاي‌ با اراده‌ و عاقل‌.

 

تقسيم‌ نظريه‌ها در اخلاق هنجاري‌

 

نظريه‌هاي‌ غايت‌انگارانه‌

 

آراي‌ طرح‌ شده‌ در اخلاق هنجاري‌ را مي‌توان‌ به‌ دو دسته‌ي‌ كلي‌تقسيم‌ كرد:

 

1. نظريه‌هاي‌ غايت‌انگارانه‌

 

2. نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گرايانه‌.

 

نظريه‌ي‌ غايت‌انگارانه‌ مي‌گويد: براي‌ بازشناسي‌ بايدها ونبايدها، درست‌ و نادرست‌ و خوب‌ و بد بايد به‌ نتيجه‌ي‌ كار توجه‌كرد و دريافت‌ كه‌ ميزان‌ خير و شرّ مترتب‌ بر آن‌ چه‌ اندازه‌ است‌.يك‌ عمل‌ تنها در صورتي‌ از نظر اخلاقي‌ درست‌ است‌ كه‌، دست‌كم‌ به‌ اندازه‌ي‌ هر جانشين‌ بديل‌ ممكن‌ ديگر، غلبه‌ي‌ خير بر شرايجاد كند و تنها در صورتي‌ خطاست‌ كه‌ چنين‌ نكند. همچنين‌ يك‌كار تنها در صورتي‌ بايد انجام‌ شود كه‌ بيش‌ از هر جانشين‌ ممكن‌ديگر، غلبه‌ي‌ خير بر شر ايجاد كند.

 

 ابتناي‌ ارزش‌اخلاقي‌ بر ارزش‌ غيراخلاقي‌

 

طبق‌ اين‌ نظر، براي‌ آن‌ كه‌ بدانيم‌ بايد راست‌ گفت‌ يا دروغ‌،امانت‌دار بود يا خيانتكار، وفادار بود يا بي‌وفا، بايد تنها به‌ نتيجه‌ي‌اين‌ كارها بنگريم‌ و ببينيم‌ كدام‌ يك‌ از آن‌ها خير بيشتري‌ در پي‌دارد.

 

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ خير و شر مترتب‌ بر يك‌ كار، اگر هم‌ خوبي‌و بدي‌ خوانده‌ شود، از سنخ‌ خوبي‌ و بدي‌ اخلاقي‌ و به‌ بيان‌ ديگرداراي‌ ارزش‌ اخلاقي‌ نيست‌؛ زيرا در اين‌ صورت‌ نظريه‌ي‌غايت‌انگارانه‌ دوري‌ شده‌، خوبي‌ اخلاقي‌ بر خوبي‌ اخلاقي‌ مبتني‌مي‌گردد و گفته‌ مي‌شود: براي‌ آن‌ كه‌ بداني‌ چيزي‌ خوب‌ است‌،ببين‌ آيا نتيجه‌ي‌ آن‌ خوب‌ است‌ يا نه‌؟ در حالي‌ كه‌ اين‌ پرسش‌درباره‌ي‌ نتيجه‌ نيز تكرار مي‌شود.

 

بنابراين‌، نظريه‌ي‌ غايت‌انگارانه‌ چيز درست‌، الزامي‌ و اخلاقاًخوب‌ را بر چيزي‌ بنا مي‌نهد كه‌ از نظر غيراخلاقي‌ خوب‌ است‌.

 

 آراي‌ گوناگون‌ درباره‌ي‌ ارزش‌ غيراخلاقي‌

 

غايت‌انگاران‌ درباره‌ي‌ اين‌ كه‌ چه‌ چيز به‌ معناي‌ غيراخلاقي‌خوب‌ و خير است‌، ديدگاه‌هاي‌ گوناگوني‌ برگزيده‌اند. البته‌ آن‌هابيش‌ تر لذت‌گرايند؛ خوشي‌ را خير و رنج‌ را شر مي‌دانند. در نظراينان‌ عمل‌ درست‌ و صواب‌ آن‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ به‌ اندازه‌ي‌ هرجانشين‌ ديگري‌، غلبه‌ي‌ خوشي‌ بر رنج‌ پديد آورد. شايد نخستين‌كسي‌ كه‌ لذت‌ را اصيل‌ترين‌ معيار اخلاقي‌ به‌ شمار آورد،اريستيپوس‌ (366 ـ 435 قبل‌ از ميلاد) باشد. در نظر او لذت‌بالاترين‌ خيرهاست‌ و همه‌ي‌ ارزش‌ها بايد با معيار لذت‌ سنجيده‌شود. او گفت‌: لذت‌ صوت‌ طبيعت‌ است‌؛ در اخلاق هيچ‌ شرمي‌راه‌ ندارد و قيود و حدودي‌ كه‌ به‌ حيطه‌ي‌ اخلاق راه‌ يافته‌، ريشه‌ درقراردادهاي‌ عرفي‌ دارد. نماينده‌ي‌ معروف‌ ديگر مكتب‌لذت‌گرايي‌، اپيكور است‌. او مي‌گفت‌: تنها چيزي‌ كه‌ خوب‌ است‌،لذت‌ است‌.

 

البته‌، همان‌ گونه‌ كه‌ اشاره‌ شد، غايت‌انگاران‌ لزوماً لذت‌گرانيستند. برخي‌ از آن‌ها خير نهايي‌ را قدرت‌ مي‌دانند، گروهي‌كمال‌، دسته‌يي‌ معرفت‌ و جمعي‌ تحقق‌ كمالات‌ نفس‌.

 

 تيره‌هاي‌ گوناگون‌ غايت‌انگاران‌

 

غايت‌انگاران‌ درباره‌ي‌ اين‌ كه‌ بايد به‌ دنبال‌ فراهم‌ آوردن‌ خير چه‌كسي‌بود، اختلاف‌نظردارند. كساني‌ ماننداپيكور (270ـ342 م‌)،هابز (1588 ـ 1679 م‌) و نيچه‌ (1844 ـ 1900 م‌) معتقدند كه‌،ملاك‌ فعل‌ اخلاقي‌ ميزان‌ خيري‌ است‌ كه‌ به‌ خود فرد مي‌رسد. اين‌باور را خودگروي‌ اخلاقي‌ مي‌نامند. بنابراين‌، در نگاه‌ يك‌خودگراي‌ اخلاقي‌، انسان‌ هميشه‌ بايد كاري‌ كند كه‌ بيشترين‌ خيرخويش‌ را پديد آورد.

 

در برابر، همه‌گروي‌ اخلاقي‌، كه‌ بيشتر سودگروي‌ ناميده‌مي‌شود، مقصود نهايي‌ را خير عمومي‌ مي‌داند و مي‌گويد: يك‌ كارتنها در صورتي‌ صحيح‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ به‌ اندازه‌ي‌ هر جانشين‌ديگري‌ به‌ چيرگي‌ خير بر شر در جهان‌ منتهي‌ گردد. برخي‌ ازسودگرايان‌ مانند جرمي‌ بنتام‌ (1748ـ1832 م‌) و جان‌استوارت‌ميل‌ (1806 ـ 1873 م‌) لذت‌گرا بودند و برخي‌ مانند جي‌. اي‌. مور(1873 ـ 1958 م‌) در شمار لذت‌گرايان‌ جاي‌ نداشتند.

 

البته‌ ممكن‌ است‌ كساني‌ باشند كه‌ خير گروه‌، ملت‌ يا حتي‌خانواده‌ را مورد نظر قرار دهند يا فقط‌ به‌ ديگران‌، و نه‌ خود، توجه‌داشته‌ باشند؛ اما بحث‌ ما عمدتاً به‌ دو مكتب‌ نخست‌ محدودمي‌شود.

 

از نگاهي‌ ديگر، سودگرايي‌ سه‌ شاخه‌ دارد كه‌ بايد هر كدام‌جداگانه‌ بررسي‌ شود:

 

1. سودگروي‌ عمل‌نگر؛

 

2. سودگروي‌ عام‌؛

 

3. سودگروي‌ قاعده‌نگر.

 

 نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گرايانه‌

 

نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گرايانه‌ برآنند كه‌ برخي‌ از ويژگي‌هاي‌ خودعمل‌، با قطع‌ نظر از ميزان‌ خيري‌ كه‌ در پي‌ مي‌آورد، مي‌تواند آن‌عمل‌ را صواب‌ و لازم‌ گرداند؛ براي‌ مثال‌ امانت‌ داري‌ كاري‌عادلانه‌ است‌، خداوند به‌ آن‌ فرمان‌ داده‌ است‌ و نيز حكومت‌ به‌ آن‌امر كرده‌ است‌. هر يك‌ از اين‌ ويژگي‌ها مي‌تواند امانت‌ داري‌ راصواب‌ و لازم‌ گرداند، هرچند خيري‌ بر آن‌ مترتب‌ نشود.

 

غايت‌انگار بر آن‌ بود كه‌ تنها ويژگي‌ مؤثر در صواب‌ و ناصواب‌بودن‌ عمل‌، ميزان‌ خيري‌ است‌ كه‌ بدان‌ مي‌انجامد؛ اما وظيفه‌گرامي‌گويد: اين‌ ويژگي‌ يا اساساً در صواب‌ و ناصواب‌ بودن‌ كار مؤثرنيست‌ و يا، در كنار آن‌، جنبه‌هاي‌ ديگري‌ نيز در صواب‌ يا ناصواب‌بودن‌ كار تأثير دارد.

 

 تيره‌هاي‌ گوناگون‌ وظيفه‌گرايان‌

 

نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گرايانه‌، بسته‌ به‌ نقشي‌ كه‌ براي‌ قواعد اخلاقي‌قائلند، انواع‌ مختلف‌ دارند:

 

الف‌. وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر

 

در اين‌ ديدگاه‌، همه‌ي‌ احكام‌ اساسي‌ درباره‌ي‌ الزام‌ جزئي‌است‌، مانند «در اين‌ موقعيت‌ بايد راست‌ بگوييم‌.» در نظر اين‌گروه‌، قواعد كلي‌ مانند «هميشه‌ بايد راست‌ بگوييم‌» دست‌نايافتني‌يا بي‌فايده‌است‌ و قاعده‌ي‌ كلي‌، چنانچه‌ موجود باشد، از احكام‌جزئي‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌. در نظر برخي‌ از آن‌ها (وظيفه‌ گرايي‌عمل‌ نگر افراطي‌) ما بايد در هر رويداد خاصي‌، به‌ طور خاص‌ وبدون‌ تمسك‌ به‌ هيچ‌قاعده‌اي‌، تصميم‌بگيريم‌ و تشخيص‌دهيم‌ چه‌كاري‌ درست‌ است‌ و بايد انجام‌شود. كساني‌ چون‌ ارسطو، اي‌.اف‌. كريت‌ و باتلر چنين‌ مي‌انديشيدند. امروزه‌ بيشتراگزيستانسياليست‌ها بدين‌نظر تمايل‌دارند.

 

وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر معتدل‌، ايجاد قواعد كلي‌ بر اساس‌ مواردجزئي‌ را مجاز مي‌داند و آن‌ها را در تعيين‌ اين‌ كه‌ در موارد بعدي‌چه‌ بايد كرد، مفيد مي‌شمارد. البته‌ اين‌ ديدگاه‌ حكم‌ جزئي‌ مناسب‌را بر قاعده‌ي‌ كلي‌ مخالف‌ مقدم‌ مي‌دارد.

 

ب‌. وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر

 

طبق‌ اين‌ نظر معيار صواب‌ و خطا داراي‌ يك‌ يا چند قاعده‌ است‌.اين‌ قواعد ممكن‌ است‌ مانند «بايد همواره‌ امانت‌دار باشيم‌» خاص‌باشد و ممكن‌ است‌ مانند «بايد همواره‌ عدالت‌ ورزيد» بسيارانتزاعي‌ و عام‌.

 

اين‌ قواعد، بر خلاف‌ ديدگاه‌ غايت‌انگاران‌، در هر حال‌، خيري‌به‌ وجود آورد يا نياورد، معتبر است‌ و نيز، برخلاف‌ ديدگاه‌وظيفه‌گرايان‌ عمل‌نگر، اساسي‌ است‌؛ يعني‌ نه‌ تنها از استقراي‌موارد جزئي‌ گرفته‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ احكام‌ موارد جزئي‌ همواره‌بايد در پرتو آن‌ تعيين‌ شود. ساموئل‌ كلارك‌ (1675 ـ 1726 م‌)،ريچارد پرايس‌ (1722 ـ 1791 م‌)، تامس‌ رايد، دبليو. دي‌. راس‌(1877 ـ 1940 م‌) ايمانوئل‌ كانت‌ (1724 ـ 1804 م‌) و شايد باتلراز وظيفه‌گرايان‌ قاعده‌نگر به‌ شمار مي‌روند.

 

كساني‌ كه‌ وجدان‌ را راهنما يا معيار اخلاق مي‌دانند، چنانچه‌ آن‌را اولاً و بالذات‌ ارائه‌ دهنده‌ي‌ قواعد كلي‌ بدانند، معمولاًوظيفه‌گراي‌ قاعده‌ نگرند و اگر آن‌ را ارائه‌ دهنده‌ي‌ احكام‌ جزئي‌اوضاع‌ و احوال‌ خاص‌ به‌ شمار آورند، وظيفه‌ گراي‌ عمل‌ نگرند.

 

نظريه‌ي‌ امر الاهي‌ و نظريه‌ي‌ كانت‌ دو شكل‌ خاص‌ ازوظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر است‌ كه‌ در مباحث‌ آينده‌ جداگانه‌ موردبررسي‌ قرار خواهد گرفت‌.

 

اينك‌ به‌ معرفي‌، تحليل‌ و بررسي‌ فشرده‌ي‌ اين‌ مكاتب‌مي‌پردازيم‌.

 

خودگروي‌ اخلاقي‌

 

خودگراي‌ اخلاقي‌، غايت‌انگار است‌؛ يعني‌ همواره‌ در پي‌ به‌دست‌ آوردن‌ بيش‌ ترين‌ خير، سود و مصلحت‌ است‌ و در اعمال‌خود، پيوسته‌ به‌ نتايج‌ نظر دارد. علاوه‌ بر اين‌، آنچه‌ براي‌ او مهم‌است‌، خير و صلاح‌ خودش‌ است‌ نه‌ ديگران‌. اما بايد توجه‌ داشت‌كه‌ يك‌ خودگراي‌ اخلاقي‌ لزوماً فردي‌ خودپرست‌، خودپسند وخود خواه‌ ـ به‌ معناي‌ رايج‌ كلمه‌ ـ نيست‌. يك‌ خودگراي‌ اخلاقي‌ممكن‌ است‌ كاملاً امانت‌ دار، صادق، فداكار، سخاوت‌ مند و به‌طور كلي‌ واجد همه‌ي‌ آنچه‌ كه‌ در عرف‌ جامعه‌ فضايل‌ اخلاقي‌ به‌شمار مي‌رود، باشد؛ و اين‌ در صورتي‌ است‌ كه‌ خير و صلاح‌ نهايي‌خود را در اين‌ امور ببيند.

 

يك‌ انسان‌ مذهبي‌، كه‌ حيات‌ جاودان‌ و پاداش‌ آن‌ جهاني‌ كارهاي‌نيك‌ را باور دارد و از اين‌ رو در پي‌ انجام‌ كار نيك‌ است‌، مي‌توانديك‌ خودگراي‌ اخلاقي‌ به‌ شمار آيد.

 

 ارتباط‌ خودگروي‌ اخلاقي‌ با خودگروي‌ روان‌شناختي‌

 

دليل‌ عمده‌ي‌ خودگرايان‌ اخلاقي‌ براي‌ توجيه‌ اين‌ نظريه‌،روان‌شناختي‌ است‌. اين‌ دليل‌، به‌ اختصار، چنين‌ است‌: انسان‌ به‌گونه‌اي‌ آفريده‌ شده‌ است‌ كه‌ همواره‌ در پي‌ سود و رفاه‌ خويش‌است‌ و هميشه‌ كاري‌ انجام‌ مي‌دهد كه‌ مي‌پندارد بيش‌ ترين‌ غلبه‌ي‌خير بر شر را برايش‌ به‌ ارمغان‌ مي‌آورد. اين‌ سخن‌ بدين‌ معناست‌كه‌ حب‌ ذات‌ تنها اصل‌ اساسي‌ در سرشت‌ آدمي‌ است‌؛ به‌ بيان‌ديگر، خودارضايي‌ هدف‌ نهايي‌ همه‌ي‌ فعاليت‌هاي‌ انسان‌ است‌ واصل‌ لذت‌ انگيزه‌ي‌ اصلي‌ وي‌ در همه‌ي‌ امور. پس‌ اين‌ اصل‌ بايددر نظريه‌ي‌ اخلاقي‌ اساس‌ و محور اصلي‌ قرار گيرد.بدين‌ سبب‌اصل‌ اساسي‌ اخلاقي‌ ما بايد حب‌ّ ذات‌ باشد و هر نظريه‌ي‌ ديگري‌تقابل‌ با واقعيت‌ است‌.

 

به‌ عبارت‌ ديگر، اگر طبيعت‌ بشر توجه‌ پيوسته‌ به‌ سود و خير وصلاح‌ خويش‌ است‌ ، اين‌ پيشنهاد كه‌ او بايد كاري‌ جز آنچه‌ بيش‌ تربه‌ سود اوست‌ انجام‌ دهد، غيرواقعي‌ و نامعقول‌ و در عمل‌ ناموفق‌خواهد بود.

 

بدين‌ ترتيب‌، خودگروي‌ اخلاقي‌ عموماً خودگروي‌روان‌شناختي‌ را مسلّم‌ مي‌گيرد؛ يعني‌ هر كس‌ پيوسته‌ در پي‌ بيش‌ترين‌ خير خويش‌ است‌، خواه‌ آن‌ را لذت‌ بداند يا اموري‌ چون‌سعادت‌، معرفت‌، قدرت‌ و يا تحقق‌ كمالات‌ نفس‌.

 

نقد و ارزيابي‌

 

1. خودگروي‌ روان‌شناختي‌، اگر بدين‌ معنا باشد كه‌ تنها گرايش‌اصيل‌ در وجود آدمي‌ گرايش‌ به‌ خود و ميل‌ دست‌ يابي‌ به‌ خير وصلاح‌ خود است‌، صحت‌ آن‌ مورد ترديد است‌؛ زيرا اميال‌ديگري‌، نيز در انسان‌ وجود دارد. گرايش‌ به‌ نيكي‌ كردن‌ به‌ديگران‌، راست‌ گويي‌ و امانت‌ داري‌ در انسان‌ وجود دارد،بي‌ آن‌كه‌ اين‌ امور سودي‌ برايش‌ داشته‌ باشد.

 

ممكن‌ است‌ گفته‌ شود: انسان‌ از احسان‌ به‌ ديگران‌، گرفتن‌ دست‌ناتوانان‌ و نواختن‌ يتيمان‌ لذت‌ مي‌برد و احساس‌ آرامش‌ مي‌كند؛ به‌همين‌ سبب‌ به‌ اين‌ امور گرايش‌ دارد.

 

در پاسخ‌ مي‌گوييم‌: هيچ‌ دليلي‌ بر تقدم‌ لذت‌ بر ميل‌ در موارد يادشده‌ وجود ندارد؛ بلكه‌، برعكس‌، مي‌توان‌ گفت‌: چون‌ ميل‌ به‌ اين‌امور در سرشت‌ انسان‌ نهفته‌ است‌، انجام‌ آن‌ احساس‌ خرسندي‌در پي‌ مي‌آورد.

 

2. براي‌ آن‌ كه‌ يك‌ نظريه‌ي‌ اخلاقي‌ خرسند كننده‌ شناخته‌ شود،بايد تعميم‌پذير باشد؛ يعني‌ اگر كسي‌ اصلي‌ را به‌ عنوان‌ يك‌اصل‌ اخلاقي‌ پذيرفت‌، بايد آماده‌ باشد آن‌ را تعميم‌ دهد. همچنين‌بايد بخواهد كه‌ ديگران‌ نيز اصل‌ او را بالفعل‌ پذيرفته‌، بر اساس‌ آن‌عمل‌ كنند.

 

با توجه‌ به‌ اين‌ اصل‌، يك‌ خودگراي‌ اخلاقي‌ بايد بپذيرد كه‌ هركسي‌ بايد در پي‌ تحصيل‌ بيش‌ ترين‌ سود ممكن‌ خويش‌ باشد.اشكال‌ عمده‌ي‌ خودگروي‌ در اين‌جا رخ‌مي‌نمايد و خودگراخويش‌ را با تناقض‌ دروني‌ رو به‌ رو مي‌يابد؛ زيرا به‌ سود فردنيست‌ كه‌ همه‌ي‌ مردم‌ همواره‌ در پي‌ سود خود باشند. به‌ بيان‌كانت‌، نمي‌توان‌خواهان‌ آن‌ شد كه‌ اصل‌خودگرايي‌، قانون‌ عام‌شود.

 

3. نكته‌ي‌ مهم‌ در نظريه‌ي‌ خودگروي‌ اخلاقي‌، تشخيص‌ خير وشر و سود و زيان‌ فرد است‌. جمعي‌ خير نهايي‌ را همان‌ لذت‌هاي‌مادي‌ و جسماني‌ و گروهي‌ آن‌ را كسب‌ قدرت‌ دانسته‌اند. اما درجهان‌بيني‌ اسلامي‌ اساسي‌ترين‌ خير براي‌ انسان‌ نزديك‌ شدن‌ به‌خداي‌ يگانه‌ است‌. در پرتو نزديك‌ شدن‌ به‌ خداوند عالي‌ترين‌كمال‌ها، برترين‌ لذت‌ها و ماندني‌ ترين‌ سعادت‌ به‌ دست‌ مي‌آيد.اگر اين‌ ديدگاه‌ انتخاب‌ شود، اشكال‌ دوم‌ پاسخ‌ داده‌ مي‌شود؛ زيراوقتي‌ ميان‌ خير من‌ و خير ديگران‌ تزاحم‌ پديد مي‌آيد كه‌ حيات‌ رادر امور مادي‌ محدود بدانيم‌ وگرنه‌ در كمالات‌ معنوي‌ تزاحمي‌نيست‌. زندگي‌ جاودان‌ انسان‌ در جهان‌ واپسين‌ به‌ گونه‌يي‌ است‌ كه‌همگان‌ مي‌توانند به‌ عالي‌ترين‌ كمال‌ خود دست‌ يابند.

 

4. در نظام‌ اخلاقي‌ اسلام‌ خودگروي‌، به‌ يك‌ معنا و در يك‌مرحله‌، مورد تأييد است‌؛ هرچند هدف‌ نهايي‌ نيست‌. توضيح‌ اين‌كه‌ در بسياري‌ از متون‌ ديني‌، براي‌ دعوت‌ به‌ فعل‌ اخلاقي‌، ازعنصر وعده‌ و وعيد، كه‌ بازگشت‌ آن‌ به‌ جلب‌ سود براي‌ خود ودفع‌ زيان‌ از خود است‌، تكيه‌ شده‌ است‌؛ و اين‌ با خودگروي‌اخلاقي‌ سازگار است‌؛ يعني‌ به‌ انسان‌ گفته‌ مي‌شود براي‌ آن‌ كه‌ به‌سعادت‌ برسي‌، از نعمت‌هاي‌ جاودان‌ِ بهشت‌ بهره‌مند شوي‌ و ازعذاب‌ دوزخ‌ رهايي‌ يابي‌، عمل‌ صالح‌ انجام‌ ده‌. اين‌ همان‌خودگروي‌ است‌؛ اما بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ مخاطب‌ چنين‌ سخناني‌گروه‌ متوسط‌ آدميانند و براي‌ بلندهمتان‌ و اولياي‌ الاهي‌ توجه‌ به‌خدا جاي‌ توجه‌ به‌ خود را مي‌گيرد. در اين‌ مرحله‌ كساني‌ كه‌كارهاي‌ نيك‌ را تنها به‌ خاطر عشق‌ به‌ خدا انجام‌ مي‌دهند، بركساني‌ كه‌ از ترس‌ دوزخ‌ يا به‌ شوق بهشت‌ چنين‌ مي‌كنند، برتري‌دارند. اميرمؤمنان‌(ع‌) مي‌فرمايد:

 

مردمي‌ خدا را به‌ اميد بخشش‌ پرستيدند، اين‌ پرستش‌ بازرگانان‌است‌؛ و گروهي‌ او را از روي‌ ترس‌ عبادت‌ كردند و اين‌ عبادت‌بردگان‌ است‌ و گروهي‌ وي‌ را براي‌ سپاس‌ پرستيدند و اين‌ پرستش‌آزادگان‌ است‌.

 

5. در يك‌ نگاه‌ عميق‌ ديني‌ ـ عرفاني‌، توجه‌ به‌ خود و تلاش‌ براي‌به‌ دست‌ آوردن‌ خير و صلاح‌ خود گناهي‌ نابخشودني‌ است‌ و ازمراتب‌ شرك‌ به‌ شمار مي‌رود.

 

عارف‌ وارسته‌ نبايد هيچ‌ چيز، حتي‌ اطاعت‌ و بندگي‌ خدا را،وسيله‌ي‌ رسيدن‌ به‌ لذات‌ خود، هرچند لذت‌هاي‌ معنوي‌، قراردهد. به‌ گفته‌ي‌ بوعلي‌سينا:

 

عارف‌، حق‌ [= خدا]  را مي‌خواهد نه‌ براي‌ چيزي‌ غير حق‌ و هيچ‌ چيزرا بر معرفت‌ حق‌ ترجيح‌ نمي‌دهد؛ عبادت‌ او تنها به‌ خاطر اين‌ است‌كه‌ خداوند شايسته‌ي‌ عبادت‌ است‌ و عبادت‌ ذاتاً رابطه‌يي‌ شريف‌ به‌شمار مي‌آيد، نه‌ به‌ خاطر اشتياق به‌ چيزي‌ يا ترس‌ از چيزي‌.

 

سودگروي‌

 

سودگروي‌ شاخه‌اي‌ از غايت‌انگاري‌ است‌ كه‌:

 

1. خوب‌ و بد كارها را بر اساس‌ خير و شر مترتب‌ بر آن‌ تعيين‌مي‌كند؛

 

2. به‌ خير و شر همگاني‌ نظر دارد، نه‌ خير و شرّ شخصي‌.

 

وظيفه‌گرايان‌ به‌ ديگر مردم‌ اهميت‌ مي‌دهند، ولي‌ افزايش‌ خير راآن‌ گونه‌ كه‌ بايد، مهم‌ نمي‌شمارند؛ خودگرايان‌، ديگر مردمان‌ راچيزي‌ نمي‌انگارند و تنها به‌ افزايش‌ خير فرد عامل‌ مي‌انديشند،سودگرايان‌ هم‌ ديگران‌ را مهم‌ مي‌شمارند و هم‌ به‌ افزايش‌ خير بهامي‌دهند. بدين‌ سبب‌ سودگرايي‌ بر آن‌ دو مكتب‌ برتري‌ دارد.

 

اگر بخواهيم‌ سودگروي‌ را در يك‌ عبارت‌ بيان‌ كنيم‌، بايدبگوييم‌: «نظريه‌يي‌ در اخلاق هنجاري‌ است‌ كه‌ مي‌گويد آن‌ هدف‌اخلاقي‌ كه‌ بايد در تمام‌ كارهاي‌ خود در پي‌ اش‌ باشيم‌ به‌ دست‌آوردن‌ بيش‌ ترين‌ غلبه‌ي‌ ممكن‌ خير بر شر (يا كم‌ترين‌ غلبه‌ي‌ممكن‌ شر بر خير) در كل‌ جهان‌ است‌.» بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ در اين‌جا مقصود از خير و شر، همان‌ خوب‌ و بد اخلاقي‌ نيست‌؛ زيرادور لازم‌ خواهد آمد. البته‌ در تعيين‌ خير نهايي‌ ديدگاه‌هاي‌مختلفي‌ وجود دارد.

 

از اين‌ جهت‌ كه‌ بگذريم‌، سودگروي‌ به‌ سه‌ دسته‌ي‌ كلي‌ تقسيم‌مي‌شود:

 

1. سودگروي‌ عمل‌نگر؛

 

2. سودگروي‌ عام‌؛

 

3. سودگروي‌ قاعده‌نگر.

 

سودگروي‌ عمل‌نگر

 

اين‌ نظريه‌، از آن‌ جنبه‌ كه‌ سودگراست‌، مبناي‌ خوب‌ و بد را خيرو شر مترتب‌ بر عمل‌ مي‌داند و، بدان‌ سبب‌ كه‌ عمل‌نگر است‌،توسل‌ به‌ قاعده‌ي‌ كلي‌ براي‌ تعيين‌ رفتار را مجاز نمي‌شمارد. دراين‌ ديدگاه‌ بايد هر عمل‌ خاص‌ را بررسي‌ كرد و دريافت‌ كه‌ «اين‌عمل‌ من‌ در اين‌ موقعيت‌ چه‌ تأثيري‌ بر غلبه‌ي‌ كلي‌ خير بر شردارد؟» ناگفته‌ پيداست‌ چيزي‌ كه‌ بايد مورد بررسي‌ قرار گيرد،همان‌ عمل‌ خاص‌ است‌؛ با قطع‌ نظر از آن‌ كه‌ نوع‌ِ آن‌ عمل‌، به‌ طوركلي‌، چه‌ ميزان‌ خير يا شر در پي‌ مي‌آورد.

 

براي‌ مثال‌ تنها اين‌ مطلب‌ كه‌ راست‌ گويي‌ اغلب‌ بيش‌ ترين‌ خيررا در پي‌ دارد، سبب‌ نمي‌شود كه‌ شخص‌ در اين‌ مورد خاص‌، كه‌اتفاقاً چنين‌ نيست‌، راست‌ بگويد و به‌ عكس‌، مستلزم‌ شر بودن‌دروغ‌ گويي‌ در بيش‌ تر موارد، سبب‌ نمي‌شود كه‌ فرد در يك‌ ياچند مورد خاص‌، كه‌ چنين‌ نيست‌، دروغ‌ نگويد و آن‌ را بد به‌ شمارآورد.

 

كساني‌ چون‌ بنتام‌، جي‌. اي‌. مور، جي‌. جِي‌. سي‌. اسمارت‌ وجوزف‌ فلچر بدين‌ نظريه‌ گرايش‌ دارند.

 

يك‌ سودگراي‌ عمل‌نگر به‌ هيچ‌ قاعده‌ي‌ كلي‌، حتي‌ اگر برگرفته‌از تجربه‌هاي‌ گذشته‌ باشد، اعتماد نمي‌كند و معتقد است‌: در هرمورد خاص‌، بايد آثار كرداري‌ كه‌ پيش‌ روي‌ ماست‌ و تأثير آن‌ بررفاه‌ عمومي‌ از نو سنجيده‌ شود.

 

نقد و ارزيابي‌

 

1. سنجش‌ مستقل‌ سود و زيان‌ هر كار، پيشنهادي‌ غير عملي‌است‌. ما ناگزيريم‌، در مقام‌ عمل‌، به‌ قواعد تمسك‌ جوييم‌ و اصول‌كلي‌ اخلاقي‌ را راهنماي‌ خود قرار دهيم‌؛ زيرا با توجه‌ به‌موقعيت‌هاي‌ بسيار انسان‌ در هر روز، همه‌ي‌ نتايج‌ انجام‌ دادن‌ وترك‌ كارها و شناسايي‌ و گزينش‌ كار پر سودتر از توان‌ انسان‌ بيرون‌است‌. پس‌ ناگزير در عمل‌ بايد به‌ اصول‌ كلي‌ اخلاقي‌ روي‌ آوريم‌ وكردار خود را بر اساس‌ آن‌ تنظيم‌ كنيم‌.

 

2. فرض‌ كنيد در يك‌ مورد خاص‌ راست‌گفتن‌ و دروغ‌گفتن‌، هردو، به‌ يك‌ اندازه‌ غلبه‌ي‌ خير بر شر در پي‌ دارد. سودگراي‌عمل‌نگر، راست‌ گفتن‌ و دروغ‌ گفتن‌ را از نظر اخلاقي‌ برابر و به‌يك‌ اندازه‌ درست‌ مي‌بيند. اما التزام‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رضايت‌بخش‌نيست‌ و با ارتكازهاي‌ اخلاقي‌ ناسازگار است‌.

 

3. در فرضي‌ مشابه‌ ممكن‌ است‌ سود مترتب‌ بر دروغ‌گفتن‌اندكي‌ بيش‌ از راست‌گفتن‌ باشد. در اين‌ فرض‌ سودگراي‌ عمل‌نگردروغ‌گفتن‌ را وظيفه‌ مي‌داند،درحالي‌ كه‌ اين‌ توصيه‌ نيز قابل‌پذيرش‌ نيست‌. پس‌ سودگراي‌ عمل‌نگر كارهايي‌ را تجويز مي‌كندكه‌ از نظر ارتكاز اخلاقي‌ نارواست‌.

 

4. سودگروي‌ عمل‌نگر از اين‌ نكته‌ غفلت‌ ورزيده‌ است‌ كه‌ گاه‌ويژگي‌هاي‌ خود عمل‌، با قطع‌ نظر از سود و زيان‌ حاصل‌ از آن‌،مي‌تواند مقتضي‌ خوب‌ يا بد بودن‌ باشد؛ براي‌ مثال‌ وقتي‌ كاري‌مصداق امانت‌داري‌ است‌، با قطع‌ نظر از آثارش‌، از ويژگيي‌ كه‌مي‌تواند مقتضي‌ خوب‌ بودن‌ باشد برخوردار است.‌

 

 سودگروي‌ عام‌

 

سودگراي‌عمل‌نگر،دربرخوردباموقعيت‌هاازخودمي‌پرسد:اگرمن‌دراين‌ مورد فلان‌كار را انجام‌دهم‌، چه‌نتايجي‌ درپي‌خواهد داشت‌؟

 

سودگراي‌ عام‌ از خود مي‌پرسد: اگر هر كسي‌ بخواهد در چنين‌مواردي‌ فلان‌ كار را انجام‌ دهد، چه‌ پي‌آمدهايي‌ خواهد داشت‌؟

 

بنابراين‌، در سودگروي‌ عام‌ ميزان‌ سود و زيان‌ مترتب‌ بر نوع‌ كارمورد توجه‌ قرار مي‌گيرد، نه‌ شخص‌ كار.

 

اين‌ امر، يكي‌ از اشكال‌هاي‌ سودگروي‌ عمل‌نگر را از ميان‌مي‌برد. اگر نيازمندي‌ براي‌ تغذيه‌ي‌ خانواده‌اش‌ اموال‌ ثروتمندان‌را بدزدد، سودگرايان‌ عمل‌ نگر كردارش‌ را ناصواب‌ نمي‌شمارند؛زيرا اين‌ عمل‌، كه‌ از نظر وجدان‌ اخلاقي‌ نادرست‌ است‌، مي‌توانددست‌ كم‌ به‌ اندازه‌ي‌ هر جانشين‌ ديگري‌ كه‌ پيش‌ روي‌ عامل‌است‌، غلبه‌ي‌ خير بر شر ايجاد كند.

 

سودگراي‌ عام‌، در چنين‌ موقعيتي‌، تنها نتايج‌ كردار يك‌ نفر رابررسي‌ نمي‌كند؛ بلكه‌ چنان‌ مي‌انديشد كه‌ اگر همه‌ در آن‌ موقعيت‌چنين‌ كنند، چه‌ نتايجي‌ پديد مي‌آيد. روشن‌ است‌ كه‌ اگر همه‌ي‌فقيران‌ از ثروت‌ مندان‌ دزدي‌ كنند، نتيجه‌ بد خواهد بود. پس‌سودگرايي‌ عام‌ در چنين‌ موقعيتي‌، در بند مخالفت‌ با وجدان‌اخلاقي‌ گرفتار نمي‌آيد؛ و اِشكال‌ مخالفت‌ با وجدان‌ اخلاقي‌، كه‌سودگرايي‌ عمل‌نگر را آشكارا مورد حمله‌ قرار مي‌داد، آن‌ راتهديد نمي‌كند.

 

نقد و ارزيابي‌

 

از سودگراي‌ عام‌ مي‌پرسيم‌: چرا بي‌نوايي‌ كه‌ به‌ اندكي‌ پول‌ نيازبسيار دارد، نمي‌تواند به‌ گونه‌يي‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ در نيابد و مفسده‌اي‌نيز در پي‌ نداشته‌ باشد، از ثروت‌مندان‌ چيزي‌ بدزدد؟ سودگراي‌عام‌ مي‌گويد: چون‌ اگر هر نيازمندي‌ بخواهد چنين‌ كند، هرج‌ ومرج‌ پديد مي‌آيد و زيان‌ فراوان‌ در پي‌ دارد.

 

در پاسخ‌ به‌ سودگرا مي‌گوييم‌: اگر نيازمند اين‌ كار را پنهان‌ انجام‌دهد، به‌ گونه‌يي‌ كه‌ الگوي‌ ديگران‌ نشود و بدآموزي‌ نداشته‌ باشد،چطور؟ روشن‌ است‌ كه‌ اصل‌ سودگرايي‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌توانددرستي‌ اين‌ كار را نفي‌ كند. بنابراين‌ پاي‌بندي‌ به‌ سودگروي‌، باسودگروي‌ عام‌ ناسازگار است‌.

 

تنها چيزي‌ كه‌ سودگراي‌ عام‌ مي‌تواند بگويد آن‌ است‌ كه‌ اگرانجام‌ دادن‌ كاري‌ براي‌ شخص‌ الف‌ در موقعيت‌ ب‌ درست‌ باشد،انجام‌ دادن‌ آن‌ براي‌ هر شخص‌ ديگري‌ در موقعيت‌ مشابه‌ درست‌خواهد بود. اما بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اين‌ قاعده‌ همان‌ قاعده‌ي‌تعميم‌پذيري‌ است‌ و از اصل‌ سودگروي‌ بر نمي‌آيد.

 

سودگروي‌ قاعده‌نگر

 

سودگروي‌ قاعده‌نگر، كه‌ به‌ ميل‌ منسوب‌ است‌، بر نقش‌ محوري‌قواعد در اخلاق تأكيد مي‌ورزد و بر آن‌ است‌ كه‌ شخص‌ بايدهمواره‌ با تمسك‌ به‌ يك‌ قاعده‌، مانند قاعده‌ي‌ امانت‌داري‌، معلوم‌دارد كه‌ در موقعيت‌ خاص‌ چگونه‌ رفتار كند. در واقع‌، نبايدبررسي‌ كرد كدامين‌ عمل‌ بيشترين‌ سود را به‌ بار مي‌آورد، بلكه‌بايد ديد عمل‌ به‌ كدامين‌ قاعده‌ با بيشترين‌ سود همراه‌ است‌.بنابراين‌، اصل‌ سود بايد در سطح‌ قواعد اجرا شود، نه‌ در سطح‌اعمال‌. بركلي‌، برنت‌ و برخي‌ ديگر از نويسندگان‌ از اين‌ نظرجانب‌داري‌ كرده‌اند.

 

در سودگروي‌ قاعده‌نگر، امانت‌داري‌ وقتي‌ تجويز مي‌شود كه‌بتوان‌ گفت‌: «اگر هميشه‌ امانت‌دار باشيم‌، به‌ بيشترين‌ خير دست‌خواهيم‌ يافت‌.» البته‌ ممكن‌ است‌ در موارد خاص‌، برخي‌ ازامانت‌داري‌ها مفسده‌انگيز باشد، اما در آن‌ جا نيز بايد به‌ قاعده‌عمل‌ كرد.

 

نقد و ارزيابي‌

 

سودگروي‌ قاعده‌نگر از گزند پاره‌يي‌ از اشكال‌هاي‌ ديگر انواع‌سودگروي‌ مصون‌ است‌؛ اما با سه‌ اشكال‌ عمده‌ روبه‌ روست‌.

 

1. سودگروي‌ عام‌ براي‌ دست‌ يابي‌ به‌ قواعدي‌ كه‌ با اطمينان‌بتوان‌ گفت‌ بيشترين‌ سود را در پي‌ دارد، هيچ‌ و روش‌ معيني‌، بيان‌نكرده‌ است‌. براي‌ تماميت‌ اين‌ نظريه‌ بايد قواعد اخلاقي‌ لازم‌ وكافي‌،كه‌ راهنماي‌ عمل‌ انسان‌ باشد، بيان‌ شود.

 

2. بر فرض‌ دست‌يابي‌ به‌ چنين‌ قواعدي‌، هنگام‌ تزاحم‌ دو ياچند قاعده‌ چگونه‌ بايد عمل‌ كرد؟

 

3. اشكال‌ ديگري‌، كه‌ بر همه‌ي‌ انواع‌ سودگروي‌ وارد است‌، و به‌سودگروي‌ قاعده‌نگر اختصاص‌ ندارد، آن‌ است‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ براي‌چگونگي‌ توزيع‌ سود مترتب‌ بر عمل‌ هيچ‌ تدبيري‌ نينديشيده‌است‌. فرض‌ كنيد با دو كار يا دو قاعده‌ رو به‌ رو هستيم‌ كه‌ هر كدام‌صد درجه‌ سود دارد؛ سود يكي‌ از آن‌ دو به‌ ده‌ نفر مي‌رسد و سودديگري‌ به‌ هزار نفر. ارتكاز اخلاقي‌ دومي‌ را ترجيح‌ مي‌دهد، اماسودگرايان‌ هر دو را با هم‌ برابر مي‌دانند. از اين‌ جا در مي‌يابيم‌ كه‌اصل‌ سودگروي‌ به‌ تنهايي‌ براي‌ ارائه‌ي‌ يك‌ نظام‌ كامل‌ اخلاق هنجاري‌ كافي‌ نيست‌.

 

وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر

 

وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر دو ويژگي‌ دارد؛ نخست‌ آن‌ كه‌ در تعيين‌خوب‌، بد، بايد و نبايد تنها به‌ نتيجه‌ي‌ كار نمي‌نگرد، بلكه‌ويژگي‌ها و امور ديگر را نيز مورد توجه‌ قرار مي‌دهد و به‌ همين‌سبب‌ در شمار نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گرا جاي‌ دارد؛ و دوم‌ آن‌ كه‌ درنظام‌ اخلاقي‌ قواعد كلي‌ را معتبر نمي‌داند، بيشتر به‌ احكام‌ جزئي‌نظر دارد و آن‌ها را اساسي‌ مي‌شمارد. در نگاه‌ اين‌ گروه‌، اگر هم‌بخواهيم‌ قاعده‌يي‌ كلي‌ در اخلاق بيان‌ كنيم‌، بايد سراغ‌ احكام‌جزئي‌ برويم‌ و قواعد كلي‌ را از آن‌ها به‌ دست‌ آوريم‌. چون‌ هرموقعيتي‌ منحصر به‌ فرد است‌ و حكم‌ ويژه‌ دارد.

 

وظيفه‌گراي‌ عمل‌نگر براي‌ تشخيص‌ اين‌ كه‌ كاري‌ خاص‌ بايدانجام‌ شود يا نه‌، نخست‌ موقعيت‌ ويژه‌يي‌ كه‌ كار در آن‌ واقع‌مي‌شود، در نظر مي‌گيرد؛ سپس‌ در سايه‌ي‌ نوعي‌ شهود ـ از نوعي‌كه‌ شهودگرايان‌ باور دارند ـ يا تصميم‌ ـ از آن‌ نوع‌ كه‌اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند ـ حكم‌ مي‌كند كه‌ آن‌ كار شايسته‌،خوب‌ و صواب‌ است‌ يا ناشايست‌ ، بد و ناصواب‌. اين‌ گروه‌ درنهايت‌، جز دسته‌يي‌ قواعد عملي‌ استعجالي‌، چيزي‌ فراروي‌ انسان‌قرار نمي‌دهد.

 

همان‌ گونه‌ كه‌ اشاره‌ شد، وظيفه‌گرايان‌ عمل‌نگر دو دسته‌اند:

 

1. گروهي‌ انسان‌ را داراي‌ توانايي‌ ويژه‌يي‌ مي‌دانند كه‌ به‌ ياري‌ آن‌مي‌تواند در هر موقعيتي‌ شهود كند و مسير درست‌ را بيابد. اينان‌،در واقع‌، انسان‌ را داراي‌ نيروي‌ هدايت‌گر دروني‌ مي‌دانند.

 

2. دسته‌يي‌ ديگر، كه‌ بيشتر به‌ مكتب‌ اگزيستانسياليسم‌ گرايش‌دارند، تنها بر نيروي‌ اراده‌ تكيه‌ مي‌كنند و مي‌گويند: خود را درموقعيت‌ مورد نظر قرار ده‌ و از همه‌ي‌ شرايط‌ آن‌ كاملاً آگاه‌ شو،آن‌گاه‌ تصميم‌ بگير كه‌ چه‌ بايد انجام‌ داد. هرچه‌ تصميم‌ بگيري‌،همان‌ صحيح‌ است‌. حتي‌ اگر دو نفر در موقعيت‌ يك‌ سان‌ دوتصميم‌ متفاوت‌ بگيرند، هر دو صحيح‌ است‌.

 

نقد و ارزيابي‌

 

1. وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر، از آن‌ جهت‌ كه‌، جز آثار، اموري‌ ديگررا در خوبي‌ و بدي‌ كردار مؤثر مي‌شمارد، سخني‌ درست‌ مي‌گويد.فطرت‌ آدمي‌ به‌ پاره‌يي‌ كارها، با قطع‌ نظر از آثار آن‌، تمايل‌ دارد وآن‌ها را خوب‌ و فضيلت‌ مي‌شمارد.

 

2. نقطه‌ي‌ ضعف‌ وظيفه‌گروي‌ عمل‌نگر در نفي‌ قواعد كلي‌اخلاق است‌. هر چند هر موقعيتي‌ ويژگي‌هايي‌ دارد كه‌ ممكن‌است‌ منحصر به‌ فرد باشد، اما در موقعيت‌ها اوصاف‌ مشتركي‌ نيزبه‌ چشم‌ مي‌خورد؛ اوصافي‌ كه‌ چه‌ بسا منشأ صدور حكم‌ اخلاقي‌كلي‌ است‌. وقتي‌ حسن‌ به‌ ناصر قول‌ داد كه‌ با او به‌ مسافرت‌ رود،در صورتي‌ كه‌ مشكل‌ خاصي‌ برايش‌ پيش‌ نيايد، بايد به‌ قول‌ خودعمل‌ كند. اين‌ حكم‌ درباره‌ي‌ هركس‌ ديگر، كه‌ وعده‌ مي‌دهد و درعمل‌ به‌ آن‌ با مانعي‌ رو به‌ رو نمي‌شود، صادق است‌. پس‌ در اخلاق قواعد كلي‌ گريزناپذير است‌.

 

3. ما نمي‌توانيم‌، در مقام‌ عمل‌، بدون‌ قواعد به‌ سر بريم‌؛ زيرا به‌دليل‌ فراواني‌ موقعيت‌ها، كوشش‌ همه‌ جانبه‌ براي‌ كشف‌ حكم‌ويژه‌ي‌ هر موقعيت‌ تازه‌ از توان‌ بشر بيرون‌ است‌. از سوي‌ ديگربدون‌ تمسك‌ به‌ قواعد كلي‌ اخلاقي‌ امر تعليم‌ و تربيت‌ اخلاقي‌ باركورد رو به‌ رو مي‌شود.

 

4. اصل‌ تعميم‌پذيري‌ از لوازم‌ يك‌ نظام‌ اخلاقي‌ است‌. اگر به‌محمد سفارش‌ شود كه‌ هنگام‌ توانايي‌ به‌ دوست‌ نيازمندش‌ قرض‌دهد، بايد به‌ همه‌ چنين‌ سفارش‌ شود. پس‌ هر حكمي‌ كه‌ درموردي‌ خاص‌ جاري‌ مي‌شود، يك‌ حكم‌ كلي‌ را فراروي‌ مي‌نهد.از اين‌ رو، ناگزير بايد قواعد كلي‌ اخلاقي‌ را معتبر بدانيم‌.

 

5. وظيفه‌گروان‌ عمل‌نگري‌ كه‌ بر شهود تكيه‌ مي‌كنند، از گروهي‌كه‌ تصميم‌ را معتبر مي‌دانند، به‌ حقيقت‌ نزديك‌ترند. بر اساس‌تعاليم‌ ديني‌، انسان‌ از فطرتي‌ الاهي‌ برخوردار است‌ و معرفت‌خوب‌ و بد و گرايش‌ به‌ فضائل‌ در وي‌ نهاده‌ شده‌ است‌. شخصي‌به‌ نام‌ وابصه‌ نزد رسول‌ خدا آمد تا از بر و تقوا (نيكي‌ و خوبي‌) واثم‌ و عدوان‌ (گناه‌ و تجاوز)، كه‌ در آيه‌ي‌ «تعاونوا علي‌البرّ و التقوي‌و لاتعاونوا علي‌الاثم‌ و العدوان‌» مطرح‌ شده‌ است‌، بپرسد.رسول‌ خدا به‌ سينه‌ي‌ او زد و فرمود: "استفت‌ قلبك‌، استفت‌قلبك‌" از دلت‌ بپرس‌، از دلت‌ بپرس‌. انسان‌ به‌ نيرويي‌ مجهزاست‌ كه‌ او را به‌ سوي‌ كارهاي‌ شايسته‌ راهنمايي‌ مي‌كند. بنابرآموزه‌هاي‌ ديني‌، ميان‌ وحي‌ الاهي‌ (دين‌) و اين‌ نيروي‌ دروني‌ هم‌آهنگي‌ كامل‌ وجود دارد؛ و از اين‌ رو، دين‌ الاهي‌ امري‌ فطري‌ به‌شمار مي‌رود.

 

وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر

 

وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر، بر آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ همواره‌ مي‌تواند ازراهنمايي‌ يك‌ يا چند قاعده‌ي‌ كلي‌ بهره‌ گيرد و عمل‌ اخلاقي‌ انجام‌دهد؛ قواعدي‌ مانند خوبي‌ و درستي‌ فداكاري‌، راست‌گويي‌،امانت‌داري‌ و سخاوت‌ مندي‌ كه‌ هر يك‌ از آن‌ها عمل‌ خاصي‌ را دريك‌ موقعيت‌ خاص‌ لازم‌ مي‌شمارد و هميشه‌ بايد بدان‌ پاي‌بند بود.(اصل‌ كليت‌)

 

ممكن‌ است‌ گفته‌ شود: چنين‌ قواعدي‌ كليت‌ ندارد و گاه‌ بايد ازآن‌ دست‌ برداشت‌؛براي‌ مثال‌ وقتي‌ راست‌ گويي‌ جان‌ بي‌گناهي‌ رابه‌ خطر مي‌اندازد يا وفا به‌ پيمان‌ سبب‌ رنج‌ فراوان‌ نزديكان‌مي‌شود، نمي‌توان‌ عمل‌ به‌ اصل‌ راست‌گويي‌ يا وفاي‌ به‌ عهد راتوصيه‌ كرد.

 

پاسخ‌ آن‌ است‌ كه‌ در چنين‌ مواردي‌، در واقع‌، دو يا چند اصل‌اخلاقي‌ با يكديگر تزاحم‌ مي‌كنند؛ يعني‌ موقعيت‌ چنان‌ است‌ كه‌موضوع‌ دو اصل‌ اخلاقي‌ محقق‌ است‌، ولي‌ تنها به‌ يكي‌ از آن‌هامي‌توان‌ عمل‌ كرد. در اين‌جا حق‌ تقدم‌ با اصلي‌ است‌ كه‌ از اهميت‌بيشتر برخوردار است‌؛ براي‌ مثال‌ نجات‌ جان‌ انسان‌ بي‌گناه‌ از گفتن‌يك‌ جمله‌ي‌ راست‌ مهم‌تر است‌. از اين‌جا درمي‌يابيم‌ كه‌موارداستثنا در يك‌ قاعده‌ي‌ اخلاقي‌ به‌ معناي‌ مقدم‌ داشتن‌ يك‌اصل‌ اخلاقي‌ بر اصل‌ اخلاقي‌ ديگر است‌.

 

به‌ بيان‌ دبليو. دي‌. راس‌، بايد مقام‌ نظر را از مقام‌ عمل‌ جدا كرد.در مقام‌ نظر و در نگاه‌ نخست‌، ما قواعدي‌ كلي‌ و صحيح‌ مي‌يابيم‌.راست‌گويي‌ در مقام‌ نظر و در نگاه‌ نخست‌، از آن‌ جهت‌ كه‌راست‌گويي‌ است‌، خوب‌ است‌ و هيچ‌ استثنايي‌ ندارد؛ ولي‌ درمقام‌ عمل‌، از آن‌جا كه‌ ممكن‌ است‌ يك‌ عمل‌ عنوان‌هاي‌ گوناگون‌پذيرد، وظيفه‌ي‌ فعلي‌ تابع‌ برآيند قواعدي‌ است‌ كه‌ بر آن‌ موقعيت‌تطبيق‌ مي‌شود. يك‌ كار ممكن‌ است‌ هم‌ راست‌گويي‌ باشد، هم‌زيان‌ به‌ ديگران‌ و هم‌ خلف‌ وعده‌. پس‌ از جهتي‌ خوب‌ است‌ و ازجهتي‌ بد. در اين‌جا وظيفه‌ي‌ نهايي‌ انسان‌ بسته‌ به‌ نتيجه‌ي‌ مجموع‌اين‌ امور است‌.

 

وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر، بر وجود قواعد كلي‌ در مقام‌ نظر و درنگاه‌ نخست‌ تأكيد مي‌ورزد نه‌ استثنا ناپذيربودن‌ آن‌ها. مقصود ازوظيفه‌ در نگاه‌ نخست‌، چيزي‌ است‌ كه‌، صرف‌ نظر از سايرملاحظات‌ اخلاقي‌، وظيفه‌ است‌.

 

مشكل‌ ديگري‌ كه‌ فراروي‌ وظيفه‌ گرايان‌ قاعده‌ نگر وجود دارد،مسئله‌ي‌ راه‌ دست‌يابي‌ به‌ قواعد كلي‌ است‌.

 

راس‌ اين‌ قواعد كلي‌ را بديهي‌ مي‌داند. گروهي‌ براين‌ باورند كه‌تعيين‌ اين‌ قواعد به‌ دست‌ ماست‌ و بايد در وضع‌ آن‌ بكوشيم‌.دسته‌اي‌ براي‌ بازيابي‌ اين‌ قواعد به‌ وحي‌ روي‌ مي‌آورند و جمعي‌ديگر آن‌ را از اصول‌ هستي‌شناسي‌ قابل‌ كشف‌ مي‌دانند.

 

وظيفه‌گراي‌ قاعده‌نگر ممكن‌ است‌، به‌ جاي‌ چند قاعده‌ي‌خاص‌، يك‌ قاعده‌ي‌ كلي‌ بيان‌ كند و آن‌ را اصل‌ و بنياد نظام‌ اخلاقي‌خود قرار دهد. ارسطو،كه‌ از اعتدال‌ و ميانگين‌ (حد وسط‌ ميان‌افراط‌ و تفريط‌) سخن‌ مي‌گفت‌ و حد وسط‌ را همواره‌ خوب‌ وپسنديده‌ مي‌شمرد، از اين‌ افراد است‌.

 

در ميان‌ انديش‌ مندان‌ مسلمان‌ اين‌ گرايش‌ وجود داشته‌ است‌ كه‌دو قاعده‌ي‌ «عدل‌ خوب‌ است‌» و «ستم‌ بد است‌» را اساس‌ قواعداخلاقي‌ قرار دهند و ديگر قواعد را از آن‌ به‌ دست‌ آورند؛براي‌مثال‌ گفته‌ مي‌شود: راست‌گويي‌ خوب‌ است‌، چون‌ مصداق عدل‌است‌ و دروغ‌ گويي‌ بد است‌، چون‌ مصداق ستم‌ است‌. در نگاه‌اينان‌، راست‌گويي‌ تنها وقتي‌ خوب‌ خواهد بود كه‌ عنوان‌ عدل‌ برآن‌ منطبق‌ شود و دروغ‌گويي‌ تا زماني‌ كه‌ مصداق ستم‌ به‌ شمارمي‌رود، بد خواهد بود.

 

با اين‌ بيان‌، پاسخ‌ موارد استثنا نيز روشن‌ مي‌شود. آن‌جا كه‌راست‌گويي‌ موجب‌ به‌ خطر افتادن‌ جان‌ مؤمني‌ مي‌شود ودروغ‌گويي‌ مصلحتي‌ عظيم‌ به‌ دنبال‌ دارد، راست‌گويي‌ مصداق ستم‌ و بد است‌ و دروغ‌گويي‌ مصداق عدل‌ و خوب‌ است‌.

 

نقد و ارزيابي‌

 

1. باور داشتن‌ به‌ وجود و اعتبار قواعد اخلاقي‌ كلي‌، كه‌ راهنماي‌عمل‌ اخلاقي‌ قرار مي‌گيرند، از نقاط‌ قوت‌ وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگراست‌.

 

2. مؤثر دانستن‌ ملاحظات‌ ديگر، جز نتيجه‌ي‌ يك‌ كار، درارزيابي‌ اخلاقي‌ آن‌، از ديگر ويژگي‌هاي‌ مثبت‌ اين‌ نظريه‌ به‌ شمارمي‌رود.

 

3. بديهي‌ بودن‌ همه‌ يا اصول‌ اساسي‌ قواعد اخلاقي‌ نزد بسياري‌ از متكلمان‌ شيعه‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌. البته‌ اين‌ به‌ معناي‌ بي‌نيازبودن‌ عقل‌ از وحي‌ در بازشناسي‌ وظايف‌ اخلاقي‌ نيست‌. دربسياري‌ موارد، عقل‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌تواند دريابد كه‌ يك‌ عمل‌ خاص‌مصداق كدام‌ يك‌ از عنوان‌هاي‌ خوب‌ يا بد است‌.

 

4. وظيفه‌گرايان‌ قاعده‌نگر در مقام‌ عمل‌ هنگام‌ تزاحم‌ اصول‌اخلاقي‌ تكليف‌ فرد را روشن‌ نمي‌كنند و انسان‌ را به‌ حال‌ خود رهامي‌سازند. به‌ نظر ما، به‌ ياري‌ وحي‌ الاهي‌ مي‌توان‌ بر اين‌ مشكل‌فائق‌ آمد. شريعت‌ الاهي‌، كه‌ برنامه‌ي‌ زندگي‌ است‌، در واقع‌دستورالعملي‌ براي‌ تشخيص‌ وظيفه‌ در مقام‌ عمل‌ است‌. بنابراين‌،مي‌توان‌ نوعي‌ از وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر را، كه‌ براي‌ بازيافت‌وظيفه‌ي‌ اخلاقي‌ فرد در همه‌ي‌ موقعيت‌ها از دو منبع‌ عقل‌ و وحي‌ياري‌ مي‌جويد و آن‌ دو را مكمل‌ يكديگر مي‌شمارد، پذيرفت‌.

 

5. در شريعت‌ اسلامي‌ دو قاعده‌ وجود دارد كه‌ سخن‌ اخير راتأييد مي‌كند و آن‌ اين‌ كه‌ «هرچه‌ عقل‌ بدان‌ حكم‌ كند، شرع‌ نيزبدان‌ حكم‌ مي‌كند» و «هرچه‌ شرع‌ بدان‌ حكم‌ كند، عقل‌ نيز به‌ آن‌حكم‌ مي‌كند.»

 

علامه‌ي‌ حلي‌ دراين‌ باره‌ مي‌نويسد: برخي‌ از كارها نيك‌ و برخي‌ناپسندند. عقل‌ تنها مي‌تواند بخشي‌ از كارهاي‌ نيك‌ را بازشناسد وتوان‌ شناخت‌ همه‌ را ندارد. درباره‌ي‌ افعال‌ ناپسند نيز همين‌ گونه‌است‌. ]عقل‌ برخي‌ را مي‌شناسد و برخي‌ را نمي‌شناسد.[ با آمدن‌پيامبران‌ الاهي‌ شناسايي‌ خوب‌ و بدهايي‌ كه‌ عقل‌ به‌ تنهايي‌ از آن‌هاآگاهي‌ ندارد، حاصل‌ مي‌گردد.»

 

نظريه‌ي‌ امرالاهي‌

 

نظريه‌ي‌ امرالاهي‌ از نظريه‌هاي‌ وظيفه‌گروي‌ قاعده‌نگر به‌ شمارمي‌رود. اين‌ نظريه‌ از آن‌ دسته‌ وظيفه‌گروي‌ است‌ كه‌ تنها يك‌قاعده‌ي‌ كلي‌ ارائه‌ مي‌دهد و ساير قواعد اخلاقي‌ را از آن‌ منشعب‌مي‌داند. در اين‌ ديدگاه‌، هرچه‌ خداوند به‌ آن‌ امر كند، خوب‌ وصواب‌ است‌ و هرچه‌ از آن‌ نهي‌ كند، بد و خطاست‌.

 

در تاريخ‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ اشاعره‌، كه‌ منكر حسن‌ و قبح‌ ذاتي‌ وعقلي‌ بودند، از اين‌ ديدگاه‌ جانب‌داري‌ مي‌كردند. طبق‌ نظريه‌ي‌امرالاهي‌، معيار صواب‌ و خطا اراده‌ يا قانون‌ خداوند است‌. اين‌ديدگاه‌ در شكل‌ افراطي‌اش‌ معتقد است‌ كه‌ اساساً معناي‌ حُسن‌ وخوبي‌ يعني‌ متعلق‌ امر خدا بودن‌ و معناي‌ قبح‌ و بدي‌ يعني‌ متعلق‌نهي‌ خدابودن‌؛ اما شكل‌ معتدل‌تر اين‌ ديدگاه‌ بر آن‌ است‌ كه‌ ملاك‌و معيار خوب‌ و بد بودن‌، امر و نهي‌ الاهي‌ است‌؛ هرچند اين‌ دو بايكديگر تفاوت‌ معنايي‌ و مفهومي‌ دارند.

 

نكته‌ي‌ شايان‌ توجه‌ آن‌ است‌ كه‌ نظام‌ اخلاقي‌ مبتني‌ بر نظريه‌ي‌امرالاهي‌ ممكن‌ است‌ كاملاً با سودگرا، خودگرا يا وظيفه‌گرايي‌ قواعد مدار يكي‌ باشد؛ و آن‌ وقتي‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ «انجام‌ دادن‌كاري‌ كه‌ بيشترين‌ خير عمومي‌ را حاصل‌ كند» (سودگروي‌) يا«تحصيل‌ خير خود» (خودگروي‌) و يا راست‌گويي‌، وفاداري‌ وامانت‌داري‌ ... (وظيفه‌گرايي‌ قاعده‌نگر) فرمان‌ دهد.

 

نقد و ارزيابي‌

 

همان‌ گونه‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ اشاره‌ شد، نظريه‌ي‌ امر الاهي‌سابقه‌يي‌ ديرين‌ در انديشه‌ي‌ مسلمانان‌ دارد و بسياري‌ از متكلمان‌اهل‌ سنت‌ (اشاعره‌) از اين‌ نظريه‌ حمايت‌ مي‌كردند. متكلمان‌شيعه‌ بر بطلان‌ اين‌ عقيده‌ اتفاق نظر دارند و ايرادهاي‌ اساسي‌ برآن‌ وارد مي‌كنند.بخشي‌ از ايرادهاي‌ آنان‌ چنين‌ است‌:

 

1. آدمي‌، با مراجعه‌ به‌ وجدان‌ خود، كارهايي‌ مانند عدالت‌ وصداقت‌ را نيكو يافته‌، فاعلش‌ را مي‌ستايد و افعالي‌ چون‌ ستم‌ ونفاق را بد مي‌شمارد و فاعلش‌ را نكوهش‌ مي‌كند؛ يعني‌ خوب‌بودن‌ برخي‌ از كارها و بد بودن‌ برخي‌ ديگر، با قطع‌ نظر از امر ونهي‌ الاهي‌، ادراك‌ مي‌شود؛ در حالي‌ كه‌ طبق‌ اين‌ نظريه‌، با قطع‌نظر از امر و نهي‌ الاهي‌، همه‌ي‌ كارها نسبت‌ به‌ خوبي‌ و بدي‌ خنثا وبي‌تفاوت‌ است‌. به‌ گفته‌ي‌ خواجه‌ نصير طوسي‌: «هما عقليان‌ للعلم‌بحسن‌الاحسان‌ و قبح‌الظلم‌ من‌ غيرشرع‌؛» خوبي‌ و بدي‌ عقلي‌است‌، زيرا ما با قطع‌ نظر از بيان‌ شارع‌ مي‌دانيم‌ نيكي‌ خوب‌ و ستم‌بد است‌.

 

2. اگر خوبي‌ و بدي‌ كارها را مرهون‌ امر و نهي‌ خدا بدانيم‌ و به‌نظر ما افعال‌، خود به‌ خود، فاقد اين‌ ويژگي‌ها باشند، هرگزنمي‌توانيم‌ با تمسك‌ به‌ لزوم‌ صادق بودن‌ گفتار پيامبر، امر و نهي‌الاهي‌ را دريابيم‌ تا بر پايه‌ي‌ آن‌ بدانيم‌ چه‌ كاري‌ خوب‌ و چه‌ كاري‌بد است‌؛ به‌ گفته‌ي‌ خواجه‌ي‌ طوسي‌: «و لانتقائهما مطلقاً لو ثبتاشرعاً؛» اگر خوبي‌ و بدي‌ تنها با امر و نهي‌ خداوند (از طريق‌ شرع‌)ثابت‌ شود، لازم‌ مي‌آيد كه‌ حسن‌ و قبح‌، مطلقاً (خواه‌ شرعي‌ وخواه‌ عقلي‌) منتفي‌ گردد.

 

توضيح‌ اين‌ كه‌، ما تنها از طريق‌ گفته‌هاي‌ پيامبر مي‌توانيم‌ از امر ونهي‌ الاهي‌ آگاه‌ شويم‌؛ و گفته‌هاي‌ پيامبر، تنها در صورتي‌ مي‌تواندراهي‌ مطمئن‌ و قطعي‌ براي‌ دست‌يابي‌ به‌ امر و نهي‌ خداوند باشدكه‌ به‌ راست‌گويي‌اش‌، در گزارش‌ از امر و نهي‌هاي‌ پروردگار، يقين‌داشته‌ باشيم‌.

 

اما بر اساس‌ نظريه‌ي‌ امر الاهي‌ نمي‌توان‌ بدين‌ يقين‌ دست‌يافت‌؟ ما هنوز نمي‌دانيم‌ خداوند به‌ راست‌ گويي‌ امر و ازدروغ‌گويي‌ نهي‌ كرده‌ است‌ و مي‌خواهيم‌ همين‌ امر و نهي‌ را ازگزارش‌ پيامبر دريابيم‌، پس‌ از كجا بدانيم‌ كه‌ پيامبر دروغ‌ نمي‌گويد؟بنابراين‌،اگر حسن‌ و قبح‌ عقلي‌ را نپذيريم‌، راهي‌ براي‌ دست‌يابي‌به‌ امر و نهي‌ شارع‌ و در نتيجه‌ شناخت‌ حسن‌ و قبح‌ شرعي‌نخواهيم‌ داشت‌.

 

3. ما براي‌ اثبات‌ حقانيت‌ كسي‌ كه‌ ادعاي‌ پيامبري‌ دارد و معجزه‌ارائه‌ مي‌كند، به‌ اين‌ اصل‌ تمسك‌ مي‌كنيم‌ «خداوند معجزه‌ را دراختيار مدعيان‌ دروغين‌ پيامبري‌ قرار نمي‌دهد، زيرا اين‌ كار قبيح‌است‌ و او هرگز مرتكب‌ قبيح‌ نمي‌شود.» تمسك‌ به‌ اين‌ اصل‌ تنهادر صورتي‌ صحيح‌ است‌ كه‌ از پيش‌، و با قطع‌ نظر از بيان‌ شارع‌،بدانيم‌ چنين‌ كاري‌، (گمراه‌كردن‌ مردمان‌) بد و ناپسند است‌. از اين‌رو، علامه‌ي‌ حلّي‌ مي‌گويد:

 

اگر حسن‌ و قبح‌ تنها از راه‌ شريعت‌ ثابت‌ شود و صدور هيچ‌ فعلي‌از خداوند قبيح‌ نباشد، در اين‌ صورت‌ سپردن‌ معجزات‌ به‌ دست‌دروغ‌گويان‌ كار ناروايي‌ نخواهد بود و جايز دانستن‌ اين‌ امر راه‌شناخت‌ نبوت‌ را مي‌بندد؛ زيرا در اين‌ صورت‌ تصديق‌ مدعيان‌نبوت‌، پس‌ از ارائه‌ي‌ معجزه‌، بي‌دليل‌ خواهد بود.

 

نظريه‌ي‌ كانت‌

 

يكي‌ از انواع‌ نظريه‌ي‌ وظيفه‌گرايي‌ قاعده‌نگر، كه‌ تنها يك‌قاعده‌ي‌ اساسي‌ را عرضه‌ مي‌دارد و قواعد جزئي‌تر را از آن‌ به‌دست‌ مي‌آورد، نظريه‌ي‌ كانت‌ است‌. اساسي‌ترين‌ قاعده‌ي‌اخلاقي‌ كانت‌ چنين‌ است‌:

 

تنها به‌ دستوري‌ عمل‌ كن‌ كه‌، در همان‌ حال‌، بتواني‌ بپذيري‌ كه‌قانوني‌ عمومي‌ شود.

 

كانت‌ اين‌ اصل‌ را، همچون‌ ميانگين‌ زرين‌ ارسطو، يك‌ اصل‌ لازم‌و كافي‌ براي‌ تعيين‌ قواعد جزئي‌تر مي‌داند. مي‌توان‌ ديدگاه‌ كانت‌ راضمن‌ اصول‌ زير تبيين‌كرد:

 

1. كارهاي‌ ارادي‌ انسان‌ همواره‌ بر اساس‌ قاعده‌ و اصل‌ است‌.

 

2. كار ارادي‌ انسان‌، تنها در صورتي‌ يك‌ عمل‌ اخلاقي‌ به‌ شمارمي‌رود كه‌ خواهان‌ تعميم‌ قاعده‌ي‌ منطبق‌ بر آن‌ باشد؛ يعني‌علاقه‌مند باشد كه‌ هركسي‌ در موقعيت‌ مشابه‌ با موقعيت‌ او قرارگرفت‌، همان‌ كار را انجام‌ دهد؛ هرچند در پاره‌اي‌ موارد به‌ سوداونباشد.

 

3. يك‌ عمل‌ تنها در صورتي‌، به‌ لحاظ‌ اخلاقي‌، درست‌ يا الزامي‌است‌ كه‌ آدمي‌ بتواند بدون‌ تناقض‌ بخواهد كه‌ هر كس‌ ديگري‌، درموقعيت‌ مشابه‌، طبق‌ همان‌ قاعده‌ عمل‌كند.

 

4. يك‌ عمل‌ تنها در صورتي‌، به‌ لحاظ‌، اخلاقي‌ خطاست‌ كه‌انسان‌ نتواند بدون‌ تناقض‌ بخواهد كه‌ هر كس‌ ديگري‌ در موقعيت‌مشابه‌ طبق‌ آن‌ قاعده‌ عمل‌ كند.

 

براي‌ روشن‌ شدن‌ ديدگاه‌ كانت‌ توجه‌ به‌ مثال‌ خود او سودمندمي‌نمايد: فرض‌ كنيد ناصر با كسي‌ پيمان‌ بسته‌ است‌؛ اما اگر برايش‌زيانبار باشد، حاضر است‌ آن‌ را نقض‌ كند. در اين‌ صورت‌، اصلي‌كه‌ ناصر از آن‌ پيروي‌ كرده‌، چنين‌ است‌: «هرگاه‌ به‌ سود من‌ باشد،پيمان‌هايي‌ مي‌بندم‌؛ در حالي‌ كه‌ قصد دارم‌ اگر به‌ سودم‌ بود، آن‌هارا نقض‌ كنم‌.» به‌ عقيده‌ي‌ كانت‌، ناصر نمي‌تواند بخواهد اين‌ قاعده‌همگاني‌ شود و همه‌ي‌ مردم‌ به‌ آن‌ عمل‌ كنند؛ چرا كه‌ در اين‌صورت‌ به‌ تناقض‌ مي‌افتد. زيرا در جامعه‌اي‌ كه‌ وقتي‌ مصلحت‌شخص‌ اقتضا كند، نقض‌ پيمان‌ جايز شمرده‌ مي‌شود، هرگز پيماني‌پا نمي‌گيرد. از اين‌ رو، شخص‌ نمي‌تواند هم‌ خواهان‌ پيمان‌ بستن‌باشد و آن‌ را محكم‌ و استوار بدارد و هم‌ خواهان‌ آن‌ باشد كه‌ هركس‌ بتواند پيمان‌ زيانبارش‌ را نقض‌ كند. از اين‌جا در مي‌يابيم‌ كه‌بستن‌ پيمان‌هاي‌ فريب‌آميز خطاست‌.

 

به‌ نظر كانت‌ با همين‌ شيوه‌ مي‌توان‌ نشان‌ داد كه‌ دروغ‌گويي‌،خودكشي‌، خيانت‌، ستم‌ و مانند آن‌ خطاست‌.

 

نقد و ارزيابي‌

 

1. مسئله‌ي‌ تعارض‌ وظايف‌، مشكلي‌ است‌ كه‌ نظريه‌ي‌ كانت‌ نيزبا آن‌ درگير است‌؛ براي‌ مثال‌ گاه‌ مي‌شود كه‌ وفاي‌ به‌ پيمان‌ مانع‌كمك‌ به‌ كسي‌ است‌ كه‌ سخت‌ نيازمند ياري‌ است‌. به‌ ويژه‌ آن‌ كه‌كانت‌ بر كليت‌ اين‌ گونه‌ قواعد تأكيد مي‌ورزد. و در باور او «هيچ‌گاه‌نبايد پيمان‌ها را نقض‌كرد.»

 

2. معيار كانت‌ نمي‌تواند همه‌ي‌ وظايف‌ اخلاقي‌ انسان‌ رامشخص‌ كند. كسي‌ را در نظر بگيريد كه‌ وضع‌ مالي‌اش‌ خوب‌است‌ و به‌ احسان‌ ديگران‌ نياز ندارد. اين‌ شخص‌ به‌ نيازمندان‌ ياري‌نمي‌رساند و مي‌تواند، بدون‌ هيچ‌ تناقضي‌، خواهان‌ تعميم‌ قاعده‌ي‌رفتار خود شود و بپذيرد كه‌ «لازم‌ نيست‌ هيچ‌ كس‌ به‌ ديگران‌احسان‌ كند.» از اين‌ رو قاعده‌ي‌ بنيادين‌ كانت‌، فاقد جامعيت‌ است‌و فراگيرنده‌ي‌ همه‌ي‌ وظايف‌اخلاقي‌ نيست‌.

 

3. قاعده‌ي‌ بنيادين‌ كانت‌ همچنين‌ مانعيت‌ نيز ندارد؛ يعني‌مواردي‌ را در بر مي‌گيرد كه‌ مسلماً نمي‌توان‌ آن‌ها را وظيفه‌ي‌اخلاقي‌ به‌ شمارآورد. اگر كسي‌ ابتدا كفش‌ راست‌ خود را بپوشد وبخواهد، به‌ صورت‌ يك‌ قاعده‌ي‌ كلي‌، همگان‌ ابتدا كفش‌ راست‌خود را بپوشند، آيا اين‌ كار يك‌ وظيفه‌ي‌ اخلاقي‌ و آن‌ قاعده‌ يك‌قاعده‌ي‌اخلاقي‌ خواهد بود؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معارف :: بهمن 1381، شماره 10 

 

     تربيت، اخلاق و تربيت اخلاقي

618

رابطة تربيت و اخلاق

در هم تنيدگي فرايند تربيت و اخلاق موجب شد كه مرز مشخصي در گذشته ميان اين دو تصوير نشود و فرايند تربيت با اخلاق همسان پنداشته شوند و اخلاقي بودن به مثابة تربيت يافتگي انگاشته شود چنان كه غزالي چنين نگاشت: معني تربيت اين است كه مربي، اخلاق بد را از آدمي باز ستاند و به دور اندازد و اخلاق نيكو جاي آن بنهد. [1]

 

خواجه نصير الدين طوسي نيز چنين نوشت: تربيت صناعتي است كه از طريق آن مدارج عاليه انساني فراهم مي آيد و پست ترين مراتب انساني به كامل ترين رتبه خود مي رسند. [2]

 

از سوي ديگر، جالب است بدانيم بسياري از صاحب نظران تعليم و تربيت اسلامي كمتر واژة تربيت را به كار برده اند و به جاي آن از واژگان تعليم، تربيت، تهذيب، تزكيه، تخلق به اخلاق، تأديب، رياضت، تدبير سياست و .... بهره برده‌اند و اين بدان جهت است كه واژگان تربيت به معناي آموزش و پرورش متربي و به معناي برانگيختن و فراهم آوردن موجبات شكوفايي و رشد تمامي توانايي و شئون وجودي آدمي، در گذشته اصلاً مصطلح نبوده و يا اخلاق و تربيت را آن چنان درهم تنيده مي دانستند كه تربيت بدون اخلاق را غير قابل تحقق مي دانستند و با اين كه باور داشتند تربيت بدون پرتو افكني اخلاق امري ناصواب و بي سرانجام است .

 

اما امروزه، جدا انگاري فرايند اخلاق و تربيت ترديد ناپذير است. حال براي تبيين بيشتر تفاوت‌هاي اين دو فرايند و رابطه آنها، حوزه و قلمرو اين دو فرايند را بررسي مي‌كنيم.

 

1ـ تربيت فرايندي بسيار گسترده است و گسترة آن به تمامي ابعاد، توانائي‌ها، قابليت ها و به همة شئون وجودي آدمي گسترانده شده و تمامي زمينه‌هاي وجود آدمي را در بر مي‌گيرد اما فرايند اخلاق يكي از حيطه‌ها و ساحت‌هاي تربيت به شمار مي‌آيد. از اين رو مي‌توان گفت تربيت اقسام فراواني دارد و از آن جمله: تربيت بدني، تربيت عقلاني، تربيت ديني، تربيت اخلاقي، تربيت جنسي، تربيت عاطفي، تربيت عاطفيف تربيت عرفاني، تربيت مدني، تربيت اجتماعي و ... استاد مطهري دز اين باره مي‌نويسد: تربيت پرورش دادن و به فعليت رساندن تمامي استعدادها و ايجاد تعادل در هماهنگي ميان آن‌هاست تا از اين طريق متربي به حد اخلقاي كمال برسد. [3] و به تعبير يكي از نويسندگان غربي، تربيت در زمينة جسم و جان و روان انسان است و تمامي زمينه‌هاي وجود او را در بر مي‌گيرد. [4]

 

2ـ به گفتة برخي از صاحب نظران، تعليم و تربيت طي قرون متمادي تنها بر ملاحظات فلسفي و اخلاقي مبتني بوده، امروزه نيز به رغم تسلط دانش بشر در زمينه‌هاي زيست شناسي، جامعه شناسي و روانشناسي بر تعليم و تربيت، باز اين نكته آشكارتر شده كه علم و دستاورد‌هاي فني آن نه تنها كافي نيست بلكه همچنان بايد ملاحظات اخلاقي و فلسفي مهم اصلي را در تعليم و تربيت بر عهده داشت باشد زيرا بررسي اهداف و غايات تربيت نه در صلاحيت علم و نه در حد تكنيك بلكه فقط در صلاحيت فلسفه و اخلاق است. [5]

 

بر اين اساس مي‌توان گفت تربيت فرايندي است كه با آموزه‌ها و يافته‌ها و با علوم بسياري از جمله: زيست شناسي، روانشناسي روانشناسي تربيتي، روانشناسي اجتماعي ، جامعه شناسي، جامعه شناسي تربيتي، دين و فلسفه،‌ اخلاق و ... سر و كار دارد و مباني علمي‌، فلسفي و ديني خود را از يافته‌ها و آموزه‌ها به دست مي‌آورد و ملاحظات اخلاقي يكي از مباني تربيت به شمار مي‌آيد كه با توجه به آنها تربيت شكل مي‌پذيرد بدين تربيت مي‌توان جايگاه فرايند تربيت را در ارتباط با فرايند اخلاق به دست آورد و تفاوت اين دو را واكاويد.

 

3ـ فرايند تربيت با تمامي رفتار آدمي در همة ساحت و زمينه‌ها و با تمام اقساط و انواع آن خواه صبعة ارزشي داشته باشد و يا نه ارتباط وثيق و عميق دارد. در صورتي كه فرايند اخلاق با رفتار آگاهانه‌اي كه از سر علم و عمد و انتخاب و گزينش انجام مي‌پذيرد و صبغه ارزشي دارد و نيز با ملكات و صفات پايداري كه تكرار آن رفتار ويژه موجب پيدايش آنها شده سر و كار دارد.

 

4ـ‌ عالمان اخلاق فعل اخلاقي را در برابر فعل طبيعي قرار داده‌اند و گفته اند فعل اخلاقي از حدود كارهاي طبيعي و عادي خارج است و با آنها تفاوت دارد و كار تربيتي و فرايند تربيت علاوه بر فعل اخلاقي، فعل طبيعي و رفتار عادي را نيز زير پوشش دارد. مقصود از فعل طبيعي آن احساس گرسنگي و خواب و استراحت را در پي خستگي و نيز فعاليت‌هاي روزمره زندگي، پيداست در اين كارها آدمي با حيوان مشترك است و كارها و نيز انديشه‌ها و صفات و ميل هاي مربوطه به اين منظور جلب نفع مادي و دفع زيان مادي انجام مي‌گيرند. به عبارت ديگر ريشه اين گونه افعال سودجويي مادي است و فرايند تربيت تمامي اين رفتارهاي عادي و طبيعي و نيز رفتار اخلاقي و صفات انديشه‌هاي مربوط به آن مختص عالم انساني و قابل ستايش و ستايش و نكوهش و ريشة آن فضيلت جوئي فطري است. [6]

 

تربيت اخلاقي

پس از نگاه تحليلي به مفهوم و معناي تربيت و اخلاق و بيان سخن اهل نظر در اين زمينهف اينك اين سئوال‌ها پيش روي ماست؛ تربيت اخلاقي چيست؟ تربيت اخلاقي با فرايند تربيت و اخلاق چه تفاوتي دارد؟‌ آيا تربيت اخلاقي به حوزة تربيت مربوط است و يا در حيطه اخلاق جاي دارد؟ تربيت اخلاقي چه مقصودي را دنبال مي‌كند؟‌ پيش از آن كه به اين سئوالات پاسخ دهيم ذكر اين نكته لازم است ك تربيت اخلاقي در جهان معاصر بسيار مهم دانسته شده تا جائي كه پاره‌اي از دانشوران تعليم و تربيت در مغرب زمين قرن بيستم را قرن تربيت اخلاقي ناميده‌اند. [7] در جوامع ديني و مذهبي نيز تربيت اخلاقي عامل تأثيرگذار در سعادت فردي و اجتماعي دانسته شده و هر چند اين عنوان مركب در آثار دانشمندان مسلمان نيست اما مباحث بسياري به اين فرايند اختصاص داده شده است. نظير تغيير پذيري اخلاق، تأثير گذاري تربيت بر اخلاق، شيوه درمان بيماري هاي اخلاقي، كيفيت تخلق به اخلاق حسنه روش تغيير اخلاق و ... اين عناوين در آثار فارابي، ابن سينا، ابن مسكويه، غزالي، فيض كاشاني و ... موجود است. [8] و ما در اينجا فقط به يك عبارت از ابن مسكويه اكتفا مي‌كنيم: انسان در پرتو تربيت اخلاقي از رذايل و صفات نكوهيده مي‌رهد و به فضايل و خصلت‌هاي ستوده آراسته مي‌گردد، فضايل با تكرار اعمال شايسته به تدريج در نفس رسوخ يافته، رو به افعال نيكو از فرد سر مي‌زند و او از انحطاط و پستي رهايي يافته و رو به سوي تعالي مي‌نهد. [9] بنابر اين آثار دانشوران و عالمان مسلمان در اخلاق آميخته به تربيت اخلاقي است.

 

پس از ميان اين مقدمة كوتاه به پاسخ سئوال‌هاي فوق مي‌پردازيم.

 

مقصود از تربيت اخلاقي فراگيري و عمل به آداب و رسوم اجتماعي نيست زيرا آداب و رسوم غير از اخلاق است و بدين جهت در هر كشور و در هر منطقه‌اي از جهان آداب و رسوم اجتماعي ويژه‌اي بر اساس ملاحظات نژادي، جغرافياي، مكاني، زماني ، اقليمي، قبيله‌اي، گروهي، و ... ظهور و بروز پيدا مي كند كه در منطقه و مكان ديگر هيچ اعتباري ندارند در صورتي كه فرايند اخلاق يافته‌ها و آموزه‌ها و مسايل ريشه دارد و بنيادين اند و با عمق جان انسان با فطرت و ساختار و جودي و با واقعيت تكويني در ارتباط وثيق و عميق اند.

 

همچنين مقصود از تربيت اخلاقي تنها به معناي به كارگيري شيوه‌ها و روش‌هاي تربيتي اعم از خود سازي و يا تربيت افراد نيست. زيرا در فرايند اخلاق نيز شيوة تخلق به اخلاق سخن به ميان مي‌آيد اما آنچه دربارة ماهيت و تعريف تربيت اخلاقي مي‌توان گفت اين است كه تربيت اخلاقي يكي از اقسام تربيت است و به حوزه و قلمرو خاصي از تربيت مربوط است يكي از اقسام تربيت است و به حوزه و قلمرو خاصي از تربيت مربوط است نظير تربيت اجتماعي، تربيت سياسي، تربيت جنسي و .... از اين رو تربيت اخلاقي در حيطة تربيت قرار دارد و از حوزه اخلاق خارج است.

 

اينك با توجه به نكتة فوق مي‌توان تربيت اخلاقي را اين چنين تعريف كرد:‌ برانگيختن، فراهم ساختن و بكار بستن ساز و كارهاي آموزشي و پرورشي در جهت دريافت گزاره‌هاي اخلاقي و شناختن و شناساندن فضايل و رذايل و زمينه‌سازي براي ايجاد نگرش و روي آوردن به اخلاق حسنه و تقيد و پاي بندي و عينيت دادن ارزش‌هاي اخلاقي به منظور رسيدن به سعادت و كمال جاودانه تربيت اخلاقي نام دارد. بر اين اساس، رسيدن به سعادت و كمال جاودانه تربيت اخلاقي نام دارد. بر اين اساس، در تبريت اخلاقي تلاش مي شود با بهره‌گيري از دانش تعليم و تربيت و يافته‌هاي تربيت اهداف اخلاقي را عينيت بخشيد.

 

اركان اين تعريف عبارت است از:‌ 1ـ‌ انگيزش در جهت احساس نياز نسبت به مسائل اخلاقي و تخلق به اخلاق حسنه. 2ـ آموزش آموزه‌هاي اخلاقي و شناخت فضايل و رذايل. 3ـ التزام، پاي بندي و تقيد به اخلاق حسنه و اعتقاد به پيراسته سازي دل و جان از اخلاق بد. 4ـ توانايي در جهت عمل كردن اخلاق خوب و توانايي بر مهار خود از اخلاق بد. 5ـ جهت گيري بر پايه رسيدن به سعادت و كمال جاودانه.

 

بنابر اين دانش تعليم و تربيت از داده‌ها و يافته‌هاي اخلاق بهره مي‌گيرد و با ساز و كارهاي خود نگرش و رفتار اخلاق را در افراد ايجاد مي‌كند و در گام نخست آدمي را از خود محوري رهايي مي دهد و به او رنگ خدايي مي‌بخشد.

 

و اينك با توجه به تعريف تربيت اخلاقي، تفاوت اين فرايند با اخلاق و تربيت نيز مشخص گرديد زيرا فرايند تربيت بسيار گسترده است و تمامي قابليت‌ها، توانايي‌ها و همة شئون وجودي انسان را در بر مي گيرد اما تربيت اخلاقي يكي از حيطه‌هاي تربيت به شمار مي آيد. پيداست تربيت اخلاقي تربيت براي تخلق فرد به اخلاق حسنه است اما اخلاق فقط درباره صفات، ملكات و رفتار اخلاقي و خوبي و بدي آنها سخن مي‌گويد.

 

پي‌نوشت‌ها:

 

 

[1] . غزالي، ابو حامد، احياء العلوم، ج 3، ص 52 ـ 53.

 

[2] . خواجه طوسي، نصير الدين محمد، اخلاق ناصري، ص 107.

 

[3] . مطهري، مرتضي، انسان كامل، ص 3ـ 9.

 

[4] . حجتي، محمدباقر، اسلام و تعليم و تربيت، ج 1، ص 40.

 

[5] . شكوهي، غلامحسين، مباني و اصول آموزش و پرورش، ص 62.

 

[6] . ريچارد پاپكين، كليات فلسفهف ترجمه دكتر سيدجلال الدين مجتبويف ص 78.

 

[7] . ر. ك: به تربيت اسلامي، كتاب دوم، ص 20.

 

[8] . ر. ك : به فاوايي، ابو نصر، الجمع بين رأيي الحكمين، ص 95ـ 97 و نيز، ابن سينا، حسين، شفا، الهيات، ص 429و ابن مسكويه، احمد، ترتيب السعادات، ص 266، 267، غزالي، ابوحامد، احياء العلوم، ج 3، ص 56 و نراقي ، مهدي، جامع السعادات، ج 1، ص 22، فيض كاشاني، محسن، الحقايق في محاسن الاخلاق، ص 56.

 

[9] . بهشتي، محمد، آراي دانشمندان مسلمان در تعليم و تربيت، ج 2، ص 44.

 

محمد بهشتي

 

 

 

 

 

معارف :: بهمن 1381، شماره 10 

 

     نسل سومي‌ها

720

يكي از عوامل پيشرفت جامعه، ايجاد تفاهم و درك متقابل از عملكردهاي گروه ها و طبقات بزرگتر و فراگيرتر باشند، ضرورت ايجاد اين تفاهم بيشتر مي گردد. شايد بر شمردن طبقات سني خاص به عنوان يك نسل، با وجود تمام تفاوت‌هايي كه بين افراد آن است جنبة مشترك محكم، بزرگ و مشخصي، آنها را به هم پيوند مي‌دهد و افراد آن طبقه با آن مشخصة خاص شناخته مي‌شوند، يكي از كوتاهترين راه‌ها براي ايجاد اين تفاهم باشد.

 

آيا واقعاً ما مي‌توانيم در جامعة خود به افراز اين نسل‌ها به عنوان نسل‌هاي انقلاب معتقد باشيم؟ آيا جوانان نسل سوم‌اند؟ آيا بين آنها و كساني كه نسل اول شمرده مي‌شوند عدم تفاهم چشمگيري وجود دارد؟

 

اگر پاسخ مثبت است، چه بايد كرد؟‌

 

حسينعلي حسيني (دانشجو)

 

· در برخي محافل گفته مي‌شود كه ميان نسل سوم و نسل‌هاي قبلي انقلاب فاصله افتاده است آيا شما چنين فاصله‌اي را مي‌بينيد؟‌ و در صورت وجود ضمن بيان مثبت و يا منفي بودن آن چه راهكارهاي را براي بهتر شدن وضع بيان مي‌كنيد؟

 

· به نام خدا، به نظر من هيچ شكافي ميان نسل سوم و نسل‌هاي قبل و بعد وجود ندارد. بين هر نسلي با نسل بعدش يك سري اختلاف سليقه وجود دارد. تمدن پيشرفت مي‌كند، فرهنگ‌ها عوض مي شود، شرايط و عوامل مختلف دست به دست هم مي‌دهند و يك سري تغييرات ايجاد مي‌شوند همان طور كه پدر بزرگ من فرهنگ خاص خود را داشته، پدر من هم فرهنگ مخصوص به خود را دارد و من نيز فرهنگي متفاوت با آنها را دارم و نگرش خاص خود را دارم.

 

· پس اين تفاوت بين ارزش‌هاي نسل كنوني و نسل‌هاي گذشته براي چيست؟

 

· آنچه گفتم مربوط به تفاوت فرهنگي بود. اما ارزش‌ها، عملكرد غلط نسل اول و دوم سبب شده كه نسل سوم نسبت‌ به ارزش‌ها، البته نمي‌توانيم بگوئيم پاينده نيست، اما مسائل آن را در اندازه‌هاي خود رعايت نمي‌كند. براي يك جوان خيلي چيزها مورد سئوال است. او مي‌گويد، چرا همه چيزهاي خوب براي من است؟‌ چرا همه بد باشند و من بايد خوب باشم؟ جواني كه خيلي بدي از ديگران مي بيند چطور مي‌تواند خوب باشد؟ وقتي كه مي‌بيند بدي ارزشي است در جامعه، چطور مي‌تواند خود را خوب جلوه بدهد؟

 

· براي رفع اين معضل چه پيشنهادي داريد؟

 

· به نظر من بايد نسل اول و دوم انقلاب را درست كنند.

 

· چگونه؟

 

· تصحيح عملكرد آنها، هميشه مي‌گويند: جوانها بندند، جوانها بدند، جوانها بدند. شما به مراكز فساد مراجعه كنيد مي‌بينيد اكثر آنها از نسل‌هاي قبل هستند.

 

· يعني نسل جديد بزهكار ندارد؟

 

· نمي‌گويم بزهكار نداريم. اما الگوي اينها نسل اول و دوم است. اگر مي‌خواهيد نسل سومي سالمي داشته باشيد اول به فكر راه چاره اي براي نسل اول و دوم باشيد.

 

· اگر بگوييم كه فرصتي براي اصلاح نسل اول و دوم نيست، چه راهكاري جهت اصلاح جامعه پيشنهاد مي كنيد؟

 

· از طريق فرهنگ سازي توسط راديو ـ تلويزيون، رسانه‌ها، مدرسه، دانشگاه‌ و ... [اينها بايد]‌ فرهنگ موجود را تغيير دهند. به نظر من الان تلويزيون ما از فاسدترين تلوزيون‌هاي دنياست چون به فرهنگ خودمان عمل نمي‌كند.

 

· يعني به چه فرهنگي عمل مي‌كند؟‌

 

· فرهنگ كاملاً غربي، الان موسيقي هاي مبتذل از تلوزيون پخش مي‌شود كه اينها موسيقي ما نيست. منظور من [اين نيست كه هر موسيقي كه پخش مي‌شود اين گونه است، ] هرگز، من مي گويم وقتي كه ما ايراني هستيم چرا بايد موسيقي غربي پخش كنيم. وقتي كه در ايران يك فيلم ساخته مي‌شود، آرتيست آن بايد زيبا (خوشگل) باشد، آرايش كرده باشد و ... اما در يك فيلم غربي حتي آمريكائي، زيبايي شرط اول آرتيست يك فيلم نيست. اگر يك آرتيست در يك فيلم غربي در رودخانه بيفتد رژ لب او پاك مي‌شود كه فيلم‌هاي ما نه در هر لحظه آرايش خود را حفظ مي‌كند؛ بايد به موقع سيگار بكشد و ... »

 

· پس راهكار شما اين است كه رسانه‌هاي گروهي مثل راديو تلويزيون و ... فعال شوند.

 

· همچنين مطبوعات و مدارس هر معلم ما معلم اخلاق است، چند درصد معلمين ما دانش آموزان را واقعاً به طور صحيح و آن طور كه بايد تعليم مي‌دهند و تربيت مي‌كنند؟‌

 

· نمي‌خواهم به معلمين توهين كنم. معلمي كه روزي 16 الي 17 ساعت تدريس مي‌كند چگونه مي‌تواند بازده خوبي داشته باشد. معلمي كه بايد به فكر كرايه خانه‌اش و انواع هزينه‌هاي ديگر باشد چگونه مي‌تواند يك معلم خوب باشد؟‌

 

· اگر در مورد نسل سوم حرفي باقي مانده است بفرماييد.

 

· نسل سوم نسل سوخته است.

 

· هم از جنگ خورد هم بعد از جنگ خرود از همه طرف مي‌خورد حتي از نسل چهارم هم خواهد خورد به خاطر اينكه هيچ عملكردي براي نسل چهارم ندارد.

 

خانم ع. ط.

 

به نظر من ميان نسل سوم با نسل‌هاي اول و دوم چيزي به نام شكاف وجود ندارد و آنچه مي‌بينيم تنها تفاوت هايي است كه قاعدتا ميان نسل اول و دوم نيز بوده است. نسل انقلاب نسلي است كه همانند نسل امروز گرايش فرهنگي اگر نه به فرهنگ غرب كه به فرهنگي غير از فرهنگ ديني داشته است. اين موضوع را مي‌توان از نحوة پوشش و روابط اجتماعي جوانان آن زمان پي برد ـ شايد بسيار فراگيرتر از زمان كنوني. اما آنچه كه باعث شده است كه اين قضايا كمرنگ شود، شور و شوق انقلابي بود كه محصول شرايط آن دوره بوده و باعث شد كه اين نسل بيشترين سهم را در ايجاد انقلاب ايفا كند. حس آزادي خواهي، استقلال طلبي و تغيير تنوع طلبي جوانان و انگيزه‌هاي ديني در هم آميخت و انقلاب صورت پذيرفت.

 

به طبع پس از طي آن دوران سخـت، نگهداري اين انقلاب كه به نوعي براي جوانان حكم گنجي را داشت، مهم ترين عامل بود كه جوانان را به سمت جنگ تحميلي و دفاع مقدس سوق داد.

 

نسل سوم اگر تفاوت‌هايي با دو نسل پيشين دارد به دليل اين است كه فرصت بيشتري براي پرداختن به علايق و دغدغه‌هاي خود دارد و كمتر با شرايط اجتماعي [حاد]‌ و تحولات ممكتش درگير شده است و از سوي ديگر اين نسل تا حدودي متوجه شده است كه آن بهشت موعودي كه نسل‌هاي پيشين، خود را به خاطر آن به آب و آتش زدند، سرابي بيش نبوده است، لذا جهت مخالف را در پيش گرفته و از آرمان‌هاي انقلاب و جنگ فاصله گرفته‌اند. در اين ميان نمي‌توان از تأثير ارتباطات ميان كشورها غافل شد.

 

بحث در اين زمينه و [تعيين‌ ] مؤلفه‌هاي آن فرصتي بيشتر مي‌طلبد و فراغ خاطر، لذا بيش از اين نمي‌توان در اين زمينه سربسته توضيح داد.

 

ـ مهدي باراني، دانشجوي مديريت

 

اگر انقلاب را به بدن يك انسان سالم تشبيه كنيم خواهيم ديد كه نسل اول انقلاب همان مغز و اعصاب و ديدگان آن انسان سالم است و نسل دوم انقلاب قلب و رگ‌هاي درون آن بدن و نسل سوم دست و پاي آن هستند كه كارهاي مؤثري را مي‌توان به كمك آن انجام داد.

 

پر واضح است كه اگر ميان اين اعضا ارتباط منطقي موجود نباشد هيچ يك از اين اعضا نمي‌تواند كار خود را به درستي انجامك دهد. متأسفانه ميان نسل سوم انقلاب و نسل‌هاي اول و دوم فاصلة زيادي از لحاظ ارزشي ايجاد شده است و همان گونه كه در قالب مثال بيان شده، دست و پاي انسان سالم بدون مغز و اعصاب و قلب و رگ‌ها اصلاً كار نمي‌كند، چه رسد به اينكه درست عمل كند. وجود چنين شكافي به وضوح ديده مي‌شود و از جمله عوامل آن را مي‌توان سهل انگاري عوامل برنامه‌ريزي و تطبيق اين نسل‌ها و عدم آگاه كردن مردم و غفلت بيان كرد. وجود اين شكاف‌ها از لحاظ ارزشي و فرهنگي بسيار خطرناك و بار منفي آن بسيار وافر است. براي علاج اين درد هولناك بايد برنامه‌ريزي عاقلانه و آگاهانه انجام داد و نسل سوم انقلاب را با ارزش‌هاي فرهنگي و ديني نسل‌هاي قبل آشنا نمود. به علاوه بايد جمود فكري را طرد كرد و جاي آن را به درست انديشي و آزادي اظهار نظر داد تا نقص‌ها و شكاف‌ها شناخته شود و متناسب با مشكلات، راه حل‌هاي كافي و وافي ارائه شود.

 

ـ خانم م.غ ـ زبان آزاد قم

 

چه عواملي موجب به وجود آمدن شكاف بين نسل اول و سوم انقلاب مي‌گردد و براي پيوند روحي اين دو نسل چه راهي را پيشنهاد مي‌نماييد؟

 

از جمله عواملي كه باعث پيوند يك نسل با نسل بعدي مي‌شود علاقه و پيوند روحي است و اين ايجاد نمي‌شود مگر اينكه نسل گذشته ايده‌ها و افكار خويش را كاملاً براي نسل آينده شرح دهد و خود نيز در مسير آن حركت كند و اگر در جامعه‌اي به آن توجه شود ديگر در آن جامعه مشكلي براي پيوند و تبليغ ايده‌ها و افكار خويش از نسلي به نسل ديگر و حفظ آنها وجود نخواهد داشت.

 

]در جامعة ما[ رابطة بين نسل اول با نسل سوم انقلاب رابطه‌اي كليشه‌اي و بر اساس بايدها و نبايدها و امر و نهي‌هايي بدون كمتر توضيحي براي آنهاست و نسل امروز، نسلي است فرهيخته و آگاه و براي هر حرف و ايده‌اي خواهان دليل. كساني كه براي انقلاب قيام كردند افكار والايي داشتند و كساني هم كه در طي هشت سال دفاع مقدس آن را پاس داشتند نيز مردان بزرگي بودند. اما چرا جوان امروز نسلي با كوله باري از «سؤال‌هاي ناگفته» شده است كه به دري كه مي‌زند گوي دري است با قفل آهني و گاهي هم كه دري باز مي‌شود، به ديو خانه‌اي باز مي‌شود و اين تازه شروع يك مرگ فكري است.

 

چرا نسل امروز با نسل گذشته خود راحت نيست؟ چرا آن‌ها فقط قانون تصويب مي‌كنند، مقاله مي‌نويسند و در مورد آيندة شغلي ما تصميم مي‌؛يرند. اما، ما اين ميان شده‌ايم يك انسان بي‌اراده با چشماني ]پر[ از شگفتي روزگار.

 

به نظر من ]تنها[ رابطه و پيوند روحي و محبت‌آميزي هم كه بين اين نسل با نسل گذشته وجود دارد واسطه‌اش شهيدان هستند.

 

با اينكه ما آنها را نشناختيم حتي آنها را نديديم و از جنگ، چيزي جز ترس كودكانه‌اي ـ كه بيشتر ]از[ آژير خطر بود تا از مرگ ـ چيزي به خاطر نداريم ولي از آنجا كه مردان آسماني كه گويي به تمام دل‌ها راه دارند، را دوستشان داريم؛ ولي حتي در اين مورد نيز به خطا رفته‌ايم، ]هم ما و[ هم نسل پيش از ما كه با آن‌ها زيستند ولي بي‌آنها مردند. نسلي كه به خاطره‌هاي شهيدان پيوند خورد ولي از سقف آسمان اين دنيا در ذهن آنها ماندند و با آنها فراتر نرفتند و بايد پرسيد: «شما كه خود نيز از جنگ نشانه‌اي داريد چرا؟»

 

امروز نيز كساني بزرگداشت آن آسمانيان را برگزار مي‌كنند كه از جام زرق نوشيده‌اند و ]به[ سمت افكار و خودخواهي‌هاي خويشند (البته بعضي از آن‌ها) و جوان امروز جواني است ريزبين كه تفاوت‌ها را خوب احساس مي‌كند و حرف‌ها را خوب مي‌فهمد و ناسپاسي‌ها را به ذهن مي‌سپارد. در حالي كه گراميداشت آن‌ها در واقع گراميداشت افكار و ايده‌هاي ماست.

 

تصور من اين است كه فاصلة بين نسل امروز و نسل ديروز بيشتر تفاوت ايدة‌ها و افكار است كه شايد يكي باشد، ولي طرح آن از سوي دو نسل گذشته مستبدانه بوده است.

 

نسل پيش بايد براي ايده‌ها و افكار خويش توضيح كافي ارائه دهند و آن‌ها را با عمل قرين نمايند و چون جامعه پوياست پس ايده‌ها نيز بايد پويا باشد و انعطاف‌پذير، به گونه‌اي كه جوان امروز نيز آنها را بپذيرد.

 

بايد نقاط ضعفي را كه در اين فاصلة زماني رخنه ]ايجاد كرده است[ از بين برد و نقاط قوت را تقويت بخشيد.

 

ـ خانم عليشاهي، دانشجوي رواشناسي

 

مي‌تواند اين تحليل وجود داشته باشد كه با توجه به اوضاع فرهنگي ـ ارزشي جامعه علت اين مسألة، شعار دادن و عدم توجه به مسائل و مشكلات افراد جامعه مي‌باشد. در نتيجه نسل جديد سرخورده مي‌شود و از هر لحاظ جامعة خود را با جوامع ديگر مقايسه مي‌كنند و بالاخره عواملي را كه به نظر خود باعث توسعة ديگر كشورها شده، مد نظر قرار مي‌دهند و از آن الگوها پيروي مي‌كنند و اين مي‌شود كه چيزي جديد و جدا از نسل قديم مي‌شوند. در كل همة عوامل سياسي، اقتصادي، اجتماعي و... موجب اين شكاف گرديده است و تنها راه رفع آن حل مشكلات فوق مي‌باشد. به طور قطع تعارض بين صحبت‌ها و عمل‌هاي افراد بر جامعة جوان اثر منفي مي‌گذارد كه متأسفانه هميشه بين آن‌ها و عمل آن‌ها تضاد وجود دارد. بايد اين تعارف‌ها و تضادها را از بين برد تا شكاف‌ها هم از بين برود.

 

ـ آقاي ا.ق دانشجوي تهران

 

در محاسباتي كه صورت مي‌گيرد جوان‌هاي امروز را جزء نسل سوم قرار مي‌دهند. نسل اول آنهايي كه انقلاب كردند، نسل دوم آنهايي كه جنگ كردند و ما....

 

اما من معتقدم ما نسل اول انقلابيم. اولين نسلي كه شعله‌هاي شك و شبهه و انبوه سؤالات بي‌جوان آزارشان مي‌دهد. اولين نسلي كه حرف‌هاي زيادي براي گفتن و نگفتن دارد؛ حال، صحبت از شكاف و فاصله‌اي است كه بين ما و طبقات ديگر وجود دارد و شايد چيزي بيشتر از فاصله و شكاف و مي‌خواهيم استدلال بياوريم.

 

ماهيت خود انقلاب؛ تمام انقلاب‌ها پس از به وقوع پيوستن دچار مشكلات مختلف فرهنگي و غير آن مي‌؛ردد. چرا كه نسل اول هر انقلاب با حالتي افراط گونه و متعصبانه تلاش مي‌كنند، از آرمان‌ها و ارزش‌هاي خود دفاع كنند، بدون اينكه گوش و دل خود را براي عقايد مخالف باز بگذارند. نسل بعد كه هنوز در تب و تاب انقلابند و تحت تأثير شرايط محيطي، هنوز محتاط گونه برخورد مي‌كنند و حال پاي نسل سوم به ميان مي‌آيد كه شايد 180 درجه با نسل اول و مقداري كمتر با نسل دوم احساسا غرابت مي‌كند و تنها دليلش شكل گرفتن افكار تحت تأثير محيط و اوضاع جامعه است، كه ايجاب مي‌:ند به گونه‌اي متعادلانه به مسايل بنگرند، بر خلاف دو نسل پيش كه در چارچوب خاصي و با محدوديت به امور مختلف مي‌نگرند؛ به صورتي باز و بدون هيچ محدوديتي (عقيدتي ـ مذهبي و فرهنگي).

 

عامل ديگر نيز همان عدم پذيرش از سوي دو نسل قبل است، به خاطر مباني فكري و غيره و باز تعصب‌هاي بي‌دليل و منطق‌هاي استبدادي.

 

ـ خانم رجائيان، دانشجوي الهيات (فقه و حقوق)

 

به نظر من عوامل اصلي به وجود آمدن اين شكاف، نبود برنامه ريزي‌هاي مفيد و مؤثر، پرداختن به برخي مسايل و فراموش كردن قشر جوان و اهميت ندادن به نيازهايش است. شايد يكي از راه‌هاي رفع آن اين باشد كه مسئولان و هر كس كه براي جوانان برنامه‌ريزي مي‌كند به گذشته‌ها برگردند و تمام كارهاي انجام شده در اين زمينه را بررسي كرده، دلسوزانه مشكلات را پيدا نمايند و ريشه يابي كنند و واقعاً دل به حل آنها ببندند.

 

در صورتي كه وضع به همين منوال پيش رود نتيجه‌اي كه براي نسل سوم دارد، فرو رفتن در توطئه‌ها و تهاجم فرهنگي و دور شدن آن‌ها از اهدافي است كه بايد به آن برسند. همچنين بسياري از ارزش‌ها از بين مي‌روند و در اين ميان تنها عدة خاصي به آن‌چه مي‌خواهند مي‌رسند، كه تا به حال هم فقط همان عده به اهدافشان رسيده‌اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معارف :: بهمن 1381، شماره 10 

 

     پيرامون خاتميت

514

در شماره قبل يك سئوال پيرامون مسئله خاتميت به قلم آيت الله سبحاني از نظر شما خوانندة محترم گذشت كه در اين شماره به عنوان بخش دوم مباحث، سه سئوال ديگر و جواب آن را به قلم معظم له پي مي‌گيريم.

 

1) چرايي پايان نبوت تبليغي

2) چرايي قطع نبوت به عنوان فيض معنوي

3) راز جاودانگي اسلام

نبوت تبليغي چرا پايان يافته است؟

در پاسخ اين سئوال بايد گفت:

 

پيامبران آسماني دو دسته هستند:

 

1ـ پيامبراني كه تاريخ و كتاب‌هاي آسماني براي آنان كتاب و شريعت ثابت كرده است و در هر دوره به تناسب فهم و ادراك مردم از طرف خداوند شريعتي آورده اند.

 

2ـ پيامبراني كه كار‌ آنان اين بود كه مردم را به آئين پيامبر پيشين دعوت كنند و غباري را كه بر اثر گذشت زمان به روي شريعت و كتاب وي نشسته است پاك كنند و شريعت پيامبر پيشين را ترويج نمايند و غالب پيامبران از گروه دوم بودند و عدة بسيار كمي از پيامبران كه قرآن آنها را «اوالعزم» مي‌خواند قانون و شريعت آورده‌اند.

 

به عبارت ديگر دو نوع نبوت بوده است: «نبوت تشريعي» و «نبوت تبليغي».

 

پيامبران تشريعي كه شماره آنان بسيار اندك است كه صاحب قانون و شريعت بوده‌اند، ولي پيامبران تبليغي كارشان تعليم و تبليغ و ارشاد مردم به تعليمات پيامبر صاحب شريعت بوده است.

 

اسلام كه ختم نبوت را اعلام كرده است نه تنها به نبوت تشريعي خاتمه داده است بلكه به نبوت تبليغي نيز پايان داده است.

 

در اين صورت اين سئوال پيش مي‌آيد كه : ما اين مطالب را پذيرفتيم كه اسلام به واسطة كمال و كليات و تماميت و جامعيتي كه دارد به نبوت تشريعي پايان داده است، پايان يافتن نبوت تبليغي را چگونه مي توان توجيه كرد؟ در صورتي كه بشر، در تمام دوره‌ها به كساني كه او را هدايت و ارشاد كنند نيازمند است؟

 

اولين پاسخ

پاسخ اين سئوال از نظر شيعه بسيار روشن است زيرا به عقيده شيعه همان وظيفه تبليغ و ارشاد كه پيامبران غيراوالعزم انجام مي‌دادند پس از پيامبر گرامي به عهدة جانشينان او گذاشته شده است و در حقيقت تبليغ و ارشاد و تربيت به وسيلة‌ كساني كه با جهان غيب ارتباط دارند. قطع نشده است. آري نبوت و رسالت ختم شده است اما ختم نبوت به اين معنا نيست. كه از طرف خدا افرادي براي تبليغ و ارشاد مردم گمارده نشده‌اند بلكه جانشينان پيامبر گرامي كه از طرف خدا به اين مقام منصوب شده‌اند، همان وظيفه تبليغ و ارشاد را به عهده دارند. شيعه با دلائل محكم و استوار ثابت كرده است كه از طرف خداوند افرادي به عنوان امام و جانشين پيامبر تعيين شده اند كه پس از درگذشت پيامبر زعامت مسلمانان را به دست بگيرند و آنان را به همان راهي كه پيامبر دعوت مي‌كرد، دعوت نمايند و اين عقيده بر اساس دليل هايي محكم، استوار است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود.

 

دلائل شيعه براي لزوم تعيين امام معصوم

1ـ پيامبر گرامي (ص) به حكم آيه «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا ». [1] شريعت اسلام را به طور كامل از مبدأ وحي دريافت كرده و در اختيار بشر گذارده است اما در عين حال اين طور نبوده است كه تمام احكام و جزئيات قوانين اسلام را براي مردم بيان كرده باشد بلكه پيامبر تا آنجا كه شرايط اجازه مي‌داده و توانايي داشته كليات و اصول اسلام را بيان كرده است بنابر اين لازم است براي بيان آن قسمت از احكام كه پيامبر گرامي به عللي موفق به بيان آن نگرديده و يا وقت بيان آن نرسيده بوده است عده اي از طرف خود آن حضرت تعيين شوند.

 

به طور مسلم، كليه قوانين اسلام با تمام جزئيات و خصوصياتي كه دارد در دوران خود پيامبر اكرم تشريع شده و به او ابلاغ گرديده بود، اما چون بيان احكام پيوسته به صورت تدريجي انجام مي‌گيرد، از اين نظر بيان و ابلاغ آنها به عهده آن گروه از معصومان كه به فرمان خدا براي اين مقام منصوب شده‌اند گذارده مي‌شود.

 

گذشته از اين پس از رحلت پيامبر گرامي مسائل و موضوعاتي پيش مي‌آيد كه در زمان رسول گرامي سابقه نداشته و هيچ گاه براي مردم مطرح نبوده است.

 

اين جهات ايجاب مي‌كند كه پس از رسول اكرم گروهي باشند كه احكام نا گفته و ابلاغ نشده اسلام را بازگو كنند و اين گروه حتماً بايد از طرف خدا تعيين گردند و افراد ديگر نمي‌توانند به اين كار قيام نمايند و اين نظريه شيعه دربارة امامت كاملاً ثابت مي‌كند كه امامت يك مقام انتصابي است نه انتخابي و مردم از آن جهت كه به بعثت رسول نياز دارند، از همان جهت نيز به نصب امام از طرف خداوند نيازمند هستند.

 

امام باقر (ع) مي‌فرمايد: آن دين كامل و تمام را كه خداي متعال به رسول گراميش نازل ساخته بود از آن حضرت به ما منتقل شده است و هيچ گاه زمين از شخصي كه بتواند اين دين را بيان كند خالي نخواهد ماند. [2]

 

2ـ قرآن مجيد يكي از دو يادگار رسول اكرم (ص) (قرآن، امامان) مي‌باشد و مردم وظيفه دارند كه قرآن را برنامة اساسي زندگي خود قرار دهند. ناگفته پيداست كه در اين كتاب آسماني آياتي وجود دارد كه احتياج به توضيح و تفسير دارد و چون خداي متعال قرآن را براي استفادة مسلمان‌ها و همة اهل جهان به رسول اكرم (ص) نازل ساخته است، بايد براي تفسير و توضيح آنها پس از رسول اكرم (ص) شخصي را قرار داده باشد تا مسلمان‌ها در فهم قرآن و استفادة از آن گرفتار انحراف نشوند.

 

البته مقصود اين نيست كه تمام آيات قرآن نيز به تفسير امام و جانشين معصوم دارد زيرا اين سخن با خود قرآن و احاديث اسلامي كه مردم را به فهم و تدبير در آيات قرآن دعوت نموده‌اند، كاملاً منافات دارد. بلكه مقصود اين است كه برخي از آيات قرآن مخصوصاً آياتي كه پيرامون احكام و موضوعات حقوقي و جزائي وارد شده است شديداً نياز به بيان دارد و شواهد اين مطلب به اندازه‌اي زياد است كه ما خود را از نقل‌ آنها بي نياز مي‌دانيم. اين است كه رسول اكرم (ص) مي‌فرمايد:‌

 

«اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا و لن يفترقا ... » [3]

 

« من از ميان شما مي‌روم و دو يادگار گرانبها بين شما مي‌گذارم. ـ قرآن و امامان ـ تا هنگامي كه به اين هر دو متمسك باشيد و چنگ بزنيد گمراه نخواهيد شد و اين دو از هم جدا نمي‌شود (و جدا نيستيد) ... .

 

3ـ هر كس با سيره و روش پيامبر گرامي آشنايي داشته باشد مي‌داند كه همان طوري كه در بيان احكام و قوانين اسلام كوشا بوده به همان اندازه در تربيت و پرورش و ساختن يك اجتماع انساني به اسلامي همت مي‌گمارد .

 

ناگفته پيداست پيامبر اسلام در تربيت و پرورش جامعه اسلامي، يك موفقيت نسبي پيدا نموده او اگر چه اساس يك اجتماع اسلامي را پي ريزي كرد ولي بر اثر كوتاهي دوران رسالت و فقدان امكانات، به تكميل بناي اجتماع اسلامي كه افراد اجتماع دوران خود را آن چنان بسازد:‌ كه پس از وي ادامه تربيت وجود مربي بي نياز شوند، موفق نگرديد. از اين جهت لازم است پيامبر افرادي را به عنوان جانشيني خود تعيين كند كه عهده دار مقام تربيت و پرورش مردم گردند.

 

براي اين كه بدانيم پيامبر گرامي اسلام در جهت تربيت و پرورش مردم موفقيت نسبي پيدا كرد كافي است كه مختصري از وضع عمومي مسلمان‌ها را در زمان خود پيامبر و پس از رحلت رسول اكرم در نظر بگيريم مثلاً در جنگ احد هنگامي كه از طرف دشمنان شايع شد كه پيامبر كشته شده است اكثريت ياران وي پا به فرار نهادند و عده‌اي از آنان دور هم گرد آمده مي‌گفتند خوب است شخصي را بفرستيم تا براي ما از ابوسفيان امان بگيرد و برخي مي‌گفتند اگر اين شايعه صحيح باشد ما بايد به آئين قبلي خود بازگرديم و بعضي ديگر مي گفتند اصولاً اگر محمد پيامبر بود كشته نمي شد.[4]

 

نظير اين حادثه در جنگ «حنين» رخ داد. در نبرد «احد» اكثريت مسلمانان پا به فرار گذاردند و او را در وسط ميدان تنها نهادند فقط چند نفر كه از ياران با ايمان و تربيت يافته مكتب او بودند وجود او را از حملات دشمن حفظ كردند، در جنگ حنين هم كه در سال هشتم هجري انجام گرفت اين تاريخ تكرار گرديد، تفصيل هر دو رويداد اسلامي را مي‌توانيد در كتاب فروغ ابديت [5] مطالعه بفرمائيد.

 

اين نوع «تراژدي ها» حاكي از اين است كه هنوز جامعه اسلامي از تربيت‌هايي پي گير آسماني بي نياز نشده و درخت ايمان در قلوب بسياري از آنان ريشه ندوانيده و بسان نهالي بود در برابر تند باد حوادث.

 

با در نظر گرفتن اين موضوع هيچ عاقلي باور نمي‌كند كه رسول گرامي اسلام (ص) مردم را براي بعد رحلت خود به خودشان واگذار كرده و براي تربيت و پرورش آنها فكري نكرده باشد.

 

4ـ موضوع ديگري كه ايجاب مي‌كند پس از رسول گرامي (ص)‌ حجت الهي و امام معصوم بين مردم باشد اين است كه:‌ از روز اول اسلام، مخالفان اسلام با طرح شبهات و اشكالات درصدد بودند مسلمان‌ها را متزلزل كنند و گواه اين موضوع سئوال و جواب هائي است كه در زمان خلفا از طرف بيگانگان در جوامع اسلامي مطرح مي‌شد، آيا براي حفظ عقيدة مردم و دور نگاه داشتن آنان از انحراف و نيز براي اينكه بيگانگان نتوانند از اين راه هيچ سوء استفاده اي كنند،‌ نبايد افرادي كه بر اثر ارتباط با جهان غيب علم و دانش وسيع و گسترده اي دارند كه از طرف خدا تعيين شوند تا اين قبيل نيازها و اشكالات را به خوبي پاسخ گويند و از حريم اسلام دفاع نمايند.

 

اين چهار جهت كه به طور فشرده بيان گرديد پايه اساسي اعتقاد شيعه را به مسأله «امامت» تشكيل مي‌دهد و از اين رو لازم است كه پيامبر جانشينان معصوم داشته باشد تا به اين وظايف خطير، قيام كنند، وظايفي كه قسمتي از آنها را پيامبران تبليغي،‌ انجام مي‌داده‌اند.

 

علاوه بر اين چهار موضوع، موضوع ديگري نيز نصب و تعيين امام را لازم مي‌ساخت و آن اين كه رسول گرامي اسلام با زحمات فراوان و ناراحتي هاي بيشمار و فداكاري‌هاي زياد، توانست در طول 23 سال، حكومتي به نام حكومت اسلام تشكيل دهد، البته اين حكومت در زمان خود آن حضرت توسعه پيدا كرد و در جهان آن روز خواه ناخواه موقعيتي پيدا نمود و وجود چنين حكومتي براي زمامداران جهان آن روز، بسيار سنگين بود و امپراطوري ها و كشورهاي غير اسلامي مترصد بودند كه موقعيتي پيش بيايد تا اين حكومت جوان را از بين ببرند، از اين جهت دو امپراطور ايران نامة رسول اكرم (ص) را پاره كرده و به فرماندار يمن دستور داد كه پيامبرگرامي(ص) را به ايران جلب كند. [6] همچنين كشور روم آماده نبرد با مسلمانان گرديد تا بالاخره سال هشتم با مسلمان‌ها وارد جنگ شد. [7]

 

با اين شرايطي كه خود پيامبر گرامي بيشتر از همة مردم از آن اطلاع داشت آيا عقل باور مي‌كند كه آن حضرت مردم را بعد از خود بدون پيشوا زعيم و كسي كه امور آنها را به دست بگيرد، بگذارد و براي اين موضوع كسي را تعيين نكند؟ تا اين جا ثابت شد كه پس از پيامبر افرادي بودند كه برنامه و كار او را دنبال كنند.

 

بنابر اين به عقيده شيعه پس از پيامبر گرامي، امامان معصوم،‌ همان وظيفة تبليغي پيامبران را به خوبي ايفا مي‌كنند و از اين رو اين سئوال و اشكال ( كه چرا مسلمان‌ها از نبوت تبليغي محروم بمانند ) اصلاً پيش نمي‌آيد.

 

امام هشتم (ع) مي‌فرمايد:

 

« ان الامامة منزله الانبياء ... ان الامامة‌ خلافة الله و خلافة الرسول ان الامامه زمام الدين و نظام الدين و صلاح الدنيا و عز المؤمنين» الامام يحل حلال الله و يحرم حرام الله ، بقيم حدود الله، يذب عن دين الله و بدعوا الي سبيل ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة. » [8]

 

«امامت همان مقام و منزلت پيامبران است كه با امامان داده شده است ... امامت خلافت الهي و جانشيني از رسول خدا است. امامت موجب نظام و نظام امور مسلمانها است. امامت موجب عزت مسلمان‌ها و صلاح دنياي آن‌ها است، امام حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مي‌كند (در بيان احكام هيچ گونه انحرافي پيش نمي‌آيد) حدود الهي را بر پا مي‌دارد و از دين خدا دفاع مي‌كند و مردم را به سوي خدا دعوت مي‌نمايد».

 

دومين پاسخ

تا زماني بشر نيازمند به نبوت تبليغي است كه درجة عقل و علم و تمدن او به پايه‌اي نرسيده باشد، كه خود بتواند عهده‌دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين بشود، به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحي تبليغي خاتمه مي‌دهد و دانشمندان در انجام اين وظيفه، جانيشين انبيا مي‌گردند.

 

مي‌بينيم قرآن مجيد در اولين آيه‌اي كه نازل مي‌شود سخن از خواندن نوشتن و قلم و علم به ميان مي آورد و مي‌فرمايد:‌ «اقرء باسم ربّك ... الذي عل بالقلم ... علم الانسان ما لم يعلم» . [9] اين آيه اعلام مي كند كه عهد قرآن عهد خواندن و نوشتن و ياددان و علم و عقل است، قرآن در سراسر آيات خود بشر را به تعقل و استدلال و مشاهدة عيني و تجربي طبيعت مطالعة تاريخ و به تفقه و فهم عميق دعوت مي‌كند.

 

بشر در دوره‌هاي پيش، مانند كودك مكتبي بوده است كه كتابي كه براي خواندن به دستش مي دهند، پس از چند روز آن را پاره پاره مي‌كند و بشر در دوره اسلامي مانند يك عالم بزرگ است كه با همة مراجعات مكرري كه با كتاب‌هاي خود مي‌كند آنها را در نهايت دقت حفظ مي كند .

 

زندگي بشر را معمولاً به عهد تاريخ و ما قبل تاريخ تقسيم مي كنند، عهد تاريخي از زماني است كه بشر توانسته است يادگارهايي به صورت كتيبه يا كتاب از خود باقي بگذارد و همان‌ها امروز ملاك داوري دربارة زندگي آن روز است اما از عهد ما قبل تاريخ هيچ گونه اثر باقي نمانده است.

 

ولي مي‌دانيم كه آثار عهد تاريخي نيز غالباً پراكنده است، دوره‌اي كه از آن به بعد بشر تاريخ و آثار خود را به طور منظم و نسل به نسل حفظ كرده و تحويل نسل بعد داده، مقارن با ظهور اسلام است، خود اسلام نيز عامل مؤثري براي اين رشد عقلي محسوب مي‌شود، در دورة اسلامي، مسلمانان، هم آثار خود را حفظ و نگهداري كردند و هم كم و بيش آثار ملل پيشين ر نگهداري و به نسل‌هاي بعد منتقل نمودند.

 

بنابراين مي‌توان گفت طلوع و ظهور علم و رسيدن بشر به حدي كه خود حافظ و دعوت كنندة و مبلغ دين آسماني باشد، باعث مي‌شود كه وظيفة تبليغ به عهدة دانشمندان موكول گردد.

 

قرآن مجيد هم در چند آيه به اين حقيقت اشاره مي‌فرمايد:

 

«فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون» . [10]

 

« بايد از هر جمعيتي چند نفر به دنبال تحصيل علوم ديني بروند و پس از اينكه با معارف و حقايق اسلام آشنا شدند، برگردند و جمعيت خود را انذار كنند ( از عذاب الهي بيم دهند) تا شايد مردم هدايت شوند».

 

« و لتكن منكم امة يدعون الي الخير يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر». [11]

 

«بايد گروهي از شما باشند كه مردم را به كارهاي خير و خوبي‌ها دعوت كنند، امر به معروف كنند و نهي از منكر نمايند ».

 

رسول اكرم (ص) مي فرمايد:‌

 

«اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله ». [12]

 

«هر زمان كه بدعت يا بدعت‌هائي در امت اسلامي پديد آيد بر عهدة دانشمندان است كه دانش خود را آشكار كنند و مردم را از انحراف بازدارند و هر دانشمندي كه اين وظيفه را انجام ندهد لعنت خدا بر او باد ».

 

امام باقر (ع) مي‌فرمايد:

 

«ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر سبيل الانبياء ». [13]

 

« امر به معروف و نهي از منكر (و ارشاد و تبليغ مردم) راه پيامبران است ».

 

از اين رو بيان به خوبي استفاده مي‌شود كه در اسلام وظيفة تبيلغ كه همان وظيفة تبليغي پيامبران است و به عهدة دانشمندان بلكه به عهدة خود مردم گذارده شده است. [14]

 

نبوت سير معنوي است چرا بايد به روي انسان‌ها بسته شود؟

 

چه طور مي‌شود كه تا بيش از امت اسلامي همة امت‌ها از طريق وحي الهام با جهان غيب ارتباط داشته باشند اما اين امت از اين موهبت محروم شده و درهاي آسمان به روي او بسته گردد.

 

آيا امت‌هاي پيش از اسلام، بر امت اسلامي برتري داشته‌اند و يا امت اسلامي از نظر استعدادهاي معنوي و روحي از آنها پائين‌تر هستند؟

 

پاسخ

اولاً بايد بدانيم كه ارتباط و اتصال معنوي با جهان غيب و ماوراء طبيعت، از مختصات پيامبران نيست تا با ختم نبوت هر گونه رابطة‌ معنوي و روحاني قطع گردد، زيرا اين ارتباط و اتصال براي پيشوايان اسلام (ص) و نيز براي كساني كه در درجات اعلاي ايمان باشند،‌امكان پذير است آري با ختم نبوت، وحي تشريعي به پايان مي‌رسد، اما معناي بسته شدن باب «وحي» اين نيست كه ارتباط با جهان غيب به طور كلي قطع شود.[15]

 

براي اين كه پاسخ اين سئوال روشن‌تر گردد لازم است قدري بيشتر توضيح داده شود.

 

سئوال مي‌كنيم اينكه مي‌گوييد با ختم شدن نبوت، ارتباط با خدا قطع مي شود منظور شما چيست؟‌ اگر منظورتان اين است كه با ختم نبوت راه شناخت خدا و اسماء و صفات جمال و جلال او به وسيله تدبر و تفكر در آيات عظمت و قدرت او بسته مي‌شود، اين گفتار كه صحيح نيست زيرا امت اسلامي هم مانند ساير امت ها از اين موهبت برخوردارند و مي‌توانند با تدبر در آيات آفاقي و انفسي، يعني تدبر در جهان خلقت و انسان، خدا را بهتر بشناساند و به اسماء كمال او پي ببرند.

 

قرآن مجيد به همة بشر تا دامنة قيامت مي‌گويد:

 

«سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انّه الحق اولم يكف بربك انّه علي كل شيء شهيد». [16]

 

«ما به انسان‌ها نشانه‌هاي وجود خود را در جهان و در وجود خود آنان نشان مي‌دهيم، تا براي آنان آشكار گردد كه خدا حق است. آيا براي پروردگار تو كافي نيست، كه از همة چيز آگاه و در همه جا حاضر و ناظر است».

 

« و في الارض آيات للموقنين و في انفسكم افلا تبصرون ». [17]

 

«در زمين و در وجود خودتان نشانه‌هايي از وجود خدا براي اهل يقين هست آيا نمي‌بينيد؟!».

 

پس راه شناخت خدا از طريق استدلال و بررسي نشانه‌هاي عظمت و قدرت او، براي هميشه به روي بشريت باز است.

 

و اگر مقصود سئوال كننده اين است كه راه معرفت خدا و شناسائي اسماء و صفات او و رسيدن به مقامات عالي انساني را طريق تصفيه روح و پاكي روان، كه نتيجه آن اتصال و ارتباط با جهان غيب و رؤيت جهان غيب با چشم دل و شنيدن نغمه‌ها و اصوات ملكوتيان است‌، با ختم نبوت بسته شده است اين گفتار نيز صحيح نيست زيرا اين نوع ارتباط هم براي كساني كه ايمان آنان كامل باشد و در راه خدا و معنويات قدم‌هايي راسخ برداشته باشند قطع نشده و هر كس به قدر كشش روحي خود از اين راه مي‌تواند بهره مند شود. قرآن مجيد در اين زمينه مي‌فرمايد:

 

« ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً ». [18]

 

«اگر اهل تقوي باشد خداي بزرگ در وجود شما نوري قرار مي‌دهد كه با آن بتوانيد راه را از چاه تميز دهيد.»

 

و نيز مي‌فرمايد:

 

« و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا». [19]

 

«كساني كه در راه مجاهدت و كوشش كنند ما آنان را به راه‌هاي خود راهنمائي مي‌كنيم.»

 

يعني اگر از طرف آنان كوشا باشد، از طرف ما هم جذب و كشش خواهد بود.

 

از رسول گرامي (ص) روايت شده است كه :

 

« من اخص لله اربعين صباحاً فجرالله ينابيغ الحكمة من قبله علي لسانه ». [20]

 

« هر كس چهل روز با اخلاص خدا را عبادت كند، خداوند چشمه‌هاي حكمت را از دل او بر زبانش جاري خواهد ساخت ».

 

امام صادق (ع) مي‌فرمايد: «هر كس چهل روز از طريق اخلاص متوجه خدا گردد، دنيا از نظر او كوچك و بي ارزش جلوه مي‌كند. از عيوب و بيماريهاي روحي و از درد و درمان آنها آگاه مي‌گردد و خداوند قلب او را سرشار از حكمت نموده و بر زبان او جاري مي‌سازد». [21]

 

در حديث معراج آمده است: «هنگامي كه بندة من به من محبت پيدا كرد محبتي كه محبت ديگران از دل او ببرد،‌ من هم او را دوست خواهم داشت و چشم دل او را باز خواهم كرد و گاه و بيگاه دل او را متوجه خود خواهم ساخت تا گفتگوي با سايرين و مجالست با آنان را قطع كند و هميشه با من باشد». [22]

 

كوتاه سخن اين كه : از آيات و روايات و منابع اسلامي به خوبي استفاده مي‌شود كه با ختم نبوت. ارتباط معنوي و اتصال روحاني بشر، با جهان غيب قطع نخواهد شد.

 

و در هر زمان بشر، بر اثر اطاعت خدا و پيمودن راه بندگي و پيروي از تعاليم شرايع حقه و مجاهدت و كوشش در كسب اخلاص، مي‌تواند با جهان غيب اتصال و ارتباط پيدا كند و هرگز باب اين فيض معنوي با ختم نبوت، بسته نشده است.

 

اصولاً بايد گفت به عقيده شيعه كه پس از پيامبر گرامي، علي (ع) و فرزندان معصوم او را امام و جانشين پيامبر مي‌دانند اين سئوال اصلاً پيش نخواهد آمد، زيرا همان ارتباطي كه در زمان رسول اكرم (ص) بين خالق و مخلوق وجود داشت پس از رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار فرموده‌اند هيچ زماني زمين خالي از حجت الهي و انسان كامل نخواهد بود. [23]

 

اگر رسول اكرم (ص) با فرشتة وحي سرو كار داشت علي (ع) و پيشوايان معصوم هم با فرشتگان تماس داشتند.

 

احاديث اسلامي مي‌گويد: « كان علي (ع) محدثا». [24]

 

« ان اوصياء محمد عليه و عليهم السلام محدثون ».[25]

 

علي (ع) از كساني بود كه فرشتگان با او سخن مي‌گفتند و همة اوصياء پيامبر گرامي نيز بسان علي (محدث) بودند يعني: فرشتگان نيز با آنها سخن مي‌گفتند».

 

از اين روايات به خوبي استفاده مي‌شود كه ائمه اطهار با فرشتگان و جهان غيب ارتباط و اتصال داشته اند.

 

مرحوم صد المتألهين مي‌گويد:‌ اگر با ختم شدن نبوت، «وحي» قطع شده است ولي باب الهام و اشراق راهنمائي هاي غيبي الهي قطع نشده و نخواهد شد. [26]

 

در اينجا علماي اخلاق و سير و سلوك بياني دارند كه نقل آن بي فايده نيست.

 

يقين واقعي براي انسان در پرتو پاكي نفس، از اخلاق زشت و به كمك رياضت شرعي و مجاهدات نفساني رخ مي دهد، تا آيينة دل از زنگ و غبار گناه صيقل داده نشود، صور حقائق اشياء در آن منعكس نمي‌شود، زيرا زنگ گناه و نافرماني، آيينه نفس را تار مي‌سازد و در نتيجة صور حقايق جهان ديگر، در آن منعكس نمي شود، و گر نه هر انساني به حسب فطرت، قابل معرفت حقايق ملك و ملكوت اس و از اين جهت است كه خداوند انسان را از مخلوقات ديگر خود برگزيد و او را محل تحمل امانتي كه سماوات و ارضين و جبال از تحمل آن امتناع نمودند قرار داد.

 

روي اين شايستگي پيامبر اكرم (ص) فرمود:

 

«لو لا ان الشياطين يحومون علي قلوب بني آدم لينظرون الي ملكوت السموات و الارضين ».

 

«هر گاه لشكر شيطان اطراف قلوب بني آدم را احاطه نمي‌كردند آنان حقايق ملكوت آسمان‌ها و زمين را مشاهده مي‌نموده‌اند» [27]

 

بنابراين هر كس در هر زمان، اگر روح خود را كه بسان آئينه است، از كدورات و زنگ‌هاي علاقة به دنيا و ماديات صيقل دهد و از گناه و نافرماني خدا اجتناب كند، به قدر كوشش و مجاهدت و استعداد خود، نقش عالم معنا را در آئينه دل خواهد ديد و اشتراقات و الهامات غيبي هميشه براي او ادامه خواهد داشت و در اثر پاك نگاه داشتن اين آيينه از زنگ تعصب و گناه‌ها و آلودگي‌ها به جايي خواهد رسيد كه با جهان غيب متصل شده چشم او چشم الهي، و گوش او گوش خدائي و تمام اعضاء و جوارح او همواره در انجام فرمان الهي خواهد بود و احاديث دربارة‌ موقعيت اين چنين مي‌فرمايند:

 

«صار سمع الله الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به،‌ و لسانه الذي ينطق به، و يده التي يبطش بها، ان دعاه اجابه و ان سأله اعطاء ». [28]

 

« افراد پرهيزگار در پرتو اجتناب از گناه، و انجام فرائض و مستحبات، به مقامي مي‌رسند كه گوش و چشم و دست آنان از نفوذ خاصي برخوردار مي‌گردند، اگر خدا را بخوانند، پاسخ مي‌شنوند و هر چه بخواهند داده مي‌شوند.»

 

هميشه به ياد خدا و همواره مشمول عنايات خاص الهي بوده و با اين كه در ميان مردم زندگي مي‌كنند حقايق جهان پيش ايشان مكشوف و حتي در اين جهان عوالم بعد از اين جهان را مشاهده مي‌نمايند.

 

گواه روشن

 

پيامبر گرامي نماز صبح را در مسجد با مردم خواند چشمش به جواني افتاد كه حالش غير عادي، به نظر مي‌رسيد از او پرسيد در چه حالي؟

 

گفت:‌ اي پيامبر گرامي در حال يقينم.

 

فرمود: هر يقيني آثاري دارد، كه حقيقت آن را نشان مي‌دهد علامت و اثر يقين تو چيست؟‌

 

گفت: يقين من همان است كه خواب را از چشم من ربوده و مرا به روزه گرفتن روزها وا مي‌دارد، يقين من علاقه مرا به جهان كاهش داده است و گويا الان مي‌بينم كه مردم براي حساب و جزاي اعمال خود را در پيشگاه خدا نعمت‌هاي الهي و اهل دوزخ را در عذاب دردناك او مي‌بينم و صداي لهيب آتش جهنم در گوش من طنين انداز است.

 

رسول اكرم (ص) رو به مردم كرد و فرمود: اين بنده‌اي است كه خداوند قلب او را به نور ايمانه روشن كرده است.

 

سپس رسول اكرم (ص) به آن جوان فرمود: اين حالت نيكو را براي خود نگهدار.[29]

 

(يعني اگر دل را به زنگ گناه آلوده كني، اين نورانيت از تو سلب خواهد شد).

 

دربارة اين موضوع كه «راه الهامات اشراقات غيبي به روي بندگان پاك و فرمانبردار خدا باز است»‌، به آيات و احاديث زيادي مي‌توان استدلال نمود كه براي اختصار،‌ از نقل آنها خودداري مي‌گردد.

 

هيچ چيز جاودانه نيست پس چگونه شريعت اسلام جاودانه است؟‌

 

اسلام ضمن اعلام ختم نبوت، جاوداني خويش را هم اعلام كرده است چنانكه فرموده است: «حلال محمد حلال الي يوم القيامه و حرامه حرام الي يوم القيمه». [30]

 

مي پرسند مگر ممكن است چيزي جاويد بماند؟ همه چيز در جهان متغير است، و اساسي ترين اصل اين جهان، اصل تغيير و تحول است تنها يك چيز جاوداني است و آن يك چيز اين قانون است « هيچ چيز جاوداني نيست.» و گاهي به اين گفتار و پرسش رنگ فلسفي مي دهند و قانون تغيير و تحول را كه قانون عمومي طبيعت است دليل مي‌آورند.

 

در اين پرسش و گفتار موجودات مادي و تركيبات آن با «قوانين و نظامات» خلط شده است، در صورتي كه آنچه همواره در تغيير و نظامات، خواه نظامات طبيعي و يا نظامات اجتماعي منطبق بر نواميس طبيعي مشمول اين قاعده نمي‌باشند.

 

ستارگان و منظومه‌هاي شمسي پديد مي‌آيند و پس از چندي فرسوده و فاني مي‌گردند، اما قانون جاذبه همچنان پاي بر جا است، گياهان و جانوران زاده مي‌شوند و زيست مي‌كنند، و مي‌ميرند ولي قوانين زيست شناسي همچنان زنده است. همچنان است حال انسان‌ها،‌ و قانون زندگي آنها، انسانها كه از آن جمله شخص پيامبر گرامي است مي‌ميرمند، ولي قانون آسماني آنها زنده است.

 

در طبيعت پديده‌ها مي‌ميرند نه قانون‌ها، اسلام قانون است نه پديده، اسلام اگر با قوانين طبيعت ناهماهنگ بود، محكوم به مرگ بود،‌ اما چون با فطرت و سرشت انسان و اجتماع هماهنگ است، مرگ ندارد و تغيير و تبدل در او راه نخواهد داشت.

 

گاهي اين سئوال و اشكال به اين صورت بيان مي‌شود:‌

 

«مقررات اجتماعي يك سلسله مقررات قراردادي است، كه بر اساس نيازمندي‌هاي اجتماعي وضع مي شوند نيازمندي‌ها كه مبنا و اساس اين مقررات و قوانين است، به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدن، در تغيرند، نيازمندي‌هاي هر عصر با نيازمندي‌هاي عصر ديگر، متفاوت است.

 

به عبارت ديگر توسعه و پيشرفت عوامل تمدن، لزوماً و جبراً مقتضيات جديدي مي‌آورد نه ممكن است جلو «جبر تاريخ» را گرفت، و زمان را به يك حال نگه داشت، نه ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگي نكرد و خلاصه جبر تاريخ خود بزرگترين دليل بر متغير بودن قوانين و مقررات است زيرا چون اوضاع و شرائط جبراً تغيير مي‌كند بايد قوانين و مقررات هم تغيير كند».

 

پاسخ

كملة‌ جبر تاريخ در عصر ما همان نقش را بازي مي‌كند كه كلمة قضا و قدر در گذشته بازي مي‌كرده است يعني همان طور كه عده اي هر پيش آمد خوب يا بدي را به گردن قضا و قدر مي‌انداختند، در زمان ما هم هر رويداد تازه را چه خوب باشد چه بد به جبر تاريخ مستند مي‌كنند. در صورتي كه هم قضا و قدر و هم جبر تاريخ مفهوم فلسفي صحيحي دارد.

 

درباره‌جبر تاريخ بايد بگوئيم در اين كه عوامل تاريخ مانند همة عوامل ديگر تأثيرات قطعي و ضروري دارند سختي نيست ولي سخن در شكل تأثير اين عوامل است آيا تأثير جبر عوامل تاريخ، به اين شكل است كه همه چيز موقت و محدود و محكوم به زوال است يا به شكل ديگري است.

 

بديهي است كه بستگي دارد به نوع عامل اگر عوامل گرداننده تاريخ، ثابت و پايدار باشند، نتيجة تأثير جبري آنها به اين شكل خواهد بود كه ثابت و پا برجاي باشد، اگر بر عكس ناپايدار باشند، نتايج و آثار آنها نيز پايدار خواهد بود.

 

يكي از عوامل تاريخي عامل خانوادگي و جنسي است اين عامل يك عامل ثابت و پايدار است، يعني بشر هميشه به سوي تشكيل خانواده و انتخاب همسر و توليد فرزند گرايش داشته است، در طول تاريخ بشر نهضت هائي عليه زندگي خانوادگي صورت گرفته است،‌ اما همه با شكست مواجه شده است چرا ؟ چون بر خلاف جبر تاريخ بوده است جبر تاريخ ايجاب مي كرده كه باقي بماند.

 

يكي ديگر از عوامل تاريخ عامل مذهب است. در نهاد بشر، گرايش به پرستش و توجه به جهان ماوراء طبيعت همواره وجود داشته است، اين عامل در تمام دوره‌ها نقش خود را ايفا كرده است و نگذاشته است توجه مردم به مذهب فراموش شود. پس اينكه جبر تاريخ را مساوي با موقت بودن و محدوديت گرفته و آن را دليلي براي ناپايداري هر قانون و قاعده‌اي بگيريم اشتباه محض است جبر تاريخ آنجا ناپايداري را نتيجه مي دهد كه عامل آن ناپايدار باشد. لذا بايد سراغ انسان و نيازمندي‌هاي او و عوامل گردانندة تاريخ و شعاع تأثير هر عاملي در محيط اجتماع رفت، تا روشن گردد در چه حدودي است و كدام يك ثابت و پايدار و كدام يك ناثابت و ناپايدار است. [31]

 

 

 

 

 

 

ابعاد و توانايي هاي روحي انسان را بطور کامل توضيح دهيد.

 

 

 

روح در يک نگاه کلي از دو بعد برخوردار است: بعد مادي و بعد غيرمادي روح در بعد مادي خويش به صورت جسم جلوه گر مي شود و به تدبير جسم و تصرف در امور بدن مي پردازد. بنابراين هر نوع لذت و ادراکي که ما در وهله نخست به جسم يا دستگاه هاي ادراکي حسي نسبت مي دهيم همه از آن روح است. امروزه در دانش روح شناسي نوين تصرف روح در امور مادي امري مقبول و کاملا پذيرفتني است و از همين روي در ا ين دانش ادراکات انسان جملگي به روح نسبت داده مي شود.

در بعد غيرمادي روح در حرکتي دائمي، روي به زادگاه اصلي خويش دارد. زادگاه اصلي روح جهان فرامادي (عالم مجردات) است و روح به صورت تکويني خواهان آن است.

حال اگر روح خود را با پديده غير مادي (وحي) که در قالب اديان الهي بيان شده است همگام کند به جهان نور (بهشت) مي پيوندد و چنانچه از دستورات الهي تن زند، در عالم ظلمت (جهنم) خانه مي کند و اين پيوند و اتصال به نور و ظلمت، امري تکويني و لا يتغير و به خاطر علم (ادراک) و عمل نوراني يا ظلماني روح است.

 

توانايي هاي روح:

1- تدبير و اداره جسم.

2- ادراک و احساس و لذت.

3- تغذيه و رشد جسم.

4- طراوت و پايندگي و زندگي و حرکت جسم.

5- توانايي تصرف در ماده و اجسام.

6- توانايي ارتباط با ارواح.

7- توانايي ارتباط با مجموعه عالم (مادي و غير مادي).

8- توانايي ارتباط با مبدأ (خدا) و تقرب به آن.

9- روح در صورت قوي شدن از توانايي انجام امور گوناگون که در صورت عادي غيرقابل جمع اند برخوردار است.

لازم به تذکر است که اين مبحث احتياج به مباحث طولاني فلسفي دارد که در اين نوشتار مختصر نمي گنجد. (ر.ک: شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحکم، ص 813، اسفار، ج 9، ص 86 ؛ الانسان روح لا جسد، ج 1، ص 433، ج 2، صص 89، 103، 105 و 113).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست موضوعی مجلات :: عقاید :: نبوت :: نبوت خاصه :: ویژگی های رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله :: دین خاتم و ختم نبوت :: تأملي در فسلفة ختم نبوت از ديدگاه شهيد مطهري(ره) معارف :: بهمن 1381، شماره 10 

 

     تأملي در فسلفة ختم نبوت از ديدگاه شهيد مطهري(ره)

33

فلسفة ختم نبوت، از زمره مباحث كلامي با سابقة نه چندان طولاني در نزد متكلمان و انديشمندان مسلمان است. هر چند اشاراتي پيرامون آن را در آثار متكلمان و عرفا بلكه روايات معصومان (ع) مي توان يافتف ولي اين مسئله به طور مستقل و صريح تنها در دهه‌هاي اخير و بيشتر توسط روشنفكران مذهبي طرح شده است. از اين ميان شايد بيش از همه استاد شهيد مطهري پيرامون اين موضوع سخن گفته و قلم زده است.

 

استاد در سه اثر خود به بررسي تفصيلي مسئله فلسفه ختم نبوت پرداخته است. اولين و مفصل‌ترين اثر ايشان در اين زمينه، سلسله سخنراني‌هاي ايشان در حسينيه ارشاد در سال 1347 مي‌باشد كه مجموعة ده جلسه سخنراني وي در موضوع ختم نبوت است كه بدون هيچ گونه تصرفي تحت عنوان «خاتميت» به چاپ رسيده است. دومين اثر ايشان مقاله‌اي تحت عنوان «ختم نبوت» است كه سالها پيش در مجموعه‌اي به نام «محمد خاتم پيامبران» به چاپ رسيده است. سومين اثر استاد جزء سوم از مجموعه «مقدمه‌اي بر جهان بيني اسلامي» با نام «وحي و نبوت» مي‌باشد كه در بخشي از آن به مسئله فلسفه خاتميت پرداخته شده است. در ديگر آثار ايشان نيز همچون «اسلام و مقتضيات زمان»، «آشنايي با قرآن» و «نقدي بر ماركسيسم» اشاراتي به اين مسئله ديده مي‌شود. مقاله حاضر با توجه به اين منابع و ساير آثار مرحوم مطهري به بررسي و نقد «فلسفه خاتميت» از ديدگاه ايشان مي‌پردازد.

 

استاد مطهري در مرحله اول دو سئوال را در ذهن مخاطب خويش طرح مي‌نمايد. ابتدا پرسش از اينكه چرا با آمدن شريعت اسلام سير تحول و تولد شرايع نوين توسط رسولان صاحب شريعت پايان مي‌يابد و اسلام به عنوان و اسلام به عنوان آييني ماندگار و هميشگي به بشريت عرضه مي‌گردد؟ پرسش دوم از شريعت باشد، بلكه بيشتر پيامبران مبلغان شريعت انبياء گذشته بودند، پس با فرض خاتميت آيين اسلام،‌ سئوال از خاتميت پيامبر اسلام همچنان باقي است.

 

به عبارت ديگر شهيد مطهري در آثار خود ميان نبوت تبليغي و نبوت تشريعي تفكيك نموده و پيامبران را به پيامبران صاحب شريعت و پيامبران مبلغ شرايع انبياء گذشته تقسيم مي‌كند و فلسفه و حكمت ختم نبوت را در هر يك از اين دو قسم نبوت متفاوت از ديگري دانسته است ولي پايه و اساس فلسفه ختم نبوت در هر دو قسم يكي مي‌باشد و آن رشد عقلي و علمي بشر است. ايشان به تبعيت از علامه محمد اقبال لاهوري دوره هاي تاريخي حيات بشر را به دو دوره كودكي و دوران بلوغ و رشد عقلاني تقسيم مي كند، و ظهور اسلام را در ميان اين دو دوره مي داند.

 

وي فلسفه ختم نبوت تشريعي، و يا فلسفه ختم شرايع را در دو بعد طرح مي نمايد، اول صلاحيت و لياقت بشر براي دريافت آخرين شرايع و دوم توانايي حفظ شريعت خاتم. ايشان مي‌گويد:

 

در دوره‌هاي پيش بشريت به واسطة عدم بلوغ و رشد قادر نبود كه يك نقشه كلي براي مسير خود دريافت كند و با راهنمايي آن نقشه راه خويش را ادامه دهد. لازم بود مرحله به مرحله ومنزل به منزل راهنمايي شود و راهنماياني هميشه او را همراهي كنند ولي مقارن با دوره رسالت ختميه و از آن به بعد اين توانايي كه نقشة كلي دريافت كند، براي بشر پيدا شده است و برنامه دريافت راهنمايي‌هاي منزل به منزل و مرحله به مرحله متوقف گشت. علت تجديد شريعت‌ها ... اين بود كه بشر قادر نبود برنامه كلي و طرح جامع خود را دريافت كند. با پيدايش اين امكان و اين استعداد طرح كلي و جامع در اختيار بشر قرار گرفت و اين علت تجديد نبوت‌ها و شرايع نيز كتفي گشت».[1]

 

استاد شهيد در آثار خويش اشاره‌اي گذرا نيز به بيان عرفا پيرامون ختم نبوت مي‌نمايد. تأكيد عارفان اسلامي بر لياقت و علو مرتبه شخص پيامبر(ص) براي طي آخرين مراحل كمال انساني و كامل‌ترين مكاشفه براي دريافت شريعت و معارف الهي است. وي مي‌فرمايد:

 

عرفا به اين نكته دست يافته‌اند كه نوبت از آن جهت پايان يافت كه تمام مراحل و منازل فردي و اجتماعي انسان و راهي كه انسان بايد بپيمايد يك جا كشف گشت، پس از آن هر بشري كه هر دريافت كند بيشتر از‌ آن نخواهد بود ناچار محكوم به پيروي است، «الخاتم من ختم المراتب باسرها» خاتم كسي است كه همه مراتب را طي كرده و مرتبه طي نشده باقي نگذاشته است.[2]

 

ايشان اين كلام عرفا را با ختم نبوت تشريعي مرتبط مي‌سازد و مي‌فرمايد:

 

... در اين تعريف كه از خاتميت شده است صرفاً به اين جهت توجه نيست كه ديگر پيغمبري بعد از او نخواهد آمد، بلكه علت اين مطلب كه چرا ديگر پيغمبر صاحب شريعتي نخواهد آمد نيز ذكر شده است كه ديگر گفتني از نظر نبوت يعني از نظر آنچه كه بشر از طريق وحي و الهام بايد درك كند نه آنچه كه وظيفه دارد و از راه علم عقل- آن راه ديگري و در امكان خود بشر هست- دريابد، وجود ندارد. از نظر آن چيزهايي كه از طريق وحي و الهام بايد به بشر القاء بشود و گفتني ديگرباقي نمانده است، ران نرفته ديگر باقي نمانده است، سخن نگفته ديگر باقي نمانده است.[3]

 

البته اين ادعاي عرفا مبتني بر اصل است كه كمال انساني متناهي است و آخرين حد كمال ممكن براي او وجود دارد. استاد در كتاب «نقدي بر ماركسيسم» بعد از نقل محيي الدين عربي پيرامون خاتميت كه مي‌گويد: « الخاتم من ختم المراتب باسرها» اين چنين توضيح مي‌دهد:

 

... به هر حال مسئله بايد به شكل طرح شود كه آيا انسان آخرين حد كمال ممكن را دارد كه وقتي به آن حد برسد ديگر براي انسان كمال بالاتر از آن فرض نمي‌شودو بالاتر از آن وجوب وجود است يا نه،‌ انسان هر چه كه برود باز هم راه براي او باز است؟ در شرح صحيفه سجاديه، سيد عليخان براي اين مسئله را طرح كرده است كه آيا صلوات بر پيامبر(ص) براي ايشان اثاري دارد يا نه؟ فقط براي ما مفيد است و براي ايشان كه فوق حد نصاب است اثري ندارد؟ عده‌اي آيه «يا اهل يثرب لامقام لكم»[4]را به يثرب انسانيت تأويل كرده‌اند و انسان حد نهايي ندارد،‌آخرين حد كمال ممكن را ندارد و رسول اكرم (ص) هم هميشه در تكامل هستند.[5]

 

مرحوم مطهري در توضيح بعد دوم فلسفه ختم نبوت تشريعي كه لياقت بشر در حفظ شريعت و كتاب آسماني خود است مي‌فرمايد:

 

«بشر قديم به علت عدم رشد و عدم بلوغ فكري قادر به حفظ كتاب آسماني خود نبود، معمولاً كتب آسماني مورد تحريف و تبديل قرار مي‌گرفت و يا به طور كلي از بين مي‌رفت. از اين رو لازم مي‌شد كه اين پيام تجديد شود. زمان نزول قرآن يعني چهارده قرن پيش كه مقارن است با دوره‌اي كه بشر كودكي خود را پشت سر شده و مواريث علمي و ديني خود را مي‌تواند حفظ كند و لهذا در آخرين كتاب مقدس آسماني يعني قرآن تحريف رخ نداده است. مسلمين از ساعت نزول هر آيه عموماً آن را در دل‌ها و در نوشته‌ا حفظ مي‌كردند به گونه‌اي كه امكان هر گونه تغيير و تبديل و تحريف و حذف و اضافه از بين مي‌رفت. لهذا ديگر تحريف و نابودي در كتاب آسماني رخ نداد و اين علت كه يكي از علل تجديد نبوت بود منتفي گشت.»[6]

 

«تدوين علوم مختلف زبان عربي هم چون علم لغت، صرف و نحو،‌علم معاني،‌ بيان و بديع همه براي اين بود كه بشر مي‌خواست كتاب آسماني خود را نگهداري كند خصوصاً اين نكته جالب است كه اكثريت پديد آورندگان اين علوم از مردم غير عرب بودند. شكل گيري علم تفسير و علم حديث در همان قرن اول هجري همه نشانه رشد و بلوغ بشريت در دوره ظهور اسلام است و نشانه ختم نبوت مي‌باشد.»[7]

 

«.... حتي مي‌توان گفت به يك معنا تاريخ بشريت از زمان ظهور اسلام شكل گرفته است اگر مقصودمان از دوران تاريخ در مقابل دوران ماقبل تاريخ دوره‌اي باشد كه بشر تاريخ خودش را مسلسل حفظ كرده است. اين از زمان ظهور اسلام است. آثار يونانيان،‌هنديان و ايرانيان توسط مسلمانان حفظ شد و بشر قبل از اسلام سعي در حفظ مواريث گذشته خويش نداشت. فاتحان به محو و نابودي آثار ملت‌هاي مغلوب مي‌پرداختند و اين خود نشانه عدم رشد و بلوغ فكري بشريت قبل از اسلام بوده است، دوره‌اي كه اسلام از آن به «جاهليت» ياد مي‌كند و اين تقسيم بندي نيز اشاره به اين دارد كه دوران بعد از ظهور اسلام دوره مقابل جاهليت، كه دوره علم و عقلانيت مي‌باشد است.»[8]

 

اين واقعيت را نمي‌توان از نظر دور داشت كه بيشتر پيامبران الهي صاحب شريعت نبوده‌اند، بلكه مبلغ و مروج شريعت پيامبر پيش از خود بوده‌اند و با پذيرش اينكه اسلام آخرين شريعت الهي و پيامبر اسلام آخرين پيامبر صاحب شريعت مي‌باشد، همچنان اين سئوال پابرجاست كه چرا پيامبران تبليغي بعد از پيامبر اسلام ظهور ننمودند تا مبلغ و مروج شريعت او باشند؟ همين نكته سبب شده است كه استاد شهيد در بيان فلسفه ختم نبوت تبليغي و نبوت تشريعي فرق گذارد و به تبيين و تحليل جداگانه هر يك بپردازد. ايشان دو وظيفه انبياء تبليغي را تبيين و ترويج شريعت و نيز تطبيق اصول كلي شريعت بر مصاديق آن در گذر زمان مي‌داند كه اين هر دو در دوران رسالت ختميه بر عهده مردماني مي‌باشد كه با بلوغ و رشد فكري خود صلاحيت پذيرش اين دو مسئوليت خطير را يافته‌اند، وي مي‌فرمايد:

 

«... بلوغ فكري و رشد اجتماعيش به او اجازه مي‌دهد كه ترويج و تبليغ و اقامه دين و امر به معروف و نهي از منكر را خود بر عهده بگيرد. نياز به پيامبران تبليغي كه مروج و مبلغ شريعت پيامبران صاحب شريعت بوده‌اند به اين وسيله رفع شده است. اين نياز را علما وصلحاي امت رفع مي‌كنند... از نظر رشد فكري به جايي رسيده كه مي‌تواند در پرتو «اجتهاد» كليات وحي را تفسير و توجيه نمايد و در شرايط مختلف مكاني و متغيير زماني هر موردي را به اصل مربوط ارجاع دهد. اين مهم را نيز علماي امت انجام مي‌دهند.»[9]

 

وحي عالي‌ترين و وافي‌ترين مظاهر و مراتب هدايت است. وحي رهنمون‌هايي دارد كه از دسترس حس و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزي از اينها جانشين آن نمي‌شود. ولي وحيي كه چنين خاصيتي دارد وحي تشريعي است نه تبليغي، وحي تبليغي برعكس است. تازماني بشر نيازمند به وحي تبليغي است كه كه درجه عقل و علم و تمدن، به پايه‌اي نرسيده است كه خود بتواند عهده دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسيرو اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت خود به خود به وحي تبليغي خاتمه مي‌دهد و علما جانشين چنان انبياء مي‌گردند.»[10]

 

همچنان كه در اين فراز از گفتار استاد شهيد و ديگر آثار ايشان آشكار است او «اجتهاد» را به عنوان نيروي محركه اسلام در دوران ختم رسالت و جانشين نبوت تبليغي دانسته است. و به باور ايشان اگر اجتهاد مقرون به حسن تشخيص و حسن استنباط باشد قادر است بشر را در طول تحولات اجتماعي راهنمايي نمايد.[11]

 

مرحوم مطهري اگر چه در اصل نظريه خويش متأثر از علامه اقبال لاهوري مي‌باشد ولي در كنار «وحي و نبوت» به تفصيل به نقادي نظريه اقبال مي‌پردازد و نكات گوناگوني را به عنوان ايراد و انتقاد بر وي بيان مي‌نمايد. از اين روي ضرورت دارد براي روشن‌تر شدن انديشه استاد شهيد در اين موضوع ديدگاه اقبال نيز مورد بررسي قرار گيرد. اقبال نظريه خود را در كتاب «احياي فكر ديني در اسلام» اين گونه طرح مي‌نمايد:

 

«وحي اتصال با ريشة وجود است و مخصوص انسان نمي‌باشد و شامل هر گونه هدايت غريزي موجودات زنده در راه تكامل زندگي آنان مي‌باشد.»

 

وي سپس مثال‌هايي از هدايت غريزي گياهان و جانوران مي‌زند و نيز تجربه‌هاي ديني و معنوي انسانها را نمونه‌هايي از وحي معرفي مي‌نمايد و آنگاه مي‌گويد:

 

«در دوران كودكي بشر راهنمايي سعادت بشر حاضر و آماده به وسيله وحي عرضه مي‌گردد و بدين طريق در تكامل بشر صرفه جويي مي‌شود. ولي با رشد عقلانيت و ملكه نقادي، زندگي به خاطر نفع خود آن شكل از خود آگاهي پيامبرانه را متوقف مي‌سازد تا با جلوگيري از اشكال ديگر معرفت، عقل رشد و تقويت يابد. پيامبر اسلام ميان جهان قديم و جهان جديد است، تا آنجا كه به منبع الهام وي مربوط است به جهان قديم تعلق دارد و آنجا كه پاي روح الهام وي در كار مي‌آيد متعلق به جهان جديد است.»[12]

 

مرحوم مطهري در كتاب«وحي و نبوت» بخش‌هاي ديگري از سخنان اقبال را از كتاب «احياي فكر ديني در اسلام» نقل و نقادي مي‌نمايد كه به جهت اطناب از نقل آن فرازها خودداري مي‌كنيم. اما ايشان چند انتقاد مهم بر همين بخش از سخنان اقبال وارد نموده است كه يك يك آنها را نقل مي‌كنيم:

 

«اولين ايرادي كه وارد است اين است كه اگر اين فلسفه درست باشد نه تنها به وحي جديد و پيامبر جديد نياز نيست به راهنمايي وحي مطلقاً نيازي نيست زيرا هدايت عقل تجربي جانشين هدايت وحي است. اين فلسفه اگر درست باشد فلسفه ختم ديانت است نه ختم نبوت».[13]

 

اشكالات ديگر مرحوم مطهري بر اقبال چنين است:

 

«ثالثاً اينكه اقبال وحي را از نوع غريزه دانسته است خطا است. همين جهت موجب اشتباهات ديگر او شده است،غريزه همانطور كه اقبال خود متوجه دارد يك خاصيت صد در صد طبيعي (غير اكتسابي) و نا آگاهانه و نازلرتر از حس و عقل است كه قانون خلقت در مراحل اول حياتي حيوان (حشرات و پايين‌تر از حشرات) در حيوانات قرار داده است. با رشد هدايت‌ها درجه بالاتر (حس و عقل) غريزه ضعيف مي‌شود و فروكش مي‌كند. لهذا انسان كه قوي‌ترين حيوان‌ها را از نظر دستگاه انديشه است، ضعيف‌ترين آنها از نظر غريزه است. اما وحي، برعكس، هدايت مافوق حس و عقل و بعلاوه تا حدود زيادي اكتسابي است. بالاتر اينكه در اعلا درجه «آگاهانه»‌ است. جنبه آگاهانه بودن وحي به درجات غير قابل توصيفي بالاتر از حس و عقل است.»[14]

 

«رابعاًً... اقبال وحي را نوعي غريزه معرفي مي‌كند و مدعي مي‌شود كه با به كار گرفتن دستگاه عقل و انديشه وظيفه غريزه پايان مي‌يابد و خود غريزه خاموش مي‌شود. اين سخنان درست است اما در موردي كه دستگاه انديشه همان راهي را دنبال كند كه غريزه مي‌كرد. اما اگر فرض كنيم، غريزه وظيفه‌اي دارد و دستگاه انديشه وظيفه ديگر، دليلي ندارد كه با به كار افتادن دستگاه انديشه، غريزه از كار بيفتد. پس فرضاً وحي را از نوع غريزه بدانيم و كار اين غريزه را عرضه نوعي جهان‌بيني و ايدئولوژي كه از عقل و انديشه ساخته نيست بدانيم، دليلي ندارد كه با رشد عقل برهاني استقرايي ( به قول خود علامه اقبال) كار غريزه پايان يابد.»[15]

 

آنچه گذشت چكيده‌اي از انديشه شهيد مطهري در آثار متعدد خود پيرامون مسئله فلسفه ختم نبوت مي‌باشد كه همچون ديگر انديشه‌هاي ارزشمند ايشان تأثير بسزايي در انديشمندان معاصر داشته است.[16]

 

نقد و بررسي

1. بي ترديد نظريه مرحوم مطهري متأثر از ديدگاه علامه اقبال لاهوري، بلكه چهره اصلاح شده همان نظريه علامه فقيد است. مشتركات اين دو نظريه آنقدر فراوان است كه نمي‌توان ديدگاه استاد شهيد را نظريه‌اي كاملاٌ نوين و بديع دانست؛ تقسيم تاريخ حيات بشر به دوران كودكي و به دوران رشد و بلوغ عقلاني و ظهور اسلام در ميان اين دو دوره و عقل و علم را سر بي‌نيازي بشر از نبوت جديد دانستن مهمترين اصول نظريه اقبال مي‌باشند كه به همان شكل در نظريه شهيد مطهري نيز يافت مي‌شوند. به نظر مي‌رسد تنها تفاوت عمده ميان اين دو نظريه تنها كاستي ويا بهتر بگويم اجمالي است كه در نظريه اقبال مي‌باشدو شايد چنين القاء كند كه وي علم و عقل را جانشين وحي و دين نموده است و چنانكه گذشت به نظريه شهيد مطهري نظريه او را از تفسير ختم نبوت به تفسير ختم ديانت مي‌كشاند. ولي بايد توجه داشت انديشمندي كه نام كتاب خويش را «احياي فكر ديني در اسلام » نهاده است و در سراسر كتاب از آموزه‌هاي ديني و قرآني سخن رانده است و بلكه رسالت خويش را در جامعه امروز تبيين نياز جامعه به علم و دين مي‌داند چگونه مي‌توان از نظريه او ختم ديانت را تجربه گرفت.

 

مرحوم مطهري بعد از نقد نظريه اقبال مي‌گويد:

 

«... اين مطلب نه تنها خلاف ضرورت اسلام است، مخالف نظريه خود اقبال است. تمام كوشش‌ها و مساعي اقبال در اين است كه علم و عقل براي جامعه بشر لازم است اما كافي نيست. بشر به دين و ايمان مذهبي همان اندازه نيازمند است كه به علم. اقبال خود تصريح مي‌كند كه زندگي نيازمند به اصول ثابت و فروع متغير است و كار «اجتهاد اسلامي» كشف انطباق فروع بر اصول است.»[17]

 

جمع‌بندي ميان انديشه‌هاي اقبال و تبيين نكات مبهم و مجمل ديدگاه وي پيرامون ختم نبوت با توجه به ساير آراء و انديشه‌هاي او، بينشي كاملاً‌ مشابه آنچه مرحوم مطهري در نظريه خويش ارائه كرده است عرضه مي‌نمايد.[18]

 

2. اگرچه مرحوم مطهري در كتاب «وحي و نبوت» به نقد جدي مقايسه اقبال ميان غريزه و وحي پرداخته است ولي خود ايشان در اثر ديگرش يكي از اولين مقدماتي را كه براي بحث فلسفه خاتميت طرح مي‌نمايد مقايسه رابطه ميان هدايت غريزي و هدايت عقلي است. او اين رابطه را به گونه معكوس مي‌داند. يعني موجودات زنده به هر ميزان از رشد و بلوغ علمي و عقلاني كمتري برخوردار باشند هدايت خداوند از طريق الهامات فطري و غريزي بيشتر آنان را فرا مي‌گيرد و به عكس، هر چه موجودات زنده حتي حيوانات از نظر آگاهي و شعور كامل‌تر شوند از هدايت الهامي و غريزي بي‌نياز مي‌گردند. تا انسان كه كاملترين موجود در هدايت عقلاني و ضعيف‌ترين آنان در هدايت غريزي است.[19]ايشان در اثر بعدي خود نيز كه مقاله «ختم نبوت» مي‌باشد اين مقدمه را به طور كامل طرح مي‌نمايد.[20]

 

اگرچه استاد شهيد در اين دو اثر خويش صريحاً وحي را از نوع غريزه ندانسته است ولي مقايسه رابطه معكوس ميان غريزه و عقل رامقدمه بحث ختم نبوت قرار داده و هدايت غريزي را با هدايت الهامي مقرون نموده است و اين گوياي اثرپذيري ايشان در اين موضوع از اقبال در آثار اوليه خويش است.

 

اما قضاوت مرحوم مطهري پيرامون مقايسه اقبال ميان غريزه و وحي در آخرين اثر ايشان پيرامون فلسفه خاتميت، خالي از اشكال نيست. براي روشن شدن اين مسئله سزاوار است به سخنان اقبال مراجعه كنيم:

 

«اين اتصال با ريشه وجود به هيچ‌وجه تنها مخصوص آدمي نيست. شكل استعمال كلمه «وحي» در قرآن نشان مي‌دهد كه اين كتاب آن را خاصيتي از زندگي مي‌داند و البته اين است كه خصوصيت و شكل آن بر حسب مراحل مختلف تكامل زندگي متفاوت است. گياهي كه به آزادي در مكاني رشد مي‌كند، جانوري كه براي سازگار شدن با محيط تازه زندگي داراي عضو تازه‌اي مي‌شود و انساني كه از اعماق دروني زندگي روشن تازه‌اي دريافت مي‌كند همه نماينده حالات مختلف وحي هستند هكه بنابر ضرورت‌هاي ظرف پذيراي وحي يا بنابر ضرورت‌هاي نوعي كه اين ظرف به آن تعلق دارد اشكال گوناگون دارند.»[21]

 

اقبال در بحث خاتميت بيش از اين پيرامون مقايسه غريزه و وحي سخن نگفته است. و همين بخش از سخنان وي را مرحوم مطهري بعينه در كتاب «وحي و نبوت» نقل كرده است و مبناي نقادي خويش را كه پيشتر به آن اشاره شده قرار داده است.

 

ولي از اين گفتار اقبال به هيچ‌وجه به دست نمي‌آيد كه وحي از نوع غريزه است بلكه او تنها معناي اعمي براي وحي در نظر گرفته است كه شامل غريزه نيز مي‌شود. و اين دقيقاًًً همان روشي است كه مفسراني مانند علامه طباطبایی در ذيل آماتي چون «و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا»[22]برگزيده‌اند. ايشان در ذيل اين آيه معناي اعم وحي را القاء وحي به گونه‌اي كه مخفي بر غير مخاطب باشد دانسته است و آن را شامل غريزه الهام و وحي پيامبران گرفته است.[23]

 

جالب اينجاست كه خود مرحوم مطهري در كتاب ديگر خويش به نام «نبوت» كه تحليل سلسله درس‌هاي ايشان در سال 1348 مي‌باشد در بيان موارد استعمال وحي در قرآن چنين مي‌فرمايد:

 

«قرآن وحي را اختصاص نداده به آنچه كه انبياء به اصطلاح گفته مي‌شود كه ما اصطلاحاً «نبوت» مي‌گوييم، وحي را تعميم داده به يك معنا در همه اشياء اقبال لاهوري در كتاب «احياء فكر ديني در اسلام» عبارت خوبي دارد...».

 

سپس ايشان بعد از نقل عبارات قريب الذكر اقبال مي‌گويد:

 

«اين حرف به نظر من بسيار حرف متين و حرف صحيح و درستي است و موارد استعمال كلمه «وحي» در قرآن همين مطلب را تأييد مي‌كند.»[24]

 

مرحوم مطهري حتي پا را از اين هم فراتر مي‌نهد و بر خلاف اقبال كه وحي را خاصيتي از زندگي و حيات دانسته است آنرا به موجودت غيرزنده نيز توسعه مي‌دهد و در توضيح عبارات اقبال كه وحي را خاصيتي از زندگي مي‌داند مي‌فرمايد:

 

چون مي‌بينم كه وحي را تنها در مورد انسان نمي‌گويد، در مورد زنبور عسل مي‌گويد در مورد مورچه مي‌گويد،در مورد درخت مي‌گويد، در مورد اشياء كه من در حاشيه نوشته‌ام. «بلكه خاصيتي از وجود و اختصاص به جاندارها ندارد» براي اينكه مي‌گويد: «و اوحي في كل سماء امرها»[25] در هر چيز، كاري كه بايد انجام بدهد به او وحي كرده‌ايم...».[26]

 

سپس آيات ديگري را نيز به عنوان استشهاد ذكر مي‌نمايد. همين مطلب بدون اشاره به كلام اقبال در آغاز كتاب «وحي و نبوت» نيز مورد تأكيد قرار گرفته است.[27]

 

پس ضرورتي ندارد ما كلام اقبال را بر خلاف ظاهر آن به گونه‌اي معنا كنيم كه اشكالات عديده‌اي بر آن وارد باشد. اقبال تنها در صدد اين است كه معناي اعم وحي را كه شامل غريزه نز مي‌گردد بيان كند نه اينكه وحي را نوعي غريزه معرفي نمايد.

 

3. مهم‌ترين ركن نظريه مرحوم مطهري كه بر گرفته از انديشه اقبال مي‌باشد تقسيم تاريخ حيات بشر به دوران كوركي و ضعف عقلاني و دوران بلوغ فكري و علمي است. اين كلام مقدمه‌اي است براي ظهور اسلام در حد فاصل ميان اين دو دوره و ابلاغ آخرين شريعت الهي براي بشر خردمندي كه هم صلاحيت پذيرش اين شريعت نهايي را دارد و هم از عهده حفظ و تبليغ آن برمي‌آيد.

 

مرحوم مطهري بيش از ديگران براي اثبات اين مقدمه تلاش نموده است، مجموعه‌اي از قرائن و همچون مصونيت قرآن از تحريف و تأسيس علوم مختلف زبان عربي توسط مسلمانان براي اين هدف مقدس و نيز سعي مسلمين در حفظ مواريث علمي و فرهنگي ملت‌هاي مغلوب را شاهد بر بلوغ فكري مردمان صدر اسلام مي‌داند.

 

بررسي علمي اين مقذمه نياز به تحقيقي ژرف و مستند در منابع تاريخي صدر اسلام و ملت‌هاي ديگر، و غور و تفحص و ادله نقلي درون ديني (قرآن و سنت) مرتبط با اين موضوع دارد. ولي در اين ميان نمي‌توان از يك اشكال واضح و اساسي در اين مورد چشم پوشي نمود و آن اين است كه در اين نظريه گويا يك پيش فرض وجود دارد و آن يكسان انگاري تحول و دگرگوني حيات علمي عقلي ملت‌ها و جوامع گوناگون و پراكنده در كره خاك است. و اين ادعا با شواهد و واقعيت‌هاي مسلم و ملموس تاريخي سازگار نيست.

 

در جوامع متفرق و از هم گسيخته صدر اسلام كه در بسياري موارد هيچگونه ارتباط تبادل فرهنگي ميان آنها وجود نداشت، و گاه از وجود يكديگر نيز آگاه بودند همچون سرزمين‌هاي پهناور كه قرن‌ها بعد توسط آدميان اين سوي كره خاك كشف شد، چگونه مي‌توان ادعا نمود كه در 1400 سال پيش جملگي دوران طفوليت خود را سپري نمود و پا به عصر بلوغ فكري و علمي نهادند؟! به راستي مي‌توان گفت بوميان استراليايي و مناطق استوايي آفريقا و آمريكاي جنوبي كه تا همين چند دهه اخير در اوج توحش و بي‌بهره از كمترين آثار تمدن بودند،‌بامردمان با فرهنگ و متمدن يونان و ايران و چين باستان هم زمان وارد دوره بلوغ فكري شده‌اند؟! به نظر مي‌رسد هم اكنون نيز بعضي از جوامع بدوي هنوز به تمدن و رشد عقلاني آتن و اسكندريه در 2500 سال پيش نرسيده‌اند.

 

پس حكم يكسان بر تمامي ملت‌‌ها نمودن و همه را در يك عصر به جهت ورود به دوره بلوغ عقلاني بي‌نياز از پيامبران انگاشتن به دور از واقعيت‌هاي محسوس تاريخي است.

 

در اين ميان ممكن است اين چنين به ذهن خطور كند كه لازم نيست اين بلوغ فكري و علمي براي همه جوامع ثابت شود، بلكه همين قدر كه در سرزمين ظهور اسلام اين رشد و بلوغ واقع گردد كافيست تا لياقت پذيرش آخرين شريعت و حفظ و تبليغ آن براي مردمان آن سرزمين حاصل شود تا به تدريج جوامع ديگر نيز از نتيجه اين رشد عقلاني مسلمانان صدر اسلام كه حفظ شريعت ختميه و ابلاغ آن به ايشان مي‌باشد بهره‌مند گردند.

 

اما اين نظر نيز گرفتار سؤالات بي‌پاسخ ديگري مي‌باشد. از جمله اينكه هيچ جامعه‌اي قبل از جامعه جزيره‌العرب به رشد و بلوغ نرسيده بود تا آن جامعه و مردم مفتخر به چنين شرافتي گردد؟! به عبارت ديگر: آيا جامعه عرب هنگام ظهور اسلام بالغ‌ترين و شكوفاترين جامعه بشري بود؟! اين ادعايي است كه با وجود شاهدان فراوان تاريخي و قرآني و روايي بر خلاف آن، به سختي بتوان پذيرفت.

 

ممكن است گفته شود كه اسلام خود را از عوامل مهم شكوفا شدن جامعه مسلمانان صدر اسلام بود، و در واقع اسلام بود كه جامعه عرب و مسلمانان صدر اسلام را در آن دوران به رشد و بلوغ فكري و علمي رساند. در اين صورت لازم نيست جامعه عرب يا منطقه خاورميانه قبل از ظهور اسلام داراي امتياز خاص و برگزيده‌اي در رشد فكري نسبت به جوامع ديگر باشد. آنچه مهم است اين مي‌باشد كه اين بشر به مرتبه‌اي رسيد كه توانست خود عهده‌دار حفظ و تبليغ ديانت گردد،‌ اگر چه اين رتبه و شأن خود نتيجه ظهور اسلام بود.

 

اين سخن نيز بي‌اشكال نيست،‌زيرا در فلسفه ختم شرايع و نبوت تشريعي چاره‌اي نيست جز اينكه از بلوغ فكري و لياقت عقلاني پيشين سخن به ميان آيد تا زمينه ظهور شريعت ختميه ايجاد نمايد كه در اين صورت علاوه بر اشكال دور مصرح، اين مناقصه نيز وجود دارد كه اين شريعت در هر دو دوره و زماني مي‌توانست ظهور نمايد و خود عامل بقاء خويش را فراهم سازد.

 

به هر صورت بحث مفصل تاريخي و جامعه شناختي در اين خصوص مجالي واسع مي‌طلبد كه از عهده و توان اين نگارنده خارج است.

 

تبليغ و ترويج دين و دعوت مردم به آيين الهي كه وظيفه همه پيامبران مي‌باشد مسئوليتي نيست كه تنها بعد از عصر خاتميت برعهده عالمان و دين‌شناسان و مؤمنان قرار گرفته باشد. بلكه بي‌ترديد به شهادت كتاب و سنت و همچنين روايات تاريخي ياران و خواص پيامبران گذشته و بلكه مؤمنان مسئوليت شناس نيز هر يك در عصر انبياء سلف به امر تبليغ آيين الهي مي‌پرداختند. قرآن به صراحت از مردي ياد مي‌كند كه «... از نقطه دور دست شهر با شتاب فرا رسيد و گفت: اي قوم من!‌ از فرستادگان خدا پيروي كنيد، از كساني پيروي كنيد كه از شما اجري نمي‌خواهند و خود هدايت يافته‌اند...»[28]

 

پس عهده داري امر تبليغ توسط دين شناسان مؤمن تنها محصول دوران خاتميت نيست تا ظهور آن را با بلوغ فكري و علمي بشر كه مقارن عصر خاتميت تولد يافته است توجيه نما‌ييم. قرآن از اهل ايمان مي‌خواهد كه ياران پروردگار باشند و در اين امر به حواريون عيس بن مريم عليهما‌السلام تأسي كنند، آن هنگام كه وي خطاب به حواريون فرمودند: چه كساني در راه خدا ياوران من هستند؟ حواريون پاسخ دادند: ما ياوران خدا هستيم.[29]

 

5. اقبال مسلماني سني بود كه اصل امامت به گونه‌اي كه در ميان شيعيان مطرح است در انديشه او پرورش نيافته بود. و براي فردي با باورها و اعتقادات اهل سنت مسئله فلسفه ختم نبوت به گونه‌اي ديگر مطرح مي‌باشد. در اعتقادات اهل سنت بشريت پيوسته از آغاز آفرينش تا زمان رحلت رسول گرامي اسلام(ص) توسط سفيران الهي راهنمايي شده است. اما در 1400 سال پيش به ناگاه اين سلسله پيوسته از هم گسيخت و حضرت محمد(ص) به عنوان آخرين پيامبر با رحلت خويش رابطه رسمي ميان آسمان و زمين را منقطع نمود و سلسله هاديان و راهنمايان الهي پايان گرفت.

 

بعد از اين اگر چه بندگان شايسته خداوند در اعتلاي كلمه حق و ترويج و تبليغ آخرين آيين ربوبي كوشا خواهند بود، ولي هيچ‌يك از ايشان به عنوان نماينده رسمي، و حجت معصوم خداوند، تكيه‌گاه معتبر و مصون از لغزش و گناه، كه ريسمان الهي ميان زمين و آسمان خواهند بود، تلقي نخواهند شد.

 

در اين مرحله جاي اين سئوال به جد مطرح است كه چه تحولي در نظام حيات مادي و معنوي بشر به وقوع پيوسته است كه چنين نتيجه خطيري را ببار آورده است؟ به راستي چه بر بشر گذشته است كه او لياقت ميزباني پيام‌آوران الهي را از دست داده است؟ و يا خود به چنين شأن و مرتبه بلندي نائل آمده است و بي نياز از حضور نوراني آنان گشته است؟ بشر در اين قرن‌هاي واپسين چگونه به پاسخ پرسش‌هاي ژرف و عميق خويش دست يابد و پراكندگي و تشتت فهم‌ها و پريشاني و اختلاف انديشه‌هاي خود را در كدامين محكمه حل نمايد؟

 

انديشه «فلسفه ختم نبوت» از ديدگاه اقبال پاسخي به چنين تأملات مي‌باشد كه زيربناي آن باور و اعتقاد راسخ به اين نكته است كه دوران راهنمايان الهي و سفيران حق به پا رسيده است.

 

اما در انديشه شيعه مباني به گونه‌اي ديگر است. شيعيان بر اين باور نيستند كه دوران حجت‌هاي الهي و راهنمايي آنان به سر آمده است، بلكه اين سلسله تا قيامت استمرار مي‌يابد و هيچ‌گاه بشريت از وجود آنان بي نياز نخواهد گشت. آنچه در 1400 سال پيش به وقوع پيوست تغيير و دگرگوني در شكل و نحوه ارتباط ميان خداوند و نمايندگانش بوده است. پيش از اين نمايندگان خدا در قالب نبوت،‌ يا رسالت،‌ و گاه وصايت با مبدأ هستي مرتبط بودند و پس از اين در قالب امامت و ولايت اين ارتباط برقرار خواهد بود. پس در باور تشيع آنچه عمدتاً دگرگون گشته نحوه ارتباط نمايندگان خدا با اوست، به اصل وجود اين ارتباط، و نه اصل وجود ارتباط ميان مردم و اين نمايندگان، تا آنگاه سخن از بي‌نيازي بشر به وجود اين راهنمايان و بلوغ فكري و علمي انسان‌ه به ميان آيد.

 

آنچه انديشه اقبال و هر سني ديگري را بسوي كاوش در سر خاتميت سوق مي‌دهد بسيار متفاوت است با جايگاه خاتميت در مذهب تشيع. اقبال همچون ساير هم‌كيشان خود سؤال از علت پايان دوران سفيران حق، و آغاز دوراني كه آدميان بدون حضور آنان مي‌بايست راه را ادامه دهند، مي‌كند. و بديهي است كه يكي از پاسخ‌هاي معقول و موجه بع اين سؤال مي‌تواند بي‌نيازي بشر از حضور آن سفيران باشد؛ بي‌نيازي كه سر آن در شكوفايي انديشه و علم بشريت نهفته است.

 

اما شهيد بزرگوار مطهري با اعتقادو باور به اينكه بشريت همچنان نيازمند راهنمايي راهنمايان الهي مي‌باشد چگونه قدم در راهي مي‌نهد كه شالوده آن استغناء و بي‌نيازي بشر است؟!

 

پر واضح است كه مرحوم مطهري به شدت تحت تأثير نظريه اقبال واقع گشته و به نقد عميق ريشه‌هاي آن نپرداخته است. هر چند آن بزرگوار در سال‌هاي پسين زندگي خود در كتاب «وحي و نبوت» به نقادي برخي از فروعات اين نظريه پرداخته است.و اميد مي‌رفت با ادامه حيات پر بركت خويش اين توفيق را مي‌يافت كه ريشه ومبناي نظريه اقبال را نيز بر اساس باورهاي ناب تشيع به استواري نقد نمايد.

 

در كتاب «خاتميت» كه سلسله سخنراني‌هاي استاد در حسينيه ارشاد در سال 48 مي‌باشد اين اشكال واضح و روشن به ذهن بعضي از مستمعان مجلس سخنراني ايشان خطور مي‌كند و بعد از طرح آن، استاد در صدد پاسخ‌گويي برآيند. از لابلاي كلمات ايشان به دست ي‌آيد كه وظايف پيامبران عبارت است از: 1. آوردن شريعت و قانون از جانب پروردگار براي مردم، وظيفه مربوط به پيامبران صاحب شريعت مي‌باشد و از عهده امام خارج است. 2. تبليغ و ترويج آيين الهي كه توسط شخص پيامبر يا پيامبر گذشته آورده شده است. امام در اين مقام نيز جانشين پيامبر نيست و علما و دانشمندان در عصر خاتميت اين وظيفه را بر دوش مي‌كشند. زيرا امام(ع) همچون كعبه است كه بايد به سوي او بيايند، نه اينكه او به سوي مردم رود و آنان را به دين دعوت نمايد. البته ائمه(ع) به از جهت آنكه امام بودند، بلكه از آن جهت كه يك مسلمان و يك مؤمن بودند وظيفه امر به معروف و نهي از منكر و دعوت وتبليغ دين را نير به نيكي انجام مي‌دادند.

 

3. مرجعت علمي،‌ و حل اختلافات ميان دين شناسان و دانشمندان و رفع بدعتها و تحريفها، اين مقام وظيفه سوم است كه امام(ع) عهده دار آن از سوي پيامبر(ص) مي‌گردد. و به همين اعتبار او حجت خداوند بر اهل زمين است.[30]

 

براي وضوح بيشتر بحث به عين عبارات ايشان مراجعه مي‌كنيم:

 

«... امام نه آورنده شريعت و قانون است، و نه زا آن جهت كه امام است (نه از آن جهت كه مؤمني از مؤمنين يا عالمي از علما است) وظيفه دارد كه برود سراغ مردم و آنها را دعوت و تبليغ كند.»[31]

 

«... سپس پيغمبران صاحبان شرايع غير از صاحب شريعت اول دو كار مي‌كردند، يكي اينكه قانوني براي مردم مي‌آوردند كه اين قانون حل كننده اختلافات مردم باشد و حقوق و حدود آنها را تأمين كند. يك كار ديگرشان اين بود كه مبارزه مي‌كردند با بدعت‌هايي كه قبلاً‌پيدا شده بود يعني مرجع حل اختلافات مذهب بودند. امام كارش فقط در اين قسمت دوم است. امام جانشين پيغمبر است در اين قسمت آخر فقط يعني امام حجت خداست در ميان مردم وظيفه دارد كه اختلافاتي را كه اهل اهواء و بدع، اهل اغراض به وجود مي‌آورند رفع كند.[32]

 

با مداقّه نقادانه در كلمات مرحوم مطهري پيرامون اين موضوع به اين نكات مي‌رسيم:

 

الف) پذيرش اين تحليل از استاد شهيد در وظايف سه گانه پيامبران و جانشيني امام(ع) در يكي از آنها، نقضي بر نظريه ختم نبوت ايشان است. زيرا آن نظريه بر پايه استوار است كه بشريت به جهت بلوغ فكري و علمي بي نياز از فرستادگان الهي شده است، و خود با بهره‌گيري از عقل و تكيه بر اندوخته‌هاي وحياني گذشته و اتخاذ شيوه «اجتهاد» راه آينده خويش را خواهد يافت. در صورتي كه در تحليل آخير سخن از نياز آدميان به مرجع و مأوايي براي حل نزاع‌هاي علمي، و محو و تحريف‌ها و بدعت‌ها، ارائه چهره حقيقي دين به ميان آمده است؛ مسئوليتي كه جامعه بشري از عهده آن بر نمي‌آيد، و تنها وجود امام معصوم است كه اين بي‌نياز خطير را برآورده مي‌سازد. پس در واقع بشريت در اين خصوص به خودكفايي و بي‌نيازي نرسيده است، بلكهپيش از اين نياز مبرم او را پيامبران اجابت مي‌نمودند و در دوران خاتميت امامان مي‌باشند كه اين نياز را برآورده مي‌سازند. از اين رو نظريه مورد نظر لااقل نيازمند به تقسيم و تقييدي اينچنين مي‌باشد، تا اظلاق فريبنده آن ضرورت نياز به امام معصوم(ع) را زير سؤال نبرد.

 

ب) ايشان اگرچه در كتاب «خاتميت» ميان مرجعيت علمي كه جايگاه امام معصوم(ع) است، و تبليغ دين كه وظيفه دين‌شناسان در عصر خاتميت مي‌باشد، تفكيك نموده است و آنگاه سرّ خاتميت را در رشد و تعالي انسان‌ها براي عهده‌داري وظيفه دوم (تبليغ) دانسته است، ولي در كتاب «اسلام و مقتضيات زمان» وظيفه امامان(ع) و عالمان را در يك راستا كه همان «اصلاح دين» است قرار داده است. در اين صورت اين سؤال مطرح مي‌شود كه چرا ايشان لااقل نقش مشترك امامان(ع) را كه در كنار عالمان مي‌باشد در آثار مستقل و تفصيلي خود در بحث خاتميت ناديده گرفته است او مي‌گويد:

 

«در اينكه احتياج به اصلاح و مصلح هست بحثي نيست، ولي تفاوت در اين جهت است كه در زمان شرايع سابق مردم اين مقدار قابليت و استعداد را نداشتند كه افرادي از ميان آنها بتوانند جلوي تحريفات را بگيرند و با تحريفات مبارزه كنند. بايد پيغمبري با مأموريت الهي مي‌آمد و اين كار را انجام مي‌داد. از مختصات دوره خاتميت قوه اصلاح و وجود مصلحين است كه مي‌توانند اصلاح بكنند.

 

علاوه بر اينكه مطابق عقيده ما شيعيان يك ذخيره اصلاحي هم وجود دارد كه حضرت حجت بن‌الحسن (ع) است. او هم احتياجي نيست كه به عنوان پيغمبر اصلاح بكند، بلكه به عنوان امام،‌ امام يعني كسي كه تعليمات و حقايق اسلامي را از طريق وراثت خوب مي‌داند. يعني آنچه پيغمبر مي‌دانسته است به اميرالمؤمنين(ع) گفته است. خالص اسلام در دست حضرت امير بوده است و بعد از او هم به دست ائمه(ع) ما رسيده است، احتياجي به وحي جديد نيست،‌ امام همان چيزي را كه از طريق وحي به پيغمبر رسيده است بيان مي‌كند.»[33]

 

اگر به آخرين جملات استاد توجه كنيم درمي‌يابيم كه ايشان به طور طبيعي بر اساس باورهاي شيعه خلأ ختم نبوت را با وجود امام(ع) پرنموده است و سر خاتميت را در جانشيني امامان(ع) يافته است. نكته‌اي كه در آثار تفصيلي ايشان پيرامون خاتميتف تحت تأثير اقبال مورد غفلت قرار گرفته است.

 

ج)نبوت تبليغي كه سمت بيشترين پيامبران مي‌باشد به معناي ابلاغ و بيان حقيقت دين كه غالباً آيين پيامبران گذشته صاحب شريعت مي‌باشد، و نيز دعوت مردم به آن حقيقت است.

 

اين مسئوليت در كاملترين شكل آن تنها از عمده كساني برمي‌آيد كه با عالم غيب مرتبط و از هر گونه خطا در فهم و بيان دين مصون و معصوم باشند. از اين روي به همان دليل عقلي ك عصمت در پيامبران صاحب شريعت ضرورت دارد در پيامبران تبليغي نيز لازم و ضروري است. بي‌ترديد نقطه اوج تبليغ دين مقارن با عصمت و ارتباطي خاص با عالم غيب است، و عالمان و فقيهان با همه قدر و منزلت چون از اين دو صفت قدسي بي‌بهره‌اند نمي‌توانند جانشينان پيامبران در بالاترين مرتبه ابلاغ و دعوت به آيين آلهي باشند و اين دقيقاً همان استدلالي است كه ضرورت امامت را به اثبات مي‌رساند. مرحوم شهيد مطهري در يكي از آثار خود كه مربوط به امامت مي‌باشد همين راه را پيموده است، او مي‌گويد:

 

«ما شيعيان مي‌گوييم ... به همان دليل كه پيغمبر(ص) مبعوث شد، از جانب پيغمبر افرادي معين شدند كه جنبه قدسي داشتند و پيغنبر اكرم(ص) تمام حقايق اسلام را براي اولين آنها يعني علي (ع) بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سئوالات جواب دهند... امام يعني كارشناس امر دين، كارشناسي حقيقي كه به گمان و اشتباه نيفتد و خطا برايش رخ ندهد ... اگر امامت را به اين شكل تعريف كنيم كه امري است «متمم نبوت» از نظر بيان دين، يعني به آن دليل وجودش لازم است كه وظيفه پيغمبر را در بيان احكام انجام دهد، به همان دليلي كه پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد امام نيز بايد چنين باشد.»[34]

 

پس بار گران تبليغ در دوران خاتميت بر دوش امامان معصوم(ع) مي‌باشد و ايشان هستند كه حقايق دين را براي مردم بازگو مي‌كنندو در مقابل سيل بدعت‌ها و تحريفات و كج‌فهمي‌ها به خوبي مي‌ايستند. بلكه مي‌توان گفت امامان نقش تتميم و تكميل نبوت تشريعي را نيز دارند، زيرا اگرچه پيامبر(ص) حامل تمامي شريعت ختميه از جانب پروردگار براي ابلاغ به مردم بود، ولي چون موفق نشد اين شريعت را به تمام و كمال براي مرم بازگو كند و بسياري از باورها و احكام آن را ائمه(ع) به مردم رساندند پس امامان در انجام وظيفه نبوت تشريعي نيز متمم و مكمل رسالت رسول خدا(ص) بوده‌اند.

 

با اين نگرش كه شالوده باورهاي تشييع مي‌باشد فلسفه خاتميت در ختم نبوت تبليغي و تشريعي تنها در وجود امامان معصوم توجيه پذير مي‌باشد. و اين دقيقاً همان راهي است كه بسياري از انديشمندان شيعه پيموده‌اند.[35]

 

استاد جعفر سبحاني اگرچه دريكي از آثار خود نظريه شهيد مطهري و نظريه جانشيني امامان را به عنوان دو نظريه در سر خاتميت يكسان نقل نموده‌ است.[36]ولي در كتاب ديگر خود نظريه جانشيني امامان را سازگارتر با باورها و اصول اعتقادي شيعه دانسته‌است.[37]و بالاخره در اثر متأخر خويش بدون تصريح به نام شهيد مطهري مي‌گويد نظريه بلوغ فكري (نظريه شهيد مطهري) با اصول سنت سازگار است و از ديدگاه شيعه نظريه كاملتر نظريه جانشيني امامان(ع) است. [38] با اين توضيحات به نيكي روشن مي‌گردد كه چرا بعضي از معاصران اهل سنت به تفصيل به بررسي نظريه شهيد مطهري پيرامون ختم نبوت و تهافت آنان با ديدگاه شيعه نسبت به اامت پرداخته، و مغرضانه اين گونه نتيجه مي‌گيرد كه تئوري امامت در ترازوي نقد وزني ندارد و نيازمند به تجديد نظر وبازسازي تئوريك است.[39]

 

در پايان تذكر اين نكته لازم است كه از سخنان استاد شهيد چنين برداشت مي‌شود كه ايشان معناي عميق و مهم تبليغ را رها كرده و بيشتر به معناي عرفي و سطحي آن كه دعوت و ترويج دينداري، وعظ و خطابه مي‌باشدنظر دارند، و به همين جهت است كه تأكيد دارند كه امام همچون كعبه مي‌‌ماند كه به سوي مردم نمي‌رود بلكه مردمان به سوي او مي‌آيند و بر گرد او مي‌چرخند. اين معنا اگر چه خدمتي بسيار ارزشمند به دين مي‌باشد، ولي قابل مقايسه با مسئوليت خطير مرجعيت علمي و بيان حقايق دين در مقابل انحرافات نيست، مسئوليتي كه به تصريح ايشان تنها امامان معصوم(ع) عهده‌دار آن مي‌باشند.

 

د) آيات و روايات فراواني كه در موضوع ولايت و امامت ائمه(ع) و يا در خصوص امامت اميرالمؤمنين(ع) وارد شده است، مشحون به تصريحات و اشارات گوناگون بر جانشيني امامان(ع) در بسياري از وظايف بزرگ نبوت و رسالت پيامبر خاتم(ص) مي‌باشد.

 

امام رضا(ع) در حديث معروف عبدالعزيزبن مسلم در توصيف امامت مي‌فرمايد:

 

ان الامامه هي منزله الانبياء؛ امامت جايگاه پيامبران است.[40]

 

امام صادق(ع) مي‌فرمايند:

 

ان الامامه رسول الله (ص) الا انهم ليسوا بانبياء؛[41]امامان همچون رسول خدا (ص) هستند مگر اينكه پيامبر نيستند.

 

و در حديث منزلت كه متواتر و متفق الفريقين مي‌باشد پيامبر اكرم(ص) خطاب به اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:

 

انت مني بمنزله هارون من موسي الا انّه لا نبي بعدي؛[42]تو در نزد من همچون هارون در نزد موسي مي‌باشي مگر اينكه پيامبري بعد از من نخواهد بود.

 

به طور كلي اوصافي همچون «خليفه»، «وصي»، «وارث» كه در روايات ابواب ولايت و امامت كتب حديث در توصيف ائمه(ع) فراوان به چشم مي‌خورند همه گوياي همين حقيقت مي‌باشند.

 

مطالعه اجمالي روايات ابواب امامت ترديد باقي نمي‌گذارد كه امامان داراي همان شأن و مرتبه پيامبر اكرم(ص) مي‌باشند، و حائز همه كمالات و مقامات آن وجود مقدس هستند. از اين روي همه مسئوليت‌هاي گران آن حضرت نيز بر دوش ايشان است و تنها تفاوت آنان با پيامبر(ص) در اين است كه ديگر دوران نبوت و وحي به پايان رسيده است و ارتباط آسماني آنان با خداوند به گونه‌اي ديگر مي‌باشد. با اين وجود چگونه مي‌توان ادعا كرد كه غير ايشان وظايف خطير نبوت را بر دوش مي‌كشند، و علوّ فكري و علمي آن غير است كه خل نبوت را پر نمايد و پرده از راز ختم نبوت بر مي‌دارد؟!

 

ه) شايد آنچه عامل اصلي اين گونه نظريه پردازي براي مرحوم مطهري است، ملاك قرار دادن دوران فعلي كه عصر غيبت معصوم(ع) مي‌باشد است؛ با اين پندار كه دينداري مردم در عصر غيبت با مراجعه به عالمان و دين‌شناساند مي‌باشد كه با اجتهاد كه همان مراجعه به كتاب و سنت، و در كنار آن بهره‌مندي از انديشه و دانش روز است،‌ راه سعادت ديني را مي‌يابند و انسان‌ها را به اعتقاد و عمل به آن دعوت مي‌نمايند. پس در عصر غيبت فهم و بيان دين، و همچنين تبليغ و ترويج آن بر عهده عالمان و دانشمندان ديني نهاده شده است؛ وظيفه و مسئوليتي كه پيش از اين بر عهده پيامبران بود. از اين روي سزاوار است كه عالمان را وارثان پيامبران بناميم، و وجود انان را پركننده خلأ فقدان انبياء و رمز پايان يافتن عصر ايشان بدانيم.

 

اما اين تحليل فاقد درك صحيح و جامعي از دوران غيبت است، زيرا اينگونه تلقي از زمان غيبت بر اين مبنا استوار است كه اين دوران را زمان بي‌نيازي، خودكفايي و استقلال بشريت از مردان الهي (پيامبران و امامان(ع)) بشماريم. و بر اساس آن ختم نبوت را تفسير نماييم، در حالي كه اين دوران به تصريح روايات معصومان(ع) روزگار محروميت، فقدان و سرگرداني است.

 

اين برداشت از عصر غيبت نه تنها داراي پشتوانه قوي مأثور مي‌باشد و با شواهد عيني تاريخي نيز سازگار است، بلكه به مباني متقن امام شناسي شيعه نيز انطباق دارد. استاد شهيد در يكي از آثار خود با توجه به باور مهدويت در اصلاح و بازسازي دين چنين مي‌فرمايد:

 

«آيا اين خاصيت (تحريف دين) از مختصات بشرهاي قبل از خاتم انبياء(ص) است يا بشرهاي دوره‌هاي بعد هم اين طبيعت را دارند... مسلم طيبعت بشر عوض نشده است بعد از پيامبر خاتم هم همين طور است.... اگر طور نبود اين همه فرق از كجا پيدا شد، معلوم است كه بدعت در دين خاتم هم امكان پذير است. چنانكه ما كه شيعه هستيم و اعتقاد داريم به وجود مقدس حضرت حجت‌بن‌الحسن(ع) مي‌گوييم ايشان كه مي‌آيند «يأتي بدين جديد» تفسيرش اين است كه آنقدر تغييرات و اضافات در اسلام پيدا شده است كه وقتي او مي‌آيد و حقيقت دين جدش را مي‌گويد به نظر مردم مي‌رسد كه اين دين غير از ديني است كه داشته‌اند.»[43]

 

در روايات متعددي از حضرات معصومين(ع) وضعيت شيعيان در عصر غيبت به گله‌اي رها و بدون چوپان تشبيه شده است كه در جستجوي مرتع به اين سو و آن سو مي‌روند و آنرا نمي‌‌يابند.[44]

 

با مراجعه به روايات پيرامون غيبت كراراً از حيرت، شكوك، فتنه‌ها و ضلالت آن دوران ياد شده است، و اين همه نتيجه پشت كردن مردم به پيشوا و راهنماي الهي آنان است. با اين وصف چگونه مي‌توان سرّ فقدان سفيران الهي را در رشد و بلوغ فكري بشريت جستجو نمود و سخن از بي نيازي بر زبان راند.

 

تاريخ خود بهترين گواه و شاهد بر ناتواني همه جوامع بشري در اين روزگار از راهيابي به طريق سعادت واقعي خود است. كه اگر غير از اين بود چ حاجت و نيازي به ظهور موعود(ع)مي‌بود؟

 

به راستي راه سعادت درگرو فهم و تفسير كدام عالم و اسلام‌شناس مي‌باشد؟ دامنه هزار توي فهم‌ها و قرائتهاي مختلف عالمان از دين و دينداري چنان فراخ وگسترده است كه پيوسته شاهد خصومت‌ها و جدال‌هاي پايان ناپذر علمي بوده و ‌خواهيم بود، اختلافاتي كه گاه به تفسيق و تكفير نيز انجاميده است. آيا اين همان بلوغ فكري است كه ما را از حضور پيامبران خدا بي‌نياز ساخته است؟!

 

در اينجاست كه مي‌بايست سخن گذشته خود را كامل و بلكه اصلاح كنم كه انديشه اقبال درختم نبوت نه تنه با مباني تشيع و حقيقت تاريخ غيبت ناسازگار است بلكه با انديشه مهدويت كه ازمباني مسلم و غير قابل انكار اهل سنت نيز مي‌باشد قابل جمع نيست.

 

اين سخنان به معناي قدر شناسي كوشش‌هاي ‌گرانقدر عالمان و انكار ضرورت مراجعه عوام به ايشان نمي‌باشد. شيعيان در اين روزگار با همه محروميت‌ها و كاستي‌ها كه نتيجه غيبت حجت خداست راهي جز مراجعه به دين شناساني خدا ترس كه با تمسك به ثقلين پرچم هدايت را برافراشته داشته‌اند ندارند. آري،‌با دركي اينچنين واقع‌بينانه و استوار از دوران اضطراري غيبت كه از هر گونه بلند پروازي و استغنا از امام زمان(ع) به دور است و متكي به مجموعه روايات مهدويت مي‌باشد مي‌توان ادعا نمود كه دانشمندان دين وارثان پيامبران مي‌باشند.

 

سخن پيرامون عصر غيبت و شناخت درست اين روزگار كه از مهم‌ترين و ضروري‌ترين مباحث قابل طرح جامعه امروز ماست مجالي واسع و توفيقي الهي مي‌طلبد.

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست كه‌ هر‌چه بر سر ما مي‌رود ارادت اوست

 

نظير دوست نديدم اگرچه از مه و مهر نـهادم آيـنه‌ها در مـقابل رخ دوست

 

نثار‌روي تو هربرگ گل‌كه در چمن است فداي قدّ تو هر سرو ‌بن‌كه‌برلب جوست

 

والسلام

 

پي‌نوشت‌ها:

 

 

 

. مطهري، مرتضي، وحي و نبوت، صدرا، قم، ص48 و نيز مراجعه شود به، مطهري، مرتضي،‌ اسلام و مقتضيات زمان، صدرا، قم، ج1، ص 366.[1]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص 64 و نيز مراجعه شود به: مطهري مرتضي، ختم نبوت، انتشارات وحي، مشهد، ص 34، مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، پيشين، ج 1، ص359.[2]

 

. مطهري، مرتضي، خاتميت، صدرا، قم، 1375، ص 70.[3]

 

. احزاب، 13.[4]

 

. مطهري، مرتضي، نقدي بر ماركسيسم،صدرا، قم، ص 239.[5]

 

.مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص48 ونيز مراجعه شود به: مطهري، ختم نبوت، پيشين، ص 12، مطهري، اسلام و مقتضيات زمان،پيشين، ج1، ص 366.[6]

 

. مطهري، خاتميت، پيشين، ص36.[7]

 

. همان، ص38.[8]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص51.[9]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص47.[10]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص92، مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص107.[11]

 

. اقبال لاهوري، محمد، احياي فكر ديني در اسلام، ترجمه احمد آرام، كانون نشر و پژوهش‌هاي اسلامي،1356، ص 144 تا 146.[12]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص56 و نيز مراجعه شود به: مطهري، مرتضي، آشنايي با قرآن، صدرا، قم، ج 1، ص 223.[13]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص 63.[14]

 

. همان، ص 65.[15]

 

. بعضي از منابعي كه در تفسير خاتميت از نظر شهيد مطهري پيروي كرده‌اند عبارتند از: اميني، عليرضا و جوادي، محسن، معارف اسلامي2، (كتاب درسي دانشگاه‌ها)،‌انتشارات معارف، تهران، 1379، ص 58، شيرواني، علي، در سنامه عقايد، انتشارات انصاريان، قم، 76،ص 163، سادات، محمدعلي و ابوطالبي، محمدمسعود، بينش اسلامي2 (كتاب درسي سال دوم دبيرستان)، وزارت آموزش و پرورش، ص 32، جمعي از محققان اداره كل امور تربيتي وزارت آموزش و پرورش، اصول عقايد، هدايت و ولايت الهي، (كتاب درسي مربيان تربيتي)، وزارت آموزش و پرورش، ص 188. موسوي لاري، سيد مجتبي، رسالت نهايي، قم، ص 109.[16]

 

. . مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص 57. [17]

 

متأسفانه همين سوء برداشت از سخنان دكتر علي شريعتي نيز به وجود آمده است. او همچون شهيد مطهري سخت تحت تأثير نظريه اقبال مي‌باشد و در كتاب «اسلام شناسي» در پاسخ به سؤالي، توضيحاتي مجمل و مختصري پيرامون فلسفه خاتميت ارائه مي‌نمايد كه بعدها مبناي قضاوت ديگر انديشمندان مي‌گردد.(شريعتي، علي، مجموعه آثار، ج 30، ص 63). برخي همچون محمدتقي مصباح يزدي و آقاي محمدتقي سبحاني نتيجه انديشه وي را بي‌نيازي از وحي مي‌دانند(بهشتي، سيدمحمد، دكتر شريعتي جستجو گري در مسير شدن، بقعه، تهران، ص40، سبحاني، محمدتقي، پيشين، ص156).

 

گروهي ديگر همچون مرحوم شهيد بهشتي و استاد جعفر سبحانيمحتاطانه‌تر در مورد او قضاوت نموده‌اند(بهشتي، پشين، ص50. سبحاني، جعفر، خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، ص 170.

 

اين در حاليست كه شريعتي در بخشي از سلسله درس‌هاي تاريخي اديان در سال50 كه بر اين انديشمندان مخفي مانده است، ضمن اشاره به سوء برداشت‌هايي كه در اين موضوع صورت گفته است به صراحت مي‌گويد: (... نمي‌خواهم بگويم كه انسان ديگر به دين احتياج ندارد، مي‌گويم به وحي جديد نيازمند نيست... يعني براساس تعليمات اين مكتب و آشنايي هر چه بهتر با آنچه انسان آموخته است بي آنكه پيغمبر ديگري بيابد و دستش را بگيرد مي‌تواند خود پاسخ بيابد. انسان به آموختن آنچه كه وحي خاتميت آمده است و عمل به آن و اجتهاد در آن فقط گام برمي‌دارد و به راه كمال مي‌رود» (شريعتي، علي، تاريخ وشناخت اديان، ص292).[18]

 

. مطهري، خاتميت، پيشين،ص34.[19]

 

. مطهري، ختم نبوت، پيشين،ص46.[20]

 

. اقبال، پيشين، ص144.[21]

 

. نحل، 68.[22]

 

طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، مؤسسه اعلمي،‌ بيروت، ج12، ص 292.[23]

 

مطهري، مرتضي، نبوت، صدرا، قم، 1374، چاپ دوم، ص74.[24]

 

فصلت، 12.[25]

 

مطهري، نبوت، ص74،80.[26]

 

. مطهري، وحي و نبوت، پيشين، ص8. [27]

 

يس: 20 تا28.[28]

 

صف: 14.[29]

 

. مطهري، خاتميت، پيشين، ص 50تا58. و نيز مراجعه شود به: مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، پيشين، ج1، ص172.[30]

 

مطهري، خاتميت، پيشين، ص 52.[31]

 

مطهري، خاتميت، پيشين، ص 58.[32]

 

. مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، پيشين، ج1، ص 377.[33]

 

. مطهري، مرتضي، امامت و رهبري، صدرا، قم، ص92تا97 و نيز مراجعه شود به: مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، پيشين، ج1، ص172.[34]

 

. دانشمندي كه در فلسفه ختم نبوت اشاره به جانشيني امامان معصوم(ع) در انجام وظايف پيامبر اسلام(ص) در بيان حراست از دين نموده‌اند فراوان مي‌باشند، به عنوان نمونه اشاره شود به: مصباح يزدي، محمدتقي، آموزش عقايد سازمان تبليغات اسلامي، 1369، ج2، ص161، مصباح يزدي، محمدتقي، راه و راهنماشناسي، مؤسسه آموزش و پژوهشي امام خميني، 1376، ص178، بهشتي، پيشين، ص43. جوادي آملي، عبدالله،شريعت در آيينه معرفت، رجاءقم، ص214، خرازي، سيد مخسن، بدايه المعارف الالهيه، مركزمديريت حوزه علميه قم، 1367، ج1، ص281. امامي و آشتياني، طرحي نو درآموزشعقايد اسلامي، ص300، قائمي، اصغر، اصول اعتقادات، قم،ص118. عراقچي‌همداني، علي، هفتاد درس از از بحث نبوت، ص168، نصري، عبدالله، انتظار بشر از دين، انديشه معاصر، 1378، ص99. [35]

 

. سبحاني، جعفر، خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، پيشين، ص134.[36]

 

. سبحاني، جعفر، معالم‌النبوه في القرآن الكريم، مكتبه الامام اميرالمؤمنين(ع)، اصفهان،1402، ص239.[37]

 

سبحاني، جعفر، الالهيات،1410، ج2، ص485. [38]

 

. نيكويي،حجت‌الله، تئوري امامت در ترازوي نقد(جزوه).[39]

 

. كليني، محمدبن يعقوب، الكافي، دارالكتب الاسلاميه، 1363، ج1، ص200.[40]

 

. كليني، پيشين، چ1، ص270.[41]

 

. مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، دارالكتب الاسلاميه،تهران، 1363، ج37، ص254.[42]

 

. مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، پيشين، ج1، ص366.[43]

 

صافي‌گلپايگاني، لطف‌الله، منتخب الاثر، مكتبه الصدر، تهران، ص255، 268.[44]

 

مسعود امامي

کمالات وجودی انسان - محمد شجاعی

اخلاق اسلامی( رویکرد و کارکرد)

 

‌اشاره‌

دین‌ و اخلاق، با انسان‌ رابطه‌ پیدا می‌کند. بدون‌ شناخت‌ انسان، بحث‌ از نسبت‌ دین‌ و اخلاق‌ عقیم‌ است. پس‌ لازم‌ است‌ قبل‌ از بحث‌ دربارة‌ نسبت‌ دین‌ و اخلاق‌ به‌ معرفی‌ اجمالی‌ انسان‌ بپردازیم‌ و سپس‌ نسبت‌ دین‌ و انسان‌ و در پایان‌ نسبت‌ دین‌ و اخلاق‌ را بررسی‌ کنیم.

انسان‌ کیست؟ انسانیت‌ چیست؟ و کمال‌ حقیقی‌ او در چیست؟ دربارة‌ انسان‌ بسیار خوانده‌ایم‌ و شنیده‌ایم‌ تا جایی‌که‌ دهها و بلکه‌ صدها نظریه‌ دربارة‌ او و معنای‌ انسانیت‌ و کمال‌ انسان‌ از سوی‌ دانشمندان‌ و نیز مکاتب‌ مختلف‌ ارائه‌ شده‌ است. در میان‌ این‌ نظریات‌ نه‌ تنها اختلاف‌ وجود دارد بلکه‌ بین‌ آنها تباین‌ و تضاد عمیق‌ و آشکار دیده‌ می‌شود. این‌ اختلافات‌ حتی‌ گاهی‌ در پیروان‌ یک‌ مکتب‌ و یک‌ مرجع‌ علمی‌ نیز به‌ چشم‌ می‌خورد. به‌همین‌ دلیل‌ بهتر می‌دانم‌ که‌ پیش‌ از پاسخ‌ به‌ سؤ‌الات‌ ذکرشده‌ دربارة‌ انسان‌ که‌ جنبة‌ ایجابی‌ دارند، به‌ این‌ سؤ‌ال‌ پاسخ‌ دهیم‌ که‌ انسان‌ چه‌ نیست؟

پاسخ‌ به‌ این‌ سؤ‌ال‌ ما را از بسیاری‌ از اشتباهات‌ و اختلافات‌ دربارة‌ انسان‌ و انسانیت، کمال، سعادت‌ و شقاوت‌ او و نیز بایدها و نبایدهای‌ زندگی‌ او، مصون‌ می‌دارد. پاسخ‌ به‌ این‌ سؤ‌ال‌ که‌ انسان‌ چه‌ نیست، به‌ ما کمک‌ خواهد کرد تا با فکر بازتری‌ به‌ بحث دربارة‌ انسان‌ بپردازیم. چرا که‌ بدین‌ وسیله‌ می‌توانیم‌ تعریفها و معانی‌ غلطی‌ که‌ به‌ عمد یا سهو دربارة‌ انسان‌ ارائه‌ شده‌ را بشناسیم‌ و آنها را از حوزة‌ مباحث‌ انسان‌شناسی‌ خارج‌ کنیم. به‌ عبارت‌ دیگر ما وقتی‌ بهتر می‌فهمیم‌ که‌ انسان‌ و انسانیت‌ چیست‌ که‌ ابتدا بدانیم‌ انسان‌ چه‌ نیست.

 

‌تقسیم‌بندی‌ موجودات‌ از نظر کمالات‌ وجودی‌

وقتی‌ موجوداتِ‌ مشهود خود را در جهان‌ با دقت‌ می‌نگریم، بخوبی‌ درمی‌یابیم‌ که‌ آنها از نظر کمالات‌ وجودی‌ (آثار و منشأ آثار نوین) برابر نیستند و آثار وجودی‌ بعضی‌ بر آثار وجودی‌ بعضی‌ دیگر برتر و بیشتر است.

موجوداتی‌ را که‌ در اطراف‌ خود می‌بینیم‌ از این‌ نظر به‌ چهار دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند:

-1 جمادات‌ یا موجودات‌ بی‌جان‌ مانند انواع‌ سنگها، گازها و مایعات‌ که‌ دارای‌ آثار وجودی‌ خاصی‌ هستند و به‌ بعضی‌ از آنها اشاره‌ می‌کنیم: جمادات‌ حجم‌ دارند یعنی‌ فضا اشغال‌ می‌کنند، وزن‌ دارند، رنگ‌ دارند، بو دارند، خواص‌ عنصری‌ مختلفی‌ دارند و...

-2 نباتات‌ یا گیاهان‌ که‌ دارای‌ کمالات‌ و آثار وجودی‌ بیشتری‌ نسبت‌ به‌ جمادات‌ می‌باشند یعنی‌ علاوه‌ بر اینکه‌ آثار وجودی‌ جمادات‌ را دارند، دارای‌ آثار وجودی‌ مخصوصی‌ هستند که‌ جمادات‌ فاقد آنها می‌باشند. از قبیل: نباتات‌ رشد و نمو دارند، تغذیه‌ می‌کنند، تولیدمثل‌ می‌کنند، تا اندازه‌ای‌ دارای‌ حس‌ و حرکت‌ هستند و از وضعیت‌ ضعف‌ اندام‌ به‌ قدرت‌ بدنی‌ زیاد می‌رسند. ناگفته‌ نماند که‌ نباتات‌ علاوه‌ بر این‌ آثار ویژه، در بعضی‌ آثار جمادی‌ مثل‌ رنگ‌پذیری‌ و داشتن‌ بو، از جمادات‌ قابلیت‌ بیشتری‌ نشان‌ می‌دهند و تنو‌ع‌ رنگها و بوها در گلها و میوه‌ها دیده‌ می‌شود. بنابراین‌ گیاهان‌ از نظر کمال‌ وجودی‌ برتر از جمادات‌ هستند.

-3 حیوانات‌ که‌ دارای‌ کمالات‌ و آثار وجودی‌ بیشتری‌ نسبت‌ به‌ گیاهان‌ و جمادات‌ می‌باشند و علاوه‌ بر آثار وجودی‌ جمادات‌ و گیاهان، دارای‌ وجودی‌ مخصوص‌ هستند که‌ دو قسم‌ قبلی‌ فاقد آنند. از قبیل‌ اینکه‌ حیوانات‌ شعور و اراده‌ دارند، کار و تلاش‌ می‌کنند، همسرگزینی‌ و مسکن‌گزینی‌ دارند، دارای‌ شهوت‌ جنسی‌ و غضب‌ هستند، در بعضی‌ از انواع‌ آنها زندگی‌ اجتماعی‌ وجود دارد، در زندگی‌ اجتماعی‌ دارای‌ تقسیم‌بندی‌ و مراتب‌ شغلی، تفریح‌ و اجتماعی‌ مختلف‌ هستند. به‌ عبارت‌ دیگر رتبه‌ و مقام‌ و پَستی‌ و برتری‌ شغلی‌ در بین‌ آنها وجود دارد. از حریم‌ خود و خانوادة‌ خود در برابر خطرات‌ و دشمنان، محافظت‌ می‌کنند. از حریم‌ همنوع‌ و حتی‌ گاهی‌ غیرهمنوع‌ در برابر خطرات‌ و دشمنان‌ دفاع‌ می‌کنند. در بین‌ حیوانات‌ همنوع‌ و گاهی‌ غیرهمنوع‌ جهت‌ گذراندن‌ زندگی، تعاون، همکاری‌ و خدمات‌ متقابل‌ و مسالمت‌آمیز دیده‌ می‌شود. تا اندازه‌ای‌ قابل‌ تربیت‌ هستند یعنی‌ تربیت‌ محدود می‌پذیرند. دارای‌ احساسات‌ و عواطفند. در آنها صفات‌ روحی‌ خوب‌ و مثبتی‌ که‌ ما در زندگی‌ از آنها به‌ اخلاق‌ تعبیر می‌کنیم‌ در انواع‌ مختلفشان‌ دیده‌ می‌شود؛ صفاتی‌ از قبیل‌ وفاداری، امانتداری، خدمت‌ به‌ همنوع، نجابت‌ و...

-4 انسان. انسان‌ از آن‌ جهت‌ که‌ انسان‌ است‌ و اشرف‌ مخلوقات‌ می‌باشد، نه‌ جماد است، نه‌ نبات‌ است‌ و نه‌ حیوان. این‌ بدان‌ معنا نیست‌ که‌ فاقد کمالات‌ و آثار وجودی‌ جمادات، نباتات‌ و حیوانات‌ است، بلکه‌ به‌معنای‌ این‌ است‌ که‌ آنچه‌ مایة‌ انسانیت‌ انسان‌ و شرافت‌ او بر سایر موجودات‌ است‌ امری‌ غیر از کمالات‌ وجودی‌ سه‌ قسم‌ گذشته‌ است. چرا که‌ انسان‌ در آن‌ آثار وجودی‌ با سه‌ قسم‌ دیگر مشترک‌ است‌ و فضیلتی‌ در آنها ندارد. فضیلت‌ و شرافت‌ یعنی‌ برتری، و برتری‌ یعنی‌ داشتن‌ چیزی‌ که‌ در دست‌ دیگران‌ نباشد. بنابراین‌ نمی‌توان‌ فضیلت‌ و برتری‌ انسان‌ بر سایر موجودات‌ مشهودمان‌ را به‌ داشتن‌ کمالات‌ جمادی، گیاهی‌ و حیوانی‌ بدانیم. هرچند انسان‌ در ظهور آن‌ کمالات‌ از خود قابلیت‌ بیشتری‌ نشان‌ دهد، زیرا قابلیت‌ بیشتر داشتن‌ در یک‌ کمال، آن‌ کمال‌ را از حقیقت‌ و مرتبة‌ خود خارج‌ نمی‌کند. به‌عنوان‌ مثال‌ اگر انسان‌ در غضب‌ و یا شهوت‌ جنسی‌ قابلیت‌ بیشتری‌ نسبت‌ به‌ حیوانات‌ از خود نشان‌ داد هرگز غضب‌ و شهوت‌ از مرتبة‌ کمالات‌ حیوانی‌ فراتر نمی‌روند و به‌ مرتبة‌ یک‌ کمال‌ انسانی‌ نمی‌رسند. به‌ عبارت‌ دیگر انسان‌ فقط‌ توانسته‌ یک‌ کمال‌ حیوانی‌ را بیشتر از خود حیوانات‌ نشان‌ دهد، نه‌ اینکه‌ شهوت‌ و غضب‌ کمال‌ انسانی‌ شده‌ باشند. در این‌ صورت‌ می‌گوییم‌ انسان‌ یک‌ حیوان‌ قویتر است. همچنین‌ وقتی‌که‌ انسان‌ دارای‌ قدرت‌ بدنی‌ زیادی‌ می‌شود می‌گوییم‌ او یک‌ گیاه‌ قویتر شده‌ نه‌ یک‌ انسان‌ بهتر. به‌ عبارت‌ دیگر همان‌طور که‌ گفتیم‌ قدرت‌ بدنی‌ یک‌ کمال‌ گیاهی‌ است‌ نه‌ یک‌ کمال‌ انسانی؛ یعنی‌ اگر انسانی‌ از نظر قدرت‌ بدنی‌ قویتر از دیگران‌ بود، او فقط‌ در یک‌ صفت‌ گیاهی‌ قویتر است‌ نه‌ اینکه‌ انسان‌ بهتری‌ است‌ و در انسانیت‌ بالاتر است. همچنین‌ است‌ وقتی‌ انسان‌ لباسی‌ زیبا و رنگارنگ‌ و فاخر بر تن‌ می‌کند، می‌گوییم‌ او یک‌ کمال‌ گیاهی‌ را به‌ استخدام‌ درآورده‌ و مورد استفاده‌ قرار داده‌ است‌ نه‌ اینکه‌ او با پوشیدن‌ لباسی‌ زیباتر و با جنسی‌ بهتر و یا برخورداری‌ از قیافه‌ و صورتی‌ زیباتر، در انسانیت‌ و شرافت‌ از دیگران‌ پیشی‌ گرفته‌ باشد.

چرا که‌ برتری‌ حقیقی‌ انسان‌ به‌ برتری‌ در حقیقت‌ انسانیت‌ و آن‌ آثار و کمالاتی‌ است‌ که‌ ویژة‌ اوست‌ و در حیوانات‌ و گیاهان‌ و جمادات‌ یافت‌ نمی‌شود، که‌ اگر در آنها یافت‌ شود آن‌ کمالات‌ دیگر کمال‌ ویژه‌ انسانی‌ محسوب‌ نمی‌شوند بلکه‌ جزء کمالات‌ مشترکند.

اگر قایل‌ به‌ برتری‌ انسان‌ نسبت‌ به‌ سایر موجودات‌ باشیم‌ و او را اشرف‌ مخلوقات‌ بدانیم‌ که‌ چنین‌ نیز هست، بدین‌ معناست‌ که‌ در انسان‌ کمال‌ یا کمالاتی‌ وجود دارد که‌ در سایر موجودات‌ قبلی‌ نیست‌ والا‌ برتری‌ و شرافت‌ او معنا نداشت.

با توجه‌ به‌ مطالب‌ گذشته‌ به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ انسان‌ جماد، گیاه‌ و حیوان‌ نیست. بنابراین‌ اگر آثار و کمالاتی‌ که‌ در حد کمالات‌ این‌ سه‌ قسم‌ هستند از خود نشان‌ داد در مرتبة‌ همانهاست‌ و هیچ‌ فضیلتی‌ از نظر انسانی‌ بر سایر انسانها ندارد. مثلاً‌ از آن‌ جهت‌ که‌ شهوت‌ جنسی‌ دارد و تمایل‌ به‌ جنس‌ مخالف‌ پیدا می‌کند و همسرگزینی‌ می‌کند، یک‌ حیوان‌ است‌ و نیز از آن‌ جهت‌ که‌ کار و تلاش‌ می‌کند، مسکن‌گزینی‌ دارد، زندگی‌ و مشارکت‌ اجتماعی‌ دارد، در سلسله‌ مراتب‌ اجتماعی‌ بالا می‌رود، به‌ همنوع‌ خود کمک‌ و خدمت‌ می‌کند و دارای‌ بعضی‌ از صفات‌ اخلاقی‌ نیکو و پسندیده‌ است، یک‌ حیوان‌ خوب‌ است، چراکه‌ همه‌ اینها در حیوانات‌ نیز یافت‌ می‌شود. همچنین‌ وقتی‌که‌ رشد می‌کند و قدرت‌ بدنی‌ فوق‌العاده‌ای‌ (مثلاً‌ در اثر ورزش) پیدا می‌کند و یا دارای‌ صورتی‌ زیبا می‌شود و زیباییها را به‌ استخدام‌ درمی‌آورد، یک‌ گیاه‌ خوب‌ است، چراکه‌ همه‌ اینها در گیاهان‌ نیز یافت‌ می‌شود.

 

‌انسان‌ چیست؟

منظور از مختصات‌ انسان‌ یعنی‌ چیزهایی‌ که‌ فقط‌ در انسان‌ وجود دارد و جماد و گیاه‌ و حیوان‌ را به‌ کمالات‌ ویژه‌ راهی‌ نیست. انسان‌ دارای‌ نیروی‌ عقل‌ و فکر است‌ که‌ با آن‌ حقایق‌ وجود را می‌شناسد و پیشرفتهای‌ مادی‌ و معنوی‌ تحصیل‌ می‌کند.

انسان‌ موجودی‌ آزاد و مختار است‌ که‌ می‌تواند با آزادی‌ و اختیار، مسیر و هدف‌ خود را انتخاب‌ کند و به‌سوی‌ آن‌ حرکت‌ نماید.

انسان‌ با برخورداری‌ از روح‌ یا نفحة‌ الهی، قدرت‌ علمی‌ نامحدود و نیز قدرت‌ تربیت‌پذیری‌ نامحدود دارد، تا جایی‌که‌ می‌تواند اسمأ و صفات‌ خداوند را در خود ایجاد و مستقر کند و مراتب‌ کمال‌ و تقرب‌ به‌ خدا را یکی‌ پس‌ از دیگری‌ طی‌ کند و آینه‌ و مظهر کامل‌ صفات‌ خداوند شود. این‌ همان‌ مقام‌ خلیفة‌اللهی‌ است‌ که‌ انسان‌ برای‌ وصول‌ به‌ آن‌ خلق‌ شده‌ است.

 

‌ابعاد وجودی‌ انسان‌

انسان‌ یک‌ مرکب‌ دوبعدی‌ است‌ که‌ یک‌ بعد او مادی‌ و بعد دیگرش‌ غیرمادی‌ است: «اذ قال‌ ربک‌ للملائکه‌ انی‌ خالق‌ بشرا من‌ طین‌ فاذا سویته‌ و نفخت‌ فیه‌ من‌ روحی‌ فقعوا له‌ ساجدین.» یعنی‌ (و هنگامی‌که‌ خداوند به‌ فرشتگان‌ گفت‌ که‌ من‌ بشر را از گِل‌ می‌آفرینم، پس‌ آنگاه‌ که‌ او را به‌ خلقت‌ کامل‌ بیاراستم‌ و از روح‌ خود در او دمیدم‌ به‌ او سجده‌ کنید).(1)

بعد مادی‌ انسان‌ منشأ طبیعت‌ و تمایلات‌ حیوانی‌ اوست‌ و بعد الهی‌ او منشأ فطرت‌ و تمایلات‌ فوق‌حیوانی‌ اوست. همین‌ بعد است‌ که‌ به‌ انسان‌ مقامی‌ می‌دهد که‌ فرشتگان‌ به‌خاطر آن‌ مقام‌ مأمور به‌ سجده‌ بر انسان‌ می‌شوند.

همان‌طور که‌ در آیه‌ 72 از سوره‌ مبارکة‌ «ص» خواندیم‌ خداوند در جریان‌ تکمیل‌ آخرین‌ مرحله‌ از مراحل‌ وجودی‌ انسان‌ فرمود: «نفخت‌ فیه‌ من‌ روحی.» یعنی‌ (از روح‌ خودم‌ در او دمیدم). روح‌ انسان‌ را به‌ خودش‌ نسبت‌ می‌دهد و این‌ نسبت، شدت‌ اتصال‌ و ارتباط‌ انسان‌ با خداوند و نیز شرافت‌ انسان‌ را می‌رساند. و نیز در ادامة‌ بیان‌ همین‌ جریان‌ خطاب‌ به‌ ملایکه‌ فرمود: «فقعواله‌ ساجدین.» یعنی‌ (همگی‌ برایش‌ سجده‌ کنید). همة‌ ملایکه‌ بدون‌ استثنا به‌ او سجده‌ کردند و ابلیس‌ که‌ در بین‌ ملایکه‌ بود(2) به‌ او سجده‌ نکرد و خداوند از ابلیس‌ دربارة‌ علت‌ عدم‌ سجده‌اش‌ به‌ آدم‌ چنین‌ سؤ‌ال‌ می‌نماید: «قال‌ یا ابلیس‌ ما منعک‌ اَن‌ تسجد لما خلقت‌ بیدی.» (ای‌ ابلیس‌ چه‌ چیز تو را منع‌ کرد از اینکه‌ به‌ چیزی‌ که‌ با دستهای‌ خودم‌ آن‌ را آفریدم‌ سجده‌ کنی).(3) کلمة‌ با «دستان‌ خود آن‌ را خلق‌ کردم» حکایت‌ از اهمیت‌ انسان‌ و خلقت‌ او می‌کند. مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ در این‌ باره‌ می‌فرماید: اینکه‌ در این‌ آیه‌ خلقت‌ بشر را به‌دست‌ خود نسبت‌ داده‌ و فرموده‌ «چه‌ مانعت‌ شد از اینکه‌ برای‌ چیزی‌ سجده‌ کنی‌ که‌ من‌ آن‌ را با دستهای‌ خود آفریدم، به‌ این‌ منظور بوده‌ که‌ برای‌ آن‌ شرافتی‌ اثبات‌ نموده، بفرماید: هرچیز را به‌خاطر چیز دیگر آفریدم، ولی‌ آدم‌ را به‌خاطر خودم. همچنان‌که‌ جملة‌ «و نفخت‌ فیه‌ من‌ روحی» (از روح‌ خودم‌ در او دمیدم) نیز این‌ اختصاص‌ را می‌رساند. اگر کلمة‌ «ید» را تثنیه‌ آورد و فرمود: «یدی» (دو دستم) با اینکه‌ می‌توانست‌ مفرد بیاورد برای‌ این‌ است‌ که‌ به‌ کنایه‌ بفهماند: در خلقت‌ او اهتمام‌ تام‌ داشتم؛ چون‌ ما انسانها هم‌ در عملی‌ هر دو دست‌ خود را به‌ کار می‌بندیم‌ که‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اهتمام‌ بیشتری‌ داشته‌ باشیم.(4)

خداوند دمیده‌ شدن‌ روح‌ خود در انسان‌ را که‌ همان‌ دمیده‌ شدن‌ روح‌ انسانی‌ است، مرحله‌ای‌ جدید در تکامل‌ خلقت‌ او معرفی‌ می‌کند و به‌خاطراین‌ خلقت‌ جدید و به‌وجود آمدن‌ انسان‌ به‌ خود تبریک‌ گفته‌ و خود را «احسن‌الخالقین» می‌نامد.

«ثم‌ خلقنا النطفة‌ علقة‌ فخلقنا العلقة‌ مضغة‌ فخلقنا المضغة‌ عظاما فکسونا العظام‌ لحما ثم‌ انشاناه‌ خلقا اخر فتبارک‌ ا احسن‌الخالقین.» یعنی‌ (انسان‌ را به‌صورت‌ نطفه‌ای‌ گردانیده‌ و در جای‌ استوار (رحم‌ مادر) قرار دادیم. آنگاه‌ نطفه‌ را علقه‌ (خون‌ بسته) و علقه‌ را گوشت‌ پاره‌ و باز آن‌ گوشت‌ را استخوان‌ و سپس‌ بر استخوانها گوشت‌ پوشانیدیم. پس‌ از آن‌ او را با خلقتی‌ دیگر انشا نمودیم‌ پس‌ آفرین‌ بر خداوند که‌ بهترین‌ آفریننده‌هاست).(5) همان‌طور که‌ دیدیم‌ نطفة‌ انسان‌ پس‌ از طی‌ چندین‌ مرحله‌ به‌ موجود جدیدی‌ تبدیل‌ می‌گردد. زیرا در مورد آخرین‌ مرحله‌ از کلمة‌ «انشا» استفاده‌ کرد. انشا برخلاف‌ خلق‌ یعنی‌ ایجاد جدید و بی‌سابقه. خداوند به‌خاطر خلق‌ آن‌ مراحلی‌ که‌ انسان‌ در داشتن‌ آنها با حیوانات‌ شریک‌ است‌ به‌خود تبریک‌ نمی‌گوید. بلکه‌ هنگامی‌ به‌ خود تبریک‌ گفته‌ و خود را «احسن‌الخالقین» می‌نامد که‌ روح‌ انسانی‌ به‌ جسم‌ انسان‌ تعلق‌ می‌یابد. پس‌ اگر خداوند با خلق‌ انسان‌ بهترین‌ خلق‌کننده‌هاست، انسان‌ نیز بهترین‌ مخلوق‌ است. این‌ بهترین‌ بودن‌ انسان‌ نسبت‌ به‌ سایر مخلوقات‌ قطعا به‌خاطر جنبه‌ای‌ است‌ که‌ حیوانات‌ فاقد آن‌ هستند. اگر جنبه‌های‌ ظاهری‌ و بدنی‌ برای‌ انسان‌ کمال‌ بود، خداوند به‌خاطر آنها به‌ خود تبریک‌ نمی‌گفت‌ چرا که‌ حیوانات‌ نیز نه‌ تنها دارای‌ این‌ جنبه‌ها هستند، بلکه‌ در قوای‌ بدنی‌ از انسان‌ بسیار قویترند.

بنابراین‌ انسان‌ دارای‌ بعدی‌ حیوانی‌ است‌ که‌ در آن‌ بعد با حیوانات‌ مشترک‌ است‌ و آثار و کمالات‌ حیوانات‌ و به‌ طریق‌ اولی‌ گیاهان‌ و جمادات‌ را از خود نشان‌ می‌دهد. و نیز دارای‌ بعدی‌ فوق‌حیوانی‌ یا انسانی‌ است‌ که‌ انسانیت‌ او و کمالات‌ ویژه‌اش‌ به‌ این‌ بعد بستگی‌ دارد.

فعالیت‌ این‌ بعد و غلبة‌ آن‌ بر جنبة‌ حیوانی‌ در زندگی‌ بشر است‌ که‌ به‌ او بر سایر موجودات‌ برتری‌ و شرافت‌ داده‌ است.

به‌ بعد حیوانی‌ انسان، طبیعت‌ و به‌ بعد فوق‌حیوانی‌ او فطرت‌ گویند. بین‌ این‌ دو نیرو در انسان‌ بر سر حاکمیت‌ بر وجود او نزاع‌ و کشمکش‌ دایمی‌ وجود دارد که‌ نتیجة‌ این‌ نزاع‌ هرچه‌ باشد، شخصیت‌ و سرنوشت‌ انسان‌ را تعیین‌ می‌کند؛ یعنی‌ اگر طبیعت‌ بر وجود انسان‌ حاکم‌ شود، انسان‌ فقط‌ به‌سوی‌ ارزشهای‌ حیوانی‌ و گیاهی‌ متمایل‌ می‌شود و چیزی‌ جز آنها را نمی‌طلبد و درنتیجه‌ فقط‌ حیات‌ حیوانی‌ خواهد داشت. اگر فطرت‌ بر وجود او حاکم‌ شود ارزشهای‌ فوق‌حیوانی‌ را می‌طلبد و بهره‌برداری‌ او از کمالات‌ حیوانی‌ همسو با فطرتش‌ می‌شود و طبیعت‌ او در استخدام‌ فطرتش‌ قرار می‌گیرد. فقط‌ در این‌ صورت‌ است‌ که‌ حیات‌ انسانی‌ خواهد داشت‌ و برتر و اشرف‌ از سایر موجودات‌ است. در حیات‌ انسانی، انسان‌ هم‌ از کمالات‌ گیاهی‌ استفاده‌ می‌کند و هم‌ از کمالات‌ حیوانی؛ یعنی‌ او نیز مانند دیگران‌ که‌ زنده‌ به‌ حیات‌ انسانی‌ نیستند، اهل‌ زندگی‌ و مشارکت‌ اجتماعی‌ است، همسرگزینی‌ و مسکن‌گزینی‌ می‌کند، کار و تلاش‌ می‌کند، در سلسله‌ مراتب‌ اجتماعی‌ شرکت‌ و دخالت‌ می‌کند، از زیباییها استفاده‌ می‌کند و از لذتهای‌ طبیعی‌ و خدادادی‌ بهره‌ می‌برد و... ولی‌ هیچ‌یک‌ از اینها ارزش‌ نهایی‌ حاکم‌ بر وجود او نیستند، بلکه‌ وسیله‌ای‌ در استخدام‌ و اختیار فطرت‌ و شکوفایی‌ و رشد بعد فوق‌حیوانی‌ او هستند.

 

‌‌ ‌کرامت‌ و برتری‌ انسان‌ نسبت‌ به‌ موجودات‌ این‌ عالم

«لقد کرمنا بنی‌ آدم‌ و حملناهم‌ فی‌ البر و البحر و رزقناهم‌ من‌ الطیبات‌ و فضلناهم‌ علی‌ کثیر ممن‌ خلقنا تفضیلاً.» یعنی‌ (ما فرزندان‌ آدم‌ را بسیار گرامی‌ داشتیم‌ و آنها را به‌ مرکب‌ بر و بحر سوار کردیم‌ - و جهان‌ جسم‌ و جان‌ را مسخر انسان‌ ساختیم‌ - و از هر غذای‌ لذیذ و پاکیزه‌ آنها را روزی‌ دادیم‌ و بر بسیاری‌ از مخلوقات‌ خود برتری‌ و فضیلت‌ کامل‌ بخشیدیم).(6) مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ دربارة‌ کرامت‌ و برتری‌ انسان‌ چنین‌ می‌فرماید:

«مقصود از تکریم، اختصاص‌ دادن‌ به‌ عنایت‌ و شرافت‌ دادن‌ به‌ خصومت‌ است‌ که‌ در دیگران‌ نباشد، و با همین‌ خصوصیت‌ است‌ که‌ معنای‌ «تکریم» با «تفضیل» فرق‌ پیدا می‌کند، چون‌ تکریم‌ معنایی‌ است‌ نفسی‌ و در تکریم‌ کاری‌ به‌ غیر نیست، بلکه‌ تنها شخص‌ مورد تکریم مورد نظر است‌ که‌ دارای‌ شرافتی‌ و کرامتی‌ بشود، به‌ خلاف‌ تفضیل‌ که‌ منظور از آن‌ این‌ است‌ که‌ شخص‌ مورد تفضیل‌ از دیگران‌ برتری‌ یابد، درحالی‌که‌ او با دیگران‌ در اصل‌ آن‌ عطیه‌ شرکت‌ دارد.

حال‌ که‌ معنای‌ تکریم‌ و فرق‌ آن‌ با تفضیل‌ روشن‌ شد اینک‌ می‌گوییم: انسان‌ در میان‌ سایر موجودات‌ عالم‌ خصوصیتی‌ دارد که‌ در دیگران‌ نیست، و آن‌ داشتن‌ نعمت‌ عقل‌ است‌ و معنای‌ تفضیل‌ انسان‌ با سایر موجودات‌ این‌ است‌ که‌ در غیر عقل‌ از سایر خصوصیات‌ و صفات‌ هم‌ انسان‌ بر دیگران‌ برتری‌ داشته‌ و هر کمالی‌ که‌ در سایر موجودات‌ هست‌ حد اعلای‌ آن‌ در انسان‌ وجود دارد.

و خلاصه‌ اینکه‌ بنی‌آدم‌ در میان‌ سایر موجودات‌ عالم، از یک‌ ویژگی‌ و خصیصه‌ای‌ برخوردار گردیده‌ و به‌خاطر همان‌ خصیصه‌ است‌ که‌ از دیگر موجودات‌ جهان‌ امتیاز یافته‌ و آن‌ عقلی‌ است‌ که‌ به‌وسیلة‌ آن‌ حق‌ را از باطل‌ و خیر را از شر و نافع‌ را از مضر تمیز می‌دهد... تفضیل‌ و تکریم‌ ناظر به‌ یک‌ دسته‌ از موهبتهای‌ الهی‌ است‌ که‌ به‌ انسان‌ داده‌ شد، تکریمش‌ به‌ دادن‌ عقل‌ است‌ که‌ به‌ هیچ‌ موجودی‌ دیگر داده‌ نشده، و انسان‌ به‌وسیلة‌ آن‌ خیر را از شر و نافع‌ را از مضر و نیک‌ را از بد تمیز می‌دهد، موهبتهای‌ دیگری‌ از قبیل‌ تسلط‌ بر سایر موجودات‌ و استخدام‌ و تسخیر آنها برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفها از قبیل‌ نطق‌ و خط‌ و امثال‌ آن‌ نیز زمانی‌ محقق‌ می‌شود که‌ عقل‌ باشد.

و اما تفضیل‌ انسان‌ بر سایر موجودات‌ به‌ این‌ است‌ که‌ آنچه‌ را به‌ آنها داده‌ از هریک‌ سهم‌ بیشتری‌ به‌ انسان‌ داده‌ است، اگر حیوان‌ غذا می‌خورد خوراک‌ ساده‌ای‌ از گوشت‌ و یا میوه‌ و یا گیاهان‌ و یا غیر آن‌ دارد، ولی‌ انسان‌ که‌ در این‌ جهت‌ با حیوان‌ شریک‌ است‌ این‌ اضافه‌ را دارد که‌ همان‌ مواد غذایی‌ را گرفته‌ و انواع‌ طعامهای‌ پخته‌ و خام‌ برای‌ خود ابتکار می‌کند، طعامهای‌ گوناگون‌ و فنون‌ مختلف‌ و لذیذ که‌ نمی‌توان‌ به‌ شماره‌اش‌ آورده‌ برای‌ خود اختراع‌ می‌نماید و همچنین‌ آشامیدنی‌ و پوشیدنی‌ و اطفأ غریزة‌ جنسی‌ و طریقة‌ مسکن‌ گزیدن‌ و رفتار اجتماعی‌ در حیوانات‌ و انسان‌ بدین‌ قیاس‌ است.»(7)

 

‌نسبت‌ دین‌ و انسان‌

دین‌ عامل‌ و ضامن‌ حیات‌ انسانی‌ بشر است. بدون‌ دین‌ زندگی‌ انسان‌ به‌ محدودة‌ کمالات‌ و زندگی‌ حیوانات‌ و گیاهان‌ منحصر می‌شود. تنها دین‌ است‌ که‌ می‌تواند انسان‌ را از سطح‌ کمالات‌ حیوانی‌ و گیاهی‌ به‌ افق‌ زندگی‌ و حیات‌ لایق‌ انسانی‌ برساند. قرآن‌ کریم این‌ حقیقت‌ را که‌ تنها دین‌ می‌تواند تأمین‌کنندة‌ حیات‌ ویژة‌ انسانی‌ باشد با بیانی‌ بسیار زیبا این‌گونه‌ اعلام‌ می‌کند:

«یا ایهاالذین‌ آمنوا استجیبوا و للرسول‌ اذا دعاکُم‌ لما یحییکم.» یعنی‌ (ای‌ کسانی‌که‌ ایمان‌ آورده‌اید اجابت‌ کنید خدا و رسول‌ را هنگامی‌که‌ شما را دعوت‌ می‌کنند به‌ چیزی‌ که‌ آن‌ چیز به‌ شما حیات‌ می‌دهد. (انفال‌ 29)

مفهوم‌ آیه‌ این‌ می‌شود که‌ در اجابت‌ خدا و رسول، حیات‌ ویژه‌ای‌ برای‌ انسان‌ وجود دارد و به‌ عبارت‌ دیگر پیامبر6 از سوی‌ خداوند چیزی‌ آورد، که‌ اگر مردم‌ به‌ آن‌ تمسک‌ کنند حیات‌ جدیدی‌ خواهند یافت.

مفهوم‌ مخالف‌ این‌ آیه‌ این‌ است‌ که‌ بدون‌ اجابت‌ خدا و رسول6 هیچ‌کس‌ از آن‌ حیات‌ ویژه‌ برخوردار نمی‌شود.

بنابراین‌ کار دین‌ رساندن‌ انسانها به‌ مرحلة‌ بالاتر از حیات‌ یعنی‌ حیات‌ انسانی‌ است‌ به‌طوری‌که‌ هیچ‌کس‌ بدون‌ آن‌ نمی‌تواند به‌ این‌ مرحله‌ از حیات‌ نایل‌ شود. لذا کسانی‌که‌ دیندار و اهل‌ اجابت‌ دین‌ نیستند دارای‌ حیات‌ هستند، ولی‌ حیات‌ مرحلة‌ گیاهی‌ و حیوانی. اما حیات‌ انسانی‌ فقط‌ ویژة‌ اهل‌ دین‌ است.

حال‌ باید دید که‌ دین‌ این‌ حیات‌ را چگونه‌ برای‌ پیروان‌ خود تأمین‌ می‌کند و به‌ عبارت‌ دیگر پیروان‌ یک‌ دین‌ چه‌ باید کنند تا از حیات‌ مرحلة‌ بالاتر برخوردار شوند؟ آیة‌ مذکور جواب‌ این‌ سؤ‌ال‌ را بروشنی‌ داد و آن‌ اجابت‌ خداوند و پیامبرش‌ است‌ در دینی‌ که‌ برای‌ انسانها آورده‌ است. تعالیم‌ و دستورات‌ حیات‌بخش‌ دینی‌ به‌ سه‌ بخش‌ تقسیم‌ می‌شوند که‌ پیروان‌ آن‌ باید با هر سه‌ بخش‌ رابطة‌ مناسبی‌ برقرار کنند.

الف‌ - عقاید یا اصول‌ دین‌ که‌ همان‌ جهان‌بینی‌ و اندیشه‌ها و افکار انسانی‌ است.

ب‌ - اخلاقیات‌ که‌ مبتنی‌ بر جهان‌بینی‌ است‌ و مراد از آن‌ ملکات‌ و صفات‌ ثابت‌ روحی‌ است.

ج‌ - احکام‌ یا فروع‌ دین‌ که‌ دستورالعمل‌ عبادات، معاملات‌ و قسمتی‌ از ارتباطات‌ انسان‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ حیات‌ ویژة‌ انسانی‌ و یا به‌ تعبیر قرآن‌ حیات‌ طیبة‌ می‌باشد.(8) پیروان‌ دین‌ بایستی‌ به‌ سلسله‌ای‌ از عقاید حقه‌ و صحیح‌ که‌ در متن‌ تعالیم‌ دینی جای‌ دارد معتقد باشند، عقایدی‌ از قبیل: مبدأ، معاد، نبوت، امامت‌ و...

بنابراین‌ دین‌ عامل‌ اساسی‌ حیات‌ ویژة‌ بشری‌ است‌ که‌ انسان‌ با اجابت‌ آن، یعنی‌ برقراری‌ ارتباط‌ صحیح‌ روحی‌ و عملی‌ با همة‌ بخشهای‌ آن‌ به‌ این‌ حیات‌ طیبه‌ دست‌ پیدا خواهد کرد. به‌ عبارت‌ دیگر حیات‌ طیبه‌ مجموعه‌ای‌ از عقاید، اخلاق‌ و اعمال‌ مطابق‌ دستور خداوند (اعمال‌ صالح) است.

 

‌مراحل‌ حیات‌ انسان‌

دین‌ برای‌ حیات‌ انسان‌ دو مرحله‌ یا دو نشئه‌ را معرفی‌ می‌نماید: مرحله‌ یا نشئة‌ دنیا که‌ محدود و موقت‌ است‌ و در حقیقت‌ مرحلة‌ مقدماتی‌ حیات‌ اوست.

مرحله‌ یا نشئة‌ آخرت‌ که‌ نامحدود و جاودانه‌ است‌ و نتیجه‌ و محصول‌ حیات‌ دنیاست.

ما در این‌ مقاله‌ به‌ تناسب‌ بحثمان‌ به‌ معرفی‌ اجمالی‌ این‌ دو مرحله‌ می‌پردازیم.

‌حیات‌ دنیا و اقامت‌ موقت‌ انسان‌ در زمین‌

همة‌ موجودات‌ عالم‌ به‌ تناسب‌ ساختار وجودی‌ خود و کمالات‌ ویژه‌شان، حرکت‌ و بازگشتی‌ به‌سوی‌ خداوند دارند و خداوند به‌عنوان‌ کمال‌ مطلق‌ و خالق‌ و رب‌ و اله‌ آنها، مقصود نهایی‌ و هدف‌ همة‌ موجودات‌ است. انسان‌ نیز از این‌ مسیر عمومی‌ مستثنی‌ نیست. او نیز همراه‌ با کاروان‌ هستی‌ به‌سوی‌ مبدأ متعال‌ و مقصد اعلی‌ در حرکت‌ است‌ و در نهایت‌ همراه‌ با سایر موجودات‌ به‌ لقای‌ رب‌ خود خواهد رسید. انسان‌ با داشتن‌ روحی‌ الهی، حرکت‌ به‌سوی‌ ابدیت‌ و به‌سوی‌ رب‌ خود را، از زمین‌ آغاز می‌کند.

«و لکم‌ فی‌الارض‌ مستقر و متاع‌ الی‌ حین‌O قال‌ فیها تحیون‌ و فیها تموتون‌ و منها تخرجون.» یعنی‌ (استقرار شما در زمین‌ و بهره‌مندیتان‌ از آن‌ برای‌ مدتی‌ معین‌ است. در این‌ زمین‌ زندگی‌ می‌کنید و در آن‌ می‌میرید و از آن‌ برانگیخته‌ می‌شوید).(9)

به‌ عبارت‌ دیگر زمین‌ مرکزی‌ موقت‌ برای‌ زندگی‌ و حیات‌ انسان‌ است. این‌ مدت‌ موقت‌ از زندگی‌ در روی‌ زمین، در زبان‌ دین‌ به‌ «حیات‌ دنیا» نامیده‌ می‌شد.

امام‌ علی7 علت‌ این‌ نامگذاری‌ را چنین‌ بیان‌ می‌فرماید:

«انما سمیت‌ الدنیا دنیا، لانها ادنی‌ من‌ کل‌ شیء» یعنی‌ (بدرستی‌ که‌ دنیا، دنیا نامیده‌ شد به‌دلیل‌ اینکه‌ از هرچیزی‌ پست‌تر است).(10)

حیات‌ دنیا همان‌طور که‌ از نامش‌ پیداست‌ پست‌ترین‌ مرحله‌ از مراحل‌ حیات‌ و پایین‌ترین‌ مرحلة‌ وجود است. لذا کمترین‌ کمالات، از جمله‌ حیات‌ در آن‌ ظهور دارند. حیات‌ واقعی‌ در آخرت‌ است‌ که‌ باطن‌ و اصل‌ این‌ جهان‌ است‌ و همة‌ کمالات‌ به‌طور تام‌ و کامل‌ و خالص‌ در آن‌ است. هرچه‌ از کمالات‌ در دنیاست، از آن‌ عالم‌ تابیده‌ است‌ و این‌ مقدار از حیات‌ دنیا و کمالات‌ آن، آن‌قدر کم‌ و ضعیف‌ است‌ که‌ در برابر آخرت‌ بازیچه‌ای‌ بیش‌ نیست. به‌طورکلی‌ هر کمالی‌ را که‌ خداوند در زمین‌ قرار داده‌ است، متناسب‌ با حیات‌ دنیاست. یعنی‌ حیات‌ ضعیف‌ و پست. خداوند در این‌ باره‌ می‌فرماید:

«فما اوتیتم‌ من‌ شی‌ فمتاع‌ الحیوة‌ الدنیا و ما عندا خیر و ابقی‌ للذین‌ امنوا و علی‌ ربهم‌ یتوکلون» یعنی‌ (آنچه‌ که‌ از نعمتهای‌ دنیا به‌ شما داده‌ شده‌ متاع‌ متناسب‌ با حیات‌ دنیاست‌ و آنچه‌ نزد خداست‌ بسیار بهتر و باقی‌تر است‌ - ولی‌ - برای‌ کسانی‌که‌ ایمان‌ بیاورند و در کارهایشان‌ به‌ پروردگارشان‌ توکل‌ کنند).(11)

اصل‌ هر چیزی‌ و هر کمالی‌ نزد خداست.

«ان‌ من‌ شیء الا عندنا خزائنه‌ و ما ننزله‌ الا بقدر معلوم.» یعنی‌ (هیچ‌چیز در عالم‌ نیست‌ مگر آنکه‌ خزینه‌های‌ آن‌ نزد ماست‌ و ما چیزی‌ نازل‌ نمی‌کنیم‌ مگر به‌ اندازة‌ معین).(12)

بنابراین‌ آنچه‌ نزد خداست‌ بهتر و باقی‌تر است. ولی‌ شرط‌ رسیدن‌ به‌ کمالات‌ سعادت‌بخش‌ ابدی، ایمان‌ و تقواست. در جای‌ دیگر می‌فرماید:

«و ما اوتیتم‌ شیءٍ‌ فمتاع‌ الحیوة‌الدنیا و زینتها و ما عندا خیر و ابقی‌ افلا تعقلون.» یعنی‌ (آنچه‌ که‌ از نعمتهای‌ این‌ دنیا به‌ شما داده‌ شده‌ است، متاع‌ و زیوری‌ متناسب‌ با حیات‌ پست‌ - دنیا - است‌ و آنچه‌ نزد خداست‌ بسیار بهتر و باقی‌تر است‌ آیا تعقل‌ نمی‌کنید؟)(13)

 

‌مرگ‌ و آخرت‌

پس‌ از سپری‌ شدن‌ حیات‌ موقت‌ دنیا، فرصت‌ انسان‌ برای‌ کسب‌ شرایط‌ زیستی‌ حیات‌ ابدی‌ پایان‌ می‌یابد و او با مرگ‌ بدن‌ به‌ نشئه‌ و عالمی‌ دیگر وارد می‌شود و در آنجا براساس‌ آنچه‌ که‌ روح‌ او کسب‌ نموده‌ به‌ سیر خود تا مرحلة‌ بعدی‌ حیاتش‌ یعنی‌ قیامت‌ ادامه می‌دهد.

«قل‌ ان‌ الموت‌ الذی‌ تفرون‌ منه‌ فانه‌ ملاقیکم‌ ثم‌ تردون‌ الی‌ عالم‌ الغیب‌ و الشهدة‌ فینبئکم‌ بما کنتم‌ تعملون.» یعنی‌ (بگو مرگی‌ که‌ شما از آن‌ فرار می‌کنید، حتماً‌ شما را ملاقات‌ می‌کند و سپس‌ به‌سوی‌ دانای‌ پنهان‌ و پیدا - خداوند - باز می‌گردید و او شما را به‌ آنچه‌ کرده‌اید آگاه‌ می‌سازد).(14)

و این‌ سرنوشت‌ قطعی‌ همه‌ انسانهاست‌ که‌ یکی‌ پس‌ از دیگری‌ و نسل‌ به‌ نسل‌ با سپری‌ شدن‌ عمرشان‌ به‌ عالم‌ دیگری‌ منتقل‌ می‌شوند و این‌ جریان‌ آن‌ قدر ادامه‌ می‌یابد، تا عمر زمین‌ و آسمانها و جهان‌ خلقت‌ به‌سر آید و با سپری‌ شدن‌ اجل‌ آنها نظم‌ جهان‌ به‌هم‌ می‌خورد و از بین‌ می‌رود و حیات‌ دنیا پایان‌ یافته‌ و دگرگون‌ می‌گردد و قیامت‌ تحقق‌ می‌یابد و انسان‌ وارد مرحلة‌ جدیدی‌ از زندگی‌ خود که‌ حیات‌ ابدی‌ است، می‌شود.

قرآن‌ در این‌ باره‌ می‌فرماید:

«یوم‌ تبدل‌ الارض‌ غیرَ‌ الارض‌ و السمواتُ‌ و برزوا الواحد القهار.» یعنی‌ (روزی‌ که‌ زمین‌ به‌ زمینی‌ دیگر و آسمانها نیز به‌ آسمان‌ دیگر تبدیل‌ شود و - مردم‌ - در پیشگاه‌ خدای‌ یگانه‌ مقتدر حاضر شوند).(15)

‌و نیز می‌فرماید:

«ما خلقنا السمواتِ‌ والارض‌ و ما بینهما الا بِالحقَّ‌ و اجلٍ‌ مسمیً.» یعنی‌ (ما آسمانها و زمین‌ را جز به‌ حق‌ و برای‌ مدتی‌ معین‌ نیافریدیم).(16)

‌و همچنین‌ درباره‌ حتمیت‌ معاد و قیامت‌ می‌فرماید:

«و ان‌ الساعة‌ اتیه‌ لاریب‌ فیها و ان‌ ا یبعث‌ من‌ فی‌القبور.» یعنی‌ (و مسلماً‌ ساعت‌ قیامت‌ بدون‌ هیچ‌ تردیدی‌ خواهد رسید و خداوند به‌ یقین‌ مرده‌ها را از قبر برمی‌انگیزد).(17)

‌و یا:

«ذالک‌ الیوم‌ الحق‌ فمن‌ شأ اتخذ الی‌ ربه‌ ماباً.» یعنی‌ (چنین‌ روزی‌ - قیامت‌ - حق‌ است‌ پس‌ هرکس‌ می‌خواهد، برای‌ خود نزد پروردگارش‌ منزلتی‌ یابد).(18)

در این‌ آیه‌ علاوه‌ بر حق‌ بودن‌ قیامت‌ و قطعیت‌ آن‌ به‌نحوی‌ رابطة‌ بین‌ زندگی‌ دنیا و آخرت‌ را بیان‌ می‌کند که‌ چون‌ چنان‌ روزی‌ حق‌ است‌ و چون‌ آن‌ روز، روز ظهور سلطنت‌ مطلقة‌ الهی‌ است، هرکس‌ می‌خواهد در آن‌ روز سعادتمند باشد، از همین‌ امروز به‌ فکر مقام‌ و منزلت‌ در نزد پروردگار خود باشد.

 

‌اصالت‌ حیات‌ آخرت‌ در برابر حیات‌ دنیا

انسان‌ یک‌ موجود ممتد و متکامل‌ از دنیا به‌ بی‌نهایت‌ است‌ و حیات‌ او در دنیا به‌خاطر محدودیتها و ضعفهایی‌ که‌ در عالم‌ طبیعت‌ است، حیاتی‌ بسیار ضعیف‌ و پست‌ است‌ و اگر انسان‌ مدارج‌ کمال‌ را درست‌ طی‌ کند به‌ حیاتی‌ بالاتر و قویتر و بهتر خواهد رسید. اینکه انسان‌ چگونه‌ مدارج‌ کمال‌ را طی‌ کند تا به‌ حیات‌ بالاتر و بهتر برسد مطلبی‌ است‌ که‌ دربارة‌ آن‌ بعداً‌ خواهیم‌ گفت.

در بررسی‌ و ارزیابی‌ حیات‌ دنیا و آخرت‌ بهترین‌ و تنها مرجع‌ ما خالق‌ و مالک‌ دنیا و آخرت‌ است.

« الاَّخرة‌ و الاولی.» یعنی‌ (آخرت‌ و دنیا فقط‌ از آن‌ خداست).(19) هیچ‌کس‌ بدون‌ استمداد از او نمی‌تواند دربارة‌ این‌ دو نظام‌ اظهار نظر درست‌ و ارزیابی‌ دقیقی‌ کند. حال‌ ببینیم‌ خالق‌ و مالک‌ و مدبر این‌ دو نظام‌ (نظام‌ دنیا و آخرت) دربارة‌ آنها چه‌ می‌فرماید.

خداوند در چند جای‌ قرآن‌ کریم‌ حیات‌ دنیا را در مقابل‌ آخرت‌ بازیچه‌ و پست‌ معرفی‌ نموده‌ که‌ نمونه‌هایی‌ می‌آوریم:

«و ماالحیاة‌الدنیا الا لعب‌ و لهو و للدار الاخرة‌ خیرللذین‌ یتقون‌ افلا تعقلون.» یعنی‌ (حیات‌ دنیا جز مشغولیت‌ و بازی‌ بیش‌ نیست‌ و همانا سرای‌ آخرت‌ برای‌ اهل‌ تقوا بسیار بهتر است. آیا تعقل‌ نمی‌کنید؟)(20)

و در جای‌ دیگر ضمن‌ معرفی‌ مراحل‌ حیات‌ دنیا، آن‌ را فریب‌ و غرور معرفی‌ نموده‌ و ضعیف‌ بودن‌ این‌ حیات‌ را با مثالی‌ تبیین‌ می‌کند:

«اعلموا انما الحیوة‌الدنیا لعب‌ و لهو و زینة‌ و تفاخر بینکم‌ و تکاثر فی‌الاموال‌ و الاولاد کمثل‌ غیث‌ اعجب‌ الکفار نباته‌ ثم‌ یهیج‌ فتراه‌ مصفرا ثم‌ یکون‌ حطاما و فی‌الاخرة‌ عذاب‌ شدید و مغفرة‌ من‌ ا و رضوان‌ و ما الحیوة‌الدنیا الا متاع‌ الغرور.» یعنی‌ (بدانید که‌ زندگی‌ دنیا به‌ حقیقت‌ مشغولیت‌ و بازی‌ و خودآرایی‌ و فخرفروشی‌ به‌ یکدیگر و حرص‌ زیاد کردن‌ اموال‌ و اولاد است‌ و در مثل‌ مانند بارانی‌ است‌ که‌ بموقع‌ ببارد و گیاهی‌ در پی‌ آن‌ از زمین‌ بروید که‌ زارع‌ را تعجب‌ آورد و سپس‌ می‌بینی‌ که‌ زرد و خشک شود و می‌پوسد و در عالم‌ آخرت‌ عذاب‌ سخت‌ جهنم‌ - برای‌ کفار- و آمرزش‌ و رضایت‌ خداوند - برای‌ مؤ‌منین‌ - است‌ و حیات‌ دنیا جز متاع‌ فریب‌ و غرور نیست).(21)

و باز برای‌ نشان‌ دادن‌ درجة‌ ضعف‌ حیات‌ و موقت‌ و زودگذر بودن‌ آن‌ دنیا چنین‌ می‌فرماید:

«انما مثل‌ الحیوة‌الدنیا کمأ انزلناه‌ من‌ السمأ فاختلط‌ به‌ نبات‌ الارض‌ مما یا کل‌ الناس‌ و الانعام‌ حتی‌ اذا اخذت‌ الارض‌ زخرفها و ازینت‌ و ظن‌ اهلها انهم‌ قادرون‌ علیها اتها امرنا لیلا او نهارا فجعلناها حصیدا کان‌ لم‌ تغن‌ بالامس‌ کذل نفصل‌ الایات‌ لقوم‌ یتفکرون.» یعنی‌ (در حقیقت‌ مثال‌ حیات‌ دنیا مانند آبی‌ است‌ که‌ از آسمان‌ نازل‌ می‌کنیم‌ تا به‌ رسیدن‌ آن‌ انواع‌ مختلف‌ گیاه‌ زمین‌ از آنچه‌ انسانها و حیوانات‌ تغذیه‌ می‌کنند، بروید تا آنگاه‌ که‌ زمین‌ خرم‌ شود و زینت‌ یابد، و مردم‌ آن‌ سرزمین‌ فکر می‌کنند، که‌ خود قادر بر چنین‌ کاری‌ بودند. ناگهان‌ فرمان‌ ما شبانه‌ یا روزانه‌ می‌رسد و آن‌ محصول‌ را از بین‌ می‌برد و زمین‌ چنان‌ خشک‌ شود که‌ گویی‌ دیروز چیزی‌ در آن‌ نبوده‌ است، این‌گونه‌ آیات‌ خود را برای‌ اهل‌ فکر واضح‌ بیان‌ می‌کنیم).

و بالاخره‌ حیات‌ حقیقی‌ را همان‌ حیات‌ آخرت‌ معرفی‌ نموده‌ و می‌فرماید: «و ما هذاالحیوة‌الدنیا الالهو و لعب‌ و ان‌ الدار الاخرة‌ لهی‌ الحیوان‌ لو کانوا یعلمون.» یعنی‌ (این‌ زندگی‌ دنیا چیزی‌ جز لهو و بازی‌ نیست‌ و بدرستی‌ که‌ حیات‌ حقیقی‌ همان‌ سرای‌ آخرت‌ است‌ اگر بفهمند).

در سوره‌ مبارکة‌ یوسف‌ آیه‌ 109 می‌فرماید: «ولدار الاخرة‌ خیرللذین‌ اتقوا افلا تعقلون.» یعنی‌ (خانة‌ آخرت‌ در حقیقت‌ برای‌ کسانی‌که‌ تقوا پیشه‌ کردند بهتر است، آیا تعقل‌ نمی‌کنید).

همان‌طور که‌ از آیات‌ فوق‌ پیداست، خداوند که‌ خالق‌ انسان‌ و جهان، و رب‌ آنهاست‌ و نیز مالک‌ دنیا و آخرت‌ است‌ و انسان‌ را بهتر از خود انسان‌ می‌شناسد، اصالت‌ را به‌ آخرت‌ داده‌ است‌ و حیات‌ آخرت‌ را برای‌ او بهتر و باقی‌تر می‌داند، البته‌ مشروط‌ به‌ اینکه اهل‌ ایمان‌ و تقوا باشد. همچنین‌ درک‌ این‌ حقیقت‌ را که‌ آخرت‌ بهتر و باقی‌تر است‌ را فقط‌ در توان‌ اهل‌ فکر و تعقل‌ دانسته‌ است‌ یعنی‌ فقط‌ کسانی‌که‌ تعقل‌ می‌کنند و اهل‌ فکر هستند اصالت‌ را در زندگیشان‌ به‌ حیات‌ بالاتر و بهتر می‌دهند و مبنایشان‌ در کلیة‌ امورشان‌ حیات‌ ابدیشان‌ است‌ نه‌ حیات‌ ضعیف‌ و موقت‌ دنیا.

 

‌پیوستگی‌ و وابستگی‌ دنیا و آخرت‌

موضوع‌ بسیار مهم‌ در جهان‌بینی‌ و انسان‌شناسی‌ قرآنی، مسئلة‌ پیوستگی‌ و وابستگی‌ دنیا و آخرت‌ است. یعنی‌ همان‌طور که‌ کمالات‌ و نعمتهای‌ حیات‌ دنیا مرتبة‌ نازله‌ای‌ از کمالات‌ و نعمتهای‌ آخرت‌ است، حیات‌ آخرتی‌ و ابدی‌ انسان‌ نیز بسته‌ به‌ نوع‌ زندگی‌اش‌ در دنیا می‌باشد.

انسانی‌ که‌ از کمالات‌ دنیایی‌ به‌نحو صحیح‌ و در جهت‌ رشد و تعالی‌ خود استفاده‌ نماید، قادر خواهد بود از کمالات‌ عالی‌ و پایدار آخرت‌ بهره‌مند گردد، و اگر از کمالات‌ و نعمتهای‌ حیات‌ دنیا به‌طور صحیح‌ و در جهت‌ رشد و تعالی‌ خود و تحصیل‌ حیات‌ انسانی‌ استفاده‌ نکرد، قادر نخواهد بود از نعمتها و کمالات‌ آخرت‌ که‌ اصل‌ و حقیقت‌ کمالات‌ دنیایی‌ هستند، بهره‌مند گردد و همین‌ عدم‌ قدرت‌ بهره‌برداری، موجب‌ عذاب‌ و رنج‌ آخرت‌ می‌شود.

به‌عبارت‌ دیگر نوع‌ زندگی‌ انسان‌ و خوشبختی‌ و بدبختی‌ او در حیات‌ ابدی، بستگی‌ کامل‌ به‌ نوع‌ حیات‌ او در زندگی‌ دنیا دارد. هریک‌ از عقاید، افکار، اعمال‌ و اخلاق‌ ما در دنیا نوع‌ خاصی‌ از حیات‌ در آخرت‌ را برای‌ ما رقم‌ خواهد زد. هریک‌ از آنها معنای‌ مشخص و تعیین‌کننده‌ای‌ خواهند داشت‌ که‌ طبق‌ مقتضیات‌ نظام‌ آخرت‌ تفسیر خواهند شد و ما به‌ باطن‌ آن‌ می‌رسیم‌ و با آنها محشور و همراه‌ خواهیم‌ بود.

این‌ موضوع‌ را که‌ نوع‌ حیات‌ ما در آخرت‌ بستگی‌ کامل‌ به‌ نوع‌ حیات‌ ما در دنیا دارد، قرآن‌ کریم‌ دهها بار با بیانات‌ مختلف‌ متذکر شده‌ است‌ که‌ چند نمونه‌ را ذکر می‌کنیم. هرچند آیاتی‌ را که‌ قبلاً‌ ذکر کردیم‌ نیز بوضوح‌ این‌ حقیقت‌ را بیان‌ می‌کنند.

-1 «بلی‌ من‌ کسب‌ سیئة‌ و احاطت‌ به‌ خطیئته‌ فاولئک‌ اصحاب‌ النارهم‌ فیها خالدون‌ والذین‌ امنوا و عملواالصالحات‌ اولئک‌ اصحاب‌ الجنة‌ هم‌ فیها خالدون.»(22) یعنی‌ (هرکس‌ اعمال‌ زشتی‌ اندوخت‌ و کردار بدش‌ به‌ او احاطه‌ نمود و وجودش‌ را گرفت، چنین‌ کسی‌ اهل‌ دوزخ‌ است‌ و برای‌ همیشه‌ در آن‌ معذب‌ خواهد بود و کسانی‌که‌ ایمان‌ آوردند و کارهای‌ نیک‌ و شایسته‌ کردند، اهل‌ بهشتند و همیشه‌ در بهشت‌ جاوید متنعم‌ خواهند بود).

-2 در روز قیامت‌ همة‌ انسانها براساس‌ نوع‌ زندگی‌شان‌ در دنیا محاسبه‌ خواهند شد. «و نضع‌ الموازین‌ القسط‌ لیوم‌ القیمة‌ فلا تظلم‌ نفس‌ شیئأ و ان‌ کان‌ مثقال‌ حبة‌ من‌ خردل‌ اتینابها و کفی‌ بنا حاسبین.»(23) یعنی‌ (ما ترازوهای‌ عدل‌ را برای‌ روز قیامت‌ خواهیم‌ نهاد و ستمی‌ به‌ هیچ‌ نفسی‌ نخواهد شد و اگر عملی‌ به‌ قدر دانة‌ خردلی‌ باشد، در حساب‌ می‌آوریم‌ و تنها علم‌ ما برای‌ محاسبة‌ انسانها از همة‌ حسابگران‌ کفایت‌ خواهد کرد.

«یومئذ یصدرالناس‌ اشتاتا لیروا اعمالهم‌ فمن‌ یعمل‌ مثقال‌ ذرة‌ خیرا یره‌و من‌ یعمل‌ مثقال‌ ذرة‌ شر‌ا یره.»(24) یعنی‌ (در آن‌ روز - قیامت‌ - مردم‌ از قبرها پراکنده‌ بیرون‌ آیند که‌ اعمال‌ خود را ببینند. پس‌ هرکس‌ به‌قدر ذره‌ای‌ کار نیک‌ کرده‌ باشد، آن‌ را خواهد دید و هرکس‌ به‌قدر ذره‌ای‌ کار بد مرتکب‌ شده، آن‌ را خواهد دید).

-3 عده‌ای‌ که‌ آخرت‌ را فراموش‌ می‌کنند و زندگی‌شان‌ را براساس‌ حیات‌ ابدیشان‌ تنظیم‌ نمی‌کنند، و نیز کسانی‌که‌ از آیات‌ الهی‌ اعراض‌ می‌کنند، به‌ خود ظلم‌ می‌کنند.

«و من‌ اظلم‌ ممن‌ ذکر بایات‌ ربه‌ فاعرض‌ عنها و نسی‌ ما قدمت‌ یداه.»(25) یعنی‌ (چه‌ کسی‌ ستمکارتر از آن‌ کسی‌ است‌ که‌ متذکر آیات‌ خدا شده‌ و باز از آنها اعراض‌ کرد و اعمالی‌ را که‌ جلوتر برای‌ آخرت‌ خویش‌ فرستاده‌ فراموش‌ کرد).

-4 در روز قیامت‌ و در آخرت‌ و حیات‌ ابدی‌ تنها چیزی‌ که‌ به‌ حال‌ انسان‌ سود دارد و می‌تواند سعادت‌ او را تأمین‌ نماید، داشتن‌ یک‌ روح‌ سالم‌ است. روح‌ سالم‌ یعنی‌ فطرتی‌ که‌ با زیاده‌طلبیهای‌ طبیعت‌ و جنبة‌ حیوانی‌ انسان، آلوده‌ و ضعیف‌ و بیمار نشده‌ باشد. روحی‌ که‌ دارای‌ عقاید، افکار و اعمال‌ صالح‌ و خداپسندانه‌ باشد.

«یوم‌ لاینفع‌ مال‌ و لابنون‌ الا‌ من‌ اتی‌ ا بقلب‌ سلیم.»(26) یعنی‌ (روزی‌ که‌ نه‌ مال‌ و نه‌ فرزندان‌ و نه‌ هیچ‌چیز دیگر به‌حال‌ انسان‌ سود ندهد، مگر اینکه‌ شخص‌ با قلب‌ سلیم‌ بر خدا وارد شود). پیداست‌ که‌ تحصیل‌ روح‌ سالم‌ بایستی‌ در دنیا صورت‌ بگیرد.

از مجموع‌ آنچه‌ گفته‌ شد و با توجه‌ به‌ این‌ نکتة‌ مهم‌ که‌ نوع‌ زندگی‌ ما در حیات‌ ابدی‌ بسته‌ به‌ نوع‌ زندگی‌مان‌ در حیات‌ دنیا دارد، به‌ اهمیت‌ و جایگاه‌ اخلاق‌ و نسبت‌ آن‌ با دین‌ بیشتر پی‌ می‌بریم.

آنچه‌ که‌ موجب‌ تضمین‌ سعادت‌ انسان‌ در حیات‌ ابدی‌ است‌ این‌ است‌ که‌ انسان‌ در حرکت‌ خود از دنیا به‌ آخرت‌ با خود قلب‌ سلیم‌ یا روح‌ سالم‌ ببرد. اخلاق‌ نیز نقش‌ تعیین‌کننده‌ای‌ در سلامت‌ روح‌ و شاکلة‌ انسان‌ دارد.

مسئلة‌ اخلاق‌ و تهذیب‌ نفس‌ به‌قدری‌ مهم‌ است‌ که‌ قرآن‌ کریم‌ پس‌ از یازده‌ سوگند، تزکیه‌ و تهذیب‌ نفس‌ را تنها راه‌ سعادت‌ و رستگاری‌ انسان‌ معرفی‌ می‌نماید: «قد افلح‌ من‌ زکیها و قد خاب‌ من‌ دسیها.»(27) یعنی‌ «به‌ تحقیق‌ که‌ هرکس‌ نفس‌ خود را پاک‌ سازد رستگار می‌شود و هرکس‌ آلوده‌اش‌ کند، زیانکار خواهد شد».

در جای‌ دیگر نیز تزکیة‌ انسانها را مهمترین‌ هدف‌ بعثت‌ انبیا معرفی‌ می‌نماید:(28)

همان‌طور که‌ پیامبر6 نیز هدف‌ بعثت‌ خود را تکمیل‌ و تتمیم‌ مکارم‌ اخلاق‌ معرفی‌ فرمود: «بعثت‌ لا تمم‌ مکارم‌ الاخلاق.»

امام‌ خمینی1 درباره‌ اهمیت‌ اخلاق‌ چنین‌ می‌فرماید:

«اشتغال‌ به‌ تهذیب‌ نفس‌ و تصفیة‌ اخلاق‌ که‌ فی‌الحقیقه‌ خروج‌ از تحت‌ سلطة‌ ابلیس‌ و حکومت‌ شیطان‌ است‌ از بزرگترین‌ مهمات‌ و اوجب‌ واجبات‌ عقلیه‌ است».(29)

‌در جای‌ دیگری‌ می‌فرماید:

«غایت‌ بعثت‌ دین‌ تزکیه‌ است، غایت‌ آمدن‌ انبیای‌ دین‌ تزکیه‌ است‌ و دنبالش‌ آن‌ تعلیم. اگر نفوسی‌ تزکیه‌ نشده‌ و تربیت‌ نشده‌ وارد شوند در هر صحنه، در صحنة‌ توحید، در صحنة‌ معارف‌ الهی، در صحنة‌ فلسفه، در صحنة‌ فقه‌ و فقاهت، در صحنة‌ سیاست‌ در هر صحنه‌ای‌ که‌ وارد بشود اشخاصی‌ که‌ تزکیه‌ نشدند و تصفیه‌ نشدند و از این‌ شیطان‌ باطن‌ رها نشدند، خطر اینها بر بشر خطرهای‌ بزرگ‌ است.»(30)

اخلاق‌ همان‌طور که‌ آن‌ را تعریف‌ کرده‌اند صفات‌ و ملکات‌ ثابت‌ نفس‌ است‌ که‌ در اثر عوامل‌ مختلفی‌ شکل‌ می‌گیرند.

از آن‌ جهت‌ که‌ انسان‌ برای‌ هدف‌ خاصی‌ خلق‌ شده‌ و از طرفی‌ بین‌ دنیا و آخرت‌ پیوستگی‌ و وابستگی‌ وجود خاصی‌ برقرار است، بنابراین‌ هرکس‌ بر چگونگی‌ اخلاق‌ خود مسئول‌ است. یعنی‌ انسان‌ با هر اخلاقی‌ خوشبخت‌ و سالم‌ نیست، نه‌ در دنیا و نه‌ در حیات‌ ابدی‌ آخرت. انسان‌ در دنیا تنها با داشتن‌ اخلاق‌ خاص‌ خوشبخت‌ است‌ و در آخرت‌ نیز چنین‌ است.

حیات‌ آخرت‌ حیاتی‌ قانونمند است‌ و در پی‌ ورود هر نفسی‌ به‌ خود واکنش‌ و عکس‌العمل‌ ویژه‌ای‌ از خود نشان‌ می‌دهد که‌ به‌ بعضی‌ از مصادیق‌ آن‌ در بحث‌ پیوستگی‌ و وابستگی‌ دنیا و آخرت‌ اشاره‌ شد.

امام‌ خمینی1 دربارة‌ واکنش‌ آخرت‌ نسبت‌ به‌ اخلاق‌ انسان‌ این‌گونه‌ می‌فرماید:

«انسان‌ همین‌طور که‌ در این‌ دنیا یک‌ صورت‌ ملکی‌ دنیاوی‌ دارد، که‌ خداوند تبارک‌ و تعالی‌ آن‌ را در کمال‌ حسن‌ و نیکویی‌ و ترکیب‌ بدیع‌ خلق‌ فرموده‌ که‌ عقول‌ تمام‌ فلاسفه‌ و بزرگان‌ در آن‌ متحیر است‌ و علم‌ معرفة‌الاعضا و تشریح‌ تاکنون‌ توانسته‌ است‌ معرفت‌ درستی‌ به‌ حال‌ آن‌ پیدا کند، و خداوند انسان‌ را از بین‌ مخلوقات‌ امتیاز داده‌ به‌ حُسن‌ ترکیب‌ و جمال‌ نیکو منظر کذلک‌ از برای‌ او یک‌ صورت‌ و شکل‌ ملکوتی‌ غیبی‌ است، که‌ آن‌ صورت‌ تابع‌ ملکات‌ نفس‌ و خلق‌ باطن‌ است‌ در عالم‌ بعد از موت، چه‌ برزخ‌ باشد یا قیامت.انسان‌ اگر خُلق‌ باطن‌ و ملکه‌ و سریره‌اش‌ انسانی‌ باشد، صورت‌ ملکوتی‌ او نیز صورت‌ انسانی‌ است‌ ولی‌ اگر ملکاتش‌ غیرملکات‌ انسانی‌ باشد، صورتش‌ انسانی‌ نیست‌ و تابع‌ آن‌ سریره‌ و ملکه‌ است.»(31)

‌در جای‌ دیگری‌ می‌فرماید:

«بدان‌ که‌ میزان‌ در این‌ صور مختلفه، که‌ یکی‌ از آنها انسان‌ است، و باقی‌ چیزهای‌ دیگر، وقت‌ خروج‌ نفس‌ است‌ از این‌ بدن‌ و پیدا شدن‌ مملکت‌ برزخ‌ و غلبة‌ سلطان‌ آخرت‌ که‌ اولش‌ در برزخ‌ است. در وقت‌ خروج‌ از بدن‌ با هر ملکه‌ای‌ از دنیا رفت، با آن‌ ملکه‌ صورت‌ آخرتی‌ می‌گیرد، و چشم‌ ملکوتی‌ برزخی‌ او را می‌بیند و خود او هم‌ وقت‌ گشودن‌ چشم‌ برزخی، خود را به‌ هر صورتی‌ هست‌ می‌بیند، اگر چشم‌ داشته‌ باشد.»(32)

بنابراین‌ دربارة‌ نسبت‌ دین‌ و اخلاق‌ با توجه‌ به‌ اینکه‌ دین‌ برای‌ انسان‌ آمده‌ است‌ و آمده‌ که‌ او را به‌ مقام‌ ویژة‌ انسانیت‌ و خلافت‌ الهی‌ برساند و با توجه‌ به‌ اینکه‌ انسان‌ بدون‌ تهذیب‌ اخلاق‌ هرگز صورت‌ حقیقی‌ خود را نمی‌یابد، می‌توانیم‌ بگوییم‌ که‌ اخلاق‌ روح‌ دین‌ است.

اخلاق‌ به‌قدری‌ مهم‌ است‌ که‌ به‌ تعبیر قرآن‌ کریم‌ اگر رعایت‌ نشود به‌ عقاید نیز لطمه‌ وارد خواهد ساخت‌ و عقاید را از بین‌ می‌برد.

«ثم‌ کان‌ عاقبة‌الذین‌ اساوُ‌ السوای‌ ان‌ کذبوا بآیات‌ ا و کانوا بها یستهزءون.»(33) یعنی‌ «آخر و سرانجام‌ کار آنان‌که‌ به‌ اعمال‌ زشت‌ پرداختند این‌ شد که‌ آیات‌ الهی‌ را تکذیب‌ کردند و آنها را به‌ تمسخر گرفتند».

 

پی‌نوشتها

.1 سورة‌ ص، آیه‌ 71 و 72.

.2 شیطان‌ در بین‌ ملایکه‌ بود و ملک‌ نبود بلکه‌ از جنس‌ جن‌ بود.

.3 سورة‌ ص، آیه‌ 75.

.4 المیزان، ج‌ 17، ص‌ 343.

.5 سورة‌ مومنون، آیة، 14.

.6 سورة‌ اسرأ، آیه‌ 70.

.7 المیزان، ج‌ 13، ص‌ 214 - 216.

.8 سورة‌ آل‌ عمران، آیه‌ 38.

.9 سورة‌ اعراف، آیه‌ 24 و 25.

.10 میزان‌ الحکمة، ج‌ 3، ص‌ 284.

.11 سورة‌ شوری، آیه‌ 36.

.12 سورة‌ حجر آیه‌

.13 سورة‌ قصص، آیه‌ 60.

.14 سورة‌ جمعه، آیه‌ 8.

.15 سورة‌ ابراهیم، آیه‌ 48.

.16 سورة‌ احقاف، آیه‌ 3.

.17 سورة‌ حج، آیه‌ 7.

.18 سورة‌ نبأ، آیه‌ 39.

.19 سورة‌ نجم، آیه‌ 25.

.20 سورة‌ انعام، آیه‌ 32.

.21 سورة‌ حدید، آیه‌ 20.

.22 سورة‌ بقره، آیه‌ 2 - 81.

.23 سورة‌ انبیأ، آیه‌ 47.

.24 سورة‌ زلزال، آیه‌ 6 - 8.

.25 سورة‌ کهف، آیه‌ 57.

.26 سورة‌ شعرا، آیه‌ 9 - 88.

.27 سورة‌ شمس، آیه‌ 10-9.

.28 سورة‌ جمعه، آیه‌ 2.

.29 شرح‌ حدیث‌ جنود عقل‌ و جهل، ص‌ 68.

.30 همان، ص‌ 158.

.31 چهل‌ حدیث، ص‌ -14 16.

.32 شرح‌ حدیث‌ جنود عقل‌ و جهل، ص‌ 284.

.33 سورة‌ روم، آیه‌ 10.

 

چیستی ارزش - ژان ونت دث، اسکار بروگ ـ ترجمه اصغر افتخاریشمارۀ 14(گفتگوی تمدنها)

 

ادله جامعيت و جاودانگي قرآن كريم در نهج البلاغه(2)

 

 

دليل عقلي بر جامعيت قرآن كريم

 

 

آنچه گذشت دلايل نقلي متقني بر جامعيت قرآن مجيد بود. در ميان بيانات گهربار حضرت علي‏عليه السلام به دليل عقلي بر اين مطلب رهنمون مي‏شويم; امام عليه السلام در جايي مي‏فرمايد:

«و اكمل به دينه و قبض نبيه صلي الله عليه وآله و قد فرغ الي الخلق من احكام الهدي به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه و لم يترك شيئا رضيه او كرهه الا و جعل له علما باديا و آية محكمة تزجر عنه او تدعو اليه فرضاه فيما بقي واحد و سخطه فيما بقي واحد. [1]

پيامبرش را هنگامي از اين جهان برد كه از رساندن احكام و هدايت قرآن به خلق فراغت‏يافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بداريد و تعظيم كنيد كه خود بيان كرده است; زيرا حكمي از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبي را كه مورد رضايت و خشنوديش باشد وانگذاشت، جز اينكه نشاني آشكار و آيه‏اي محكم كه از آن جلوگيري يا به سوي آن دعوت كند، برايش قرار داد. پس رضايت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آينده درباره همه يكسان است.»

مسلما وقتي پيامبري براي هدايت‏بشر فرستاده مي‏شود و خاتم پيامبران معرفي مي‏گردد، كتاب آسماني او نيز كه معجزه ابدي هم نام گرفته، بايد تامين كننده اين هدف باشد، و الا هدف الهي مهمل جلوه مي‏كند; بنابراين لازم است پيامبر تا به انجام رساندن اين هدف در ميان امت‏باشد تا تمامي احكام دين خدا كه متضمن تكامل و تعالي و هدايت انسان است، به مردم عرضه گردد.

از طرف ديگر، بايستي اين احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقيقا مبين اوامر و نواهي الهي كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.

همچنين، از نظر عقلي، جامعيت قرآن اقتضا مي‏كند كه دستورات آن متغير نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگيرد. سخن آخر امام عليه السلام دقيقا گوياي همين مطلب است: «احكام الهي تا قيامت تغيير نمي‏پذيرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلي الله عليه وآله در قرآن و سنت‏بيان شده است.»[2]

 

حجيت قرآن كريم در نهج البلاغه و نظريه اهل حديث

 

 

حجيت قرآن كريم از جمله مسائلي است كه مورد اختلاف بسياري از علما و انديشمندان فرقه‏هاي اسلامي و غير اسلامي بوده است. منظور از حجيت قرآن كريم آن است كه اين كتاب آسماني از هرجهت‏براي همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مي‏توان بدان تكيه كرد و آن را مورد عمل و دليل و مبنا قرار داد.

آيت‏الله خويي درباره حجيت ظواهر قرآن كريم كه برخي از علماي حديث [3] بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مي‏نويسد:«ظواهر قرآن، حجيت و مدركيت دارد و ما مي‏توانيم در موارد مختلف به معناي ظاهري آن تكيه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهيم و در گفتار و نظريات و استدلالهاي خويش به آن تمسك جوييم; زيرا ظواهر قرآن براي عموم مردم، حجت و مدرك است.»[4] وي سپس پنج دليل را براي اثبات اين موضوع مطرح مي‏كند.

بدين ترتيب قرآن كريم از همه جهات براي بشر حجت است و دليل محكمي براي او در پيشگاه حق تعالي است.

اين مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح ديده مي‏شود. حضرت در خطبه 182 مي‏فرمايد: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله علي خلقه اخذ عليه ميثاقهم و آرتهن عليه انفسهم اتم نوره و اكمل به دينه; «قرآن امر كننده و نهي كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولي - در واقع - گويا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ايشان بر آن پيمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانيد و دين خود را به سبب آن كامل كرد.

در اين قسمت، توجه به جند نكته ضروري است:

اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفي مي‏كند. بديهي است، از آنجا كه قرآن كريم معجزه اصلي است و شامل كليه دستورات سعادت بخش براي بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. [5] از اين رو اگر پيروان اين كتاب آسماني بدان عمل كنند، در آخرت نيز دليلي بر اعمال خويش در پيشگاه حق تعالي خواهند داشت.

دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كريم پيمان گرفت. ابن ابي الحديد در اين باره مي‏نويسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحيد، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گيرنده ميثاق از مكلفان است‏به تصديق دعوتش و قبول قرآني كه نازل گشت، بدين صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در اين حال، آنكه مخالفت كند به خود زيان رسانده و تا ابد هلاك شده است.»[6]

برخي ديگر از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين عبارت گفته‏اند كه خدا به واسطه نبي اكرم‏عليه السلام از بندگانش پيمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.»[7]

همچنين احتمال دارد مراد از آن، قضيه ذريه قبل از خلقت آدم‏عليه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. [8]

تفسير اين عبارت، به هر صورتي كه باشد، مبين اين مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذيرش قرآن - بعنوان كتابي الهي براي هدايت و سعادت بشري پيمان بسته‏اند; به طوري كه حضرت دقيقا بيان مي‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به اين امر قرار داد.

زماني نفوس، مرهون رعايت‏حق تعالي و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگي در كتاب آمده - مي‏شوند كه اين كتاب از حجيت لازم برخوردار باشد.

سوم: اين كتاب را كامل كننده دين مبين اسلام معرفي كرد. اين گفته حضرت دقيقا گوياي اين است كه:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا»[9] ; امروز دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم.»اين مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجيد زيربناي دين جاوداني اسلام است; پس لازم است از جامعيت، جاودانگي و حجيت‏برخوردار باشد.

امام علي‏عليه السلام در جايي ديگر فرموده است: «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين و علي كتاب الله تعرض الامثال [10] ; من با خارج شوندگان از دين احتجاج و با شك كنندگان در دين دشمني مي‏كنم; كارهاي مشتبه به حق، به قرآن عرضه مي‏گردد.»

اين عبارت تفسيرهاي مختلفي دارد; علامه مجلسي مي‏گويد: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها يا احاديث‏باشد; يعني آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مي‏شود، بايد به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و يا آنچه درباره عثمان به من استناد مي‏دهند، بايد بر كتاب خدا عرضه گردد.»[11]

ابن ابي الحديد و خويي مراد حضرت از اين سخن را همان گفته خداوند مي‏دانند كه فرمود:«هذان خصمان اختصموا في ربهم... [12] ; اين دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دين خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن يكديگرند.»[13]

در شان نزول اين آيه روايتي است از امام حسين‏عليه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مي‏گويد: «به امام‏عليه السلام گفتم: يا ابا عبدالله از قول خداوند در آيه «هذان خصمان اختصموا في ربهم‏»به من خبر ده! پس فرمود: ما و بني اميه درباره خداي تعالي به خصم برخاستيم. ما گفتيم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قيامت دو خصم هستيم.»[14]

رواياتي شبيه به همين مضامين كه دو خصم ذكر شده را امام علي‏عليه السلام و طرف مقابل را دشمنان وي معرفي كرده: در اخبار و روايات بسيار وارد شده است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست.

درست است كه طبق روايات رسيده، خصومت‏بين محمد و آل محمدعليهم السلام و دشمنان آنها بايد بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمييز داده شود، اما همين مي‏رساند كتابي كه قابليت عرضه شبهات را داشته و ميزان و مقياس قرار مي‏گيرد، [15] بايستي كتابي منزه از هر عيب، نقص و تحريف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.

امام عليه السلام در يكي از بيانات نوراني خويش صريحا به همين مطلب اشاره كرده، مي‏فرمايد:

«و كفي بالكتاب حجيجا و حصيما»[16]

قرآن براي بازخواست و داوري كفايت مي‏كند.

بدين ترتيب، قرآن برهان قاطع و حجتي محكم است‏براي كسي كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همين حجيت‏سبب مي‏گردد كه اين مجموعه وحي الهي به عنوان ماخذ اصلي قوانين اسلام تلقي گردد و اصل و ريشه همه فروع قرار گيرد.

مي‏توان بوضوح دريافت كه ديدگاه امام علي‏عليه السلام پيرامون جامعيت قرآن مجيد در راستاي همان نگاه قرآن است كه فرموده:

«اليوم اكملت لكم دينكم... و رضيت لكم الاسلام دينا»

و در جايي ديگر فرمود:

«فيه تبيان لكل شي‏ء»

و نيز فرمود:

«و من يتبع غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين‏»

روشن است‏با توجه به ديدگاههاي همه جانبه حضرت در اين زمينه، به كليه نظرات افراطي كه وجود همه علوم بشري را در قرآن مي‏دانند و يا نظرات تفريطي كه به حجيت ظواهر قرآن بدون تمسك به روايات ترديد وارد مي‏كنند، خط بطلان مي‏كشد و از اين ميان معناي صحيح آيات قرآن نيز روشنتر رخ مي‏نماياند.

 

پی نوشت:

 

[1] . خطبه 182

[2] . ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 595

[3] . علماى حديث چنين عقيده دارند كه ظواهر قرآن حجيت ندارد; يعنى نمى‏توان از ظاهر آيات بدون تمسك به روايات رسيده از معصومان(ع) به مفهوم و معناى آن رسيد; لذا هرگونه تفسيرى بدون نقل و تمسك به روايات ممنوع شمرده مى‏شود. بنگريد به: الحدائق الناضرة فى احكام العترة‏الطاهرة، يوسف بحرانى، ج 1، ص 26-35

[4] . بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، ص 413

[5] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 10، ص‏116

[6] . همان منبع، ص 117

[7] . فى ظلال نهج البلاغه، محمد جواد مغنيه، ج‏3، ص 41

[8] . شرح نهج البلاغه، ص 117

[9] . مائده، 3

[10] . خطبه 74

[11] . المتقطف من بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسى، ج 1، ص 207

[12] . حج، 19

[13] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 171; منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ميرزا حبيب لله هاشمى خويى، ج 5، ص 228

[14] . تفسير نورالثقلين، حويزى، ج 3، ص 476

[15] . برخى شارحان مراد حضرت در خطبه 75 را ميزان و مقياس قرار گرفتن قرآن كريم دانسته‏اند. بنگريد به: فى ضلال نهج البلاغه، ج 1، ص 385

[16] . خطبه، 82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انس و بهرهمندي از نهجالبلاغه

 

 

نويسنده:حسن منتظري

منبع:سایت اندیشه قم

جلوهاي از سيماي نهج البلاغه:

 

 

بسياري از اهل بصيرت و دقت كه سيري در ساحل درياي بيكران نهجالبلاغه كرده و قدحي از زمزم زلال معارف آن به داشته و پرتويي از نور حقايق آن را ديده باشند، در تعريف نهجالبلاغه سخني گفته و نكتهاي نگاشتهاند كه در اين جا به چند نمونه از آنها اشاره ميشود:

1ـ كلام اميرمؤمنان ـ عليهالسلام ـ بارقهاي از علم الهي و عطري از سخنان رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ است.[1]

2ـ من به هنگام مطالعه اين كتاب گاه خود را در جهاني مييافتم كه ارواح بلند معاني، با زيور عبارتهاي پرفروغ آن را آباد ساخته است، و گاهي مييافتم كه عقل نوراني از عالم الوهيت جدا گشته است و به روح انساني اتصال يافته او را از لابهلاي پردههاي طبيعت بيرون آورده و تا سراپردة ملكوت اعلي بالا برده است و تا شهودگاه فروغ فروزندة آفرينش رسانده است.[2]

3ـ نهج البلاغه كتابي است كه نسيم دلانگيز آن اگر به قبري بوزد، صاحب قبر از عطر جانفزاي آن زنده ميشود.[3]

4ـ نهج البلاغه فروتر از كلام خالق و فراتر از كلام مخلوق است.[4]

بدليل اين ويژگي‎‎ها است كه به آساني ميتوان گفت: نهج البلاغه كتابي است كه گويا با مسايل و رويدارهاي هر زمان همراه و همگام است و با تمامي ويژگي‎‎ها و ريزكاريها و جريانهاي هر عصر آشناست، چه اين كه نهج البلاغه تجليگاه عشق، معرفت، سياست، انسانيت، حكومت، عدالت، حكمت، تربيت، عبادت، فصاحت، بلاغت است چه اينكه صدها مسئله مبهم معرفتي دربارة توحيد، نبوت، امامت، معاد، انسان شناختي و جهان شناختي و مانند آن را به زيباترين بيان و دلانگيزترين روش طرح و تحليل كرده است و رمز اصلي وجود اين همه زيبايي در نهج البلاغه آن است كه اميرمؤمنان شاگرد بزرگ قرآن در پرتو تعليمات پيامبر اكرم(ص)، اول قرآن را خوب فهميد و به آن عمل كرد آنگاه همه معارف وحي در كلمات او به صورت نهج البلاغه تجلي كرده است.

 

مهجوريت نهج البلاغه:

 

 

يكي از مسايل دردناك كه هرگز نميتوان انكار نمود، مسئله مهجوريت نهج البلاغه در ميان امت اسلامي و حتي شيعيان آن حضرت است، گر چه به بركت نظام اسلامي نهج البلاغه نيز همانند بسياري از معارف مهجور الهي به تدريج از مهجوريت رهايي يافته، اما اين واقعيت تلخ هرگز قابل انكار نيست كه نهجالبلاغه مهجور است همانطور كه اميرمؤمنان، مظلوم بلكه مهجور بود، برخي از بزرگان نكتهآموز دربارة مهجوريت نهج البلاغه اين گونه ناليدهاند: (... عجيب اين است كه نهج البلاغه در ديار خودش در ميان شيعيان علي ـ عليهالسلام ـ در حوزههاي علميه شيعه غريب و تنهاست هم چنان كه خود علي ـ عليهالسلام ـ غريب و تنهاست، بديهي است كه اگر محتويات كتابي و يا انديشهها و احساسات و عواطف شخصي با دنياي روحي مردمي سازگار نباشد اين كتاب و يا آن شخص عملاًَ تنها و بيگانه ميماند هر چند نامشان با هزار تجليل و تعظيم برده شود، ما بايد اعتراف كنيم كه با نهج البلاغه بيگانهايم، دنياي روحي كه براي خود ساختهايم دنياي ديگري است غير از دنياي نهج البلاغه.[5]

 

شيوة انس و بهرهمندي از نهج البلاغه:

 

 

بدون ترديد داشتن تعهد و احساس نياز دردمندانه براي كار، برخورداري از اخلاص و نيت پاك، توكل همه جانبه به خدا، ايمان داشتن به هدف، دارا بودن پشتكار و شكيبايي و بردباري در جريان كار، انسان را وادار ميكند كه به دنبال پيدا كردن راههاي هدايت و نجات و رسيدن به كمال و عزت باشد، در اين راستا غنيترين گنجينه الهي و آسماني قرآن مجيد است كه بعد از قرآن نهج البلاغه كه مفسر و متمّم قرآن بوده و به عنوان اخ القرآن شهرت گرفته، بهترين استفادهها و بهرهمندي از معارف نهج البلاغه را ميتوان برد كه ممكن است در اين رابطه روشهاي متعدد و گوناگوني براي بهرهمندي از نهج البلاغه وجود داشته باشد اما از جمله دو شيوه تاكنون مفيد آزموده شده و كارساز بوده است:

1ـ يكي روش فراگيري آزاد كه انسان براي اساس عشق و علاقه خود، كتاب نهج البلاغه را تهيه نمايد و به صورت منظم از اوّل تا به آخر آن را مطالعه كند، البته اين روش وقتي جواب خواهد داد كه پيش زمينه هايي براي بهرهگيري از نهج البلاغه فراهم شده باشد مثلاً انسان با برخي علوم نظير ادبيات عرب، فلسفه، كلام، عرفان اسلامي، تاريخ اسلام تا اندازهاي آشنا باشد و در ضمن از شرحهايي كه تاكنون براي نهج البلاغه و دربارة برخي خطبههاي آن نگارش يافته است مانند شرح ابنميثم بحراني، شرح ابنالحديد، شرح علّامه شوشتري و شرح علّامه جعفري نيز استفاده نمايد تا بتواند نكات ظريف و نهفته معارف نهج البلاغه را بهطور كامل درك كند. (براي اطلاع بيشتر از نحوة استفاده از اين روش به منبع ذيل مراجعه شود.)[6]

2ـ شيوه دوم كه بهطور يقين كارآمدتر و مفيدتر خواهد بود آن است كه انسان نهج البلاغه را به عنوان يك متن علمي تحصصي در محضر فردي كه كارشناس معارف نهج البلاغه در محورهاي مختلف باشد بهطور دقيق و منظم تحصيل كند و دوره آموزشي و فراگيري برايش تدارك ببيند اين روش در صورتي بهتر عمل خواهد شد كه در مراكز علمي نظير حوزه و دانشگاه نهج البلاغه به عنوان متن درسي دانشپژوهان قرار داده شود. چنانكه در گذشته برخي از بزرگان نه تنها متن نهج البلاغه بلكه بعضي شرحهاي آن را در محضر بزرگان تحصيل ميكردهاند كه از جمله در اجازه نامهاي كه فخرالمحققين براي سيد حيدر آملي داده آمده است كه سيد حيدر آملي از جمله كتابهايي را كه نزد فخرالمحققين فراگرفته است نهج البلاغه و شرح ميثم بحراني به نهج البلاغه بوده است.[7]

اين مسئله دو نكته اساسي را ميرساند يكي اين كه بزرگان از علماي شيعه در قديم بر اساس عنايت و اهميّت خاصي كه به نهج البلاغه ميدادهاند آن را جزء متون درسي طلاب قرار داده بودهاند. و ديگر اين كه بهترين روش بهرهمندي از نهج البلاغه همان است كه نزد متخصصي فن فراگرفته شود.

 

جلوهاي از موضوع و محتواي نهج البلاغه:

 

 

نهج البلاغه گزيدهاي از سخنان اميرمؤمنان ـ عليهالسلام ـ است كه در موقعيتها و مناسبتهاي گوناگون بيان گرديده است و سيد شريف رضي بيشتر به جنبه فصاحت و بلاغت آنها نظر داشته است، آنچه به عنوان سرفصل و خطوط كلي نهج البلاغه ميتوان مطرح كرد عبارت است از:

1. توحيد و معرفت: شامل توحيد ذاتي، صفاتي، افعالي، عبادي و بيان علم، قدرت، عدالت و مانند آنها.

2. نبوّت و هدايت: هدف از بعثت انبياء شيوة عمل و تبليغ پيامبران، امامت، ولايت، هدايت، اسلام، قرآن، تعليم و تبليغ.

3. كائنات و خلقت: هدفداري در خلقت، حركت در مخلوقات، آفرينش جهان، آفرينش انسان و ويژگي‎‎هاي آفرينشي انسان.

4. رهبري و سياست: شرايط و وظايف و حقوق و شايستگيهاي رهبري، حقوق مردم ، روابط اجتماعي، عدالت اجتماعي، جهاد، صلح و مانند آن.

5. موعظه و حكمت: شناسانيدن اين جهان، زهد، تقوي، آموزشهاي اخلاقي، زيانهاي فردي و اجتماعي، بخل، حسد، ترس، شجاعت، تشويق، و خلاصه تمام فضايل و رذايل اخلاقي.

6. تاريخ و عبرت: آموزش ديدن از حوادث تاريخي، درك قوانين حاكم بر حركت، مجتمعهاي انساني،‌بيان اوضاع اجتماعي، جهان در روزگار بعثت، آيندهنگري شخصيتها، مردمشناسي، همبستگي انساني، فتنهها و بلاها، موضعگيريهاي شايسته در فتنهها.

7. احكام و عبادات: ايمان و هجرت و جهاد، اركان دين، آثار اعمال، نماز و زكات و امر به معروف و نهي از منكر، و ... و فلسفه احكام.

8. معاد و قيامت: حشر، حساب، بهشت، دوزخ و زندگي اخروي.

9. دعا و تضرع: استغفار، نمونههاي از دعاها و استغفار و تعليم صلوة براي پيامبر (ص) و امثال آن.

ـ نكته جالب اينست كه هر كس با هر نوع گرايش، خواسته و سليقهاي كه پا به درياي بيكران نهج البلاغه مينهد، در حد فهم و توان خود از آن بهره ميبرد و مستفيض ميشود. (براي اطلاع از جزئيات بيشتر اين مسئله به منابع ذيل مراجعه شود)[8]

 

جلوهاي از آثار انس با نهج البلاغه:

 

 

از آنجا كه نهج البلاغه نازلة روح بلند اميرمؤمنان ـ عليهالسلام ـ است و در حقيقت نموداري از كمالات وجودي و اوصاف الهي آن حضرت است كه در كلام او تجلي كرده است، لذا انس و حشر مداوم با نهج البلاغه گذشته از درك معارف الهي به انسان، روحية ايثار، فداكاري، عدالتخواهي، آزادمنشي، جوانمردي، شجاعت، سخاوت، ستمستيزي، گرايشات معنوي، تقواطلبي، و صدها صفت برجستهاي ديگر ميبخشد. چنانكه از برخي از محققان برجسته معاصر نقل شده كه گفته است: (ما معتقديم انديشه و نظر نهج البلاغه شهامت و مردانگي و عظمتِ روح به انسان ميدهد، زيرا اين كتاب از روح بزرگ و نيرومندي صادر شده كه با همه مشكلات و مصائب هم چون شيري پولادين اراده روبهرو گرديده است)[9] آموزندهتر از اين سخني است كه شهيد مطهري از استاد نهج البلاغه خود نقل كرده است او ميگويد: «... بزرگ مردي كه مرا اولينبار با نهج البلاغه آشنا ساخت، ميرزا علي آقاي شيرازي اصفهاني بود، نهج البلاغه به او حال ميداد و روي بال و پر خود مينشاند و در عوالمي كه ما نميتوانيم درست درك كنيم سير ميداد، او با نهج البلاغه ميزيست، با نَفَس نهج البلاغه تنفس ميكرد، روح او با اين كتاب همدم بود، نبضش با اين كتاب ميزد و قلبش با اين كتاب ميطپيد، جملههاي اين كتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مينمود، غالباً جريان كلمات نهج البلاغه بر زبانش با جريان سرشك از چشمانش به محاسن سپيدش همراه بود، او وقتي به نهج البلاغه ميپرداخت از همه چيز بريده ميشود منظرهاي تماشائي و لذتبخش و آموزنده بود.[10]

ـ اين بود گذري براي ساحل پهناور نهج البلاغه، اميد است كه بتوانيم در اين آشفته بازار دنياپرستان، با انس و ارتباط و مطالعه مداوم و هدفمند آن، بهرههاي وافر برده و از نورانيت آن به كمال و حقيقت نزديك شويم و پرده از غربت و مهجوريت آن برداريم. (انشاء الله)

 

پی نوشت :

 

[1] . سيد رضي، مقدمه نهج البلاغه ، صفحة 15.

[2] . شيخ محمد عبده، مقدمه شرح نهج البلاغه، صفحة 10، نشر المكتب الاعلام الاسلامي قم، سال 1375 ش.

[3] . علامه حسنزاده آملي، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، صفحة 5، نشر قيام قم، سال 1372 ش.

[4] . ابنابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، صفحة 24. نشر مكتبة آية الله مرعشي، قم 1404 ق.

[5] . شهيد مطهري، مرتضي، سيري در نهج البلاغه، صفحة 9، انتشارات صدرا قم، چاپ 2، 1354.

[6] . دكتر سيد محمد مهدي جعفري، آموزش نهج البلاغه، ج 1، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سال 1373 ش.

[7] . سيد حيدر آملي، تفسير المحيط الاعظم والبحر الخفم، ج 1، صفحة 532، نشر مؤسسه البطاعة و النشر، چاپ اول سال 1414 ق.

[8] . علامه حسنزاده آملي، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه صفحة 23، نشر قيام، قم چاپ اول سال 1372 ش. ـ دكتر سيد محمد مهدي جعفري، آموزش نهج البلاغه ج 1، صفحة 27، نشر وزارت ارشاد اسلامي سال 1373 ش ـ مطهري، مرتضي، سيري در نهجالبلاغه، ص 31، نشر صدرا.

[9] . دكتر زكي مبارك، نقل از نهج البلاغه و گردآورنده آن، صفحة 166، نشر بنياد نهج البلاغه .

[10] . مطهري ، مرتضي، سيري در نهج البلاغه، صفحة 10، نشر صدرا

 

 

 

گسترة موضوعات و دسته بندي هاي موضوعي نهج البلاغه

 

نويسنده:محمود صلواتي

منبع:سایت اندیشه قم

گستردگي موضوعات نهج البلاغه

علاوه بر فصاحت و بلاغت و زيبايي لفظي و آرايش هنري بي نظير در نهج البلاغه ، معاني ژرف و مفاهيم والاي نهج البلاغه است كه به اين كتاب بي‎نظير به درازاي تاريخ، جاودانگي بخشيده است؛ مفاهيم عميقي كه با فطرت انسان گره خورده و از سرچشمة وحي مايه گرفته و از آبشار كلام علي ـ عليه السّلام ـ در بستر زمان، بر پهن دشت زندگي انسان‎ها جريان يافته است.

نهج البلاغه كتاب زندگي، كتاب چگونه زيستن، كتاب چگونه انديشيدن، كتاب چگونه پرستيدن است، كتاب چگونه در پيچ و خم‎هاي زندگي با مشكلات دست و پنجه نرم كردن است. كتاب مكتبي حركت كردن و ارزشي حكومت كردن است. نهج البلاغه، كتاب زهد است، كتاب عشق است، كتاب جنگ است، كتاب پرستش است، كتاب حكمت و فلسفه است، كتاب سياست و حكومت است، كتاب چگونه استفاده كردن از نعمت‎هاي دنيا براي زندگي جاودان آخرت است... .

به تعبير استاد فرزانه مرحوم شهيد مطهري:

از امتيازات برجستة سخنان اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ ـ كه به نام «نهج البلاغه» امروز در دست ماست ـ اين است كه محدود به زمينة خاصي نيست. علي ـ عليه السّلام ـ ـ به تعبير خودش ـ تنها در يك ميدان اسب نتاخته است؛ در ميدان‎هاي گوناگون ـ كه احياناً بعضي با بعضي متضاد است ـ تكاور بيان را به جولان در آورده است. نهج البلاغه شاهكار است امّا نه تنها در يك زمينه، مثلاً موعظه يا حماسه، يا فرضاً عشق و غزل، يا مدح و هجا و غيره، بلكه در زمينه‎هاي گوناگون. علي ـ عليه السّلام ـ سخن را براي خود سخن و اظهار سخن‎وري ايراد نكرده است، سخن براي او وسيله بوده نه هدف؛ او نمي‎خواسته است به اين وسيله يك اثر هنري و يك شاهكار ادبي ازخود باقي بگذارد. بالاتر اينكه سخنش كليّت دارد و محدود به زمان و مكان و افراد معيني نيست، مخاطب او انسان است و به همين جهت نه مرز مي‎شناسد و نه زمان.[1]

مرحوم سيد رضي گردآورنده نهج البلاغه نيز در مقدمة خويش بر اين كتاب به ابعاد گوناگون سخنان امام ـ عليه السّلام ـ اشاره دارد آنجا كه مي‎نويسد:

و از فضيلت‎هاي شگفت‎آور ـ كه علي ـ عليه السّلام ـ بدان ممتاز است و در آن بي‎انباز ـ اين است كه اگر كسي در گفتار او بنگرد كه در پارسايي وموعظت است و در بازداشتن از دنيا و پرداختن به آخرت وبدان ننگرد كه اين فقره‎ها گفته كسي است كه صاحب قدري است والا، و فرماني است روا، گردن‎ها در طاعتش خم، و حكمش بر همه مسلّم؛ بي‎هيچ گمان آن را سخن زاهدي داند گوشه‎نشين، وعابدي خلوت گزين، در به روي خود بسته، در گوشة خانه‎اي به عزلت نشسته، يا ازشهر و مردمش بريده و در دل كوهي خزيده، كه جز نَفَس خود آوازي نشنود، و جز پيكر خودش كسي را نبيند؛ و هرگز نپذيرد كه اين عبارت‎ها گفتة رزم‎آوري است كه با تيغ آهيخته در ميدان ستيزد و با دليران در آويزد، سرها بيندازد و تنها به خاك و خون آميزد و از كارزار باز گردد در حالي كه از شمشير او خون روان است، خوني كه از دل كشتگان است، با اين همه در چنين حالي او پيشواي از دنيا گذشتگان است و قدوة برگزيدگان.

اين فضيلت‎هاي شگفت‎انگيز و اين ويژگي‎هاي ظرافت‎خيز، تنها در او گرد‌ آمده است كه صفت‎هاي ضد يكدگر را در خود فراهم آورده و ناسازواران را با هم سازواري داده.[2]

دسته‎بندي‎هاي موضوعي نهج البلاغه

برپايه آنچه گفته شد، نهج البلاغه از موضوعات مختلف و ميدان‎هاي متفاوتي سخن به ميان آورده است، كه در تقسيم‎بندي موضوعي مطالب آن، تاكنون كتاب‎هاي گوناگوني به رشتة تأليف در آمده است. ما براي آشنايي اجمالي خوانندگان گرامي، نمونه‎هايي از آن را به اختصار مي‎آوريم .

- استاد شهيد مرحوم مطهري در كتاب سيري در نهج البلاغه خويش دربارة تقسيم بندي كلمات نهج البلاغه مي‎نويسد:

مباحث نهج البلاغه ـ كه هر كدام شايستة بحث و مقايسه است ـ به قرار ذيل است:

1. الهيّات و ماوراء الطبيعه؛ 2. سلوك و عبادت؛ 3. حكومت وعدالت؛ 4. اهل بيت و خلافت؛ 5. موعظه و حكمت؛ 6. دنيا و دنياپرستي؛ 7. حماسه و شجاعت؛ 8. ملاحم و مغيبات؛ 9. دعا و مناجات؛ 10. شكايت و انتقاد از مردم زمان؛ 11. اصول اجتماعي؛ 12. اسلام و قرآن؛ 13. اخلاق و تهذيب نفس؛ 14. شخصيّت‎ها، و يك سلسله مباحث ديگر.[3]

آن گاه استاد در ضمن مباحث، به توضيح هر يك از موضوعات فوق به اجمال و اختصار مي‎پردازند.

- استاد مرحوم دكتر سيد جواد مصطفوي نيز در كتاب «پرتوي از نهج البلاغه» در مورد تقسيم بندي موضوعي نهج البلاغه مي‎نويسد:

موضوعات نهج البلاغه از لحاظ اهميت به سه دسته تقسيم مي‎شوند:

دسته اوّل: مطالبي كه زياد تكرار شده و با مضامين و عبارت مختلف آمده و در درجة اوّل اهميت است.

دسته دوم: مطالبي كه كمتر تكرار شده و از نظر امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در درجة دوم اهميت است.

دسته سوم: متفرقات و مطالبي كه تكرار نشده و حضرت روي آنها تكيه نكرده و فقط به صورت اشاره بيان فرموده‎اند؛ مانند علم نجوم و...

دستة سوم حدود پنج درصد نهج البلاغه را تشكيل مي‎دهد و نود و پنج درصد ديگر مربوط به دو دستة ديگر است.

دستة اوّل شامل ده موضوع است: 1. خداشناسي، صفات جلال و جمال؛ 2. نظم جهان و وظيفة انسان در اين جهان؛ 3. پيامبر اسلام و اهميت رهبري او؛ 4. جهاد در راه خدا؛ 5. سيماي علي در نهج البلاغه؛ 6. نقش قرآن در رهبري امت اسلام؛ 7. حكومت در اسلام، وظايف حاكم و مردم؛ 8. حق و عدالت؛ 9. تقوا و پرهيزكاري؛ 10. بيت المال و خزانة كشور اسلامي.

دستة دوم: در نهج البلاغه كمتر تكرار شده و شامل دوازده موضوع است: 1. معاصرين حضرت اعم از نيك و بد؛ 2. دربارة علم و دانش؛ 3. عبادات، فروع دين؛ 4. موقعيت زن؛ 5. اهميت وحدت كلمه و زيان اختلاف؛ 6. خصلت‎هاي ناپسند، عجب، تكبر و...؛ 7. اسلام و خصوصيات دين؛ 8. ملاحم و مغيبات؛ 9. صبر و بردباري؛ 10. اصلاح ذات البين؛ 11. همسايگان و حقوق آنان؛ 12. دستگيري از ايتام و فقرا.[4]

آن گاه ايشان در نوع تقسيم بندي موضوعي مي‎نويسند:

روش ديگر اين است كه يكي از موضوعاتي را كه تقريباً شامل همة آن بيست و سه موضوع باشد انتخاب كنيم و آن موضوع «ويژگي‎‏هاي حكومت علي ـ عليه السّلام ـ» است. چون نود و هشت درصد خطبه‎ها (و نامه‎ها) در زمان حكومت آن حضرت صادر شده و كلمات قصار را هم نمي‎دانيم چون مدركي نداريم كه چه وقت صادر شده. بنابراين، اين موضوع تقريباً همة نهج البلاغه را پوشش مي‎دهد و موضوعي بسيار با اهميت است؛ زيرا حكومت آن حضرت با اينكه چهار سال و نه ماه بيشتر طول نكشيد حكومت نمونة اسلامي و حقّ و عدل بود و در تاريخ زندگي بشر و در ميان حاكمان و واليان ديگر بي‎نظير بود. ويژگي‎هايي داشت كه در ساير حكومت‎ها نبوده است. اين خصوصيات دوازده تاست كه بدين شرح است: اوّل: آنكه حضرت همواره خدا را در نظر داشت؛ دوّم:‌ با آزادي كامل و رأي صد در صد مردم انتخاب شد...؛ سوم: به كلية مسايل جامعه و امور جزئي و كلّي مردم رسيدگي مي‎كرد... چهارم: به مردم آزادي مي‎داد و آنها را به كاري مجبور نمي‎كرد، پنجم: با صداقت و صريح اللهجه بود و از شيّادي و دغل‎كاري و دسيسه‎بازي بر حذر بود؛ ششم: زندگي ساده‎اي داشت و مانند فقيرترين افراد جامعه زندگي مي‎كرد؛ هفتم: حكومت كردن براي او وسيله بود نه هدف؛ هدف او اعلاي كلمة حق و پيشرفت اسلام بود؛ هشتم: عدالت را در حد بسيار بالا رعايت مي‎كرد؛ نهم: در تقسيم بيت المال مساوات را رعايت مي‎كرد؛ دهم: سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را ملاك عمل خويش قرار داده بود و پيروي از آن را موجب سعادت مي‎دانست؛ يازدهم: اتلاف وقت نمي‎كرد و از لحظات عمرش به نفع مسلمين استفاده مي‎فرمود؛ دوازدهم: براي رضاي خدا مي‎جنگيد و هدف توسعه طلبي و افزون خواهي و استعمار و استثمار و خونريزي نداشت، و جنگ‎هاي آن حضرت ـ كه اكثر عمر حكومتش را در جنگ گذرانيد ـ در اين بخش قابل بررسي است. اينها ابعاد مختلف حكومت علي ـ عليه السّلام ـ است كه در گفتار بعد به توضيح آن خواهيم پرداخت.»[5]

- شيخ ثروت منصور هيكل مصري در كتاب خود «هدي و نور من كلام امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ» سخنان آن حضرت را در هفت موضوع گردآوري كرده است، بدين ترتيب:

1. شناسايي خدا؛ 2. توصيف آفريده‎هاي زمين و آسمان؛ 3. بعثت پيامبران؛ 4. جلوگيري از بدعت‎ها و ياد مرگ؛ 5. نكوهش اهل تكبر؛ 6. تلاش براي دنيا نه دلبستگي به آن؛ 7. كلماتي كه به صورت شعر و نثر در زمينه‎هاي سفارش و اندرز و دعا و مناجات از آن حضرت به جاي مانده است.[6]

دسته‎بندي استاد لبيب بيضون

استاد لبيب بيضون نيز در كتاب ارزشمند خود «تصنيف نهج البلاغه» در ابتدا كلّ نهج البلاغه را در ده باب دسته‎بندي مي‎كند، آن گاه با تفكيك سخنان آن حضرت از يكديگر اين ده باب را به 430 فصل و مبحث مي‎رساند و هر بخش از كلام آن حضرت را درجاي خود قرار مي‎دهد. ايشان در مقدمة كوتاه خود بر اين كتاب مي‎نويسند:

به راستي چه دشوار است كتابي همانند نهج البلاغه را ـ كه در آن انبوهي از مفاهيم و معاني و دريايي از افكار وجود دارد ـ بتوان در ابواب و فصول و مباحثي جاي داد... و من نهج البلاغه را در ده باب اساسي بدين گونه جاي دادم:

1. اصول دين (عقايد)؛ 2. فروع دين (عبادات و معاملات)؛ 3. پيشوايي و پيشوايان؛ 4. سيرة امام علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ ؛ 5. حوادثي كه در خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ به وقوع پيوست؛ 6. سياست كشورداري؛ 7. شؤون اجتماعي؛ 8. انسان و ابعاد مختلف آن؛ 9. اندرزها و راهنمايي‎ها؛ 10.فهرستي از اخلاقيات پسنديده و خصلت‎هاي نكوهيده.

آن گاه هر يك از اين ابواب را به چند فصل و هر فصلي را به چند مبحث تقسيم كردم كه تعداد اين مباحث به 430 مي‎رسد.

سپس ايشان به عنوان مثال در باب اوّل، اصول دين را به نه فصل زير تقسيم‎بندي مي‎كنند: فصل اوّل: توحيد و شناخت خدا؛ فصل دوم: پرستش براي خدا؛ فصل سوم: آفرينش و آفريدگان؛ فصل چهارم: عدل الهي و تكليف؛ فصل پنجم: قضا و قدر؛ فصل ششم: نبوت و انبيا؛ فصل هفتم: قرآن و سنت؛ فصل هشتم: اسلام و ايمان؛ فصل نهم: معاد و حساب.[7]

دسته‎بندي موضوعي به گونه‎اي ديگر

البته به نظر نگارنده دسته‎بندي موضوعي ديگري را در مورد مجموعة سخنان آن حضرت به ويژه نهج البلاغه مي‎توان مورد توجه قرار داد، بدون اينكه مجبور باشيم كلمات ‌آن حضرت را مگر در حد ضرورت قطعه قطعه كنيم. در اين دسته‎بندي روح كلي حاكم بر كلام امام ـ عليه السّلام ـ ملاك تقسيم‎بندي قرار مي‎گيرد، بدين صورت كه بيش از دو سوم از سخنان امام ـ عليه السّلام ـ مربوط به دوران حكومت آن حضرت و مشكلاتي است كه در برخورد با جريانات انحرافي با آن مواجه بودند. اين بخش را مي‎توان بدين شكل دسته‎بندي كرد:

1. موضوع «متقين»: حكومت عدالت خواهانة آن حضرت، شيوه‎ها و اسلوب حكومت بر پاية آرمان‎ها و ارزش‎هاي الهي، خطابه‎هايي كه حضرت در اين رابطه القا فرمودند، دستور العمل‎ها و نامه‎هاي وي به استانداران و كارگزارانشان در بيان آداب چگونگي معاشرت با مردم. كه همة اين عناوين ـ بدون اينكه خطبه‎ها و نامه‎ها قطعه قطعه شود ـ تحت عنوان متّقين آورده مي‎شود.

2. موضوع «غاصبين»: دوران بيست و پنج سالة سكوت و خانه‎نشيني آن حضرت، سخنان مربوط به ماجراي سقيفه، موضع‎گيري‎هاي آن حضرت در زمان حكومت عمر و ابوبكر، جريان شوراي شش نفره و مواضع آن حضرت در زمان خلافت عثمان و سخناني كه از آن حضرت در نهج البلاغه و جاهاي ديگر در اين ارتباط آمده است.

3. موضوع «ناكثين»: سخنان و نامه‎هاي حضرت در اين زمينه و در مورد جنگ جمل و پي‎آمدهاي آن.

4. موضوع «قاسطين»: افشاگري و روشنگري‎هاي آن حضرت در مورد معاويه و حزب مرموز اموي و نفوذ آنان در دستگاه خلافت اسلامي، و نامه‎هاي مكرر آن حضرت به معاويه، جنگ صفين و پي‎آمدهاي آن.

5. موضوع «مارقين»: جريان خوارج و چگونگي شكل گيري آنان، روشنگري‎ها و سخنان آن حضرت در مذاكرات و گفتگو با آنان، شعارها و عملكرد خوارج واصول برخورد با تفكر، شعارها و عملكرد آنان؛ جنگ نهروان و پي‎آمدهاي آن.

6. موضوع «ساكتين»: افرادي كه خود را از صحنه‎هاي سياسي ـ اجتماعي بركنار مي‎دانستند و به علي و معاويه كاري نداشتند و ورود در اين مسائل را فتنه مي‎ديدند؛ ريشه‎يابي اين تفكر و سخنان آن حضرت در مورد اين جريان.

علاوه بر اين شش موضوع، ساير سخنان و نامه‎ها و كلمات كوتاه آن حضرت را مي‎توان در موضوعات زير جاي داد:

7. اصول دين و عقايد: سخنان مربوط به ذات ربوبي خداوند متعال و صفات جلال و جمال او، آفرينش جهان و موجودات، جايگاه فرشتگان، عالم پس از مرگ، قيامت، داستان پيامبران و... .

8. مواعظ و اخلاق: نكوهش دنيا و دنيا خواهي و مقام پرستي، نكوهش خصلت‎هاي ناپسند، نظير بخل، حسد، تكبر و...، توجه دادن انسان‎ها به ابعاد معنوي و فلسفه وجودي و مبدأ پيدايش خويش و اندرزهاي مربوط به حكمت عملي در زندگي.

9. اشعار، ادعيه و مناجات‎هاي كوتاه و بلند آن حضرت.

10. روايات فقهي و فلسفة احكام: سخنان مربوط به نماز، روزه، حج و... و قضاوت‎هاي آن حضرت.

11. ملاحم و مغيبات: پيش‎بيني‎ها و پيشگويي‎هاي آن حضرت در مورد حوادث و مشكلات پس از خود، بشارت به آمدن حضرت مهدي(عج) و... .

اين شيوه تقسيم‎بندي براي پژوهش در نهج البلاغه و تدريس موضوعي آن بسيار راهگشا خواهد بود. از سوي ديگر، چون غرض مرحوم سيد رضي در گردآوري نهج البلاغه ـ همان طور كه خود نيز در مقدمة نهج البلاغه يادآور مي‎شود ـ[8] تنها گردآوري سخنان آن حضرت در سه محور «خطبه‎ها»، «وصايا و نامه‎ها» و «كلمات قصار» آن حضرت بوده و ترتيب ديگري را رعايت نكرده‎اند لذا كسي كه براي مطالعه، نهج البلاغه را مي‎گشايد و از ابتدا شروع به خواندن مي‎كند، با موضوعات بسيار پراكنده‎اي روبه رو مي‎شود و در هر خطبه مسألة جديدي را مي‎يابد. و با تنظيم موضوعي سخنان آن حضرت با توجه به روح حاكم بر كلام بدون تقطيع آن، تا حدودي اين مشكل را مي‎توان برطرف نمود.[9]

[1] . سيري در نهج البلاغه، ص 31.

[2] . نهج البلاغه، از مقدمة شريف رضي.

[3] . مرتضي مطهري، همان، ص 31.

[4] . پرتوي از نهج البلاغه، ص 14 با تلخيص.

[5] . همان، ص 15 ـ 18. ايشان در پنج مقالة بعدي خود ـ كه پياده شدة چند جلسه درس ايشان بوده است ـ يعني تا صفحة 134 به توضيح اين ويژگي‎ها پرداخته‎اند.

[6] . ر.ك: نهج البلاغه و گردآورندة آن، انتشارات بنياد نهج البلاغه، 182.

[7] . ر.ك: لبيب بيضون، تصنيف نهج البلاغه، چاپ دوم، دفتر تبليغات اسلامي، 1408 ق.

[8] . مرحوم سيد رضي در مقدمة نهج البلاغه مي‎نويسد: ... به توفيق خدا به كار پرداختم و نخست خطبه‎هاي اعجاب انگيز، پس نامه‎هاي دلاويز، سپس سخنان كوتاه حكمت‎آميز را فراهم ساختم، و براي هر يك بابي گشودم و در هر باب برگ‎هايي افزودم تا آنچه اكنون در نظرم نيايد و در آبنده به دست آيد در آن جاي دهم... .

[9] . نگارنده به هنگام تدريس نهج البلاغه از اين دسته‎بندي بسيار سود برده است. و دانش پژوه با پي‎گيري حوادث و مسائل پيرامون سخن امام ـ عليه السّلام ـ و دنبال نمودن خطبه‎ها و نامه‎ها و كلمات قصار به صورت يك رشتة به هم پيوسته، به خوبي مي‎تواند از آن بهره‎مند شود و آن را در ذهن خود جاي دهد.

يك مبحث از مباحث فوق، يعني موضوع «مارقين» كه بر پاية «چهل» سخن از بيانات امام ـ عليه السّلام ـ ، از نهج البلاغه و غير نهج البلاغه تنظيم شده و حوادث تاريخي و توضيحات مربوط به آن ذيل هر سخن آمده، تحت عنوان «خارجيگري» به چاپ رسيده است، اميدوارم ساير موضوعات نيز با توفيق خداوند متعال در اختيار علاقه‎مندان قرار گيرد.

 

 

 

 

 

 

 

آشنايي اجمالي با نهج البلاغه

 

 

نويسنده:حسن منتظری

منبع:سایت اندیشه قم

نهج البلاغه اين اثر جاودانه، بر گرفته از بيانات و انوار گهربار اميرالمؤمنين حضرت على (عليه‏السلام) آن بزرگ مرد تاريخ است كه هيچگاه غبار زمان پرده كهنگى و فراموشى بر سيماى پرفروغ او نيفكنده، و از جلوه و شكوه او نكاسته، و تقوا و عدالت و جهاد و ديگر صفات برجسته او را از ياد نبرده، و در برابر عظمت دانش و حكمت او سر تعظيم فرود آورده، و از مرز تعصب و فرقه‏گرايى در گذشته، تا بدانجا كه دوست و دشمن زبان به ستايش او گشوده و به تاليف كتب و سرايش اشعار پرداخته و با زبان انديشه و سوز و دل نمى‏ازيم فضيلت او را بيان كرده‏اند .

روايات اسلامى و متون تاريخى در شان و منزلت اميرمؤمنان على عليه‏السلام فراتر از شهرت و تواتر است تا بدانجا كه از حقايق مسلم و ضرورت‏ها بشمار مى‏آيد .

 

تدوين نهج البلاغه

 

 

اين مجموعه نفيس و زيبا به نام«نهج‌البلاغه» كه اكنون در دست ماست و روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و انديشه‌هاي نوتر و روشن‌تر مرتبا بر ارزش آن افزوده است، منتخبي از«خطابه‌ها» و «دعاها» و «وصايا» و«نامه‌ها» و«جمله‌هاي كوتاه» مولاي متقيان علي ـ عليه السّلام ـ است .

اين اثر ماندگار كه از متون اوليه فرهنگ اسلامى است توسط اديب علامه مرحوم سيد شريف‏رضى رضوان الله عليه در سال 400 هجرى از ميان صدها كتاب و منبع گردآورى و تنظيم گرديده است . آنچه ترديد ناپذير است اين است كه علي ـ عليه السّلام ـ چون مرد سخن بوده است، خطابه‌هاي فراوان انشاء كرده، و همچنين به تناسبهاي مختلف جمله‌هاي حكيمانه كوتاه فراوان از او شنيده شده است، همچنان كه نامه‌هاي فراوان مخصوصا در زمان خلافت نوشته است، و مردم مسلمان علاقه و عنايت خاصي به حفظ و ضبط آنها داشته‌اند.

 

اسناد، شروح، ترجمه ها

 

 

آفتاب آمد دليل آفتاب. اگر سخن شناسي بخواهد به ديد تحقيق و خالي از تعصبات، با اين پرسش كه صاحب سخن در اين كتاب كيست، بنگرد؛ قطعا تصديق خواهد كرد كه او شخصيتي بزرگ است كه به سرچشمه‌اي جوشان و منبعي بي پايان متصل است به گونه‌اي كه نمي‌توان پس از قرآن نظيري براي آن پيدا كرد.

اگر هيچ سند معتبري هم براي آن پيدا نشود باز هم مي‌توان اذعان كرد كه اين سخن، از اوست و سخني عادي با محاسبات دنيوي نيست؛ زيرا حقايق ومعارفي كه در اين مجموعه در قالب‌هاي گفتاري بسيار بديع و جذاب مطرح شده است از عهده بشر عادي خارج است. اين كلام با زبان بي زباني از عظمت و شرافت صاحبش سخن مي‌گويد.

شخصيت‌هاي زيادي تلاش خويش را در جهت بررسي مصادر نهج‌البلاغه صرف كرده‌اند كه اجمالا ذكر اسامي برخي از آنها بي تناسب نيست:

1. مدارك نهج‌البلاغه، علامه كاشف الغطاء 2. استناد نهج‌البلاغه، امتياز علي عرشي 3. نهج‌السعاده في مستدرك نهج‌البلاغه، محمد باقر محمودي(در 8 جلد) 4. مصادر نهج‌البلاغه، عبدالله نعمت 5. مصادر نهج‌البلاغه و اسانيده، سيد عبدالزهراء حسيني

6. بحثي كوتاه پيرامون مدارك نهج‌البلاغه، رضا استادي 7. روش‌هاي تحقيق در اسناد و مدارك نهج‌البلاغه، محمد دشتي 8. و...

نهج‏البلاغه در طول حدود هزار سال عمر خود در دسترس دانشمندان، طلاب و اهل علم بوده است و به مطالعه و حفظ آن مى‏پرداختند و در خطبه‏ها و خطابه‏ها بدان استناد و تبرك مى‏جستند و انديشمندان و محققان بر آن شرح و تفسير مى‏نوشتند و به ترجمه آن اقدام مى‏كردند .

همه شارحان و مترجمان نهج‏البلاغه كه بيش از سيصد [1] نفر مى‏باشند بالاتفاق معتقدند كه اين كتاب از تاليفات علامه [2] شريف‏رضى است و او اين توفيق را يافته كه سخنان امام اميرالمؤمنين على (ع) را با سبك و شيوه‏اى جالب گردآورى و تنظيم نمايد .

اجازاتى كه علما و محدثان بزرگ به اصحابشان مى‏دادند [3] دليل روشن و قاطعى بر صحت اين انتساب است .

علامه شريف‏رضى - كسى كه در دنياى علم و ادب به پارسايى و دقت در راستگويى مورد قبول همگان است . [4] - نيز در كتابهاى متعدد خود اين امر را تصريح كرده است .

نهج البلاغه مانند قرآن كريم كتاب زنده است و هم چنان مي‌درخشد و نظر دانشمندان را به خود جلب مي‌كند و به اكثر زبانهاي زندة دنيا چون: فارسي، تركي، اردو، انگليسي، فرانسوي، آلماني، ايتاليائي و اسپانيايي و غيره ترجمه شده است.[5]

 

نام نهج‏البلاغه

 

 

نامى كه شريف‏رضى براى اين كتاب برگزيده «نهج‏البلاغه‏» يعنى «راه و روش بلاغت‏» است زيرا اين كتاب درهاى بلاغت را به روى خواننده مى‏گشايد و طالبان بلاغت را بدان نزديك مى‏سازد و نياز دانشمند و دانشجو را برمى‏آورد، و گمشده و خواسته بليغ و زاهد است و از آن روز كه اين كتاب گام به عالم فرهنگ و ادب نهاد و توسط شريف‏رضى به بار نشست، در ميان دانشمندان و خطبا و اهل ادب جا باز كرد و بلند آوازه شد و شهره آفاق دانش گرديد و ستاره آن در شام و عراق و نجد و تهامه درخشيد، و هركجا كه رفت‏با استقبال مردم مواجه گرديد و در مراكز علمى به درس و بحث از آن پرداختند زيرا علاوه بر معناى ارزنده و محتواى علمى و عميق همه‏جانبه و درهاى حكمت و دانش، داراى الفاظ و نگارشى بسيار بديع و زيبا و سبك و شيوه‏يى هماهنگ و عالى است كه در اوج نثر عربى قرار گرفته است . [6]

 

ويژگي هاي نهج البلاغه

 

 

نهج البلاغه اين اثر ماندگار و بي نظير را مي توان از جهات مختلفي مورد دقت ، شناخت و بررسي قرار داد. اوصاف و ويژگي هاي اين مجموعه بي بديل را در اين نوشتار مختصر نمي توان شناخت، اما به لحاظ اختصار، به شاخصها و ويژگي هاي مهم آن اشاره مي شود:

1. كلامي فوق كلام انسانها و پايين تر از كلام خدا و در حقيقت، كلماتي گهربار از امام معصوم حضرت مولي الموحدين امام علي(عليه السلام) 2. جامعيت نهج البلاغه، به گونه اي كه همانند قرآن، به عنوان انواري از آن، به تمام مسائل دنيوي و اخروي پرداخته است 3. اوج فصاحت و بلاغت بي نظير 4. در بردارنده رسالتي جاودانه و جهاني پس از قرآن، جهت هدايت بشريت 5. جاذبه خاص نهج البلاغه براي همگان 6. مصون از هرگونه ضعف، خطا وتحريف 7. ارزش والاي پيام هاي نهج البلاغه 8. عدالت خواهي و ظلم ستيزي منحصر به فرد 9. و... .

 

محتواي نهج البلاغه

 

 

نهج‌البلاغه اثري است كه بايد با آن زيست و تنفس كرد. روح را با آن هم‌دم ساخت و با آن نبض و قلب را به تپش در آورد، تا معاني آن در عمق جان بنشيند و بتوان دنياهاي آن‌ را وارد شد و سرزمين‌هايش را فتح كرد. هرچند رسيدن به قله‌ي رفيع معرفت علي(ع) حتي در حوزه‌ نهج‌البلاغه بر كسي ميسّر نيست و ضعف ما حكم مي‌كند كه نمي‌توان تمام دنياهاي زهد و تقوا و عبادت و عرفان و حكمت و فلسفه و پند و موعظه و ملاحم و مغيبات و سياست و مسؤوليت‌هاي اجتماعي، حماسه، شجاعت و ديگر زواياي نهج البلاغه را وارد شد و اين اقيانوس بي‌پايان را شناخت.

نهج‌البلاغه از نظر محتوايي به مسائل گوناگون اعتقادي، اقتصادي، سياسي، اخلاقي پرداخته است و در قالب خطبه‌ها، نامه‌ها و حكمت‌ها به پرسش‌ها و مسائل عرصه‌هاي مذكور پاسخ داده است.

نهج‌البلاغه در مسائل اعتقادي به آفرينش جهان و انسان و جانوران، هدفدار بودن خلقت انسان،[7] معرفت حق تعالي[8] وحدت حق تعالي[9]، هدف فرستادن پيامبران[10]، هدف بعثت پيامبر اكرم(ص) [11]، استمرار رسالت با قرآن و عترت[12] و فرجام و رستاخيز،[13] پرداخته است.

امام علي(ع) در نهج‌البلاغه، به مسائل اقتصادي نيز پرداخته است و مسئوليّت انسان را نسبت به سرزمين‌ها و چهارپايان[14] و ارج نهادن به كار و تلاش انسان و بهره‌مندي از حاصل دست‌رنج خويش[15] و ضرورت آباداني سرزمين‌ها[16] و ذخيره‌سازي ثروت[17] و توصيه‌‌هايي مربوط به بيت‌المال و عدالت اجتماعي و فقر زدايي و ره‌نمودهاي اخلاقي به ثروت‌مندان و برنامه‌هاي اقتصادي و وظايف فردي نيازمندان و وظايف دولت و جامعه را بيان كرده است.[18]

بخش ديگري از فرمايشات امام علي(ع) به مسائل سياسي و حكومتي اختصاص دارد. امام(ع) در اين ساحت، به وظايف كارگزاران و استانداران، نويسندگان، ارتش و نيروها و سران نظامي، روش‌هاي دريافت ماليات و اصول كشورداري پرداخته است.[19]

ساحت ديگر نهج البلاغه، مسائل اخلاقي و تربيتي است. كه امام(ع) بر مبناي جهان‌بيني توحيدي، آن‌را استوار ساخته است. اخلاق فردي در نهج‌البلاغه، دانش اندوزي توأم با عمل، بي اعتنايي به زخارف دنيوي، آزادگي و ظلم ستيزي، نظم و حساب‌رسي در امور را تبيين نموده است و اخلاق اجتماعي نيز به خوش خلقي و انسان دوستي، انصاف‌ورزي با مردم و مانند اين‌ها اشاره كرده است.[20]

مسائل عبادي و معنوي مانند سيماي عابدان شب زنده‌دار، انگيزه‌هاي گوناگون در عبادت، حالات و مقامات عابدان و تأثير عبادت در زوال گناه نيز در نهج‌البلاغه مورد توجه جدي قرار گرفته است[21]. روي‌كرد علي(ع) در سراسر سخنانش بر مبناي عدالت است؛ همان‌گونه كه فرمود: عدالت، زندگي است. [22]

علي(ع) از آن بسيار افرادي نبود كه در سخن، از حق دم مي‌زنند، ولي در عمل از آن سرمي‌پيچند؛ [23] زيرا حق، در مقام سخن گسترده‌ترين پهنا را داراست ولي در مقام اجرا و عمل بدان، در تنگنايي بي‌مانند است؛[24] يعني در مقام سخن، به آساني مي‌توان حق و عدل را ستود و از آن دم زد، ولي عمل كردن بدان، بسيار دشوار و مشكل است.

اما علي(ع) در برابر ستم‌كاران چونان تندري مي‌غرّد و براي مظلومان پناهي استوار و اميدبخش است. علي(ع) حريم مقدّس عدالت است و با انسانيتي والا و شمشير و قلم، حريم آن را پاس مي‌دارد. سرزمين‌هايي را كه ستم بر آن‌ها غلبه يافته و مكان‌هايي كه كابوس فقر بر آن‌ها چيره شده است، چه كسي مي‌تواند نجات دهد جز نهج‌البلاغه كه برنامه‌ي حاكميتي عادل است كه بنياد ستم را در هر مكان و زمان، از ريشه برمي‌آورد.[25]

 

جاذبه نهج‌البلاغه

 

 

نهج‌البلاغه مرهمي است بر دردهاي جان‌كاه بشريت.

نهج‌البلاغه داروي موثر براي تلطيف روح انسان‌ها و مبارزه با خوشونت‌ها.

نهج‌البلاغه درختي است بي‌خزان كه بر شاخسار آن هرگونه ميوه‌اي در هر وقت و زمان وجود دارد.

نهج‌البلاغه اثري است به درخشندگي آفتاب، به لطافت گل، به قاطعيت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرك امواج، و به بلندي ستارگان دور دست بر اوج آسمان‌ها!

سخن از نهج‌البلاغه و برتري آن، پس از قرآن و سخنان پيامبر (صلّي الله عليه و آله )؛ بر ساير گفته‌ها و انديشه‌ها، سخني است در رديف توضيح واضحات، و موضوعي است كه هيچ محقق اسلامي و غير اسلامي، در شرايط كنوني خود را نيازمند به بحث پيرامون آن نمي‌بيند.

كلمات اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ از قديمترين ايام با دو امتياز همراه بوده است و با اين دو امتياز شناخته مي‌شده است: يكي فصاحت و بلاغت، و ديگر چند جانبه بودن و به اصطلاح امروز چند بعدي بودن. هر يك از اين دو امتياز به تنهايي كافي است كه به كلمات علي ـ عليه السّلام ـ ارزش فراوان بدهد، ولي توأم شدن اين دو با يكديگر يعني اين كه سخني در مسيرها و ميدان‌هاي مختلف و احيانا متضاد رفته و در عين حال كمال فصاحت و بلاغت خود را در همه آنها حفظ كرده باشد، سخن علي ـ عليه السّلام ـ در حد وسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته است و درباره‌اش گفته‌اند: «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق»[26].

كشش و جاذبه نيرومند خطبه‌ها، نامه‌ها، كلمات قصار علي ـ عليه السّلام ـ در نهج‌البلاغه كاملاً محسوس و قابل لمس است.

مهم اين است كه بدانيم چرا و به چه دليل نهج‌البلاغه چنين كششي را دارد كه ارواح قلوب را به تسخير خود در مي‌آورد، تا آن‌جا كه آشنائي با اين كتاب مسير فكر و زندگي جمعي را دگرگون ساخته و فصل نويني از حيات و زندگي آميخته با آگاهي وسيع و احساس مسئوليت، و جذبه لطيف عرفاني براي آن‌ها فراهم ساخته است.

اين جاذبه دلايل زنده‌اي دارد كه مهم‌ترين آن‌ها عبارت است از:

1ـ در نهج‌البلاغه همه جا سخن از همدردي با طبقات محروم و ستمديده انسان‌ها است، همه جا سخن از مبارزة با ظلم و بي‌عدالتي و بيدادگري‌هاي استثمارگران و طاغوت‌ها است.

2ـ نهج‌البلاغه همه جا در مسير آزادي انسان‌ها از زنجير اسارت هوي و هوس‌هاي سركشي كه او را به ذلت و بدبختي مي‌كشاند، از زنجير اسارت ستمگران خود كامه، و طبقات مرفه پرتوقع، از زنجير اسارت جهل و بيخبري، گام بر مي‌دارد، و از هر فرصتي براي اين هدف استفاده مي‌كند، و هشدار مي‌دهد كه هر جا نعمت‌هاي فراواني روي‌هم انباشته است حقوق از دست رفته‌اي در كنار آن به چشم مي‌خورد.

هشدار مي‌دهد كه در باز گرداندن روح آزادي و مساوات و عدالت كم‌ترين انعطافي نشان نخواهد داد، بلكه اصولاً مقام والاي حكومت را در درجه اوّل براي همين پذيرفته استه[27]، و آن كس كه گمان مي‌برد علي ـ عليه السّلام ـ روي اين موضوع معامله‌اي خواهد كرد سخت در اشتباه است و علي ـ عليه السّلام ـ را نشناخته است[28].

3ـ جذبه‌هاي عرفاني نهج‌البلاغه چنان است كه ارواح تشنه را بازلال خود آن‌چنان سيراب و مست مي‌كند كه نشئة شراب طهورش از تمام ذرات وجود آدمي آشكار مي‌گردد.

4ـ يكي ديگر از جاذبه‌هاي نيرومند نهج‌البلاغه آن است كه در هر ميداني گام مي‌نهد چنان حق سخن را ادا مي‌كند و دقايق را موبه مو شرح مي‌دهد كه گوئي گوينده اين سخن تمامي عمر را بحث و بررسي روي همين موضوع داشته و نه غير از آن.

به‌راستي اين صحنه‌هاي مختلف نهج‌البلاغه كه هر كدام در نوع خود كم ـ نظير يا بي‌نظير است از اعجاب انگيزترين ويژگي‌هاي اين كتاب بزرگ محسوب مي‌شود.

 

مهجوريت نهج البلاغه و انس و بهرهمندي از آن

 

 

يكي از مسايل دردناك كه هرگز نميتوان انكار نمود، مسئله مهجوريت نهج البلاغه در ميان امت اسلامي و حتي شيعيان آن حضرت است، گر چه به بركت نظام اسلامي نهج البلاغه نيز همانند بسياري از معارف مهجور الهي به تدريج از مهجوريت رهايي يافته، اما اين واقعيت تلخ هرگز قابل انكار نيست كه نهجالبلاغه مهجور است همانطور كه اميرمؤمنان، مظلوم بلكه مهجور بود،.[29]

بدون ترديد داشتن تعهد و احساس نياز دردمندانه براي كار، برخورداري از اخلاص و نيت پاك، توكل همه جانبه به خدا، ايمان داشتن به هدف، دارا بودن پشتكار و شكيبايي و بردباري در جريان كار، انسان را وادار ميكند كه به دنبال پيدا كردن راههاي هدايت و نجات و رسيدن به كمال و عزت باشد، در اين راستا غنيترين گنجينه الهي و آسماني قرآن مجيد است كه بعد از قرآن نهج البلاغه كه مفسر و متمّم قرآن بوده و به عنوان اخ القرآن شهرت گرفته، بهترين استفادهها و بهرهمندي از معارف نهج البلاغه را ميتوان برد.

ـ اين بود معرفي اجمالي از اقيانوس پهناور نهج البلاغه، اميد است كه بتوانيم با شناخت هر چه بيشتر نهج البلاغه و انس و ارتباط مداوم با اين وديعه امامت، بهرههاي معنوي وافر برده و غربت و مهجوريتش را بزداييم. (انشاء الله)

 

[1]. كتابنامه نهج‏البلاغه: رضا استادى، البته اين كتاب در سال 1395 به چاپ رسيده است و در طول بيست‏سال پس از آن قطعا شروح و ترجمه‏هاى زيادى تاليف شده است . در اين زمينه بنياد نهج‏البلاغه اثرى تدوين كرده است‏بنام كتابشناسى امير المؤمنين (ع) و نهج‏البلاغه كه در آن به كليه ترجمه‏ها و شروح و در مورد نهج‏البلاغه نيز اشاره شده است .

[2]. نگاه كنيد به فهرست‏هاى ابى‏العباس نجاشى متوفاى 450 و فهرست‏شيخ منتجب‏الدين متوفاى 585 .

[3]. علامه اميني،الغدير4/193، دارالكتب الاسلاميه .

[4].الغدير: 4/195 ، همان .

[5]. داود الهامي- دنياي نهج البلاغه، ص 187، موسسه امام صادق(ع)، قم.

[6]. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، مقدمه ابوالفضل ابراهيم بر شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد ص 7 ، دار الاضواء بيروت.

[7]. نهج البلاغه، خطبه‌ي 1و 165 و 185.

[8]. همان، خطبه‌ي 186.

[9]. همان، خطبه‌ي 152، 45.

[10]. همان، خطبه‌ي 144 و 1.

[11]. همان، خطبه‌ي 1.

[12]. همان، خطبه‌ي 198 و 152 و 97.

[13]. همان، خطبه‌ي 132، حكمت 456 و 44 و خطبه‌ي 222.

[14]. همان، خطبه‌ي 167.

[15]. همان، خطبه‌ي 160.

[16]. همان، نامه‌ي 53.

[17]. همان، حكمت 123 و خطبه‌ي 183.

[18]. همان، نامه‌ي 53 و 40 و 67 و حكمت 229 و 68 و 390 و 366 و 140 و 141 و 328 و 230 و 93، خطبه‌ي 15 و 127 و 205 و 224.

[19]. نهج البلاغه، نامه‌ي 53 و 45 و 5 و 18 و 19 و 20 و 27 و 40 و 43 و 71 و 8 و 14 و 12 و 11 و 16 و 50 و 60 و 25 و 26 و 51 و 77.

[20]. همان، خطبه‌ي 192 و 110 و 230 و 53 و 47 و نامه‌ي 31 و 47 و 53؛ حكمت 147و 439.

[21]. همان، خطبه‌ي 222 و 193 و 220 و 230 و 199 و 192، حكمت 290 و 237، نامه‌ي 45.

[22]. غررالحكم و دررالكلم.

[23]. شرح غرر الحكم، ج 6، ص 62.

[24]. نهج البلاغه، خطبه‌ي 216.

[25]. فؤاد جرداق لبناني، صوت العدالة الانسانية، ج 5، ص 1210، به نقل از الحياة، ج 5، ص 252.

[26]. علامه شهيد مطهري، فصلنامه نهج البلاغه ش1.

[27] . نامه به عثمان بن حنيف.

[28] . خطبه شقشقيه.

[29] . شهيد مطهري، مرتضي، سيري در نهج البلاغه، صفحة 9، انتشارات صدرا قم، چاپ 2، 1354.

 

 

 

جامعيت و علم بيكران در نهج البلاغه

نويسنده:محمدكاظم حقانى

منبع:روزنامه جوان

نهج البلاغه كتابى است كه برخلاف ساير كتب روايى و حديثى، پاى را از دايره معتقدان به تشيع و بلكه دين اسلام، فراتر نهاده و بسيارى از دانشمندان ساير اديان و مكاتب را به خود جذب كرده است. (۱)

دكتر طه حسين مصرى فقط وحى و كلام خدا را بالاتر از سخن حضرت قرار مى دهد و به قول ابن ابى الحديد معتزلى نيز سزاوار است تمام سخن شناسان عرب در برابر كلمات امام - عليه السلام - سجده كنند.به نظر مى رسد يكى از عوامل تاثيرگذار در اين زمينه، گستردگى و عموميت مباحثى باشد كه در خطبه ها و نامه ها و نيز كلمات قصار، مورد اشاره اميرالمومنين على (ع) قرار گرفته است.

عناوين و موضوعات مطرح شده اين كتاب آن چنان گسترده و متنوع است كه به سختى مى توان همه آن ها را در چند بخش كلى قرار داد. شهيد مطهرى عناوين كلى اين كتاب شريف را در ۱۴ موضوع كلى دسته بندى كرده است. البته ايشان درصدد ارايه تحقيقى جامع در اين زمينه نبوده اند. به علاوه كه عناوين مورد نظر ايشان بيش از حد كلى هستند، مثل الهيات و ماوراءالطبيعه يا موعظه و حكمت، و يا اسلام و قرآن، كه بدون ترديد قابل تفكيك به عناوينى بسيار جزيى تر مى باشند.(۲) ولى دانشمندان ديگرى كه تلاشى در اين مسير داشته اند، موضوعات را به نحو ديگرى شكل داده اند. مثلا كتاب «الدليل على موضوعات نهج البلاغه» تحت هفت عنوان كلى ۱۳۲ موضوع و كتاب «المعجم الموضوعى نهج البلاغه» ۶۰۴ موضوع را در ۲۲ باب برشمرده اند. در كتاب «تصنيف نهج البلاغه» نوشته لبيب بيضون موضوعات كتاب تحت ۳۷۶ عنوان گرد آمده اند. (۳) علاه تسترى در كتاب سترگ «بهج الصباغه» ۶۷ عنوان ذكر كرده است. كتاب «الهادى» داراى ۶۲۵ موضوع است و برخى از محققين نيز معارف اين كتاب را در ۳۰۰ موضوع اساسى تنظيم كرده اند.(۴) دكتر صبحى صالح محقق لبنانى نيز در پايان نهج البلاغه، حدود ۲۴۵ موضوع را به عنوان موضوعات عامه دسته بندى كرده است، به علاوه كه عناوين مربوط به مسايل شرعى و اعتقادى و مسايل اجتماعى و مطالب فلسفى و كلامى را نيز از هم تفكيك و دسته بندى كرده است.(۵) در پايان ترجمه محمد دشتى از نهج البلاغه نيز فهرستى موضوعى با بيش از ۱۴۰۰ عنوان كلى آمده (۶) و در مقدمه همين كتاب نيز به كتاب «فرهنگ معارف نهج البلاغه» اشاره شده كه حاوى پانزده هزار عنوان كلى و جزيى است. (۷)

نگاهى به كتاب هاى منفرد و تك نگارى ها نيز در اين مورد مى تواند نماينده تنوع موضوعى اين كتاب بزرگ باشد؛ حكمت نظرى و عملى، الهيات، دنيا، جاهليت، جهاد، خوارج، جامعه، حكومت اسلامى، صفات جمال و جلال خدا، زن، امامت، سيماى قرآن، نظرات سياسى، شهادت، مثل ها و... عناوين برخى از كتاب هايى هستند كه محور تحقيق درهمه آن ها نهج البلاغه بوده است.(۸)

اين نوع از اختلاف نظرها و ناتوانى از ارايه يك دسته بندى جامع و همه پسند، خود گواه اين است كه معارف مطرح شده در نهج البلاغه بسيار گسترده تر از آن است كه بتوان آن ها را در گروه بندى ها معمولى علمى جاى داد.

با نگاهى گذرا به عناوين خطبه ها و نامه ها و نيز كلمات قصار حضرت نيز مى توان به وسعت دايره علوم و معارف اين كتاب راهى گشود.

به عنوان مثال در خطبه اول نهج البلاغه مى توان اين عناوين را مشاهده نمود؛ توحيد و ذات و صفات الهى، كه حاوى بلندترين معارف فلسفى و توحيدى است، كيفيت آفرينش جهان هستى، معارفى درباره فرشتگان، داستان خلقت آدم (ع)، فلسفه بعثت انبيا، خصوصيات پيامبر اسلام (ص)، قرآن شناسى و فلسفه تشريع حج، كه البته اين موارد عناوين كلى مطرح شده در اين خطبه اند و جوينده تشنه كام، با دقت در عبارات هر بخش از اين خطبه در زمينه هاى ديگر نيز زلال معرفت را در كام خود خواهد يافت. چنان كه حضرت در داستان حضرت آدم (ع) هم شيطان را معرفى مى كنند و هم شيوه هاى فريب او را و هم به ويژگى هاى حيات زمينى اشاره مى كنند. (۹) همين گستردگى و تنوع موضوعات در ساير خطب و نامه ها نيز به چشم مى خورد. خطبه ۱۹۲ كه با نام خطبه قاصعه شناخته شده است، با داستان ابليس و آدم آغاز شده و سپس حضرت به امتحان الهى در زندگى انسان اشاره مى كنند، شيطان و وساوس او و راه هاى مقابله با او، كبر و مستكبرين، عبرت از گذشته، اشاره به زندگى برخى از انبيا، ارزش كعبه، نفى تعصبات بى جا، نعمتى به نام نبوت حضرت ختمى مرتب - صلى الله عليه و آله و سلم -، وحى، و... نيز همه در همين خطبه آمده اند. نامه ۳۱ كه خطاب به امام حسن مجتبى (ع) نوشته شده است، خود گنجينه اى است از علوم مختلف، به خصوص اخلاق و علوم تربيتى، نامه ۵۳ خطاب به مالك اشتر كه يكى از معرف ترين نامه هاى نهج البلاغه است، منشورى است راه گشا درباره شيوه هاى مديريتى و برخورد با مردم و وظايف حاكمان.

زندگى مردم در جاهليت، امام شناسى، على شناسى، اخلاق و توصيه هاى اخلاقى، جنگ و جنگ آورى، تاكتيك هاى نظامى، دوستى و دوستان، خانواده، جامعه، انسان شناسى، شگفتى هاى آفرينش، شرح عجايب خلقت برخى از حيوانات، توصيف عظمت آسمان و ستارگان، شناخت قبايل عرب، ضرورت امامت، حكايت وقايع تاريخى، تحليل روزگار خود، عدالت، تقوا و صفات متقين، دنيا و دنياشناسى، مردم شناسى، قضا و قاضى، ايمان، معاد و مجموعه بحث هاى مربوط به آن، روان شناسى اقوام و شهرها، خوارج، شبهه و شبهه شناسى و مقابله با آن، بيان احكام علمى و فرعى دين، خبر دادن از آينده، امام زمان (عج)، معرفى برخى از اصحاب و ياران، ذكر نعمت هاى الهى، دعا و روش دعا، نفس و محاسبه نفس، علل انحراف جوامع مختلف قرآن و ويژگى هايش، ياد خدا، آزمايش و امتحان الهى، نفاق و منافقين، عقل و دايره نفود و شناخت آن، فلسفه احكام و صدها عنوان ديگر، از موضوعات مطرح شده در اين گنجينه شيعى است (۱۰).

كلمات قصار، نيز خود نيازمند شرحى مفصلند و در اين مجمل نمى گنجند. مخاطب در مواجهه با هر يك از اين جملات به ظاهركوتاه، خود را در برابر عظمتى وصف ناشدنى، حقير مى بينند و حيرت او از اين همه گونه گونى در دانش، گام به گام و سطر به سطر افزون مى شود.

روش برخورد با فتنه، عوامل پستى و هلاكت انسان، فيزيولوژى انسان، كيفيت روابط اجتماعى، روش برخورد اخلاقى با دشمن، روابط دوستانه، علل فرار نعمت ها، نقش خويشاوندان در عزت و ذلت انسان، رفتار شناسى، زهد، ياد مرگ، صبر، يقين، حكمت، بى نيازى واقعى، روان شناسى عاقل و احمق، قلب و راه نفوذ در آن، قضا و قدر الهى، عبادات، استبداد راى، روش سوال كردن و بالاخره مسووليت علما، فقط برخى از عناوينى هستند كه در بخش حكمت هاى نهج البلاغه جمع آورى شده اند. (۱۱)

بديهى است در يك مقاله كوتاه ارايه فهرستى گويا و كامل از اين موضوعات غيرممكن مى باشد، لذا تلاش ما در واقع پرسه اى است بر ساحل اقيانوس علم علوى، كه شمه اى از آن در نهج البلاغه نمود يافته است. علاوه بر تنوع موضوعى در معارف نهج البلاغه وجود دارد.غنا و عمق دانش هايى مطرح شده در نهج البلاغه نيز خود از عوامل جامعيت بخشيدن به اين كتاب است، آنچه از زبان حضرت جارى شده است كلماتى سطحى نيست كه پس از گذشت زمانى چند گرد كهنگى بر آن بنشيند. بلكه امام على (ع) آن چنان معانى ژرفى را در خود جاى داده اند كه در هر زمان، فهمى نو از آن لازم مى آيد و شرحى براى درك تعاليم آن حضرت نگاشته مى شود. گواه اين مدعى تعدد شرح هايى است كه در نهج البلاغه نوشته شده است. تا آن جا كه مرحوم علامه امينى ۸۱ شرح را نام مى برند و در الذريعه نيز از ۱۵۰ شرح ذكر به ميان آمده است (ر.ك: مهريزى، همان، ص ۱۶۳) و آيا تلاش فلاسفه و دانشمندان الهيات مى تواند به درك تمامى آنچه در كلمات توحيدى مغرت نهفته است راه يابد!

نكته پايانى، جمله اى از حضرت امام خمينى (ره) است كه مى فرمايد: كتاب نهج البلاغه بعد از قرآن، بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترين كتاب رهايى بخش بشر است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترين راه نجات است. (۱۲)

پى نوشت ها:

 

۱. براى آگاهى بيشتر از نظريات برخى از دانشمندان ر.ك: دشتى، محمد؛ شناخت نهج البلاغه و فهرست كلى نهج البلاغه؛ نشر مولف؛ ۱۳۶۸؛ بى جا؛ چاپ دوم، ص ۱۵۱-،۱۶۳ و نيز جعفرى محمد تقى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، ۱۳۷۶ چاپ ،۶ ج ،۱ ص ۱۷۱-۱۹۳.

۲- ر.ك: مطهرى، مرتضى؛ سيرى در نهج البلاغه؛ مركز مطبوعاتى دارالتبليغ اسلامى؛ قم؛ ۱۳۵۳؛ ص ۳۱.

۳- ر.ك: مهريزى، مهدى؛ آشنايى با متون و حديث نهج البلاغه؛ مركز جهانى علوم اسلامى، قم، ،۱۳۷۷ ص ۱۷۱-۱۷۵.

۴- دشتى، همان، ص ۱۹-۲۰.

۵- ر.ك: نهج البلاغه، تحقيق، دكتر صبحى صالح، دارالهجرة، قم، ،۱۴۱۲ ص ۷۳۳-۷۶۸ و نيز ۸۰۶-۸۱۴.

۶- ر.ك: نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، انتشارات زهد، ،۱۳۸۰ تهران، چاپ سوم، ص ۷۴۷-۹۳۸.

۷- همان، ص ۱۹.

۸- ر.ك: مهريزى، همان، ص ۱۷۵-۱۷۶.

۹- از عبارت ثم اسكن سبحانه آدم... تا عبارت و اهبطه الى دار البلية و تناسل الذريه.

۱۰- ر.ك: دشتى، همان، ص ۱۸۶-۳۷۲.

۱۱- ر.ك: همان، ص ۳۷۴-۴۷۶.

۱۲- وصيت نامه الهى، سياسى امام خمينى، سازمان تبليغات اسلامى، تهران، ،۱۳۶۸ ص ۸.

 

 

 

 

 

 

 

 

كارآمدى عقل

نويسنده:نسرين دميرچى

منبع:روزنامه جوان

ارزش ادبى سخنان امام على (علیه السلام) را چگونه توصيف مى كنيد؟

درك لطايف و ظرايف سخنان اميرالمومنين(علیه السلام) و دستيابى به عجايب متن در فصاحت و بلاغت و دريافت واقعى بطن از لحاظ وصول به حقيقت آن، از جمله موارد حيرت صاحب نظران است و چنان دريايى است كه عمق آن براى انسان هاى معمولى قابل ادراك نيست.دشوارى اين درك، مانند سنگينى درك و شناخت ابعاد وجود ايشان است كه همواره منشأ تفكر و تحير و مباحثه و محاوره بين اهل نظر بوده است. بر اين اساس ورود به عرصه وسيع و عميق كلام چنين انسانى، كارى دشوار است، اما غواصى در اين بحر عميق شيرين است و مطلوب.

براى دستيابى به منظور و مقصود حضرت در نهج البلاغه، چه آسيب ها و مشكلاتى وجود دارد؟

سطحى نگرى، زودگذرى، تدبر و تامل كافى نداشتن به ابعاد مختلف سخن امام على (علیه السلام) و عدم بررسى اطراف موضوع و اكناف ساير كلمات و روايات، عدم تفكر سيستمى نسبت به قوانين اسلامى و شيوه هاى قانون گذارى، بى توجهى به ساير متون و گزاره هاى دينى، دخيل ساختن سنت هاى غلط و التقاطى، دامن زدن به افراط و تفريط، جمود و انحراف و نفى اعتدال و استواء در استدلال و استنباط، آسيب هايى است كه در دستيابى صحيح راه را مسدود و تفقد لازم را ممنوع مى كند. خصوصاً درباره موضوعات مربوط به زنان چنين است. به ويژه اين كه مسايل مربوط به زنان از دو جهت در دنياى امروز بسيار قابل تامل است؛ اول از آن جهت كه عوامل بيرونى و وليده هاى درونى آنان، براى وصول به مقاصد شوم خود و ابزارى كردن زنان و مباحث مربوط به آنان از بعضى عناوين و قوانين دينى، در مقابله با ديانت سوءاستفاده مى كنند و با اين ابزار كل نظام دينى و احكام شرعى را زير سوال مى برند؛ جهت ديگر اين كه بعضى از باورهاى غلط و سنت هايى كه به نام دين در درون جامعه شكل گرفته و عده اى در موضوع زنان به افراط و جمود يا تفريط و التقاط افتاده اند، موجباتى را در تشويش اذهان و بى اعتمادى نسبت به تماميت و جامعيت قوانين دينى ايجاد كرده اند.

شيوه صحيح در استفاده از سخنان ائمه (علیهم السلام) چيست؟

يكى از عمده ترين ويژگى ها در مكتب تشيع، توجه به آموزه هاى لازم از سوى ائمه (علیهم السلام) در سبك اجتهاد و بيان اصول استنباط است. تمسك و اقتدا به اين اسلوب است كه اجتهاد شيعى زنده و پويا حركت كرده و از انسداد و انحراف مصون مانده است؛ اين نوع اجتهاد دو ويژگى ممتاز دارد؛ يكى جامعيت در مواد و منابع و غناى لازم و برخاسته از متن كتاب و سنت؛ دوم برخوردارى از آموزه هاى اجتهاد و اسلوب استدلال در بهره مندى از منابع دينى.از اولين امام تا آخرين آنان توجه خاصى به اين مساله داشته اند و در آموزش هاى خود پيوسته صحابه و يارانشان را در حركت صحيح در اين جهت يارى كرده اند اما بايد اذعان كرد كه در مسايل زنان كمتر از جامعيت اين شيوه استفاده مى شود.

اين گونه اجتهاد چه خصايصى دارد؟

يكى از خصايص اين گونه اجتهاد برخوردارى از مبانى علمى و نهى از فتواى بدون علم دين است. در اينجا مبنا حكم خدا است و لذا دخالت انديشه هاى بى اعتبار و غير وحيانى اعتبارى ندارد. يكى ديگر از اين خصايص دورى از نظر دادن و فتواى سطحى نگرانه و متن صرف است محقق در نظر دادن فتواى سطحى نگر و متن گراى صرف نباشد، بلكه ورود عميق و رسوخ علمى به مطالب پيدا كند. در موارد عديده اى به اين مساله توصيه شده است. خصيصه سوم، تاكيد بر رد متشابهات بر اساس محكمات است؛ يكى از عوامل عدم درك صحيح از كلمات كتاب و سنت، عدم شناخت صحيح در محكمات و متشابهات و نحوه رد يكى بر ديگرى، فراگيرى نحوه جمع بين ادله است. به كارگيرى اصول راهبرى در استنباط و برداشت از كلمات، يكى دير از خصايص اين گونه اجتهاد است كه در آموزه هاى ائمه معصومين (علیهم السلام) به چشم مى خورد. از ديگر خصايص اين شيوه، توجه به جايگاه حكم و شان نزول كلام وحى و روايات ائمه (علیهم السلام) است و بحث از مناسبت هاى تاريخى در بيان و تشخيص حكم، در بسيارى موارد مغفول عنه قرار مى گيرد. يكى ديگر از خصايص توجه به عقلانيت و اصالت عقل در استنباط حكم است. نگاه خردورز و انديشمندانه به دين و احكام دينى از دستورات موكد قرآن كريم و سيره ائمه است و به كارگيرى عقل به عنوان يكى از ادله اربعه از افتخارات فقه شيعى منبعث از شيوه و سلوك ائمه است. يكى ديگر از ويژگى هاى اين گونه اجتهاد، ممانعت از اجتهاد ناصواب و مبتنى بر راى و تاويل است و امامان معصوم (علیهم السلام) از همان ابتدا چه در ناحيه اعتقادات و چه در ناحيه تدوين احكام به مخالفت جدى با اين شيوه غلط پرداختند. اولين كسى كه به اين مساله اهتمام جدى فرمود، اميرالمومنين (علیه السلام) بود. از طرفى اسلوب اجتهاد صحيح و مطلوب را به صحابه تعليم مى فرمودند و در برابر اجتهاد باطل و محو آن ايستادگى مى كردند.

لطفا به طور خاص درباره تلاش امام على(علیه السلام) نسبت به درستى اجتهاد بيشتر توضيح دهيد و اين كه ايشان نسبت به زن چه ديدگاهى داشتند؟

براى شناخت جايگاه زن در نهج البلاغه و در شناخت صحيح كلام مولاعلى (علیه السلام) اين شيوه علمى قطعاً مستثنى نيست و گرنه حكم «نومن ببعض و نكفر ببعض» را دارد كه نه با شيوه قرآنى همخوانى دارد و نه با سيره عملى مولااميرالمومنين (علیه السلام) و نه با آموزه هاى علمى حضرت .پس بايد با نگاهى جامع و به دور از تعجيل و تعصب و سطحى نگرى، داورى كنيم. آيا كسى كه اسم دخترش را زينب يعنى زينت پدر مى گذارد و ملقب به «عقيله بنى هاشم»، يعنى انديشمندترين در ميان اقوام عرب شناخته مى شود، نظريه نقصان عقل را به صورت يك كبراى كلى و يك قضيه حقيقيه براى هميشه ارايه مى دهد؟ مردى چون او كه نسبت به همسرش زهرا (علیها السلام) آن قدر تكريم مى كند و به جايگاه ارزشى و علمى و پرهيزگارى او در كلمات و اشعار آن همه ارج مى نهد به صورت يك قضيه موجبه كليه به مخالفت صريح با دغدغه هاى دينى و شيوه هاى علمى و عملى خود مى پردازد.

يا آن كس كه راجع به «فضه» كلامى را مى گويد كه يادآور كلام پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره سلمان است كه «اللهم بارك لِفضتنا » و او را در رديف اهل بيت مى شمارد و با او به مباحثه علمى و شيوه تخصصى علم كيميا مى پردازد، چنين بيانى را به صورت فراگير به همه بشريت عرضه مى كند؟! قرآن كريم بالاترين مدح  ها را نسبت به همين انسان دارد كه او از مقام كرامت «كرمنا بنى  آدم» و «احسن تقويم» و «نفخت فيه من روحى» و «جاعل فى الارض خليفه» برخوردار است.

از آن جا كه نگرش ها هميشه بر پايه بينش ها شكل مى گيرد و نوع نگاه هستى شناسانه در هر مكتبى ارتباط مستقيم با تعاريف آن از موجودات و كيفيت حيات آن ها دارد، لذا تعريف انسان و مفهوم آن در انديشه الهى و مكاتب توحيدى تفاوت ماهوى با تعريف انسان با نگرش غيردينى دارد.

در فرهنگ هاى مادى انسان تعريف ناقص و هويتى مجهول دارد، لذا انديشمندان علوم مختلف دايماً اين مساله را به بشريت گوشزد كرده اند كه فقط با مفاهيم زمينى و مادى و معادلات و محاسبات ظاهرى، نمى توان به عمق ادراك مفهوم واقعى انسان پى برد و علم بريده از واقعيات وحيانى در ترسيم مفهوم حيات انسانى عاجز است. اما در انديشه دينى ذات اقدس اله كه «احسن الخالقين» است و در خلقت انسان خود را به «تبارك الله احسن الخالقين» متصف مى كند و علت اين اتصاف را در جامعيت خلقت انسان بيان مى كند، آن جا كه پس از اتمام مراحل خلقت مادى او مى فرمايد: «ثم انشاناه خلقاً آخر فتبارك الله احسن الخالقين»، زيرا او عصاره خلقت است و هويت او آميخته اى از ملك و ملكوت، ماده و معنا و از همه عوالم هستى بهره مند است.

امام على (علیه السلام) نيز مى فرمايند: «خداوند ملايك را آفريد و در آنان نعمت عقل را قرارداد، بدون شهوت و از طرفى بهيمه و حيوانات را آفريد و در آنان غرايز و شهوات را قرار داد و بدون عقل، اما در انسان تركيبى از هر دو اين ها را نهاد، پس آن كس كه عقلش بر قواى شهوانى و غرايز غالب است، او از ملايك برتر و آن كس كه عقل را تحت قدرت غرايز نهاد، از حيوان پست تر است

نوع خطابات قرآن كريم كه محور استدلال در شيوه هاى استنباط است، چه در خطابات عام كه به صورت «يا ايهاالانسان» يا «يا بنى آدم» آمده، و چه در خطابات خاص و درون دينى كه با «يا ايهاالذين آمنوا» آغاز مى شود، منشا رسالت فردى و جمعى را انسان و نفس انسانى و حقيقت او مى شمارد، لذا در پاسخگويى به مسووليت هم مى فرمايد: «كل نفس بما كسبت رهينه» و «ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يرى».

در تمامى آيات، منطقى بودن، عقلانيت، اشتراك در تكليف به واسطه اشتراك در هويت، نفى صعوبت و شدت در قوانين شريعت كاملا مشهود است. مقام مسوول، انسان بما هو انسان است، لذا هيچ اشارتى به جنسيت ندارد. در دسته ديگرى از آيات از موصول مشترك استفاده شده و شيوه استدلال به همين منوال است «و من جاهد فانما يجاهد لنفسه» در اينجا هم بنا به استقراى تام مخاطب و مبدا مسووليت، نفس انسانى است. در دسته ديگرى از آيات صراحتا به نفى تاثير جنسيت در تكامل بشرى و رسيدن به سعادت اشاره مى كند و مى فرمايد: «من عمل صالحا من ذكر او انثى فهو مومن فلنحنينه حيوه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون». در اينجا به روشنى جنسيت را در تشخيص راه منتفى مى شمارد، بلكه شرايط جامعه تكليف و ملاكات مشترك بنيان اين حركت معرفى مى شود.

در دسته ديگرى از آيات كه سخن از زوجيت به ميان مى آيد، اگرچه تفاوت در جنسيت و آثار آن را نسبت به بعضى تفاوت ها كه نه از باب تبعيض بلكه از باب تناسب و حكمت در آفرينش بيان مى كند، در همان آيات هم اشاره به سنخ واحد و اصل آفرينش انسان و هويت او و سپس تقسيم در جنسيت به مرد و زن مى نمايد كه منشا زوجيت به كالبد خاكى بازمى گردد.

فلسفه تفاوت هاى حقوقى بين زن و مرد چيست؟

نوع جنسيت موجودات در عرصه زندگى خاكى بنا بر تفاوت هاى طبيعى بعضى از تفاوت ها در وظيفه و تكليف و حقوق را مى طلبد. يعنى شاكله حقيقى انسان، حقيقت واحده اى است، اما شاكله حقوقى او بخشى مشترك و بخشى به تبع تفاوت هاى جنسيتى متفاوت است. اين تفاوت نه در نفس خلقت تبعيض است و تعدى و نه در نفس تشريع و قانونگذارى، مگر آن كه خود انسان ها عامل تعدى و تفريط شوند.كسانى كه در عرصه حقوقى قوانين را جزيى و بدون نظام مى بينند، ايرادات حقوقى وارد مى كنند، اما اگر به دقت به نظام قانونگذارى توجه كنند، خصوصا در مسايل حقوق زنان، مى بينند كه نه تنها تعدى و تبعيض نيست، بلكه در نظام هماهنگ و تفكر سيستمى، زن مثلا در حقوق مالى از امكانات و ارفاقات بيشترى برخوردار است و ارث و ديه نصف، جداى از مساله مهريه و نفقه و اجرت هاى متعددى كه اسلام براى او قايل است، نيست.

مضاف بر آن كه زن از ابتداى مالكيت مستقل دارد. «للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن». در واقع اسلام براى زن دو نوع مالكيت قرار داده است، يكى مالكيت اصلى و ديگرى مالكيت حمايتى؛ اما براى مرد نوع دوم را قرار نداده است. بنابراين مرد بايد از fدستاورد مالكيت اصلى خود، پيوسته ديون مالى خود را نسبت به خانواده بپردازد ولى زن اين گونه نيست.حمايت مالى از زنان در نفس شيوه قانون گذارى به گونه اى مقرر گرديده كه در هيچ سيستم حقوقى چنين انتفاع و حمايتى وجود ندارد، اگرچه حاكميت سنت هاى غلط اجتماعى زنان را از بهره ورى مطلوب از اين شيوه قانون گذارى منع مى كند. بنابراين منشا تفاوت ها نه تنها تبعيض حقوقى به زن نيست بلكه بر مبناى ارفاق و توجه به رسالت ها و روحيات زنان، بعضى از مسووليت ها از دوش او برداشته شده و در مقابل رسالت حمايت هاى تربيتى و تدبير امور منزل برپايه مودت و رحمت و ارزشمدارى و انديشمندى بر دوش زن نهاده شده است. يعنى زيرساخت آموزش و پرورش از جانب مادر شكل مى گيرد و مادر با سلوك جهت دار خود، شاكله هدايت را شكل مى دهد و مرد حمايت و رياست خارجى و اجتماعى را بر عهده دارد و اين همان رعايت اسلوب تناسب محورى براساس روحيات و خلقيات زن و مرد است. نكته قابل توجه آن است كه رشد عقلانى فرزندان حاصل نوع ارتباط عاطفى ايشان با مادر است بنابراين طبق اطلاعات آمارى فرزندانى كه از جهت عاطفى از دامان و مهر مادر بى بهره باشند از ادراكات و كمال عقلانى لازم برخوردار نيستند.

درباره كلام على (علیه السلام) كه بر نقصان عقل و ايمان زن اشاره دارد، چه نظرى داريد؟

قبل از بررسى كلام مولا على (علیه السلام) بايد به تبيين مفهوم عقل، كاربرد آن و عوامل كارآمدى آن بپردازيم. در تعريف فلسفى، عقل جوهر بسيط ومجرد از ماده است چه ذاتا و چه فعلا و در اصول فقه به عنوان قوه اى كه در انسان مدرك كليات است و در روايات به عنوان جهت باطنى و پيامبر درونى انسان كه به واسطه آن خوبى را از بدى، زيبايى را از زشتى، حسن را از قبح تمييز و تشخيص مى دهد و ملاك تمييز و تشخيص است. در متون روايى چيزى مبنى بر تفصيل بين اعطاى بيشتر عقل به مرد و كمتر به زن ديده نمى شود. اما از سياق آيات و روايات برمى آيد كه اين قوه تمييز و تشخيص نياز به بارورى و از قوه به فعليت رسيدن دارد و عواملى در آن دخيل است و بالعكس عواملى هم در ركود و تخريب و تجسس آن تاثيرگذارند.

اين عوامل چه چيزهايى هستند؟

عوامل وراثتى و عوامل اكتسابى تاثيرگذارند. مثلا ميگسارى و شهوت پرستى والدين در نقصان عقل فرزند، چه از ديدگاه علم و چه از ديدگاه دين، بسيار موثر است. كسب معارف و علوم و نيز انقطاع از غير خدا و پاسخگويى به دعوت انبيا كه هدف آنان كشف و رشد گنجينه هاى عقلانى در انسان و به ثمر رساندن و به فعليت رساندن قواى اندوخته در انسان ها است، از عوامل كارآمدى عقل است. بناى زندگى را برپايه تعقل نهادن نيز از ديگر عوامل موثر در كارآمدى عقل است.زمينه اعطاى اين غريزه بالقوه در تمامى انسان ها موجود است، ولى در رساندن به فعليت به اراده و اختيار بشر مراتبى است كه از علل و عوامل فردى و اجتماعى سرچشمه مى گيرد. مثلا اگر جامعه و حكومتى زمينه ساز رشد استعدادهاى بالقوه انسان ها نباشد و فرد هم در شرايطى قرار گيرد كه نداند از چه ذخايرى برخوردار است، قطعا به كمال عقلانى مناسب نخواهد رسيد.

پس چرا امام على (علیه السلام) به زنان نقصان عقل را نسبت مى دهند؟

با فرض قطعيت صدور اين كلام از ايشان، اين نقيصه نه ذاتى است و نه منسوب به پروردگار است، زيرا اولا او حجت را بر همه بندگان تمام نموده و حجت او قاطع است و ثانيا تمام ابزار پرورش را در اختيار او قرار داده است و ثالثا پيوسته به رعايت موقعيت و حقوق زنان توصيه كرده است و رابعا الگويى چون آسيه را در رشد و آزادانديشى فراروى هر زن و مرد مومنى قرار داده است.بنابراين خطبه ۸۰ نهج البلاغه كه از نقصان عقل، ايمان و خطا در ميراث حكايت دارد، نمى تواند به صورت يك قضيه موجبه كليه قابل استناد باشد زيرا موارد نقض فراوانى دارد و موارد و مصاديق قرآنى ناقض آن است.در نهج البلاغه مصاديق ديگرى در عدم كليت بعضى مضامين وجود دارد؛ مثلا در مورد اهل كوفه در يك جا تعريف آمده و در جاى ديگر مورد ذم قرار گرفته اند.

درباره خطبه ۸۰ نهج البلاغه، نگاه انديشمندانه علامه جعفرى آن است كه حضرت براى اخطار به موقعيت حقيقى زنان، آنان را از تظاهر به اعمالى فتنه انگيز چون قضاياى عايشه باز مى دارند، كه اگر زن جايگاه واقعى خود را از دست داد و جايگاه ابزارى براى فتنه جويان و مغرضان پيدا كرد، جامعه دچار نقايصى مى گردد كه هرگز قابليت جبران ندارد. در واقع نقيصه عقل و يا احتمال وجود نقيصه براى همه انسان ها هست، اما از آن جهت كه به ميدان كشاندن زنان به عنوان دستاويز و ابزار و اهداف و مقاصد، تاثيرات سوء بيشترى را در رخدادهاى اجتماعى ايجاد مى كند، لذا از طرفى اخطار است به جناح هاى مختلف سياسى و اجتماعى كه مى خواهند از حضور زنان سوء استفاده كنند و از شخصيت هاى خاص مثل «ام المومنين» براى استمداد اهداف خويش برخوردار شوند، به لفظ عام «معاشر الناس» آن ها را از چنين توطئه اى باز مى دارد.

از سوى ديگر هشدار به زنان است كه اگر شما متمسك به شيوه هاى عقلانى كارآمد و اكمال مراتب ايمانى خويش نشويد، مورد سوءاستفاده قرار مى گيريد و نقيصه هايى كه در صدد اكمال و اتمام آن برنيامده ايد مورد سوء مطامع گرديده و دستاويزى براى مقاصد ديگران مى شويد.

بنابراين قوت و ضعف عقلانى، امور عارضى است كه به ميزان علم و تجربه ايشان بستگى دارد چنانكه خود اميرالمومنين(علیه السلام) مى فرمايند عقل از مواهب و غرايضى است كه علم و تجربه آن را بارور مى سازد بنابراين جنسيت نمى تواند در كارآمدى عقل موثر باشد از سوى ديگر چون زنان به دليل عدم حضور اجتماعى لازم، از تجارب كمترى نسبت به مردان در عرصه هاى مختلف در طول تاريخ برخوردار بوده اند، لذا در عرصه به كارگيرى تجربه كه همان كارآمدى عقل است، نسبت به مردان به ركود بيشترى دچار شده اند كه اين مساله از چند عامل سرچشمه مى گيرد؛ يكى فرهنگ اجتماعى اقوام و ملل و نوع رفتار آنان با زنان؛ دوم عدم خودباورى نسبت به توانايى ها در خود زنان؛ سوم تلقينات و تبليغات سوئى كه در طول تاريخ عليه زنان صورت گرفته است و چهارم روش هاى غلط تربيتى و تعريفات تبعيض آميزى كه به ناروا جنس مونث را در طول تاريخ در جايگاه غيرواقعى و نامطلوب قرار داده است. لذا يكى از تلاش هاى دين اسلام و فرهنگ نبوى مقابله با اين شيوه هاى نامعقول بوده است.

حال در سايه چنين فرهنگ تبعيض آميزى ميزان كارآمدى عقلانى زنان بايد مساوى با مردان باشد؟! آيا بايد به اين شيوه غيرشرعى و غيرعقلانى ادامه داد يا در صدد بهبود آن برآمد و زن را از تنگناى تعصب و جمود و التقاط نجات داد و بين نگرش هاى افراطى فمنيستى از طرفى و نگرش هاى تفريطى و جامد از سوى ديگر حد وسطى را برگزيد و بر تحقق آن اهتمام ورزيد و راه منطقى را كه در فراروى زنان در فرهنگ قرآنى و روايى است به دور از تعصبات و دخول انديشه هاى فردى و مردگرايانه، هم از ابزارى شدن زن به هر بهانه و شكل و با هر صورتى كه بوده و هست، چه جاهليت اولى و چه جاهليت مدرن، ممانعت به عمل آورد؛ اين گونه نباشد كه در فرهنگ دينى هم، استقلال و قدرت فكرى، علمى و توانايى هاى ذاتى او، ناديده گرفته شود و رفتار ناشايست به دين منسوب گردد. لذا بايد در دين و قوانين دينى و كلمات معصومين (علیهم السلام) در حل مسايل زنان و مسايل ديگر از تفكر جامع و سيستمى استمداد جست و با بهره گيرى از اجتهاد پويا در حل مسايل زنان بهره جست و نقيصه هاى تحميلى بر آنان را، نقيصه ذاتى قلمداد نكرد.

 

         

         

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مسووليت انسان در برابر قرآن

نويسنده:نفيسه شرفى فر

منبع:روزنامه جوان

خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستوراتش از شما پيشى گيرند.

در بخش اول اين سخن به تعدادى از خطبه هاى نهج البلاغه كه در آن ها سخنان اميرالمومنين در باب قرآن بيان شده بود، پرداخته شد؛ در اين بخش نيز سعى بر آن شده است به باقى سخنان حضرت در باب قرآن پرداخته شود:

 

ضرورت تاويل قرآن

 

ما افراد را داور قرار نداديم، تنها قرآن را به حكميت داورى انتخاب كرديم!

كه آنها ( خوارج) سرنيزه كرده و داورى آن را مى خواستند. اين قرآن، خطى است نوشته شده كه ميان دو جلد پنهان است، زبان ندارد تا سخن گويد و نيازمند به كسى است كه آن را ترجمه كند، و همانا انسان ها مى توانند از آن سخن گويند و هنگامى كه شاميان ما را دعوت كردند تا قرآن را در ميان خويش داورگردانيم، ما گروهى نبوديم كه به كتاب خداى سبحان پشت كنيم، در حالى كه خداى بزرگ فرمود: اگر در چيزى خصومت كرديد آن را به خدا و رسول بازگردانيد. باز گرداندن آن به خداى اين است كه كتاب او را به داورى بپذيريم و بازگرداندن به پيامبر (ص) اين است كه سنت او را انتخاب كنيم، پس اگر از روى راستى به كتاب خدا داورى شود ما از ديگر مردمان به آن سزاوارتريم و اگر در برابر سنت پيامبر (ص) تسليم باشند ما بدان اولى و برتريم. اما سخن شما كه چرا ميان خود و آنان براى حكميت ( داورى) مدت تعيين كردى؟ من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را بشناسد و دانا بر عقيده خود استوار بماند و اين كه شايد در اين مدت آشتى و صلح، خدا كار امت را اصلاح كند و راه تحقيق و شناخت حق باز باشد، تا در جست وجوى حق شتاب نورزند و تسليم اولين فكر گمراه كننده نگردند.

 

ارزش هاى اخلاقى و ويژگى هاى قرآن

 

گويا مى نگرم، همه از قبرها خارج شده به سوى منزلگاه آخرين در حركتند، هر خانه اى در بهشت به شخصى تعلق دارد كه نه ديگرى را مى پذيرند و نه از آنجا به جاى ديگر انتقال مى يابند. همانا امر به معروف و نهى از منكر دو صفت از اوصاف پروردگارند كه نه اجل را نزديك مى كند و نه روزى را كاهش مى دهد. بر شما باد عمل كردن به قرآن، كه ريسمان محكم الهى و نور آشكار و درمانى سودمند است كه تشنگى را فرو نشاند، نگهدارنده كسى است كه به آن تمسك جويد و نجات دهنده آن كس است كه به آن چنگ آويزد، كجى ندارد تا راست شود و گرايش به باطل ندارد تا از آن بازگردانده شود، تكرار و شنيدن پياپى آيات، كهنه اش نمى سازد و گوش از شنيدن آن خسته نمى شود.

كسى كه با قرآن سخن بگويد راست گفته و هر كس بدان عمل كند پيشتاز است: در اينجا مردى بلند شد و گفت: اى اميرالمومنين ما را از فتنه آگاه كن، آيا نسبت به فتنه، از پيامبر خدا (ص) سوال نفرموده اى؟ پاسخ داد:

آنگاه كه خداوند آيات ۱ و ۲ سوره عنكبوت را نازل كرد كه ( آيا مردم خيال مى كنند چون كه گفتند ايمان آورديم، بدون آزمايش رها مى شوند؟)

دانستم كه تا پيامبر (ص) در ميان ماست آزمايش نمى گرديم.

پرسيدم اى رسول خدا! اين فتنه و آزمايش كدام است كه خدا شما را بدان آگاهى داده است؟ فرمود: اى على! پس از من امت اسلامى به فتنه و آزمون دچار مى گردند. گفتم اى رسول خدا مگر جز اين است كه در روز احد كه گروهى از مسلمانان به شهادت رسيدند و شهادت نصيب من نشد و سخت بر من گران آمد، تو به من فرمودى: اى على! مژده باد تو را شهادت در پى تو خواهد آمد. پيامبر (ص) به من فرمود: همانا اين بشارت تحقق مى پذيرد، در آن هنگام صبر تو چگونه است؟

گفتم اين رسول خدا(ص) چنين موردى جاى صبر و شكيبايى نيست بلكه جاى مژده شنيدن و شكرگزارى است و پيامبر خدا (ص) فرمود: اى على! همانا اين مردم به زودى با اموالشان دچار فتنه و آزمايش مى شوند و در ديندارى بر خدا منت مى گذارند، با اين حال انتظار رحمت او را دارند و از قدرت و خشم خدا، خود را ايمن مى پندارند، حرام خدا را با شبهات دروغين و هوس هاى غفلت زا حلال مى كنند، شراب را به بهانه اين كه آب انگور است و رشوه را كه هديه است و ربا را كه نوعى معامله است حلال مى شمارند!

گفتم اى رسول خدا در آن زمان مردم را در چه پايه بدانم؟ آيا در پايه ارتداد؟ يا فتنه و آزمايش؟ پاسخ فرمود: در پايه اى از فتنه و آزمايش. كتاب خدا، قرآن، در ميان شما سخنگويى است كه هيچ گاه زبانش از حق گويى كند و خسته نمى شود و همواره گوياست؛ خانه اى است كه ستون هاى آن هرگز فرو نمى ريزد و صاحب عزتى است كه يارانش هرگز شكست ندارند.

 

طراوت قرآن

 

همانا طلوع كننده اى آشكار شد و درخشنده اى درخشيد و آشكار شونده اى آشكار گرديد آن كه از جاده حق منحرف شد به راه راست بازگشت، خداوند گروهى را به گروهى تبديل و روزى را برابر روزى قرار داد و ما چونان مانده در خشكسالان كه در انتظار بارانند، انتظار چنين روزى را مى كشيديم.

همانا امامان دين، از طرف خدا، تدبيركنندگان امور مردم و كارگزاران آگاه بندگانند، كسى به بهشت نمى رود جز آن كه آنان را شناخته و آنان او را بشناسند و كسى در جهنم سرنگون نگردد جز آن كه منكر آنان باشد و امامان دين هم وى را نپذيرند. همانا خداى متعال شما را به اسلام اختصاص داد و براى اسلام برگزيد، زيرا اسلام نامى از سلامت است و فراهم كننده كرامت جامعه مى باشد، راه روشن آن را خدا برگزيد و حجت هاى آن را روشن گردانيد. قرآن ظاهرش علم و باطنش حكمت است، نوآورى هاى آن پايان نگيرد و شگفتى هايش تمام نمى شود. در اسلام بركات و خيرات چونان سرزمين هاى پرگياه در اول بهاران فراوان است و چراغ هاى روشنى بخش تاريكى ها فراوان دارد، در نيكى ها جز با كليدهاى اسلام باز نشود، تاريكى ها را جز با چراغ هاى آن روشنايى نمى توان بخشيد، مرزهايش محفوظ و چراگاه هايش را خود نگهبان است، هر درمان خواهى را درمان، و هر بى نيازى طلبى را كافى است. و قرآن را بياموزيد، كه بهترين گفتار است و آن را نيك بفهميد كه بهار دل هاست. از نور آن شفا و بهبود خواهيد كه شفاى سينه هاى بيمار است و قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سودبخش ترين داستان هاست، زيرا عالمى كه به غير علم خود عمل كند، چونان جاهل سرگردانى است كه از بيمارى نادانى شفا نخواهد گرفت، بلكه حجت بر او قوى تر و حسرت و اندوه بر او استوارتر و در پيشگاه خدا سزاوارتر به نكوهش است.

 

غربت قرآن

 

روزگارى بر مردم خواهد آمد كه از قرآن جز نشانى، از اسلام جز نامى، باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، اما از هدايت ويران است.

مسجدنشينان و سازندگان بناهاى شكوهمند مساجد، بدترين مردم زمين مى باشند كه كانون هر فتنه و جايگاه هرگونه خطاكارى اند، هر كس از فتنه بركنار است او را به فتنه بازگردانند و هر كس كه از فتنه عقب مانده او را به فتنه ها كشانند كه خداى بزرگ فرمايد:

«به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم كه انسان شكيبا در آن سرگردان ماند!» و چنين كرده است و ما از خدا مى خواهيم كه از لغزش غفلت ها درگذرد.

 

قرآن بيانگر خير و شر

 

همانا خداوند بزرگ كتابى هدايت گر فرستاد، نيكى و بدى، خير و شر را آشكارا در آن بيان فرمود. پس راه نيكى در پيش گيريد كه هدايت شويد و از شر و بدى پرهيز كنيد تا در راه راست قرار بگيريد. واجبات! واجبات! در انجام واجبات كوتاهى نكنيد تا شما را به بهشت رساند، همانا خداوند چيزهايى را حرام كرده كه شناخته نيست و چيزهايى را حلال كرده كه از عيب خالى است، در اين ميان حرمت مسلمان را به هر حرمتى برترى بخشيد و حفظ حقوق مسلمانان را به وسيله اخلاص و توحيد استوار كرد.

 

قرآن خواندن تقوا پيشگان

 

پرهيز كاران در شب برپا ايستاده، مشغول نمازند، قرآن را جز به جز و با تفكر و انديشه مى خوانند، با قرآن جان خود را محزون و داروى درد خود را مى يابند: وقتى به آيه اى برسند كه تشويقى در آن است، با شوق و طمع بهشت به آن روى آورند و با جان پرشوق در آن خيره شوند و گمان مى برند كه نعمت هاى بهشت برابر ديدگانشان قرار دارد و هرگاه به آيه اى مى رسند كه ترس از خدا در آن باشد، گوش دل به آن مى سپارند و گويا صداى بر هم خوردن شعله هاى آتش، در گوش شان طنين افكن است، پس قامت به شكل ركوع خم كرده، پيشانى و دست و پا برخاك ماليده و از خداى، آزادى خود را از جهنم مى طلبند.

 

مسووليت انسان نسبت به قرآن

 

به ريسمان قرآن چنگ زن، از قرآن نصيحت پذير، حلالش را حلال و حرامش را حرام بشمارد، حقى را كه در زندگى گذشتگان بود، تصديق كن و از حوادث گذشته تاريخ، براى آينده عبرت گير كه حوادث روزگار با يكديگر همانند بوده و پايان دنيا به آغازش مى پيوندد و همه آن رفتنى است. نام خدا را بزرگ دار، جز به حق سخنى بر زبان نياور؛ مرگ و جهان پس از مرگ را فراوان به يادآور، هرگز آرزوى مرگ مكن جز آن كه بدانى از نجات يافتگانى؛ از كارى كه تو را خشنود، عموم مسلمانان را ناخوشايند است بپرهيز، از هر كار پنهانى كه در آشكار شدنش شرم دارى پرهيز كن، از هر كارى كه از كننده آن پرسش كنند، نپذيرد يا عذرخواهى كند، دورى كن، آبروى خود را آماج تير گفتار ديگران قرار نده، هرچه شنيدى بازگو مكن كه نشانه دروغگويى است و هر خبرى را دروغ مپندار كه نشانه نادانى است. خشم را فرو نشان، به هنگام قدرت ببخش و به هنگام خشم فروتن باش و در حكومت مدارا كن تا آينده خوبى داشته باشى، نعمت هايى كه خدا به تو بخشيده نيكودار و نعمت هايى كه در اختيار دارى تباه مكن و چنان باش كه خدا آثار نعمت هاى خود را در تو آشكارا بنگرد.

 

ارزش پيامبر در قرآن پيشگامان

 

خداوند پيامبر (ص) را هنگامى فرستاد كه پيامبران حضور نداشتند و امت ها در خواب غفلت بودند و رشته هاى دوستى و انسانيت از هم گسسته بود.سپس پيامبر (ص) به ميان خلق آمد در حالى كه كتاب هاى پيامبران پيشين را تصديق كرد و با نورى هدايتگر انسان ها شد كه همه بايد از آن اطاعت نمايند و آن نور قرآن كريم است. از قرآن بخواهيد تا سخن گويد كه هرگز سخن نمى گويد، اما من شما را از معارف آن خبر مى دهم، بدانيد كه در قرآن علم آينده و حديث روزگاران گذشته است، شفادهنده دردهاى شما و سامان دهنده امور فردى و اجتماعى شما است. همانا خداوند پيامبرى را با كتابى گويا و دستورى استوار برانگيخت. هلاك نشود جز كسى كه تبهكار است و بدانيد كه بدعت ها به رنگ حق درآمده و هلاك كننده اند، مگر خداوند ما را از آنها حفظ فرمايد و همانا حكومت الهى حافظ امور شماست، بنابراين زمام امور خود را بى آن كه نفاق ورزيد يا كراهتى داشته باشيد به دست امام خود سپاريد. به خدا سوگند اگر در پيروى از حكومت و امام، اخلاص نداشته باشيد، خدا دولت اسلام را از شما خواهد گرفت كه هرگز به شما باز نخواهد گردانيد و در دست ديگران قرار خواهد داد.

 

ويژگى هاى قرآن واحكام اسلام

 

كتاب پروردگار ميان شماست كه بيان كننده حلال و حرام، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، مباح و ممنوع، خاص و عام، پندها و مثل ها، مطلق و مقيد و محكم و متشابه مى باشد، عبارات مجمل خود را تفسير و نكات پيچيده خود را روشن مى كند؛ از واجباتى كه پيمان شناسايى آن را گرفت و مستحباتى كه آگاهى از آنها لازم نيست. قسمتى از احكام دينى در قرآن واجب شمرده شد كه ناسخ آن در سنت پيامبر (ص) آمده و بعضى از آن در سنت پيامبر (ص) واجب شده كه در كتاب خدا ترك آن مجاز بوده است؛ بعضى از واجبات، وقت محدودى داشته كه در آينده از بين رفته است. محرمات الهى از هم جدا مى باشند: برخى از آنها، گناهان بزرگ است كه وعده آتش دارد و بعضى كوچك كه وعده بخشش داده است، برخى از اعمال كه اندكش مقبول و در انجام بيشتر آن آزادند.

 

شناخت قرآن

 

اين قرآن است كه با آن مى توانيد راه حق را بنگريد و با آن سخن بگوييد و به وسيله آن بشنويد. بعضى از قرآن از بعضى ديگر سخن مى گويد و برخى بر برخى ديگر گواهى مى دهد، آياتش در شناساندن خدا اختلافى نداشته، كسى را كه همراهش شد از خدا جدا نمى سازد.

سوگند به خورشيد و انوارش

قد افلح من زكيها

«كامياب مى شود كشاورزى كه اين بذر را رشد و نمو و پرورش بخشد

من حقيقى و نفسى كه در درون آدمى نهاده شده، همان است كه انسان را مسوول مى سازد؛ مسوول در برابر: پرورش، پاك كردن، بارور كردن و به ثمر رساندنش. اگر انسان ها قادر باشند كه به درستى نفس خود را پرورش دهند، آنگاه است كه به حقيقت مى رسند به كمال و به نور مطلق الهى؛ انسان در گرو شناختن نفس خود و درست پروراندن آن و رفع نواقص و ضعف هاى نفسانى خود قادر خواهد بود كه قدم در راهى گذارد كه آن راه مى تواند وى را به رستگارى، «قد افلح» برساند. رستگارى اى كه زاييده تلاش و كوشش و تحمل رنج و سختى هاى بى شمارى است. نفس انسان همچون بذرى است كه در وجودش نهاده شده و مسووليت انسان و اختيار او در برابر پرورش و به ثمر رساندن همين بذر است كه معنا پيدا مى كند. انسان مانند كشاورزى است كه مسوول پروراندن بذر خويشتن است؛ همان نفسى كه مى تواند وى را به متعالى ترين درجات برساند و اگر درست شناخته نشود و شكوفا نگردد، آدمى را به نازل ترين و بدترين درجات مى كشاند. سپس انسان مسوول است كه با آگاهى و شعور اين بذر را بپروراند و از تمامى رنج ها و سختى هايى كه در اين راه بر وى هموار مى شود، استقبال كند تا به فلاح و رستگارى بزرگ برسد، به شايستگى داشتن مقام «خليفه الهى

انسان در سايه رسيدن به ما شدن است كه مى تواند از من دروغين كه زاييده من بودن، غرور و خودخواهى است وا رهد و به آن مايى برسد كه كمال مطلق در آن جايگاه است و اين مهم ميسر نمى شود مگر اين كه انسان نفس خويش را بشناسد و براى رسيدن به نور الهى، به پرورش آن بپردازد و سر از دنياى سكون و بطالت و كاهلى برون كند و در سايه آفتاب دانش و وحى الهى قرآن، به شناخت خويشتن خويش بپردازد.

 

 

 

 

 

 

خبرهاي نهج البلاغه از عالم غيب

 

 

آگاهي از غيب و گزارش امام از حوادث و رخدادهاي پنهان و بويژه جريانهايي كه پس از شهادت آن حضرت رخ داد، يكي از ابعاد گسترده نهجالبلاغه را تشكيل ميدهد. خبرهاي غيبي نهجالبلاغه گواه بر اين است كه امام علي(علیه السلام) علاوه بر آگاهيهاي حسي و عقلي، از آگاهي ديگري نيز برخوردار بودهاند كه هرگز نميتوان آنها را از طريق حس و عقل كشف كرد. گزارش از غيب نشانه نبوت يا رسالت نيست. بلكه نشانه صفاي روح، لطافت ذهن، تأييد الهي و حاكي از آن است كه انسان به چنان مقام و درجهاي رسيده كه ميتواند مرزهاي زمان را در هم شكند و حوادث را پيش از قوع درك و با آنها ارتباط برقرار كند. آگاهي پيامبران و پيشوايان معصوم از غيب بر دو گونه تصور ميشود اولاً بدون تعليم الهي آگاه باشند ثانياً: خداي دانا، به پيامبران تعليم داده باشد و امامان نيز هر كدام از امام قبل و در نهايت از پيامبر آموخته باشند و يا خداوند از راه ديگري به آنان تلعيم داده باشد. همه دانشمندان شيعه بر اين اعتقادند كه آگاهي پيامبر و امام از غيب، ذاتي و بدون تعليم الهي نيست و چنانچه كسي علم امامان را ذاتي و بدون تعليم الهي بداند، امامان(عللیهم السلام) را از دايره بشر بودن خارج دانسته و برخي از صفاتي را كه اختصاص به خدا دارد، بر آنان ثابت ميداند. در آيات و روايات و نيز در كلمات دانشمندان مكرراً تصريح شده كه آگاهي پيامبر و امام از غيب، ذاتي نيست. بلكه به تعليم الهي از راه وحي و يا آموختن از پيامبر و امام قبل است 1

 

روايات و گفتارهاي دانشمندان و مفسران درباره علم غيب

 

 

بعد از جنگ جمل حضرت علي(علیه السلام) در بصره خطبهاي خواند و ضمن آن از برخي حوادث آينده خبر داد. يكي از ياران آن حضرت با تعجب فراوان به ايشان گفت: «لقد اعطيت يا اميرالمومنين علم الغيب». (آيا شما علم غيب داريد) و اين جمله اشارت بود كه علم غيب اختصاص به خدا دارد. زيرا فقط خداست كه ذاتاً به همه چيز آگاه است. آن حضرت در جواب گفتند «ليس هو بعلم الغيب و انما هو تعلم من ذي علم...». 2 اينكه من از حوادث آينده خبر ميدهم علم غيب يعني ذاتي و بدون تعليم الهي نيست بلكه بهوسيله پيامبر اكرم(صلی الله علیه واله) به من تعليم شده است. پس خداوند سبحان از آنچه در رحم مادران است، از پسر يا دختر، از زشت يا زيبا، سخاوتمند يا بخيل، سعادتمند يا شقي آگاه است و آن كسي كه آتشگيره آتش جهنم است يا در بهشت همسايه و دوست پيامبر(صلی الله علیه واله) است از همه اينها آگاهي دارد. اين است آن علم غيبي (ذاتي) كه غير از خدا كسي نميداند جز اينها، علومي است كه خداوند به پيامبرش تعليم داده و او به من آموخته است. پيامبر(صلی الله علیه واله) براي من دعا كرد كه خدا اين دسته از علوم و اخبار را در سينهام جاي دهد و اعضا و جوارح بدن من از آنها پر شود.

شيخ طبرسي نوشته: به عقيده شيعه كسي را ميتوان عالم به غيب توصيف كرد كه همه غيبها را بداند و علم او ذاتي باشد. و هيچكس جز خدا اينچنين نيست. اما خبرهاي فراواني كه دانشمندان شيعه و سني از حضرت علي(علیه السلام) و ساير امامان نقل كردهاند همه از رسول خدا(صلی الله علیه واله) به آنان رسيده و رسول اكرم(صلی الله علیه واله) از خداوند آموخته است. 3

محمدبن محمد بن نعمان مفيد نوشته: كسي را ميتوان بهطور مطلق داراي صفت عالم به غيب دانست كه علم او ذاتي بوده و از كسي نياموخته باشد و علم هيچكس جز خداوند بزرگ ذاتي نيست. 4

كمالالدين ابن ميثم بحراني نوشته: «منظور از علم غيبي كه جز خدا نميداند علم غيبي است كه بدون تعليم و آموختن باشد. علم غيب بدون تعليم اختصاص به خدا دارد». 5

به نوشته رشيدالدين محمدبن شهر آشوب مازندراني، «فقط پيامبر و امام از غيب آگاهي دارند. اما نه به اين معني كه علم آنان ذاتي باشد. بلكه خداوند بخشي از علم غيب را به آنان آموخته است. 6

علامه طباطبايي در تفسير الميزان متذكر شده: «خداوند ذاتاً از غيب آگاه است و هرجا پيامبر(صلی الله علیه و اله) آگاهي خود از غيب را انكار ميكند، ميگويد: علم غيب ندارم و معناي آن اين است كه مستقلاً و ذاتاً عالم به غيب نيستم و هرچه ميدانم از جانب خدا به من آموخته شده است». 7

 

گزيدهاي از خبرهاي غيبي نهج البلاغه

 

 

1- سقوط شهر بصره؛

 

 

وقتي جنگ جمل به پايان رسيد و بصره فتح شد. حضرت علي(علیه السلام) در بصره خطبهاي ايراد كرد كه بخشي از آن از خبرهاي غيبي آن حضرت محسوب ميشود: «و ايم الله لتغرفن بلدتكم كاني بمسجدكم كجوجو سفينه، اونعامة جاثمه». 8 «سوگند به خدا، سرزمين شما را آب غرق ميكند، گويا مسجد شما را مينگرم كه چون سينه كشتي يا چونان شترمرغي كه بر سينه خوابيده باشد بر روي آب مانده باشد».

 

2- حكومت كوتاه مروان بن حكم:

 

 

«مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازي نيست دست او دست يهودي است اگر با دست خود بيعت كند، در نهان بيعت را ميشكند «اما انله امره كلعقله الكلب انفه و هو ابوالاكبش الاربعة و ستلقي الامه منه و من ولده يوما احمر» 9 آگاه باشيد او حكومت كوتاه مدتي خواهد داشت مانند فرصت كوتاه سگي كه با زبان بيني خود را پاك ميكند. او پدر چهار فرمانرواست. و امت اسلام از دست او و پسرانش روز خونيني خواهند داشت».

 

3- خبر از سلطه ستمگري بيباك:

 

 

«آگاه باشيد! پس از من مردي با گلوي گشاده و شكمي بزرگ بر شما مسلط خواهد شد كه هرچه بيابد ميخورد و تلاش ميكند آنچه ندارد به دست آورد، او را بكشيد! ولي هرگز نميتوانيد او را بكشيد.

«انه سيامركم بسبي والبرائة مني...) 10 آگاه باشيد! بهزودي معاويه شما را به بيزاري و بدگويي من وادار ميكند. بدگويي را به هنگام اجبار دشمن اجازه ميدهم كه مايه بلندي درجات من و نجات شماست. اما هرگز در دل از من بيزاري نجوييد كه من بر فطرت توحيد تولد يافتهام و در ايمان و هجرت پيشقدم همه بودهام».

 

4- خبر از قتلگاه خوارج:

 

 

به هنگام حركت براي جنگ با خوارج، شخصي گفت خوارج از پل نهروان عبور كردند امام فرمود: «قتلگاه خوارج اين سوي نهر است، به خدا سوگند از آنها جز ده نفر باقي نميماند و از شما نيز ده نفر كشته ميشود.» 11

 

5- خبر از خونريزي حجاج:

 

 

«آگاه باشيد! به خدا سوگند پسركي از طايفه ثقيف (حجاجبن يوسف) بر شما مسلط ميشود كه هوسباز و گردنكش و ستمگر است سبزهزارهاي شما را (اموال و داراييها) ميچرد و چربي شما را آب ميكند» 12

 

6- خبر از ظهور حكومت حضرت مهدي (عج):

 

 

حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه) خواستهها را تابع هدايت وحي ميكند، هنگامي كه مردم هدايت را تابع هوسهاي خويش قرار ميدهند، درحاليكه به نام تفسير نظريههاي گوناگون خود را بر قرآن تحميل ميكنند، او نظريهها و انديشهها را تابع قرآن ميسازد». 13

 

7- خبر از آينده شوم خوارج :

 

 

آگاه باشيد! به زودي پس از من به خواري و ذلت گرفتار ميشويد و شمشير برنده بر شما مسلط ميگردد و به استبدادي دچار خواهد شد كه براي ديگر ستمگران راه و رسم حكومت قرار خواهد گرفت. 14

 

8- خبر از آينده بنياميه:

 

 

تا آنكه برخي از شما گمان ميبرند كه دنيا به كام بنياميه شد. و همه خوبيها را افزون به آنها سپرده و آنها را از سر چشمه خود سيراب كرده و تازيانه و شمشيرشان از سر اين امت كنار نخواهد رفت. كساني كه چنين ميانديشند در اشتباهند زيرا سهم بنياميه تنها جرعهاي از زندگي لذتبخش است كه مدتي آن را ميمكند سپس همه آنچه را كه نوشيدند بيرون ميريزند». 15

 

9- خبر از آينده كوفه:

 

 

اي كوفه تو را مينگرم گويا چنان چرمهاي بازار عكاظ كشيده ميشوي، زير پاي حوادث لگدكوب ميگردي و حوادث فراوان تو را دربر ميگيرد. من به خوبي ميدانم. ستمگري نسبت به تو قصد بد نميكند مگر آنكه خداوند او را به بلايي گرفتار سازد يا قاتلي بر او مسلط گرداند». 16

 

10- خبر از فتنههاي آينده:

 

 

اين حوادث هنگامي رخ نشان ميدهد كه جنگ در ميان شما طولاني و دنيا چون بر شما تنگ شود كه ايام بلا را طولاني پنداريد تا روزي كه خداوند پرچم فتح و پيروزي را براي باقيمانده نيكان شما به اهتراز درآورد. 17

 

پى نوشتها:

 

 

1- نهجالبلاغه و آگاهي غيب، جعفر سبحاني

2- شرح نهجالبلاغه، ابن ميثم، ج 1، ص 83

3- مجمعالبيان، ج 3، ص 261

4- بحارالانوار، ج 26، ص 10

5- شرح نهجالبلاغه ابن ميثم، ج 1، ص 84

6- متشابهات قرآن، ص 211

7- تفسيرالميزان، ج 20، ص 131-132

8- نهجالبلاغه، خطبه 13، ترجمه محمد دشتي

9- نهجالبلاغه، خطبه 73، ترجمه محمد دشتي

10- نهجالبلاغه، خطبه 57

11- نهجالبلاغه، خطبه 59

12- نهجالبلاغه، خطبه 116

13- نهجالبلاغه، خطبه 138

14- نهجالبلاغه، خطبه 58

15- نهجالبلاغه، خطبه 87

16- نهجالبلاغه، خطبه 47

17- نهجالبلاغه، خطبه 93

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

معرفي سايت مرتبط با اين مقاله

 

 

 

 

 

 

 

جامعيت وحى محمّدى(ص) به گستره علم آن حضرت

 

 

 

مقدّمه

رسالت هر پيامبرى به گرفتن وحى تشريعى اوست كه متن پيام و گوهر رسالت او خواهد بود و نزول هر پيامى به قدر ظرفيت وجودى گيرنده آن است. با توجه به اين كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)كامل ترين انسان ها و شريعتش آخرين مرحله برنامه الهى براى بشر است، قرآن كريم نسبت به ديگر كتاب هاى آسمانى از جامعيت برخوردار است. حضرت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در بيان آنچه خداوند از ميان پيامبران، فقط به او داده است، مى فرمايد:

 

اُوْتِيْتُ جَوامِعَ الْكَلِمِ; به من جوامع دانش (گنجينه هاى معرفت) داده شد.

 

قرآن كريم در مورد فضيلت برخى انبيا بر برخى ديگر مى فرمايد:

 

«تلكَ الرسلُ فضّلنا بعضَهم على بعض» (بقره: 253); برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم.

 

و نيز در مورد برترى قرآن كريم بر كتاب هاى ديگر مى فرمايد:

 

«و اَنزلنا اِليكَ الكتابَ بالحقِّ مُصدقاً لِما بين يَديهِ من الكتاب و مهيمناً عليهِ» (مائده: 48); و ما اين كتاب (قرآن) را بحق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كننده كتاب هاى پيشين و حاكم بر آن هاست.

 

اين كتاب الهى متناسب با ويژگى هاى امّت آخرالزمان مى باشد. قرآن در اين زمينه مى فرمايد:

 

«و لقد اَنزلنا اِليكم كتاباً فيه ذكرُكم افلا تعقلونَ» (انبياء: 10); در حقيقت، ما كتابى به سوى شما نازل كرديم كه شرف شما در آن است. آيا نمى انديشيد؟

 

گرچه برخى از مفسّران در تفسير اين آيه شريفه بر اين باورند كه «فيه ذكركم» يعنى شرف شما در قرآن است اگر به آن عمل كنيد، اما چنان كه علّامه طباطبائى نيز معتقد است، خدا در اين آيه، بر امّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) منّت مى گذارد و مراد از «ذكركم» بيان لايق حال آن ها و آخرين مرحله از معارف حقيقى متعالى است كه بشر لياقت درك آن را دارد و آنچه از دين الهى در جامعه امكان اجرا دارد.

 

بحث تفصيلى از جامعيت قرآن و پرداختن به تمام جوانب، عوامل و ملاك هاى آن مجال وسيعى را مى طلبد. در اين مقال پس از بيان آيات مربوط جامعيت قرآن و دسته بندى و ذكر اقوال انديشمندان اسلامى، نظر مورد قبول و دلايل و تحليل آن به اختصار، بيان مى گردد. تذكر اين نكته ضرورى است كه على رغم توجه دانشمندان مسلمان به موضوع جامعيت قرآن از صدر اسلام تاكنون، تمام جوانب اين مسأله مورد بحث تفصيلى و دقيق قرار نگرفته و پرونده آن همچنان براى تحقيق باز است. در سال 1378، كتابى به نام جامعيت قرآن از آقاى سيد محمدعلى ايازى منتشر شده است. هنگام مطالعه معلوم شد تمام محتواى اين كتاب همان مطالبى است كه در سال 1376 به نام جامعيت دين، در مجموعه مقالات كنگره مبانى فقهى حضرت امام خمينى(قدس سره) چاپ شده است كه نشان مى دهد در نظر نويسنده محترم جامعيت دين همان جامعيت قرآن است. در حالى كه درستى اين مطلب متوقف به اين است كه ثابت شود: اولاً، تمام دين در قرآن آمده است و تمام محتواى قرآن دين است حال آن كه اين دو مبناى مهم نه تنها اثبات نشده، بلكه سخنى از آن به ميان نيامده است. در صفحه 57 كتاب سؤال مى شود قرآن تا چه حد به مسائل دين پرداخته است؟ و در صفحه 58 آمده است: آيا قرآن ارائه اطلاعاتش اعم از مسائل دينى و غيردينى است؟ اين قبيل سؤالات نشان مى دهد دين و قرآن مساوى هم نيستند. حال چگونه جامعيت اين دو يكى مى باشد، توضيح داده نشده است.

 

1. آيات دالّ بر جامعيت قرآن

 

آياتى كه در بحث از جامعيت قرآن كريم مورد استناد قرار گرفته، عبارتند از:

 

آيه اول. «وَ ما مِنْ دَابَّة فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِر يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْء» (انعام: 38); و هيچ جنبنده اى در زمين و نه هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند، نيست، مگر آن كه آن ها نيز گروه هايى مانند شما هستند. ما هيچ چيز را در كتاب (لوح محفوظ) فرو گذار نكرده ايم.

 

آيه دوّم. «وَ لا رَطْب وَ لا يابِس إِلاّ فِي كِتاب مُبِين» (انعام: 59); و هيچ تر و خشكى نيست، مگر اين كه در كتابى روشن ثبت است.

 

آيه سوّم. «أَ فَغَيْرَ اللّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً» (انعام: 114); پس داورى جز خدا جوييم، با اين كه اوست كه اين كتاب را به تفصيل به سوى شما نازل كرده است؟

 

آيه چهارم. «ما كانَ حديثاً يُفترى و لكن تصديقَ الّذي بين يديهِ و تفصيلَ كلِّ شىء و هُدىً و رحمةً لقوم يُؤمنون» (يوسف: 111); سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق آنچه (از كتاب هايى) است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيزى است و براى مردمى كه ايمان مى آورند، رهنمود و رحمت است.

آيه پنجم. «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل: 89); و به ياد آور روزى را كه در هر امّتى گواهى از خودشان برايشان برانگيزيم و تو را هم بر اين امّت گواه آوريم، و اين كتاب را، كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل كرديم.

 

2. اقوال گوناگون درباره جامعيت قرآن

 

ميان مفسّران قرآن اختلاف است كه آيا آيات 38، 59 و 114 سوره «انعام» مربوط به قلمرو بيانات قرآن كريم مى باشند يا نه. و اين اختلاف در مورد آيات 38 و 59 از اين جا ناشى مى شود كه مراد از «كتاب» در اين دو آيه، «قرآن كريم» است يا «لوح محفوظ» و «علم خدا»، كه اگر مراد قرآن كريم باشد، هم مضمون با دو آيه 111 سوره «يوسف» و 89 سوره «نحل» خواهند بود.

 

و اختلاف نظر در مورد آيه 114 سوره «انعام» ناشى از اين است كه «مفصلاً» را به معناى «روشن و غير مختلط بودن احكام و معارف» آن بگيريم و يا همانند مرحوم طبرسى به معناى «بيان كننده تمام مايحتاج بشر» بدانيم، كه در اين صورت، اين آيه نيز هم مضمون با آيات 89 سوره «نحل» و 111 سوره «يوسف» مى شود.

 

اما نسبت به آيه 89 سوره «نحل» و آيه 111 سوره «يوسف»، اتفاق نظر وجود دارد كه در باب قلمرو بيانات قرآن است.

 

انديشمندان اسلامى و مفسّران قرآن كريم برداشت ها و تفاسير گوناگونى از اين آيات دارند كه مى توان آن ها را به چند گروه تقسيم كرد:

 

الف) يك گروه به نحوى اطلاق آيه را قبول دارند. اين گروه نظرات گوناگونى ارائه داده اند; از جمله:

 

1ـ ظاهر اطلاق آيات مراد است; يعنى قرآن كريم تمام احكام و معارف و علوم را دربر دارد.

 

ابن مسعود مى گويد: خداوند در قرآن كريم، همه علوم را نازل كرده و هر چيزى را براى ما بيان نموده است; زيرا مى فرمايد: «نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانَاً لِكُلِّ شَىء.»(نحل: 89)

 

محى الدين عربى و ابو حامد غزّالى و جلال الدين سيوطى نيز معتقدند كه قرآن كريم تمام علوم را دربر دارد و علوم اولين و آخرين از آن منشعب مى شوند. ابو حامد غزّالى مى گويد: تمام علوم در افعال و صفات خداوند داخل بوده، در قرآن شرح ذات و صفات و افعال خداوند آمده است.

 

2ـ قرآن كريم با اشارات بر همه چيز دلالت دارد. مرحوم علّامه طباطبائى معتقد است: قرآن با دلالت لفظى، امور مربوط به هدايت را مطرح مى كند; چون كتاب هدايت مى باشد و ممكن است با اشارات يا امر ديگرى، بر همه چيز دلالت كند.

 

3ـ قرآن كريم با داشتن باطن، كه در روايات متعددى به آن اشاره شده و برخى از آن ها صحيح است، بيانگر همه چيز است و افراد عادى به دليل تيرگى دل و نداشتن لياقت لازم، از رسيدن به تمام آن معارف عاجزند و فقط پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)مى توانند به تمام آن برسند. آقايان آية اللّه جوادى آملى، دكتر صادقى و حجج اسلام رجبى و لاريجانى اين نظر را پذيرفته اند. براى اين نظر، به روايات نيز استشهاد شده است; مانند: «حقيقت قرآن را كسى كه به آن خطاب شده است، مى فهمد.»

 

4ـ قرآن به اجمال بيانگر همه چيز است و تفصيلش برعهده پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)مى باشد. كسانى همچون شيخ طوسى و زمخشرى بر اين قول هستند.

 

ب) گروه ديگرى از مفسّران و دانشمندان اسلامى اطلاق آيات را نپذيرفته، و به نحوى آن را قيد زده اند. اين گروه نيز نظرات گوناگونى دارند:

 

1ـ جامعيت قرآن مربوط به احكام دينى، يعنى حلال و حرام و اوامر و نواهى الهى، است. اين ديدگاه به ابن عباس نسبت داده شده است.

 

2ـ جامعيت قرآن در بيان امور مربوط به هدايت مى باشد. بيش تر مفسّران و صاحب نظران عصر حاضر و برخى از مفسّران پيشين در باب قلمرو احكام و معارف قرآن، اين قول را پذيرفته اند; مانند امين الاسلام در مجمع البيان، فخر رازى در تفسير كبير، سيد محمود آلوسى در روح المعانى، ابوحيان اندلسى در بحر المحيط، سيد قطب در فى ظلال القرآن، محمد عبده در المنار، ابن عاشور محمد بن طاهر در التحرير و التنوير، آية الله مكارم شيرازى و آية الله معرفت. اين گروه از دانشمندان با توجه به قلمرو دين و هدف از نزول قرآن كريم، كه آن را مربوط به امور هدايتى و دينى مى دانند، اطلاق آيات و جامعيت را قيد مى زنند.

 

3ـ جامعيت قرآن در بيان علوم و معارف مورد نياز پيامبر و امام(عليه السلام)(نظر مختار): بدون شك، قرآنى كه در دست ماست، با دلالت لفظى، تمام امور دينى وهدايتى را شامل نمى شود، تا چه رسد به اين كه همه چيز را در برداشته باشد; مثلاً، در روايات آمده است كه 124 هزار پيامبر از سوى خداوند مبعوث شده اند، اما نام و احوال تعداد اندكى از آن ها در قرآن كريم آمده است. قرآن كريم خود بر اين مطلب اشاره دارد:

 

«و رُسلاً قَد قَصصناهم عَليكَ مِن قبلُ و رُسلاً لم نقصصُهم عليك» (نساء: 164); و پيامبرانى كه آن ها را بر تو نقل كرده ايم و پيامبرانى را (نيز برانگيختيم) كه ماجراى آن ها را بر تو حكايت نكرده ايم.

 

بنابراين، نمى توان پذيرفت كه مراد از «كتاب» و «حديث» در آيات مورد بحث، همين قرآن كريم با دلالت لفظى باشد و به اطلاق آيه نيز اخذ كرد. پس بايد از اطلاق آيات دست برداشت، و يا پذيرفت كه باطن قرآن يا قرآن موجود در لوح محفوظ مراد مى باشد، و يا مراد بيان اجمالى يا دلالت غير لفظى است.

 

به نظر مى رسد بايد تا حد امكان، تلاش شود ظاهر آيه حفظ گردد و اطلاق آن تقييد نشود، به ويژه با توجه به دلالت روايات متعدّد ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)بر جامعيت قرآن نسبت به همه چيز، كه برخى قابل اعتمادند، مگر اين كه نتوان به هيچ وجه اين اطلاق را حفظ كرد و مراد از «حديث» و «كتاب»، قرآن نازل شده باشد.

 

بنابراين، براى اتخاذ موضع صحيح در مورد تفسير آيات مربوط به جامعيت قرآن، مسائل متعددى از جمله مطالب ذيل، بايد مورد بحث قرار گيرند: 1ـ مراد از «حديث» در آيه 111 سوره «يوسف» و «كتاب» در آيه 89 سوره «نحل»، قرآن نازل شده بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است، يا قرآن موجود در لوح محفوظ و يا علم خداوند؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایمان و خردورزى در منظر امام على علیه السلام

 

 

نويسنده: مصطفى خلیلى(1)

 

چكیده:

 

 

قلب و عقل، دو منع درك در انسانند. قلب خاستگاه ایمان است و عقل منشأ خردورزى. به تعبیرى، با قلب، مى‏یابند و با عقل، مى‏بافند. همین دوگانگى، باعث شده است كه برخى گمان كنند ایمان و خردورزى، جمع شدنى نیستند.

این گمان، نویسنده این نوشتار را بر آن داشت كه به واكاوى این شبهه، از منظر الگوى خردورزى و مجسمه ایمان، حضرت امیرمؤمنان علیه السلام، بپردازد.

 

درآمد

 

 

ایمان به چه معناست؟ مراتب و درجاتِ ایمان چیست؟ علائم و نشانه‏هاى آن كدام است؟ تجلى و ظهور ایمان در حیات مادى انسان چگونه مى‏باشد؟ ترابط ایمان و تعقل تا چه حد است؟ آیا ایمانِ دینى با عقل‏ورزى قرین است یا با عقل‏ستیزى؟ آیا باورهاى دینى، با خردورزى تشدید و تقویت مى‏شود یا به تزلزل و سستى مى‏گراید؟ در قلمرو اعتقادات دینى، احساسات و عواطف درونى نهفته است یا عقلانیت و تأملات فكرى؟ آیا ممكن است ایمان با شك و تردید همگام و همراه باشد یا خیر؟ و آیا تعالیم و دستورات دینى، عقلایى‏اند و فهم دینى، فهم منطقى و عقلى است یا نه؟ همه این مسائل پرسشهایى است كه پاسخ آن را در كلمات گهربار على علیه السلام جستجو مى‏كنیم. تردیدى نیست كه بیانات و سخنان على علیه السلام دریایى از معارف و علوم است كه در هر زمان اندیشمندان مى‏توانند به فراخور اندیشه خود، پاسخ شبهه‏ها و اشكالها را در آن دریاى بیكران بیابند.

این نوشتار، حاصل سیرى اجمالى در كلمات آن امام همام و خطبه‏ها و حكمتهاى نهج‏البلاغه است و مقصود از آن، پاسخ به برخى از پرسشهاى یاد شده و مناقشه‏هایى است كه در حقیقت، حجم زیادى از شبهه‏هاى نسل فرهنگى امروز جامعه اسلامى را تشكیل مى‏دهد.

هر چند كه در این زمینه، برخى از محققان محترم مباحثى را طرح كرده‏اند ولى وجود برخى كاستیها در آنها، پژوهشى جدید را مى‏طلبید. در این نوشتار، تلاش شده است اساس و محور بحث، سخنان اولین پیشواى اسلام، امام على علیه السلام باشد و آنچه را كه آن امام بزرگوار، پیش روى پیروانِ خویش ترسیم نموده‏اند، مورد استناد و استفاده قرار گیرد.

 

تعریف ایمان

 

 

ایمان در لغت به معناى گرویدن، خضوع و انقیاد، تصدیق و اطمینان به خدا، اقرار به خداوند، اسمى براى جمیع طاعات و در اصطلاح متكلمان و علماى علم دین به معناى تصدیق آنچه از جانب خداوند به پیامبر صلى الله علیه و آله رسیده (كلُّ ما جاء به النبى)، است.(2)

این واژه در كتاب و سنت بسیار به كار رفته و بیشتر به معناى یاد شده و یا در مقابل لفظ كفر آمده است و درباره حقیقت ایمان و مسماى اعتقاد به خدا، به حدیث معروف على علیه السلام استناد شده كه در پاسخ به سؤال از حقیقت ایمان، فرمودند: «الایمان معرفةٌ بالقلب و اقرارٌ باللسانِ و عملٌ بالاركان.»(3)

یعنى: ایمان، شناخت و معرفت قلبى و اقرار و اعتراف به زبان و عمل به اعضا و جوارح را گویند.

در این كه آیا هر سه مورد مذكور، جزء حقیقت و ماهیت ایمان است یا این كه عمل به اعضا و جوارح شرط كمال ایمان مى‏باشد، میان علماى مذهبها و فرقه‏ها اختلاف است.

 

ایمان از دیدگاه معتزله

 

 

ابن ابى الحدید معتزلى یكى از شارحان بزرگ نهج‏البلاغه در تفسیر و شرحِ این كلام حضرت على علیه السلام مى‏گوید:

این سخن امام علیه السلام همان چیزى است كه اصحابِ ما بدان معتقدند؛ زیرا عمل به اركان نزد ما داخل در حقیقت ایمان است و كسى كه به واجبات دینى عمل نكند مؤمن نیست؛ هر چند شناخت قلبى به خدا داشته و اقرار زبانى هم بنماید و این عقیده خلاف قول اشعریه و امامیه و حشویه است.(4)

و برخى از معتزله گفته‏اند: «هو التصدیق بالقلب و اللسان معا.»(5) یعنى: ایمان، اقرار و تصدیق قلب و زبان با هم را گویند یا ایمان اسمى است كه براى همه اطلاعات اطلاق مى‏شود.

بعضى دیگر از علماى معتزله گفته‏اند كه ایمان به انجام همه واجبات با اجتناب از كبائر، اطلاق مى‏شود.

ابوالهذیل و واصل بن عطاء نقل كرده‏اند كه ایمان، انجام همه واجبات و مستحبات است.

و در یك جمله از دیدگاه معتزله، حقیقت ایمان همان اعتقاد به قلب و اقرار به زبان و اجتناب از گناهان كبیره است.(6) كه در حقیقت، به عقیده فرقه خوارج تمایل دارند كه مرتكب كبیره را خارج از ایمان مى‏دانند و هر دو فرقه اتفاق دارند بر این كه مرتكب كبیره اگر بدون توبه بمیرد جزء خالدین در جهنم است.(7)

معتزله و ماتریدیّه بر اهمیت تعقل و تفكر در ایمان تأكید بلیغ دارند و مى‏گویند كه ایمان حقیقى باید مبتنى بر تعقل باشد.(8)

 

دیدگاه اشاعره

 

 

در باب معنا و حقیقت ایمان، علماى اشاعره چنین عقیده دارند:

همانا ایمان تصدیق خداوند و پیامبران و فرستادگانش است كه این تصدیق جز از طریق معرفت حاصل نمى‏شود.

ابوالحسن اشعرى مى‏گوید:آنچه مورد رضایت نزد ما مى‏باشد، این است كه همانا حقیقت ایمان، تصدیق به خداست.»(9)

غزالى گفته است:

ایمان یعنى اعتقاد و تصدیق به خدا و ملائكه و كتب و رسل الهى و روز قیامت و بر انگیخته شدن بعد از مرگ و حسابرسى اعمال انسانى و قضا و قدر الهى و خیر و شر او.(10)

 

دیدگاه مرجئه

 

 

این فرقه معتقدند كه ایمان به معرفت قلبى، محدود است؛ نه شامل فعالیت زبانى مى‏گردد و نه شامل فعل بدنى. از این جهت، كسى كه قلبا به این امر شناخت پیدا نماید كه خدا یگانه و یكتاست و چیزى همانند او نیست خواه به جانب شرق نماز بگذارد و یا به جانب غرب، مؤمن راستین است.(11) البته این نظر برخى از مرجئه است و برخى دیگر از بزرگان و تابعین این فرقه، ایمان را تصدیق به زبان مى‏دانند.(12)

 

دیدگاه كرامیه و جهمیّه

 

 

كرامیّه یكى دیگر از فرقه‏هاى اسلامى است كه پیروان آن، ایمان را صرف گفتار زبانى مى‏دانند. جهمیّه گویند: ایمان اعتقاد باطنى است و بس (عقد بالقلب).(13)

ابن تیمیّه ضمن رد قول كرامیّه و جهمیّه مى‏گوید: ایمان مترادف با تصدیق نیست بلكه معناى «اطمینان» هم مى‏شود.(14)

به نظر مى‏رسد كه همه فرقه‏هاى یاد شده به گوشه‏اى از معناى ایمان اشاره كرده و هیچ كدام تعریف و معناى دقیقى از آن ارائه نداده‏اند و آنچه در آیات و روایات تبیین شده، خلاف تلقى و برداشت این گروه‏ها و فرقه‏هاست.

 

حقیقت ایمان از دیدگاه شیعه

 

 

بزرگان شیعه در تفسیر حقیقت ایمان گفته‏اند كه ایمان همان تصدیق قلبى و زبانى است ولى عمل به اركان را برخى، جزء حقیقت ایمان دانسته و بعضى دیگر آن را جزء مراتب بالاى آن فرض كرده‏اند.

خواجه نصیرالدین طوسى، از بزرگترین متكلمان شیعه، مى‏گوید:

«ایمان مشتمل بر این تصدیق خاص است و این قدر، قابل زیادت و نقصان نباشد؛ چه اگر كمتر از این باشد، ایمان نباشد و اگر زیادت از این باشد، كمال ایمان است.»(15)

تصدیق، تصدیق قلبى و زبانى را گویند. تصدیق قلبى و باطنى لازم است؛ زیرا اظهار ایمان به زبان، به نص قرآن كه فرمود: «قالَتِ الأَْعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُوءْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» كافى نیست. و نیز اعتقاد قلبى بدون التزام عملى كامل نیست؛ چرا كه خداوند فرمود: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ»(16)

خواجه طوس، عمل به اركان را كه در روایت آمده از كمال ایمان مى‏داند؛ نه جزء ایمان اما نظرش به تفصیل عقاید و اعمال است نه به دو اصل اوّلى. همچنین معتقد است افراد ناقص و عاجزى كه مقصر نباشند، از عذاب الهى در امان هستند. مقابل ایمان، كفر است و كفر آن است كه شخص، داراى ایمان نباشد یا معتقد به ضد ایمان باشد یا غافل از آن. فسق آن است كه فرد، مؤمن باشد و از اطاعت الهى بیرون و نفاق آن است كه شخص ایمانش را آشكار كند و كفر را پنهان بدارد.(17)

آنچه نزد علماى شیعه درباره حقیقت ایمان مسلّم پنداشته شده، چنین است:

«صرف علم و تصدیق به این كه چیزى حق است در حصول ایمان كافى نیست بلكه باید به مقتضاى آن علم ملتزم بوده و آثار عملى در زندگى او ظاهر باشد؛ به عنوان مثال كسى كه علم دارد به این كه خداوند متعال خدایى است كه غیر او پروردگارى نیست، باید به مقتضاى همین علم كه عبودیت اوست ملتزم باشد و به همین اندازه اگر التزام نداشته باشد، مؤمن نیست. پس با این بیان، قول دو گروه باطل مى‏شود:

1ـ قول كسانى كه ایمان را مجرد علم و تصدیق دانسته‏اند؛ چون چه بسا علم با كفر قابل جمع باشد.

2ـ قول آنان كه ایمان را در عمل خلاصه كرده‏اند؛ چون عمل، با نفاق قابل جمع است. انسان منافق، بظاهر عمل دارد و لیكن ایمان ندارد.

چون كه ایمان همان علم به چیزى همراه با التزام عملى را گویند، به همین خاطر قابل شدّت و ضعف است و این است قول حق كه اكثر علما گفته‏اند و قول ابو حنیفه و امام الحرمین و دیگران كه ایمان را همان تصدیق جزمى گرفته‏اند، باطل مى‏شود؛ به دلیل آیه «لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم» و آیات و روایات دیگر.»(18)

برخى از علماى شیعه گفته‏اند حقیقت ایمان همان تصدیق قلبى است و عمل از مظاهر ایمان است؛ نه از مقوّمات آن. البته این بدان معنى نیست كه تصدیق قلبى و معرفت باطنى، بدون التزام عملى موجب نجات انسان باشد بلكه فقط او را از زمره كافران خارج مى‏كند.(19)

چنان كه بعدا خواهد آمد قول یاد شده خالى از اشكال نیست و موارد نقض آن از نظرگاه عقل و نقل ظاهر است. اما بعضى دیگر ایمان را داراى اصل و فرع دانسته و معتقدند: اصل آن، تصدیق به دل است و فرع آن، مراعات امر. هر كس كه اطاعت بیشتر نماید امن او از عقوبت زیادتر باشد. پس علت اَمن و ایمان، مراعات نمودن اوامر الهى است. اما در مقابل، عده‏اى گفته‏اند كه علت اَمن از عقوبت، معرفت است نه اطاعت و اگر اطاعت بدون معرفت باشد، سودى ندارد و اگر معرفت بدون طاعت باشد، عاقبتِ او را نجات باشد.»(20)

شیخ مفید، در آثار خویش، ایمان را معادل معرفت دانسته و در تصحیح الاعتقاد، گفته است:

هیچ عارف به خدا و رسولى، كافر نیست و هیچ جاهل به خدا و رسولى مؤمن، نیست.(21)

شیخ طوسى، سید مرتضى، شهید ثانى، علامه مجلسى و علامه حلّى همین دیدگاه را ارائه نموده و معتقد به تعادل ایمان و معرفت هستند.(22)

البته مراد ایشان از معرفت، همان معرفت قلبى است؛ زیرا همان‏گونه كه گفته شد، محل ایمان، قلب است نه عقل (توضیح بیشتر این مطلب در باب ایمان و معرفت و نقد نظریه برابرى ایمان و معرفت خواهد آمد.)

با توجه به دیدگاه‏هاى مختلف درباره حقیقت ایمان، نگاه على علیه السلام مؤید این است كه ایمان به معناى معرفت به حق (مبدأ، معاد و نبوت) و عمل بر طبق آن است. حضرت على علیه السلام در چند مورد به این نكته اشاره دارند كه ایمان به آرزو و تمنّى حاصل نمى‏شود: «اَلا انّ الایمان لیس بالتمنى و لكنّه بالحقائق» یعنى: آگاه باشید كه ایمان با آرزو به دست نمى‏آید بلكه با عمل به حق حاصل مى‏شود.(23)

و در بیان دیگر مى‏فرمایند:

«اى فرزند آدم! هرگاه به حقیقت ایمان رسیدى، از مردم عیب‏جویى نكن. به عیوبى كه در تو وجود دارد و به اصلاح نفس خود مشغول باش و آن را از عیب، پاك ساز.»(24)

و نیز در خطبه‏اى دیگر فرمودند:

«ایمان راهى است روشن و واضح، با چراغى پرتوافكن. به ایمان است كه به كارهاى نیكو راه توان برد و به كارهاى نیكوست كه انسان به سوى ایمان هدایت مى‏شود. ایمان سبب آبادانى علم است و مردم به واسطه علم است كه از مرگ مى‏ترسند و به مرگ، زندگى دنیا به پایان مى‏رسد و به وسیله دنیا، آخرت بدست مى‏آید.»(25)

پس نمى‏توان گفت كه ایمان، صرفا یك حالت بسیط درونى و باطنى بوده و حقیقت ایمان آدمى در همین امر خلاصه مى‏شود. متون دینى چنین مطلبى را تأیید نمى‏كند.

 

علائم و آثار ایمان

 

 

هرگاه حقیقت امرى مبهم باشد؛ به گونه‏اى كه نتوان به حقیقت آن پى برد، مى‏توان با شناخت علائم و خصائص آن، به حقیقتش، نزدیك شد. شه مُلك لا فتى، در تبیین علائم ایمان و توصیف مؤمن مى‏فرمایند:

«علامة الایمان ان توثر الصدق حیث یضرك على الكذب حیث ینفعك و الاّ یكون فى حدیثك فضل عن علمك و ان تتّقى الله فى حدیث غیرك.»

یعنى: نشان ایمان این است كه راست را بر دروغى كه سود تو در آن است ترجیح دهى؛ هر چند به زیان تو باشد و گفتارت از علمت افزون نیاید و از خداى بترس هنگامى كه از دیگرى سخن مى‏گویى.(26)

و در بیانى دیگر مى‏فرمایند:

امر نمازتان را مراعات كنید و به حفظ آن بكوشید و بسیار به جاى آورید و به وسیله آن به خدا تقرّب جویید كه نماز فریضه‏اى است بر مؤمنان كه حتما باید در وقت خود آن را به جاى آرند. و نیز مؤمنان كسانى هستند كه زكات مى‏دهند و هیچ تجارت، آنان را از یاد خدا غافل نمى‏سازد و نیز امانتدار مى‏باشند.(27)

در قرآن كریم نیز به این اوصاف اشاره شده است. خداوند در آیه‏اى مى‏فرماید:

«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ»(28)

یعنى: و برخى از مردم در برابر خدا همانندهایى براى او بر مى‏گزینند و آنها را تا حدّ دوستى و محبت خدا، دوست دارند ولى كسانى كه ایمان آورده‏اند، به خدا محبّت بیشترى دارند.

و در آیه دیگر آمده است:

«إِنَّمَا الْمُوءْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ یَتَوَكَّلُونَ»(29)

یعنى: مؤمنان كسانى هستند كه چون یاد خدا شود، دلهاى آنان بترسد و چون آیاتش بر آنان خوانده شود، بر ایمانشان بیفزاید و بر پروردگار خود توكل كنند.

با توجه به قرآن و تطبیق روایات بر آیات، علائم ایمان عبارتند از: صداقت و درستكارى، كم‏گویى، تقوا و خداترسى، اقامه نماز، اداى زكات، امانتدارى، عدم شرك به خدا، شدّت حب و دوستى به خداوند، ذكر و یاد خدا در دل، توكل به پروردگار و حب و بغض، وقار و متانت، صبر و شكیبایى، سپاس در مقابل نعمت، ترك ظلم و احسان به والدین و...(30) كه بیشتر این اوصاف و علائم، به جهات عملى زندگى انسان مربوط مى‏شود.

حقیقت ایمان، چیزى است كه همه این اوصاف را در خود داشته باشد. بنابراین، نمى‏توان گفت كه ایمان، منحصر در امور قلبى و معرفت باطنى است. بهترین تعریف براى حقیقت ایمان همان تعریفى است كه علامه طباطبایى صاحب تفسیر گران‏سنگ المیزان ارائه كردند كه ایمان، اعتقاد و معرفت قلبى همراه با التزام عملى را گویند كه اتصاف به آن، داراى آثار و فواید دنیوى و اخروى است.

 

اركان و آثار ایمان

 

 

در نگاه امیرالمؤمنین علیه السلام حقیقت ایمان بر چهار پایه استوار است كه عبارتند از: صبر، یقین، عدل و جهاد (الایمان على اربع دعائم: على الصبر و الیقین و العدل و الجهاد.)(31) و كفر كه نقطه مقابل آن است، بر چهار پایه بنیان نهاده شد. كنجكاوى بیهوده، خصومت و دشمنى كردن، انحراف از حق و ایجاد اختلاف (و الكفر على اربع دائم: على التعمق و التنازع و الزیغ و الشقاق.)(32)

از تقابل اركان ایمان و كفر این نكته به دست مى‏آید كه هرگاه شخصیت فردى با اركان ایمان شكل گیرد، اساس كفر از او دور مى‏گردد و به عكس؛ زیرا همانگونه كه ایمان و كفر قابل جمع نیستند، اركان آن دو نیز جمع نمى‏شوند؛ حلم و بردبارى با تعجیل در امور بى‏فایده، علم و دانایى با جهل و نادانى، عدل و برابرى با ظلم و نابرابرى و سعى با سستى، هرگز با هم جمع نمى‏شوند. بنابراین، نمى‏توان ایمان را با جهل یا شك، مقارن دانست؛ زیرا یكى از اركان ایمان، یقین است (قبلاً گفته شد كه ایمان به معناى اعتقاد و تصدیق بوده و تصدیق، برترین مرتبه یقین است.) این ادعا پذیرفتنى نیست كه حیات مؤمنانه، یك زندگى جاهلانه و همراه با شك و تردید است. با قطع و یقین مى‏توان گفت كه چنین سخنى، بر مبناى علم و خردورزى استوار نیست؛ چرا كه ركن اصلى و پایه اساسى ایمان در زندگى انسان، شناخت و یقین است و مؤمن واقعى، با همین ویژگى شخصیت حقیقى‏اش را در جامعه با زدودن جهل و اجتناب از محارم و كسب محاسن، به دست مى‏آورد؛ این است معناى سخنان على علیه السلام كه فرمودند:

«الایمان شجرةٌ اصلها الیقین و فرعها التقى و نورها الحیاءُ و ثمرها السخاء.»(33)

یعنى: ایمان، درختى است كه ریشه‏اش یقین و شاخه‏اش تقوا و شكوفه‏اش شرم و حیا و میوه‏اش، بخشندگى و سخاست.

«و بالایمان تكون النجاة.» یعنى: و در سایه ایمان، نجات و رستگارى نهفته است.(34)

«بالایمانِ یُرتقى الى ذروةِ السعادةِ و نهایة الحبور.» یعنى: به واسطه ایمان، انسان به قله سعادت و نهایتِ شادیها دست مى‏یابد.(35) «ثمرة الایمان، الفوز عند الله.»(36) یعنى: ثمره ایمان، رستگارى نزد خداوند است. امام صادق علیه السلام نیز مى‏فرمایند: «ثلاث خصالٍ مزن لم یكن فیه لم ینفعه الایمان: حلمٌ یردّ به جهل الجاهل و ورعٌ یحجزه عن المحارم و خلق یدارى به الناس.» یعنى: سه خصلت است كه اگر كسى نداشته باشد، از ایمانش سودى نمى‏برد: حلمى كه با آن، جهلِ جاهل برطرف مى‏شود، ورعى كه مانع اعمال حرام مى‏گردد و اخلاقى كه با مردم مدارا نماید.»(37)

 

تعقل و ایمان

 

 

بعد از ذكر مطالبى كوتاه در باب معناى ایمان، علائم و نشانه‏هاى آن، اركان و آثار ایمان و تجلى و ظهور ایمان در زندگى انسان، به این موضوع مى‏پردازیم كه آیا ایمان، با تعقل ارتباط و پیوند دارد یا خیر؟ آیا باورهاى اعتقادى و گرایشات دینى با خردورزى همخوانى دارند یا این كه مبناى ایمان دینى، احساسات و عواطف انسانى است و با تعلیلهاى عقلى، منافات دارند؟

به عبارت دیگر، بحث این است كه آیا تعقل و تفكر، منشأ باورهاى دینى شده یا احساسات و عواطف باعثِ رویكرد انسان به ایمان مى‏شود؟ آیا صاحبان شریعت و مبلغان ادیان الهى؛ یعنى انبیا و امامان معصوم علیهم السلام و پیامبران تبلیغى، براى تبلیغ و ترویج دین، از احساسات مردم استفاده مى‏كردند یا با عقل و اندیشه آنان ارتباط برقرار مى‏كردند؟ این یك پرسش جدى است كه برخى از محققان و اندیشمندان اسلامى را به چالش با یكدیگر وا داشته است.

پیش از پاسخ به این پرسش، لازم است به عنوان مقدمه، نگاهى اجمالى به احادیث ولىّ الله الاعظم علیه السلام داشته باشیم كه در باب فضیلت و ارزش نهادن به عقل و علم بیان فرمودند؛ زیرا تا جایگاه عقل و اندیشه در فرهنگ علوى مشخص نشود، نمى‏توان به این سؤال، پاسخ درستى داد.

بنابراین، نخست به جایگاه عقل و فضیلت علم از دیدگاه على علیه السلام اشاره مى‏كنیم، سپس به پاسخ سؤال یاد شده مى‏پردازیم.

 

جایگاه عقل از نگاه حضرت على علیه السلام

 

 

شاید كمتر موضوعى، مثل به كارگیرى عقل و اندیشه در بیانات على علیه السلام مورد توجه قرار گرفته باشد. در سخنان گهربار ایشان، از عقل، به منشأ شرافت و شخصیت انسانى،(38) زیور و زینت آدمى،(39) ریشه و سرچشمه همه خوبیها،(40) عامل سعادت انسانى،(41) ابزار و سلاح همه كارها،(42) درمان و علاج ناكامیها،(43) حیات و زندگى روح،(44) اصل و ریشه دانش و انگیزه فهم و درك انسان(45) و در یك جمله سرچشمه ادب و دیندارى(46) و عشق و تعهد و ایمان،(47) یاد شده است. تمام این تجلیلها از عقل، نشانه ارج و عظمتى است كه آن حضرت، براى به كارگیرى آن در حیات و زندگى انسانها قائل هستند.

درباره منزلت و جایگاه علم از نگاه على علیه السلام نیز به اختصار بحث مى‏كنیم.

 

جایگاه علم از دیدگاه على علیه السلام

 

 

در باب فضیلت علم، سخنان و بیانات زیبایى از امیر بیان روایت شده كه در حدّ گنجایش مقال به برخى از آنها اشاره مى‏كنیم.

علم و دانش، میراثى است ارجمند،(48) داراى ارزشى بالاتر و برتر از مال و سرمایه،(49) موجب اجتناب و دورى از محارم و معاصى،(50) منشأ خضوع و فروتنى،(51) سرآمد رفق و مدارا،(52) برترین و زیباترین گنجها، زیبایى و زینت در میان مردم و بهترین انیس و همدم انسان در تنهایى،(53) اساس و پایه همه نیكیها،(54) اولین راهنما و آخرین مرحله كمال انسان(55) و در یك جمله، در سایه علم است كه عزت دنیا و رستگارى عقبى حاصل مى‏شود.(56) علم و ایمان دو برادر همزاد و دو دوستى هستند كه هرگز از هم جدا نمى‏شوند.(57)

پس عقل و علم منشأ همه خوبیها، مایه فضیلت و موجب عزت و شخصیت و نیز وسیله‏اى براى وصول به كمال و سعادت است و در مقابل، جهل و نادانى سرچشمه همه ناكامیها، باعث جدال و درگیریها، میدان لغزشها و دردناكترین دردهاست.

با این مقدمه، به پاسخ سؤالى مى‏پردازیم كه در باب تعامل عقل و ایمان مطرح كردیم. برخى معتقدند میان ایمان دینى و تعقل و عقل‏گرایى، هیچ‏گونه رابطه‏اى وجود ندارد:

«ایمان، همانا شنیدن آن خطاب و پاسخ مجذوبانه دادن به آن است و رفتن به دنبال آن و آینده را هم با امید ـ نه با استدلال ـ پر كردن. مسأله معاد هم براى مؤمنان یك مسأله استدلالى فلسفى نیست بلكه امید است به این كه این خبر، در نهایت ما را به جایى خواهد رساند.»(58)

یا این كه ایمان را به معناى امید و دلبستگى كه نتیجه تلقین و تجربه شخصى باشد، دانسته‏اند:

«ایمان عموم متدینان، ایمان با واسطه است؛ یعنى آنها كمتر تجربه مستقیمى از خداوند دارند و مواجهه با امر متعالى برایشان كمتر رخ مى‏دهد اما از آنجایى كه به پیامبر اعتماد دارند، از این طریق و به این واسطه، خداوند را مى‏یابند و به او اعتماد مى‏كنند.»(59)

در پاسخ باید گفت از متون دینى (آیات و روایات) به دست مى‏آید كه نه تنها هیچ گونه تضادى میان ایمان و تعقل نیست بلكه آن دو، ملازم و مكمل یكدیگر بوده و هرگاه با هم جمع شوند، مایه كمال فرد و جامعه خواهند شد. در كلمات و بیانات امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج‏البلاغه بارها به این نكته تصریح شده است كه تلفیق علم و دین، موجب رشد و تعالى جوامع انسانى و پیشرفت و توسعه جامعه بشرى وام‏دار همین اتحاد و یگانگى است. به عكس، انفكاك و جدایى میان آن دو، موجب انحطاط و عقب‏ماندگى و گمراه ساختن فرد یا جوامع انسانى است. یكى از نكات مهم كه على علیه السلام در نهج‏البلاغه، بر آن تأكید كرده و پیروان خویش را به آثار مخرّب آن توجه داده‏اند مسأله تفكیك آگاهى و ایمان، یا جدایى علم و دین است.

از دیدگاه آن امام بزرگوار، نه تنها پایه و اساس دین، معرفت و شالوده ایمان، علم و آگاهى است بلكه مهمترین هدف از بعثت انبیا، زدودن حجاب جهل و بارور ساختن قوه عقل و تقویت ایمان در سایه معرفت بوده است. در این باره، سخنان آن حضرت را در سه قسمت بیان مى‏كنیم.

الف) نجات از جهل و برانگیختن عقول هدفِ بعثت انبیا

حضرت على علیه السلام، در نهج‏البلاغه هدف از بعثت انبیا را چنین تبیین مى‏كنند:

خداوند متعال از میان فرزندان آدم پیامبرانى را برگزید و از آنان پیمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مى‏شود، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند. هنگامى كه بیشتر مردم، پیمانى را كه با خدا بسته بودند، شكسته و حق پرستش او را ادا نكردند و براى او در عبادت شریكانى قرار داده و شیطانها از شناخت خداوند منحرفشان كرده بودند و پیوندشان را از پرستش خداوندى بریده بودند كه پیامبران را به میانشان فرستاد.

پیامبران از پى یكدیگر آمدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده به جاى آرند و نعمت او را كه از یاد برده‏اند، یاد آورند و از آنان حجت گیرند كه رسالت حق به آنان رسیده است و خردهایشان را كه در پرده غفلت مستور گشته بر انگیزند و نشانه‏هاى قدرتش را كه بر سقفِ بلند آسمان آشكار است، به آنها نشان دهند.

و خداوند محمد صلى الله علیه و آله را برانگیخت تا آنان را از گمراهى نجات دهد و ننگ جهالت را از آنان بزداید.(60)

بنابراین، هدف اصلى و مهمترین رسالت انبیاى عظام و پیامبران الهى، دیندار كردن مردم و توجه دادن آنان به خداوند و زنده كردن فطرت ایشان و نیز زدودن لكه ننگ جهالت و گمراهى از پیشانى قومهایى بود كه در اثر گذشتِ زمان، این دو نعمت و موهبت عظیم الهى را از دست داده بودند. على علیه السلام در این خطبه یادآور مى‏شود كه تقویت ایمان مردم و تكامل اندیشه و عقولشان، وظیفه اصلى همه فرستادگان الهى بود؛ یعنى انبیا فرستاده نشدند تا مردم را با همان جهل و ناآگاهى، به سوى خداوند سوق دهند. بلكه موظف بودند كه پرده جهل را از آنان كنار بزنند و نور علم را در قلوبشان روشن كنند تا خود با درایت و به كارگیرى اندیشه، در حدّ خویش خدا را شناخته و عبادت نمایند. نقش شناخت و معرفت و استفاده از عقل و اندیشه در دیندارى و ایمان آدمیان، به اندازه‏اى‏است كه اساس و شالوده دیندارى و ایمان‏گرایى دانسته شد؛ چنان‏كه در ابتداى همین خطبه آمده است: «اوّل الدین معرفته و كمال معرفته، التصدیق به و...»

ایمان اگر منشأ عقلانى نداشته باشد، ایمان واقعى و پایدار نیست؛ همان‏گونه امام صادق علیه السلام فرمودند:

«من دخل فى هذا الدین بالرجال اخرجه منه الرجال.»(61)

یعنى: كسى كه دین خود را از حرف دیگران گرفت با حرف دیگران نیز از دست خواهد داد.

بالاتر از آن، اگر شخص، عاقل نباشد، مؤمن محسوب نمى‏شود؛ چنان‏كه على علیه السلام فرمودند: «ما آمن المؤمن حتى عقل»(62) یعنى: مؤمن تا خردمند و عاقل نشد ایمان نیاورد.

پس معرفت، چشمه جوشان ایمان است كه همه پیامبران از جانب حق آمده‏اند تا بشر را به سوى آن رهنمون سازند، و درست است كه گفته شود:

«كسى كه به عقلانیت حداكثرى قائل است، از سرِ احساسات، به ایمان متوسل نمى‏شود، بلكه صحت دیدگاهش را اثبات مى‏كند.»(63)

ب) انحراف عقل؛ منشأ فساد دین و تباهى ایمان

این كه برخى، از صراط مستقیم، منحرف شده و آخرت خود را تباه مى‏سازند؛ از یاد حق غافل گشته و در دنیا خود را به گناه آلوده مى‏سازند و گوهر گرانبهاى شخصیت انسانى خویش را با متاع ناچیز دنیا به ثمن بخس، معامله مى‏كنند، ناشى از عدم بهره‏گیرى از عقل است؛ زیرا استفاده از عقل، به معناى پرستش خداوند رحمان و كسب و تحصیل بهشت و اصلاح دنیا و آخرت است؛ چنان كه امام صادق علیه السلام در تعریف عقل فرمودند: «العقل ما عُبد به الرحمن و اكتسب به الجنان.»(64) یعنى: عقل چیزى است كه خداوند رحمان، با آن عبادت شده و بهشت، با آن كسب شود.

امام اول علیه السلام در علل دورى از حق و تباهى ایمان مى‏فرماید: «ضلال العقل یبعد عن الرشاد و یفسد المعاد.»(65) یعنى: گمراهى خرد، انسان را از راه راست، دور مى‏سازد و آخرت را تباه مى‏كند.

پس با سرمایه عقل است كه دین، شناخته شده و تدیّن حفظ مى‏گردد و با نبود جهل است كه دین و آخرت تباه مى‏شود. به دلیل اهمیت همین نكته، على علیه السلام در وصیّت به فرزند بزرگوارش امام حسن7 عقل را بالاترین سرمایه انسانى معرفى مى‏كنند.(66) زیرا در سایه عقل، شخصیت انسان محفوظ مى‏ماند و با فقدان و یا انحراف آن، هویت انسانى مخدوش مى‏گردد.

ج) عقل و آخرتگرایى

نشانه جهل، سطحى‏نگرى، نزدیك‏بینى، شهوترانى و در یك جمله، دنیاگرایى است و نشانه عقل، عمق‏نگرى، دوراندیشى، دیندارى و آخرتگرایى است؛ چنان كه على علیه السلام فرمودند: «العاقل من هجر شهوته و باع دنیاه بآخرته.»(67) یعنى: عاقل كسى است كه از شهوتش دور گردد و دنیاى خود را به آخرتش بفروشد.

بنابراین، دخالت عقل در عقاید دینى و ایمان مذهبى و پیوند وثیق میان آن دو بر هیچ اندیشمندى پوشیده نیست و با توجه به آیات و روایات عدیده‏اى كه در این زمینه وجود دارد، كمترین تردید در این امر روا نیست:

«آنچه كه قوام دین بر آن است ثبات و دوامى است كه نتیجه تعین عقلى و یا شهود قلبى است.»(68)

 

رابطه ایمان و شك

 

 

برخى از روشنفكرانِ مسلمان، گاه به اشاره و گاه به تصریح، در وجود پیوند میان علم و ایمان تردید كرده و بسیار كوشیده‏اند تا ایمان مؤمنان را با شك قرین ساخته و علم و یقین را كه شالوده ایمان مى‏باشد، متزلزل سازند:

«شك كاملاً با ایمان دینى سازگارى دارد و نه فقط سازگارى دارد بلكه مؤلفه ایمان دینى است.»(69)

«ایمان با شك، كاملاً دست در آغوش است و ارزش مؤمن به این است كه به رغم شك، از مقتضیات ایمانى‏اش دست بر ندارد. بنابراین، یك شخص شاك مى‏تواند متدین باشد؛ چون برخى از گزاره‏هاى دینى قابل اثبات عقلانى نیستند.»(70)

«درباره ارتباط ایمان با یقین كه محل بحث ماست، ایمان دینى را مى‏توان نوعى امید به حساب آوریم؛ به شرط آن كه امید را با خوش‏بینى اشتباه نكنیم. ایمان در خلأ معرفتى، به وجود مى‏آید.»(71)

یكى دیگر از همین متفكران مى‏گوید: «مفهومى كه در مقابل ایمان قرار مى‏گیرد، یأس است نه شك فلسفى. حقانیت ایمان از سنخ حقانیت فلسفى نیست و... بنابراین، شك در ایمان، به معناى یأس است.»(72)

و دیگرى گفته است: «ایمان بیشتر به معناى توكل و اعتماد است تا به معنى قطع و یقین.»(73)

بیشتر این سخنان كه برگرفته از شك دستورى دكارت(74) است اگر به این معنا باشد كه شك، گذرگاهى براى رسیدن به یقین است؛ یعنى براى وصول به یقین باید از پل شك عبور كرد شاید مطلب درستى باشد و اگر غیر از آن باشد سخن نادرستى است. این كه در صحت و درستى معناى اول هم، تردید كردیم، به این دلیل است كه چنین معنایى در فرهنگ دینى ما نیامده است. در متون اسلامى، شك، بسیار مذمت و در برخى از روایات، از بین برنده ایمان و نتیجه جهل و نادانى معرفى شده است.

مولاى متقیان، شك را نتیجه جهل،(75) محو كننده ایمان،(76) تباه كننده دین،(77) كفر به خداوند متعال،(78) خاموش‏كننده نورانیت دل،(79) باطل‏كننده دین و فاسد كننده یقین،(80) میوه حیرت و سرگردانى(81) و پدیدآورنده شرك و بت‏پرستى(82) مى‏دانند. آن حضرت، هنگامى كه صداى نماز و قرائت قرآن یكى از خوارج را شنیدند، فرمودند: خواب توأم با یقین بهتر از نماز خواندن با شك [در دین خدا[ است.(83) همچنین فرمودند: از مجادله پرهیز كنید؛ زیرا جدال در بحث موجب شك در دین خدا مى‏شود.(84)

این بیانات، خط بطلانى است بر عقیده شكاكان و همه كسانى كه ایمان را از سنخ شك دانسته‏اند. قرآن هم در پاسخ این گروه مى‏فرماید:

آیا اخبار گذشتگان از قوم نوح، عاد، ثمود و دیگرانى كه بعد از آنها بودند و جز خداوند كسى از حالشان با خبر نیست، به شما نرسیده است؟ رسولان آنان با آیات روشن به سوى آنان مى‏آمدند ولى آنها با دست. رسولان، دهانشان را مى‏بستند [و یا با دست خود جلوى گفتار آنان را مى‏گرفتند.] و مى‏گفتند: ما در آنچه كه شما ما را به آن مى‏خوانید، شك و تردید داریم و رسولان آنان مى‏گفتند: آیا در خداوندى كه آفریننده آسمان و زمین است، مى‏توان شك كرد؟!(85)

البته ادعاى ما این نیست كه ایمانِ همه مؤمنان هم‏تراز یقین است ولى عدم پذیرش آن، موجب نمى‏شود كه معتقد شویم ایمان با تردید و شك قرین است؛ چرا كه التزام به این مطلب، داراى توالىِ فاسده‏اى است كه عقل، پذیرش آن را قبیح مى‏شمارد.

 

تقدم علم بر ایمان

 

 

پس از تحلیل و اثبات این مطلب كه ایمان با علم مقارن است نه با شك، این سؤال مطرح مى‏شود كه كدام یك بر دیگرى تقدم دارد؟ آیا ایمان مقدم بر علم است یا علم بر ایمان؟ (البته مراد از تقدم در اینجا تقدم زمانى نیست بلكه تقدم در كارآیى است.) پاسخ این است كه علم جنبه ابزارى دارد و ایمان جنبه غایى. معرفت و آگاهى وسیله‏اى است كه موجب تقویت ایمان مى‏گردد و زمانى كه ایمان تقویت یافت انسان در مسیر حق قرار گرفته و متصل به ذات حق مى‏گردد و اتصال به حق، غایت كمال و كمال نیز غایت خلقت آدمى است.

البته با ایمان نیز درخت علم و دانش بارور مى‏گردد و این زمانى است كه مبناى ایمان، معرفت الهى باشد. علامه محمدتقى جعفرى در پاسخ به پرسش یاد شده مى‏فرماید:

«همان طور كه علم، جنبه وسیله‏اى دارد و جنبه هدفى، ایمان همچنین است. جنبه وسیله‏اى علم، عبارت است از كشف واقعیات و جنبه هدفى آن، عبارت است از روشنایى درباره واقعیات. اما جنبه وسیله‏اى، ایمان عبارت است از نیرومند شدنِ نفس (شخصیت) آدمى براى تنظیم و اصلاح نهایى خویشتن و جنبه هدفى ایمان عبارت است از شكوفایى ذات آدمى در مسیر «انّا لله و انا الیه راجعون». ملاحظه مى‏شود كه جنبه هدفى ایمان بالاتر از جنبه هدفى علم است؛ زیرا ایمان است كه عامل اصلى شكوفایى ذاتِ آدمى در مسیر حیات معقول الهى مى‏باشد. ایمان مى‏تواند علم را به مفیدیت، در حدّ اعلى برساند. آیا هیچ خردمندِ آگاهى مى‏تواند این حقیقت را انكار كند كه اساسى‏ترین عامل مخرّب حیات معقول انسانها، علم بى‏ایمان بوده است؟! اگر علم بى ایمان، در هر عرصه ظهور پیدا كند، انسان و انسانیّت را تباه مى‏سازد.»(86)

بنابراین، مى‏توان گفت ریشه ایمان در دل همانا علم و یقین و شكوفه آن در زبان، كلمات زیبا و میوه‏اش در ظاهر، همان رفتار پسندیده است.

 

ایمان و معرفت

 

 

این مطلب مسلم است كه ایمان با معرفت وشناخت گره خورده است. هر چند متون دینى این نكته را ثابت مى‏كند امّا برخى تلاش دارند كه ایمان را در حدّ معرفت و شناخت محدود نمایند. دقت در حقیقت ایمان، این دیدگاه را باطل مى‏سازد:

«ایمان در قرآن گونه‏اى از علم و معرفت را داراست ولى تمام هویت آن از سنخ علم و معرفت نیست بلكه افزون بر آن، تسلیم و خضوع در برابر حق نیز مى‏باشد.»(87)

مسأله ایمان چیزى بیش از علم است؛ ایمان خضوع و خشیت و تسلیم را در دل خود دارد و همین موجب مى‏شود تا ارتباط تنگاتنگى با مقوله عمل داشته باشد.(88) در آیات و روایات، چنان پیوند عمل و ایمان محكم تلقى گردیده است كه بسیارى از علماى علم كلام، عمل را جزء ایمان دانسته‏اند.

 

نقد نظریه برابرى ایمان و معرفت

 

 

از میان اندیشمندان معاصر، برخى گفته‏اند كه ایمان، برابر معرفت است و با استناد به گفتار بزرگانى چون شیخ مفید، سید مرتضى، شیخ طوسى، علامه حلى و ملا صدرا، بر این اندیشه پافشارى مى‏كنند. نویسنده كتاب ایمان دینى در اسلام و مسیحیت بر این نكته تأكید دارد كه ایمان، معادل معرفت است. او پس از بیان دیدگاه متفكران شیعه درباره ایمان، نتیجه مى‏گیرد:

«ایمان از نظر متفكران و اندیشمندان شیعه، عبارت است از علم و معرفت به خدا و رسولش. معرفت در كلام غالب علما، به معناى معرفت فلسفى و عقلانى است.»(89)

و در مورد دیگر مى‏گوید: «از نظر علماى شیعه، اصل ایمان، معرفت است. یا معرفت حاصل است كه ایمان وجود دارد و یا نیست كه از ایمان هم خبرى نخواهد بود.»(90)

باید گفت دیدگاه مزبور از چند جهت، دچار اشكال است. این ادعا كه متفكران شیعه قائل به همین قول هستند، نیاز به دقت و تأمل بیشترى دارد؛ چه این كه قول مشهور متفكران شیعه، این نیست. شیخ مفید مى‏گوید: ایمان، تصدیق به قلب و زبان و عمل به جوارح را گویند و اصحاب ما امامیه معتقد به همین قول مى‏باشند.(91) علامه طباطبایى1 بر این عقیده تأكید دارد كه عمل، جزء ایمان است.(92)

نویسنده كتاب نظریه ایمان در عرصه كلام و قرآن در نقد این دیدگاه به نكته ظریف و در خور توجهى اشاره مى‏كند:

«ایمان، تصدیق است اما تصدیق، عنصرى بیش از معرفت لازم دارد. عمل، لازم ایمان است و برخى از آیات مثل آیه 22 سوره مجادله بر این پیوند، تأكید دارد.»(93)

به نظر مى‏رسد این اندیشه به صواب، نزدیكتر و با متون دینى سازگارتر باشد. هرچند این ادعا نیز نیاز به استدلال و اثبات دارد ولى در این مختصر، مجال آن نیست.

 

عقلانیت دین اسلام

 

 

بى‏گمان همه تعالیم و احكام دین، خودپذیر نیستند و تردیدى وجود ندارد كه برخى از آن تعالیم و دستورات دینى، تعبدى محض بوده و عقل بشرى از درك آنها عاجز و ناتوان است. اما این بدان معنا نیست كه تعبّدیات دینى با عقل و استدلالات عقلى ناسازگارند. وقتى گفته مى‏شود فلان حكم در دین تعبدى است، برخى چنین مى‏پندارند كه در واقع، دخالت عقل در دین یا رهیافت عقلى براى دین بیش از آن كه موجب استحكام عقاید دینى افراد شود، باعث تزلزل و تضعیف ایمان و اعتقاد مؤمنین مى‏گردد؛ زیرا در بسیارى از موارد، مسائل دینى با دقتهاى عقلى سازگار و هماهنگ نیست. به همین جهت، راه دادن پاى عقل در منطقه دین، جز این كه افراد متدیّن را در هاله‏اى از سرگردانى و اضطراب قرار دهد، ثمره دیگرى ندارد. پس بهتر آن است كه دین و تعالیم و دستورات دینى را تعبدا بپذیریم نه تعقلاً و این دو؛ یعنى تعبد و تعقل، جمع شدنى نیستند. این چنین تلقى و برداشتى نسبت به ادیان تحریف شده شاید درست باشد ولى در مورد دین اسلام، به طور قطع، باطل است؛ زیرا در این دین، ویژگیهایى چون تمامیت، ابدیت و جامعیت نهفته است و این ویژگیها با چنین تصورى، در تنافى و تضاد است. در این دین، نه تنها در اعتقاداتش، جنبه عقلانى رعایت شده بلكه در بسیارى از فروع و تعبدیاتِ آن نیز، جهات عقلانى لحاظ شده است؛ چنان كه امام رضا علیه السلام فرمودند:

خداى عزوجل پیغمبر ما را قبض روح نكرد مگر بعد از آن كه دین را براى او تكمیل نمود و قرآن را كه در آن بیان هر چیزى است، نازل فرمود و در آن، حلال و حرام و حدود و احكام و جمیع مایحتاج بشر را به طور كامل شرح داد و خودش در این كتاب فرمود: «ما فَرَّطْنا فِی الْكِتابِ مِنْ شَیْءٍ» ما در این كتاب هیچ چیز را فروگذار نكردیم.(94)

یعنى با تعقل و تأمل مى‏توان همه نیازهاى فردى و اجتماعى خود را از قرآن استنباط نمود و در زندگى به كار گرفت و جامعیت دین به همین معناست.

 

عقلانیت اسلام از نگاه حضرت على علیه السلام

 

 

همانگونه كه پیشتر اشاره كردیم، على علیه السلام در بیاناتشان، بارها بر عقلانیت و برهانى بودن دین اسلام تأكید ورزیدند. گویا این خطر را براى دین احساس مى‏كردند كه برخى، دین را به انحراف مى‏كشانند و تصویرى نازیبا از اسلام، براى مردم صورت‏سازى مى‏كنند. به همین جهت، در بیشتر سخنانى كه درباره سیره رسول‏الله صلى الله علیه و آله و بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله داشتند مردم را به عقلانیت دین اسلام، توجه مى‏دادند؛ مثلاً در مورد سیره صاحب شریعت اسلام مى‏فرمایند:

همانا در روش رسول خدا صلى الله علیه و آله راهنمایى بر بدیها و زشتیهاى دنیا باشد؛ زیرا آن حضرت در دنیا با اهل بیت خود شكم سیر نخورد و با بزرگى مقام و منزلتى كه داشت از زخارف دنیا دورى جست. پس هر ناظرى باید با عقل خویش بنگرد كه آیا خدا او را گرامى داشت یا خوار نمود.»(95)

در این بیان نورانى، عقل را در تشخیص امور مادى و معنوى ملاك و معیار قرار دادند. و در بیانى دیگر مى‏فرمایند:

«خداوند متعال پیامبر صلى الله علیه و آله را با نور نبوّت و برهان آشكار فرستاد.»(96)

یعنى صاحبان اندیشه و ارباب عقول كه با برهان و استدلال مأنوسند، در هدف و انگیزه بعثت تردید نمى‏كنند و شبهه‏اى به دل راه نمى‏دهند. علت این امر را خود حضرت بیان مى‏دارند:

خداى بزرگ اسلام را (بر همه خردمندان) واضح و آشكار نمود و براى كسى كه در آن، وارد گردد (مسلمان شود) راه‏هاى سرچشمه آن را آسان گردانید و اركان و پایه‏هاى آن را محكم و استوار نمود (اصول و فروعش را روى دو پایه عقل و علم بنا نهاد.) تا كسى نتواند بر آن دین غلبه و فزونى یابد. پس آن را امن قرار داد براى كسى كه خود را به آن متصل نمود و برهان و دلیل براى كسى كه به وسیله آن سخن گفت و نور براى كسى كه از آن روشنى طلبید و فهم براى كسى كه تدبر نمود و عقل و خرد براى كسى كه تفكر كرد و... .(97)

توضیح این كه چون اساس و پایه اسلام بر تعقل و تفكر استوار است، همه اندیشمندان و خردمندان عالم آن را مى‏پذیرند و به همین سبب كسى را یاراى مقابله با آن نیست و نیز چنین شریعتى مغلوب فكر متفكران و اندیشمندان واقع نمى‏شود. بسیار روشن است دینى كه رهبرانش این همه تأكید بر خردورزى و عقل‏گرایى داشته و از طرفى خودشان جزء بزرگترین اندیشمندان و متفكران باشند، در عقلانى بودن مفاد آن دین و خردپذیرى تعالیم آن كمترین تردیدى روا نیست. با این وصف، بر هیچ صاحب اندیشه و فكرى پوشیده نیست كه اگر شبهه‏اى در این زمینه مطرح شود بى‏گمان، در عوامل دیگرى، ریشه دارد. به گواهى تحقیقات تاریخى اكثر شبهات در این زمینه از ادیان تحریف شده بویژه مسیحیت سرچشمه مى‏گیرد. برخى، ریشه دین توحیدى مسیح علیه السلام را متزلزل ساخته و در تحریف آن كوشیده و معجونى از گفتارهاى بشرى را به نام مسیحیت براى مردم تبلیغ و ترویج نموده‏اند. عالمانى كه تمایلشان به دنیا، آنان را ابزار دستِ حاكمان قرار داده و دینِ الهى را آنچنان مطابق میل و خواسته قدرتمندان تفسیر كرده‏اند كه دیندارى مترادف تقلید كوركورانه و تدبر و اجتهاد در دین، مساوى با بى‏دینى یا ضدیت با دین تلقى شد.

متفكران مسیحى در غرب، به خوبى رسالت تغییر كلمات وحیانى را انجام دادند؛ چنان كه قرآن هم این نكته را تأیید كرده است و فرمود: «یُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ»(98)

پس از آن كه آنان، حقایق دینى را به صورت غیرواقعى براى مردم عرضه كرده و به جاى شریعت حقّه موسوى و عیسوى، موسى و عیساى ساختگى را به اذهان جوامع اروپایى القا كردند مردم به دین ساختگى پشت پا زدند نه به دین وحیانى و الهى. این كه واقعیت اسلام محفوظ مانده و متن آن بدون هیچ گونه تحریفى در دست ماست، بخوبى بیانگر این است كه هیچ یك از تعالیم آن، مخالفت با عقل ندارد و به همین دلیل، مناقشه‏هایى كه در ادیان دیگر وارد است، بر اسلام وارد نیست و اگر نبود این وصفِ دین، قطعا پایه‏هاى آن به ضعف و سستى مى‏گرایید. شاید بتوان ادعا كرد كه یكى از مهمترین عامل در حفظ اسلام بُعد عقلانى آن بوده است.

 

امیرالمؤمنین علیه السلام مفسر معارف عقلى قرآن

 

 

اگر در علم كلام، دفاع عقلانى از گزاره‏هاى دینى، یكى از رسالتهاى متكلمین به شمار آمده به دلیل تأكیداتى بوده است كه پیشوایان دین در این زمینه داشته‏اند. در حقیقت، عالمانِ شیعى تداوم‏بخش همان سیره‏اى مى‏باشند كه رهبرانشان بر طبق آن طریق رفتار مى‏كردند و این بدترین اهانت به شیعه است كه گفته شود آنان به دلیل خردورزى و به كارگیرى عقل و شیوه‏هاى عقلانى، از سنت نبوى و سیره علوى دور شدند. چگونه مى‏شود چنین سخنانى را بر زبان آورد در حالى كه اكثر علماى بزرگ شیعه و سنى اعتراف دارند كه على علیه السلام حكیم اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله بود و عقل و اندیشه آن حضرت با عقل دیگر اصحاب، قابل قیاس نبود. كلام زیباى بوعلى سینا در رابطه با على علیه السلام تأییدى بر این نكته است: «كان على علیه السلام بین اصحاب محمد صلى الله علیه و آله كالمعقول بین المحسوس.» یعنى: على علیه السلام میان یاران پیامبر صلى الله علیه و آله مانند امرى عقلى بود در میان اجسام مادى و محسوس.

پس شیعه در حقیقت، آینه همان تفكرى است كه پیشواى نخستین، امیرالمؤمنین علیه السلام بر آن تأكید داشتند. مباحث عقلى و فلسفى در نهج‏البلاغه چنان عمیق است كه برخى آن را در حدّ اعجاز دانسته‏اند. استاد مطهرى مى‏گوید:

«بیشتر بحثهاى نهج‏البلاغه درباره توحید، بحثهاى تعقلى و فلسفى است. اوج فوق‏العاده نهج‏البلاغه در این مباحث، نمایان است. على علیه السلام در این قسمت، دادِ سخن را داده است. نه پیش از او و نه بعد از او كسى به او نرسیده است.»(99)

قرآن كریم، داراى مفاهیم ساده‏اى است كه بسیارى از آیاتش مورد فهم است و چون كتابِ زندگى است، باید تعالیم و دستوراتش این چنین باشد ولى برخى آیاتش داراى مفاهیم بلند عقلى است كه هر كسى را یاراى فهم آن نیست. مسائلى از قبیل توحید، قضا و قدر، لوح محفوظ، عالم ارواح، وحى و معاد از مباحث دقیق عقلى است كه نیاز به تفسیر و تبیین دارند. همه این مباحث، در كلمات پیشوایان دین علیهم السلام بویژه على علیه السلام تبیین شده است. اگر نبود سخنان على علیه السلام، شاید دریچه معارف عقلى قرآن هرگز گشوده نمى‏شد. به همین جهت، اگر بگوییم تفكر فیلسوفان بزرگ شیعى و اندیشه‏هاى بلند آنان، متأثر از سخنان على علیه السلام است، گزاف نگفته‏ایم. فلسفه پیدایش حكمت و كلام در میان مسلمین به دلیل رویكرد عقل‏گرایى و خردورزى دین بود. در طول تاریخ اسلام، كسانى كه در تقویت عقول و اندیشه خود كوشیده‏اند، بیش از كسانى كه به ظاهر دین بسنده كرده‏اند، در تبلیغ دین تأثیر داشته‏اند؛ زیرا آنان كه اهل تعقل و تدبرند، دین را كه منبع وحیانى داشته و از خالق عقول سرچشمه گرفته است با چهره عقلى و منطقى‏اش معرفى مى‏نمایند. اما كسانى كه اهل تفكر و اندیشه نیستند، هم از فهم صحیح دین عاجزند و هم از معرفى چهره واقعى آن ناتوان.

با توجه به همین نكته است كه اگر دین اسلام با زبان على علیه السلام معرّفى شود، مغایر اسلامى خواهد بود كه در گفتار دیگران تبیین گردد و شاید علتِ اصلى اختلاف و شكاف اسلام بعد از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله در همین نكته نهفته باشد؛ زیرا حضرت على علیه السلام با دقّت و تدبرى كه داشتند مغز اسلام و لُبّ دین را تشریح مى‏كردند ولى نابخردان به دنبال پوسته و قشر آن بودند.

از بیانات نورانى آن خلیفه ظاهرى و باطنى پیامبر صلى الله علیه و آله است:

عمق حكمت، با عقل و عمق عقل، با حكمت بیرون آید. و حسن تدبیر ادب شایسته را ثمر دهد. و نیز مى‏فرمود: تفكر و تعقل، مایه زندگى دل شخص با بصیرت است. چنان كه رونده در تاریكى، با نور گام بر دارد به خوبى رهایى یابد و اندكى در راه، درنگ نكند.(100)

ملازم با حق باشید و از شبهات و گفتار سُست پرهیز نمایید.(101)

علامه طباطبایى قدس سره در توضیح این حدیث مى‏فرماید:

«ملازم حقیقت بودن، اصل و اساس حكمت است. دلایل واقعى را فرا گیرید و خود را با برهان و منطق مجهز سازید و از شبهه و مغلطه كارى بپرهیزید. على علیه السلام در این سخنانش به نحوه اتخاذ روش علمى براى رسیدن به حقایق، اشاره مى‏كند و آن عبارت است از روش استدلال و برهان كه در آن، به اتفاق و اجماع رجال بر قولى و یا مسلّم بودن و شهرت آن نزد علما اعتماد نمى‏شود. پس حقیقت، حقیقت است؛ اعم از آن كه مردم آن را بشناسند یا منكر آن باشند.»(102)

در پایان، بیان امیرالمؤمنین علیه السلام در تفسیر آیه 49 از سوره ذاریات را نقل مى‏كنیم كه یك مورد از شواهد متعددى است بر این كه آن حضرت، مفسر معارف عقلى متون دینى بوده‏اند. در این آیه آمده است: «وَ مِنْ كُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ.» یعنى: هر چیزى را جفت آفریدیم تا شاید شما به یاد خدا باشید.

از این كه در موجودات غرائزى گوناگون قرار داد، گواه آورد كه صانع آنها چنین غرایزى را ندارد و چون اشیاء هر یك در وقت و زمانى واقعند معلوم گردید كه خود او در محدوده زمان قرار نمى‏گیرد. بعضى از موجودات را از نظر برخى دیگر پنهان ساخت تا اثبات كند كه میان او و بندگانش حجابى جز وجود ناقص خود آنها نیست. او پیش از آن كه بنده پرورده یا پرستنده‏اى، روى زمین پیدا شود پروردگار و آفریدگار بود و قبل از آن كه معلوم و یا مسموعى باشد او عالم و شنوا بود و... .(103)

سخن پایانى این كه انسان با تعقل و خردورزى انسانیت خویش را مى‏یابد و با ایمان‏گرایى و دین‏باورى بُعد انسانى‏اش را كامل مى‏كند.

انسانِ بدون تعقل و بدور از تدین، داراى صورت آدمى ولى تهى از حقیقت انسانى است.

در فرهنگ علوى، انسان به «كون جامع» معنى شده است؛ یعنى انسان داراى هویتى است كه آن هویت و شخصیت در قوسِ صعود كه از مهدِ عالم طبیعت شروع مى‏شود، با خردورزى و ایمان‏گرایى به مقامِ خلیفة‏اللهى بار مى‏یابد؛ یعنى اگر با اندیشه خویش به سوى معارف حقه و سیر در آنها به سیر الى‏الله و فى‏الله گرایش پیدا كند، انسان است.(104)

 

پي نوشت :

 

 

1ـ محقق و نویسنده.

2ـ ر.ك.: سجادى، فرهنگ و معارف اسلامى، ص 364؛ شرح المصطلحات الكلامیه، ص 48.

3ـ نهج‏البلاغه، حكمت 218.

4ـ ابن ابى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 19، ص 51.

5ـ الذخیرة فى علم الكلام، ص 531.

6ـ شرح المصطلحات الكلامیه، صص 49ـ48.

7ـ جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، جزء پنجم، ص 392.

8ـ توشى هیكو ایزوتسو، مفهوم ایمان در كلام اسلامى، ترجمه زهرا پورسینا، ص 169.

9ـ جعفر سبحانى، پیشین، ص 49.

10ـ همان، ص 50.

11ـ توشى هیكو ایزوتسو، پیشین، ص 151.

12ـ شرح المصطلحات الكلامیه، ص 48.

13ـ توشى هیكو ایزوتسو، پیشین، ص 206.

14ـ همان، ص 225.

15ـ خواجه نصرالدین طوسى، اوصاف الاشراف، ص 53.

16ـ علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، ص 339.

17ـ ابوالحسن شعرانى، شرح تجرید الاعتقاد، ص 596ـ595.

18ـ سید محمدحسین طباطبایى، المیزان، ج 18، ص 264.

19ـ بحوثٌ فى الملل و النحل، جزء پنجم، ص 398.

20ـ سجادى، فرهنگ اصطلاحات عرفانى، ص 171 به بعد.

21ـ مصنفات الشیخ المفید (تصحیح الاعتقاد)، ج 5، ص 119.

22ـ ر.ك.: محمد تقى فعالى، ایمان دینى در اسلام و مسیحیت، ص 74 به بعد.

23ـ ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج 12، ص 13؛ توحید صدوق، صص 228ـ227.

24ـ نهج‏البلاغه، خطبه 140.

25ـ نهج‏البلاغه، خطبه 155.

26ـ همان، حكمت 450.

27ـ همان، خطبه 190.

28ـ بقره / 165.

29ـ انفال / 2.

30ـ محمد بن یعقوب كلینى، اصول كافى، كتاب الایمان و الكفر، باب خصائص المؤمن، ص 78.

31ـ نهج‏البلاغه، حكمت 30.

32ـ همان.

33ـ آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 89.

34ـ همان، ص 291.

35ـ همان، ص 298.

36ـ همان، ص 23.

37ـ ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 324؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص 238.

38ـ اسرار البلاغه، ص 90. «الشرف بالعقل و الادب لا بالاصل و النسب.»

39ـ كراجكى، كنز الفوائد، ج 1، ص 199. «زینة الرجل عقله.»

40ـ آمدى، پیشین، ص 35. «العقل ینبوع الخیر.»

41ـ همان، ج 2، ص 114. «كمال المرء عقله.»

42ـ همان، ج 1، ص 42.

43ـ مستدرك نهج البلاغه، ص 184. «و كلّ الحرمانِ بالعقل.»

44ـ ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج 20، ص 287. «و العقل حیاة الروح.»

45ـ آمدى، پیشین، ص 102. «العقل اصل العلم و داعیة الفهم.»

46ـ آمدى، پیشین، ص 81. «الادب و الدین نتیجةٌ العقل.»

47ـ همان، ج 2، ص 264. «ما آمن المؤمن حتى عقل.»

48ـ نهج‏البلاغه، حكمت 5. «العلم وراثةٌ كریمةٌ.»

49ـ همان، حكمت 147. «العلم خیرٌ من المال.»

50ـ دستور معالم الحكم، ص 100. «سُئل من العالم؟ فقال7: مَن اجتنب المحارم.»

51ـ كراجكى، پیشین، ص 299. «خفض الجناح زینةٌ العلم.»

52ـ دستور معالم الحكم، ص 16. «رأس العلم الرفق.»

53ـ ابن ابى‏الحدید، پیشین، ص 339. «العلم افضل الكنوز و اجملها؛ فى الملأ جمال و فى الوحدة اُنسٌ.»

54ـ آمدى، پیشین، ج 1، ص 42. «العلم اصل كل خیر.»

55ـ همان، ج 1، ص 109. «العلم اول دلیل و المعرفة آخر نهایةٍ.»

56ـ همان، ج 2، ص 112. «لطالب العلم عز الدنیا و فوز الاخرى.»

57ـ همان، ج 1، ص 89. «الایمان و العلم اخوان توأمان و رفیقان لا یفترقان.»

58ـ ایمان دینى در گفتگو با محمد مجتهد شبسترى، مجله كیان، ش 52.

59ـ ایمان، و امید، ص 51.

60ـ نهج‏البلاغه، خطبه اول.

61ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 2، ص 105.

62ـ آمدى، پیشین، ج 2، ص 264.

63ـ مایكل پترسون، عقل و اعتقادات دینى، ترجمه احمد نراقى و ابراهیم سلطانى، ص 75.

64ـ ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج 18، ص 187.

65ـ آمدى، پیشین، ج 1، ص 420.

66ـ نهج‏البلاغه، حكمت 37.

67ـ آمدى، پیشین، ص 86.

68ـ عبدالله جوادى آملى، شناخت‏شناسى در قرآن، ص 334.

69ـ مجله كیان، ش 52، ص 29.

70ـ همان.

71ـ همان، ص 35.

72ـ همان، ص 14.

73ـ همان، ص 48.

74ـ براى تفصیل بحث، ر.ك.: محمدعلى فروغى، سیر حكمت در اروپا، ج 1، ص 178 و كتابهاى تاریخ فلسفه غرب.

75ـ آمدى، پیشین، ص 38. «الشك ثمرةُ الجهل.»

76ـ همان. «الشك یحبط الایمان.»

77ـ همان، ص 37. «الشك یفسد الدین.»

78ـ همان، ص 16. «الشك كفرٌ.»

79ـ همان، ص 60. «الشك یطفئ نور القلب.»

80ـ همان، ص 97. «الشك یفسد الیقین و یبطل الدین.»

81ـ همان، ص 321. «ثمرة الشك الحیرة.»

82ـ همان، ص 295. «بدوام الشك یحدث الشرك.»

83ـ ابو نعیم اصفهانى، حلیة الاولیاء، ج 1، ص 74. «و سمع7 رجلاً من الحروریة یتهجَّدُ و یقرأ. فقال7: نوم على یقین خیرٌ من صلاةٍ فى شكٍ.»

84ـ كراجكى، پیشین، ص 272؛ ابن ابى‏الحدید، پیشین، ج 20، ص 272. «ایاكم و الجدل فانّه یورث الشك فى دین الله.»

85ـ ابراهیم / 10ـ9. براى تفصیل بحث، ر.ك.: عبدالله جوادى آملى، پیشین، فصل سوم.

86ـ محمدتقى جعفرى، شرح و تفسیر نهج‏البلاغه، ج 26، ص 15.

87ـ محسن جوادى، نظریه ایمان در عرصه كلام و قرآن، ص 192.

88ـ همان، ص 196.

89ـ محمدتقى فعالى، ایمان دینى در اسلام و مسیحیت، ص 76.

90ـ همان، ص 79.

91ـ شرح المصطلحات الكلامیه، ص 49.

92ـ سید محمدحسین طباطبایى، المیزان، ج 15، صص 9ـ6 و ج 18، ص 281.

93ـ محسن جوادى، پیشین، صص 199ـ155.

94ـ سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ج7، ص 108.

95ـ نهج‏البلاغه، خطبه 159.

96ـ نهج‏البلاغه، خطبه 160.

97ـ نهج‏البلاغه، خطبه 105.

98ـ مائده / 13.

99ـ مرتضى مطهرى، سیرى در نهج‏البلاغه، ص 37.

100ـ محمد بن یعقوب كلینى، پیشین، ج 1، كتاب العقل و الجهل، ح 34.

101ـ آمدى، پیشین، ج 4، ص 53.

102ـ سید محمدحسین طباطبایى، على و فلسفه الهى، صص 63ـ62.

103ـ توحید صدوق، ص 309.

104ـ حسن حسن‏زاده آملى، ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 30.

 

 

منبع: درگاه پاسخگویی به مسائل دینی

 

 

 

 

 

 

 

تفسير علمي با اهداف تربيتي قرآن در تضاد است

 

4 مهر 1386 ساعت 16:15

تفسير علمي قرآن كريم به عنوان رويكردي رايج در عصر حاضر مورد استفاده قرار گرفته و باعث مي‌شود تا كارشناسان علوم قرآني توان خود را در اين حوزه آزمايش كنند و اين در حالي است كه چنين اتفاقي با اهداف تربيتي و هدايتي قرآن در تضاد است.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، حجت‌الاسلام‌والمسلمين سيدعلي‌اكبر حسيني مدير گروه تفسير ترتيبي و ترجمه مركز فرهنگ و معارف قرآن و مشاور علمي بخش پژوهش در گفت‌وگو با ستاد خبري پانزدهمين نمايشگاه بين‌المللي قرآن‌كريم با بيان اين مطلب گفت: تفسير علمي يكي از اقسام تفسير در عصر حاضر است كه در گذشته به عنوان يك جريان تفسيري در كنار تفاسير عرفاني و ديگر رويكردهاي تفسيري مطرح نبوده‌است.

 

وي افزود: نشانه‌ها و رگه‌هاي تفسير علمي را تنها مي‌توان در تفاسير كهن رد‌گيري و شناسايي كرد زيرا ماهيت اين نوع تفسير به شكل جريان تفسيري مطرح نبوده‌است.

 

مدير گروه تفسير ترتيبي و ترجمه مركز فرهنگ و معارف قرآن تصريح كرد: اساس تفسير علمي بر اين نظريه بنياد گذاشته شده كه مي‌توان نظريه‌ها و فرضيه‌هاي علمي اعم از تجربي و قوانين علوم انساني را از آيات قرآني استخراج كرد يعني وقتي سخن از تفسير به ميان مي‌آيد مقصود برداشت‌هاي برگرفته از دلالت الفاظ و عبارات است.

 

وي ادامه داد: تفسير علمي تفسيري است كه مفسر مي‌كوشد تا يافته‌هاي علمي جديد و اكتشافات خود را با استفاده دلالت الفاظ از قرآن استخراج كند.

 

مشاور علمي بخش پژوهش با اشاره به دو رويكرد افراطي و تفريطي در حوزه تفسير گفت: درباره تفسير علمي گاه ديدگاه‌هاي متفاوت و حتي متعارضي وجود دارد كه برخي آن را در عرصه قرآن پذيرفته و هرگونه موضوع و فرضيه علمي را در لابلاي آيات جست‌و‌جو مي‌كنند و برخي ديگر ساحت قرآن را بي‌ارتباط با گزاره‌هاي علمي تعريف كرده و هدف از نزول آن را هدايت و تربيت انسان مي‌دانند.

 

وي با تاكيد بر جامعيت قرآن و معناي آن يادآوري كرد: وقتي سخن از جامعيت و كمال قرآن به ميان مي‌آيد مراد از آن، مطابقت محتوا و پيام با هدفي است كه قرآن در حوزه هدايت انساني از آن ياد مي‌كند.

 

حجت‌الاسلام‌والمسلمين حسيني افزود: با تدبر و تفكر در آيات قرآن‌مجيد و آموزه‌هاي روشن و نوراني آن خواهيد ديد كه قرآن بيش از هر چيز ديگري در انديشه هدايت بشر و تربيت انسان بوده و هر آن چه را به طور مستقيم و غيرمستقيم بازگو مي‌كند براي تامين اين هدف است.

 

وي تصريح كرد: اگر برخي از آيات به طور مستقيم و غيرمستقيم در عرصه امور دنيوي و كاوش و تحقيق پيرامون علوم تجربي وارد شده‌است، تنها به هدف بيان نشانه‌هايي از عظمت و نظم و ساختار جهان است تا انسان‌ها از اين راه به عظمت خالق خود آگاه گردند ولي به طور كلي قرآن تحقيق و كاوش در علوم طبيعي و مادي را به عقل و علم انسان‌ها واگذار كرده است.

 

وي در توضيح اين مطلب بيان داشت: اساسا پرداخت به امور جزيي و كشف اسرار علوم مادي و دنيوي از چنان منزلتي برخوردار نيست كه بيان آن از سوي قرآن به عنوان كرامت و منزلت قرآني به شمار آيد زيرا آن چه را آدمي مي‌تواند از راه خطا و آزمون به دست آورد لازم نيست تا خداوند با نزول آيات آن را تفسير كند.

 

اين محقق علوم قرآني يادآوري كرد: تلاش وحي بر آن است تا بيش از هر چيز ديگري علت غايي خلقت و آفرينش هستي و انسان را در چشم و دل مردمان بيارايد و تبيين كند.

 

وي افزود: اگر به محتواي قرآن و آيات توجه شود مي‌توان معاني‌اي كه بيان علت غايي را به اشكال مختلف بيان مي‌كند را يافت زيرا آيات قرآني سرشار از بيان علت غايي ميان اشياست و اگر به كاربرد واژگان «الله و رب» در قرآن توجه شود كه بيش از چهار هزار بار تكرار شده، به روشني ديده مي‌شود كه قرآن مي‌كوشد تا در همه جا محوريت علت غايي را بنماياند.

 

حجت‌الاسلام حسيني با اشاره به گرايش شديد به تفسير علمي گفت: به نظر مي‌رسد كه علم‌زدگي سايه سنگين خود را بر انديشه جوامع اسلامي گسترانده است و اكنون بايد گفت كه گرايش و شوق مخاطبان به تفاسير علمي در محيط‌هاي دانشگاهي بسيار جدي و تامل‌انگيز است.

 

اين مدرس حوزه و دانشگاه افزود: به نظر مي‌رسد اين گرايش برخاسته از احساس ضعف و حقارت علمي در جامعه اسلامي و در زمان رشد صنعت و علم در اروپا و نهضت علمي آنجاست كه گاه با روح هدايتي قرآن در تضاد است.

 

وي در پايان خواستار تفاسير قرآن با رويكرد هدايتي براي آموزش مفاهيم قرآني شد و خاطر نشان كرد: تفاسير بايد به گونه‌اي باشد كه مردمان در زندگي از آن بهره ببرند و در حقيقت بيانگر آيه‌هاي زندگي و هدايتي بشر باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر پور حسن: امام خمینی(ره) معانی درونی آیات قرآن را جستجو کرده است

دکتر قاسم پور حسن استادیار دانشگاه علامه طباطبایی با تأکید بر اینکه امام راحل تلفیقی از رویکرد عرفانی و تفسیر قرآن به قرآن را مورد توجه قرار داد، گفت: حضرت امام(ره) بر تحمیل آرای عرفانی به قرآن پرهیز، از تفسیر ظاهر آیات قرآن عبور و معانی درونی آنها را جستجو کرده است.

دکتر قاسم پورحسن استادیار دانشگاه علامه طباطبایی در گفتگو با خبرنگار مهر اظهار داشت: در طول تاریخ قرآن شناسی و قرآن پژوهی رویکردها و مطالعات متعدد و مختلفی نسبت به قرآن شکل گرفت. یک دیدگاه دیدگاه ظاهر گرایانه بود، دیدگاه دوم کلامی و فلسفی و دیدگاه عرفانی.

 

وی افزود: حضرت امام (ره) و مفسرینی مانند علامه طباطبایی معتقد بودند که آیات قرآن براساس سوره انعام و نور، تبیان گر و مبین هستند و هیچ آیه ای که دارای پیچیدگی در معنا و تحریک در لفظ باشد وجود ندارد. مخاطب آیات همه انسانها بوده و امام براساس آیه سوره نحل معتقد به جامعیت قرآن است. بدین شکل که آیات الهی ، آیات صرف عبادت و آخرت نیستند و در ذیل آیه 59 سوره نساء امام اعتقاد دارد که این آیه و آیه قبل دلالت بر نظریه حکومت و ولایت دارد و یکی از مسائل مهم در قرآن را حکومت و اجتماع می داند.

 

دکتر پورحسن تصدیق کرد: امام تلفیقی از رویکرد عرفانی و تفسیر قرآن به قرآن را مطرح می کند. تفسیر سوره حمد نمونه بارز تفسیر عرفانی امام است.

 

استادیار دانشگاه علامه طباطبایی یادآور شد: در تفسیر عرفانی ظاهر و عبارات قرآن حجبت دارند اما مغز آیات قرآن در معنای باطنی آن است. توجه امام در باب صلاة به اسرار صلاة است. یعنی عبارت و الفاظ قرآن پله اول شریعت هستند و فهم ظرایف و دقائق آیات قرآن پله گوهری تقلی می شوند. امام از سویی تلاش می کند بر تحمیل آرا عرفانی به قرآن پرهیز کند و از سوی دیگر از تفسیر ظاهر آیات قرآن عبورکرده و معانی درونی آیات قرآن را جستجو کرده است.

 

وی این رویکرد را  تحت تأثیر روایتی از امام صادق دانست که می فرماید " قرآن عبارت بشارت ظرائف و دقائق است که یعنی عبارت قرآن ظاهر قرآن و متعلق به عموم مسلمین است بدین معنی که دست یافتن براساس رویکرد استنباط یعنی به دست آوردن مرواریدی از قعر دریا و آبی زلال از زمین و ته چاه.

 

پورحسن گفت: ابن عربی آنچنان که ملاصدرا در کتاب مفاتیح الغیب او را نقد می کند ظواهر قرآن را متوجه نیست و آن را کنار گذاشته است. وی به ابن عربی نقد می کند که عبارات قرآن مهم است. ملاصدرا به ابن عربی در ذیل آیه 17 سوره رعد هشدار می دهد که کنار زدن آیات و ظواهر قرآن سبب تحیر مردم می شود، اما امام با توجه به این مسئله تلاش می کند  ظواهر را کنار زده، با طریق استدلال و فهم عرفانی جوهر و گوهر آیات قرآن را بدست آورد.

 

پورحسن دو هدف مهم در اندیشه های قرآنی امام را مورد تأکید قرار داد و یادآور شد: نخستین هدف امام نشان دادن جامعیت قرآن، تبیان گری، و نور بودن قرآن است که بر این اصل آیات قرآن آموزه های حیات بشری است که نه متعلق به یک عصر است و نه احکام آن متوجه یک زمان و مردمان خاص است. بنابراین امام معتقد است که آیات قرآن و دستور حیات جاودان همه انسانها خواهد بود.

 

وی دغدغه دوم امام در تفسیر آیات قرآن را نشان دادن غنای معنایی آیات قرآن توصیف کرد و اظهار داشت: غنای معنایی در نظر امام به مثابه اعجاز، وحیانی بودن و ماندگاری آیات قرآن است و امام تلاش می کند در تفاسیر خود این دو رویکرد را نشان داده و به اثبات برساند

 

 

 

 

 

 

 

نگرشي درون ديني بر جامعيت قرآن و اسلام

 

 

 

پژوهش هاي مربوط به تاريخ و فرهنگ بشري، گوياي اين حقيقت است كه بشر هيچ گاه بدون دين زندگي نكرده و همواره در جستجوي اين راز بزرگ هستي تلاش مي كرده، گاهي مي توانسته جلوه اي از حقيقت آن را درك كند و زماني به بيراهه مي رفته و اصل آن را انكار مي كرده است؛ همچنين با رشد و تعالي افكار و استعدادهاي انساني، دين در معرض سوالاتي قرار مي گرفته است از جمله اين كه: در صورت تكامل و پرورش خرد و عقل، كارآيي و كاربرد دين چيست؟ آيا دين آموزه هايي قابل اجرا در تمامي نسل ها و جوامع دنيا دارد؟ دين، اصولاً به بيان چه اموري مي پردازد و پاسخگوي كداميك از خواسته ها و نيازهاي بشري است؟ آيا دين همه ابعاد حيات فردي و اجتماعي انسان را در بر مي گيرد؟

 

در اين مقاله مقصود از دين، دين آسماني و حق است كه در طول تاريخ از جانب خداوند توسط پيامبران به بشر عرضه شده است، نه اين كه قابل اطلاق به هر گونه برداشت و فهم از دين باشد.

 

در پاسخ به پرسش هاي طرح شده بايد گفت دين توحيدي داراي جامعيت است و همه اديان آسماني كه از جانب خداوند نازل گرديده اند قبل از اين كه دستخوش تحريف و تغيير قرار گيرند، داراي ويژگي جامعيت در زمانه خود بودند. شرايع پيش از اسلام، علاوه بر جامعيت، از كمال نسبي نيز برخوردار بوده اند ولي شريعت اسلام داراي جامعيت و كمال نهايي است. از همين رو، شريعت پاياني، جاوداني است.

 

مقصود از جامعيت دين، اين نيست كه همه مسايل نظري و عملي مربوط به زندگي مادي و معنوي انسان و همه مسايل خُرد و كلان زندگي انساني و پديده هاي طبيعي توسط پيامبران الهي بيان شده باشد و انسان با مطالعه كتب آسماني از هر گونه جستجو و تحقيق در شناخت آفرينش خويش و هستي بي نياز شود. دين براي اين نيامده كه عقل و انديشه آدمي را تعطيل كند و او را از هر گونه كوشش فكري و تلاش معرفت جويانه باز دارد، نيامده كه وحي را به جاي عقل و حس قرار دهد.

 

 

 

                              

 

بلكه مي خواهد افق هايي از حقايق را كه از دسترس عقل و حس بيرون است، براي انسان روشن كند؛ از اين جهت، وحي مكمل عقل و حس است. هدف و مقصود وحي و دين اين است كه انسان را به سمت كمال واقعي و همه جانبه اش هدايت كند و متناسب با اين هدف و رسالت در سرنوشت حيات مادي و معنوي انسان دخالت دارد، ولي هرگز جايگزين علوم و دانش هاي بشر نمي شود.

 

در بحث از قلمرو و محدوده دين، نظرات برخي از علما را مطرح مي نماييم:

 

علامه طباطبايي در " تعريف دين" مي گويد: "آن، روش مخصوصي است در زندگي كه صلاح دنيا را به طوري كه موافق كمال اخروي و حيات دائمي حقيقي باشد، تامين مي نمايد سپس در شريعت بايد قانون هايي وجود داشته باشد كه روش زندگاني را به اندازه احتياج روشن سازد."(1)

 

وي در تفسير آيه 213 سوره بقره مسايل و اموري را در شناسايي دين طرح مي كند كه براساس آنها انسان، موجودي اجتماعي و استخدام كننده است و همين عامل، موجب اختلاف در تمام شئون حيات بشر مي شود. طبيعت انسان برطرف كننده اختلاف نيست. همچنين عقل بشر نمي تواند او را به كمال و سعادت دعوت كند؛ از اين رو، ضروري است كه پروردگار به طور غير طبيعي، انسان را به راه رسيدن به كمال مطلوب رهنمون شود و قوانين و مقرراتي وضع كند كه با نظام آفرينش انسان هماهنگ باشد.(2)

 

وي همچنين درباره هدف اصلي دين مي فرمايد: "حقيقت دين، تعديل اجتماع انسان در مسير حياتي آن است و به تبع، تعديل حياتي يك فرد را هم در بردارد. دين، اجتماع انساني را در راه فطرت و آفرينش وارد ساخته و موهبت حرّيت و سعادت فطري را- چنان كه مقتضي عدل است- به آن مي بخشد؛ همچنين به يك فرد حرّيت مطلقه داده، آن چنان كه فكر و اراده اش او را رهبري مي كند، و تا جايي كه به حيات اجتماع ضرري نرساند. در انتفاع بردن از جهات حيات، او را آزاد مي گذارد."(3)

 

استاد مطهري دين را جامع و كامل مي داند و همين امر را رمز ختم نبوت تلقي مي كند: "اسلام به واسطه كمال و كليّت و تماميّت و جامعيتش به نبوت تشريعي پايان داده است."(4)

 

ايشان در جايي ديگر مي نويسند: "اگر اسلام به برخي از عوامل موثر و حاكم بر زندگي انسان توجه نمي كرد و فقط براي برخي از ابعاد زندگي بشر به وضع قانون مي پرداخت، ديگر دين متعادل نمي بود. با اين بيان، لازمه متعادل بودن اسلام، جامعيت آن است."(5)

 

استاد شهيد رمز خاتميت و جاودانگي اسلام را هماهنگي با فطرت انسان مي داند. از نظر ايشان، اسلام طرحي است كلي و جامع و همه جانبه و معتدل و متعادل، حاوي همه طرح هاي جزئي و كارآمد.(6)

 

از آنجا كه دين و فطرت هر دو از پديده هاي الهي هستند، با يكديگر هماهنگي و تفاهم دارند؛ همچنين مقتضاي فطرت آدمي و فطري بودن دين الهي، اين است كه دين از جامعيت برخوردار باشد و مقتضاي دين فطري اين است كه نه تنها قوا و نيروهاي مختلف وجودي انسان ملغي نگردد، بلكه در برنامه دين، تعديل شده و حق هر يك ادا شود.

 

 

 

 

 

جامعيت دين اسلام

 

قرآن كريم در آيات خويش بر جامعيت خود تاكيد كرده است. برخي از آيات با اشاره به تبيان بودن قرآن، بر تفصيل دار بودن هر چيزي در قرآن تاكيد مي كند؛ برخي ديگر اسلام را دين جهاني معرفي مي كند و بعضي نيز دستورات قرآن را جاوداني و كامل مي داند.

 

 

 

الف- تبيان بودن قرآن

 

"... و نزّلناعليك الكتاب تبياناً لكل شيء و هدي و رحمة و بشري للمسلمين... ؛ و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزي است و براي مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگري است، بر تو نازل كرديم." ( نحل/ 89)

 

"... ما كان حديثاً يفتري ولكن تصديق الذي بين يديه و تفصيل كل شيء و هدي و رحمة لقوم يومنون... ؛ سخني نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق آنچه از كتاب هايي است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيز است و براي  مردمي كه ايمان مي آورند رهنمود و رحمتي است." ( يوسف/111)

 

در اين دو آيه عبارات: " تبياناً لكل شيء" و "و تفصيل كل شيء" دلالت دارد بر اين كه قرآن جامع مطالب و بيانگر و تفصيل دهنده هر چيزي است. يعني هدف از نزول، روشنگري است؛ زماني توسط آيات قرآن و زماني توسط پيامبر." لتبين للناس ما نزل اليهم"(7) نكته ديگر درعبارت: "لكل شيء" است. يعني روشنگري در معارف و علومي كه به سرنوشت سعادت ابدي انسان مربوط است و مشابه اين تعبير در مورد تورات آمده است.

 

"ثم اتينا موسي الكتاب تماماً علي الذي احسن و تفصيلاً لكل شيء و هدي و رحمة لعلهم بلقاء ربهم يومنون؛ آنگاه به موسي كتاب داديم،

 

براي اين كه ( نعمت را) بر كسي كه نيكي كرده است؛ تمام كنيم، و براي اين كه هر چيزي را بيان نماييم. و هدايت و رحمتي باشد، اميد كه به لقاي پروردگارشان ايمان بياورند." (انعام/ 154)

 

"و كتبنا له في الالواح من كل شي موعظه و تفصيلا كل شيء... ؛ و در الواح ( تورات) براي او در هر موردي بندي، و براي هر چيزي تفصيلي نگاشتيم..."(8)

 

مفسران قرآن در مورد تبيان بودن قرآن و اين كه تفصيل همه چيز در قرآن است مطالبي را بيان كرده اند: شيخ طوسي(9) و طبرسي (10) " تبيان كل شيء" را بيان مشكلاتي مي دانند كه مربوط به امور دين است.

 

زمخشري (11) معتقد است كه آيه در ارتباط با امور ديني است و خداوند امور مربوط به سعادت افراد را بيان كرده، برخي را با صراحت گفته و برخي را به سنت ارجاع داده است. رشيد رضا(12) كمال دين را عقايد و احكام و آداب عبادت- به تفصيل- مي داند، اما معاملات را به اجمال و اولي الامر را از محورهاي كمال دين و جامعيت آن تلقي مي كند.

 

علامه طباطبايي در تفسير آيه 89 سوره نحل آورده است كه تبيان به معناي بيان است، زيرا قرآن كتاب هدايت عموم بوده و مراد از كل شيء همه آن چيزهايي است كه برگشتن به هدايت باشد، از معارف حقيقيه مربوط به مبدا، معاد، اخلاق فاضله، شرايع الهيه، قصص و مواعظي كه مردم در امتداد و راه يافتن به آن محتاجند و قرآن تبيان همه اينهاست.(13)

 

 

 

ب- جهاني بودن قرآن

 

جهاني بودن دين اسلام به اين معنا است كه تعاليم قرآن به جامعه و نژاد خاصي اختصاص ندارد بلكه خطاب به همه مردم جهان است.

 

"و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين؛ و تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم." (انبياء/107)

 

"و ما هو الا ذكر للعالمين؛ و حال آن كه (قرآن) جز تذكاري براي جهانيان نيست." ( قلم/52)

 

"و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيراً و نذيرا ولكن اكثر الناس لا يعلمون؛ و ما تو را جز ( به سمت) بشارتگر و هشدار دهنده براي تمام مردم، نفرستاديم. ليكن بيشتر مردم نمي دانند." ( سبا/28)

 

"تبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً؛ كسي بزرگ ( و خجسته) است بر بنده خود كه فرقان ( كتاب جدا سازنده حق از باطل) را نازل فرمود، تا براي جهانيان هشدار دهنده اي باشد."

 

 

 

ج- جاودانگي قرآن

 

"... و انه لكتاب عزيز لا ياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد... ؛ و به راستي كه آن كتابي ارجمند است. از پيش روي آن و از پشت سرش باطل به سويش نمي آيد وحي ( نامه) است از حكيمي ستوده (صفات)." (فصلت/41-42)

 

"... و اوحي الي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ... ؛ و اين قرآن به من وحي شده تا به وسيله آن، شما و هر كس را ( كه اين پيام به او برسد) هشدار دهيم..." (انعام/19)

 

خداوند در اين آيه بيان مي دارد كه نزول قرآن به منظور انذار و برحذر داشتن مخاطبان تا روز قيامت است.

 

"... اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً... ؛ امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براي شما ( به عنوان) آييني برگزيدم... ." ( مائده/3)

 

 

 

جامعيت قرآن در روايات

 

1- امام علي (ع) مي فرمايد: اگر دين جامع نباشد ناقص خواهد بود؛ نه خدا دين ناقص فرو فرستاده و نه پيامبرش در رساندن پيام دين كوتاهي كرده است.

 

"ام انزل الله ديناً ناقصاً فاستعان بهم علي اتمامه، ام كانوا شركاء له؟ فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضي و ام انزل ديناً تاماً فقصر عن تبليغه و ادائه، و الله سبحانه يقول: ما فرطنا في الكتاب من شيء و فيه تبياناً لكل شيء. (14) آيا خداوند دين ناقصي را فرو فرستاده تا با كمك ديگران تمام كند؟ يا آنها در تكميلش شريك هستند تا آنها بگويند و خداوند بر آن راضي باشد؟ يا خداوند دين كاملي فرستاده، اما پيامبر در رساندن پيام و بيانش كوتاهي كرده است؟ در حالي كه خداوند مي فرمايد: ما هيچ چيزي را در كتاب فرو گذار نكرديم و قرآن بيانگر هر چيزي است."

 

2- كليني از امام صادق (ع) نقل مي كند: "ان الله تبارك و تعالي انزل في القرآن تبيان كل شيء حتي و الله ما ترك شيئاً تحتاج اليه العباد حتي لا يستطيع عبد يقول لو كان هذا انزل في القرآن الا و قد انزل الله فيه(15) ؛ همانا خداوند تبارك و تعالي قرآن را بيانگر هر چيزي قرار داده است. حتي به خدا سوگند كه رها نكرده چيزي را كه بندگان خدا به آن احتياج داشته باشند، تا آن جا كه كسي نمي تواند بگويد: اي كاش خداوند آن را در قرآن بيان مي كرده و نكرده است.

 

3- امام صادق(ع) از امام علي (ع) نقل مي كنند: "ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق ولكن، اخبركم عنه الا ان و فيه علم ما مضي و علم ماياتي الي يوم القيامه و فيه خبرالسماء و خبر الارض و خبر الجنة و خبرالنار و خبر ما كان و ماهو كائن. اعلم ذلك كما انظر الي كفي ان الله يقول فيه تبيان كلي شيء... .(16)

 

اين قرآني كه تفصيل حلال و حرام است، بايد او را به نطق در آوريد و مطالب خود را از او بگيريد، او سخن نمي گويد، بايد از او سوال كرد و پاسخ شنيد. بدانيد كه در قرآن دانستني هاي گذشته و آينده تا روز قيامت است. خبر آسمان و زمين و بهشت و جهنم است. اطلاع از حوادثي است كه در پيش رخ داده يا در آينده رخ خواهد داد. من آن را مي دانم، همانند كسي كه به كف دست خود نگاه مي كند؛ به درستي كه خداوند فرموده:

 

" فيه تبيان كل شيء؛ در او تبيين همه چيز است."

 

از مجموع اين روايات چنين استفاده مي شود كه در قرآن، معارفي شامل امور اعتقادي و جهان آفرينش و  اخبار گذشته و آينده و امور عملي و احكام و مقررات شريعت است كه نيازهاي مردم در امر دين است؛ به تعبير ديگر، آنها اساسنامه زندگي انسان خداپرست است. ديگر اين كه اهل بيت (ع) در فهم و بيان قرآن و تفصيل احكام، نقش كليدي دارند و نكته ديگر نفي قاطع ناقص بودن شريعت و كوتاهي نكردن پيامبر در بيان نيازها و معلومات است.

 

 

 

پي نوشت ها:

 

1- ترجمه الميزان، ج2، ص187.

 

2- ترجمه الميزان، ج2، صص180- 188.

 

3- ترجمه الميزان، ج6، ص97.

 

4- ترجمه الميزان، ج3، ص173.

 

5- مجموعه آثار، ج3، ص190/ خاتميت، ص19.

 

6 مجموعه آثار، ج3، صص190- 191.

 

7- ترجمه قرآن از محمد مهدي فولادوند، چاپ اول، قم، دارالقرآن الكريم.

 

8- اعراف/ 145.

 

9- درّالتبيان، ج6، ص418.

 

10- مجمع البيان، ج6، ص318.

 

11- كشاف، ج2، ص628.

 

12- المنارج، ج6، ص 167.

 

13- ترجمه الميزان، ج12، ص469.

 

14- نهج البلاغه، خطبه 18.

 

15- اصول كافي، ج1/ ص59، به تصحيح علي اكبر غفاري .

 

16- همان، ص 61، نورالثقلين، ج 3، ص75.

 

منبع:

 

مجله گلستان قرآن، دكتر اعظم پرچم، عضو هيات علمي دانشگاه اصفهان.

 

 

گردآوري :وحيد خرميان

 

برگرفته شده از سايت تبيان

 

 

نسخ آیات نشانه تكامل دینی

نیازهای انسان و جامعه گاهی با تغییر زمان و شرایط، دگرگون میشود، یك روز دارویی برای بیمار، فوقالعاده مفید است، ولی روز دیگر همان دارو خیلی هم مضر است لذا دكتر متخصص دارویی جایگزین آن داروی اولی میكند، در احكام جزیی و فروعات دینی نیز ممكن است گاهی چنین نیازی لازم باشد، البته اصول اساسی و پایهای احكام الهی به هیچ وجه قابل تغییر نیست و همه جا و در همه زمانها یكسان است، مانند توحید، عدالت وصدها حكم اساسی كه هرگز تغییرپذیر نیستند، و صد البته این تغییر در جزئیات برای تكامل بیشتر مذهب است و این تكامل روزی به جایی رسید كه دیگر اسلام به عنوان آخرین دین بر همه دنیا اعلام شد و نیازی به جایگزین نخواهد داشت. این دگرگونی در احكام و فروعات جزیی را نسخ میگویند، نسخ در لغت یعنی از بین بردن و در منطق شرع یعنی تغییر دادن حكمی و جایگزین كردن حكم دیگری به جای آن، میباشد[1]

عدّهای بدون توجه به این نیازها و با نگاهی سطحی به برخی آیات و حتی بدون دقت در تفسیر آنها بر پایه روایات اسلامی، تصور میكنند كه نسخ برخی از احكام جزیی مخالف با عدالت الهی و نیز تضاد با آیاتی از قرآن مانند سوره یونس / 64 و انعام / 34، 115، دارد و گویا در اثر همین بیتوجهی است كه سایت افشاء آیات 106 سوره بقره و 101 نحل را كه درباره نسخ است با آیات قبلی كه میگوید كلمات الهی تبدیل ناپذیر است در تناقض دیدهاند، در حالی كه اصلاً منظور از كلمات الهی، ‌احكام و فروعات جزیی اسلامی نیست تا قدرت تناقض و تضاد با دیگر آیات نسخ را داشته باشد.

در قرآن كریم آمده است: برای اهل تقوا، اولیای الهی و مؤمنان در زندگی دنیا و آخرت بشارت باد، كلمات خدا را تبدیل كنندهای نیست، آن است نجات بزرگ.[2]

درباره «كلمات الله» دو تفسیر وجود دارد: اول: مراد همان وعدههای الهی درباره ثواب و نعمتهای بهشتی است كه خداوند به صراحت اعلام میدارد كه هرگز خلف وعده نخواهد كرد، بلكه ثواب و پاداش هر عملی را خواهد داد.[3]

دوم: مراد خود بشارتهاست یعنی خداوند وعده سعادت در دنیا و آخرت را به مؤمنان و اولیای الهی میدهد و این بشارت قابل تغییر نیست.[4]

بنابراین در آیه حرفی از احكام فرعی نیامده تا با آیات نسخ در تناقض باشد بلكه بحث معاد و وعده الهی است و در سوره انعام آیه 34 نیز آمده: «پیش از تو نیز پیامبرانی تكذیب شدند ولی آنها صبر كردند و آزار دیدند تا اینكه یاری ما به آنها رسید (و اگر تو نیز صبر كنی یاری ما میرسد) و هیچ چیز نمیتواند سنتهای الهی را تغییر دهد

در این آیه نیز نگفته كه ما نسخ احكام فرعی نمیكنیم تا با نسخ در تناقض باشد و از سوی دیگر آیات نسخ نیز به هیچ وجه نمیگوید كه خداوند وعدههای ثواب،‌بشارت و پیروزی حق را نسخ خواهد كرد و مراد از «كلمات الله» یعنی رسیدن نصرت الهی پس از شكیبایی بر آزار كافران كه این سنت الهی به هیچ وجه تغییر پذیر نخواهد شد.[5]

و خود قرآن نیز كلمات را در سوره صافات 172 ـ 171 به نصرت و پیروزی انبیا تفسیر نموده است كه: «وعده قطعی ما برای بندگان فرستاده ما از پیش مسلم شده كه آنان یاری شدگانند

آیه دیگری كه سایت افشا برای تناقض با آیات نسخ به آن استناد كرده، سوره انعام / 115 میباشد كه آمده:‌ «كدام پروردگار تو با صدق و عدل به حد تمام رسید،‌هیچ كس نمیتواند كلمات او را دگرگون سازد، او شنوا و داناست.» در این آیه نیز «كلماته» به معنی احكام فرعی نیامده بلكه مراد دین و حجت است و یعنی دین خدا، حجت خدا و اسلام را كسی نمیتواند و یارای آن ندارد كه تغییر دهد و صدق بودن كلمات خدا یعنی مطابق یا واقع است و عدل بودنش یعنی از افراط و تفریط زیاده و نقصان محفوظ است و دین اسلام دین اعتدال است.[6]

اما این كه اشكال شده نسخ احكام جزیی مخالف با عدالت الهی است، باید گفت: بیعدالتی جایی است كه با تغییر حكمی، به جامعه ظلم و حق كشی شود در حالی كه خداوند در سوره بقره / 106 میفرماید: «هر حكمی را نسخ كنیم و یا به تأخیر اندازیم، بهتر از آن و یا همانند آن را میآوریم، آیا نمیدانستنی كه خداوند بر همه چیز داناست.» و باز در سوره نحل / 101 میفرماید: «و هنگامی كه آیهای را به آیه دیگر تبدیل میكنیم و خدا بهتر میداندكه چه حكمی را نازل میكند، آنها میگویند: پیامبر افترا میبندد، اما بیشترشان نمیدانند.»‌بنابراین هیچ تناقضی و بیعدالتی در نسخ آیات الهی وجود ندارد.

________________________________________

[1] . قرشی،‌علی اكبر؛ احسن الحدیث، تهران،‌بنیاد بعثت،‌1377 هـ ،‌ش، ج 3، ص 297.

[2] . ر. ك: یونس / 64 ـ 62.

[3] . ر. ك: طیب، عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، تهران، اسلام، 1378 هـ ،‌ش، ج 6،‌ص 419 و مكارم شیرازی، ناصر، نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامیه، 1374 هـ ،‌ش، ج 8، ص 338 و كاشانی،‌فتح الله؛ منهج الصادقین، تهران، كتابفروشی محمد حسن علمی، 1336 هـ ،‌ش، ج 4، ص 389.

[4] . مصطفوی، حسن، تفسیر روشن، تهران، مركز نشر كتاب، 1380 هـ ،‌ش، ج 11، ص 48.

[5] . تفسیر نمونه، ج 5،‌ص 212 و منهج الصادقین، ج 3،‌ص 383 و اطیب البیان، ج 5،‌ص 54.

[6] . قرشی،‌علی اكبر؛ احسن الحدیث، ج 3،‌ص 297.

فرج الله عباسي

 

 

 

 

 

صفحه اول >> نقد شبهات اینترنتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تعامل یا تناقض؟!

قرآن شریف در آیات متعدد در مورد نیكی به پدر و مادر سخن به میان آورده است و ظریفترین و زیباترین تعبیر را در این راستا به كار گرفته، تا جایی كه فرموده: به پدر و مادر «اُفّ» نگویید و هم چون پرنده، بالهای محبت را به سوی آنها باز كنید و آنها را در آغوش خود جای دهید.[1] از این گذشته، از پدر و مادر ناباور نیز سخن به میان آورده و نحوه معاشرت با آنها را بیان داشته است.

متاسفانه برخی[2] عقیده قرآن شریف را در مورد پدر و مادر ناباور، متناقض دیده و به اصطلاح نوعی تناقض را در این راستا افشا و بیان كرده است. در صورتی كه طرح این گونه تعامل و تعادل به نام تناقض، بسیار ناصواب است و با روح قرآن سازگار نیست كه اینك بیان شبهه و پاسخ آن را از نظر میگذرانیم.

شبهه:

قرآن شریف در مورد رفتار یك شخص با پدر و مادر ناباور و یا كافر، اطّلاعات دو گانه و متناقض ارائه كرده است. در سوره لقمان میفرماید: هر چند پدر و مادر ناباور و یا كافر، در عقیده خود پافشاری نمایند با آنها با محبت و با عطوفت معاشرت نمایید و در سوره توبه میفرماید: پدران و برادران ناباور و یا كافر خود را همنشین خود قرار ندهید. این گونه رفتار دو گانه سر از تناقض در میآورد.

جواب:

قرآن شریف معجزهای علمی، جهانی و جاودانی است. برای عرصههای گونهگون زندگی برنامههای ویژه و جداگانهای دارد. از این روی بین معرفت شناسی و معاشرت اجتماعی، تفاوت اساسی وجود دارد. عرصه معرفت شناسی، عرصه عقیدتی و عرصه حق و باطل است ولی عرصه معاشرت اجتماعی، عرصه اخلاق، عاطفه و عرصه زندگی شهروندی است.[3] از این جهت، شیوه برخورد در عرصه معرفت شناسی بسیار جدّی، موشكافانه، غیر قابل انعطاف، برهانی و حكیمانه است ولی در عرصه زندگی شهروندی، شیوه برخورد آسان، همراه با مدارا، انعطاف، شرح صدر و دریا دلی و خوش رفتاری ....

چون قرآن شریف میفرماید: «اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً»[4] یعنی وقتی بندگان خدا «چون نادانان ایشان را طرف خطاب دهند به ملایمت (و مدارا) پاسخ میدهند.» از طرف دیگر میفرماید: «و آنهایی را كه جز خدا میخوانند دشنام مدهید كه آنان از روی دشمنی (و) به نادانی، خدا را دشنام خواهند داد.»[5]

از این روی وقتی قرآن شریف در سوره لقمان میفرماید: «و اگر (پدر و مادر) تو را وا دارند تا درباره چیزی كه تو را بدان دانشی نیست به من (خدا) شرك ورزی، از آنان فرمان مبر، و(لی) در دنیا به خوبی با آنان معاشرت كن...»[6]

به طور خیلی روشن صدر آیه به معرفت شناسی، حقّ و باطل، توحید و عقیده توجّه دارد كه میفرماید: از آنها فرمان مبرید و ذیل آیه به بعد زندگی شهروندی اشاره دارد كه میفرماید: با آنها خوش معاشرت نمایید و از باب انسانیت بر آنها سخت نگیرید. عقیده فاسد و باطل را از آنها نپذیرید، و حقوق شهروندی و انسانی آنها را هم نادیده نگیرید. و در سوره توبه كه میفرماید: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید، اگر پدرانتان و برادرانتان كفر را بر ایمان ترجیح دهند (آنان را) به دوستی مگیرید، و هر كس از میان شما آنان را به دوستی گیرد، آنان همان ستمكارانند.»[7]

به بعد عقیدتی و محبت قلبی توجه دارد. و آن این كه طوری با آنها دوست نباشید كه مردم خیال كنند شما عقیده باطل آنها را پذیرفتید. و یا آن كه آنها در عقیده شما نفوذ كنند. علامه طباطبایی میفرماید: سرّ این كه قرآن شریف روی پدر و برادر انگشت گذاشت به آن است كه این زمینه نفوذ بیشتر دارند و خود یا از طریق دیگران میتوانند در عقیده شما نفوذ نمایند و شما را جذب عقیده باطل خود نمایند.[8] از این روی قرآن شریف در سوره لقمان صدر آیه میفرماید:

از پدر و مادر در بعد عقیدتی فرمان مبرید و در سوره توبه هم همگام با آن میفرماید: در بعد عقیدتی مواظبت نمایید كه پدران و برادران ناباور در عقیده شما نفوذ نكنند و شما را جذب عقیده فاسد خود ننمایند. در ذیل آیه سوره لقمان نیز اشاره به بعد زندگی شهروندی دارد. بنابراین هیچ تناقضی بین دو آیه وجود ندارد و هر یك در عرصه خاصی سخن میگویند.

در واقع دین و توحید، مردان بزرگی تربیت میكنند كه آنها میتوانند كارهای بزرگ انجام دهند.

بنابراین رابطه بین انسان با خدا و رابطه انسان با انسان دو مقولهای جدا از هم میباشند. حاكمیت عاطفی هرگز نباید حاكم بر حاكمیت عقیدتی شود. اعتدال زیبا از دیدگاه اسلام آن است كه انسان بتواند بین معرفت شناسی و معاشرت انسانی و اجتماعی، پیوند برقرار كند.[9] اگر پذیرش عقیده شرك آلود، جاهلانه است، اذیت و آزار انسان جاهل هم كار جاهلانه است؟ حفظ عقیده توحیدی ضرری است و حفظ معاشرت اجتماعی و هم زیستی مسالمت آمیز نیز ضروری است. رفق و مدارا در عرصه زندگی شهروندی لازم است همان طوری كه حفظ عقیده و باورها لازم و ضروری است.[10] پس تواضع در زندگی انسانی و معاشرتهای اجتماعی و تعامل در زندگی شهروندی با حفظ ارزشها و باورها ساخته نیست مگر از ناحیه انسانهای بزرگ و این از جمله دستور العملهای صریح قرآنی است و هیچ تناقضی در آن دیده نمیشود.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . سوره اسری: 17 / 23 ـ 24.

[2] . سایت افشاء.

[3] . ر.ك: كمالی، سیّد علی، همزیستی و معاشرت در اسلام، قم: اسوه، دوم، 1376، صص 17 ـ 20.

[4] . سوره فرقان: 25 / 63.

[5] . سوره انعام: 6 / 108.

[6] . سوره لقمان: 31 / 15.

[7] . سوره توبه: 9 / 23.

[8] . المیزان، ج 16، ص 323.

[9] . ر.ك: تفسیر نمونه، ج 17، ص 42.

[10] . ر.ك: تفسیر راهنما، ج 14، ص 31.

اصغر بابائي ساخمري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روح و بدن آشنای دیرینه!

برخی[1] اینگونه پنداشتهاند كه در خصوص پیوند روح و بدن و ورود آنها در بهشت، آیات قرآن با هم نهافت دارد اما آن چه به عنوان پیش فرض قابل بیان است، این است كه طرح این گونه شبهات واقع بینانه نیست و با روح قرآن شریف تطابق و هم خوانی ندارد. توضیح شبهه و پاسخ آن به شرح زیر است.

شبهه:

در قرآن شریف پیرامون پیوند روح و بدن و چگونگی ورود آن دو به بهشت، مطالب متناقضی بیان شده است. در بعضی آیات آمده است كه روح و بدن هر دو وارد بهشت میشوند و در بعضی از آیات دیگر آمده است كه فقط روح (نفس) وارد بهشت میشود. و این نیست مگر تناقض قرآنی.!

پاسخ:

در این كه معاد، جسمانی - روحانی است یا تنها روحانی و یا تنها جسمانی؟ و به دنبال آن پیوند روح و بدن چگونه است، آیا هر دو وارد بهشت میشوند یا روح تنها و یا بدن تنها، بحثهای زیادی مطرح شده است. آن چه به عنوان نظر مشهور و مطابق با نظر قرآن شریف قابل بیان است، این است كه: معاد، جسمانی - روحانی است.[2] و به دنبال آن روح و بدن نیز هر دو وارد بهشت میشوند؛ چون خود بهشت، جسمانی - روحانی است و این بیان در آیات زیادی مطرح شده است كه برخی از آنها عبارتند از:

در سوره اسرا آمده است:

«جزای آنها (دوزخیان) این است، چرا كه آیات ما را انكار كردند و گفتند: «آیا وقتی ما استخوان و خاك شدیم (باز) در آفرینش جدید برانگیخته خواهیم شد؟.» آیا ندانستند كه خدایی كه آسمانها و زمین را آفرید، تواناست كه مانند آنان را بیافریند و (همان خداست كه) بر ایشان زمانی مقرر فرموده كه در آن هیچ شكی نیست؟ و (لی) ستمگران جز انكار (چیزی را) نپذیرند.»[3]

هم چنین در سوره طه آمده است:

«و از این (زمین) شما را آفریده ایم و در آن شما را باز میگردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون میآوریم.»[4] هر چند در این دو آیه و آیات دیگر سخن از روح و بدن و ورود آن دو به بهشت نیامده است ولی از آن معاد جسمانی - روحانی نیز فهمیده میشود. از آیات زیادی معاد جسمانی فهمیده میشود؛ مانند آن جای كه میفرماید: «آیا انسان میپندارد كه استخوانهای او را جمع نخواهیم كرد - آری قادریم كه (حتی خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب كنیم.»[5] در مورد بقاء روح نیز ادله زیادی وجود دارد كه از جمله آن قرآن شریف میباشد. به عنوان نمونه آمده است: «بگو فرشته مرگ كه مأمور شده (روح) شما را میگیرد (و) سپس به سوی پروردگارتان باز میگرداند.»[6]

از این آیات و آیات فراوان دیگر، معاد جسمانی - روحانی و پیوند روح و بدن و ورود آنها به بهشت و هم چنین مادی و معنوی بودن نعمتهای بهشتی به دست میآید. اما آیات مورد شبهه در سوره فجر: در این سوره آمده است:

«ای روح با اطمینان. خشنود و پسندیده به سوی پروردگارت باز گرد. و در سلك بندگان من وارد شو. و در بهشت قدم بگذار.»[7] از این آیات به دست میآید كه صاحب نفس مطمئنه در زمره بندگان خدا است، و حائز مقام عبودیت است.[8] در حقیقت عبودیت تامّه و كامل در بنده ظهور پیدا میكند و با «فَادْخُلی فی عبادی» عبودیت او امضاء میشود و او را با تشرّف خاصی مشرّف میكند.[9]

در روایت وارد شده: وقتی فرشته مرگ نزد مؤمن میآید، تا او را قبض روح نماید، او میترسد. ملك الموت میگوید: ای ولی خدا نترس. من نسبت به شما از پدر مهربان تر هستم ... در آن هنگام پنج تن آل عبا یعنی محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیه السّلام ـ در برابر او ممثل میشوند و مؤمن به تماشای آنها مشغول میشود. در این صورت نداكنندهای از طرف خدای تبارك و تعالی، روح او را صدا میكند؛ میگوید: «یا ایّتها النفس المطمئنّه ...» ای نفسی كه با دیدن محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ و اهل بیت ـ علیه السّلام ـ او اطمینان یافتی، به سوی پروردگارت برگرد. در این هنگام هیچ چیز در نظر مؤمن محبوبتر از مرگ و ملحق شدن به منادی نیست.[10]

بنابراین مراد از نفس و روح، در این چند آیه، صاحب نفس و مؤمن است و مراد همان «جسم و جان» مؤمن و انسان كامل است. وقتی گفته میشود: «به جانم قسم»؛ معنایش این نیست كه جان او از جسم او منفك و جدا گشته و جسم مورد خطاب نیست، بلكه جسم وجان هر دو مورد خطاب است. منتهی چون جان هسته مركزی شخصیّت انسان را تشكیل میدهد، به جان تنها سوگند یاد میشود؛ وگرنه جسم و جان همیشه با هم مورد خطاب هستند. تازه اگر روح و نفس تنها در این چند آیه مورد خطاب باشد باز معنایش این نیست كه بین دو دسته آیات تناقض است. بلكه چینش قرآن شریف این گونه است. یعنی در برخی آیات به معاد جسمانی تنها اشاره مینماید و در برخی آیات دیگر به معاد روحانی اشاره میكند و از جمع این دو دسته آیات به دست میآید كه معاد جسمانی - روحانی است. آیات مورد بحث نیز این گونه است. در برخی از آیات روح و بدن هر دو مورد خطاب هستند و در برخی آیات، روح و نفس تنها مورد خطاب میباشند و جمع این دو دسته آیات این است كه:

روح و بدن هر دو وارد بهشت میشوند. به گفته معروف: «اثبات شیء نفی ما عدا نمیكند.» وقتی گفته میشود: حسن و حسین به كلاس رفتند و بعد گفته میشود: حسن به كلاس رفت، معنایش این نیست كه حسین به كلاس نرفت. پس هیچ تناقضی بین دو دسته آیات وجود ندارد. بلكه از جمع دو دسته آیات، معاد جسمانی - روحانی ثابت میشود و به دنبال آن ثابت میشود روح و بدن هر دو وارد بهشت میشوند و بهشت نیز مادی ـ معنوی است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . سایت افشا.

[2] . ر.ك: مكارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، ج 5، صص 307 - 353.

[3] . سوره اسراء: 17 / 98 - 99.

[4] . سوره طه، 20/ 55.

[5] . سوره قیامت، 75 / 3 - 4.

[6] . سوره سجده: 32 / 11.

[7] . سوره فجر، 89 / 27 - 30.

[8] . تفسیر المیزان، ج 20، ص 478.

[9] . همان.

[10] . تفسیر المیزان، همان.

علي اصغر بابائي ساخمري

 

 

 

 

 صفحه اول >> نقد شبهات اینترنتی 

 

 

 

 

 

 

 

 

قوانین اسلامی ره آورد نظم اجتماعی

در برخی از سایتها: فعالیتهایی بر علیه آموزهها و آیات قرآنی ‌صورت پذیرفته است كه در ضمن آن ادعای تناقض در برخی آیات و نیز برخورد پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله ـ با مردم شده است كه در ذیل به بیان شبهه و پاسخ آن میپردازیم:

شبهه:

در قرآن شریف آمده است «در پذیرش دین، اجباری نیست» در حالی كه در باب حقوق جزا و حدود،‌به تازیانههای خونبار و خشونتآفرین، تأكید شده است و این نیست مگر تناقض. از طرفی در استراتژیهای پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیز تناقض به چشم میخورد، گاهی برخوردش بسیار تند و خشونتبار بوده است و گاهی برخوردش بسیار نرم و تساهل و تسامحآمیز، و این دو استراتژی با هم تناقض دارند.

پاسخ:

یكی از قواعد قرآنی و یكی از اصول اساسی مطرح شده در قرآن شریف: «لا اكراه فی الدین»[1] است كه دوست و دشمن، باورمند و لائیك، این اصل را قبول دارند. و بر سر همه‌زبانها آمده است كه: «در پذیرش دین اجباری نیست

آنچه به عنوان تحلیل و تفسیر قابل بیان است، این است كه: گستره و قلمرو این قاعده كجاست؟ و در چه جایگاهی باید از آن بهره جست؟ آیا این اصل با سایر امور دینی هم چون اجرای حدود در تناقض است؟ آیا قبل از انتخاب دین با بعد از انتخاب دین یكسان است؟ آیا هر روز میتوان یك دین به دلخواه خود، انتخاب و اختیار كرد؟ آیا همگام و همزمان میتوان چند دین انتخاب و اختیار كرد؟ آیا هر دینی،‌انتخاب چند دینی را تجویز میكند؟ آیا در عرصه دین الهی،‌چند دینی قابل تصور است یا خیر؟...

با این بیان،‌بحثهای زیادی ذیل این آیه و آیات دیگر قابل طرح است. آن چه به اختصار قابل بیان است، این است كه: دین اجباری نفی شده است، چون دین عبارت است از یك سلسله معارف علمی كه معارف عملی به دنبال دارد، و جامع آن معارف «اعتقادات» است و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبی است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد... از آیه «لا اكراه فی الدین» به دست میآید كه اساس دین اسلام شمشیر و خون و خشونت نیست، و اكراه و زور را تجویز نكرده است. جهاد و دفاع نیز در اسلام به ملاك حق مداری است نه زور مداری.[2] یعنی جهاد و دفاع، اجرای حدود، قضاوت و احكام حكومتی در اسلام جنبه پیشگیری و درمان دارد. همانند طبیبی كه عضو فاسد را از بدن جدا میكند تا جان بیمار را نجات بدهد. آیا طبیب خشونت طلب است؟ طبیب تیغ هم به دست میگیرد و عضو فاسد را از بدن جدا میكند ولی در عین حال هیچ انسان فهیمی به طبیب خشونت طلب نمیگوید. استراتژیهایی كه طبیب در كار خود اتخاذ میكند گوناگون است؛ گاهی جنبه پیشگیری دارد، گاهی جنبه درمانی دارد. گاهی با دارو بیمار را درمان میكند و گاهی با ورزشهای سالم، گاهی با بستری كردن بیمار و....

بنابراین بر اساس یك قاعده قرآنی، در پذیرش دین اجباری وجود ندارد ولی این به این معنا نیست كه هر كس،‌هر كاری از دستش بر میآید، انجام دهد. آیا عاقلانه است كه بعد از انتخاب و پذیرش دین، باز هم هر وقت خواست آن را رها كند و باورهای جامعه را درهم بشكند؟ آیا عاقلانه است اگر كسی هیچ دینی را نپذیرفت و لائیك ماند،‌امنیت جامعه را درهم بشكند ولی بر او اجرای حدود نشود و اگر اجرای حدود شود خشونت است؟

اصل پذیرش دین جنبه اعتقادی دارد و زمینه عملی لازم دارد، اجرای حدود هم جنبه درمانی و تربیتی دارد و برای جدا كردن عضو فاسد از جامعه است. بنابراین هیچ تناقضی بین آزاد بودن در پذیرش دین و اجرای حدود وجود ندارد. در اجرای حدود، چه دیندار و چه بیدین، اگر به عنوان عضو فاسد به حساب آید، باید از جامعه جدا شود و یا درمان گردد.

در استراتژیهایی كه از جانب پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله ـ صورت میگرفت، مسأله این گونه بود. گاهی پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به «ائمه الكفر» و «منافقین» معاند و لجوج مواجه میشد و اساس دین را با خطر روربرو میدید؛ كه در چنین حالتی آن حضرت استراتژی خاصی به كار میگرفت. به عنوان مثال وقتی پیامبر اعظم با «مسجد ضرار»[3] منافقین مواجه شد، دستور داد آن را به آتش بكشند و آن را از ریشه خراب كنند. یك وقت هم آن حضرت با یك عرب بی فرهنگ مواجه میشد كه در كنار خانه پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله ـ، او را با فریاد صدا میزد و حق ادب رسالت را رعایت نمیكرد.[4] در این چنین حالتی پیامبر اعظم با استراتژی دیگر وارد عمل میشد و از باب «اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلامأ»،[5] با او با مدارا و نرمیبرخورد میكرد. به هر شكل اتخاذ استراتژیهای گوناگون در عرصههای گونهگون زندگی فردی و اجتماعی و یا حكومتی یك امر معقول و بین المللی است و پیش همه كارشناسان امور، یك امر جا افتاده است و به این گونه استراتژی گونهگون، در عرصههای گونهگون زندگی پیامبر اعظم تناقض صدق نمیكند. به گفته معروف، اتخاذ استراتژی یعنی «هر سخن جایی و هر نقطه مكانی دارد

استراتژی پیامبر اعظم در عرصه حكومت با استراتژی آن حضرت در امور زندگی فردی فرق میكرد و باید هم چنین باشد. وقتی تمام احزاب علیه اسلام بسیج شدند، آن حضرت چه استراتژی را باید اتخاذ نماید؟ در چنین مواردی استراتژی مدارا و نرمش جایگاهی ندارد و پیامبر اعظم هم باید برای دفاع از اساس اسلام، «مقابله به مثل»[6] نماید كه یكی از اصول جنگی اسلام است.

بنابراین باید بین امور گونهگون، آن هم در عرصههای گونهگون تفكیك قایل شد.

1. در پذیرش دین اجباری نیست. چون باورها از امور قلبی و عملی است.

2. اجرای حدود، جنبه درمان و یا پیشگیری دارد و این نیست مگر همان جداسازی عضو فاسد از جامعه.

3. اتخاذ استراتژیهای گونه گون در عرصههای گونه گون زندگی یك اصل است.

4. «مقابله به مثل» در جایی كه حكومت اسلامی به خطر جدی دشمنان معاند مواجه شد، یك اصل دفاعی و جنگی بود.

5. بین زندگی شهروندی و بحث معرفت شناسی و حق و باطل باید تفكیك ایجاد كرد.

هر كدام از این امور از جایگاه ویژه ای برخوردارند و در جای خودش باید مورد بررسی قرار گیرند و هیچ كدام با هم تناقض ندارد و هر كدام در جایگاه ویژه ای كه دارند ارزشمند، لازم و جدّی هستند و این گونه امور از ویژگیهای دین اسلام است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . سوره بقره،‌ 2 / 256.

[2] . تفسیر المیزان، ج 2، صص 524 ـ 525.

[3] . سوره توبه: 9 / 108.

[4] . سوره حجرات: 49 / 1 - 5.

[5] . سوره فرقان: 25 / 63.

[6] . سوره

اصغر بابائي ساخمري

 

 

 

 

 صفحه اول >> نقد شبهات اینترنتی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاه ادیبانه!

برای انسانهای شایسته، بهشت، زیباترین وعده الهی است. قرآن شریف در عرصههای گونه گون، پیرامون بهشت و نعمتهای آن سخن گفته و به زیباترین وجه آن را به تصویر كشیده است. از حوریان[1] بهشتی تا به بهشت لقاء و بهشت رضوان[2] سخن گفته است كه یكی نعمت مادی است و دیگری نعمت معنوی.

در این بین قرآن شریف از گستره و قلمرو بهشت نیز سخن به میان آورده است و به نام «عرض بهشت» آن را یادآور شد. از این روی سایت افشا به اصطلاح دست به افشاگری پیرامون تناقضات قرآنی زده و «عرض بهشت» كه در تعبیری به گستره «آسمانها و زمین» و در تعبیر دیگر به گستره «آسمان و زمین» آمده، تناقض دیده است و جمع آن را نامعقول و ناممكن دانسته است. در صورتی كه طرح تناقض خود نامعقول و ناصواب است و پاسخ آن بر همگان روشن است.

شبهه:

چه طور میشود گستره و «عرض بهشت» هم به وسعت و پهنای «زمین و آسمانها» باشد و هم به وسعت و پهنای «زمین و آسمان»؟ و این بیان همانند آن است كه گفته شود: یك قطعه زمین مساحتش صد متر مربع است و همان قطعه زمین پانصد متر مربع است و این یعنی تناقض آشكار قرآنی!. چون یك قطعه زمین نمیتواند دارای دو مساحت متفاوت باشد.

جواب:

برای ورود در قرآن شریف و برداشتهای علمیو روشمند از آن، نیاز به فراگیری یك سری علوم پیرامونی و مقدماتی است كه فراگیری آن برای ورود در قرآن شریف ضروری است. یكی از علوم پیرامونی در این راستا، فراگیری ادبیات عرب است كه با زبان قرآن یكی است.

با این بیان، از دو منظر به شبهه جواب داده میشود: 1. جواب ادبی. 2. جواب تفسیری و عرفانی.

1. جواب ادبی:

در سوره آل عمران در مورد گستره و وسعت بهشت آمده است: «و جنّه عَرضُهَا السّموات و الارض»[3] یعنی «بهشتی كه پهنای آن (به قدر) آسمانها و زمین است.» در این آیه «سماوات» با «الف و تا» جمع بسته شد و بر همگان روشن است. و در سوره حدید، همین معنا با ادبیات دیگر و با قاعده دیگر بیان شد. در سوره حدید پیرامون گستره بهشت آمده: «و جَنّهٍ عرضها كعرضِ السماء و الارض»[4] یعنی «و بهشتی كه پهنایش چون پهنای آسمان و زمین است

كلمه «سماء» در این آیه به صورت مفرد و با «الف و لام» جنس آمده و «الف و لام» جنس نیز دلالت بر عموم میكند.[5] بنابراین «السّماء» نیز به معنای «آسمانها» میباشد. و معنای هر دو آیه یكی میباشد و هیچ تناقض، حتّی تفاوتی بین دو آیه از نظر بار معنایی وجود ندارد.

این جواب محكم ترین جوابی است كه در كتابهای ادبی و تفسیری بیان گشته است و با آشنایی اندك به ادبیات عرب، میتوان بر این معنا دست یافت و ظرافت آن را كشف كرد.[6]

2. جواب تفسیری و عرفانی:

آن چه از مبانی و منابع دینی به دست میآید این است كه به تعداد انسانها مراتب و درجات وجود دارد. هم پیامبران و امامان نسبت به هم دارای مراتب و درجات میباشند و هم سایر انسانها نسبت به هم. هم بهشت دارای مراتب و درجات میباشد و هم بهشتیان دارای مراتب و درجات میباشند. هم دوزخ دارای مراتب و دركات میباشد و هم دوزخیان دارای مراتب و دركات میباشند ...»

با این بیان دو آیه مورد بحث در صدد بیان درجات و مراتب بهشت و بهشتیان هستند. چون در ذیل سوره آلعمران آمده: «اُعِدّتْ لِلْمتقین» یعنی بهشت با گستره و وسعت «آسمانها و زمین» برای «پرهیزگاران آماده شده است.» و در ذیل سوره حدید آمده: « اُعِدّتْ لِلّذین آمَنوا بالله و رسوله.» یعنی بهشت با گستره و وسعت «آسمان و زمین» برای كسانی آماده شده است كه به خدا و پیامبرانش ایمان آورده اند

بنابراین، با تفسیر عرفانی، جواب شبهه این میشود كه:

گستره بهشت «متقین» و «مؤمنین» بر اساس مراتب و درجات آنها فرق میكند. بهشت با پهنای «آسمانها و زمین» برای متقین آماده شده و بهشت با پهنای آسمان و زمین برای مؤمنین[7] چون از توصیف «جنّت» به صفت «اُعِدّتْ لِلْمتقین» كه وصف توضیحی باشد چنین به دست میآید كه بهشت، جایگاهی برای تقواپیشگان است و اگر دیگران وارد بهشت شوند به تبع خواهد بود نه با اصالت.[8]

این جواب از ناحیه كسانی بیان شد كه جواب ادبی را قانع كننده ندانستند و «السماء» را به معنای مفرد گرفته و از این روی برای تبیین دو آیه مورد بحث، مراتب و درجات، «متّقین» و «مؤمنین» را متفاوت دانسته و گستره و وسعت بهشت «متّقین» و «مؤمنین» را نیز متفاوت دانسته و با این بیان به تناقض موهومی مورد شبهه جواب گفته است.

آنچه در پایان قابل بیان است این است كه: جواب ادبی بسیار محكم، روشن و روان است و بهترین جواب برای شبهه مورد نظر میباشد. هر چند جواب دوم نیز قابل دفاع است. به هر صورت، هر دو جواب به راحتی و به آسانی به شبهه مورد نظر جواب میدهد و جای هیچ شبهه و یا تناقضی باقی نمیماند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . سوره واقعه: 56 / 22.

[2] . سوره توبه: 9 / 72.

[3] . سوره آل عمران: 3 / 133.

[4] . سوره حدید: 57 / 21.

[5] . تفسیر المیزان، ج 19، ص 342.

[6] . ر.ك: تفسیر نمونه، ج 3، ص 92.

[7] . تفسیر المیزان، ج 19، ص 342.

[8] . تفسیر راهنما، ج 3، ص 69.

اصغر بابائي ساخمري

 

 

 

 

 صفحه اول >> نقد شبهات اینترنتی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تفاوت یا تناقض؟!

شاید به تعداد ناباوران جرم و مجازات و یا بخشودگی و عفو وجود داشته باشد. به صورت قانون كلی و قاعدهمند نمیتوان گفت: تمام مجرمان و ناباوران اهل مجازات هستند و یا تمام اهل بخشش. سایت افشا چون به صورت كلی و قاعدهمند در مستند داوری و قضاوت نشسته،‌بین آیات قرآنی تناقض دیده و به افشاگری آن پرداخته است ولی با رجوع به قرآن شریف،‌و قضاوت واقعبینانه به دست میآید كه پرونده همه ناباوران و مجرمان یكسان نیست. هر كس بر اساس باور و ناباوری خاص خود پاداش و یا مجازات میشود و عوامل زیادی در آن دخیل است. با این بیان، قضاوت به تناقض قرآنی در مورد مجازات یا بخشودگی ناباوران، قضاوت و داوری درستی نیست.

شبهه:

در این كه ناباوران باید مجازات شوند شكی وجود ندارد،‌ولی با مراجعه به قرآن،‌به دست میآید كه ناباوران عدّهای مجازات میشوند و عده ای دیگر مورد بخشش و عفو قرار میگیرند و این همانند آن است كه گفته شود یك انسان ناباور در مورد یك پرونده و یك جرم هم مجازات میشود و هم مورد عفو و بخشش قرار میگیرد و این عین تناقض است.

پاسخ:

روانشناسان میگویند: به تعداد انسانها روحیات و روابط وجود دارد. قرآن شریف در این راستا میفرماید: «و قد خلقكم اطواراً».[1] یعنی «و شما را مرحله به مرحله (و گونهگون) خلق كرده است.» انسانها در جهت سعادت دارای مراتب و درجات هستند و در جهت شقاوت دارای مراتب و دركات.[2] در مورد مجازات یا بخشودگی ناباوران نیز موضوع این گونه است.

ممكن است كسی ناباور باشد ولی ناباوری او از باب این باشد كه او «جاهل قاصر» است و زندگی خود را به صورت خوشنشینی در صحرا و غارها سپری كرده است. هم چنین ممكن است كسی ناباور باشد ولی ناباوری او از باب این باشد كه او «جاهل مقصر» است. یعنی در فراگیری مسایل دینی و اعتقادی كوتاهی كرده است و یا تحت تأثیر جوسازیهای خاصی قرار گرفته باشد. ممكن هم است كسی ناباور باشد و ناباوری او سر از «ائمه الكفر»[3] بیرون آورد و... مانند آن جایی كه قرآن شریف در مورد ابی لهب میفرماید: «بریده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او باد.»[4] با این بیان باید دید ناباور كیست؟‌و بر اساس پرونده خاص او در مورد او بر كرسی داوری و قضاوت نشست.

با این بیان در سوره بیّنه كه آمده است: «كسانی از اهل كتاب كه كفر ورزیدهاند و (نیز) مشركان در آتش دوزخند، (و) در آن همواره میمانند؛ اینانند كه بدترین آفریدگانند.»[5] و یا در سوره توبه كه آمده است: با كسانی از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسین ایمان نمیآورند، و آن چه را خدا و فرستادهاش حرام گردانیدهاند حرام نمیدانند و متدین به دین حق نمیگردند، كارزار كنید، تا با (كمال) خواری به دست خود جزیه دهند.»[6] و هم چنین سایر آیات با این مضمون دارد مجازات كسانی را بیان میدارد كه از خط قرمز عبور كردهاند و از سر آگاهی و همراه با عناد و دشمنی باورهای مردم را به بازی گرفتهاند، كفر و شرك را بر توحید ناب ترجیح دادهاند و كتاب آسمانی خود را مردود میدانند و... بر همگان روشن است كه این ناباوران خیلی دركاتشان پایین است و با «ائمه الكفر» همكار و همگام هستند و به صورت خیلی منطقی مجازات اینها نیز سنگین است و این خلود در آتش دوزخ هستند. اما در آیاتی كه سخن از بخشودگی به میان آمده، در مورد لغزش و اشتباهات ناگهانی مؤمنین است كه به طور معمول با توبه و پشیمانی همراه است. از این قرآن شریف میفرماید: «به كسانی كه ایمان آوردهاند بگو تا از كسانی كه به روزهای (پیروزی) خدا امید ندارند درگذرند، تا (خدا هر) گروهی را به (سبب) آن چه مرتكب میشدهاند، به مجازات رساند.»[7] در این آیه و آیات دیگر در این راستا، آمده است: خدای تبارك و تعالی به پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله ـ دستور میدهد تا به مؤمنین امر كند كه از بدیهای كفار چشمپوشی كنند و تقدیر آیه چنین است كه به مؤمنین بگو: «ببخشند تا ببخشید.» یعنی شما متعرض آنها نشوید و خودسر عمل نكنند؛ كیفر الهی در انتظار آنها است. بنابراین، مراد از مغفرت در آیه، اعراض از رفتار كفار است. یعنی به پیامبر اعظم خطاب میشود تا به مؤمنین بگوید: خودسر با كفار بگو مگو نكنند. چون خود خداوند آن را مجازات خواهد كرد.[8] با این بیان این آیه در راستای آیات قبل سخن میگوید و مراد از عفو و بخشودگی در آیه،‌این است كه: مؤمنین از كفار اعراض كنند و به صورت خودسر متعرض آنها نشوند. چون مجازات الهی در انتظار آنهاست. پس هیچ تناقضی بین این دو دسته آیات وجود ندارد. كفار مجازات میشوند و مجازات آنها با خداست. از طرف دیگر باید گفت: به تعداد ناباوران، جرم، مجازات و پرونده وجود دارد. جرم و مجازات همه ناباوران یكسان نیست. هر كس بر پرونده خود مجازات میشود. «جاهل قاصر» هم ناباور است، «ائمه الكفر» هم ناباور هستند. آیا جرم و مجازات آنها یكسان است؟ آیا كسی كه از روی خطا و اشتباه مرتكب جرمی شد با كسی كه قصد براندازی نظام اسلامی را به سر دارد، مساوی هستند؟... آیا كسی كه بعد از ناباوری توبه كرد و به باور رسید با كسی كه تا پایان در كفر و عناد ماند، مساوی هستند؟ آیا كسی كه در اثر فشار گرسنگی، دست به دزدی یك عدد نان زده است با كسی كه رانت خوار است و به حیف و میل اموال عمومی و بیتالمال دست زده است، مساویاند؟ ... آیا كسی كه در اثر زندگی غارنشینی و جاهل قاصر بودن، ناباور ماند،‌با ناباوری هم چون «ائمه الكفر» یكسان هستند؟

بنابراین نمیتوان همه را با یك چوب راند. ممكن است ناباوری با یك چشم به هم زدن مورد عفو و گذشت قرار بگیرد ولی ناباوری دیگر خلود در آتش باشد. ممكن است خداوند، نسبت به وعید خود، در مورد ناباوری جامه عمل نپوشد ولی در مودر ناباور دیگر به وعید خود عمل نماید[9] و این منافاتی با عدالت خداوند ندارد. پس آیات قرآنی در صدد بیان این نكته هستند و هیچ تناقضی بین آنها وجود ندارد. پس لحاظ كردن تفاوت درجات و دركات در مجازات و سپس، مجازات یا عفو آنها، تناقض نیست.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . سوره نوح: 71 / 14.

[2] . سوره نساء: 4 / 145.

[3] . سوره توبه: 9 / 12.

[4] . سوره مسد: 111 / 1.

[5] . سوره بینه: 98 / 6.

[6] . سوره توبه: 9 / 23.

[7] . سوره جاثیه: 45 / 14.

[8] . تفسیر المیزان، ج 18،‌صص 248 ـ 249.

[9] . ر. ك: جوادی آملی، عبدالله،‌معاد در قرآن، قم: اسری، ج 1 و 2.

اصغر بابائي ساخمري

 

 

 

 

 صفحه اول >> نقد شبهات اینترنتی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خطا كرد در بلخ آهنگری!

در برخی از سایتها[1] ادعای تناقض در برخی آیات قرآن شده است، اما متأسفانه نوع نگاه به موضوع مورد نظر بسیار سطحی و غیر واقعبینانه است و با واقعیتهای قرآنی مطابقت و همخوانی ندارد. یكی از شبهات و تناقضاتی كه مطرح گشته است پیرامون اعمال و رفتار مجرمانه و خطا است كه چه كسی را باید مسؤول دانست؟ خدا یا انسان؟ ولی باید گفت طرح این گونه مسایل به نام تناقض قرآنی بسیار ناصواب است.

شبهه:

قرآن شریف مسؤولیت رفتار مجرمانه و خطاء را گاهی به خداوند نسبت میدهد و گاهی به انسانها. این گونه سخن گفتن سر از دوگانگی و تناقض بیرون میآورد. چون روشن نیست چه كسی مسؤول رفتار مجرمانه و خطاء است؟

پاسخ:

در جهان تكوین همه چیز بر وفق مراد پیش میرود و جرم و خطاء در آن راه ندارد. آن چه به عنوان رفتار مجرمانه و خطاء قابل بحث است، در جهان تشریع و قانونگذاری است. در چنین فضایی بحث میشود كه مسؤولیت رفتار مجرمانه و یا خطاء با كیست؟

از قانون بشری كه بگذریم، در فضای قانون الهی، وضعیت تشریع به گونهای رقم خورده است كه اگر بدان جامه عمل پوشیده شود، همه چیز بر وفق مراد پیش خواهد رفت. چون به دلیل نقلی و عقلی، خداوند بدون تشریع و بدون حجت، كسی را مجازات نمیكند و عقاب بلابیان نیز قبیح است.[2]

پس از جانب خدای تبارك و تعالی،‌حجت در «حجت بالغه» بر همگان تمام است حجت ظاهر یعنی با فرستادن پیامبران و امامان ـ علیهم السّلام ـ همراه با كتابهای آسمانی كه آخرین آن قرآن شریف، این معجزه علمی است كه جهانی و جاودانی است. حجت باطنی یعنی عقل كه پیامبر درونی و حجت الهی است بر همگان ارزانی داشته شد. اختیار و آزادی،‌بهترین بستر برای تكامل و تعالی، در اختیار انسان قرار داده شد و... در چنین فضایی اگر جرم و خطایی صورت بگیرد، چه كسی مسؤول رفتار مجرمانه و خطا میباشد؟ خدای تبارك و تعالی یا انسان؟ یك انسان باورمند، چگونه باور كند كه قرآن شریف مسؤولیت رفتار مجرمانه و خطا را به خداوند نسبت میدهد؟ اكنون آیاتی كه به عنوان آیات متناقض مطرح شده دنبال میشود تا مطلب به صورت واقع بینانه و بدون هیچ گونه تكلف بر همگان روشن گردد.

در سوره نحل آمده است: «و اگر خدا میخواست همه شما را امت واحدی قرار میداد؛ (و همه را به اجبار وادار به ایمان میكرد؛ اما ایمان اجباری فایدهای ندارد؛) ولی خدا هر كس را بخواهد ( و شایسته بداند) گمراه، و هر كس را بخواهد ( و لایق بداند) هدایت میكند. (به گروهی توفیق هدایت داده و از گروهی سلب میكند.) و یقیناً شما از آن چه انجام میدهید، بازپرسی خواهید شد.»[3]

در سوره فاطر نیز فرموده است: «آیا كسی كه عمل بدش برای او آراسته شده و آن را خوب و زیبا میبیند (همانند كسی است كه واقع بینانه میبیند)؟! خداوند هر كس را بخواهد گمراه میسازد و هر كس را بخواهد هدایت میكند؛ پس جانت به خاطر شدت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آن چه انجام میدهند داناست.»[4]

آنچه در راستای این دو آیه و آیات دیگر با همین مضمون قابل بیان است، این است كه: حكمت خدای تبارك و تعالی اقتضاء مینماید كه سعادت و شقاوت بشر بر اساس اختیار او بوده باشد و راه اطاعت را كه زمینهساز سعادت و راه شقاوت را كه منتهی به بدبختی ایشان میگردد برایشان بیان كرد تا هر كس راه معصیت را بپیماید و طریق ضلالت را پیش گیرد مجازاتش نموده، و هر كس بر مركب راهوار اطاعت سوار شود و راه اطاعت را طی كند، او را هم پاداش دهد. بنابراین مقصود از اضلال بعضی و هدایت بعضی، اضلال و هدایت ابتدایی نیست، بلكه «مجازاتی» است؛ زیرا همه آنها چه گمراهان و چه راه یافتهگان، همه هدایت ابتدایی دارند، آن كه خدا میخواهد گمراهش كند كسی است كه خودش از سر اختیار راه ضلالت یعنی معصیت را پیموده و پشیمان هم نمیشود و آن كس كه خدا هدایتش كرده كسی است كه هدایت فطری و ابتدایی خود را حفظ كرده و بر اساس آن مشی میكند یا همواره در طاعت است و یا اگر گناهی از او سر زند، توبه كند و از راه گناه به صراط مستقیم و سنت الهی كه تبدیل ناپذیر است بر میگردد،[5] آری: «و لن نجد لسنه الله تبدیلاً».[6]

عبارت «و لتسئلنّ عمّا كنتم تعلمون» در ذیل آیه 93 از سوره نحل هم به خاطر دفع توهم است و آن این كه: مستند بودن هدایت و ضلالت به خدای تبارك و تعالی اختیار بشر را سلب نمیكند؛ زیرا خداوند ابتدائاً كسی را گمراه و هدایت نمیكند، گمراه كردن خداوند مجازاتی است. یعنی كسی كه خودش گمراهی را خواسته، او را در گمراهی پیش میبرد و كسی كه هدایت را خواسته، او را در هدایت پیش میبرد.[7]

رانندهای كه بیش از سرعت مجاز سرعت رفته و تصادف كرده است، خود مقصر است یا راهنمایی و رانندگی؟! رانندهای كه بیش از سرعت مجاز سرعت رفته و یا از قوانین راهنمایی و رانندگی سرپیچی كرده، راه عقلاییاش آن است كه از جانب پلیس راه جریمه شود...

در سوره نساء نیز آمده است: «(آری،) آن چه از نیكیها به تو میرسد، از طرف خداست؛ و آن چه از بدی به تو میرسد،‌از سوی خود توست. و ما تو را رسول برای مردم فرستادیم؛ و گواهی خدا در این باره كافی است.»[8]

هم چنین در سوره روم آمده است: «آیا در زمین گردش نكردید تا ببینید عاقبت كسانی كه قبل از آنان بودند چگونه بود؟ آنها نیرومندتر از اینان بودند، و زمین را (برای زراعت و آبادی)‌بیش از اینان دگرگون ساختند و آباد كردند، و پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغشان آمدند (اما آنها انكار كردند و كیفر خود را دیدند)؛ خداوند هرگز به آنان ستم نكرد، آنها به خودشان ستم كردند.»[9]

این دو آیه هم با بیان دیگر،‌بلكه به صورت مستقیم رفتار مجرمانه و خطا را به مجرم و خطاكار نسبت میدهد و با یك تحلیل عقلی و نقلی و با نگاه واقعبینانه در راستای آیات قبل سخن میگویند و هیچ تناقضی در آن مشاهده نمیشود. این یك عرف جهانی و عقلایی است كه در صورت تخلف از قانون، ‌رفتار مجرمانه و یا خطا را به قانونگذار نسبت نمیدهند بلكه رفتار مجرمانه را به خود مجرم و متخلف نسبت میدهند و مسوولیت آن با خود اوست. به فرموده قرآن شریف: «و لا تزر وازره وزر اخری»[10] یعنی «هیچ بار برداری بار (گناه) دیگری را بر نمیدارد.

خطا كرد در بلخ آهنگری به ششتر زدند گردن دگری[11]

اسلام به شدت با این دیدگاه مبارزه كرد و مجازاتهای خانوادگی و دست جمعی را مردود دانست و مسؤولیت رفتار مجرمانه و خطا را به طور مستقیم به خود مجرم نسبت میدهد. از این روی قرآن شریف مسؤولیت رفتار مجرمانه را نه به خدا نسبت داد و نه به دیگران. خود مباشر و مجرم است كه مسؤول رفتار مجرمانه خویش میباشد و لذا برداشت دوگانگی و تناقض ازآیات، بسیار ناصواب است و نسبت مسؤولیت رفتار مجرمانه به خداوند بسیار ناپسند و نامعقول.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . سایت افشا.

[2] . خویی،‌سید ابوالقاسم، مصباح الاصول، قم: مؤسسه احیاء آثار امام خویی، 1422 ص 327.

[3] . سوره نحل،: 16 / 93.

[4] . سوره فاطر: 35 / 8.

[5] . تفسیر المیزان، ج 12، صص 484 ـ‌485.

[6] . سوره فاطر: 35 / 43.

[7] . تفسیر المیزان، ج 12،‌ص 485.

[8] . سوره نساء: 4 / 79.

[9] . سوره روم:‌ 30/ 9.

[10] . سوره انعام: 6 / 164.

[11] . دهخدا، علی اكبر، امثال و حكم، ج 2، ص 742.

اصغر بابائي ساخمري

 

 

 

 

 صفحه اول >> نقد شبهات اینترنتی 

 

جامعيت قرآن

قسمت اول / علی شفیعی

(دوشنبه 1385/8/22 ـ 16:00)

 

 

 

پژوهشى پيرامون قلمرو انتظار از قرآن

قرآن ناب‌ترين و اعجاب برانگيزترين متن وحيانى و آسمانى است، كه از جانب مسلمانان با دو روي‌كرد مواجه بوده است. روي‌كرد درونى كه همان تلاش در جهت فهم معانى و مفاهيم ژرف اين متن دينى است و روي‌كرد بيرونى كه حاصلش دانشى به نام علوم قرآنى است. روي‌كرد درونى كه از ديرباز و شايد هم‌زمان با نزول وحى مورد توجه و استقبال مخاطبان وحى قرار گرفته است؛ حاصلش گسترش و نفوذ فرهنگ نوين و عميق اسلامى در جامعه جهانى معاصر نبى اكرم (ص) و تداوم آن تا هم اكنون بوده است. تأليف و تصنيف كتب تفسيرى فراوان نيز حاصل ديگر اين روي‌كرد مهم بوده است.

اما روي‌كرد بيرونى با كمال تأسف نه تنها هم‌پاى روي‌كرد درونى رشد نكرده است، بلكه تا چند دهه بعد از نزول قرآن كريم مورد بى‌مهرى مسلمانان بوده است. علوم قرآنى كه نتيجه روي‌كرد بيرونى مسلمانان به قرآن است، هنوز هم در ميان ايشان قدر و منزلت متناسب خويش را پيدا نكرده است.

اين دانش گرچه جنبه تمهيدى و مقدماتى دارد، اما ارتباطش با تفسير كه روي‌كرد درونى به قرآن است بسيار مهم و روشن است و در اهميت اين ارتباط بعضى صاحب نظران نوشته اند: «اهميت علوم قرآنى به حدى است كه فهم قرآن به صورت دقيق بدون فهم آن مباحث ممكن نيست». علوم قرآنى داراى مباحث گسترده اى است كه بعضى از آن‌ها از اقبالى خوش برخوردار بوده و توجه بدان‌ها داراى سابقه‌اى كهن و ديرينه است. به عنوان نمونه مى‌توان از بحث شأن نزول (اسباب نزول) نام برد كه از ديرباز مورد توجه و عنايت مفسران و پژوهش‌گران قرآنى بوده است.

در اين مقاله در صدد پرداختن به جامعيت قرآن به عنوان يكى از موضوعات مهم علوم قرآنى، كه مورد توجه بوده هستيم. ولى با اين همه به نظر مى‌رسد، اين بحث همچنان داراى زواياى ناگشوده‌اى است كه مى‌بايد، كوشش‌ها و تلاش‌ها را تداوم داد. اين مقاله جنبه توصيفى و گزارش‌گرى داشته و لذا از نقد و بررسى نظرات و دلائل ارائه شده صرف‌نظر كرده و در برخى موارد اندك به نكاتى انتقادى اشاره شده كه تفصيل آن نقدها و نقل‌ها فرصتى فراختر مى‌طلبد.

تعريف جامعيت:

جامعيت از واژگان نو پيدايى است كه وارد حوزه علوم قرآنى شده است. در ميان پيشينيان و در آثار مكتوب ايشان عنوانى به اين نام مورد بحث قرار نگرفته است بلكه نظريات مربوط و مرتبط با اين عنوان در ذيل مباحثى چون «علوم مستنبط از قرآن» [6] و يا دايره شمول و قلمرو معارف قرآنى، مورد اشاره قرار گرفته‌اند.

تعريف لغوى:

جامعيت در لغت به معنى «فراگيرى، وضع يا كيفيت جامع بودن» و در برخى ديگر از منابع به معنى «شمول و فراگيرى» آمده است.

تعريف اصطلاحى:

1- برخى در تعريف جامعيت گفته‌اند: منظور از جامعيت اين است كه در آن از هيچ نكته و مسأله‌اى غفلت نشده است و همه چيز را در خود دارد و وقتى جامعيت قرآن مى‌گوئيم مرادمان اين است كه هر آن‌چه مورد نياز انسان است در قرآن هست چه نيازهاى دينى انسان و چه نيازهايى كه وصف دينى ندارند.

2- عده‌اى ديگر در تعريف جامعيت گفته‌اند: منظور از جامعيت جامع بودن در حوزه مسؤوليت دين است؛ يعنى آن‌چه را دين مؤظف به بيان آن بوده است، قرآن بيان كرده است. بنابراين مرادمان از جامعيت بيان امور غير مرتبط با حوزه مسئوليت دين نيست تا كسى انتظار بيان علوم و فنون مختلف را از قرآن داشته باشد.

3- بعضى از صاحب نظران نيز معتقدند: جامعيت قرآن به اين معنى است كه هر آن‌چه از متون وحيانى ديگر ناب و خالص بوده است و باقى بوده تا زمان بعثت نبى اسلام و يا تحريف شده است و در زمان وحى محمدى(ص) نبوده است، در اين متن وجود دارد، به بيان ديگر قرآن جامع معارف وحيانى است كه در ديگر متون دينى بوده است.

نتيجه آن كه جامعيت در اصطلاح به معنى فراگيرى و شمول است، حال اين شمول چه در عرصه آموزه‌هاى دينى باشد و چه توسعه داشته باشد و امور غير دينى را نيز شامل بشود.

جامعيت در آيات و روايات:

براى روشن تر شدن بحث لازم است به جستجوى اين واژه در متون دينى بپردازيم و ببينيم قرآن يا روايات چه تعريفى از اين واژه ارائه كرده‌اند. نكته قابل توجه اين است كه واژه جامعيت هيچ كاربردى در قرآن كريم نداشته است. حتى خداى سبحان كه در كلام خويش با صراحت تمام از كمالِ كلام خود و تبيان بودن آن سخن گفته است، با واژه‌گانى هم ريشه و هم خانواده با اين واژه يعنى جامعيت، نيز به آن نپرداخته است. تأمل انگيزتر اين‌كه سنت كه شارح وحى است نيز حتى يك مورد از واژه جامعيت قرآن استفاده نكرده است و آن را به كار نبسته است. البته قابل تذكر است كه در روايات يك مورد از واژه «جميع» كه هم خانواده واژه جامعيت است، استفاده شده كه بدان اشاره مى كنيم.

«عن أبى الحسن الرضا(ع)، قال يا عبدالعزيز جهل القوم و خدعوا عن اديانهم، إن اللّه تعالى لم يقبض لنبيّه (ص) حتى اكمل له الدين و انزل عليه القرآن و فيه تفصيل كل شىء بيّن فيه الحلال و الحرام و الحدود و للأحكام و جميع مايحتاج اليه كمّلاً، فقال عزّوجل «مَّا فَرَّطْنَا فِى الْكِتَـبِ مِن شَىْء».

معيارها و ملاك‌هاى جامعيت:

جامعيت معيارها و ملاك‌هايى دارد كه برخى از صاحب نظران به مواردى از آن‌ها اشاره كرده‌اند. از جمله اين‌كه مهمترين معيار جامعيت «توجه به ابعاد وجودى انسان» است. «چرا كه انسان ابعاد مادى و فوق مادى (ملكوتى) دارد، و يك قانون جامع، قانونى است كه به همه اين ابعاد و نيازهاى مبتنى بر اين ابعاد توجه كند

برخى ديگر ضمن كاربردى كردن ملاك‌هاى جامعيت نوشته‌اند كه: « الف) كلى نگرى، ب) مطابقت با فطرت، ج) انعطاف پذيرى، د) شايستگى براى جاودانه بودن، هـ) سازگارى اجزاى دين، و) شمول و گستردگى، ز) عقلانى بودن» از معيارها و ملاك‌هاى جامعيّتند. به نظر مى‌رسد كه ملاك «جامعيت» در تعريفش نهفته است. ملاك جامعيت فراگيرى و شمول است. وقتى ادعا مى‌شود متنى جامعيت دارد، اين بدان معناست كه متن مورد بحث يا در حوزه متناسب خودش و يا كلاً هيچ حوزه‌اى را فروگذار نكرده و بدان‌ها پرداخته است و به بيان ديگر متنِ مورد بحث تصويرى واضح از هست‌ها و بايدهاى گسترده و دراز دامن جهان و انسان ارائه داده است. نظريات مختلف در مورد جامعيت نظريات ارائه شده پيرامون جامعيت را مى‌توان ذيل چهار نظريه گنجاند، كه ضمن اشاره به هر نظريه برخى دلائل ارائه شده رانيز مورد اشاره قرار خواهيم داد.

نظريه جامعیت مطلق قرآن و دلائل آن:

طرفداران اين نظريه معتقدند، كه قرآن جامع همه چيز و هر چيزى است. قرآن حتى به اصول اساسى علوم و فنون مختلف نيز پرداخته و به آن‌ها اشاره كرده است. به قول مولوى: «اين نجوم و طبّ وحى انبياء است». اين نظريه را به بزرگانى همچون، ابوحامد غزالى ، ابوالفضل المرسى، بدرالدين زركشى، جلال الدين سيوطى، حسن البناء و... نسبت داده‌اند. اين نظريه اگرچه در ميان پژوهشگران علوم قرآنى و مفسران متن وحيانى از اقبال چندانى برخوردار نبوده است، ولى هميشه در هر عصرى طرفدارانى هر چند اندك داشته است.

قبل از توضيح دلائل اين نظريه ابتدا تصوير روشنى از آن ارائه خواهيم كرد. طرفداران اين نظريه معتقدند كه «قران علوم اولين و آخرين را جمع كرده» به گونه‌اى كه «خداوند در آن از شماره‌هاى حساب و جمع و تقسيم و ضرب و توافق و تأليف و مناسبت و تنصيف و فزون ياد آورده» است. بعضى از ايشان بالاتر از ورود «اصول هر علمى» اعتقاد دارند: «اگر زانوبند اشترم گم شود نيز در كتاب خداى تعالى مى‌يابم». برخى از ايشان نيز با استناد به بعضى آيات كريمه قرآن در صدد اثبات «نسبيّت انيشتاين» و «تكامل داروينى» و «كوانتم مكانيك» بر آمده‌اند. به نظر مى‌رسد اين آراء تصوير روشنى از اين نظريه ارائه مى‌كنند، اكنون براى وضوح بيش‌تر نظريه لازم است كه به برخى از مهم‌ترين دلائل اين نظريه اشاره كرد. دلائل اين نظريه را مى‌توان به دلائل درونى و بيرونى تقسيم كرد.

دلائل درونى:

طرفداران اين نظريه ضمن استناد به آيات و تمسك به آن‌ها سعى در اثبات و دفاع از نظريه خويش را نموده‌اند. آيات: در قرآن كريم آياتى همچون «مَّا فَرَّطْنَا فِى الْكِتَـبِ مِن شَىْء»، «وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَـبَ تِبْيَـنًا لِّكُلِّ شَىْء»و... وجود دارند كه طرفداران اين نظريه ضمن استناد به آن‌ها سعى كرده‌اند رأى خويش را فرآيندى از فهم و جمع اين آيات بدانند. يكى از محققان و مؤلفان بزرگ علوم قرآنى كه خود به اين نظريه معتقد است ضمن نقل دو آيه شريفه فوق مى‌نويسد: «و من مى‌گويم: كتاب عزيز خداوند بر هر چيزى مشتمل است، اما انواع علوم هيچ باب و مسأله‌اى كه پايه و اصل، باشد نيست مگر آن در قرآن بر آن دلالتى هست» و يكى ديگر از ايشان مى‌گويد: «قرآن شامل هر چيزى است و متعرض علوم و فنون و... شده است... چرا كه خود فرموده «مَّا فَرَّطْنَا فِى الْكِتَـبِ مِن شَىْء».

دلائل بيرونى:

الف) روايات: مدافعان نظريه فوق در تأييد برداشت خود از آيات كريمه الهى و هر چه دينى‌تر كردن آن برداشت، به رواياتى چند نيز تمسك كرده‌اند كه از آن جمله مى‌توان به «سعيدبن منصور از ابن مسعود آورده كه گفت: «هر كس علم مى خواهد بر او باد قرآن كه در آن خبر اولين و آخرين هست.» بيهقى گفته: يعنى: اصول علم» اشاره كرد و يا رواياتى همچون «كتاب خدا، در آن است خبر پيش از شما و خبر بعد از شما، و حكم ما بين شماها.» كه در منابع شيعى و اهل سنت نقل شده است.

ب) نگاه تطبيقى بعضى از معتقدان به جامعيّت مطلق قرآن ضمن بيان تطبيقى و خارجى برخى آيات بر حِرَف و فنون مختلف سعى در دفاع از نظريه خويش كرده‌اند. به عنوان نمونه ايشان در مورد اثبات وجود اصول صنايع و نام‌هاى ابزارهاى ضرورى آن‌ها همانند، خياطى به آيه 22 سوره اعراف، نويسندگى به آيه 4 سوره علق، كشاورزى به آيه 63 سوره واقعه و... استناد كرده و سعى در دينى جلوه دادن تمامى اين فنون و حِرَف كرده‌اند. در مورد علوم جديد نيز برخى از ايشان نوشته‌اند: «آياتى كه تفسير آن به دانش علوم جديد مرتبط مى‌گردد بسيار است» و هم ايشان براى هم‌سو نشان دادن آموزه‌هاى وحيانى با نوآوري‌هاى دانش جديد در عرصه انسان‌شناسى و تأييد نظريه تك سلولى حيوانى به آياتى چون 7 و 8 سوره سجده، 67 سوره مؤمن، 71 سوره صاد، 45 سوره نور، 189 سوره اعراف و... استناد كرده و مى‌نويسد: «شايد منظور آيه 45 سوره نور همين باشد كه: تمام حيوانات از يك منشأ پديد آمدند و سپس به پرندگان و چرندگان و غيره تقسيم شدند و انسان هم از تغيير و پيشرفت و تحول نوعى حيوان به وجوده آمد.» اين نظريه به نظر مى‌رسد همچنان به حيات خويش تداوم داده و با توجه به پيشرفت دانش بشرى سعى در ارائه مستندات بيشترى نمايد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سؤال: آيا جامعيّت قرآن به اين معناست كه حتى جزئيّات علوم مختلف نيز در آن آمده است؟

 

 

جواب: خداى متعال در آيه 89 سوره «نحل» مى فرمايد: «و ما اين كتاب آسمانى (قرآن) را بر تو نازل كرديم كه بيان همه چيز در آن است» (وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء).

«تِبْيان» (به كسر «تا» يا فتح آن) معنى مصدرى دارد، يعنى بيان كردن و از اين تعبير با توجه به وسعت مفهوم «كل شىء» به خوبى مى توان استدلال كرد كه: در قرآن، بيان همه چيز هست، ولى با توجه به اين نكته كه قرآن يك كتاب تربيت و انسانسازى است كه براى تكامل فرد و جامعه در همه جنبه هاى معنوى و مادى نازل شده است روشن مى شود كه: منظور از همه چيز، تمام امورى است كه براى پيمودن اين راه لازم است، نه اين كه: قرآن يك «دائرة المعارف» بزرگ است كه تمام جزئيات علوم رياضى و جغرافيائى و شيمى و فيزيك و گياه شناسى و مانند آن در آن آمده است، هر چند قرآن يك دعوت كلى به كسب همه علوم و دانشها كرده كه تمام دانشهاى ياد شده و غير آن در اين دعوت كلى جمع است.

به علاوه، گاهگاهى به تناسب بحثهاى توحيدى و تربيتى، پرده از روى قسمتهاى حساسى از علوم و دانشها برداشته است، ولى، با اين حال، آنچه قرآن به خاطر آن نازل شده، و هدف اصلى و نهائى قرآن را تشكيل مى دهد، همان مسأله انسان سازى است، و در اين زمينه، چيزى را فروگذار نكرده است.

گاهى، انگشت روى جزئيات اين مسائل گذارده و تمام ريزه كاريها را بيان مى كند (مانند احكام نوشتن قراردادهاى تجارتى و اسناد بدهكارى كه در طولانى ترين آيه قرآن يعنى آيه 282 سوره «بقره» طى 18 حكم! بيان شده است).

و گاهى، مسائل حياتى انسان را به صورتهاى كلى و كلى تر مطرح مى كند.

وسعت اين مفاهيم، مانند وسعت مفهوم «وفاى به عهد» در آيه: «إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْئُولاً».(1)

حتى فروع اين دستورهاى كلى را نيز بلاتكليف نگذارده، و مجرائى كه بايد از آن مجرا اين برنامه ها تبيين شود، بيان كرده و مى گويد: وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا: «آنچه پيامبر به شما دستور مى دهد اجرا كنيد و آنچه شما را از آن نهى مى كند بازايستيد».(2)

هر قدر انسان، در اقيانوس بى كرانه قرآن، بيشتر شناور شود و به اعماق آن، براى استخراج گوهرهاى برنامه هاى سعادت بخش، فروتر رود، عظمت اين كتاب آسمانى و شمول و جامعيت آن آشكارتر مى شود.

و درست به همين دليل آنها كه در زمينه اين برنامه ها دست نياز به اين سو و آن سو، دراز مى كنند، مسلماً قرآن را نشناخته اند، و آنچه خود دارند، از بيگانه تمنا مى كنند.

اين آيه علاوه بر اين كه: اصالت و استقلال تعليمات اسلام را در همه زمينه ها مشخص مى كند بار مسئوليت مسلمانان را سنگين تر مى گرداند، و به آنها مى گويد: با بحث مستمر و پيگير در قرآن، هر چه را لازم داريد از آن استخراج كنيد.

در روايات اسلامى مخصوصاً روى جامعيت قرآن، به مناسبت همين آيه و مانند آن بسيار تأكيد شده است.

از جمله در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم:

«خداوند در قرآن هر چيزى را بيان كرده است، به خدا سوگند چيزى كه مورد نياز مردم بوده است كم نگذارده، تا كسى نگويد: اگر فلان مطلب درست بود در قرآن نازل مى شد، آگاه باشيد همه نيازمنديهاى بشر را خدا در آن نازل كرده است».

در حديث ديگرى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم:

«خداوند متعال، چيزى را كه مورد نياز اين امت است، در كتابش فرو گذار نكرده، و براى رسولش تبيين نموده است، و براى هر چيزى حدّى قرار داده، و دليل روشنى براى آن نهاده، و براى هر كسى كه از اين حدّ تجاوز كند، حدّ و مجازاتى قائل شده است».

حتى، در روايات اسلامى اشاره روشنى به اين مسأله شده كه: علاوه بر ظاهر قرآن، و آنچه توده مردم و دانشمندان از آن مى فهمند، باطن قرآن نيز اقيانوسى است كه بسيارى از مسائلى كه فكر ما به آن نمى رسد، در آن نهفته است.

اين بخش از قرآن، علم خاص و پيچيده اى دارد كه در اختيار پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اوصياى راستين او است، چنانكه در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: ما مِنْ أَمْر يَخْتَلِفُ فِيْهِ اثْنانِ اِلاّ وَ لَهُ أَصْلٌ فِى كِتابِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ لكِنْ لاتَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجالِ:

«تمام امورى كه حتى دو نفر در آن اختلاف دارند، اصل و ضابطه اى در قرآن دارد ولى عقل و دانش مردم به آن نمى رسد».

عدم دسترسى عموم به اين بخش كه آن را مى توان تشبيه به «وجدان ناخود آگاه آدمى» كرد، هرگز مانع از آن نخواهد بود كه، بخش خود آگاه و ظاهرش مورد استفاده همگان قرار گيرد.(3)

 

 

 

 

1 ـ اسراء، آيه 34.

2 ـ حشر، آيه 7.

3. جلد 11، صفحه 393

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقش سجده در بازسازي معنوي انسان (2)

 

 

 

نقش سجده در بازسازي معنوي انسان (2)

 

 

امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايند:

 

«نزديك‌ترين حالت بنده، به خداوند بزرگ وقتي است كه در سجده است

 

خداوند فرمود: «سجده كن و تقرب جوي.»[1]

 

در جاي ديگر فرمودند:

 

«به خدا قسم كسي كه حق سجود را به جاي آورد و سجده حقيقي كند به هيچ عنوان زبان متوجه او نشود، اگر چه در تمام مدت عمر چنين سجودي را يك بار به جاي آورد.»[2]

 

 

1ـ5: فرع پنجم، تعداد سجده‌هاي شكر براي هر سجده

 

 

امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايند:

 

«فى كلِّ نَفَسٍ مَنْ اَنْفاس شكرٌ لازمٌ لَكَ بَلْ اَلْف وَ اَكْثَر».

 

براي هر نفس از نفس‌هاي (شما) شكري بر تو لازم است، بلكه هزار (شكر) يا بيشتر.

 

از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بدر آيد.[3]

 

«اعملوا آلَ داوود شكراً و قليلٌ من عبادي الشّكور».[4]

 

بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر بدرگاه خداي آورد

 

ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه به جاي آورد.[5]

 

زيباترين نوع تشكر از خداوند در قالب سجده تحقق پيدا مي‌كند و به صورت كاربردي در مي‌آيد. وقتي تشكري زيبا، در زيباترين صورت خود، در قالب يك سجده صورت مي‌گيرد تازه به دنبال آن بي‌نهايت شكر لازم، بر دوش انسان مي‌آيد.

 

قرآن مجيد مي‌فرمايند:

 

«و اِنْ تَعُدّوا نِعمَةَ اللهِ لَا تُحْصُوها». يعني «و اگر بخواهيد نعمت‌هاي خداوندي را بشماريد از شماره آنها ناتوان خواهيد گشت.»[6]

 

مسألة فراتر از رياضي و حساب و كتاب است. شايد توسط وجدان، بهتر بتوان به اين نكات بلند معنوي پي برد تا به حساب و كتاب ظاهري.

 

وقتي بي‌نهايت كوچك در مقابل بي‌نهايت بزرگ قرار بگيرد، روال كار همين است با همان‌گونه كه از «روح روايات» به دست مي‌آيد.

 

از براي هر نَفَسي هزاران شكر لازم و براي هر سجده، هزاران سجده شكر واجب و براي هر سجده شكر، هزاران سجده شكر ديگر. و به دنبال آن بي‌نهايت سجده شكر، براي بي‌نهايت نعمت مادي و معنوي.

 

 

اصل دوم:

 

ره‌آورد سجده در آيات و روايات معصومين ـ عليهم السّلام ـ

 

 

2ـ 1: فرع اول، آرامش آرماني

 

 

سجده، يك نوع مسافرت معنوي است كه دست‌آورد فراواني را به همراه خواهد آورد. يكي از دست‌آوردهاي بزرگ اين ره‌آورد «آرامش آرماني» است كه در سايه اين آرامش بزرگ، انسان به «اِسْري» الهي دست خواهد يافت.

 

آرامش زيبا و با معنا، همان آرامش شب.

 

وَ الَّيلِ اِذا سَجي.

 

سوگند به شب در آن هنگام كه آرام گيرد.[7]

 

سوگند به آرامش بزرگ و آرامش آرماني. زماني كه گسترة آن، تمام هستي را فرا گرفته است و همانند خورشيد پرتو افشاني مي‌كند. سجده همسان شب. آرام‌بخش و آرامش‌آفرين است و در واقع سجده‌گاه، گهواره‌اي است كه در آن بندگان الهي به آرامش جان دست مي‌يابند.

 

«اَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنَّ القُلوب.»[8]

 

اگر اين آرامش بزرگ، در زندگي فردي و اجتماعي به دست آيد؛ جامعه انساني به جامعه ديني، سپس به جامعه آرماني دست خواهد يافت.

 

اگر تمام انسان‌ها، جلوي فردي زانوي شاگردي به زمين بزنند،

 

اگر همه بشريت پشت سر فردي اقتدا نمايند،

 

اگر كل جهان را به فردي، هديه بدهند،

 

اگر قدرت جهاني را به فردي بسپارند،

 

اگر در تمام عمر، زندگي شخصي، در «سمور» سپري گردد،

 

اگر اسمش بر تابلوهاي طلايي نگاشته گردد،

 

اگر نامش در كتاب‌هاي آسماني ثبت گردد،

 

اگر تاريخ جهاني، به نام فردي ثبت و ضبط گردد،

 

اگر جايزة جهاني به وي اختصاص يابد،

 

اگر او را براي تفريح در شهر به شهرِ جهان بگردانند،

 

اگر بتواند با دو بال مصنوعي بر تمام كرات، كره ماه و كيهان جهاني گشت زند،

 

اگر تمام حركات و سكنات زندگي وي حتّي نفس كشيدن‌هاي وي جهت يادبود به فيلم كشيده شود و عكسبرداري گردد،

 

و اگر ...، ذرّه‌اي از آن آرامش آرماني بدست نخواهد آمد و غير از خدا كسي نمي‌تواند تكيه‌گاه و پناهگاه انسان باشد.

 

غير از خدا چه كسي مي‌تواند ستار العيوب باشد؟!

 

كدام پدر؟ كدام جد؟

 

كدام مادر؟ كدام فرزند؟

 

كدام برادر و خواهر؟

 

كدام معلّم و دوست؟

 

كدام همسايه و همشهري؟

 

كدام بيگانه؟!!

 

چند بار و چه مدّت؟

 

غير از خدا احدي نمي‌تواند رازدار انسان باشد و در تمام امور زندگي، فرد مطمئني براي انسان محسوب گردد.

 

«با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا ... به سوي جايگاه ابدي سفر»[9] كرد.

 

اين است آرامش آرماني و اِسري بزرگ.

 

 

2ـ2: فرع دوم، تواضع و تقرب:

 

 

اوج تواضع را بايد در سجده جستجو كرد.

 

حضرت علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايند:

 

«هنگامي كه انسان نماز مي‌خواند، سابيدن گونه‌ها به خاك نشانة تواضع و گذاردن اعضاي شريف بر زمين، دليل كوچك و حقارت است.»[10]

 

بنده خدا، بهترين عضو از اعضاي بدن خود را بر خاك مي‌نهد و با اين كار بهترين ارتباط را با خداي خود برقرار مي‌كند. با بهترين وجه با معبود خود سخن مي‌گويد و با يكتاي بي‌همتا درددل مي‌كند، ناله مي‌نمايد، گريه مي‌كند و خود را به خاك مي‌كشد و سر بر خاك مي‌نهد تا فكر خودش را الهي كند و جان خود را نوراني نمايد.

 

رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايند:

 

مَاليِ لَا اَري عَلَيكُمْ حلاوةَ الْعِبادَةِ؟ وَ مَا حَلاوَةُ الْعِبادَةِ؟ قالَ اَلتّواضُعُ!

 

«چه مي‌شود كه شيريني عبادت را در شما نمي‌بينم؟[11] عرض كردند: شيريني عبادت چيست؟ فرمود: تواضع است

 

سجده‌گاه، آموزشگاهي است كه بنده خدا، تواضع، تقرّب جستن، تخلّص، تزكيه، تنهايي، تفكر و تكليف را در آن تجربه مي‌كند و به صورت علمي و كاربردي تمرين مي‌نمايد.

 

 

2ـ3: فرع سوم، تشكّر و تذكّر:

 

 

جايي كه «شعاع شمس»، براي خداوند سجده مي‌كند؛ چرا انسان بر خداوند سجده نكند؟ چرا انسان تشكر زيبا به جا نياورد؟

 

در اعمال مسجد بزرگ كوفه مي‌خوانيم:

 

«اَنْتَ الّذي سَجَدَ لكَ شُعاع الشّمس»[12] ؛ تو آن خدايي هستي كه شعاع شمس (خورشيد)، براي تو سجده مي‌كند.

 

حضرت علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايند:

 

آسمان سجده‌گاه فرشتگان است.

 

«در دوران ديگري از آفرينش جهان، خداوند، آسمان‌هاي فرازين را از درون شكافت و سرشار از فرشتگان ساخت. فرشتگاني گونه گون كه:

 

ـ بي هيچ ركوعي تنها سر بر سجده دارند.

 

ـ دو ديگر گروهي كه بي هيچ قيامي در ركوعي مدامند.

 

ـ سه ديگر گروه، صف به صف، قيام كنندگاني بي‌تزلزل و لرزشند.

 

ـ چهارمين گروه تسبيح گويان خستگي ناپذيرند كه نه چشمشان پرده خواب فرو افتد و نه انديشه‌شان به خطا مي‌رود و نه خستگي به دژ تنهاشان راه مي‌يابد و نه آگاهيشان به غفلت فراموشي مبدل مي‌شود.

 

در تمام طبقات آسمان حتّي چندان پوست تخمي نمي‌توان يافت كه بر آن، فرشته‌اي در سجود يا كوشنده‌اي در كار و تلاش نباشد

 

اگر آسمان سجده‌گاه فرشتگان است؛ چرا دنيا فرودگاه و سجده‌گاه عاشقان حق نباشد؟!

 

مگر شكر نعمت واجب نيست؟ پس از خداوند چگونه مي‌توان تشكر كرد؟

 

خداوند مي‌فرمايد: «سَبَّحَ لِلّهِ مَا فِي السّموَاتِ وَ الْاَرْضِ و هو العزيزُ الْحكيمُ»[13]

 

«آنچه در آسمان‌ها و زمين است براي خدا تسبيح مي‌گويند و او عزيز و حكيم است

 

انسان كه اشرف مخلوقات است چه؟

 

دنيا، سرزمين تقدير و تشكر است. و در قالب يك قاعدة عقلايي، شكر منعم واجب است و بهترين نوع تشكّر، براي بهترين‌ها است و زيباترين نوع تشكر، در قالب يك سجده ساده انجام مي‌گيرد كه هم اختصاص دارد براي خداوند منان و هم كاربردي و عملي است، نه صرفاً زباني.

 

زندگي انسان، همان آواز آسماني است و آوازها هم، آواي الهي مي‌گويند.[14] همه چيز موسيقي معنوي مي‌خوانند و تسبيح مي‌گويند.

 

در سجده‌هاي طولاني، بايد از خداوند تشكر كرد، سپس تار وجود خويش را نواخت.[15]

 

در فرهنگ عرفان هميشه سخن از سحر است و سجده شكر. آسمانيان و زمينيان، همه بايد با آواز بلند، خداوند را بخوانند.

 

وَ النّجمُ و الشَّجرُ يَسجُدان.[16] گياه و درخت سجده مي‌كنند.

 

تشكر زيبا به جا مي‌آورند. سجده كن صد بار مي‌گو اي خدا نيست اين غم غير در خورد و سزا.[17]

 

سجده، شيرين‌ترين سرودي است كه هر موجودي، توسط آن خودش را به توحيد ناب و حق محض نزديك مي‌سازد.

 

سوختن عاشقانه را در سجده‌گاه بايد تمرين كرد و پرواز عارفانه را در سجده بايد تجربه نمود. «پرّ من بگشاي تا پرّان شوم در حديقة ذكر و سيبستان شوم».[18]

 

 

2ـ4: فرع چهارم، استكبار زدايي

 

 

حضرت علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايند: «فَاللهَ فَاللهَ في عاجِلِ الْبَغْيِ، ...»

 

«پس خدا را! پس خدا را! بپرهيزيد از سركشي در اين جهان و بترسيد از كيفر ناخوشايند ستم در آن جهان، و پايان زشت خودبيني كه دامي است نهادة شيطان. دامي بزرگ و فريفتني سترگ. بر دل مردان راه يابد، چون زهر كشنده كه در اندام‌ها شتابد. هيچ‌گاه از كار باز نماند، و به خطا كس را از مكر خود نرهاند. نه دانشمندي را به خاطر دانش و نه مستمندي را در فرسودگي پوشش؛ و خدا بندگان با ايمان خود را از اين آسيب بر كنار مي‌دارد، با نمازها و زكات‌ها و روزه گرفتن‌هاي دشوار، در روزهايي كه واجب است تا اندامهاشان بيارمد با اين كار، و ديده‌هاشان خاشع شود و جانهاشان خوار و سبك ساختن دلهاي آنان، و بردن خودبيني از ايشان، به فروتني كه در عبادت‌ها است: از چهره‌هاي شاداب را به تواضع برخاك سودن، و با چسبانيدن اندامهاي پاكيزه بر زمين خويش را نمودن، و رسيدنِ شكم‌ها به پشت به فروتني و خواري به خاطر روزه‌داري و آنچه در زكات است از دادن بهره‌هاي زمين و جز آن، به مستمندان و بيچارگان.

 

 

پي نوشت ها:

 

 

[1] . روضُ المتقين، ج2، ص 38.

 

[2] . بحار الانوار، ج 85، ص 136.

 

[3] . گلستان سعدي.

 

[4] . سورة سباء، 34 / 3.

 

[5] . گلستان سعدي.

 

[6] . سورة نحل، 16 / 12.

 

[7] . سورة الضحي، 93 / 2.

 

[8] . سورة رعد، 13 / 28.

 

[9] . وصيت‌نامه الهي سياسي امام خميني ـ رحمة الله عليه ـ .

 

[10] . نهج البلاغه، خ 192.

 

[11] . ميزان الحكمة، ج 4، ص 21825.

 

[12] . مفاتيح الجنان، اعمال مسجد كوفه.

 

[13] . سورة حديد، 57 / 1.

 

[14] . مفاتيح الجنان، نماز امام هفتم ـ عليه السّلام ـ .

 

[15] . اشاره به داستان حكيم جهانگيرخان قشقايي.

 

[16] . سورة الرحمن، 55 / 5 و 6.

 

[17] . مثنوي معنوي، دفتر پنجم، 3990.

 

[18] . همان.

 

 

اصغر بابايي - نماز و دانشگاه( با تلخيص) ، ج

 

 

 

    

 

روایات قرآنی درباره جامعیت قرآن، زبان و فهم قرآن

بار مطالعه شده است:35

                     

 

نام دانشجو : علی هاشمی

استاد راهنما : دکتر عباس همامی

استاد مشاور : دکتر محسن احتشامی نیا

واحد دانشگاهی : تهران مرکز

 

چکیده:

1) هدف پژوهش( حداکثر دو خط) :

گردآوری، دسته بندی و بررسی کلیه روایاتی که در موضوع « جامعیت قرآن» و دانستن معنای تبیانا لکل شیء موثر باشد و همچنین روایاتی درباره « زبان و فهم قرآن» که مکمل بحث جامعیت قرآن باشند .

2) روش پژوهش ( حداکثر دو خط) : روش پژوهش مبتنی بوده است بر گردآوری و بررسی روایت قرآنی، این روایات تماما از منابع دست اول ذکر شده اند...

و تلاش بر این بوده که تمام روایات مشابه گردآوری شده و در کنار هم ارائه شود . همچنین برای اختلاف این روایات، جدولهای مقایسه ای نیز، تنظیم گردیده است .

3) طرح پژوهش ( حد اکثر دو خط) :

حاصل کار در سه فصل تنظیم شده است . در فصل اول به عنوان پیش گفتار نظرات سه گانه حداقلی، حداکثری و میانه، معانی شش گانه احتمالی تبیانا لکل شیء، پیشینه بحث و دور نمای کلی روایات ذکر شده است . در فصل دوم متن روایات و در فصل سوم بررسی آنها آمده است .

6) نتیجه کلی (حداکثر سه خط) :

روایات، در دو بخش دسته بندی شده اند : آنچه در قرآن هست و آنچه در قرآن نیست . روایات بخش اول حاکی از آن است که در قرآن علوم بسیاری وجود دارد و اما روایات بخش دوم حاکی از آن است که تمام علم در قرآن نیست و بخشی از آن به عهده ی سنت گذاشته شده است . و علم نه یک موضوع محدود و ایستا بلکه چیزی از پی چیزی و امری از پی امری است که هر صبح و شام تا روز قیامت پدید می آید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلب قبلی: شان قرآن ومهجوريت آن

مطلب بعدی: نداها و خطابهاى الهى در قرآن

--------------------------------------------------------------------------------

 

تبيان همدان » علوم قرآنی » مقالات

 

 

جامعيّت قرآن از نگاه احاديث

 

 

    

جامعيّت قرآن، فقط در محدوده هدايت است و از روايات معصومان(ع)، بيش از اين استفاده نمى شود. مثالهايى هم كه در قرآن وجود دارد و در مورد ساير علوم است، در راستاى همين هدايت است.

 

 

 

جامعيّت قرآن از نگاه احاديث

مقدمه

دسته اول:

دسته دوم:

دسته سوم:

دسته چهارم:

دسته پنجم:

دسته ششم:

مقدمه

بحث در مورد جامعيّت قرآن، از ديرباز تاكنون مورد توجه مفسّران و قرآن پژوهان بوده است و با توجه به تصريح قرآن در خصوص اصل جامعيّت، همگان آن را پذيرفته اند؛ گرچه درباره محدوده آن اختلاف كرده اند. عدّه اى قائل به جامعيت مطلق قرآن شده اند و نتيجه گرفته اند كه در قرآن، تمام آنچه كه مى توان نوعى ادراك و فهم به آن پيدا نمود، وجود دارد؛ هرچند عقل و درك ما از شناختن آن قاصر است. سيوطى پس از برشمردن جمعى از علوم كه از قرآن استنباط مى گردد، مى نويسد:

علوم ديگرى را نيز در بر دارد، از جمله: طب، مناظره، هندسه، جبر و مقابله، نجوم و غير اينها. [1]

غزالى در«احياءالعلوم» و «جواهر القرآن) [2]، زركشى در«البرهان) [3] و شمارى ديگر اين نظريه را پذيرفته اند؛ البته زركشى، مراد از تمام علوم را اصول كلّى آنها مى داند.

در مقابل ديدگاه اول، گروهى معتقدند اگر هم بحثى از علوم(غير از علم دين) در قرآن آمده، فقط جنبه هدايتى و تربيتى آن مورد نظر بوده است. براى نمونه مى توان از شاطبى و دكتر ذهبى‏ [4] و علامه طباطبايى نام برد. علامه طباطبايى مى فرمايد:

چون قرآن كريم كتاب هدايت است و جز اين، كارى ندارد، لذا ظاهرا مراد از«كلّ شى‏ء» همه آن چيزهايى است كه برگشتش به هدايت است، از معارف حقيقيه مربوط به مبدأ و معاد و اخلاق فاضله و شرايع الهيه و قصص و مواعظى كه مردم در هدايت و راه يافتنشان به آن محتاجند؛ و قرآن، تبيان همه اينهاست. [5]

در بررسى ديدگاههاى دو طرف، استناد به مجموعه روايات، كمتر به چشم مى خورد و مهمترين دليل آنها آيه معروف «تبيانا لكل شى‏ء) [6] است كه هر كس در تفسير آن، يار ظنّ خويش گرديده است. در اين نوشتار، تا آنجا كه امكان داشته است، روايات مربوط به اين بحث، جمع آورى و به پنج دسته تقسيم شده و معناى جامعيّت و شرط آن، روشن گرديده است .

و در نهايت، دسته ششم روايات آورده شده كه در سبك و سياق پنج دسته اول نيست؛ بلكه نشان مى دهد كه سنّت هم بايد در كنار قرآن باشد، تا بيان كننده و روشنگر جامعيّت قرآن باشد؛ گرچه همان طور كه بعدا نشان خواهيم داد، از گروه پنجم روايات هم مى توان اين مطلب را فهميد؛ ولى در گروه ششم، به لزوم همراهى كتاب و سنّت براى انتقال مفاهيم، تصريح گرديده است.

قبل از ورود به بحث، تذكّر چند نكته ضرورى است:

اولا: يكى از معدود ابواب حديثى كه در بين روايات موجود در آنها تعارضى وجود ندارد، همين بحث جامعيت قرآن است و اگر در ظاهر هم اختلافى باشد، به راحتى جمع عرفى بين آنها صورت مى گيرد.ثانيا: از كنار هم قرار دادن روايات، به تدريج معناى«جامعيت» روشن خواهد شد.

ثالثا: همه روايات مرتبط با موضوع جامعيت رآن، در اين نوشتار نيامده اند؛ ولى سعى شده است كه سند روايات نيز ملاحظه شوند و روايات قوى تر مورد استشهاد قرار گيرند.

دسته اول:

در اين دسته، رواياتى است كه دلالت دارند «تمام علوم و احتياجات انسان، در قرآن وجود دارد»:

1- به عنوان نمونه، امام صادق(ع) قسم خوردند كه هيچ گاه انسان در حسرت نخواهد بود كه چرا فلان مطلب در قرآن وجود ندارد:

إنّ اللّه عزّوجلّ أنزل فى القرآن «تبيانا لكلّ شى‏ء» حتى واللّه ما ترك شيئا يحتاج اليه العبد، حتى واللّه ما يستطيع عبد أن يقول«لوكان فى القرآن هذا» الاّ و قد أنزله الله فيه؛ [7]

خداوند آيه«تبيانا لكل شى‏ء» را نازل كرد و به خدا قسم از آنچه انسان به آن نياز دارد فروگذار نكرد و به خدا قسم هيچ كس قادر نيست بگويد«اى كاش فلان مطلب در قرآن وجود داشت»؛ زيرا هر آنچه انسان نياز داشته باشد، خداوند در مورد آن، آيه اى نازل كرده است.

2- امام باقر(ع) همين مضمون را با اندكى تفاوت بيان فرموده‏اند:

إن اللّه تبارك و تعالى لم يدع شيئا تحتاج اليه الامّة الى يوم القيامة الاّ أنزله فى كتابه؛ [8]

خداوند آنچه را كه امّت تا روز قيامت بدان احتياج دارند، در قرآن آورده و براى رسولش بيان فرموده است.

3- سماعةبن مهران از امام كاظم(ع) سؤال مى كند:«آيا پيامبر(ص)، در زمان خود، آنچه را كه مردم احتياج داشتند بيان فرمود؟» حضرت، علاوه بر آنكه جواب مثبت دادند، اضافه كردند:«بله؛ آنچه را تا روز قيامت، مردم نياز دارند بيان كرده است»:

أصلحك اللّه، أتى رسول اللّه الناس بما يكتفون به فى عهده؟ قال: نعم و ما يحتاجون اليه الى يوم القيامة. [9]

4- امام على(ع) در بيانى كه در مورد اختلاف علما در فتواست، فرمود:أم أنزل اللّه دينا ناقصا فاستعان بهم على اتمامه، أم كانوا شركاء فلهم أن يقولوا و عليه أن يرضى، أم أنزل اللّه دينا تامّا فقصر الرسول(ص) على تبليغه و أدائه، واللّه سبحانه يقول«ما فرّطنا فى الكتاب من شى‏ء» و «فيه تبيان كلّ شى‏ء»؛

أيا خداوند، دين ناقص فرستاده و از اين عالمان در تكميل آن يارى خواسته؟ يا اينان شركاى اويند و حق دارند بگويند و بايد خشنود باشد از راهى كه آنان مى پويند؟ يا دينى كه خدا فرستاده، تمام بوده و پيامبر(ص) در رساندن آن كوتاهى نموده؟ در حالى كه خداوند سبحان گويد: «فرو نگذاشتيم در كتاب، چيزى را» و گويد كه «در آن، بيان هر چيزى هست».

اضافه بر اين چهار مورد كه نقل شد، رواياتى ديگر نيز به همين مضمون وارد شده است. [11] نتيجه اين دسته روايات كه ائمه به طور مطلق فرموده اند«همه چيز در قرآن وجود دارد»، اثبات جامعيت مطلق براى قرآن است؛ امّا چهار دسته روايت ديگر وجود دارد كه اطلاق فوق را محدود نموده، به تدريج روشن مى كند كه مراد از اين علوم چيست.

دسته دوم:

دسته ديگر، دو خبر است به اين مضمون كه«علم اوّلين و آخرين در قرآن است و بايد با تفكر در معانى قرآن، به آن علوم دست يافت». پيامبر(ص) فرمود: من أراد العلم فليثور القرآن فانّ فيه علم الأوّلين و الآخرين. [12]

در نقل ديگرى از عبداللّه بن مسعود، صحابى معروف پيامبر(ص)، به همين معنا اشاره شده است: إذا أردتم العلم فأثيروا القرآن فإنّ فيه خبر الأوّلين و الآخرين؛ [13]اگر به دنبال علم هستيد، با تفكّر در معانى قرآن آن را بيابيد؛ چون خبر اولين و آخرين در قرآن يافت مى شود.

گرچه نقل دوم، در اصطلاح، روايت نيست و در اصطلاح علم«درايةالحديث» به آن خبر مى گويند، ولى در همان علم، گفته شده است كه بعضى خبرها به گونه اى است كه محتواى آن، گواه عدم صدور آن از اشخاص عادى و غير معصوم است. لذا حداقل براى تأييد روايت اوّل، مى توان از اين خبر استفاده نمود.

دسته سوم:

دسته سوم، دو روايت است كه از مجموع آنها استفاده مى شود كه«جميع احكام مورد نياز مردم، در قرآن آمده است». البته در دسته ششم روايات، بيان خواهيم كرد كه فهم اين احكام و حدود آنها با توجه به سنّت است.

فعلا اين دو را نقل مى كنيم تا با ضميمه نمودن روايات دسته اول و دوم، اين طور نتيجه شود كه اخبار ماكان و مايكون و ماهو كائن، در قرآن وجود دارد. ذكر اين نكته هم لازم است كه اخبار ماكان، مربوط به گذشتگان و امّت هاى سابق است و اخبار مايكون در مورد معاد و بهشت و جهنم است؛ ولى ماهو كائن، تفسيرهاى مختلف دارد كه در نتيجه گيرى پايان مقاله به آن اشاره مى شود. فعلا دو روايتى را كه وعده داديم، نقل مى كنيم:

1- روايت حضرت كاظم(ع): فيه تبيان حجج اللّه المنوّرة و محارمه المحدودة و فضائله المندوبة و جمله الكافية و رخصه الموهوبة و شرائعه المكتوبة؛ [14]

در قرآن، حجت هاى نورانى خدا و محرّمات و مستحبّات و رخصتهايى كه به انسان بخشيده شده و واجبات، بيان گرديده است.

2- حديث امام رضا(ع) كه فرمودند: فيه القرآن تفصيل كل شى‏ء بين الحلال والحرام و الحدود و الأحكام و جميع ما يحتاج اليه كملا؛ [15]

تفصيل حلال و حرام و حدود و احكام و به طور كلّى آنچه انسان به آن محتاج است، در قرآن وجود دارد.

دسته چهارم:بعد از آنكه در سه دسته قبل روشن گرديد كه منظور از«كلّ شى‏ء» چيست و نتيجه شد كه اخبار گذشته و آينده و احكام مورد نياز (كه به ترتيب از آنها تعبير به ماكان و مايكون و ماهو كائن مى شود) در قرآن وجود دارد، در دسته چهارم، اين موارد يك جا در روايات بيان شده است. نكته مهم اينكه اگر كسى در سند روايات قبل هم شبهه داشته باشد، در اينجا روايات معتبرى بر مطلب دلالت دارند كه بعضى از آنها را نقل مى كنيم.

1- امام صادق(ع): إنّ اللّه عزّ ذكره ختم بنبيكم النبيين فلانبىّ بعده أبدا و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده و أنزل فيه تبيان كل شى‏ء و خلقكم و خلق السماوات و الأرض و نبأ ماقبلكم و فصل ما بينكم و خبر ما بعدكم و أمر الجنةو النّار؛ [16]

خداوند با پيامبر شما نبوت را به پايان رساند و هيچ پيامبرى بعد از او نخواهد آمد و با كتاب شما(قرآن) نزول كتب الهى خاتمه يافت و تا ابد كتابى نخواهد آمد. در اين كتاب، همه چيز بيان شده است، از جمله ماجراى آفرينش انسان و آسمان و زمين و اخبار گذشته و آينده، و احكامى كه به آن نياز داريد و همين طور اخبار بهشت و جهنّم.

2- امام صادق(ع): فيه القرآن شرعكم و خبرمن قبلكم و بعدكم؛ [17]

در قرآن، احكامى كه به آن نياز داريد و اخبار كسانى كه قبل از شما بوده اند و همچنين اخبار آينده (معاد) وجود دارد.

نكته قابل ملاحظه در اين حديث، كلمه«شرعكم» است كه منظور از«فصل بينكم» در روايت اول را بيان مى كند. گرچه سند اين روايت، به قوّت روايت قبلى نيست، امّا وقتى احاديث مجموعا با هم ديده شود، گاهى اوقات روايت ضعيف دلالت روايت قوى را روشن مى كند. روايت بعدى نيز قرينه است كه مراد از«فصل بينكم» همان احكام و دستوراتى است كه مسلمين در زندگى به آنها نياز دارند.

3- امام على(ع): فى القرآن نبأ ماقبلكم و خبرما بعدكم و حكم مابينكم؛ [18]

در قرآن، خبر امّت هاى گذشته و خبر معاد و احكامى كه لازم داريد، وجود دارد.

دسته پنجم:

پنجمين دسته، رواياتى است كه يك مطلب اضافى نسبت به دسته چهارم دارند. در اين گروه، علاوه بر آنكه«تبيان كل شى‏ء» معنا شده و بر علم ماكان و مايكون و ماهو كائن تطبيق گرديده است، اين قيد آمده است كه «استظهار اين علوم از قرآن، احتياج به افراد خاصى دارد».

تعداد اين روايات و تعدّد طرق آنها به اندازه اى است كه هرگونه شبهه در مورد سند را از بين مى برد. لذا در اين مرحله، با اطمينان مى توان گفت كه اوّلا، منظور از جامعيت قرآن، جامعيت در مسير هدايت انسانهاست كه قبلا معنا كرديم؛ ثانيا، كشف اين علوم هم در قدرت همه كس نيست. تعدادى از اين روايات را نقل مى كنيم:

1- امام على(ع): ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق لكم، أخبركم عنه، إنّ فيه علم ما مضى و علم ما يأتى إلى يوم القيامة و حكم ما بينكم و بيان ما أصبحتم فيه تختلفون، فلو سألتمونى عنه لعلّمتكم؛]

اين قرآن را به حرف در آوريد كه خودش براى شما هرگز سخن نخواهد گفت. به شما خبر دهم كه علم آنچه گذشته و آنچه تا قيامت خواهد آمد و احكامى كه به آن نياز داريد و حكم آنچه در آن اختلاف داريد، در آن وجود دارد. اگر از من سوال كنيد، به شما ياد خواهم داد.

2- امام على(ع): والذى بعث محمدا بالحق و أكرم أهل بيته، ما من شى‏ء يطلبونه إلاّ و هو فى القرآن، فمن أراد ذلك فليسألنى عنه؛ [20]

به خدايى كه محمد(ص) را به رسالت بر انگيخت و اهل بيت او را كرامت بخشيد، هر چه مردم بخواهند، در قرآن يافت مى شود. هركس در اين مورد چيزى مى خواهد، بايد از من سؤال كند.

 

 

3- امام باقر(ع): إذا حدّثتكم بشى‏ء فاسألونى عنه من كتاب اللّه، [ ثم قال فى بعض حديثه ] إنّ رسول اللّه(ص) نهى عن القيل و القال و فساد المال و كثرة السؤال. [ فقيل له: يابن رسول اللّه، و أين هذا من كتاب اللّه؟ قال: ] إن اللّه عزّوجلّ يقول: «لاخير فى كثير من نجواهم إلاّ من أمر بصدقة أو معروف أو إصلاح بين الناس» و قال: «لاتؤتوا السفهاء أموالكم التى جعل اللّه لكم قياما» و قال: «لا تسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم»؛ [21]

 

 

هنگامى كه در مورد چيزى با شما صحبت كردم، سؤال كنيد كه آيا در قرآن وجود دارد؟ [ سپس حضرت ادامه داد كه ] پيامبر(ص) از قيل و

قال و فساد مال و زياد پرسش كردن، منع فرمودند. [ حاضرين سؤال كردند كه: آنچه مى گوييد، در كجاى قرآن آمده است؟ حضرت به اين آيات استناد كردند كه: ] خداوند مى فرمايد: در مورد نهى از قيل و قال، به آيه «لاخير فى كثير من نجواهم إلاّ من أمر بصدقة أو معروف أو اصلاح بين الناس) [22] استناد كردند و در مورد نهى از فساد مال، آيه«لاتؤتو السفهاء أموالكم التى جعل اللّه لكم قياما) [23] را متذكّر شدند و سرانجام در مورد نهى از كثرت سؤال، به آيه «لاتسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم) [24] استشهاد فرمودند.

4- امام صادق(ع): إنّى لأعلم ما فى السماوات و ما فى الأرض و أعلم ما فى الجنة و أعلم ما فى النار و أعلم ما كان و مايكون. [ قال: ثم مكث هنيهة فرأى أن ذلك كبر على من سمعه منه، فقال: ] علمت ذلك من كتاب اللّه عزّوجلّ. انّ اللّه عزّوجلّ يقول:«فيه تبيان كلّ شى‏ء»؛ [25]

من به آنچه در آسمان و زمين و بهشت و جهنم است، آگاهم و بر ماكان و مايكون، علم دارم. [ سپس حضرت مكثى كردند و پس از آنكه متوجه شدند اين مطلب بر شنونده سنگين است، فرمودند: ] اين مطلب را از قرآن دريافته ام؛ زيرا خداوند مى فرمايد: در قرآن، همه چيزها بيان شده است.

ملاحظه مى شود كه حضرت «تبيان كل شى‏ء» را بر آگاهى بر آنچه در آسمان و زمين است و اخبار گذشته و آينده، تطبيق نموده است و بحثى از علوم تجربى و دانشهايى از اين قبيل، نيست.

در ميان روايات ما، علاوه بر آنچه كه گذشت، موارد فراوانى وجود دارد كه ائمه(ع) با توجّه به فهم دقيقى كه از قرآن داشته اند، مطالبى را بيان مى كرده اند كه ديگران عاجز از فهم آن بوده‏اند (كه بايد به كتب روايى مراجعه نمود و موارد آن را ديد)؛ مثلا در مورد ارث شخص خنثى، از امام صادق(ع) سؤال كردند. ايشان با توجة به آيه«فساهم فكان من المدحضين) [26] فرمودند بايد قرعه انداخت؛ اگر قرعه به ارث مرد اصابت كرد، بايد آن اندازه ارث ببرد و اگر قرعه به ارث زن اصابت نمود، خنثى بايد به اندازه ارث زن، ارث ببرد. همچنين، حضرت در ذيل روايت فرمودند: و ما من أمر

يختلف فيه إثنان إلاّ وله أصل فى كتاب اللّه و لكن لاتبلغه عقول الرجال. [27]

در هر مورد كه دو نفر با هم اختلاف كنند، براى حلّ اين اختلاف، اصلى در قرآن وجود دارد ولكن عقول مردم از رسيدن به آن، عاجز است(يعنى افراد خاصّى مى توانند به آن اصل دست يابند).

دسته ششم:ششمين دسته، رواياتى است كه دلالت دارند«همه چيز در كتاب وسنّت پيدا مى شوند؛ نه آنكه فقط در كتاب باشد». امّا منظور اين روايات، اين نيست كه فرضا درصدى از علوم در قرآن و درصدى ديگر در سنّت است؛ چون همان طور كه گذشت، [28] هيچ علمى وجود ندارد، مگر آنكه اصل آن در قرآن يافت مى شود.

پس اصل علوم در قرآن هست و آنچه در روايات است، در واقع، توضيح و تبيين آن علوم است؛ ولى در عين حال، مقصود اين است كه جامعيت قرآن، با روايات كامل مى شود و الاّ بودن علم در جايى كه قابل دسترس و فهم نباشد، فايده اى ندارد و منظور ما هم بيش از اين نيست.

آياتى از قرآن نيز دلالت بر اين مطلب دارد كه وظيفه پيامبر(ص) فقط بيان و روشن نمودن آيات الهى بوده است. اگر تشريع هم توسط ايشان بوده، اصل آن در قرآن موجود بوده است. دو آيه(در اين مورد) را مرور مى كنيم:

1- أنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزّل إليهم ولعلّهم يتفكّرون. [29]

اين قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى؛ اميد آنكه بينديشند.

2- و ما أنزلنا إليك الكتاب إلاّ لتبين لهم الذى اختلفوا فيه و هدى و رحمة لقوم يؤمنون؛ [30]

اين كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر اينكه آنچه در آن اختلاف كرده اند براى آنان توضيح دهى

براى روشن شدن مطلب، تعدادى از روايات را كه مؤيد همين ادّعاست، نقل مى كنيم:

1- امام باقر(ع): إن اللّه تبارك و تعالى لم يدع شيئا يحتاج إليه الأمّة إلى يوم القيامة إلاّ أنزله فى كتابه و بيّنه لرسوله؛ [31]

خداوند تبارك و تعالى آنچه را كه مردم تا روز قيامت به آن محتاج باشند، در كتابش آورده و براى پيامبرش بيان كرده است.

2- روايتى وجود دارد كه دلالت روشنترى بر مطلب دارد و نشان مى دهد آنچه در سنّت آمده، در واقع قبل از آن، در قرآن وجود داشته و سنّت فقط وظيفه روشنگرى داشته است. سعيد اعرج نقل مى كند كه به امام صادق(ع) عرض كردم در بين ما كسانى هستند كه ادّعا مى كنند حكم بعضى از مسائل مورد ابتلا، در كتاب و سنّت يافت نمى شود. حضرت فرمودند: كذبوا؛ ليس شى‏ء إلاّ جاء فى الكتاب و جاءت فيه السنّة؛ [32]

دروغ مى گويند؛ هيچ چيزى نيست مگر آنكه در قرآن آمده و در مورد آن، سنّت هم وارد شده است.

نكته قابل توجه در اين روايت، جمله«جاء فى الكتاب و جاءت فيه السنّة» است؛ يعنى در همان موردى كه قرآن درباره آن آيه اى دارد، سنّت هم آمده است و سنّت، توضيح و تبيين آن آيه را به عهده دارد.

با توجه به آنچه گفته شد، معناى حديث امام كاظم(ع) روشن مى شود كه فرمودند: كلّ شى‏ء فى كتاب اللّه و سنة نبيّه. [33]

يعنى اين قبيل روايات، لطمه به جامعيّت قرآن نمى زنند و قرآن در محدوده اى كه تعريف كرديم، جامعيّت دارد و سنّت، فقط روشنگرى مى كند.

نتايج اين نوشتار، در چند جمله خلاصه مى شود:

الف) جامعيّت قرآن، فقط در محدوده هدايت است و از روايات معصومان(ع)، بيش از اين استفاده نمى شود. مثالهايى هم كه در قرآن وجود دارد و در مورد ساير علوم است، در راستاى همين هدايت است.

ب) در بين روايات، هيچ گونه تعارضى وجود ندارد و يكديگر را تكميل مى كنند و در نهايت، اين نتيجه را مى دهند كه قرآن، در برگيرنده علم ماكان و مايكون و ماهو كائن است كه علم ماكان و مايكون روشن است، فقط در مورد ماهو كائن تفاسير متعددى در روايات وجود دارد.

در بعضى روايات، بر احكام منطبق شده است و در بعضى ديگر، با تعبير«خبركم» آمده است كه مى توان به احوالات و اتفاقات صدر اسلام منطبق نمود، از قبيل جنگ و اتّفاقات ديگر؛ و در عدّه اى از روايات، تعبير به«حكم موارد اختلاف» شده است و سرانجام، در روايتى، بر «آنچه در آسمان و زمين است» تطبيق گرديده است.

ج) گرچه قرآن جامعيت به معناى بالا را دارد، ولى كشف و استظهار آن، با معصومان عليهم السلام است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جامعیت و جاودانگى قرآن كریم در نهج البلاغه

 

 

 

چكیده:

بسیارى از مخالفان قرآن كوشیده‏اند چنین شبهه افكنى كنند كه این كتاب آسمانى با دنیاى امروز كه عصر پیشرفت علوم و تكنولوژى است، متناسب نیست; بلكه فقط اعجاز عصر پیامبر ختمى مرتبت‏صلى الله علیه وآله است و صرفا براى زمان ایشان شمولیت داشته است و اكنون همانند كتاب مقدس انجیل صرفا براى استفاده فردى قابلیت دارد.

از این دیدگاه، تئورى جدایى دین از سیاست و در پى آن عدم جامعیت و جاودانگى قرآن كریم داده مى‏شود كه مغالطه‏اى بس خطرناك و شائبه‏اى ناپسند است.

 

بدیهى است‏یكى از نشانه‏هاى اعجاز قرآن مجید و از جمله دلایل خاتمیت دین مبین اسلام و برترى آن بر دیگر ادیان، جامعیت و جاودانگى این نسخه الهى است.

 

ما بر آنیم كه ادله جامعیت قرآن كریم را از لابلاى سخنان گهربار حضرت على‏علیه السلام در نهج البلاغه استخراج كنیم; زیرا بیان حضرت، قطعا دیدگاههاى افراط گرایانه و نیز تفریط گرایانه را رد مى‏كند و نظریه ناب در این باره به منصه ظهور مى‏رسد.

 

 

 

 

كلید واژه‏ها: قرآن، نهج‏البلاغه، جامعیت و جاودانگى، ادله عقلى و نقلى، حجیت، اهل حدیث جامعیت قرآن از نگاه نهج‏البلاغه

جامعیت و جاودانگى قرآن كریم از مهمترین مباحث زیر بنایى، جهت‏شناخت این كتاب الهى و یكى از موضوعات بحث‏انگیز امروزى است. قطعا تشریح و بررسى دقیق و عمیق این موضوع مى‏تواند بر ادعاهاى پوچ در این زمینه خط بطلان كشد.

 

در پرتو مساله جامعیت، موضوع وجود تمامى علوم مختلف در قرآن كه از نظریه‏هاى افراطى به شمار مى‏آید حجیت قرآن كریم و نظریه اهل حدیث در این باره و نقد و بررسى این دیدگاه مورد بحث قرار مى‏گیرد.

 

نهج البلاغه، اخوالقرآن و بهترین و نابترین منبعى است كه مى‏تواند ره پویان طریق را در شناخت صحیح و حقیقى قرآن مجید یارى دهد.

 

در نگاه امیرمؤمنان على علیه السلام، قرآن نسخه‏اى جامع و جاودانى است كه از نیازهاى بشر براى رسیدن به سرمنزل سعادت و كمال، فروگذار نكرده است. حضرت در موارد گوناگون و به شیوه‏هاى زیبا و حكیمانه به ترسیم این ویژگى پرداخته است ; در یكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه (1)با استناد به آیات قرآن، جامعیت آن را بوضوح تشریح كرده است.

 

حضرت بعد از آنكه درباره دو راى مختلف صادر شده از دو قاضى سخن مى‏گوید، با استفهام انكارى مى‏پرسد: «آیا خداوند دین ناقصى فرو فرستاده و در تكمیل آن از آنان مدد جسته است؟ آیا آنها شریك خدایند و بر خدا لازم است‏به گفته ایشان رضایت دهد؟ یا اینكه خداوند دین را كامل نازل كرده، اما پیغمبرصلى الله علیه وآله در تبلیغ و اداى آن كوتاهى ورزیده است؟»

 

آنگاه با استشهاد به آیات قرآن بصراحت‏به این شبهه پاسخ مى‏دهد: والله سبحانه یقول:

 

«ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» (2)

 

و قال:

 

«فیه تبیان لكل شى‏ء» (3)

 

و ذكر ان الكتاب یصدق بعضه بعضا، و انه لا اختلاف فیه فقال سبحانه:

 

«و لو كان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا كثیرا» (4)

 

خداوند مى‏فرماید: «در قرآن از هیچ چیز فروگذار نكرده‏ایم‏» و نیز مى‏فرماید: «در قرآن بیان همه چیز آمده است‏» و یاد آور شده است كه آیات قرآن، یكدیگر را تصدیق مى‏كنند و اختلافى در آن وجود ندارد، چنانكه مى‏فرماید: «اگر قرآن از ناحیه غیر خدا بود، اختلافات فراوانى در آن مى‏یافتند

 

مرحوم طبرسى رحمه الله در ذیل آیه 38 سوره انعام به ذكر یكى از این اقوال پرداخته، مى‏نویسد: «مراد از كتاب، قرآن است; چرا كه شامل جمیع نیازهاى دنیوى و اخروى آدمى است; چه مفصل بیان شده باشد و چه مجمل; اما مجمل آن در لسان پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله تشریح شده و حق تعالى ما را مامور به تبعیت از او كرده است; چنانكه فرمود:

 

«و ما اتیكم الرسول فخذوه و ما نهیكم عنه فانتهوا (5)

 

و شما آنچه را رسول حق دستور مى‏دهد(منع یا عطا مى‏كند) بگیرید و هرچه را نهى مى‏كند، واگذارید.» (6)

 

بنابراین، قرآن مجید از بیان معارفى كه موجب سعادت حقیقى انسان در دنیا و آخرت مى‏باشد، فروگذار نكرده است. (7)

 

علامه طباطبایى در تفسیر آیه 82 نساء پس از برشمردن مفاهیم آیه مى‏نویسد: «از آنجا كه قرآن اختلاف قبول نمى‏كند، تغییر و تحول، نسخ و باطل و غیره را هم نمى‏پذیرد; از این رو لازم مى‏آید كه شریعت اسلامى تا روز واپسین استمرار داشته باشد.» (8)

 

حضرت در ادامه خطبه 18 در چندین عبارت بسیار زیبا در حالى كه ظاهر و باطن قرآن را معرفى مى‏كند، تاییدى دیگر بر جامعیت قرآن ارائه مى‏دهد:

 

«ان القرآن ظاهره انیق (9)و باطنه عمیق‏»

 

ظاهر قرآن زیبا و شگفت آور و باطن آن ژرف و پرمایه است، پس عموم و خواص مردم مى‏توانند بهترین و بیشترین بهره را از این كتاب ببرند.

 

استاد محمد تقى جعفرى در این خصوص مى‏نویسد: «مقصود از عمق معانى، دشوار بودن و حالت معمایى نیست، بلكه قرآن همه مسائل نهایى مربوط به انسان و جهان را در آیاتى كه كلمات آن ساده و زیباست، مطرح كرده است. از طرفى، عبارت بعدى امام‏علیه السلام كه مى‏فرماید: لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به; «نكات شگفت آور آن فانى نگردد و اسرار نهفته آن پایان نپذیرد و هرگز تاریكیهاى جهل و نادانى جز به آن رفع نشود.»، حاكى از استمرار جاودانى محتویات قرآن است.» (10)

 

امام علیه السلام در یكى دیگر از سخنان حكیمانه خویش مى‏فرماید: واعلموا انه لیس على احد بعد القرآن من فاقة ولا لاحد قبل القرآن من غنى (11) ; «آگاه باشید! هیچ كس پس از داشتن قرآن، فقر و بیچارگى ندارد و هیچ كس پیش از آن، غنا و بى نیازى نخواهد داشت

 

بیان كوتاه اما پر معناى حضرت متضمن این معناست كه این نسخه الهى از چنان غناى فرهنگى برخوردار است كه پیروان خود را بى نیاز از هرگونه مكتب و مسلكى مى‏كند; درحالى كه دیگر مكاتب فكرى و كتب بشرى قادر به پاسخگویى نیازهاى اخلاقى و معنوى بشر نیستند.

 

در وصف دیگرى از قرآن بصورتى شیوا و دلنشین مى‏فرماید: «ثم انزل علیه الكتاب نورا لا تطفا مصابیحه و سراجا لا یخبو توقده و بحرا لا یدرك قعره و منهاجا لا یضل نهجه و شعاعا لا یظلم ضوؤه و فرقانا لا یخمد برهانه و تبیانا لا تهدم اركانه.» (12)سپس كتاب آسمانى یعنى قرآن را بر او نازل فرمود; نورى كه خاموشى ندارد، چراغى كه افروختگى آن زوال نپذیرد، دریایى كه اعماقش را درك نتوان كرد، راهى كه گمراهى در آن وجود ندارد، شعاعى كه روشنى آن تیرگى نگیرد، جداكننده حق از باطل كه درخشش دلیلش به خاموشى نگراید و بنیانى كه اركان آن منهدم نگردد

 

هدف حضرت از بیان این عبارات آن است كه دوران حقایق و مفاهیم قرآن محدود و موقت نیست و آیات و دستوراتش پیوسته نوین و جاودانى اند، تا آنجا كه مفهوم آیاتى كه درباره گروه معینى نازل شده، عمومیت داشته همگان را در موارد مشابه و تا روز واپسین دربرمى‏گیرد. (13)

 

از امام صادق‏علیه السلام روایت‏شده كه فرمود: «اگر چنین بود كه آیه‏اى درباره قومى نازل مى‏گشت و با از بین رفتن آن قوم، آیه هم از بین مى‏رفت، از قرآن چیزى باقى نمى‏ماند ولكن قرآن تا زمانى كه آسمانها و زمین برپاست، اول تا آخر آن جریان و سریان دارد.» (14)

 

 

 

 

ارتباط قرآن و علوم مختلف

بنابر اصل جامعیت قرآن، برخى این مجموعه عظیم الهى را حاوى كلیه علوم و مسائل مورد نیاز بشر پنداشته و در پى ایجاد رابطه مابین كلیه علوم نوین با قرآن برآمده‏اند.

آیت الله معرفت این پندار را افراطى مى‏داند و مى‏گوید: «این ادعا كه هرآنچه بشر به آن رسیده یا مى‏رسد مانند دستاوردهاى علمى، فنى، فرهنگى و... از قرآن بوده، و یا ریشه قرآنى دارد، ادعایى گزاف و بى اساس است. مقصود از كمال و جامعیت قرآن، جامعیت در شؤون دینى، اعم از اصول و فروع آن است; یعنى آنچه در رابطه با اصول ، معارف و احكام و تشریعات، بطور كامل در دین مطرح گشته است; به عبارت دیگر هرآنچه كه در زمینه سلامت و سعادت معنوى، روحى و اخلاقى انسان است، در برنامه‏ها و اهداف قرآن قرار دارد، اما روشهاى اجرایى، ساختارى و اجتماعى براى پیاده كردن این برنامه‏ها به عهده انسانهاست.

 

بایستى به این نكته توجه داشت كه دلیل ادعاى قرآن كریم به كمال، در

 

«الیوم اكملت لكم دینكم‏»

 

و یا

 

«تبیانا لكل شى‏ء»

 

برعهده داشتن تشریع مطالب است; چنانچه از زاویه تكوین چنین مى‏گفت، باید انتظار مى‏داشتیم كه هرآنچه بشر از علوم طبیعى، تجربى و... نیاز دارد بطور كامل در قران آمده باشد و یا حداقل ریشه‏اش در قرآن باشد; ولى منظور قرآن از «بیان هرچیز» و «كامل بودن دین‏» آن است كه قرآن هرآنچه را در زمینه شریعت است،براى ما طرح‏و پایه‏ریزى‏كرده‏است. (15)

 

آیه

 

«و لا رطب و لا یابس الا فى كتاب مبین‏» (16)

 

نیز كه برخى براى تایید صحبت‏خود مبنى بر اینكه در قرآن همه علوم بشرى و طبیعى نهفته است، بدان تمسك جسته‏اند، زمانى مورد قبول است كه «كتاب مبین‏» را «قرآن‏» فرض كنیم، حال آنكه مفسران آن را «لوح محفوظ‏» تفسیر كرده‏اند; یعنى هرآنچه در عالم وجود تحقق مى‏یابد، در آن لوح محفوظ ثبت مى‏گردد. طبق شواهد ارائه شده مفسران، منظور از «كتاب مبین‏» در آیه فوق «قرآن‏» نیست.

 

آیة‏الله معرفت جایى دیگر در تایید صحبت‏خود، دخالت قرآن در امور مربوط به علوم طبیعى را كه بشر خود بایستى بدان برسد، دور از شان قرآن كریم دانسته مى‏گوید: از طرفى شان قرآن و دین اقتضا نمى‏كند در امورى كه مربوط به یافته‏هاى خود بشر است، دخالت كندو حتى راهنمایى كردن او هم معنا ندارد; زیرا خداوند به انسان عقل و خرد ارزانى داشته و فرموده:«و علم ادم الاسماء كلها» (17)یعنى به انسان اسماء را آموخته است. منظور از اسماء حقایق اشیاست; یعنى ما به انسان قدرت پى بردن به تمام حقایق هستى را داده‏ایم و براى آنكه جنبه جانشینى‏او در زمین به منصه ظهور برسد، باید خود جوشیده و به فعلیت‏برسد.

 

خداوند انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفریده است. از طرف دیگر میدان تاثیر پذیرى را در طبیعت‏بازگذاشته است:

 

«و سخر لكم ما فى السموات و الارض‏»

 

همین كافى است كه بشر بتواند با تصرف در طبیعت‏به طرف سازندگى دنیوى حركت كند و لزومى ندارد كه خداوند فرمول شیمى یا مسائل ریاضى را توضیح دهد. (18)

 

واضح است كه شارع در برخى موارد در مسائل غیر شرعى نیز دستوراتى داده است، زیرا خدایى كه

 

«یعلم السر فى السموات و الارض‏» (19)

 

است، به هنگام بیان مطالبى از اسرار طبیعت‏به صورت اشاره و كنایه صحبت مى‏كند و این تراوشاتى است كه به هنگام بیان مناسب شرعى عرضه مى‏شود. از دیدگاه دیگر، این موضوع از تفضل خداى تعالى بر بشر خبر مى‏دهد. بطورى كه وظیفه خداى سبحان بیان این امور نبوده است; بلكه از روى تفضل و لطف اشاراتى كرده است.

 

از این رو، وظیفه شرع، دخالت در آنچه عقل بشر بدان مى‏رسد، نبوده است. البته در احكام تعبدى بشر كه شرع دستور عمل یا احتیاط را داده، عقل بشر توان پى بردن به واقعیت آن عمل را نداشته است و چنانچه این توان را مى‏یافت، قطعا آنچه را شرع دستور داده، پیاده مى‏كرد. در نتیجه در اسلام احكامى وجود دارد كه صرفا جنبه تعبدى دارد و با پیشرفت علم، احكام آن قابل تغییر نیست.

 

 

 

 

دلیل عقلى بر جامعیت قرآن كریم

آنچه گذشت دلایل نقلى متقنى بر جامعیت قرآن مجید بود. در میان بیانات گهربار حضرت على‏علیه السلام به دلیل عقلى بر این مطلب رهنمون مى‏شویم; امام علیه السلام در جایى مى‏فرماید:

«و اكمل به دینه و قبض نبیه صلى الله علیه وآله و قد فرغ الى الخلق من احكام الهدى به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم یخف عنكم شیئا من دینه و لم یترك شیئا رضیه او كرهه الا و جعل له علما بادیا و آیة محكمة تزجر عنه او تدعو الیه فرضاه فیما بقى واحد و سخطه فیما بقى واحد (20)

 

پیامبرش را هنگامى از این جهان برد كه از رساندن احكام و هدایت قرآن به خلق فراغت‏یافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بدارید و تعظیم كنید كه خود بیان كرده است; زیرا حكمى از دین خود را بر شما پنهان نگذاشت و هیچ مطلبى را كه مورد رضایت و خشنودیش باشد وانگذاشت، جز اینكه نشانى آشكار و آیه‏اى محكم كه از آن جلوگیرى یا به سوى آن دعوت كند، برایش قرار داد. پس رضایت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آینده درباره همه یكسان است

 

مسلما وقتى پیامبرى براى هدایت‏بشر فرستاده مى‏شود و خاتم پیامبران معرفى مى‏گردد، كتاب آسمانى او نیز كه معجزه ابدى هم نام گرفته، باید تامین كننده این هدف باشد، و الا هدف الهى مهمل جلوه مى‏كند; بنابراین لازم است پیامبر تا به انجام رساندن این هدف در میان امت‏باشد تا تمامى احكام دین خدا كه متضمن تكامل و تعالى و هدایت انسان است، به مردم عرضه گردد.

 

از طرف دیگر، بایستى این احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقیقا مبین اوامر و نواهى الهى كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.

 

همچنین، از نظر عقلى، جامعیت قرآن اقتضا مى‏كند كه دستورات آن متغیر نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگیرد. سخن آخر امام علیه السلام دقیقا گویاى همین مطلب است: «احكام الهى تا قیامت تغییر نمى‏پذیرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله در قرآن و سنت‏بیان شده است.» (21)

 

 

 

 

حجیت قرآن كریم در نهج البلاغه و نظریه اهل حدیث

حجیت قرآن كریم از جمله مسائلى است كه مورد اختلاف بسیارى از علما و اندیشمندان فرقه‏هاى اسلامى و غیر اسلامى بوده است. منظور از حجیت قرآن كریم آن است كه این كتاب آسمانى از هرجهت‏براى همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مى‏توان بدان تكیه كرد و آن را مورد عمل و دلیل و مبنا قرار داد.

آیت‏الله خویى درباره حجیت ظواهر قرآن كریم كه برخى از علماى حدیث (22)بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مى‏نویسد:«ظواهر قرآن، حجیت و مدركیت دارد و ما مى‏توانیم در موارد مختلف به معناى ظاهرى آن تكیه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهیم و در گفتار و نظریات و استدلالهاى خویش به آن تمسك جوییم; زیرا ظواهر قرآن براى عموم مردم، حجت و مدرك است.» (23)وى سپس پنج دلیل را براى اثبات این موضوع مطرح مى‏كند.

 

بدین ترتیب قرآن كریم از همه جهات براى بشر حجت است و دلیل محكمى براى او در پیشگاه حق تعالى است.

 

این مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح دیده مى‏شود. حضرت در خطبه 182 مى‏فرماید: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله على خلقه اخذ علیه میثاقهم و آرتهن علیه انفسهم اتم نوره و اكمل به دینه; «قرآن امر كننده و نهى كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولى - در واقع - گویا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ایشان بر آن پیمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانید و دین خود را به سبب آن كامل كرد.

 

در این قسمت، توجه به جند نكته ضرورى است:

 

اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفى مى‏كند. بدیهى است، از آنجا كه قرآن كریم معجزه اصلى است و شامل كلیه دستورات سعادت بخش براى بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. (24)از این رو اگر پیروان این كتاب آسمانى بدان عمل كنند، در آخرت نیز دلیلى بر اعمال خویش در پیشگاه حق تعالى خواهند داشت.

 

دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كریم پیمان گرفت. ابن ابى الحدید در این باره مى‏نویسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحید، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پیامبر اكرم‏صلى الله علیه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گیرنده میثاق از مكلفان است‏به تصدیق دعوتش و قبول قرآنى كه نازل گشت، بدین صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در این حال، آنكه مخالفت كند به خود زیان رسانده و تا ابد هلاك شده است.» (25)

 

برخى دیگر از شارحان نهج البلاغه در ذیل این عبارت گفته‏اند كه خدا به واسطه نبى اكرم‏علیه السلام از بندگانش پیمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.» (26)

 

همچنین احتمال دارد مراد از آن، قضیه ذریه قبل از خلقت آدم‏علیه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. (27)

 

تفسیر این عبارت، به هر صورتى كه باشد، مبین این مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذیرش قرآن - بعنوان كتابى الهى براى هدایت و سعادت بشرى پیمان بسته‏اند; به طورى كه حضرت دقیقا بیان مى‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به این امر قرار داد.

 

زمانى نفوس، مرهون رعایت‏حق تعالى و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگى در كتاب آمده - مى‏شوند كه این كتاب از حجیت لازم برخوردار باشد.

 

سوم: این كتاب را كامل كننده دین مبین اسلام معرفى كرد. این گفته حضرت دقیقا گویاى این است كه:«الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا» (28); امروز دین شما را به حد كمال رسانیدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترین آیین را كه اسلام است، برایتان برگزیدم.» این مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجید زیربناى دین جاودانى اسلام است; پس لازم است از جامعیت، جاودانگى و حجیت‏برخوردار باشد.

 

امام على‏علیه السلام در جایى دیگر فرموده است: «انا حجیج المارقین و خصیم الناكثین المرتابین و على كتاب الله تعرض الامثال (29); من با خارج شوندگان از دین احتجاج و با شك كنندگان در دین دشمنى مى‏كنم; كارهاى مشتبه به حق، به قرآن عرضه مى‏گردد

 

این عبارت تفسیرهاى مختلفى دارد; علامه مجلسى مى‏گوید: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها یا احادیث‏باشد; یعنى آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مى‏شود، باید به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و یا آنچه درباره عثمان به من استناد مى‏دهند، باید بر كتاب خدا عرضه گردد.» (30)

 

ابن ابى الحدید و خویى مراد حضرت از این سخن را همان گفته خداوند مى‏دانند كه فرمود:«هذان خصمان اختصموا فى ربهم... (31); این دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دین خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن یكدیگرند.» (32)

 

در شان نزول این آیه روایتى است از امام حسین‏علیه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مى‏گوید: «به امام‏علیه السلام گفتم: یا ابا عبدالله از قول خداوند در آیه «هذان خصمان اختصموا فى ربهم‏» به من خبر ده! پس فرمود: ما و بنى امیه درباره خداى تعالى به خصم برخاستیم. ما گفتیم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قیامت دو خصم هستیم.» (33)

 

روایاتى شبیه به همین مضامین كه دو خصم ذكر شده را امام على‏علیه السلام و طرف مقابل را دشمنان وى معرفى كرده: در اخبار و روایات بسیار وارد شده است كه در اینجا مجال ذكر آن نیست.

 

درست است كه طبق روایات رسیده، خصومت‏بین محمد و آل محمدعلیهم السلام و دشمنان آنها باید بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمییز داده شود، اما همین مى‏رساند كتابى كه قابلیت عرضه شبهات را داشته و میزان و مقیاس قرار مى‏گیرد، (34)بایستى كتابى منزه از هر عیب، نقص و تحریف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.

 

امام علیه السلام در یكى از بیانات نورانى خویش صریحا به همین مطلب اشاره كرده، مى‏فرماید:

 

«و كفى بالكتاب حجیجا و حصیما» (35)

 

قرآن براى بازخواست و داورى كفایت مى‏كند.

 

بدین ترتیب، قرآن برهان قاطع و حجتى محكم است‏براى كسى كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همین حجیت‏سبب مى‏گردد كه این مجموعه وحى الهى به عنوان ماخذ اصلى قوانین اسلام تلقى گردد و اصل و ریشه همه فروع قرار گیرد.

 

مى‏توان بوضوح دریافت كه دیدگاه امام على‏علیه السلام پیرامون جامعیت قرآن مجید در راستاى همان نگاه قرآن است كه فرموده:

 

«الیوم اكملت لكم دینكم ... و رضیت لكم الاسلام دینا»

 

و در جایى دیگر فرمود:

 

«فیه تبیان لكل شى‏ء»

 

و نیز فرمود:

 

«و من یتبع غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرین‏»

 

روشن است‏با توجه به دیدگاههاى همه جانبه حضرت در این زمینه، به كلیه نظرات افراطى كه وجود همه علوم بشرى را در قرآن مى‏دانند و یا نظرات تفریطى كه به حجیت ظواهر قرآن بدون تمسك به روایات تردید وارد مى‏كنند، خط بطلان مى‏كشد و از این میان معناى صحیح آیات قرآن نیز روشنتر رخ مى‏نمایاند.

 

فاطمه نقیبى

 

ندای صادق -ش 19

 

پى‏نوشت‏ها:

 

1) نهج‏البلاغه، خطبه 18

2) انعام، 38

3) نحل، 89

4) نساء، 82

5) حشر، 7

6) مجمع البیان، طبرسى، ج 4، ص 372

7) المیزان، علامه طباطبایى، ج 7، ص 83

8) همان منبع، ج 5، ص 21

9) انیق‏» به معناى «حسن معجب‏» مى‏باشد، یعنى از نظر انواع بیان داراى زیبایى شگفت آورى است. بنگرید به: نهج البلاغه امام على بن ابى‏طالب(ع)، تصحیح صبحى صالح، ج‏2، فهرس الالفاظ الغریبة.

10) ترجمه و تفسیر نهج‏البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 4، ص 266-269

11) خطبه 175

12) خطبه 189

13) بیان در علوم و مسائل كلى قرآن، سید ابوالقاسم خویى، ج 1، ص 41-42

14) التفسیر، عیاشى، ج 1، ص 10

15) جامعیت قرآن كریم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى، محمد هادى معرفت، نامه مفید (فصلنامه دارالعلم لمفید)، ش 6، سال دوم، ص‏5; گفت و گوبا استاد معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، ش 11-12، ص 210-212

16) انعام، 59

17) بقره، 31

18) جامعیت قرآن كریم، همانجا

19) فرقان، 66

20) خطبه 182

21) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص 595

22) علماى حدیث چنین عقیده دارند كه ظواهر قرآن حجیت ندارد; یعنى نمى‏توان از ظاهر آیات بدون تمسك به روایات رسیده از معصومان(ع) به مفهوم و معناى آن رسید; لذا هرگونه تفسیرى بدون نقل و تمسك به روایات ممنوع شمرده مى‏شود. بنگرید به: الحدائق الناضرة فى احكام العترة‏الطاهرة، یوسف بحرانى، ج 1، ص 26-35

23) بیان در علوم و مسائل كلى قرآن، ص 413

24) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 10، ص‏116

25) همان منبع، ص 117

26) فى ظلال نهج البلاغه، محمد جواد مغنیه، ج‏3، ص 41

27) شرح نهج البلاغه، ص 117

28) مائده، 3

29) خطبه 74

30) المتقطف من بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسى، ج 1، ص 207

31) حج، 19

32) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 6، ص 171; منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، میرزا حبیب لله هاشمى خویى، ج 5، ص 228

33) تفسیر نورالثقلین، حویزى، ج 3، ص 476

34) برخى شارحان مراد حضرت در خطبه 75 را میزان و مقیاس قرار گرفتن قرآن كریم دانسته‏اند. بنگرید به: فى ضلال نهج البلاغه، ج 1، ص 385

35) خطبه، 82

 

 

 

 

منابع :

- قرآن مجید: ترجمه الهى قمشه‏اى

- بیان در علوم و مسائل كلى قرآن: سید ابوالقاسم خویى، ترجمه محمد صادق نجفى و هاشم زاده هریسى، خوى، دانشگاه آزاد اسلامى، 1375 ش، چاپ پنجم، ج 2

- ترجمه و تفسیر نهج البلاغه: محمد تقى جعفرى، نشر فرهنگ اسلامى، 1358، چاپ اول

- ترجمه و شرح نهج البلاغه: علینقى فیض الاسلام ، تهران

- التفسیر: ابوالنضر محمدبن مسعودبن عیاش سلمى سمرقندى عیاشى، تصحیح و تحقیق و تعلیق هاشم رسولى محلاتى، تهران، مكتبة العلمیة الاسلامیة، ج 2

- تفسیر نورالثقلین: على بن جمعة عروسى حویزى، تصحیح و تعلیق هاشم رسولى محلاتى، قم، مطبعة الحكمة، ج 5

- جامعیت قرآن كریم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى: محمد هادى معرفت، فصلنامه دارالعلم المفید، شماره 6، 1375، سال دوم

- شرح نهج البلاغه: ابن ابى الحدید(متوفى 656ه) تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الكتب العربیة، قم، مؤسسه مطبوعاتى - اسماعیلیان، ج 2

- فى ظلال نهج البلاغه: محمد جواد مغنیه، بیروت، دارالعلم للملایین، 1972م، چاپ اول، ج 4

- گفتگو با استاد معرفت: محمد هادى معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، شماره 11-12، 1376

- مباحث فى علوم القرآن: صبحى صالح، بیروت، دارالعلم للملایین، 1990 م، الطبعة السابعة عشر

- مجمع البیان لعلوم القرآن: ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (متوفى 548 ه.)، تهران، رابطة الثقافة‏و العلاقات الاسلامیة مدیریة الترجمة و النشر، 1417 ه. ق.، ج 10

- المقتطف من بحارالانوار: محمدباقر مجلسى، استخراج و تنظیم على انصاریان، تصحیح مرتضى حاجعلى فرد، وزارت الثقافة و الارشاد الاسلامى، 1408 ه. ق. ج 3

- منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه: میرزا حبیب الله هاشمى خوئى، تصحیح ابراهیم میانجى، تهران، بنیاد فرهنگى امام المهدى(عج)، چاپ چهارم، ج 21

- المیزان فى تفسیر القرآن: محمد حسین طباطبایى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1417ه.ق، الطبعة الاولى، ج 20

 

 

 

 

 

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم در نهج البلاغه

 

فاطمه نقيبى

 

 

چكيده:

بسيارى از مخالفان قرآن كوشيده‏اند چنين شبهه افكنى كنند كه اين كتاب آسمانى با دنياى امروز كه عصر پيشرفت علوم و تكنولوژى است، متناسب نيست; بلكه فقط اعجاز عصر پيامبر ختمى مرتبت‏صلى الله عليه وآله است و صرفا براى زمان ايشان شموليت داشته است و اكنون همانند كتاب مقدس انجيل صرفا براى استفاده فردى قابليت دارد.

از اين ديدگاه، تئورى جدايى دين از سياست و در پى آن عدم جامعيت و جاودانگى قرآن كريم داده مى‏شود كه مغالطه‏اى بس خطرناك و شائبه‏اى ناپسند است.

بديهى است‏يكى از نشانه‏هاى اعجاز قرآن مجيد و از جمله دلايل خاتميت دين مبين اسلام و برترى آن بر ديگر اديان، جامعيت و جاودانگى اين نسخه الهى است.

ما بر آنيم كه ادله جامعيت قرآن كريم را از لابلاى سخنان گهربار حضرت على‏عليه السلام در نهج البلاغه استخراج كنيم; زيرا بيان حضرت، قطعا ديدگاههاى افراط گرايانه و نيز تفريط گرايانه را رد مى‏كند و نظريه ناب در اين باره به منصه ظهور مى‏رسد.

كليد واژه‏ها: قرآن، نهج‏البلاغه، جامعيت و جاودانگى، ادله عقلى و نقلى، حجيت، اهل حديث

جامعيت قرآن از نگاه نهج‏البلاغه

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم از مهمترين مباحث زير بنايى، جهت‏شناخت اين كتاب الهى و يكى از موضوعات بحث‏انگيز امروزى است. قطعا تشريح و بررسى دقيق و عميق اين موضوع مى‏تواند بر ادعاهاى پوچ در اين زمينه خط بطلان كشد.

در پرتو مساله جامعيت، موضوع وجود تمامى علوم مختلف در قرآن كه از نظريه‏هاى افراطى به شمار مى‏آيد حجيت قرآن كريم و نظريه اهل حديث در اين باره و نقد و بررسى اين ديدگاه مورد بحث قرار مى‏گيرد.

نهج البلاغه، اخوالقرآن و بهترين و نابترين منبعى است كه مى‏تواند ره پويان طريق را در شناخت صحيح و حقيقى قرآن مجيد يارى دهد.

در نگاه اميرمؤمنان على عليه السلام، قرآن نسخه‏اى جامع و جاودانى است كه از نيازهاى بشر براى رسيدن به سرمنزل سعادت و كمال، فروگذار نكرده است. حضرت در موارد گوناگون و به شيوه‏هاى زيبا و حكيمانه به ترسيم اين ويژگى پرداخته است ; در يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه (1) با استناد به آيات قرآن، جامعيت آن را بوضوح تشريح كرده است.

حضرت بعد از آنكه درباره دو راى مختلف صادر شده از دو قاضى سخن مى‏گويد، با استفهام انكارى مى‏پرسد: «آيا خداوند دين ناقصى فرو فرستاده و در تكميل آن از آنان مدد جسته است؟ آيا آنها شريك خدايند و بر خدا لازم است‏به گفته ايشان رضايت دهد؟ يا اينكه خداوند دين را كامل نازل كرده، اما پيغمبرصلى الله عليه وآله در تبليغ و اداى آن كوتاهى ورزيده است؟»

آنگاه با استشهاد به آيات قرآن بصراحت‏به اين شبهه پاسخ مى‏دهد: والله سبحانه يقول:

«ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» (2)

و قال:

«فيه تبيان لكل شى‏ء» (3)

و ذكر ان الكتاب يصدق بعضه بعضا، و انه لا اختلاف فيه فقال سبحانه:

«و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (4)

خداوند مى‏فرمايد: «در قرآن از هيچ چيز فروگذار نكرده‏ايم‏» و نيز مى‏فرمايد: «در قرآن بيان همه چيز آمده است‏» و ياد آور شده است كه آيات قرآن، يكديگر را تصديق مى‏كنند و اختلافى در آن وجود ندارد، چنانكه مى‏فرمايد: «اگر قرآن از ناحيه غير خدا بود، اختلافات فراوانى در آن مى‏يافتند

مرحوم طبرسى رحمه الله در ذيل آيه 38 سوره انعام به ذكر يكى از اين اقوال پرداخته، مى‏نويسد: «مراد از كتاب، قرآن است; چرا كه شامل جميع نيازهاى دنيوى و اخروى آدمى است; چه مفصل بيان شده باشد و چه مجمل; اما مجمل آن در لسان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تشريح شده و حق تعالى ما را مامور به تبعيت از او كرده است; چنانكه فرمود:

«و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (5)

و شما آنچه را رسول حق دستور مى‏دهد(منع يا عطا مى‏كند) بگيريد و هرچه را نهى مى‏كند، واگذاريد.» (6)

بنابراين، قرآن مجيد از بيان معارفى كه موجب سعادت حقيقى انسان در دنيا و آخرت مى‏باشد، فروگذار نكرده است. (7)

علامه طباطبايى در تفسير آيه 82 نساء پس از برشمردن مفاهيم آيه مى‏نويسد: «از آنجا كه قرآن اختلاف قبول نمى‏كند، تغيير و تحول، نسخ و باطل و غيره را هم نمى‏پذيرد; از اين رو لازم مى‏آيد كه شريعت اسلامى تا روز واپسين استمرار داشته باشد.» (8)

حضرت در ادامه خطبه 18 در چندين عبارت بسيار زيبا در حالى كه ظاهر و باطن قرآن را معرفى مى‏كند، تاييدى ديگر بر جامعيت قرآن ارائه مى‏دهد:

«ان القرآن ظاهره انيق (9) و باطنه عميق‏»

ظاهر قرآن زيبا و شگفت آور و باطن آن ژرف و پرمايه است، پس عموم و خواص مردم مى‏توانند بهترين و بيشترين بهره را از اين كتاب ببرند.

استاد محمد تقى جعفرى در اين خصوص مى‏نويسد: «مقصود از عمق معانى، دشوار بودن و حالت معمايى نيست، بلكه قرآن همه مسائل نهايى مربوط به انسان و جهان را در آياتى كه كلمات آن ساده و زيباست، مطرح كرده است. از طرفى، عبارت بعدى امام‏عليه السلام كه مى‏فرمايد: لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به; «نكات شگفت آور آن فانى نگردد و اسرار نهفته آن پايان نپذيرد و هرگز تاريكيهاى جهل و نادانى جز به آن رفع نشود.»، حاكى از استمرار جاودانى محتويات قرآن است.» (10)

امام عليه السلام در يكى ديگر از سخنان حكيمانه خويش مى‏فرمايد: واعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة ولا لاحد قبل القرآن من غنى (11) ; «آگاه باشيد! هيچ كس پس از داشتن قرآن، فقر و بيچارگى ندارد و هيچ كس پيش از آن، غنا و بى نيازى نخواهد داشت

بيان كوتاه اما پر معناى حضرت متضمن اين معناست كه اين نسخه الهى از چنان غناى فرهنگى برخوردار است كه پيروان خود را بى نياز از هرگونه مكتب و مسلكى مى‏كند; درحالى كه ديگر مكاتب فكرى و كتب بشرى قادر به پاسخگويى نيازهاى اخلاقى و معنوى بشر نيستند.

در وصف ديگرى از قرآن بصورتى شيوا و دلنشين مى‏فرمايد: «ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه و سراجا لا يخبو توقده و بحرا لا يدرك قعره و منهاجا لا يضل نهجه و شعاعا لا يظلم ضوؤه و فرقانا لا يخمد برهانه و تبيانا لا تهدم اركانه.» (12) سپس كتاب آسمانى يعنى قرآن را بر او نازل فرمود; نورى كه خاموشى ندارد، چراغى كه افروختگى آن زوال نپذيرد، دريايى كه اعماقش را درك نتوان كرد، راهى كه گمراهى در آن وجود ندارد، شعاعى كه روشنى آن تيرگى نگيرد، جداكننده حق از باطل كه درخشش دليلش به خاموشى نگرايد و بنيانى كه اركان آن منهدم نگردد

هدف حضرت از بيان اين عبارات آن است كه دوران حقايق و مفاهيم قرآن محدود و موقت نيست و آيات و دستوراتش پيوسته نوين و جاودانى اند، تا آنجا كه مفهوم آياتى كه درباره گروه معينى نازل شده، عموميت داشته همگان را در موارد مشابه و تا روز واپسين دربرمى‏گيرد. (13)

از امام صادق‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمود: «اگر چنين بود كه آيه‏اى درباره قومى نازل مى‏گشت و با از بين رفتن آن قوم، آيه هم از بين مى‏رفت، از قرآن چيزى باقى نمى‏ماند ولكن قرآن تا زمانى كه آسمانها و زمين برپاست، اول تا آخر آن جريان و سريان دارد.» (14)

ارتباط قرآن و علوم مختلف

بنابر اصل جامعيت قرآن، برخى اين مجموعه عظيم الهى را حاوى كليه علوم و مسائل مورد نياز بشر پنداشته و در پى ايجاد رابطه مابين كليه علوم نوين با قرآن برآمده‏اند.

آيت الله معرفت اين پندار را افراطى مى‏داند و مى‏گويد: «اين ادعا كه هرآنچه بشر به آن رسيده يا مى‏رسد مانند دستاوردهاى علمى، فنى، فرهنگى و... از قرآن بوده، و يا ريشه قرآنى دارد، ادعايى گزاف و بى اساس است. مقصود از كمال و جامعيت قرآن، جامعيت در شؤون دينى، اعم از اصول و فروع آن است; يعنى آنچه در رابطه با اصول ، معارف و احكام و تشريعات، بطور كامل در دين مطرح گشته است; به عبارت ديگر هرآنچه كه در زمينه سلامت و سعادت معنوى، روحى و اخلاقى انسان است، در برنامه‏ها و اهداف قرآن قرار دارد، اما روشهاى اجرايى، ساختارى و اجتماعى براى پياده كردن اين برنامه‏ها به عهده انسانهاست.

بايستى به اين نكته توجه داشت كه دليل ادعاى قرآن كريم به كمال، در

«اليوم اكملت لكم دينكم‏»

و يا

«تبيانا لكل شى‏ء»

برعهده داشتن تشريع مطالب است; چنانچه از زاويه تكوين چنين مى‏گفت، بايد انتظار مى‏داشتيم كه هرآنچه بشر از علوم طبيعى، تجربى و... نياز دارد بطور كامل در قران آمده باشد و يا حداقل ريشه‏اش در قرآن باشد; ولى منظور قرآن از «بيان هرچيز» و «كامل بودن دين‏» آن است كه قرآن هرآنچه را در زمينه شريعت است،براى ما طرح‏و پايه‏ريزى‏كرده‏است. (15)

آيه

«و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين‏» (16)

نيز كه برخى براى تاييد صحبت‏خود مبنى بر اينكه در قرآن همه علوم بشرى و طبيعى نهفته است، بدان تمسك جسته‏اند، زمانى مورد قبول است كه «كتاب مبين‏» را «قرآن‏» فرض كنيم، حال آنكه مفسران آن را «لوح محفوظ‏» تفسير كرده‏اند; يعنى هرآنچه در عالم وجود تحقق مى‏يابد، در آن لوح محفوظ ثبت مى‏گردد. طبق شواهد ارائه شده مفسران، منظور از «كتاب مبين‏» در آيه فوق «قرآن‏» نيست.

آية‏الله معرفت جايى ديگر در تاييد صحبت‏خود، دخالت قرآن در امور مربوط به علوم طبيعى را كه بشر خود بايستى بدان برسد، دور از شان قرآن كريم دانسته مى‏گويد: از طرفى شان قرآن و دين اقتضا نمى‏كند در امورى كه مربوط به يافته‏هاى خود بشر است، دخالت كندو حتى راهنمايى كردن او هم معنا ندارد; زيرا خداوند به انسان عقل و خرد ارزانى داشته و فرموده:«و علم ادم الاسماء كلها» (17) يعنى به انسان اسماء را آموخته است. منظور از اسماء حقايق اشياست; يعنى ما به انسان قدرت پى بردن به تمام حقايق هستى را داده‏ايم و براى آنكه جنبه جانشينى‏او در زمين به منصه ظهور برسد، بايد خود جوشيده و به فعليت‏برسد.

خداوند انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده است. از طرف ديگر ميدان تاثير پذيرى را در طبيعت‏بازگذاشته است:

«و سخر لكم ما فى السموات و الارض‏»

همين كافى است كه بشر بتواند با تصرف در طبيعت‏به طرف سازندگى دنيوى حركت كند و لزومى ندارد كه خداوند فرمول شيمى يا مسائل رياضى را توضيح دهد. (18)

واضح است كه شارع در برخى موارد در مسائل غير شرعى نيز دستوراتى داده است، زيرا خدايى كه

«يعلم السر فى السموات و الارض‏» (19)

است، به هنگام بيان مطالبى از اسرار طبيعت‏به صورت اشاره و كنايه صحبت مى‏كند و اين تراوشاتى است كه به هنگام بيان مناسب شرعى عرضه مى‏شود. از ديدگاه ديگر، اين موضوع از تفضل خداى تعالى بر بشر خبر مى‏دهد. بطورى كه وظيفه خداى سبحان بيان اين امور نبوده است; بلكه از روى تفضل و لطف اشاراتى كرده است.

از اين رو، وظيفه شرع، دخالت در آنچه عقل بشر بدان مى‏رسد، نبوده است. البته در احكام تعبدى بشر كه شرع دستور عمل يا احتياط را داده، عقل بشر توان پى بردن به واقعيت آن عمل را نداشته است و چنانچه اين توان را مى‏يافت، قطعا آنچه را شرع دستور داده، پياده مى‏كرد. در نتيجه در اسلام احكامى وجود دارد كه صرفا جنبه تعبدى دارد و با پيشرفت علم، احكام آن قابل تغيير نيست.

دليل عقلى بر جامعيت قرآن كريم

آنچه گذشت دلايل نقلى متقنى بر جامعيت قرآن مجيد بود. در ميان بيانات گهربار حضرت على‏عليه السلام به دليل عقلى بر اين مطلب رهنمون مى‏شويم; امام عليه السلام در جايى مى‏فرمايد:

«و اكمل به دينه و قبض نبيه صلى الله عليه وآله و قد فرغ الى الخلق من احكام الهدى به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه و لم يترك شيئا رضيه او كرهه الا و جعل له علما باديا و آية محكمة تزجر عنه او تدعو اليه فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد (20)

پيامبرش را هنگامى از اين جهان برد كه از رساندن احكام و هدايت قرآن به خلق فراغت‏يافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بداريد و تعظيم كنيد كه خود بيان كرده است; زيرا حكمى از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبى را كه مورد رضايت و خشنوديش باشد وانگذاشت، جز اينكه نشانى آشكار و آيه‏اى محكم كه از آن جلوگيرى يا به سوى آن دعوت كند، برايش قرار داد. پس رضايت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آينده درباره همه يكسان است

مسلما وقتى پيامبرى براى هدايت‏بشر فرستاده مى‏شود و خاتم پيامبران معرفى مى‏گردد، كتاب آسمانى او نيز كه معجزه ابدى هم نام گرفته، بايد تامين كننده اين هدف باشد، و الا هدف الهى مهمل جلوه مى‏كند; بنابراين لازم است پيامبر تا به انجام رساندن اين هدف در ميان امت‏باشد تا تمامى احكام دين خدا كه متضمن تكامل و تعالى و هدايت انسان است، به مردم عرضه گردد.

از طرف ديگر، بايستى اين احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقيقا مبين اوامر و نواهى الهى كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.

همچنين، از نظر عقلى، جامعيت قرآن اقتضا مى‏كند كه دستورات آن متغير نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگيرد. سخن آخر امام عليه السلام دقيقا گوياى همين مطلب است: «احكام الهى تا قيامت تغيير نمى‏پذيرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله در قرآن و سنت‏بيان شده است.» (21)

حجيت قرآن كريم در نهج البلاغه و نظريه اهل حديث

حجيت قرآن كريم از جمله مسائلى است كه مورد اختلاف بسيارى از علما و انديشمندان فرقه‏هاى اسلامى و غير اسلامى بوده است. منظور از حجيت قرآن كريم آن است كه اين كتاب آسمانى از هرجهت‏براى همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مى‏توان بدان تكيه كرد و آن را مورد عمل و دليل و مبنا قرار داد.

آيت‏الله خويى درباره حجيت ظواهر قرآن كريم كه برخى از علماى حديث (22) بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مى‏نويسد:«ظواهر قرآن، حجيت و مدركيت دارد و ما مى‏توانيم در موارد مختلف به معناى ظاهرى آن تكيه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهيم و در گفتار و نظريات و استدلالهاى خويش به آن تمسك جوييم; زيرا ظواهر قرآن براى عموم مردم، حجت و مدرك است.» (23) وى سپس پنج دليل را براى اثبات اين موضوع مطرح مى‏كند.

بدين ترتيب قرآن كريم از همه جهات براى بشر حجت است و دليل محكمى براى او در پيشگاه حق تعالى است.

اين مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح ديده مى‏شود. حضرت در خطبه 182 مى‏فرمايد: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله على خلقه اخذ عليه ميثاقهم و آرتهن عليه انفسهم اتم نوره و اكمل به دينه; «قرآن امر كننده و نهى كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولى - در واقع - گويا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ايشان بر آن پيمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانيد و دين خود را به سبب آن كامل كرد.

در اين قسمت، توجه به جند نكته ضرورى است:

اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفى مى‏كند. بديهى است، از آنجا كه قرآن كريم معجزه اصلى است و شامل كليه دستورات سعادت بخش براى بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. (24) از اين رو اگر پيروان اين كتاب آسمانى بدان عمل كنند، در آخرت نيز دليلى بر اعمال خويش در پيشگاه حق تعالى خواهند داشت.

دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كريم پيمان گرفت. ابن ابى الحديد در اين باره مى‏نويسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحيد، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گيرنده ميثاق از مكلفان است‏به تصديق دعوتش و قبول قرآنى كه نازل گشت، بدين صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در اين حال، آنكه مخالفت كند به خود زيان رسانده و تا ابد هلاك شده است.» (25)

برخى ديگر از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين عبارت گفته‏اند كه خدا به واسطه نبى اكرم‏عليه السلام از بندگانش پيمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.» (26)

همچنين احتمال دارد مراد از آن، قضيه ذريه قبل از خلقت آدم‏عليه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. (27)

تفسير اين عبارت، به هر صورتى كه باشد، مبين اين مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذيرش قرآن - بعنوان كتابى الهى براى هدايت و سعادت بشرى پيمان بسته‏اند; به طورى كه حضرت دقيقا بيان مى‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به اين امر قرار داد.

زمانى نفوس، مرهون رعايت‏حق تعالى و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگى در كتاب آمده - مى‏شوند كه اين كتاب از حجيت لازم برخوردار باشد.

سوم: اين كتاب را كامل كننده دين مبين اسلام معرفى كرد. اين گفته حضرت دقيقا گوياى اين است كه:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (28) ; امروز دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم.» اين مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجيد زيربناى دين جاودانى اسلام است; پس لازم است از جامعيت، جاودانگى و حجيت‏برخوردار باشد.

امام على‏عليه السلام در جايى ديگر فرموده است: «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين و على كتاب الله تعرض الامثال (29) ; من با خارج شوندگان از دين احتجاج و با شك كنندگان در دين دشمنى مى‏كنم; كارهاى مشتبه به حق، به قرآن عرضه مى‏گردد

اين عبارت تفسيرهاى مختلفى دارد; علامه مجلسى مى‏گويد: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها يا احاديث‏باشد; يعنى آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مى‏شود، بايد به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و يا آنچه درباره عثمان به من استناد مى‏دهند، بايد بر كتاب خدا عرضه گردد.» (30)

ابن ابى الحديد و خويى مراد حضرت از اين سخن را همان گفته خداوند مى‏دانند كه فرمود:«هذان خصمان اختصموا فى ربهم... (31) ; اين دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دين خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن يكديگرند.» (32)

در شان نزول اين آيه روايتى است از امام حسين‏عليه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مى‏گويد: «به امام‏عليه السلام گفتم: يا ابا عبدالله از قول خداوند در آيه «هذان خصمان اختصموا فى ربهم‏» به من خبر ده! پس فرمود: ما و بنى اميه درباره خداى تعالى به خصم برخاستيم. ما گفتيم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قيامت دو خصم هستيم.» (33)

رواياتى شبيه به همين مضامين كه دو خصم ذكر شده را امام على‏عليه السلام و طرف مقابل را دشمنان وى معرفى كرده: در اخبار و روايات بسيار وارد شده است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست.

درست است كه طبق روايات رسيده، خصومت‏بين محمد و آل محمدعليهم السلام و دشمنان آنها بايد بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمييز داده شود، اما همين مى‏رساند كتابى كه قابليت عرضه شبهات را داشته و ميزان و مقياس قرار مى‏گيرد، (34) بايستى كتابى منزه از هر عيب، نقص و تحريف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.

امام عليه السلام در يكى از بيانات نورانى خويش صريحا به همين مطلب اشاره كرده، مى‏فرمايد:

«و كفى بالكتاب حجيجا و حصيما» (35)

قرآن براى بازخواست و داورى كفايت مى‏كند.

بدين ترتيب، قرآن برهان قاطع و حجتى محكم است‏براى كسى كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همين حجيت‏سبب مى‏گردد كه اين مجموعه وحى الهى به عنوان ماخذ اصلى قوانين اسلام تلقى گردد و اصل و ريشه همه فروع قرار گيرد.

مى‏توان بوضوح دريافت كه ديدگاه امام على‏عليه السلام پيرامون جامعيت قرآن مجيد در راستاى همان نگاه قرآن است كه فرموده:

«اليوم اكملت لكم دينكم ... و رضيت لكم الاسلام دينا»

و در جايى ديگر فرمود:

«فيه تبيان لكل شى‏ء»

و نيز فرمود:

«و من يتبع غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين‏»

روشن است‏با توجه به ديدگاههاى همه جانبه حضرت در اين زمينه، به كليه نظرات افراطى كه وجود همه علوم بشرى را در قرآن مى‏دانند و يا نظرات تفريطى كه به حجيت ظواهر قرآن بدون تمسك به روايات ترديد وارد مى‏كنند، خط بطلان مى‏كشد و از اين ميان معناى صحيح آيات قرآن نيز روشنتر رخ مى‏نماياند.

پى‏نوشت‏ها:

1) نهج‏البلاغه، خطبه 18

2) انعام، 38

3) نحل، 89

4) نساء، 82

5) حشر، 7

6) مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 372

7) الميزان، علامه طباطبايى، ج 7، ص 83

8) همان منبع، ج 5، ص 21

9) انيق‏» به معناى «حسن معجب‏» مى‏باشد، يعنى از نظر انواع بيان داراى زيب

 

 

 

 

نگرشی درون دینی بر جامعیت قرآن و اسلام

1384/12/01 ساعت 21:15

 

 

 

 

 

 

 

 

پژوهش های مربوط به تاریخ و فرهنگ بشری، گویای این حقیقت است که بشر هیچ گاه بدون دین زندگی نکرده و همواره در جستجوی این راز بزرگ هستی تلاش می کرده، گاهی می توانسته جلوه ای از حقیقت آن را درک کند و زمانی به بیراهه می رفته و اصل آن را انکار می کرده است؛ همچنین با رشد و تعالی افکار و استعدادهای انسانی، دین در معرض سوالاتی قرار می گرفته است از جمله این که: در صورت تکامل و پرورش خرد و عقل، کارآیی و کاربرد دین چیست؟ آیا دین آموزه هایی قابل اجرا در تمامی نسل ها و جوامع دنیا دارد؟ دین، اصولاً به بیان چه اموری می پردازد و پاسخگوی کدامیک از خواسته ها و نیازهای بشری است؟ آیا دین همه ابعاد حیات فردی و اجتماعی انسان را در بر می گیرد؟

 

در این مقاله مقصود از دین، دین آسمانی و حق است که در طول تاریخ از جانب خداوند توسط پیامبران به بشر عرضه شده است، نه این که قابل اطلاق به هر گونه برداشت و فهم از دین باشد.

 

در پاسخ به پرسش های طرح شده باید گفت دین توحیدی دارای جامعیت است و همه ادیان آسمانی که از جانب خداوند نازل گردیده اند قبل از این که دستخوش تحریف و تغییر قرار گیرند، دارای ویژگی جامعیت در زمانه خود بودند. شرایع پیش از اسلام، علاوه بر جامعیت، از کمال نسبی نیز برخوردار بوده اند ولی شریعت اسلام دارای جامعیت و کمال نهایی است. از همین رو، شریعت پایانی، جاودانی است.

 

مقصود از جامعیت دین، این نیست که همه مسایل نظری و عملی مربوط به زندگی مادی و معنوی انسان و همه مسایل خُرد و کلان زندگی انسانی و پدیده های طبیعی توسط پیامبران الهی بیان شده باشد و انسان با مطالعه کتب آسمانی از هر گونه جستجو و تحقیق در شناخت آفرینش خویش و هستی بی نیاز شود. دین برای این نیامده که عقل و اندیشه آدمی را تعطیل کند و او را از هر گونه کوشش فکری و تلاش معرفت جویانه باز دارد، نیامده که وحی را به جای عقل و حس قرار دهد.

 شرایع پیش از اسلام، علاوه بر جامعیت، از کمال نسبی نیز برخوردار بوده اند ولی شریعت اسلام دارای جامعیت و کمال نهایی است. از همین رو، شریعت پایانی، جاودانی است.

 

 

 

بلکه می خواهد افق هایی از حقایق را که از دسترس عقل و حس بیرون است، برای انسان روشن کند؛ از این جهت، وحی مکمل عقل و حس است. هدف و مقصود وحی و دین این است که انسان را به سمت کمال واقعی و همه جانبه اش هدایت کند و متناسب با این هدف و رسالت در سرنوشت حیات مادی و معنوی انسان دخالت دارد، ولی هرگز جایگزین علوم و دانش های بشر نمی شود.

 

در بحث از قلمرو و محدوده دین، نظرات برخی از علما را مطرح می نماییم:

 

علامه طباطبایی در " تعریف دین" می گوید: "آن، روش مخصوصی است در زندگی که صلاح دنیا را به طوری که موافق کمال اخروی و حیات دائمی حقیقی باشد، تامین می نماید سپس در شریعت باید قانون هایی وجود داشته باشد که روش زندگانی را به اندازه احتیاج روشن سازد."(1)

 

وی در تفسیر آیه 213 سوره بقره مسایل و اموری را در شناسایی دین طرح می کند که براساس آنها انسان، موجودی اجتماعی و استخدام کننده است و همین عامل، موجب اختلاف در تمام شئون حیات بشر می شود. طبیعت انسان برطرف کننده اختلاف نیست. همچنین عقل بشر نمی تواند او را به کمال و سعادت دعوت کند؛ از این رو، ضروری است که پروردگار به طور غیر طبیعی، انسان را به راه رسیدن به کمال مطلوب رهنمون شود و قوانین و مقرراتی وضع کند که با نظام آفرینش انسان هماهنگ باشد.(2)

 

وی همچنین درباره هدف اصلی دین می فرماید: "حقیقت دین، تعدیل اجتماع انسان در مسیر حیاتی آن است و به تبع، تعدیل حیاتی یک فرد را هم در بردارد. دین، اجتماع انسانی را در راه فطرت و آفرینش وارد ساخته و موهبت حرّیت و سعادت فطری را- چنان که مقتضی عدل است- به آن می بخشد؛ همچنین به یک فرد حرّیت مطلقه داده، آن چنان که فکر و اراده اش او را رهبری می کند، و تا جایی که به حیات اجتماع ضرری نرساند. در انتفاع بردن از جهات حیات، او را آزاد می گذارد."(3)

 

استاد مطهری دین را جامع و کامل می داند و همین امر را رمز ختم نبوت تلقی می کند: "اسلام به واسطه کمال و کلیّت و تمامیّت و جامعیتش به نبوت تشریعی پایان داده است."(4)

 

ایشان در جایی دیگر می نویسند: "اگر اسلام به برخی از عوامل موثر و حاکم بر زندگی انسان توجه نمی کرد و فقط برای برخی از ابعاد زندگی بشر به وضع قانون می پرداخت، دیگر دین متعادل نمی بود. با این بیان، لازمه متعادل بودن اسلام، جامعیت آن است."(5)

 

استاد شهید رمز خاتمیت و جاودانگی اسلام را هماهنگی با فطرت انسان می داند. از نظر ایشان، اسلام طرحی است کلی و جامع و همه جانبه و معتدل و متعادل، حاوی همه طرح های جزئی و کارآمد.(6)

 

از آنجا که دین و فطرت هر دو از پدیده های الهی هستند، با یکدیگر هماهنگی و تفاهم دارند؛ همچنین مقتضای فطرت آدمی و فطری بودن دین الهی، این است که دین از جامعیت برخوردار باشد و مقتضای دین فطری این است که نه تنها قوا و نیروهای مختلف وجودی انسان ملغی نگردد، بلکه در برنامه دین، تعدیل شده و حق هر یک ادا شود.

 

 

 

جامعیت دین اسلام

 

قرآن کریم در آیات خویش بر جامعیت خود تاکید کرده است. برخی از آیات با اشاره به تبیان بودن قرآن، بر تفصیل دار بودن هر چیزی در قرآن تاکید می کند؛ برخی دیگر اسلام را دین جهانی معرفی می کند و بعضی نیز دستورات قرآن را جاودانی و کامل می داند.

 

 

 

الف- تبیان بودن قرآن

 

"... و نزّلناعلیک الکتاب تبیاناً لکل شیء و هدی و رحمة و بشری للمسلمین... ؛ و این کتاب را که روشنگر هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگری است، بر تو نازل کردیم." ( نحل/ 89)

 

"... ما کان حدیثاً یفتری ولکن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل کل شیء و هدی و رحمة لقوم یومنون... ؛ سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد، بلکه تصدیق آنچه از کتاب هایی است که پیش از آن بوده و روشنگر هر چیز است و برای  مردمی که ایمان می آورند رهنمود و رحمتی است." ( یوسف/111)

 

وحی، مکمل عقل و حس است. هدف و مقصود وحی و دین این است  که انسان را به سمت کمال واقعی و همه جانبه اش هدایت کند و متناسب با این هدف و رسالت، در سرنوشت حیات مادی و معنوی انسان دخالت دارد، ولی هرگز جایگزین علوم دانش های بشر نمی باشد.

 

 در این دو آیه عبارات: " تبیاناً لکل شیء" و "و تفصیل کل شیء" دلالت دارد بر این که قرآن جامع مطالب و بیانگر و تفصیل دهنده هر چیزی است. یعنی هدف از نزول، روشنگری است؛ زمانی توسط آیات قرآن و زمانی توسط پیامبر." لتبین للناس ما نزل الیهم"(7) نکته دیگر درعبارت: "لکل شیء" است. یعنی روشنگری در معارف و علومی که به سرنوشت سعادت ابدی انسان مربوط است و مشابه این تعبیر در مورد تورات آمده است.

 

"ثم اتینا موسی الکتاب تماماً علی الذی احسن و تفصیلاً لکل شیء و هدی و رحمة لعلهم بلقاء ربهم یومنون؛ آنگاه به موسی کتاب دادیم،

 

 

برای این که ( نعمت را) بر کسی که نیکی کرده است؛ تمام کنیم، و برای این که هر چیزی را بیان نماییم. و هدایت و رحمتی باشد، امید که به لقای پروردگارشان ایمان بیاورند." (انعام/ 154)

 

"و کتبنا له فی الالواح من کل شی موعظه و تفصیلا کل شیء... ؛ و در الواح ( تورات) برای او در هر موردی بندی، و برای هر چیزی تفصیلی نگاشتیم..."(8)

 

مفسران قرآن در مورد تبیان بودن قرآن و این که تفصیل همه چیز در قرآن است مطالبی را بیان کرده اند: شیخ طوسی(9) و طبرسی (10) " تبیان کل شیء" را بیان مشکلاتی می دانند که مربوط به امور دین است.

 

زمخشری (11) معتقد است که آیه در ارتباط با امور دینی است و خداوند امور مربوط به سعادت افراد را بیان کرده، برخی را با صراحت گفته و برخی را به سنت ارجاع داده است. رشید رضا(12) کمال دین را عقاید و احکام و آداب عبادت- به تفصیل- می داند، اما معاملات را به اجمال و اولی الامر را از محورهای کمال دین و جامعیت آن تلقی می کند.

 

علامه طباطبایی در تفسیر آیه 89 سوره نحل آورده است که تبیان به معنای بیان است، زیرا قرآن کتاب هدایت عموم بوده و مراد از کل شیء همه آن چیزهایی است که برگشتن به هدایت باشد، از معارف حقیقیه مربوط به مبدا، معاد، اخلاق فاضله، شرایع الهیه، قصص و مواعظی که مردم در امتداد و راه یافتن به آن محتاجند و قرآن تبیان همه اینهاست.(13)

 

 

 

ب- جهانی بودن قرآن

 

جهانی بودن دین اسلام به این معنا است که تعالیم قرآن به جامعه و نژاد خاصی اختصاص ندارد بلکه خطاب به همه مردم جهان است.

 

"و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین؛ و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم." (انبیاء/107)

 

"و ما هو الا ذکر للعالمین؛ و حال آن که (قرآن) جز تذکاری برای جهانیان نیست." ( قلم/52)

 

"و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیراً و نذیرا ولکن اکثر الناس لا یعلمون؛ و ما تو را جز ( به سمت) بشارتگر و هشدار دهنده برای تمام مردم، نفرستادیم. لیکن بیشتر مردم نمی دانند." ( سبا/28)

 "اسلام به واسطه کمال و کلیّت و تمامیّت و جامعیتش به نبوت تشریعی پایان داده است."

 

 

 

"تبارک الذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً؛ کسی بزرگ ( و خجسته) است بر بنده خود که فرقان ( کتاب جدا سازنده حق از باطل) را نازل فرمود، تا برای جهانیان هشدار دهنده ای باشد."

 

 

 

ج- جاودانگی قرآن

 

"... و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید... ؛ و به راستی که آن کتابی ارجمند است. از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمی آید وحی ( نامه) است از حکیمی ستوده (صفات)." (فصلت/41-42)

 

"... و اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ ... ؛ و این قرآن به من وحی شده تا به وسیله آن، شما و هر کس را ( که این پیام به او برسد) هشدار دهیم..." (انعام/19)

 

خداوند در این آیه بیان می دارد که نزول قرآن به منظور انذار و برحذر داشتن مخاطبان تا روز قیامت است.

 

"... الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً... ؛ امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را برای شما ( به عنوان) آیینی برگزیدم... ." ( مائده/3)

 

 

 

جامعیت قرآن در روایات

 

1- امام علی (ع) می فرماید: اگر دین جامع نباشد ناقص خواهد بود؛ نه خدا دین ناقص فرو فرستاده و نه پیامبرش در رساندن پیام دین کوتاهی کرده است.

 

"ام انزل الله دیناً ناقصاً فاستعان بهم علی اتمامه، ام کانوا شرکاء له؟ فلهم ان یقولوا و علیه ان یرضی و ام انزل دیناً تاماً فقصر عن تبلیغه و ادائه، و الله سبحانه یقول: ما فرطنا فی الکتاب من شیء و فیه تبیاناً لکل شیء. (14) آیا خداوند دین ناقصی را فرو فرستاده تا با کمک دیگران تمام کند؟ یا آنها در تکمیلش شریک هستند تا آنها بگویند و خداوند بر آن راضی باشد؟ یا خداوند دین کاملی فرستاده، اما پیامبر در رساندن پیام و بیانش کوتاهی کرده است؟ در حالی که خداوند می فرماید: ما هیچ چیزی را در کتاب فرو گذار نکردیم و قرآن بیانگر هر چیزی است."

 

"اگر اسلام به برخی از عوامل موثر و حاکم بر زندگی انسان توجه نمی کرد و فقط برای برخی از ابعاد زندگی بشر به وضع قانون می پرداخت، دیگر دین متعادل نمی بود. با این بیان، لازمه متعادل بودن اسلام، جامعیت آن است."

 

 2- کلینی از امام صادق (ع) نقل می کند: "ان الله تبارک و تعالی انزل فی القرآن تبیان کل شیء حتی و الله ما ترک شیئاً تحتاج الیه العباد حتی لا یستطیع عبد یقول لو کان هذا انزل فی القرآن الا و قد انزل الله فیه(15) ؛ همانا خداوند تبارک و تعالی قرآن را بیانگر هر چیزی قرار داده است. حتی به خدا سوگند که رها نکرده چیزی را که بندگان خدا به آن احتیاج داشته باشند، تا آن جا که کسی نمی تواند بگوید: ای کاش خداوند آن را در قرآن بیان می کرده و نکرده است.

 

 

3- امام صادق(ع) از امام علی (ع) نقل می کنند: "ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق ولکن، اخبرکم عنه الا ان و فیه علم ما مضی و علم مایاتی الی یوم القیامه و فیه خبرالسماء و خبر الارض و خبر الجنة و خبرالنار و خبر ما کان و ماهو کائن. اعلم ذلک کما انظر الی کفی ان الله یقول فیه تبیان کلی شیء... .(16)

 

این قرآنی که تفصیل حلال و حرام است، باید او را به نطق در آورید و مطالب خود را از او بگیرید، او سخن نمی گوید، باید از او سوال کرد و پاسخ شنید. بدانید که در قرآن دانستنی های گذشته و آینده تا روز قیامت است. خبر آسمان و زمین و بهشت و جهنم است. اطلاع از حوادثی است که در پیش رخ داده یا در آینده رخ خواهد داد. من آن را می دانم، همانند کسی که به کف دست خود نگاه می کند؛ به درستی که خداوند فرموده:

 

" فیه تبیان کل شیء؛ در او تبیین همه چیز است."

 

از مجموع این روایات چنین استفاده می شود که در قرآن، معارفی شامل امور اعتقادی و جهان آفرینش و  اخبار گذشته و آینده و امور عملی و احکام و مقررات شریعت است که نیازهای مردم در امر دین است؛ به تعبیر دیگر، آنها اساسنامه زندگی انسان خداپرست است. دیگر این که اهل بیت (ع) در فهم و بیان قرآن و تفصیل احکام، نقش کلیدی دارند و نکته دیگر نفی قاطع ناقص بودن شریعت و کوتاهی نکردن پیامبر در بیان نیازها و معلومات است.

 

 

 

پی نوشت ها:

 

1- ترجمه المیزان، ج2، ص187.

 

2- ترجمه المیزان، ج2، صص180- 188.

 

3- ترجمه المیزان، ج6، ص97.

 

4- ترجمه المیزان، ج3، ص173.

 

5- مجموعه آثار، ج3، ص190/ خاتمیت، ص19.

 

6 مجموعه آثار، ج3، صص190- 191.

 

7- ترجمه قرآن از محمد مهدی فولادوند، چاپ اول، قم، دارالقرآن الکریم.

 

8- اعراف/ 145.

 

9- درّالتبیان، ج6، ص418.

 

10- مجمع البیان، ج6، ص318.

 

11- کشاف، ج2، ص628.

 

12- المنارج، ج6، ص 167.

 

13- ترجمه المیزان، ج12، ص469.

 

14- نهج البلاغه، خطبه 18.

 

15- اصول کافی، ج1/ ص59، به تصحیح علی اکبر غفاری .

 

16- همان، ص 61، نورالثقلین، ج 3، ص75.

 

منبع:

 

مجله گلستان قرآن، دکتر اعظم پرچم، عضو هیات علمی دانشگاه اصفهان.

 

 

منبع مقاله :  http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=12169

 

 

 

 

 

 

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم در نهج البلاغه

 

فاطمه نقيبى

 

 

چكيده:

بسيارى از مخالفان قرآن كوشيده‏اند چنين شبهه افكنى كنند كه اين كتاب آسمانى با دنياى امروز كه عصر پيشرفت علوم و تكنولوژى است، متناسب نيست; بلكه فقط اعجاز عصر پيامبر ختمى مرتبت‏صلى الله عليه وآله است و صرفا براى زمان ايشان شموليت داشته است و اكنون همانند كتاب مقدس انجيل صرفا براى استفاده فردى قابليت دارد.

از اين ديدگاه، تئورى جدايى دين از سياست و در پى آن عدم جامعيت و جاودانگى قرآن كريم داده مى‏شود كه مغالطه‏اى بس خطرناك و شائبه‏اى ناپسند است.

بديهى است‏يكى از نشانه‏هاى اعجاز قرآن مجيد و از جمله دلايل خاتميت دين مبين اسلام و برترى آن بر ديگر اديان، جامعيت و جاودانگى اين نسخه الهى است.

ما بر آنيم كه ادله جامعيت قرآن كريم را از لابلاى سخنان گهربار حضرت على‏عليه السلام در نهج البلاغه استخراج كنيم; زيرا بيان حضرت، قطعا ديدگاههاى افراط گرايانه و نيز تفريط گرايانه را رد مى‏كند و نظريه ناب در اين باره به منصه ظهور مى‏رسد.

كليد واژه‏ها: قرآن، نهج‏البلاغه، جامعيت و جاودانگى، ادله عقلى و نقلى، حجيت، اهل حديث

جامعيت قرآن از نگاه نهج‏البلاغه

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم از مهمترين مباحث زير بنايى، جهت‏شناخت اين كتاب الهى و يكى از موضوعات بحث‏انگيز امروزى است. قطعا تشريح و بررسى دقيق و عميق اين موضوع مى‏تواند بر ادعاهاى پوچ در اين زمينه خط بطلان كشد.

در پرتو مساله جامعيت، موضوع وجود تمامى علوم مختلف در قرآن كه از نظريه‏هاى افراطى به شمار مى‏آيد حجيت قرآن كريم و نظريه اهل حديث در اين باره و نقد و بررسى اين ديدگاه مورد بحث قرار مى‏گيرد.

نهج البلاغه، اخوالقرآن و بهترين و نابترين منبعى است كه مى‏تواند ره پويان طريق را در شناخت صحيح و حقيقى قرآن مجيد يارى دهد.

در نگاه اميرمؤمنان على عليه السلام، قرآن نسخه‏اى جامع و جاودانى است كه از نيازهاى بشر براى رسيدن به سرمنزل سعادت و كمال، فروگذار نكرده است. حضرت در موارد گوناگون و به شيوه‏هاى زيبا و حكيمانه به ترسيم اين ويژگى پرداخته است ; در يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه (1) با استناد به آيات قرآن، جامعيت آن را بوضوح تشريح كرده است.

حضرت بعد از آنكه درباره دو راى مختلف صادر شده از دو قاضى سخن مى‏گويد، با استفهام انكارى مى‏پرسد: «آيا خداوند دين ناقصى فرو فرستاده و در تكميل آن از آنان مدد جسته است؟ آيا آنها شريك خدايند و بر خدا لازم است‏به گفته ايشان رضايت دهد؟ يا اينكه خداوند دين را كامل نازل كرده، اما پيغمبرصلى الله عليه وآله در تبليغ و اداى آن كوتاهى ورزيده است؟»

آنگاه با استشهاد به آيات قرآن بصراحت‏به اين شبهه پاسخ مى‏دهد: والله سبحانه يقول:

«ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» (2)

و قال:

«فيه تبيان لكل شى‏ء» (3)

و ذكر ان الكتاب يصدق بعضه بعضا، و انه لا اختلاف فيه فقال سبحانه:

«و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (4)

خداوند مى‏فرمايد: «در قرآن از هيچ چيز فروگذار نكرده‏ايم‏» و نيز مى‏فرمايد: «در قرآن بيان همه چيز آمده است‏» و ياد آور شده است كه آيات قرآن، يكديگر را تصديق مى‏كنند و اختلافى در آن وجود ندارد، چنانكه مى‏فرمايد: «اگر قرآن از ناحيه غير خدا بود، اختلافات فراوانى در آن مى‏يافتند

مرحوم طبرسى رحمه الله در ذيل آيه 38 سوره انعام به ذكر يكى از اين اقوال پرداخته، مى‏نويسد: «مراد از كتاب، قرآن است; چرا كه شامل جميع نيازهاى دنيوى و اخروى آدمى است; چه مفصل بيان شده باشد و چه مجمل; اما مجمل آن در لسان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تشريح شده و حق تعالى ما را مامور به تبعيت از او كرده است; چنانكه فرمود:

«و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (5)

و شما آنچه را رسول حق دستور مى‏دهد(منع يا عطا مى‏كند) بگيريد و هرچه را نهى مى‏كند، واگذاريد.» (6)

بنابراين، قرآن مجيد از بيان معارفى كه موجب سعادت حقيقى انسان در دنيا و آخرت مى‏باشد، فروگذار نكرده است. (7)

علامه طباطبايى در تفسير آيه 82 نساء پس از برشمردن مفاهيم آيه مى‏نويسد: «از آنجا كه قرآن اختلاف قبول نمى‏كند، تغيير و تحول، نسخ و باطل و غيره را هم نمى‏پذيرد; از اين رو لازم مى‏آيد كه شريعت اسلامى تا روز واپسين استمرار داشته باشد.» (8)

حضرت در ادامه خطبه 18 در چندين عبارت بسيار زيبا در حالى كه ظاهر و باطن قرآن را معرفى مى‏كند، تاييدى ديگر بر جامعيت قرآن ارائه مى‏دهد:

«ان القرآن ظاهره انيق (9) و باطنه عميق‏»

ظاهر قرآن زيبا و شگفت آور و باطن آن ژرف و پرمايه است، پس عموم و خواص مردم مى‏توانند بهترين و بيشترين بهره را از اين كتاب ببرند.

استاد محمد تقى جعفرى در اين خصوص مى‏نويسد: «مقصود از عمق معانى، دشوار بودن و حالت معمايى نيست، بلكه قرآن همه مسائل نهايى مربوط به انسان و جهان را در آياتى كه كلمات آن ساده و زيباست، مطرح كرده است. از طرفى، عبارت بعدى امام‏عليه السلام كه مى‏فرمايد: لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به; «نكات شگفت آور آن فانى نگردد و اسرار نهفته آن پايان نپذيرد و هرگز تاريكيهاى جهل و نادانى جز به آن رفع نشود.»، حاكى از استمرار جاودانى محتويات قرآن است.» (10)

امام عليه السلام در يكى ديگر از سخنان حكيمانه خويش مى‏فرمايد: واعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة ولا لاحد قبل القرآن من غنى (11) ; «آگاه باشيد! هيچ كس پس از داشتن قرآن، فقر و بيچارگى ندارد و هيچ كس پيش از آن، غنا و بى نيازى نخواهد داشت

بيان كوتاه اما پر معناى حضرت متضمن اين معناست كه اين نسخه الهى از چنان غناى فرهنگى برخوردار است كه پيروان خود را بى نياز از هرگونه مكتب و مسلكى مى‏كند; درحالى كه ديگر مكاتب فكرى و كتب بشرى قادر به پاسخگويى نيازهاى اخلاقى و معنوى بشر نيستند.

در وصف ديگرى از قرآن بصورتى شيوا و دلنشين مى‏فرمايد: «ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه و سراجا لا يخبو توقده و بحرا لا يدرك قعره و منهاجا لا يضل نهجه و شعاعا لا يظلم ضوؤه و فرقانا لا يخمد برهانه و تبيانا لا تهدم اركانه.» (12) سپس كتاب آسمانى يعنى قرآن را بر او نازل فرمود; نورى كه خاموشى ندارد، چراغى كه افروختگى آن زوال نپذيرد، دريايى كه اعماقش را درك نتوان كرد، راهى كه گمراهى در آن وجود ندارد، شعاعى كه روشنى آن تيرگى نگيرد، جداكننده حق از باطل كه درخشش دليلش به خاموشى نگرايد و بنيانى كه اركان آن منهدم نگردد

هدف حضرت از بيان اين عبارات آن است كه دوران حقايق و مفاهيم قرآن محدود و موقت نيست و آيات و دستوراتش پيوسته نوين و جاودانى اند، تا آنجا كه مفهوم آياتى كه درباره گروه معينى نازل شده، عموميت داشته همگان را در موارد مشابه و تا روز واپسين دربرمى‏گيرد. (13)

از امام صادق‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمود: «اگر چنين بود كه آيه‏اى درباره قومى نازل مى‏گشت و با از بين رفتن آن قوم، آيه هم از بين مى‏رفت، از قرآن چيزى باقى نمى‏ماند ولكن قرآن تا زمانى كه آسمانها و زمين برپاست، اول تا آخر آن جريان و سريان دارد.» (14)

ارتباط قرآن و علوم مختلف

بنابر اصل جامعيت قرآن، برخى اين مجموعه عظيم الهى را حاوى كليه علوم و مسائل مورد نياز بشر پنداشته و در پى ايجاد رابطه مابين كليه علوم نوين با قرآن برآمده‏اند.

آيت الله معرفت اين پندار را افراطى مى‏داند و مى‏گويد: «اين ادعا كه هرآنچه بشر به آن رسيده يا مى‏رسد مانند دستاوردهاى علمى، فنى، فرهنگى و... از قرآن بوده، و يا ريشه قرآنى دارد، ادعايى گزاف و بى اساس است. مقصود از كمال و جامعيت قرآن، جامعيت در شؤون دينى، اعم از اصول و فروع آن است; يعنى آنچه در رابطه با اصول ، معارف و احكام و تشريعات، بطور كامل در دين مطرح گشته است; به عبارت ديگر هرآنچه كه در زمينه سلامت و سعادت معنوى، روحى و اخلاقى انسان است، در برنامه‏ها و اهداف قرآن قرار دارد، اما روشهاى اجرايى، ساختارى و اجتماعى براى پياده كردن اين برنامه‏ها به عهده انسانهاست.

بايستى به اين نكته توجه داشت كه دليل ادعاى قرآن كريم به كمال، در

«اليوم اكملت لكم دينكم‏»

و يا

«تبيانا لكل شى‏ء»

برعهده داشتن تشريع مطالب است; چنانچه از زاويه تكوين چنين مى‏گفت، بايد انتظار مى‏داشتيم كه هرآنچه بشر از علوم طبيعى، تجربى و... نياز دارد بطور كامل در قران آمده باشد و يا حداقل ريشه‏اش در قرآن باشد; ولى منظور قرآن از «بيان هرچيز» و «كامل بودن دين‏» آن است كه قرآن هرآنچه را در زمينه شريعت است،براى ما طرح‏و پايه‏ريزى‏كرده‏است. (15)

آيه

«و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين‏» (16)

نيز كه برخى براى تاييد صحبت‏خود مبنى بر اينكه در قرآن همه علوم بشرى و طبيعى نهفته است، بدان تمسك جسته‏اند، زمانى مورد قبول است كه «كتاب مبين‏» را «قرآن‏» فرض كنيم، حال آنكه مفسران آن را «لوح محفوظ‏» تفسير كرده‏اند; يعنى هرآنچه در عالم وجود تحقق مى‏يابد، در آن لوح محفوظ ثبت مى‏گردد. طبق شواهد ارائه شده مفسران، منظور از «كتاب مبين‏» در آيه فوق «قرآن‏» نيست.

آية‏الله معرفت جايى ديگر در تاييد صحبت‏خود، دخالت قرآن در امور مربوط به علوم طبيعى را كه بشر خود بايستى بدان برسد، دور از شان قرآن كريم دانسته مى‏گويد: از طرفى شان قرآن و دين اقتضا نمى‏كند در امورى كه مربوط به يافته‏هاى خود بشر است، دخالت كندو حتى راهنمايى كردن او هم معنا ندارد; زيرا خداوند به انسان عقل و خرد ارزانى داشته و فرموده:«و علم ادم الاسماء كلها» (17) يعنى به انسان اسماء را آموخته است. منظور از اسماء حقايق اشياست; يعنى ما به انسان قدرت پى بردن به تمام حقايق هستى را داده‏ايم و براى آنكه جنبه جانشينى‏او در زمين به منصه ظهور برسد، بايد خود جوشيده و به فعليت‏برسد.

خداوند انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده است. از طرف ديگر ميدان تاثير پذيرى را در طبيعت‏بازگذاشته است:

«و سخر لكم ما فى السموات و الارض‏»

همين كافى است كه بشر بتواند با تصرف در طبيعت‏به طرف سازندگى دنيوى حركت كند و لزومى ندارد كه خداوند فرمول شيمى يا مسائل رياضى را توضيح دهد. (18)

واضح است كه شارع در برخى موارد در مسائل غير شرعى نيز دستوراتى داده است، زيرا خدايى كه

«يعلم السر فى السموات و الارض‏» (19)

است، به هنگام بيان مطالبى از اسرار طبيعت‏به صورت اشاره و كنايه صحبت مى‏كند و اين تراوشاتى است كه به هنگام بيان مناسب شرعى عرضه مى‏شود. از ديدگاه ديگر، اين موضوع از تفضل خداى تعالى بر بشر خبر مى‏دهد. بطورى كه وظيفه خداى سبحان بيان اين امور نبوده است; بلكه از روى تفضل و لطف اشاراتى كرده است.

از اين رو، وظيفه شرع، دخالت در آنچه عقل بشر بدان مى‏رسد، نبوده است. البته در احكام تعبدى بشر كه شرع دستور عمل يا احتياط را داده، عقل بشر توان پى بردن به واقعيت آن عمل را نداشته است و چنانچه اين توان را مى‏يافت، قطعا آنچه را شرع دستور داده، پياده مى‏كرد. در نتيجه در اسلام احكامى وجود دارد كه صرفا جنبه تعبدى دارد و با پيشرفت علم، احكام آن قابل تغيير نيست.

دليل عقلى بر جامعيت قرآن كريم

آنچه گذشت دلايل نقلى متقنى بر جامعيت قرآن مجيد بود. در ميان بيانات گهربار حضرت على‏عليه السلام به دليل عقلى بر اين مطلب رهنمون مى‏شويم; امام عليه السلام در جايى مى‏فرمايد:

«و اكمل به دينه و قبض نبيه صلى الله عليه وآله و قد فرغ الى الخلق من احكام الهدى به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه و لم يترك شيئا رضيه او كرهه الا و جعل له علما باديا و آية محكمة تزجر عنه او تدعو اليه فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد (20)

پيامبرش را هنگامى از اين جهان برد كه از رساندن احكام و هدايت قرآن به خلق فراغت‏يافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بداريد و تعظيم كنيد كه خود بيان كرده است; زيرا حكمى از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبى را كه مورد رضايت و خشنوديش باشد وانگذاشت، جز اينكه نشانى آشكار و آيه‏اى محكم كه از آن جلوگيرى يا به سوى آن دعوت كند، برايش قرار داد. پس رضايت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آينده درباره همه يكسان است

مسلما وقتى پيامبرى براى هدايت‏بشر فرستاده مى‏شود و خاتم پيامبران معرفى مى‏گردد، كتاب آسمانى او نيز كه معجزه ابدى هم نام گرفته، بايد تامين كننده اين هدف باشد، و الا هدف الهى مهمل جلوه مى‏كند; بنابراين لازم است پيامبر تا به انجام رساندن اين هدف در ميان امت‏باشد تا تمامى احكام دين خدا كه متضمن تكامل و تعالى و هدايت انسان است، به مردم عرضه گردد.

از طرف ديگر، بايستى اين احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقيقا مبين اوامر و نواهى الهى كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.

همچنين، از نظر عقلى، جامعيت قرآن اقتضا مى‏كند كه دستورات آن متغير نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگيرد. سخن آخر امام عليه السلام دقيقا گوياى همين مطلب است: «احكام الهى تا قيامت تغيير نمى‏پذيرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله در قرآن و سنت‏بيان شده است.» (21)

حجيت قرآن كريم در نهج البلاغه و نظريه اهل حديث

حجيت قرآن كريم از جمله مسائلى است كه مورد اختلاف بسيارى از علما و انديشمندان فرقه‏هاى اسلامى و غير اسلامى بوده است. منظور از حجيت قرآن كريم آن است كه اين كتاب آسمانى از هرجهت‏براى همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مى‏توان بدان تكيه كرد و آن را مورد عمل و دليل و مبنا قرار داد.

آيت‏الله خويى درباره حجيت ظواهر قرآن كريم كه برخى از علماى حديث (22) بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مى‏نويسد:«ظواهر قرآن، حجيت و مدركيت دارد و ما مى‏توانيم در موارد مختلف به معناى ظاهرى آن تكيه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهيم و در گفتار و نظريات و استدلالهاى خويش به آن تمسك جوييم; زيرا ظواهر قرآن براى عموم مردم، حجت و مدرك است.» (23) وى سپس پنج دليل را براى اثبات اين موضوع مطرح مى‏كند.

بدين ترتيب قرآن كريم از همه جهات براى بشر حجت است و دليل محكمى براى او در پيشگاه حق تعالى است.

اين مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح ديده مى‏شود. حضرت در خطبه 182 مى‏فرمايد: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله على خلقه اخذ عليه ميثاقهم و آرتهن عليه انفسهم اتم نوره و اكمل به دينه; «قرآن امر كننده و نهى كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولى - در واقع - گويا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ايشان بر آن پيمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانيد و دين خود را به سبب آن كامل كرد.

در اين قسمت، توجه به جند نكته ضرورى است:

اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفى مى‏كند. بديهى است، از آنجا كه قرآن كريم معجزه اصلى است و شامل كليه دستورات سعادت بخش براى بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. (24) از اين رو اگر پيروان اين كتاب آسمانى بدان عمل كنند، در آخرت نيز دليلى بر اعمال خويش در پيشگاه حق تعالى خواهند داشت.

دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كريم پيمان گرفت. ابن ابى الحديد در اين باره مى‏نويسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحيد، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گيرنده ميثاق از مكلفان است‏به تصديق دعوتش و قبول قرآنى كه نازل گشت، بدين صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در اين حال، آنكه مخالفت كند به خود زيان رسانده و تا ابد هلاك شده است.» (25)

برخى ديگر از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين عبارت گفته‏اند كه خدا به واسطه نبى اكرم‏عليه السلام از بندگانش پيمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.» (26)

همچنين احتمال دارد مراد از آن، قضيه ذريه قبل از خلقت آدم‏عليه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. (27)

تفسير اين عبارت، به هر صورتى كه باشد، مبين اين مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذيرش قرآن - بعنوان كتابى الهى براى هدايت و سعادت بشرى پيمان بسته‏اند; به طورى كه حضرت دقيقا بيان مى‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به اين امر قرار داد.

زمانى نفوس، مرهون رعايت‏حق تعالى و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگى در كتاب آمده - مى‏شوند كه اين كتاب از حجيت لازم برخوردار باشد.

سوم: اين كتاب را كامل كننده دين مبين اسلام معرفى كرد. اين گفته حضرت دقيقا گوياى اين است كه:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (28) ; امروز دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم.» اين مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجيد زيربناى دين جاودانى اسلام است; پس لازم است از جامعيت، جاودانگى و حجيت‏برخوردار باشد.

امام على‏عليه السلام در جايى ديگر فرموده است: «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين و على كتاب الله تعرض الامثال (29) ; من با خارج شوندگان از دين احتجاج و با شك كنندگان در دين دشمنى مى‏كنم; كارهاى مشتبه به حق، به قرآن عرضه مى‏گردد

اين عبارت تفسيرهاى مختلفى دارد; علامه مجلسى مى‏گويد: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها يا احاديث‏باشد; يعنى آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مى‏شود، بايد به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و يا آنچه درباره عثمان به من استناد مى‏دهند، بايد بر كتاب خدا عرضه گردد.» (30)

ابن ابى الحديد و خويى مراد حضرت از اين سخن را همان گفته خداوند مى‏دانند كه فرمود:«هذان خصمان اختصموا فى ربهم... (31) ; اين دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دين خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن يكديگرند.» (32)

در شان نزول اين آيه روايتى است از امام حسين‏عليه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مى‏گويد: «به امام‏عليه السلام گفتم: يا ابا عبدالله از قول خداوند در آيه «هذان خصمان اختصموا فى ربهم‏» به من خبر ده! پس فرمود: ما و بنى اميه درباره خداى تعالى به خصم برخاستيم. ما گفتيم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قيامت دو خصم هستيم.» (33)

رواياتى شبيه به همين مضامين كه دو خصم ذكر شده را امام على‏عليه السلام و طرف مقابل را دشمنان وى معرفى كرده: در اخبار و روايات بسيار وارد شده است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست.

درست است كه طبق روايات رسيده، خصومت‏بين محمد و آل محمدعليهم السلام و دشمنان آنها بايد بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمييز داده شود، اما همين مى‏رساند كتابى كه قابليت عرضه شبهات را داشته و ميزان و مقياس قرار مى‏گيرد، (34) بايستى كتابى منزه از هر عيب، نقص و تحريف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.

امام عليه السلام در يكى از بيانات نورانى خويش صريحا به همين مطلب اشاره كرده، مى‏فرمايد:

«و كفى بالكتاب حجيجا و حصيما» (35)

قرآن براى بازخواست و داورى كفايت مى‏كند.

بدين ترتيب، قرآن برهان قاطع و حجتى محكم است‏براى كسى كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همين حجيت‏سبب مى‏گردد كه اين مجموعه وحى الهى به عنوان ماخذ اصلى قوانين اسلام تلقى گردد و اصل و ريشه همه فروع قرار گيرد.

مى‏توان بوضوح دريافت كه ديدگاه امام على‏عليه السلام پيرامون جامعيت قرآن مجيد در راستاى همان نگاه قرآن است كه فرموده:

«اليوم اكملت لكم دينكم ... و رضيت لكم الاسلام دينا»

و در جايى ديگر فرمود:

«فيه تبيان لكل شى‏ء»

و نيز فرمود:

«و من يتبع غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين‏»

روشن است‏با توجه به ديدگاههاى همه جانبه حضرت در اين زمينه، به كليه نظرات افراطى كه وجود همه علوم بشرى را در قرآن مى‏دانند و يا نظرات تفريطى كه به حجيت ظواهر قرآن بدون تمسك به روايات ترديد وارد مى‏كنند، خط بطلان مى‏كشد و از اين ميان معناى صحيح آيات قرآن نيز روشنتر رخ مى‏نماياند.

پى‏نوشت‏ها:

1) نهج‏البلاغه، خطبه 18

2) انعام، 38

3) نحل، 89

4) نساء، 82

5) حشر، 7

6) مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 372

7) الميزان، علامه طباطبايى، ج 7، ص 83

8) همان منبع، ج 5، ص 21

9) انيق‏» به معناى «حسن معجب‏» مى‏باشد، يعنى از نظر انواع بيان داراى زيب

 

 

 

 

نگرشی درون دینی بر جامعیت قرآن و اسلام

1384/12/01 ساعت 21:15

 

 

 

 

 

 

 

 

پژوهش های مربوط به تاریخ و فرهنگ بشری، گویای این حقیقت است که بشر هیچ گاه بدون دین زندگی نکرده و همواره در جستجوی این راز بزرگ هستی تلاش می کرده، گاهی می توانسته جلوه ای از حقیقت آن را درک کند و زمانی به بیراهه می رفته و اصل آن را انکار می کرده است؛ همچنین با رشد و تعالی افکار و استعدادهای انسانی، دین در معرض سوالاتی قرار می گرفته است از جمله این که: در صورت تکامل و پرورش خرد و عقل، کارآیی و کاربرد دین چیست؟ آیا دین آموزه هایی قابل اجرا در تمامی نسل ها و جوامع دنیا دارد؟ دین، اصولاً به بیان چه اموری می پردازد و پاسخگوی کدامیک از خواسته ها و نیازهای بشری است؟ آیا دین همه ابعاد حیات فردی و اجتماعی انسان را در بر می گیرد؟

 

در این مقاله مقصود از دین، دین آسمانی و حق است که در طول تاریخ از جانب خداوند توسط پیامبران به بشر عرضه شده است، نه این که قابل اطلاق به هر گونه برداشت و فهم از دین باشد.

 

در پاسخ به پرسش های طرح شده باید گفت دین توحیدی دارای جامعیت است و همه ادیان آسمانی که از جانب خداوند نازل گردیده اند قبل از این که دستخوش تحریف و تغییر قرار گیرند، دارای ویژگی جامعیت در زمانه خود بودند. شرایع پیش از اسلام، علاوه بر جامعیت، از کمال نسبی نیز برخوردار بوده اند ولی شریعت اسلام دارای جامعیت و کمال نهایی است. از همین رو، شریعت پایانی، جاودانی است.

 

مقصود از جامعیت دین، این نیست که همه مسایل نظری و عملی مربوط به زندگی مادی و معنوی انسان و همه مسایل خُرد و کلان زندگی انسانی و پدیده های طبیعی توسط پیامبران الهی بیان شده باشد و انسان با مطالعه کتب آسمانی از هر گونه جستجو و تحقیق در شناخت آفرینش خویش و هستی بی نیاز شود. دین برای این نیامده که عقل و اندیشه آدمی را تعطیل کند و او را از هر گونه کوشش فکری و تلاش معرفت جویانه باز دارد، نیامده که وحی را به جای عقل و حس قرار دهد.

 شرایع پیش از اسلام، علاوه بر جامعیت، از کمال نسبی نیز برخوردار بوده اند ولی شریعت اسلام دارای جامعیت و کمال نهایی است. از همین رو، شریعت پایانی، جاودانی است.

 

 

 

بلکه می خواهد افق هایی از حقایق را که از دسترس عقل و حس بیرون است، برای انسان روشن کند؛ از این جهت، وحی مکمل عقل و حس است. هدف و مقصود وحی و دین این است که انسان را به سمت کمال واقعی و همه جانبه اش هدایت کند و متناسب با این هدف و رسالت در سرنوشت حیات مادی و معنوی انسان دخالت دارد، ولی هرگز جایگزین علوم و دانش های بشر نمی شود.

 

در بحث از قلمرو و محدوده دین، نظرات برخی از علما را مطرح می نماییم:

 

علامه طباطبایی در " تعریف دین" می گوید: "آن، روش مخصوصی است در زندگی که صلاح دنیا را به طوری که موافق کمال اخروی و حیات دائمی حقیقی باشد، تامین می نماید سپس در شریعت باید قانون هایی وجود داشته باشد که روش زندگانی را به اندازه احتیاج روشن سازد."(1)

 

وی در تفسیر آیه 213 سوره بقره مسایل و اموری را در شناسایی دین طرح می کند که براساس آنها انسان، موجودی اجتماعی و استخدام کننده است و همین عامل، موجب اختلاف در تمام شئون حیات بشر می شود. طبیعت انسان برطرف کننده اختلاف نیست. همچنین عقل بشر نمی تواند او را به کمال و سعادت دعوت کند؛ از این رو، ضروری است که پروردگار به طور غیر طبیعی، انسان را به راه رسیدن به کمال مطلوب رهنمون شود و قوانین و مقرراتی وضع کند که با نظام آفرینش انسان هماهنگ باشد.(2)

 

وی همچنین درباره هدف اصلی دین می فرماید: "حقیقت دین، تعدیل اجتماع انسان در مسیر حیاتی آن است و به تبع، تعدیل حیاتی یک فرد را هم در بردارد. دین، اجتماع انسانی را در راه فطرت و آفرینش وارد ساخته و موهبت حرّیت و سعادت فطری را- چنان که مقتضی عدل است- به آن می بخشد؛ همچنین به یک فرد حرّیت مطلقه داده، آن چنان که فکر و اراده اش او را رهبری می کند، و تا جایی که به حیات اجتماع ضرری نرساند. در انتفاع بردن از جهات حیات، او را آزاد می گذارد."(3)

 

استاد مطهری دین را جامع و کامل می داند و همین امر را رمز ختم نبوت تلقی می کند: "اسلام به واسطه کمال و کلیّت و تمامیّت و جامعیتش به نبوت تشریعی پایان داده است."(4)

 

ایشان در جایی دیگر می نویسند: "اگر اسلام به برخی از عوامل موثر و حاکم بر زندگی انسان توجه نمی کرد و فقط برای برخی از ابعاد زندگی بشر به وضع قانون می پرداخت، دیگر دین متعادل نمی بود. با این بیان، لازمه متعادل بودن اسلام، جامعیت آن است."(5)

 

استاد شهید رمز خاتمیت و جاودانگی اسلام را هماهنگی با فطرت انسان می داند. از نظر ایشان، اسلام طرحی است کلی و جامع و همه جانبه و معتدل و متعادل، حاوی همه طرح های جزئی و کارآمد.(6)

 

از آنجا که دین و فطرت هر دو از پدیده های الهی هستند، با یکدیگر هماهنگی و تفاهم دارند؛ همچنین مقتضای فطرت آدمی و فطری بودن دین الهی، این است که دین از جامعیت برخوردار باشد و مقتضای دین فطری این است که نه تنها قوا و نیروهای مختلف وجودی انسان ملغی نگردد، بلکه در برنامه دین، تعدیل شده و حق هر یک ادا شود.

 

 

 

جامعیت دین اسلام

 

قرآن کریم در آیات خویش بر جامعیت خود تاکید کرده است. برخی از آیات با اشاره به تبیان بودن قرآن، بر تفصیل دار بودن هر چیزی در قرآن تاکید می کند؛ برخی دیگر اسلام را دین جهانی معرفی می کند و بعضی نیز دستورات قرآن را جاودانی و کامل می داند.

 

 

 

الف- تبیان بودن قرآن

 

"... و نزّلناعلیک الکتاب تبیاناً لکل شیء و هدی و رحمة و بشری للمسلمین... ؛ و این کتاب را که روشنگر هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگری است، بر تو نازل کردیم." ( نحل/ 89)

 

"... ما کان حدیثاً یفتری ولکن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل کل شیء و هدی و رحمة لقوم یومنون... ؛ سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد، بلکه تصدیق آنچه از کتاب هایی است که پیش از آن بوده و روشنگر هر چیز است و برای  مردمی که ایمان می آورند رهنمود و رحمتی است." ( یوسف/111)

 

وحی، مکمل عقل و حس است. هدف و مقصود وحی و دین این است  که انسان را به سمت کمال واقعی و همه جانبه اش هدایت کند و متناسب با این هدف و رسالت، در سرنوشت حیات مادی و معنوی انسان دخالت دارد، ولی هرگز جایگزین علوم دانش های بشر نمی باشد.

 

 در این دو آیه عبارات: " تبیاناً لکل شیء" و "و تفصیل کل شیء" دلالت دارد بر این که قرآن جامع مطالب و بیانگر و تفصیل دهنده هر چیزی است. یعنی هدف از نزول، روشنگری است؛ زمانی توسط آیات قرآن و زمانی توسط پیامبر." لتبین للناس ما نزل الیهم"(7) نکته دیگر درعبارت: "لکل شیء" است. یعنی روشنگری در معارف و علومی که به سرنوشت سعادت ابدی انسان مربوط است و مشابه این تعبیر در مورد تورات آمده است.

 

"ثم اتینا موسی الکتاب تماماً علی الذی احسن و تفصیلاً لکل شیء و هدی و رحمة لعلهم بلقاء ربهم یومنون؛ آنگاه به موسی کتاب دادیم،

 

 

برای این که ( نعمت را) بر کسی که نیکی کرده است؛ تمام کنیم، و برای این که هر چیزی را بیان نماییم. و هدایت و رحمتی باشد، امید که به لقای پروردگارشان ایمان بیاورند." (انعام/ 154)

 

"و کتبنا له فی الالواح من کل شی موعظه و تفصیلا کل شیء... ؛ و در الواح ( تورات) برای او در هر موردی بندی، و برای هر چیزی تفصیلی نگاشتیم..."(8)

 

مفسران قرآن در مورد تبیان بودن قرآن و این که تفصیل همه چیز در قرآن است مطالبی را بیان کرده اند: شیخ طوسی(9) و طبرسی (10) " تبیان کل شیء" را بیان مشکلاتی می دانند که مربوط به امور دین است.

 

زمخشری (11) معتقد است که آیه در ارتباط با امور دینی است و خداوند امور مربوط به سعادت افراد را بیان کرده، برخی را با صراحت گفته و برخی را به سنت ارجاع داده است. رشید رضا(12) کمال دین را عقاید و احکام و آداب عبادت- به تفصیل- می داند، اما معاملات را به اجمال و اولی الامر را از محورهای کمال دین و جامعیت آن تلقی می کند.

 

علامه طباطبایی در تفسیر آیه 89 سوره نحل آورده است که تبیان به معنای بیان است، زیرا قرآن کتاب هدایت عموم بوده و مراد از کل شیء همه آن چیزهایی است که برگشتن به هدایت باشد، از معارف حقیقیه مربوط به مبدا، معاد، اخلاق فاضله، شرایع الهیه، قصص و مواعظی که مردم در امتداد و راه یافتن به آن محتاجند و قرآن تبیان همه اینهاست.(13)

 

 

 

ب- جهانی بودن قرآن

 

جهانی بودن دین اسلام به این معنا است که تعالیم قرآن به جامعه و نژاد خاصی اختصاص ندارد بلکه خطاب به همه مردم جهان است.

 

"و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین؛ و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم." (انبیاء/107)

 

"و ما هو الا ذکر للعالمین؛ و حال آن که (قرآن) جز تذکاری برای جهانیان نیست." ( قلم/52)

 

"و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیراً و نذیرا ولکن اکثر الناس لا یعلمون؛ و ما تو را جز ( به سمت) بشارتگر و هشدار دهنده برای تمام مردم، نفرستادیم. لیکن بیشتر مردم نمی دانند." ( سبا/28)

 "اسلام به واسطه کمال و کلیّت و تمامیّت و جامعیتش به نبوت تشریعی پایان داده است."

 

 

 

"تبارک الذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً؛ کسی بزرگ ( و خجسته) است بر بنده خود که فرقان ( کتاب جدا سازنده حق از باطل) را نازل فرمود، تا برای جهانیان هشدار دهنده ای باشد."

 

 

 

ج- جاودانگی قرآن

 

"... و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید... ؛ و به راستی که آن کتابی ارجمند است. از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمی آید وحی ( نامه) است از حکیمی ستوده (صفات)." (فصلت/41-42)

 

"... و اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ ... ؛ و این قرآن به من وحی شده تا به وسیله آن، شما و هر کس را ( که این پیام به او برسد) هشدار دهیم..." (انعام/19)

 

خداوند در این آیه بیان می دارد که نزول قرآن به منظور انذار و برحذر داشتن مخاطبان تا روز قیامت است.

 

"... الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً... ؛ امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را برای شما ( به عنوان) آیینی برگزیدم... ." ( مائده/3)

 

 

 

جامعیت قرآن در روایات

 

1- امام علی (ع) می فرماید: اگر دین جامع نباشد ناقص خواهد بود؛ نه خدا دین ناقص فرو فرستاده و نه پیامبرش در رساندن پیام دین کوتاهی کرده است.

 

"ام انزل الله دیناً ناقصاً فاستعان بهم علی اتمامه، ام کانوا شرکاء له؟ فلهم ان یقولوا و علیه ان یرضی و ام انزل دیناً تاماً فقصر عن تبلیغه و ادائه، و الله سبحانه یقول: ما فرطنا فی الکتاب من شیء و فیه تبیاناً لکل شیء. (14) آیا خداوند دین ناقصی را فرو فرستاده تا با کمک دیگران تمام کند؟ یا آنها در تکمیلش شریک هستند تا آنها بگویند و خداوند بر آن راضی باشد؟ یا خداوند دین کاملی فرستاده، اما پیامبر در رساندن پیام و بیانش کوتاهی کرده است؟ در حالی که خداوند می فرماید: ما هیچ چیزی را در کتاب فرو گذار نکردیم و قرآن بیانگر هر چیزی است."

 

"اگر اسلام به برخی از عوامل موثر و حاکم بر زندگی انسان توجه نمی کرد و فقط برای برخی از ابعاد زندگی بشر به وضع قانون می پرداخت، دیگر دین متعادل نمی بود. با این بیان، لازمه متعادل بودن اسلام، جامعیت آن است."

 

 2- کلینی از امام صادق (ع) نقل می کند: "ان الله تبارک و تعالی انزل فی القرآن تبیان کل شیء حتی و الله ما ترک شیئاً تحتاج الیه العباد حتی لا یستطیع عبد یقول لو کان هذا انزل فی القرآن الا و قد انزل الله فیه(15) ؛ همانا خداوند تبارک و تعالی قرآن را بیانگر هر چیزی قرار داده است. حتی به خدا سوگند که رها نکرده چیزی را که بندگان خدا به آن احتیاج داشته باشند، تا آن جا که کسی نمی تواند بگوید: ای کاش خداوند آن را در قرآن بیان می کرده و نکرده است.

 

 

3- امام صادق(ع) از امام علی (ع) نقل می کنند: "ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق ولکن، اخبرکم عنه الا ان و فیه علم ما مضی و علم مایاتی الی یوم القیامه و فیه خبرالسماء و خبر الارض و خبر الجنة و خبرالنار و خبر ما کان و ماهو کائن. اعلم ذلک کما انظر الی کفی ان الله یقول فیه تبیان کلی شیء... .(16)

 

این قرآنی که تفصیل حلال و حرام است، باید او را به نطق در آورید و مطالب خود را از او بگیرید، او سخن نمی گوید، باید از او سوال کرد و پاسخ شنید. بدانید که در قرآن دانستنی های گذشته و آینده تا روز قیامت است. خبر آسمان و زمین و بهشت و جهنم است. اطلاع از حوادثی است که در پیش رخ داده یا در آینده رخ خواهد داد. من آن را می دانم، همانند کسی که به کف دست خود نگاه می کند؛ به درستی که خداوند فرموده:

 

" فیه تبیان کل شیء؛ در او تبیین همه چیز است."

 

از مجموع این روایات چنین استفاده می شود که در قرآن، معارفی شامل امور اعتقادی و جهان آفرینش و  اخبار گذشته و آینده و امور عملی و احکام و مقررات شریعت است که نیازهای مردم در امر دین است؛ به تعبیر دیگر، آنها اساسنامه زندگی انسان خداپرست است. دیگر این که اهل بیت (ع) در فهم و بیان قرآن و تفصیل احکام، نقش کلیدی دارند و نکته دیگر نفی قاطع ناقص بودن شریعت و کوتاهی نکردن پیامبر در بیان نیازها و معلومات است.

 

 

 

پی نوشت ها:

 

1- ترجمه المیزان، ج2، ص187.

 

2- ترجمه المیزان، ج2، صص180- 188.

 

3- ترجمه المیزان، ج6، ص97.

 

4- ترجمه المیزان، ج3، ص173.

 

5- مجموعه آثار، ج3، ص190/ خاتمیت، ص19.

 

6 مجموعه آثار، ج3، صص190- 191.

 

7- ترجمه قرآن از محمد مهدی فولادوند، چاپ اول، قم، دارالقرآن الکریم.

 

8- اعراف/ 145.

 

9- درّالتبیان، ج6، ص418.

 

10- مجمع البیان، ج6، ص318.

 

11- کشاف، ج2، ص628.

 

12- المنارج، ج6، ص 167.

 

13- ترجمه المیزان، ج12، ص469.

 

14- نهج البلاغه، خطبه 18.

 

15- اصول کافی، ج1/ ص59، به تصحیح علی اکبر غفاری .

 

16- همان، ص 61، نورالثقلین، ج 3، ص75.

 

منبع:

 

مجله گلستان قرآن، دکتر اعظم پرچم، عضو هیات علمی دانشگاه اصفهان.

 

 

منبع مقاله :  http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=12169

 

 

 

«ونزلنا علیك‌ الكتاب‌ تبیانا لكل‌ شی‌ء و هدی‌ و رحمة‌ و بشری‌ للمسلمین‌»  (1)

 

 

 و این‌ كتاب‌ را كه‌ روشنگر هر چیزی‌ است‌ و برای‌ مسلمانان‌ رحمت‌ و هدایت‌ و بشارتگری‌ است‌، بر تو نازل‌ كردیم‌.

 

 

 

 

 

 عن‌ ابی‌ عبدالله‌ علیه‌ السلام‌:

 

 

 «ان‌ الله‌ تبارك‌ و تعالی‌ انزل‌ فی‌ القرآن‌ تبیان‌ كل‌ شی‌ء حتی‌ و الله‌ ما ترك‌ شیئاً یحتاج‌ الیه‌ العباد حتی‌ لا یستطیع‌ عبد یقول‌»:

 

 

 «لو كان‌ هذا انزل‌ فی‌ القرآن‌، الا و انزله‌ الله‌ فیه‌» (2)

 

 

 

 

 

 امام‌ صادق‌ (ع‌) فرمودند:

 

 

 خدای‌ تبارك‌ و تعالی‌ در قرآن‌ بیان‌ هر چیز را فرو فرستاده‌ تا آنجا كه‌ به‌ خدا سوگند، چیزی‌ را از احتیاجات‌ بندگان‌ فروگذار نفرموده‌ و تا آنجا كه‌ هیچ‌ بنده‌ای‌ نتواند بگوید: «ای‌ كاش‌ این‌ امر در قرآن‌ آمده‌ بود» جز آنكه‌ خدا آن‌ را در قرآن‌ فرو فرستاده‌ است‌.

 

 

 

 

 

 قال‌ الله‌ لموسی‌(ع‌): «و كتبناله‌ فی‌ الالواح‌ من‌ كل‌ شی‌ء؛ فعلمنا انه‌ لم‌ یكتب‌ لموسی‌ الشی‌ء كله‌»

 

 

 و قال‌ الله‌ لعیسی‌(ع‌):

 

 

 «لیبین‌ لهم‌ الذی‌ یختلفون‌ فیه‌»... (3)

 

 

 و قال‌ الله‌ لمحمد صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌: «و جئنا بك‌ شهیدا علی‌ هؤلاء و نزلنا علیك‌ الكتاب‌ تبیانا لكل‌ شی‌ء». (4)

 

 

 

 

 

 امام‌ صادق‌ (ع‌) فرمودند:

 

 

 خداوند در مورد موسی‌(ع‌) فرمود: «ما بخشی‌ از هر چیزی‌ را در الواح‌ برای‌ او نوشتیم‌». پس‌ از اینجا دانستیم‌ كه‌ خداوند برای‌ موسی‌ همه‌ چیز را ننوشت‌.

 

 

 اما خدا در مورد عیسی‌ (ع‌) فرمود: تا در آنچه‌ در آن‌ اختلاف‌ دارند حق‌ را بر ایشان‌ آشكار نماید.

 

 

 اما خداوند در مورد محمد (ص‌) فرمود: «و تو را بر همه‌ اینها، گواه‌ آوردیم‌ و كتاب‌ را بر تو فرو فرستادیم‌ كه‌ بیان‌ كننده‌ همه‌ چیز است‌.»

 

 

منبع:گلستان قرآن

 

 

 

 

 

 پی‌ نوشت‌ها:

 

 

 1- نحل‌ / 89 .

 

 

 2- كنز الدقائق‌ 7/253 به‌ نقل‌ از كافی‌ 1/59، كتاب‌ فضل‌ العلم‌، ح‌ 1.

 

 

 3- نحل‌ / 39.

 

 

 4- كنز الدقائق‌ 7/253 به‌ نقل‌ از تفسیر عیاشی‌ 2 / 266 ح‌  058

 

 

 

 

 

جامعیت قرآن از نگاه احاديث

مقدمه

بحث در مورد جامعيّت قرآن، از ديرباز تاكنون مورد توجه مفسّران و قرآن پژوهان بوده است و با توجه به تصريح قرآن در خصوص اصل جامعيّت، همگان آن را پذيرفته اند؛ گرچه درباره محدوده آن اختلاف كرده اند. عدّه اى قائل به جامعيت مطلق قرآن شده اند و نتيجه گرفته اند كه در قرآن، تمام آنچه كه مى توان نوعى ادراك و فهم به آن پيدا نمود، وجود دارد؛ هرچند عقل و درك ما از شناختن آن قاصر است. سيوطى پس از برشمردن جمعى از علوم كه از قرآن استنباط مى گردد، مى نويسد:

علوم ديگرى را نيز در بر دارد، از جمله: طب، مناظره، هندسه، جبر و مقابله، نجوم و غير اينها.1

غزالى در«احياءالعلوم» و «جواهر القرآن»2، زركشى در«البرهان»3 و شمارى ديگر اين نظريه را پذيرفته اند؛ البته زركشى، مراد از تمام علوم را اصول كلّى آنها مى داند.

در مقابل ديدگاه اول، گروهى معتقدند اگر هم بحثى از علوم(غير از علم دين) در قرآن آمده، فقط جنبه هدايتى و تربيتى آن مورد نظر بوده است. براى نمونه مى توان از شاطبى و دكتر ذهبى4 و علامه طباطبايى نام برد. علامه طباطبايى مى فرمايد:

چون قرآن كريم كتاب هدايت است و جز اين، كارى ندارد، لذا ظاهرا مراد از«كلّ شىء» همه آن چيزهايى است كه برگشتش به هدايت است، از معارف حقيقيه مربوط به مبدأ و معاد و اخلاق فاضله و شرايع الهيه و قصص و مواعظى كه مردم در هدايت و راه يافتنشان به آن محتاجند؛ و قرآن، تبيان همه اينهاست.5

در بررسى ديدگاههاى دو طرف، استناد به مجموعه روايات، كمتر به چشم مى خورد و مهمترين دليل آنها آيه معروف«تبيانا لكل شىء»6 است كه هر كس در تفسير آن، يار ظنّ خويش گرديده است. در اين نوشتار، تا آنجا كه امكان داشته است، روايات مربوط به اين بحث، جمع آورى و به پنج دسته تقسيم شده و معناى جامعيّت و شرط آن، روشن گرديده است و در نهايت، دسته ششم روايات آورده شده كه در سبك و سياق پنج دسته اول نيست؛ بلكه نشان مى دهد كه سنّت هم بايد در كنار قرآن باشد، تا بيان كننده و روشنگر جامعيّت قرآن باشد؛ گرچه همان طور كه بعدا نشان خواهيم داد، از گروه پنجم روايات هم مى توان اين مطلب را فهميد؛ ولى در گروه ششم، به لزوم همراهى كتاب و سنّت براى انتقال مفاهيم، تصريح گرديده است.

قبل از ورود به بحث، تذكّر چند نكته ضرورى است:

اولا، يكى از معدود ابواب حديثى كه در بين روايات موجود در آنها تعارضى وجود ندارد، همين بحث جامعيت قرآن است و اگر در ظاهر هم اختلافى باشد، به راحتى جمع عرفى بين آنها صورت مى گيرد.

ثانيا، از كنار هم قرار دادن روايات، به تدريج معناى«جامعيت» روشن خواهد شد.

ثالثا، همه روايات مرتبط با موضوع جامعيت قرآن، در اين نوشتار نيامده اند؛ ولى سعى شده است كه سند روايات نيز ملاحظه شوند و روايات قوى تر مورد استشهاد قرار گيرند.

دسته اول:

در اين دسته، رواياتى است كه دلالت دارند«تمام علوم و احتياجات انسان، در قرآن وجود دارد»:

 

1ـ به عنوان نمونه، امام صادق(ع) قسم خوردند كه هيچ گاه انسان در حسرت نخواهد بود كه چرا فلان مطلب در قرآن وجود ندارد:

إنّ اللّه عزّوجلّ أنزل فى القرآن«تبيانا لكلّ شىء» حتى واللّه ما ترك شيئا يحتاج اليه العبد، حتى واللّه ما يستطيع عبد أن يقول«لوكان فى القرآن هذا» الاّ و قد أنزله الله فيه؛7

خداوند آيه«تبيانا لكل شىء» را نازل كرد و به خدا قسم از آنچه انسان به آن نياز دارد فروگذار نكرد و به خدا قسم هيچ كس قادر نيست بگويد«اى كاش فلان مطلب در قرآن وجود داشت»؛ زيرا هر آنچه انسان نياز داشته باشد، خداوند در مورد آن، آيه اى نازل كرده است.

 

2ـ امام باقر(ع) همين مضمون را با اندكى تفاوت بيان فرموده اند:

إن اللّه تبارك و تعالى لم يدع شيئا تحتاج اليه الامّة الى يوم القيامة الاّ أنزله فى كتابه؛8

خداوند آنچه را كه امّت تا روز قيامت بدان احتياج دارند، در قرآن آورده و براى رسولش بيان فرموده است.

3ـ سماعةبن مهران از امام كاظم(ع) سؤال مى كند:«آيا پيامبر(ص)، در زمان خود، آنچه را كه مردم احتياج داشتند بيان فرمود؟» حضرت، علاوه بر آنكه جواب مثبت دادند، اضافه كردند:«بله؛ آنچه را تا روز قيامت، مردم نياز دارند بيان كرده است»:

أصلحك اللّه، أتى رسول اللّه الناس بما يكتفون به فى عهده؟ قال: نعم و ما يحتاجون اليه الى يوم القيامة.9

4ـ امام على(ع) در بيانى كه در مورد اختلاف علما در فتواست، فرمود:

أم أنزل اللّه دينا ناقصا فاستعان بهم على اتمامه، أم كانوا شركاء فلهم أن يقولوا و عليه أن يرضى، أم أنزل اللّه دينا تامّا فقصر الرسول(ص) على تبليغه و أدائه، واللّه سبحانه يقول«ما فرّطنا فى الكتاب من شىء» و «فيه تبيان كلّ شىء»؛10

يا خداوند، دين ناقص فرستاده و از اين عالمان در تكميل آن يارى خواسته؟ يا اينان شركاى اويند و حق دارند بگويند و بايد خشنود باشد از راهى كه آنان مى پويند؟ يا دينى كه خدا فرستاده، تمام بوده و پيامبر(ص) در رساندن آن كوتاهى نموده؟ در حالى كه خداوند سبحان گويد: «فرو نگذاشتيم در كتاب، چيزى را» و گويد كه «در آن، بيان هر چيزى هست».

اضافه بر اين چهار مورد كه نقل شد، رواياتى ديگر نيز به همين مضمون وارد شده است.11 نتيجه اين دسته روايات كه ائمه به طور مطلق فرموده اند«همه چيز در قرآن وجود دارد»، اثبات جامعيت مطلق براى قرآن است؛ امّا چهار دسته روايت ديگر وجود دارد كه اطلاق فوق را محدود نموده، به تدريج روشن مى كند كه مراد از اين علوم چيست.

دسته دوم:

دسته ديگر، دو خبر است به اين مضمون كه«علم اوّلين و آخرين در قرآن است و بايد با تفكر در معانى قرآن، به آن علوم دست يافت». پيامبر(ص) فرمود:

من أراد العلم فليثور القرآن فانّ فيه علم الأوّلين و الآخرين.12

در نقل ديگرى از عبداللّه بن مسعود، صحابى معروف پيامبر(ص)، به همين معنا اشاره شده است:

إذا أردتم العلم فأثيروا القرآن فإنّ فيه خبر الأوّلين و الآخرين؛ 13

اگر به دنبال علم هستيد، با تفكّر در معانى قرآن آن را بيابيد؛ چون خبر اولين و آخرين در قرآن يافت مى شود.

گرچه نقل دوم، در اصطلاح، روايت نيست و در اصطلاح علم«درايةالحديث» به آن خبر مى گويند، ولى در همان علم، گفته شده است كه بعضى خبرها به گونه اى است كه محتواى آن، گواه عدم صدور آن از اشخاص عادى و غير معصوم است. لذا حداقل براى تأييد روايت اوّل، مى توان از اين خبر استفاده نمود.

دسته سوم:

دسته سوم، دو روايت است كه از مجموع آنها استفاده مى شود كه«جميع احكام مورد نياز مردم، در قرآن آمده است». البته در دسته ششم روايات، بيان خواهيم كرد كه فهم اين احكام و حدود آنها با توجه به سنّت است. فعلا اين دو را نقل مى كنيم تا با ضميمه نمودن روايات دسته اول و دوم، اين طور نتيجه شود كه اخبار ماكان و مايكون و ماهو كائن، در قرآن وجود دارد. ذكر اين نكته هم لازم است كه اخبار ماكان، مربوط به گذشتگان و امّت هاى سابق است و اخبار مايكون در مورد معاد و بهشت و جهنم است؛ ولى ماهو كائن، تفسيرهاى مختلف دارد كه در نتيجه گيرى پايان مقاله به آن اشاره مى شود. فعلا دو روايتى را كه وعده داديم، نقل مى كنيم:

1ـ روايت حضرت كاظم(ع):

فيه تبيان حجج اللّه المنوّرة و محارمه المحدودة و فضائله المندوبة و جمله الكافية و رخصه الموهوبة و شرائعه المكتوبة؛14

در قرآن، حجت هاى نورانى خدا و محرّمات و مستحبّات و رخصتهايى كه به انسان بخشيده شده و واجبات، بيان گرديده است.

2ـ حديث امام رضا(ع) كه فرمودند:

فيه ـ القرآن ـ تفصيل كل شىء بين الحلال والحرام و الحدود و الأحكام و جميع ما يحتاج اليه كملا؛15

تفصيل حلال و حرام و حدود و احكام و به طور كلّى آنچه انسان به آن محتاج است، در قرآن وجود دارد.

دسته چهارم:

بعد از آنكه در سه دسته قبل روشن گرديد كه منظور از«كلّ شىء» چيست و نتيجه شد كه اخبار گذشته و آينده و احكام مورد نياز (كه به ترتيب از آنها تعبير به ماكان و مايكون و ماهو كائن مى شود) در قرآن وجود دارد، در دسته چهارم، اين موارد يك جا در روايات بيان شده است. نكته مهم اينكه اگر كسى در سند روايات قبل هم شبهه داشته باشد، در اينجا روايات معتبرى بر مطلب دلالت دارند كه بعضى از آنها را نقل مى كنيم.

1ـ امام صادق(ع):

إنّ اللّه ـ عزّ ذكره ـ ختم بنبيكم النبيين فلانبىّ بعده أبدا و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده و أنزل فيه تبيان كل شىء و خلقكم و خلق السماوات و الأرض و نبأ ماقبلكم و فصل ما بينكم و خبر ما بعدكم و أمر الجنة و النّار؛16

خداوند با پيامبر شما نبوت را به پايان رساند و هيچ پيامبرى بعد از او نخواهد آمد و با كتاب شما(قرآن) نزول كتب الهى خاتمه يافت و تا ابد كتابى نخواهد آمد. در اين كتاب، همه چيز بيان شده است، از جمله ماجراى آفرينش انسان و آسمان و زمين و اخبار گذشته و آينده، و احكامى كه به آن نياز داريد و همين طور اخبار بهشت و جهنّم.

2ـ امام صادق(ع):

فيه ـ القرآن ـ شرعكم و خبرمن قبلكم و بعدكم؛17

در قرآن، احكامى كه به آن نياز داريد و اخبار كسانى كه قبل از شما بوده اند و همچنين اخبار آينده (معاد) وجود دارد.

نكته قابل ملاحظه در اين حديث، كلمه«شرعكم» است كه منظور از«فصل بينكم» در روايت اول را بيان مى كند. گرچه سند اين روايت، به قوّت روايت قبلى نيست، امّا وقتى احاديث مجموعا با هم ديده شود، گاهى اوقات روايت ضعيف دلالت روايت قوى را روشن مى كند. روايت بعدى نيز قرينه است كه مراد از«فصل بينكم» همان احكام و دستوراتى است كه مسلمين در زندگى به آنها نياز دارند.

3ـ امام على(ع):

فى القرآن نبأ ماقبلكم و خبرما بعدكم و حكم مابينكم؛18

در قرآن، خبر امّت هاى گذشته و خبر معاد و احكامى كه لازم داريد، وجود دارد.

دسته پنجم:

پنجمين دسته، رواياتى است كه يك مطلب اضافى نسبت به دسته چهارم دارند. در اين گروه، علاوه بر آنكه«تبيان كل شىء» معنا شده و بر علم ماكان و مايكون و ماهو كائن تطبيق گرديده است، اين قيد آمده است كه«استظهار اين علوم از قرآن، احتياج به افراد خاصى دارد». تعداد اين روايات و تعدّد طرق آنها به اندازه اى است كه هرگونه شبهه در مورد سند را از بين مى برد. لذا در اين مرحله، با اطمينان مى توان گفت كه اوّلا، منظور از جامعيت قرآن، جامعيت در مسير هدايت انسانهاست كه قبلا معنا كرديم؛ ثانيا، كشف اين علوم هم در قدرت همه كس نيست. تعدادى از اين روايات را نقل مى كنيم:

1ـ امام على(ع):

ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق لكم، أخبركم عنه، إنّ فيه علم ما مضى و علم ما يأتى إلى يوم القيامة و حكم ما بينكم و بيان ما أصبحتم فيه تختلفون، فلو سألتمونى عنه لعلّمتكم؛19

اين قرآن را به حرف در آوريد كه خودش براى شما هرگز سخن نخواهد گفت. به شما خبر دهم كه علم آنچه گذشته و آنچه تا قيامت خواهد آمد و احكامى كه به آن نياز داريد و حكم آنچه در آن اختلاف داريد، در آن وجود دارد. اگر از من سوال كنيد، به شما ياد خواهم داد.

2ـ امام على(ع):

والذى بعث محمدا بالحق و أكرم أهل بيته، ما من شىء يطلبونه إلاّ و هو فى القرآن، فمن أراد ذلك فليسألنى عنه؛20

به خدايى كه محمد(ص) را به رسالت بر انگيخت و اهل بيت او را كرامت بخشيد، هر چه مردم بخواهند، در قرآن يافت مى شود. هركس در اين مورد چيزى مى خواهد، بايد از من سؤال كند.

 

3ـ امام باقر(ع):

إذا حدّثتكم بشىء فاسألونى عنه من كتاب اللّه،[ثم قال فى بعض حديثه] إنّ رسول اللّه(ص) نهى عن القيل و القال و فساد المال و كثرة السؤال. [فقيل له: يابن رسول اللّه، و أين هذا من كتاب اللّه؟ قال:] إن اللّه عزّوجلّ يقول:«لاخير فى كثير من نجواهم إلاّ من أمر بصدقة أو معروف أو إصلاح بين الناس» و قال:«لاتؤتوا السفهاء أموالكم التى جعل اللّه لكم قياما» و قال:«لا تسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم»؛21

هنگامى كه در مورد چيزى با شما صحبت كردم، سؤال كنيد كه آيا در قرآن وجود دارد؟[سپس حضرت ادامه داد كه]پيامبر(ص) از قيل و قال و فساد مال و زياد پرسش كردن، منع فرمودند. [حاضرين سؤال كردند كه: آنچه مى گوييد، در كجاى قرآن آمده است؟ حضرت به اين آيات استناد كردند كه:] خداوند مى فرمايد

در مورد نهى از قيل و قال، به آيه«لاخير فى كثير من نجواهم إلاّ من أمر بصدقة أو معروف أو اصلاح بين الناس»22 استناد كردند و در مورد نهى از فساد مال، آيه«لاتؤتو السفهاء أموالكم التى جعل اللّه لكم قياما»23 را متذكّر شدند و سرانجام در مورد نهى از كثرت سؤال، به آيه «لاتسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم»24 استشهاد فرمودند.

4ـ امام صادق(ع):

إنّى لأعلم ما فى السماوات و ما فى الأرض و أعلم ما فى الجنة و أعلم ما فى النار و أعلم ما كان و مايكون.[قال: ثم مكث هنيهة فرأى أن ذلك كبر على من سمعه منه، فقال:] علمت ذلك من كتاب اللّه ـ عزّوجلّ. انّ اللّه ـ عزّوجلّ ـ يقول:«فيه تبيان كلّ شىء»؛25

من به آنچه در آسمان و زمين و بهشت و جهنم است، آگاهم و بر ماكان و مايكون، علم دارم.[سپس حضرت مكثى كردند و پس از آنكه متوجه شدند اين مطلب بر شنونده سنگين است، فرمودند:] اين مطلب را از قرآن دريافته ام؛ زيرا خداوند مى فرمايد: در قرآن، همه چيزها بيان شده است

ملاحظه مى شود كه حضرت«تبيان كل شىء» را بر آگاهى بر آنچه در آسمان و زمين است و اخبار گذشته و آينده، تطبيق نموده است و بحثى از علوم تجربى و دانشهايى از اين قبيل، نيست.

در ميان روايات ما، علاوه بر آنچه كه گذشت، موارد فراوانى وجود دارد كه ائمه(ع) با توجّه به فهم دقيقى كه از قرآن داشته اند، مطالبى را بيان مى كرده اند كه ديگران عاجز از فهم آن بوده اند(كه بايد به كتب روايى مراجعه نمود و موارد آن را ديد)؛ مثلا در مورد ارث شخص خنثى، از امام صادق(ع) سؤال كردند. ايشان با توجة به آيه«فساهم فكان من المدحضين»26 فرمودند بايد قرعه انداخت؛ اگر قرعه به ارث مرد اصابت كرد، بايد آن اندازه ارث ببرد و اگر قرعه به ارث زن اصابت نمود، خنثى بايد به اندازه ارث زن، ارث ببرد. همچنين، حضرت در ذيل روايت فرمودند:

و ما من أمر يختلف فيه إثنان إلاّ وله أصل فى كتاب اللّه و لكن لاتبلغه عقول الرجال.27

در هر مورد كه دو نفر با هم اختلاف كنند، براى حلّ اين اختلاف، اصلى در قرآن وجود دارد ولكن عقول مردم از رسيدن به آن، عاجز است(يعنى افراد خاصّى مى توانند به آن اصل دست يابند).

دسته ششم روايات :

ششمين دسته، رواياتى است كه دلالت دارند«همه چيز در كتاب وسنّت پيدا مى شوند؛ نه آنكه فقط در كتاب باشد». امّا منظور اين روايات، اين نيست كه فرضا درصدى از علوم در قرآن و درصدى ديگر در سنّت است؛ چون همان طور كه گذشت،28 هيچ علمى وجود ندارد، مگر آنكه اصل آن در قرآن يافت مى شود. پس اصل علوم در قرآن هست و آنچه در روايات است، در واقع، توضيح و تبيين آن علوم است؛ ولى در عين حال، مقصود اين است كه جامعيت قرآن، با روايات كامل مى شود و الاّ بودن علم در جايى كه قابل دسترس و فهم نباشد، فايده اى ندارد و منظور ما هم بيش از اين نيست. آياتى از قرآن نيز دلالت بر اين مطلب دارد كه وظيفه پيامبر(ص) فقط بيان و روشن نمودن آيات الهى بوده است. اگر تشريع هم توسط ايشان بوده، اصل آن در قرآن موجود بوده است. دو آيه(در اين مورد) را مرور مى كنيم:

 

1ـ أنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزّل إليهم ولعلّهم يتفكّرون.29

اين قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى؛ اميد آنكه بينديشند.

 

2ـ و ما أنزلنا إليك الكتاب إلاّ لتبين لهم الذى اختلفوا فيه و هدى و رحمة لقوم يؤمنون؛30

اين كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر اينكه آنچه در آن اختلاف كرده اند براى آنان توضيح دهى.

براى روشن شدن مطلب، تعدادى از روايات را كه مؤيد همين ادّعاست، نقل مى كنيم:

 

1ـ امام باقر(ع):

إن اللّه ـ تبارك و تعالى ـ لم يدع شيئا يحتاج إليه الأمّة إلى يوم القيامة إلاّ أنزله فى كتابه و بيّنه لرسوله؛31

خداوند تبارك و تعالى آنچه را كه مردم تا روز قيامت به آن محتاج باشند، در كتابش آورده و براى پيامبرش بيان كرده است.

 

2ـ روايتى وجود دارد كه دلالت روشنترى بر مطلب دارد و نشان مى دهد آنچه در سنّت آمده، در واقع قبل از آن، در قرآن وجود داشته و سنّت فقط وظيفه روشنگرى داشته است. سعيد اعرج نقل مى كند كه به امام صادق(ع) عرض كردم در بين ما كسانى هستند كه ادّعا مى كنند حكم بعضى از مسائل مورد ابتلا، در كتاب و سنّت يافت نمى شود. حضرت فرمودند:

كذبوا؛ ليس شىء إلاّ جاء فى الكتاب و جاءت فيه السنّة؛32

دروغ مى گويند؛ هيچ چيزى نيست مگر آنكه در قرآن آمده و در مورد آن، سنّت هم وارد شده است.

نكته قابل توجه در اين روايت، جمله«جاء فى الكتاب و جاءت فيه السنّة» است؛ يعنى در همان موردى كه قرآن درباره آن آيه اى دارد، سنّت هم آمده است و سنّت، توضيح و تبيين آن آيه را به عهده دارد.

با توجه به آنچه گفته شد، معناى حديث امام كاظم(ع) روشن مى شود كه فرمودند:

كلّ شىء فى كتاب اللّه و سنة نبيّه.33

يعنى اين قبيل روايات، لطمه به جامعيّت قرآن نمى زنند و قرآن در محدوده اى كه تعريف كرديم، جامعيّت دارد و سنّت، فقط روشنگرى مى كند.

 

نتايج اين نوشتار، در چند جمله خلاصه مى شود:

الف) جامعيّت قرآن، فقط در محدوده هدايت است و از روايات معصومان(ع)، بيش از اين استفاده نمى شود. مثالهايى هم كه در قرآن وجود دارد و در مورد ساير علوم است، در راستاى همين هدايت است.

 

ب) در بين روايات، هيچ گونه تعارضى وجود ندارد و يكديگر را تكميل مى كنند و در نهايت، اين نتيجه را مى دهند كه قرآن، در برگيرنده علم ماكان و مايكون و ماهو كائن است كه علم ماكان و مايكون روشن است، فقط در مورد ماهو كائن تفاسير متعددى در روايات وجود دارد. در بعضى روايات، بر احكام منطبق شده است و در بعضى ديگر، با تعبير«خبركم» آمده است كه مى توان به احوالات و اتفاقات صدر اسلام منطبق نمود، از قبيل جنگ و اتّفاقات ديگر؛ و در عدّه اى از روايات، تعبير به«حكم موارد اختلاف» شده است و سرانجام، در روايتى، بر «آنچه در آسمان و زمين است» تطبيق گرديده است.

ج) گرچه قرآن جامعيت به معناى بالا را دارد، ولى كشف و استظهار آن، با معصومان ـ عليهم السلام ـ است.

________________________________________

پاورقي :

1. الاتقان، سيوطى، بيروت، دارالكتب العلمية، ج2، ص275

2. احياءالعلوم، غزالى، بيروت، دارالمعرفة، ج1، ص298؛ جواهرالقرآن، فصل چهارم، ص18

3. البرهان، ج1، ص190

4. التفسير والمفسرون، ج2، ص498

5. الميزان، ج12، ص325

6. نحل/ 89

7. الكافى، ج1، ص59، ح1؛ المحاسن، برقى، ج1، ص416، ص956

8. همان، ح2؛ تفسير عياشى، ج1، ص6، ح13

9. الكافى، ج1، ص57، ح13؛ المحاسن، ج1، ص421، ح965

10. نهج البلاغه، خطبه18

11. نگاه كنيد به: تفسير عياشى، ج1، ص6، ح12؛ دعائم الاسلام، ج1، ص348

12. كنزالعمال، ح2454

13. فضائل القرآن، ابوعبيد، دمشق، دار ابن كثير، ص96

14. من لايحضره الفقيه، ج3، ص567، ح494 براى توضيح بيشتر واژه هاى حديث نگاه كنيد به: روضةالمتقين، مجلسى، ج9، ص279

15. الكافى، ج1، ص199، ح1؛ الأمالى، صدوق، ص773، ح1049

16. الكافى، ج1، ص269، ح3

17. كشف الغمة فى معرفةالأئمة، على بن عيسى الإربلى، ج2، ص409

18. نهج البلاغه، حكمت 303

19. الكافى، ج1، ص61، ح7 و نيز نگاه كنيد به: نهج البلاغه، خطبه125 و 158

20. الكافى، ج2، ص624، ح21

21. الكافى، ج1، ص60، ح5 و ج5، ص300، ح2؛ تهذيب الأحكام، ج7، ص231، ح1010؛ المحاسن، ج1، ص419، ح962

22. نساء/114

23. همان/ 5

24. مائده/ 101

25. الكافى، ج1، ص261، ح2؛ بصائر الدرجات، ص128، ح2

26. صافات /141

27. الكافى، ج7، ص158، ح3؛ تهذيب الأحكام، ج9، ص357، ح1275

28. روايات دسته پنجم.

29. نحل /44

30. نحل/ 64

31. الكافى، ج7، ص176، ح11 و ج1، ص59، ح2؛ تفسير عياشى، ج1، ص6، ح13

32. الاختصاص، ص281؛ بصائر الدرجات، ص301، ح2

33. الكافى، ج1، ص62، ح10