مرگ و مرگانديشى
سيد يحيى يثربى
جستاره
مرگ چيست؟
1- مرگ و مشكلات بيان ناپذيرش
2- وصف عرفى مرگ
3- مرگ از نگاه ديگر
بيم مرگ
علل ترس از مرگ
1- عشق به زندگى
2- دست نيافتن به آرزوها و اهداف
3- كيفيت مرگ
الف- ترس از چگونگى خود مرگ
ب- ترس از شرايط و موقعيت مرگ
4- حوادث پس از مرگ
5 . نگرانى از نقص و كمبود عمل.
7 . كثرت گناه
8 . بيم از مرگ بىفضيلت
9 . بيم از مرگ پيش از توبه
10 . ترس از مرگ در كفر و گمراهى
شوق مرگ
1- چرا شوق؟
2 . توصيف شوق مرگ
حقيقت زندگى از منظر مرگ
زندگى هم آغوش مرگ
نقش مرگ در زندگى متعالى انسان
1- انسان و آرزوها
2- نقش مرگ در رويكرد انسان به حيات معنوى
على و درس مرگانديشى
رابطه مرگانديشى و عشق به زندگى
1- زندگى زيباست
2- مرگانديشى تنها عامل رهائى از ابتذال
3- مرگ پايان زندگى نيست
4- امكان مرگانديشى
الف - تجربه شخصى
ب - هشدار انبياء و اولياء عليه السلام
ج - بصيرت باطن
مرگ، معنا و سامان زندگى
الف - زندگى زيباست ولى هدف نيست
ب - نقش مرگ در فهم زندگى
ج - مرگانديشى عامل تعادل و سامان زندگى
--------------------------------------------------------------------------------
جستاره
واژه مرگ، مانند كلمه زندگى، هستى و پيدايش، مفهوم روشن و عامى دارد كه بر كسى پوشيده نيست . اما در آن سوى اين مفهوم همگانى و روشن، چيزى قرار دارد كه شايد هرگز براى كسى درست و دقيق معلوم نگردد و شناخته نشود . على عليه السلام در اسرار و رموز مرگ مىفرمايند:
«ايها الناس، كل امرى لاق ما يفر منه فى فراره؛ والاجل مساق النفس، والهرب منه موافاته . كم اطردت الايام ابحثها عن مكنون هذا الامر فابى الله الا اخفاءه . هيهات! علم محزون!» . [1]
«هر كه از مرگ بگريزد، در همين فرارش با مرگ روبرو خواهد شد! چرا كه اجل در كمين جان است و سرانجام گريزها، هم آغوشى با آن است! وه كه چه روزگارانى در پى گشودن راز مرگ بودم! اما خواستخدا اين بود كه اين اسرار همچنان فاش نشوند! هيهات! چه دانشى سر به مهر!».
اما در ميان اين پديدههاى ميرا و فانى، تنها انسان است كه از اين سرنوشت، يعنى مردن خبر دارد . همه جانداران مىميرند، ستارگان و كهكشانها فرو مىپاشند، اما نمىدانند كه مىميرند و نمىفهمند كه خواهند مرد! جز انسان كه مىداند و مىفهمد كه خواهد مرد.
انسان هم از آغاز پيدايش مرگ آگاه، نيست . بلكه بهتدريجبا مفهوم مرگ آشنا مىشود.
موجوداتى كه مرگ ندارند و نيز موجوداتى كه از مرگ خود آگاه نيستند، از مرگ دلهره نداشته نگران هم نيستند . اما انسان با آگاه شدن از مرگ، مخصوصا با آگاه شدن از مرگ خود، دچار اضطراب و نگرانى شده، چندين پرسش اساسى درباره مرگ، بر ذهن و انديشه او سنگينى مىكنند:
- مرگ يعنى چه؟
- چرا بايد مرد؟
- چگونه مىميريم؟
- بعد از مرگ چه مىشود؟
- چه كسى يا كسانى از راز مرگ آگاهند؟
- مىتوان مرگ را چارهجويى كرد؟
- آيا روحى داريم كه با مرگ نابود نشود؟
- سرگذشت اين روح - اگر باشد - پيش از پيوستن به جسم چه بوده است؟
- سرنوشت اين روح، پس از مرگ جسم، چه خواهد بود؟
- و دهها پرسش ديگر.
و بشر از همان آغاز براى به دست آوردن پاسخ اين پرسشها، تلاش كرده است . اگر چه پيامبران، فلاسفه و انديشمندان، اوليا و عرفا و حتى افسانهبافان و اسطوره پردازان، هر يك به نوعى به اين پرسشها پاسخ دادهاند؛ اما مرگ براى انسان همچنان يك معما و راز ناگشوده است.
اينك در اين مقاله برآنيم تا اين راز را با مولاى متقيان، امير مؤمنان على بن ابيطالب در ميان نهاده، در حد فهم و توان خويش، از اشارات آن بزرگ مرد مرگانديش، براى حل اين معما بهره گيريم.
مرگ چيست؟
اگر بشود چيزى را با ضدش معرفى كرد بايد گفت كه: مرگ پايان زندگى دنيوى است . چنانكه على عليه السلام مىفرمايند: «الموت غايته». [2] و «بالموت تختم الدنيا». [3]
اين تعريف در عين سادگى، واقعىترين تعريف مرگ است . به هر حال اين زندگى، يعنى زندگى دنيوى با مرگ به پايان مىرسد . مرگ به همه مسئوليتها، تلاشها، آرزوها و هدفهاى دنيوى انسان پايان مىبخشد . اما از اين تعريف چيزى كه مىفهميم آن است كه مرگ زندگى را به پايان مىرساند؛ ولى درباره خود مرگ و دنيايى كه با مرگ آغاز مىگردد چيزى به دست نمىآيد . اكنون به ذكر نكاتى درباره مرگ مىپردازيم:
1- مرگ و مشكلات بيان ناپذيرش
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«وان للموت لغمرات، هى افظع من ان تستغرق بصفة اوتعتدل على عقول اهل الدنيا». [4]
مشكلات مرگ چنان پيچيده و دردناكند كه به وصف در نمىآيند و با قوانين خرد مردم اين دنيا، سنجيده نمىشوند . و نيز مىفرمايد:
«فغير موصوف ما نزل بهم». [5]
حالات و عوارضى كه در دم مرگ پديد مىآيند، قابل توصيف و بيان نيستند . در فلسفه اين بيان ناپذيرى، چند تبيين را مىتوان مطرح كرد:
اولا: مرگ يك تجربه شخصى است كه شخص با اين تجربه ارتباطش را با ديگران از دست مىدهد . بنابراين نمىتواند تجربهاش را با ديگران در ميان بگذارد . ما كسى را پس از مرگش نمىبينيم تا از تجربه مرگش، خبرى بگيريم.
ثانيا: پديده مرگ، چنان پيچيده و پر راز و رمز است كه اگر مردگان هم به اين دنيا باز گردند و بخواهند، جريان مرگ را توصيف كنند، نخواهند توانست:
«فلو كانوا ينطقون بها لعيوا بصفة ما شاهدوا واوما عاينوا». [6]
ثالثا: جهان باطن، به دليل بطون نهادى خود، بر اهل ظاهر قابل شناخت نيست . يعنى جهان محسوس و دنيا، با جهان غيب و آخرت، از جنس هم نيستند و لذا تا در دنياييم، از آخرت بىخبريم.
رابعا: اگر قرار است كه انسان گرفتار امتحان و ابتلا و فتنه شده، براساس تشخيص و انتخاب خود، مورد آزمايش قرار گيرد، حتما بايد، نوعى ابهام و پيچيدگى در كار باشد؛ وگرنه، همه انسانها يكسان عمل خواهند كرد و ابتلا و امتحانى در ميان نخواهد بود . مثلا اگر چنين بود كه هر روز خداوند به نوعى براى مردم ظاهر مىشد و همه مردم آشكارا قيامت و زندگى ارواح و نتايج اعمال را مىديدند؛ طبعا همه يكسان عمل مىكردند . چنانكه در حيات دنيوى غالبا آن جا كه هدفها روشن و نتيجه كار معلوم است، مردم دچار اختلاف نمىگردند.
بارى، به هر دليل، مرگ در هالهاى از راز و رمز قرار دارد:
«كس نمىداند كه مرگ چگونه وارد خانه مىشود؟ چه سان جان كسى را مىستاند؟ ، چگونه بر جنين در شكم مادر دست مىيابد؟ او به سراغ جان جنين مىرود؟ يا جان جنين، به اذن پروردگارش، خواست مرگ را گردن مىنهد؟ يا آن كه مرگ از همان آغاز، در لايه لايه درون مادر جاى دارد؟». [7]
2- وصف عرفى مرگ
گاهى على عليه السلام به وصف عرفى مرگ مىپردازد و آن را برابر فهم توده مردم توصيف مىكند . منظور من از توصيف عرفى، همين است كه مرگ را پايان زندگى، پايان بخش آمال و آرزوها، و عامل نابودى لذات و كامجوئىها بدانيم. [8] اينك نمونههائى از وصف عرفى مرگ كه بر زبان مولاى متقيان على عليه السلام جارى شده است:
«شادابى زندگى را افسردگى پيرى در پيش است . دوران عافيتبه بيمارى و درد پايان مىپذيرد و سرانجام زندگى جز مرگ نيست . مرگى كه دست انسان را از دنيا كوتاه كرده، راه آخرت را پيش پاى وى خواهد نهاد . با تن لرزهها، دردهاى جانكاه، اندوه گلوگير و نگاه فرياد خواه، كه از ياران و خويشاوندان و همسران كمك مىخواهد، اما كارى از دست كسى بر نمىآيد، و گريه هم سودى ندارد . از افتادن در تنگناى گور و تنها و بىكس در گورستان ماندن چارهاى نيست . آن گاه كرمها، تكه پاره تن او را برده و پوسيدگى، طراوت تن را لگد كوب كرده، و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشى مىسپارد . تنهاى نازنين مىگندند و استخوانهاى محكم پوسيده مىشوند، روح در زير سنگينى اعمال مىماند، و چيزى را كه از غيب شنيده بود با چشم يقين مىبيند . اما چه سود؟ ! كه ديگر بر كارهاى نيك چيزى نمىتوان افزود و از لغزشها چيزى نمىتوان كاست». [9]
در وصف عرفى مرگ، اين بيان مولاى متقيان، در اوج زيبائى است كه مىفرمايند:
«ان الموت لزائر غير محبوب و واتر غير مطلوب وقرن غير مغلوب». [10]
«مرگ مهمانى است ناخوشايند! كه ناخواسته از يار و ديارمان جدا مىكند . حريفى كه كسى هماوردش نيست .»
3- مرگ از نگاه ديگر
آنچه گذشت، وصف عرفى مرگ بود . وصفى در حد فهم عموم و براى عامه مردم . اما وصف مرگ به همين جا ختم نمىشود . مرگ تنها گذرگاه جهان غيب است . پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم، زندگى دنيا را خواب و مرگ را بيدارى ناميده است . يعنى مرگ دريچهاى استبراى خروج از عالم خيال و ورود به جهان حقيقت و واقعيت.
على عليه السلام هم مىفرمايند:
«ولو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم وسمعتم واطعتم ولكن محجوب عنكم ما قد عاينوا و قريب ما يطرح الحجاب». [11]
مرگ، ما را با دنياى تازهاى روبرو مىكند كه همه عوالم آن براى ما شگفتانگيز ورود به اين دنياى جديد، تنها با برافتادن پردهاى امكان مىيابد كه به دست مرگ فرو افتد . و نيز مىفرمايد:
«اى مردم اين حقيقت را از خاتم پيامبران بشنويد كه: هر كه مىميرد در حقيقت نمرده است، و اگر در ظاهر پوسيده مىشود در باطن چيزى از ما پوسيده نمىشود بلكه پايدار مىماند». [12]
مرگ از همان آغاز حضورش ارزشها را وارونه مىكند . ما در اين دنيا، خلق را مىبينيم و حق را نمىبينيم؛ با مجاز آشنائيم و از حقيقتبيگانه . و لذا ارزشها و ارزش گذارىهاى ما براساس معيارهاى حيات مادى و دانش محدود دنيوى است . با حضور مرگ، عالم غيب نمايان گشته، معيارها و بينشهاى ديگرى اساس ارزشها و ارزيابىهاى ما قرار مىگيرند . و لذا، انسان دست پشيمانى مىگزد و از دلبستگىهاى خود دست مىشويد و آرزو مىكند كه اى كاش او به دنبال اين دنيا نمىرفت:
«فهو يعض يده ندامة على ما اصحر له عند الموت من امره، و يزهد فيما كان يرغب فيه ايام عمره، و يتمنى ان الذى كان يغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه». [13]
فلاسفه بزرگ اسلام همچون ابن سينا و سهروردى، تعلق روح را به جسم، مانع توجه او به كمال و نقص روحى خود دانسته، و همين عامل را دليل غفلت او از لذات روحانى و رنجهاى عقلانى مىدانند . ابن سينا مىگويد:
«كمال نفس ناطقه در آن است كه از لحاظ وسعت و عمق معرفت، تبديل به جهان معقولى گردد كه دقيقا موازى و مطابق با جهان عينى باشد و به حسن مطلق و خير و جمال مطلق دستيابد . روح انسان اگر به چنين معرفتى دستيابد از بهجت و لذت وصف ناپذيرى بهرهمند مىشود كه مقايسه آن با لذايذ حسى، زشت و مسخره خواهد بود . اما اين روح مادامى كه گرفتار حجاب تن و اسير جاذبههاى حيات حيوانى است از اين گونه لذت و بهجتباخبر نخواهد شد، چنان كه اگر به اين كمال هم دست نيابد مادامى كه در حجاب تن است احساس رنج نخواهد كرد تا زمانى كه مرگ فرا رسد . با فرا رسيدن مرگ حجاب تن كنار رفته، موانع ادراك زايل مىگردد . در نتيجه روح انسان به كمال يا نقصان خود پى برده، غرق در لذت شده يا گرفتار رنج و عذاب خواهد شد، لذت و رنجى كه هرگز با لذايذ و دردهاى جهان مادى قابل مقايسه نيستند». [14]
بيم مرگ
ترس از مرگ، كاملا طبيعى است . چنان كه عشق و دلبستگى به زندگى كاملا طبيعى است . از هر چه بترسيم به خاطر آن است كه به كمالات زندگى زيان دارد و يا اصل حيات و زندگى ما را تهديد مىكند . ما از شكستها، بدبختىها، فقر، جهل و بيمارىها بيمناكيم براى اين كه با وجود نواقص و كاستى در زندگى و وسايل و اندامهاى خود، حالت طبيعى زندگى را از دست مىدهيم . يعنى اگر چه اصل زندگى را داريم اما بيمارى، شكست و ضعف و نقص، فعاليتحياتى را با مشكل روبرو ساخته، ما را از بهرهمندى كامل از ثمرات و لذايذ زندگى محروم مىسازد.
اما اين كاستىها و بيمارىها وقتى مخوف و خطرناك جلوه مىكنند كه ما را در معرض مرگ قرار بدهند! براى انسان بيمارى، بهتر از مرگ است . براى اين كه بيمارى اصل حيات را قطع نمىكند و تا ريشه در آب باشد اميد ثمرى هست . اما اگر به مرگ بيانجامد چون ريشه زندگى را قطع مىكند خطرناكتر و ترسناكتر مىگردد . ترس از مرگ علل و جهات مختلفى دارد كه ما با ملاحظه گنجايش مقاله به مواردى از آنها اشاره مىكنيم:
علل ترس از مرگ
1- عشق به زندگى
على عليه السلام مىفرمايد:
«و اعلموا انه ليس من شىء الا و يكاد صاحبه يشبع منه و يمله الا الحياة فانه لا يجد فى الموت راحة؛ [15] توجه كنيد كه انسان سرانجام همه لذتهاى دنيا سير مىشود، جز لذت زندگى؛ براى اين كه هيچ كس در مرگ آسايش نمىبيند».
چنان كه گفتيم حتى عرفا و اولياى الهى اين نكته را قبول دارند كه نظام ادراكى يعنى هوش و حواس ما بر محور حيات دنيوى تنظيم شدهاند، بنابراين تا از هوش و حواس بهره منديم، حيات دنيوى و لذايذ آن ارج و منزلتخود را از دست نمىدهد . يك انسان متعادل زندگى را دوست مىدارد، جهان و زيبائىهاى آن را دوست مىدارد و آرزو مىكند كه بتواند براى هميشه زنده بماند.
انسان در دشوارترين شرايط هم دل از زندگى برنمىكند و معذور هم هستبراى اين كه عشق به زندگى يك عشق غريزى و نهادى است.
انسان زندگى را حتى در شرايط تلخ و ناگوار هم بر مرگ و تلخىهاى آن ترجيح مىدهد . صائب تبريزى مىگويد:
زهرى است زهر مرگ كه شيرين نمىشود هر چند تلخ مىگذرد روزگار عمر
2- دست نيافتن به آرزوها و اهداف
امام على عليه السلام مرگ را عامل دستنيافتن آدمى به آرزوها و اهداف خويش مىداند و مىفرمايد:
«فان الموت . . . مباعد طياتكم؛ [16] مرگ ميان شما و هدفهايتان فاصله مىشود .»
بنابر تحقيقات آمارى برخى از محققان غرب، بسيارى از افراد مورد سؤال، دليل خود را براى گريز از مرگ، در اين نكته دانستهاند كه مرگ مانع تحقق هدفها است. [17] براى عدهاى شماره سالهاى عمر مهم نيست، بلكه اين مهم است كه انسان به كدام هدف دستيافته است؟ به دانشمندى گفتند: تا كى مىخواهى زنده بمانى؟ گفت: آن قدر كه بتوانم نوشتن اين دو كتاب را كه در دست دارم به پايان برسانم. [18]
به هر حال هر گونه آرزويى ممكن استبا حلول مرگ، بر باد رود و لذا انسانى كه به سرنوشت و مرگ بينديشد، دل به فريب آرزوها نمىسپارد، چنانكه امام على عليه السلام مىفرمايند:
«لو راى العبد الاجل و مصيره، لابغض الامل و غروره؛ [19] اگر انسان اجل و عواقب آن را مىديد، با آرزو و فريب آرزوها دشمنى مىورزيد .»
3- كيفيت مرگ
يكى ديگر از عوامل ترس از مرگ، نگرانى و ترس از چگونگى مرگ است . اين چگونگى گاهى به خود مرگ مربوط است و گاهى به شرايط و موقعيت مرگ.
الف- ترس از چگونگى خود مرگ
چنان كه گذشت، هيچ انسانى، مرگ را نيازموده است . بنابراين طبيعى است كه انسان نگران چگونگى مرگ و جان دادن باشد.
چون نمىداند كه جان دادن چيست و جدائى جان از جسم چگونه است، مرگ با همه هيبت و سطوتش مىآيد و ما چيزى از آن نمىدانيم جز آن كه:
«ميهمانى است ناخوانده و ناخوشايند! هماوردى شكست ناپذير كه مىكشد و قصاص نمىشود! دامش را همه جا گسترده، با لشكر درد و رنج محاصره مان كرده، از هر سو هدف تير و نيزه مان قرار مىدهد . كابوس مرگ، با قدرت تمام، به حريم هستى انسان تجاوز كرده . بى آن كه ضربتش خطا كند در هالهاى از ابهام و تيرگى و با لشكرى از بيمارىها و دردهاى جانكاه، و با انبوهى از مشكلات سايه سنگين خود را گسترده، طعم تلخش را مىچشاند». [20]
ب- ترس از شرايط و موقعيت مرگ
انسان گاهى علاوه بر خود مرگ، از شرايط خاص مرگ نيز نگران مىشود، مانند مرگ تصادفى و نابهنگام، مرگ با بىايمانى، مرگ در بستر نه در ميدان جهاد، مرگ پس از بيمارى طولانى، كشته شدن به دست ديگران، مرگ در غربت و تنهايى و امثال اينها.
امام على عليه السلام نگران مرگ در بستر استراحت و در مخالفت امر خداست و از اين رو مىگويد:
«ان اكرم الموت القتل . والذى نفس ابن ابيطالب بيده، لالف ضربة بالسيف اهون على من ميتة على الفراش فى غير طاعة الله؛ [21] همانا گرامىترين مرگها كشته شدن در راه خداست . بدان كس كه جان پسر ابوطالب در دست اوست، هزار مرتبه ضربتشمشير خوردن بر من آسانتر است، تا در بستر مردن نه در طاعت خد».
4- حوادث پس از مرگ
يكى ديگر از عوامل نگرانى و ترس و اضطراب مردم نسبتبه مرگ، نگرانى از حوادث پس از مرگ است . قسمتى از اين حوادث مربوط، به اين دنياست از قبيل: بىسرپرست ماندن كودكان، ازدواج همسران، تقسيم و تصرف اموال، كاميابى دشمنان، فروپاشى تن و . . . و قسمتى مربوط به آن دنياست از قبيل: عذاب قبر و مشكلات حساب و كتاب اخروى.
ابنسينا عوامل و اسباب ترس از مرگ را از ديدگاه اشخاص مختلف به شرح زير مطرح مىكند:
الف: عدهاى از مجهول و مرموز بودن مرگ مىترسند.
ب: گروهى از معلوم نبودن سرنوشت انسان پس از متلاشى شدن بدن بيمناكند.
ج: و بعضىها از نابودى مطلق جسم و روح مىترسند.
د: و برخى از درد و رنج جان دادن نگرانند.
ه: و جمعى از عذاب بعد از مرگ مىترسند.
و: و گروهى از جدايى از مال و جاه و لذايذ و خوشىهاى زندگى بيمناكند. [22]
5 . نگرانى از نقص و كمبود عمل.
انسانهاى با ايمان در هر شرايطى كه باشند اعمال خود را ناچيز ديده و از اين بابت نگرانند . على عليه السلام مىفرمايد: «ينبغى للعاقل ان يعمل للمعاد و يستكثر من الزاد قبل زهوق نفسه و حلول رمسه». [23]
همين افزودن بر زاد و توشه هميشه مورد تاكيد انبيا و اوليا بوده است و توشه را هر چه زيادتر هم باشد نسبتبه طولانى بودن راه ناچيز شمردهاند.
على عليه السلام مىفرمايند:
«آگاه باش كه راهى سخت و دراز در پيش دارى كه توفيق شما در پيمودن اين راه در گرو آن است كه به شايستگى بكوشى و تا مىتوانى توشه برگيرى و بار گناه خود را سبك گردانى كه سنگينى آن در اين راه دشوار، رنج آور است . پيشاپيش تا مىتوانى به آن سراى توشه بفرست . مستمندان را يارى رسان تا بدين وسيله توشهاى بر دوش آنان بگذارى كه روز قيامتبه تو باز گردانند تا مىتوانى انفاق كن و برگ عيشى به گور خويش بفرست . اگر از تو وام خواهند غنيمتبشمار كه اگر به وامى دست كسى را بگيرى در روزهاى سخت آن دنيا، دست تو را بگيرند . بدان كه در پيش روى تو گردنههاى صعب العبور وجود دارد كه تا مىتوانى بايد سبك بار بوده و توشه راه داشته باشى». [24]
7 . كثرت گناه
يكى ديگر از عوامل نگرانى مؤمنان از مرگ زيادى گناهان است . حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«چنان مباش كه به خاطر گناهان زياد خود مرگ را ناخوش دارى». [25]
بنابراين اگر گناهكار نباشى بايد همانند مولا از مرگ باك نداشته باشى كه تو به سوى آن بروى يا او به سوى تو گام بردارد. [26]
8 . بيم از مرگ بىفضيلت
اگر چه همه اقسام مرگ، مرگ اند؛ اما به لحاظ فضيلت مرگ با مرگ ديگر تفاوتى دارد از زمين تا آسمان . على عليه السلام، آرزومند شهادت بود و مرگ در بستر را دوست نمىداشت . او در اين باره مىگويد:
«مرگ چنان با سرعت و جديت در تعقيب ماست كه چه ايستادگى كنيم و چه بگريزيم، بر ما دستخواهد يافت . با ارجترين مرگها نزد من، كشته شدن با شمشير (شهادت) است . سوگند به خداوندى كه جان فرزند ابوطالب در دست اوست، اگر هزار شمشير بر سرم بخورد، برايم آسانتر از آن است كه در بستر بميرم و نه در راه فرمان خدا». [27]
البته براى مردم عادى، مرگ در وطن مالوف، خانه شخصى، در بستر و ميان فرزندان و خويشاوندان مطلوب است؛ اما مرگ در ميدان و شهادت در راه خدا چيز ديگرى است.
9 . بيم از مرگ پيش از توبه
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«مسوف نفسه بالتوبة من هجوم الاجل على اعظم الخطر» . [28]
از آنجا كه انسان مدام در معرض خطا و گناه است، خداى مهربان براساس همين طبيعت غير معصوم انسان، براى جبران وى، هميشه توبه و عذر او را پذيرفته، بر گناهانش قلم عفو مىكشد.
على عليه السلام مىفرمايد:
«حاصل توبه، جبران گستاخىهاى نفس است». [29]
اما انسان به اقتضاى هوا و هوس، از اين فرصت هم، غالبا بد بهرهبردارى مىكند . بدين سان كه او باز بودن در توبه را دستآويز ادامه اعمال خلاف خود قرار داده، به اميد توبه، در ارتكاب گناه گستاخ و بى پروا مىگردد . اما در عمل، گناه نقد شده و توبه نسيه مىگردد . على عليه السلام در اين باره مىفرمايند:
«اگر پاى لذت و شهوتى در ميان باشد، به گناه شتافته و در توبه درنگ مىورزند». [30]
چنين انسانهايى غالبا هم قصد توبه دارند، اما به پيروى از هوس آن را به تاخير مىاندازند . گاه به توبه موفق مىشوند و گاهى هم به وسيله مرگ غافلگير شده، پيش از آن كه توفيق توبه و جبران نواقص خود را داشته باشند، از دنيا مىروند.
در اينجا نكته حساسى هست كه نبايد از آن غفلت كرد و آن اينكه مرگ نقطه پايان خطوط دفتر شخصيت انسان است . على عليه السلام پس از بحثى در اقسام ايمان و تقسيم ايمان بر دو قسم پايدار و ناپايدار، مىفرمايد كه:
«اگر از كسى بدتان آمد و خواستيد كه او را از دايره دلبستگىهاى ايمانى خود بيرون كنيد، تا فرا رسيدن مرگش درنگ كنيد! و چون بر حالتى كه بود بميرد ديگر وقت آن است كه بيزارى جوئيد». [31]
10 . ترس از مرگ در كفر و گمراهى
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد:
«اتقو الله حق تقاته ولاتموتن الا وانتم مسلمون .» آل عمران/103
على عليه السلام در خطبهاى پس از بحث ظريف و دقيقى درباره توحيد و تقوا و پس از يك ارزيابى مفصل از دنيا و آخرت، سرانجام سخنش را با اين آيه پايان مىبخشد كه:
«از خدا چنانكه شايسته است، پروا كنيد و بكوشيد كه جز بر مسلمانى نميريد». [32]
بدون ترديد از همه بدتر مرگ در حال كفر و گمراهى است . على عليه السلام با بيانى لبريز از احساس درد از مردمى كه به چنين سرنوشتى گرفتارند مىنالد.
او درباره مردم دوران جاهليت مىگويد كه:
«هيچ حريمى را حرمت نمىنهادند فرزانگان را در ميانشان ارج و منزلتى نبود . به دور از نظام دينى زندگى كرده و در حال كفر جان مىسپردند». [33]
شوق مرگ
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«و الله لابن ابيطالب انس بالموت من الطفل بثدى امه؛ [34] به خدا سوگند، پسر ابوطالب از مرگ بىپژمان است. بيش از آنچه كودك پستان مادر را خواهان است».
1- چرا شوق؟
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم
چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
[35]
اگر مرگ محمل انتقال از دنياى متغير و فانى به جهان ثابت و باقى است، پس چرا بىصبرانه در انتظارش نباشيم.
ما اين دنيا را وقتى دوست مىداشتيم كه از دنياى برتر و بهترى خبر نداشتيم . اكنون مىدانيم كه:
«اين دنيا برقش بىفروغ و اساسش بر دروغ است . و اموالش در معرض غارت و تاراج است . چونان عشوه گر هرزهاى است كه به كس وفا نمىكند و همچون مركب سركش از كسى فرمان نمىبرد . دروغگويى خيانتكار، ناسپاسى حق نشناس و دشمنى حيله گر است . حالاتش ناپايدار، عزتش ذلت، جدش بازى و سرافرازيش سرافكندگى است . سراى جنگ و غارت، تبهكارى و نابودى و ناخوشى و ناآرامى است . وصلههايش به هجران پيوسته، راههايش حيرت زا، پناهگاههايش ناپيدا و سرانجام اميدهايش نوميدى است». [36]
اما در آن سوى اين جهان، جهانى است، ازلى و ابدى، كه اگر انسان با آگاهى و آمادگى وارد آن جهان شود، بهقول حضرت:
«آنجا را اسراى پايدار و محل امن و آسايش خواهد يافت . جايگاه پاكان و نيكان و اولياى برگزيدهاى كه قرآن كريم آنجا را ستوده و ساكنان آن را برگزيده و بزرگ داشته و انسان را به آنجا فرا خوانده و راهنمايى كرده است». [37]
على عليه السلام در وصف بهشت مىگويد:
«اگر خيالى از بهشت را چنانكه وصف شده تصور كنى از هر چه در دنياست دلسرد مىشوى اگر چه همه زيبا و پر جاذبه باشند و بر سر آرزوها و اميال نفسانى خود نسبتبه لذتها و مناظر زيباى جهان پا مىگذارى . اگر درباره درختان بهشتى انديشه كنى كه چگونه شاخههاى آنها با وزش نسيم مىرقصند و ريشههاشان در تودههاى مشك پنهانند بر كنار رودهاى زلال و خوشههايى از گوهرهاى آبدار و ميوههاى گوناگونى كه از هر طرف جلوه مىكنند غرق حيرت مىشوى . شاخههاى پر ميوه بدون زحمت در دسترس تو قرار مىگيرند تا هر چه خواهى بر چينى . مهمانداران بهشت و خدمتگزاران آن لحظهاى از آن كاخها و ساكنانشان غفلت نكرده و مدام با طعامهاى لذيذ و شرابهاى گوارا پذيرايى مىكنند . ساكنان آن ديار مورد تكريم خداوند بوده از هر گونه، دگرگونى و انتقال در امانند . اگر تو دل را به آن مناظر زيبا متوجه كنى از دل و جان در اشتياق آن سامان خواهى بود . و چون مرگ و قبر در و دروازه آن ديارند، آرزو خواهى كرد كه از همين جا تو را بردارند و به گور سپارند». [38]
در اينجا نكتهاى را يادآور مىشوم كه مرگ براى افراد غير مؤمن نيز بايد ارزش خود را داشته باشد . ارزش مرگ براى افراد غير مؤمن و براى كسانى كه بقاى روح و دنياى پس از مرگ را قبول ندارند از چند جهت مىتواند مورد توجه قرار گيرد:
«يكى اين كه همين مرگ، آنان را از ادامه زندگى حيوانى و افزودن بر گناه و تبهكارى خويش باز مىدارد . خداوند كريم مىفرمايد: «كافران چنين نپندارند كه فرصت زندگى به سود آنان است، نه! بلكه ما به آنان فرصت مىدهيم تا بر بار گناه خود بيفزايند و به عذاب سخت و سنگينى گرفتار آيند .» آل عمران/178
على عليه السلام مىفرمايد:
«ان فى الموت لراحة لمن كان عبد شهوته واسير اهويته، لانه كلما طالتحياته كثرت سيئاته و عظمت على نفسه جناياته». [39]
2 . توصيف شوق مرگ
امام على عليه السلام مىفرمايد:
«و ان احب ما انا لاق الى الموت؛ [40] محبوبترين چيزى كه در انتظارش هستم مرگ است .»
يكى پرسيد از سقراط كز مردن چه خواندستى بگفت اى بىخبر مرگ از چه نامى زندگانى را
اگر زين خاكدان پست روزى بر پرى بينى كه گردونها و گيتىهاست ملك آن جهانى را
[41] اگر مرگ را چنان دريابيم كه على عليه السلام دريافته بود؛ بايد در عين نگرانى از كمتوشهگى و در عين تلاش براى تدارك ذخيره آخرت، بىصبرانه در انتظار مرگ مطلوبى باشيم كه ما را از تنگناى جهان خاكى به بيكران ساحت غيب انتقال دهد . على عليه السلام مىفرمايد:
«به پيشواز مرگ بشتابيد! مرگى كه اگر فرار بكنيد شما را در مىيابد، و گر بر جاى خودمانيد باز هم به سراغتان مىآيد . و اگر فراموشش كنيد، او شما را از ياد نمىبرد». [42]
بنابراين دلبستگى انسان به زندگى دنيوى، براساس ميزان مرگانديشى وى تنظيم مىگردد . اگر دنيا زده بود كه به مرگ نمىانديشد . بىترديد روياروى چنين كسى با مرگ بسيار نامطلوب خواهد بود . براى اين كه چنين شخصى براى حيات اخروى آمادگى نداشته و ذخيره لازم را نيندوخته است . على عليه السلام در نامهاى به حارث همدانى مىفرمايند:
«سختبپرهيز از اين كه وقتى مرگ به سراغ تو آيد كه در جستجوى دنيا از خدا گريخته باشى». [43]
چنانكه شوق مرگ، از محبت دنيا در دل انسان مىكاهد:
«هر كه مرگ را در برابر خود مجسم كند، به امور دنيوى زياد توجه نمىكند». [44]
اشتياق انسان به مرگ يك حالتبسيار شگفتانگيز و اعجاز گونه استبراى اين كه هر انسانى چنان كه گذشتبه زندگى علاقمند است و اگر كسى سوداى مرگ در سر بپروراند حتما به مقامى رسيده كه ديگران نرسيدهاند و چيزهايى دريافته كه ديگران در نيافتهاند . در قرآن كريم آرزوى مرگ نشان عشق انسان به خدا است.
خداى سبحان در خطابى به قوم يهود مىفرمايد:
«بگو اى يهوديان اگر از ميان مردم تنها خود را دوستان خدا مىدانيد، پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مىگوئيد .» جمعه/6
على عليه السلام به حارث همدانى مىفرمايند: «مرگ را جز با شرايط مطمئن آرزو مكن [45] و خود در موردى چنين مىفرمايند:
«من با بصيرتى از درون و يقينى كه خدايم بخشيده است در گمراهى آنان و راه راستى كه برگزيدهام آگاهم . مشتاق ديدار پروردگار و اميدوار پاداش نيك او هستم». [46]
انسان وقتى واقعا مشتاق مرگ مىگردد كه بهيقين دريابد كه او گر چه در اين جهان خاكى پديد آمده است؛ اما از اين جهان نبوده و به جهان ديگرى تعلق دارد . و چنين كسى در حقيقتبه قول مولا على عليه السلام:
«پيش از آن كه بدن از اين جهان خاكى جدا شده باشد، به جان و دل از اين خاكدان پرواز كرده است». [47]
حقيقت زندگى از منظر مرگ
در اين قسمت، مرگ را با نگاه آسمانى و عميق مولا على عليه السلام مىنگريم . نگاهى كه حقيقت را ناب و روشن مىبيند.
زندگى هم آغوش مرگ
على عليه السلام، مرگ را از زندگى جدا نمىداند . آن كه مرگ را نشناسد. [48]
حيات دنيوى و هستى زمانى - مكانى اين جهان خاكى، نهاد و درونمايهاش دو چيز است و بس: آمدن و رفتن، هستى و نيستى، كون و فساد، تجدد و تصرم . اين نكته را فرزانگان تاريخ هميشه مورد تاكيد قرار دادهاند . هراكليتوس در قرن پيش از ميلاد مىگفت: در يك رودخانه بيش از يك بار نمىتوان وارد شد. [49]
اين حقيقت را اهل كلام با تعبير تجدد امثال و عرفاى اسلام براساس عدم امكان تكرار در تجلى الهى، و صدر المتالهين براساس حركت جوهرى مطرح كردهاند . بنابراين مرگ نيز همانند زندگى، براى اين جهان خاكى به منزله عنصر تركيبى و درون مايه است.
على عليه السلام در جاى جاى نهجالبلاغه ما را به اين حقيقت آشكار توجه مىدهد كه نمونهاى از آنها را در اينجا مىآوريم:
«و احذركم الدنيا فانها منزل قلعة، و ليستبدار نجعة . قد تزينتبغرورها، و غرت بزينتها، دارها هانت على ربها، فخلط حلالها بحرامها، و خيرها بشرها، و حياتها بموتها، و حلوها بمرها». [50]
در اين بيان رسا، مولاى متقيان ما را با حقيقت دنيا آشنا مىسازد تا دل در آن نبنديم . براى اين كه منزلگاه سفر است، نه سراى اقامت . جلوهاش بر غفلت استوار است و جمالش بر فريب . بساطى است كه نزد خدا ارج و منزلت ندارد زيرا كه حلال آن با حرام آميخته و خيرش همراه شر بوده و زندگيش با مرگ هم آغوش است تلخ و شيرينش جدا از هم نيستند.
على عليه السلام در جايى ديگر مىفرمايد: «سروش غيب پيوسته آواز مىدهد كه: سرانجام زايش مرگ، و پايان گردآورى فروپاشى و نهايت آبادانى ويرانى است». [51]
و چه بيانى زيباتر و رساتر از اين: جهان خاكى چنان است كه هستى آن، بر نيستى استوار است . نسلى مىرود كه نسلى ديگر به جاى آن مىآيد . اين عروس هزار داماد، شوهرى را مىكشد و شوهرى ديگر اختيار مىكند . على عليه السلام در اين باره مىفرمايند:
«اى مردم در حقيقتشما در اين دنيا آماج تيرهاى مرگيد . هر جرعه اين جهان خاكى، گلو گير و هر لقمهاش پر از خرده استخوان است . در اين جهان خاكى تا نعمتى از كف ندهيد به نعمتى نمىرسيد . از عمر شما، هر روز نو كه ببينيد بر ويرانى روز ديگر استوار است . هر برگ تازه و هر رويش تازه به دنبال خزان برگ ديگر و درو شدن گياهان ديگر است . ريشههايى در گذشتهاند كه ما شاخههاى آنان هستيم . و چگونه ممكن است كه ريشهها بروند و شاخهها برقرار مانند». [52]
على عليه السلام پس از بيان مؤكدى درباره جدى گرفتن مرگ و ناديده گرفتن عوامل عبرت آموزى، در رابطه زندگى دنيا با حيات اخروى مىفرمايند:
«در زندگى دنيوى، پيشتاز پرهيزگاران باشيد و رفتار خود را هماهنگ با زندگى بهشتى خود سامان بخشيد . زيرا كه دنيا سراى هميشگى شما نيست . گذر گاهى كه بتوانيد از آن زاد و توشه برگيريد . پس با تلاش پيگير، اسب سفر را زين كرده نگهداريد». [53]
نقش مرگ در زندگى متعالى انسان
امام على عليه السلام در بخشى از وصاياى خويش به فرزندشان امام حسن عليه السلام مىنويسند:
«مبادا فريفته شوى كه بينى دنياداران به دنيا دل مىنهند، و بر سر دنيا بر يكديگر مىجهند». [54]
چنانكه گذشت، حيات دنيوى ما يك واقعيت است و وابستگى انسان را به اين حيات دنيوى نمىتوان ناديده گرفت و تحقير كرد . و نيز بايد، حيات اخروى را هدف اصلى قرار داده، همه زندگى دنيوى را براساس تدارك سعادت اخروى، تنظيم كرد . بنابراين، زندگى مشروع و مطابق عقل و منطق آن است كه در عين جدى گرفتن حيات زودگذر دنيوى بتواند براى حيات ابدى اخروى هم برنامه ريزى كند . مشكل اصلى انسان براى دستيافتن به حيات متعالى جاذبه حيات دنيوى است . جاذبههاى حيات دنيوى امكان دارد كه هر انسانى را چنان به خود مشغول كند كه اصلا به ياد آخرت و زندگى ديگر نيفتد.
همه اين جاذبهها در نقش آرزوهاى انسان جلوه گر مىشود . بنابراين براى روشن شدن موضوع بايد نخست درباره آرزوهاى انسان بحث كرده سپس نقش مرگ را در روى كرد انسان به حيات معنوى توضيح دهيم:
1- انسان و آرزوها
امام على عليه السلام درباره تاثير آرزوهاى نفسانى و دور و دراز بر زندگى انسان مىفرمايند: بدانيد كه آرزوهاى نفسانى، عقل را به غفلت وادارد و ياد خدا را به فراموشى سپارد . پس آرزوى نفسانى را تكذيب كنيد كه فريب است و صاحبش فريفته شده. [55]
آرزوها اگر به موقع مهار نشوند انسان را به حيوان و حيات انسانى را به زندگى جانورى تبديل مىكند و اين همان ضعيتخطرناكى است كه نهايتسقوط انسان را نشان مىدهد . و او را زندانى اين حيات حيوانى مىسازد كه از آن به اخلاد تعبير مىكنند . على عليه السلام در بازگشت از جنگ صفين در يكى از روستاهاى بين شام و عراق به نام «حاضرين» نامه مفصلى به فرزندش امام حسن نوشته است . به نظر مىرسد كه اين نامه يك درد دل است از نوع همان درد دلها كه با چاه داشت! براى اين كه فضاى نبرد صفين در طوفانى از آز و آرزومندى دنيوى انسان غرق بود . على عليه السلام عملا فريب خوردن و غفلت انسانها را با چشم خود مىديد . او مىديد كه چگونه معاويه، عمر و عاص و صدها صحابى، به چيزى جز دنيا و لذايذ دنيوى نمىانديشند و جز رؤياها و آرزوهاى جاه و مال، چيزى نمىفهمند . مرز نهايى دانش و انديشه شان جز حيات حيوانى نبوده و هدف نهائى تلاش و كوششان جز جاه و مال نيست . از اين جهت اين خطبه، در عين حال كه يك درد دل است، هشدار هم هست . با تعبيرات بسيار تند و صريح كه نشان دهنده نگرانىهاى آن حضرتاند . اينك بيان مولا:
«مبادا كه دنيا زدگى مردم و سگ ستيزى آنان بر سر جاه و مال دنيا تو را بفريبد . . . اين دنيا زدگان همانند سگهاى هارند كه به جان يكديگر افتادهاند . نيرومندشان ناتوان را مىخورد و بزرگشان بر كوچكشان رحم نمىكند». [56]
على عليه السلام نحوه نگرش انسان به دنيا را معيار آگاهى و بينائى او مىداند.
«و انما الدنيا منتهى بصر الاعمى، لا يبصر مما و راءها شيئا، و البصير ينفذها بصره، و يعلم ان الدار وراءها . فالبصير منها شاخص و الاعمى اليها شاخص . و البصير منها متزود، و الاعمى لها متزود؛ [57] دنيا، آخرين نقطه ديد كوردلان است كه در آن سوى دنيا چيزى نمىبينند . اما صاحبان بصيرت نور بينائىشان، ساحت دنيا را درنورديده، سراى جاويدان را در آن سوى دنيا مىبيند . به همين دليل است كه انسان آگاه به دنيا دل نمىدهد؛ در حالى كه همين دنيا برترين منظور و مقصود كور دلان است . اهل بصيرت از دنيا توشه مىگيرند؛ در حالى كه اهل غفلت، همه چيز را وسيله به دست آوردن دنيا قرار مىدهند . و چون مدتى بدين سان بگذرد، ياد آخرت كلا فراموش شده، جز آرزوها و اهداف دنيوى، چيزى مورد توجه انسان قرار نمىگيرد .»
على عليه السلام در اين باره مىفرمايند:
«مرگ را كلا از ياد برده و دل به آرزوهاى فريبنده سپردهايد! به دنيا بيش از آخرت دل داده در عشق زندگى گذران حيات جاودان را به دست فراموشى سپردهايد! شما كه به ظاهر زير پرچم دين خدا گرد آمدهايد، دليل پراكندگىتان، جز پليدى درون و بدانديشى نيست . به يارى هم نمىشتابيد، خير خواه يكديگر نيستيد، چيزى به همديگر نمىبخشيد و همديگر را دوست نمىداريد از سود اندك دنيائى شادمان گشته و از زيان بسيار اخروى غمگين نمىشويد . و چون از دنياى شما چيزى كم گردد، چنان بىقرار و پريشان مىشويد كه آثار آن بر چهرهتان آشكار مىگردد . گويى كه هميشه در اين جهان ماندگاريد و امكانات آن مدام در اختيار شما خواهد بود! . . . در غفلت از حيات اخروى همدل و در دنيا زدگى همداستانيد». [58]
2- نقش مرگ در رويكرد انسان به حيات معنوى
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«به يقين بدان كه تو هرگز به آرزويت دست نخواهى يافت، و از اجل روى نتوانى برتافت، و به راه كسى هستى كه پيش از تو مىشتافت». [59]
دل دادن انسان به دنيا يك امر كاملا عادى است . اين دلدادگى، باعث مىشود كه انسان به كلى از حيات اخروى خود، غفلت ورزد . دنيا را اصيل، ارجمند و جاودانه پنداشته، جز همين زندگى دنيوى به چيزى نينديشد.
از ديدگاه مولاى متقيان على عليه السلام نيز، مرگانديشى انسان را از اسارت حيات دنيوى و فريب لذايذ مادى نجات مىبخشد . در همين عبارت كوتاهى كه از آن حضرت در آغاز اين مساله نقل كرديم، همين نكته مطرح شده است.
ايشان به فرزندشان امام حسن عليه السلام مىنويسند:
- به آرزوى خود نخواهى رسيد . لحظهاى بعد از فرارسيدن اجل، زنده نخواهى ماند . سرنوشت تو، جدا از سرگذشت پيشينيان نيست. [60]
اساس زندگى دنيا و شيرينى آن دل دادن به آرزوهاست . همه انسانها با اميدها و آرزوهايشان دلخوشند . اگر براى فردا، ماه و سال و سالهاى آينده، آرزويى نداشته باشيم، شوق و علاقه به آينده را از دست مىدهيم . اين همه براى روزها، ماهها و سالهاى آينده، دل بسته و براى رسيدن به آنها لحظهشمارى مىكنيم، به خاطر آن است كه آن روزها و ماهها و سالها، بستر كاميابىها و به آرزو رسيدنهاى ما هستند.
زان شبى كه وعده كردى روز وصل روز و شب را مىشمارم، روز و شب
[61]
اگر اين وعدهها و آرزوهاى وصال و اميد نباشند، ما روز و شب به شمارش لحظهها نمىپردازيم.
بنابراين اساس حيات دنيوى همين آرزوهاست . اما على عليه السلام به فرزندش يادآور مىشود كه:
- «به آرزويت نمىرسى»!
اين هشدار يعنى چه؟ اگر آرزوها دستيافتنى نباشند كه انسان به آنها دل نمىدهد . و اين همه آرزوى گوناگون خودمان و ديگران كه به آنها دست مىيابيم پس معنى اين هشدار چيست كه انسان به آرزويش نخواهد رسيد . براى روشن شدن مطلب بايد توجه داشت كه چنانكه گفتيم، اساس زندگى و دلخوشىهايش، همين آرزوهايند . و انسان هميشه دو نوع آرزو دارد . آرزوهاى كوتاه مدت و دراز مدت . و معمولا آن قسمت از آرزوهاى كوتاه مدت و يا دراز مدت كه انسان به آنها مىرسد جنبه هدف بودن و شور آفرينى خود را از دست مىدهد . و غالبا انسان به هر آرزويى كه مىرسد شور و اشتياقش را نسبتبه آن از دست مىدهد و موضوع برايش يك امر عادى مىگردد و از آن مهمتر اين كه همين آرزوى برآورده شده خود منشا دهها آرزوى ديگر واقع مىشود . مثلا اگر جوانى به آرزوى خود، در مورد ازدواج برسد، ديگر اين ازدواج براى او عادى شده و در عين حال زمينه آرزوهاى متعدد ديگر را فراهم مىآورد؛ از قبيل آرزوى داشتن فرزند، خانه دلخواه، امكانات مناسب، شغل آبرومند، موقعيت اجتماعى و . ..
و نكته دوم همان است كه على عليه السلام به دنبال همين مطلب مطرح كرده و به فرزندشان مىنويسند:
«لحظهاى پس از فرا رسيدن اجل زنده نخواهى ماند .»
على و درس مرگانديشى
على عليه السلام مرگ را حقيقتى مىداند كه هيچ گونه شوخى و بازى را برنمىتابد، با صداى بلند فرا مىخواند و به سرعت ما را پيش مىراند. [62] در اين مساله جاى ترديد نيست . آنچه مىخواهيم تا حدودى توضيح دهيم، ارتباط مرگ و زندگى است . اين موضوع بسيار مهم يعنى زندگى در ارتباط با مرگ را بر پايه تعاليم فوق بشرى مولا على عليه السلام، ضمن چند فصل آتى به بحث مىگذاريم:
رابطه مرگانديشى و عشق به زندگى
1- زندگى زيباست
چنانكه گذشت، زندگى براى همه جانداران و بخصوص براى انسان زيبا و دوست داشتنى است . و ارج و منزلت زهد و پرهيز هم از همين جاست . يعنى اگر زندگى جاذبه نداشت و لذايذ آن مورد عشق و علاقه انسان نبود، تكليف به زهد و پرهيز از آن لذايذ معنى و منزلتى نداشت . كسى را به نخوردن سم و كثافت تكليف نمىكنند و پرهيز انسان هم از سموم و مواد تلخ و ناگوار، يك امر طبيعى است . و هيچ كس نمىتواند به اين امر افتخار كند و انتظار پاداش و تحسين داشته باشد.
بنابراين زندگى و لذايذ آن براى همه، زيبا و جاذبهدارند . ارج و منزلت تقوا و پرهيز هم در همين است كه انسانى پا بر سر تمايلات و شهواتش مىگذارد.
در مورد انفاق پياپى مولا على عليه السلام به مسكين و يتيم و اسير، براى نشان دادن اهميت اين كار، قيد بسيار لطيفى در آيه مربوطه آمده استكه: «ويطعمون الطعام على حبه» انسان/8 غذاى خود را «با اين كه به آن علاقه داشتند» مىبخشند . بديهى است كه بخشيدن غذاى اضافى و چيزى كه آدم دلش نمىخواهد چندان اهميتى ندارد، اين اهميت دارد كه كسى با سه شبانه روز گرسنگى و با تمام ميلش به طعام آن را به ديگران ببخشد.
بنابراين دل دادن انسان به زندگى كاملا طبيعى است چنانكه افراط در اين دلدادگى كه ما آن را دنيازدگى مىناميم كاملا طبيعى است . بعثت انبيا و تلاش اوليا بيشتر متوجه همين هدف است كه انسان را از افراط در عشق به دنيا باز دارد . و اصولا آزمايشى بودن زندگى دنيا از همين جاست، يعنى اين زندگى در حال عادى فريبنده و جذاب است و انسانها را از توجه به دنياى ديگر باز مىدارد و لذا درگيرى انسان با اين زندگى جنبه آزمايش دارد يعنى هركه بتواند خود را از گرفتار شدن به دنيا نجات دهد شايسته پاداش بزرگى استيعنى حيات جاودان.
2- مرگانديشى تنها عامل رهائى از ابتذال
مولا على عليه السلام اين نكته ظريف يعنى ابتذال و روزمرگى انسان را در نامهاى به عبدالله بن عباس، چنين توضيح مىدهند:
«آدمى گاهى از دستيافتن به چيزى شادمان مىگردد كه هرگز از دستش نمىرفت! و از چيزى اندوهگين مىگردد كه هيچ گاه اتفاق نخواهد افتاد!» [63]
چه قدر از جريان عادى روزگار دلخوش شدهايم! مانند آمدن بهار و گذشتن پائيز و آب شدن برف و تولد فرزند و پا گرفتن و زبان باز كردن او، به ثمر نشستن باغچهمان و امثال اينها! و چقدر نگران حوادثى بودهايم كه هرگز اتفاق نيفتادهاند، اينها همه نشان دنيا زدگى انسان و روزمرگى و ابتذال زندگى اويند.
على عليه السلام براى پيشگيرى از اين گونه دنيازدگى و روزمرگى، عبدالله بن عباس را چنين راهنمايى مىفرمايند:
«در هدفهايى كه دارى برترين هدف اين نباشد كه به لذتى دستيابى يا انتقامى بگيرى بلكه تلاش كن تا باطلى را از ميان برده حقى را زنده كنى . به آن دلخوش باش كه چيزى براى آن دنيا ذخيره كردهاى و از اين اندوهگين باش كه چيزى در اين دنيا بر جا مىگذارى . همتخود را متوجه دنياى پس از مرگ بگردان. [64]... ابن عباس اگر از آخرت چيزى به دست آوردى جا دارد كه دلخوش باشى و اگر به زيان اخروى دچار شدى جا دارد كه اندوهگين شوى اما آن چه از دنيا به دستبياورى دلخوشت نكند . و اگر چيزى از دنياى تو كم شود بىتابى نكنى . هم و همتخويش را صرف دنياى پس از مرگ كنى». [65]
ابن عباس مىگويد بعد از سخنان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم از هيچ سخنى به اندازه اين راهنمايى مولا عليه السلام سود نبردم.
3- مرگ پايان زندگى نيست
انسان با مرگانديشى به حيات جاودانه پس از مرگ پى مىبرد و مىداند كه حيات با اوصاف و شرايط خوشبختى و بدبختى پس از مرگ نيز ادامه دارد . نه تنها زندگى پس از مرگ همراه با خوشبختى يا بدبختى ادامه مىيابد بلكه جاودانه هم مىباشد و لذا بايد بيشتر از حيات دنيوى مورد توجه قرار گيرد.
على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«آنگاه كه فرمان خداوند به ايجاد دگر باره جهان بپيوندد آسمان را به حركت در آورده و مىشكافد و زمين را چنان مىلرزاند كه كوهها از جا كنده شده به يكديگر خورده از هيبت و سطوت خداوند فرو مىپاشند . و خداوند انسانها را از دل خاك بيرون كشيده پس از آن همه پوسيدگى و پراكندگى، تر و تازه در يك جا فراهم آورد . سپس به حسابشان رسيدگى كرده و اعمال و رفتار آشكار و نهانشان را بررسى مىكند و سرانجام آنان را به دو گروه تقسيم مىكند:
1- گروهى كه آنان را در ناز و نعمت قرار مىدهد.
2- گروه ديگرى كه آنان را كيفر داده و به جزاى اعمالشان مىرساند.
اما نيكوكاران را در جوار رحمتخود جاى داده و در بهشتبرين جاودانه شان مىسازد . سرايى كه ساكنان آن با كوچ بيگانهاند و از هر گونه آفت و گرفتارى و بيم و ترس، بيمارى و خطر و سفر و دردسر در امانند.
و اما گنهكاران در بدترين جايگاه قرار گرفته با غل و زنجير گردنشان، سر به پا چسبيده، با جامههاى آتشين در بر، درون آتشى سوزان و شعلههاى هراسانگيز . جايگاهى كه هرگز راه رهايى ندارد و زنجير از اسيران آن با هيچ تاوانى برداشته نمىشود . نه آن خانه را خرابى در پيش است و نه ساكنان آن را اجلى پايانبخش زندگى». [66]
4- امكان مرگانديشى
امام على عليه السلام مىفرمايند:
آيا نشانهها كه از گذشتگان به جاى مانده، شما را از دوستى دنيا باز نمىدارد؟ و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشتهاند، جاى بينايى و پند گرفتن ندارد. [67]
انسان با نظام ادراكى خود به گونهاى است كه مىتواند آسان به مرگانديشى برسد . براى رهايى از دنيازدگى و صعود از سطح زندگى جانورى امكانات گوناگونى در اختيار انسان هست . از جمله:
الف - تجربه شخصى
على عليه السلام مىفرمايد:
«مگر شما در جاى گذشتگان به سر نمىبريد، گذشتگانى كه عمرشان بيشتر، آثارشان پايدارتر، آرزوهايشان درازتر، افرادشان بيشتر و لشكرشان انبوهتر بود . دنيا را تا حد پرستش دوست مىداشتند . بر مىگزيدند . اما رختبربستند و رفتند . بى توشهاى و مركبى . شنيدند كه دنيا، سپر بلاى آنان شده باشد يا به گونهاى ياريشان دهد و مهربانيشان كند نه هرگز! بلكه سرانجام دنيا آنان را بر زمين زده پوست و گوشتشان را دريد . با حوادث سخت و مصيبتهاى گران پست و خوارشان گردانيد . دنيا با آن مهربانان به ستيزه برخاست هر چه آنان عشق و ايثار ورزيد، جز بىوفايى و كينه نديدند، همه از دنيا رفتند در حالى كه جز گرسنگى توشهاى نداشتند و جز سختى پيش رويشان نبود . سراپا تاريكى و پشيمانى». [68]
ب - هشدار انبياء و اولياء عليه السلام
امام على عليه السلام بر عوامل آگاهى و هوشيارى انسان نسبتبه دنيا و آخرت تاكيد كرده و مىفرمايند:
«اگر چشم بينا داشته باشيد، حقيقت پيش چشم شماست و اگر گوش شنوا داشته باشيد، از هر سو نداى هدايتبلند است، اگر طالب هدايتيد، از هر طرف عوامل هدايت در كارند . سخن بىپرده مىگويم كه عوامل عبرت و آگاهى از هر سو، بىپرده با شما سخن مىگويند . شما را از ناشايستگى و فساد باز مىدارند . و بدانيد كه پيام الهى را پس از فرشتگان، جز از زبان انسان نخواهيد شنيد!» [69]
و اينك موضع انبياء و اوليا در قبال دنيا و آخرت؛ و چه سرمشقى بهتر و روشنتر از اينها! على عليه السلام در اين باره مىفرمايند:
«راه و رسم پيامبر اسلام بهترين الگو و سرمشق شماست، ببين چگونه آن حضرت از دنيا كناره گرفت و بدىها و زشتىها ى آن را شناخت . سفره دنيا را از بزم او برچيده در بزم ديگران گستردند . از پستان دنيا شير نخورد و با زيورهاى آن خود را نياراست.
و اگر خواستيد در مرحله دوم موسى كليم الله را در نظر بگيريد . آن جا كه مىگفت:
«پروردگارا هر خيرى به من برسانى نيازمندم .» قصص/24 به خدا سوگند خواسته موسى در آن لحظه جز يك تكه نان نبود تا بخورد . زيرا كه او از سبزههاى زمين تغذيه مىكرد تا آن جا كه بر اثر لاغرى سبزى گياه از پوست شكمش پيدا بود.
و اگر مىخواهيد سومين نفر حضرت داوود را در نظر بگيريد؛ صاحب مزامير و آواز خوان بهشتيان كسى كه از ليف خرما زنبيل مىبافت و به اطرافيانش مىگفت، كدامتان اين را مىفروشد تا از بهاى آن نان جوى تهيه كنيم.
و اگر مىخواهيد از عيسى بن مريم بگويم كه سر بر سنگ مىنهاد و پوشش پشمين داشت و نان خشك مىخورد . نان خورشش گرسنگى بود و چراغش ماه و پناهگاهش در زمستان شرق و غرب زمين، ميوه و گل او علف چهار پايان بود، نه دل به همسرى داده بود و نه انديشه فرزندى داشت، ثروتى نداشت كه سرگرمش كند و آز و طمعى نداشت تا به ذلتبيفتد پاهايش سوارى او و دو دستش خدمتكارانش بودند.
باز هم راه و رسم زندگى پيامبر اسلام را بنگريد كه بهترين سرمشق است و محبوبترين بنده خدا كسى است كه به راهى رود كه پيامبر رفته است.
پيامبر اسلام هميشه از دنيا به ناگوارى بهره برده و گوشه چشمى به دنبال آن نداشت لاغرترين پهلو و گرسنهترين شكم را داشت . . . بر خاك غذا مىخورد، چون بر دكان مىنشست، پاىافزار خود را خود وصله مىزد و جامهاش را با دستخود مىدوخت، بر الاغ برهنه سوار مىشد.
از اين جا مىتوان فهميد كه نبايد به دنيا دل داد . . . و گرنه خطر بدبختى در پيش است . چون محمد راهنماى دنياى ديگر و مژده رسان بهشت و ترساننده از دوزخ بود . وه چه بزرگ است اين كرم و احسان خداوند كه چنين راهنمايى فرا راه ما قرار داده است . پيشتازى كه بايد از او پيروى كرد و پيشوايى كه بايد راه او را برگزيد.
به خدا سوگند من خود اين پيراهن پشمين را آن قدر وصله زدم كه از پينه كننده آن شرمسارم . يكى به من گفت آن را دور نمىاندازى؟ گفتم: دستبردار! صبحگاهان كسانى سرافرازند كه شب را راه رفته باشند». [70]
بدين سان، اين بزرگواران با گفتار و كردارشان به ما هشدار مىدهند كه گرفتار دنيا نشده و به مرگ و دنياى پس از مرگ بينديشيم.
ج - بصيرت باطن
امام على عليه السلام، در تحليل انحراف بنىاميه مىفرمايند كه:
«بنى اميه با نور حكمت درون خود را روشن نساختند و براى دستيافتن به روشنائىهاى معرفت، نكوشيدند، بلكه زندگى را همچون چهارپايان به سر برده و مانند صخرههاى سخت، از تعليم و تربيتبهره نبردند». [71]
پس براى آن كه چنين نپندارند كه غفلت در اين دنيا يك امر عادى است و انديشيدن به جهان ديگر و دستيافتن به حكمت و معرفت دشوار و غير ممكن است مىفرمايند:
«رازهاى پنهان بر اهل بصيرت چهره مىگشايد و راه حق حتى براى گمراهان نيز روشن است . جهان پس از مرگ بىپرده رو در روى انسان است و همه نشانههاى خود را براى هوشياران و جويندگان حق آشكار نموده است». [72]
ابنسينا مىگويد:
«عارفان و اهل معنى در همين دنيا و در پوششهاى جسمانى خويش چنانند كه گويى جان از تنشان جدا شده و به عالم بالا رفتهاند». [73]
آرى اين تجربه به تواتر رسيده است كه انسان در همين حيات دنيوى مىتواند وارد عالم معنى شده و از حيات اخروى آگاه گردد.
على عليه السلام هم در مواردى از امكان چنين اطلاعى از غيب و عالم پس از مرگ خبر داده است . در موردى مىفرمايند:
«دوستان خداوند، كسانى هستند كه بر خلاف مردم دنيا كه ظاهر را مىبينند، آنان باطن دنيا را مىبينند و برخلاف مردم كه به دنياى زودگذر مىپردازند، آنان به جهانى باقى پس از مرگ مىپردازند». [74]
مرگ، معنا و سامان زندگى
امام على عليه السلام مىفرمايد:
«اما والله انى ليمنعنى من اللعب ذكر الموت و انه ليمنعه من قول الحق نسيان الآخرة؛ [75] به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از لاغ بازمىدارد، و فراموشى آخرت، او را نگذارد كه سخن حق بر زبان آرد .»
الف - زندگى زيباست ولى هدف نيست
زندگى دوست داشتنى، زندگى زيباست! هر زندهاى بطور غريزى، براى استمرار زندگى (بقا) تلاش مىكند . و در مسير اين تلاشها است كه نيازهاى زندگى را برآورده به حيات خود استمرار و دوام بخشند . هيچ زندهاى، در هيچ لحظهاى زندگى را كافى ندانسته و از آن سير نمىگردد.
چنان كه مولا على عليه السلام فرموده است:
«انسان از همه چيز سير و خسته مىگردد، جز زندگى، زيرا كه در مرگ لذت و آسايشى نيست! زندگى همانند دانش و فرزانگى است كه دل با او مىتپد و ديده به يارى او مىبيند و گوش در سايه او مىشنود! زندگى، هر عطشى را فرو نشانده، و پايه توانگرى و سلامت است». [76]
آرى اگر زندگى نباشد، توانى نيست و لذتى وجود ندارد . اين حيات و شعله فروزان آن است كه اساس همه گونه تلاش، لذت و توان مىباشد.
زندگى را دوست مىداريم، با تمامى وجودمان و در قلمرو ناخودآگاهى و خودآگاهىمان، در شادى و غم، در سلامت و بيمارى، آرى حتى در بستر بيمارىهاى سخت و طولانى هم زندگى را دوست مىداريم.
اما در نهايتبايد توجه داشتبراى هر انسان انديشمندى لازم است كه توجه به اين نكته ظريف داشته باشد كه: زندگى زيبا و دوست داشتنى است، اما هدف نيست.
ب - نقش مرگ در فهم زندگى
معروف است مىگويند كه هر چيز را با ضد آن مىتوان شناخت . يكى از مصداقهاى اين گفته همين مساله زندگى و مرگ است: ما عمق زندگى را تنها در سايه توجه به مرگ مىفهميم . اگر زندگى دائمى بود، كمتر كسى به چيز ديگرى غير از خود زندگى توجه مىكرد . براى اينكه هر چه از اين زندگى بگذرد و هر چه بيشتر با كاميابى همراه باشد به همان اندازه بيشتر دلچسب و فريبنده خواهد بود . همين انسان نسبتبه طول عمرش وابستگيش به زندگى بيشتر مىگردد . و پيران بيش از جوانان دلبسته زندگى هستند به قول صائب:
ريشه بيد كهنسال از جوان افزونتر است بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را
[77]
به قول برزويه طبيب، زندگى دنيا و لذتهاى آن مانند آب شور است كه هر چه بيش خورده شود تشنگى غالبتر گردد و آدمى در كسب آن مانند كرم پيله است كه هر چه بيش تند، بند سختتر گردد و رهايى دشوارتر. [78]اين نكته ظريف را على عليه السلام در نامهاى به معاويه تذكر مىدهد:
«. . . دنيا انسان را چنان به خود سرگرم مىكند كه نمىتواند به چيزهاى ديگر توجه كند دنيا زدگان هر چه از دنيا كاميابتر گردند به همان نسبتبر دلبستگى و آزمنديشان افزوده مىشود و هرگز به داشتهها دلخوش نكرده به دنبال چيزهايى خواهد بود كه هنوز به دست نياورده است». [79]
در اين ميان آنچه انسان را از دنيا زدگى باز داشته و او را به مسائلى بالاتر از زندگى جانورى متوجه مىسازد همين مرگ است و ناپايدارى حيات دنيوى . و لذا على عليه السلام در پايان اين نامه و به دنبال تذكر آن نكته ظريف مىافزايد كه:
«اما سرانجام كار جز آن نيست كه از هر چه دلبستهاى دل بردارى . و همه رشتهها را پنبه كنى!»
انسان تنها در سايه توجه به مرگ است كه در ارزيابى دنيا تجديد نظر مىكند و در نتيجه مىتواند خود را از دنيازدگى نجات بخشد . چون دنيا با توجه به مرگ ارج و منزلتخود را از دست مىدهد.
ج - مرگانديشى عامل تعادل و سامان زندگى
اين مرگانديشى كه از مكتب على مىآموزيم هرگز انسان را به پوچگرايى و ترك دنيا نمىكشند . هدف از مرگانديشى اين نيست كه انسان از دنيا و لذتهاى آن به هيچ وجه بهرهمند نشود . براى اين كه چنان كه بارها يادآور شديم پيدايش انسان در اين دنيا اقتضا مىكند كه انسان با اين دنيا پيوند داشته باشد، زندگى دنيا را براساس سعادت اخروى خود تنظيم كند و اين جهان را مزرعه جهان ديگر قرار دهد . وگرنه در مكتب على انسان مىتواند هم دنيا را داشته باشد هم آخرت را .
بنابراين منظور اصلى از مرگانديشى چيزى جز تعديل زندگى دنيوى و سامان بخشيدن آن نيست . ما نبايد دنيا را جانشين آخرت سازيم يا با فكر آخرت حيات دنيوى را ناديده بگيريم بلكه بايد اين دو را در ارتباط با يكديگر در نظر گرفته دنيا را تا آنجا كه به سعادت آخرت آسيب نزند داشته باشيم . على عليه السلام مىفرمايند:
«آن كس كه از دنيا به مقدار كم قناعت كند زمينه ايمنى خود را فراهم آورده است . و آن كس در بهرهمندى از دنيا افراط كند به نابودى خود كوشيده است». [80]
على عليه السلام در نامهاى به محمد بن ابىبكر، هنگامى كه او را به حكومت مصر برگزيد در مورد اعتدال در زندگى چنين نوشت:
«اى بندگان خدا به هوش باشيد . دنيا و آخرت، هر دو را بردند.
با اهل دنيا زندگى دنيوى را بسر بردند اما در بىبهرگى از آخرت به سرنوشت آنها دچار نشدند . در بهترين خانههاى دنيا ساكن شده، از بهترين خوراكىها خوردند، در لذائذ اهل دنيا شريك شده و سهم خود را از دنيا فراموش نكردند . و سرانجام از اين جهان با زاد و توشه فراوان و تجارتى پر سود به جهان باقى رفتند . لذت پارسايى را در همين دنيا چشيدند . و يقين كردند كه فرداى قيامت در نزد خدايند . به هر چه درخواست كنند مىرسند و به هر لذتى كه آرزو كنند دست مىيابند». [81]
به عبارت ديگر منظور از مرگانديشى، چيزى جز اين نيست كه انسان با زندگى متعادل و تنظيم شده دنيوى خود، در عين برخوردارى از حيات دنيوى و لذايذ آن به حيات معنوى و اخروى خود نيز بينديشد و توشه بردارد . على عليه السلام پس از يك بيان نسبتا مفصل و رسا در بىاعتبارى دنيا و غفلت انسان و بىتوجهى او به اين همه عوامل عبرت آموزى؛ نقش مرگ را در حيات دنيوى انسان، چنين مطرح مىكنند:
«هوشيارانه، مرگ را كه اساس كامجوئى شما را فرو مىپاشد و اسباب تلخكامى شما را فراهم مىآورد و آرزوهاى شما را بر باد مىدهد، هنگام قصد كار خلاف فراموش نكنيد و از خداوند براى انجام واجبات و سپاس نعمتهايش يارى جوئيد » . [82]
در بيان فوق على عليه السلام براى تنظيم حيات دنيوى به گونهاى كه انسان بتواند شكرگزار بوده و واجبات و محرمات را رعايت كند، دو عامل مؤثر مىداند:
1- مرگانديشى.
2- ياد خدا و استعانت از او.
پىنوشتها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. نهجالبلاغه، (صبحى صالح) خطبه 149/1.
[2]. نهجالبلاغه، خ 106، بند 5.
[3]. همان، خ 156، بند 4.
[4]. همان، خ 221، بند 34.
[5]. همان، خ 109، بند 18.
[6]. نهجالبلاغه، خ 221، بند 16.
[7]. همان، خ 112.
[8]. همان، خ 230، بند 2.
[9]. همان، خ 83، بند 8- 7.
[10]. آمدى، عبدالواحدبن محمد، غررالحكم و دررالكلم، تصحيح سيد جلال الدين محدث ارموى، چاپ دانشگاه تهران، ج 2، ص 598.
[11]. همان، خ 20.
[12]. همان خ 87.
[13]. همان، خ 109، بند 5.
[14]. ابنسينا، الهيات نجات، مقاله 2، فصل 37.
[15]. نهج البلاغه، خ 133.
[16]. نهج البلاغه، خ 230، بند2.
[17]. دكتر عبدالخالق، احمد، قلق الموت، سلسله انتشارات عالم المعرفة، كويت، مارس 1987، ص 214.
[18]. همان، ص 6.
[19]. نهج البلاغة، حكمت 334.
[20]. همان، خ 230، بند 2.
[21]. نهج البلاغه، خ 123، بند 1.
[22]. ابن سينا، مجموعه رسائل، «رسالة فى دفع الغم من الموت».
[23]. آمدى، پيشين، ج 6، ص 440.
[24]. نهجالبلاغه، نامه 31، بند 9.
[25]. همان، حكمت150.
[26]. نهجالبلاغه، خ 155.
[27]. همان خ 123، بند 1.
[28]. آمدى، پيشين، ج 6، ص 151.
[29]. همان، ج 3، ص 334.
[30]. نهجالبلاغه، حكمت 150.
[31]. همان، خ189.
[32]. نهجالبلاغه، خ 114.
[33]. همان، خ 151.
[34]. نهجالبلاغه، خ 5، بند 2.
[35]. حافظ، ديوان.
[36]. نهجالبلاغه، خطبه 191، بند 3.
[37]. غررالحكم و دررالكلم، ج 2، ص 320.
[38]. نهجالبلاغه، خ 165، بند 7.
[39]. آمدى، پيشين، ج 2، ص 570.
[40]. همان، خ 180، بند 2.
[41]. اعتصامى، پروين، ديوان.
[42]. نهجالبلاغه، حكمت 203.
[43]. همان، نامه 69، بند 3.
[44]. آمدى، پيشين، ج 5، ص 330 و 365.
[45]. نهجالبلاغه، نامه 69.
[46]. همان، نامه 62.
[47]. همان، خ 203.
[48]. نهجالبلاغه، خ 113، بند 1.
[49]. حافظ، ديوان.
[50]. نهجالبلاغه، خ 113، بند 1.
[51]. همان، حكمت 132.
[52]. نهجالبلاغه، خ 145.
[53]. نهجالبلاغه، خ 132، بند 3.
[54]. نهجالبلاغه، نامه 31، بند 78.
[55]. همان، خ 86، بند 13 .
[56]. نهجالبلاغه، نامه 31.
[57]. همان، خ، 133.
[58]. همان، خ 113.
[59]. همان، نامه 31، بند 84.
[60]. همان.
[61]. مولوى، كليات ديوان.
[62]. نهجالبلاغه، خ 132.
[63]. همان، نامه 22.
[64]. همان، نامه 66.
[65]. همان، نامه 22.
[66]. همان، خ 109، بند 6.
[67]. همان، خ 99، بند2.
[68]. همان، خ 111، 4.
[69]. همان، خ 20.
[70]. نهج البلاغه، خ 160، بند4- 5.
[71]. همان.
[72]. همان.
[73]. ابنسينا، الاشارات و التبيهات، نمط نهم.
[74]. نهج البلاغه، حكمت 432.
[75]. همان، خ 84.
[76]. همان، خ 133، بند5.
[77]. صائب، ديوان.
[78]. برزويه طبيب، كليله و دمنه، باب برزويه.
[79]. نهج البلاغه، نامه 49.
[80]. نهجالبلاغه، خ 111، بند 3.
[81]. همان، نامه 27.
[82]. همان، خ 99.
قبسات ش 19