23- ادب اسلامى

اهميت ميراث اسلامى نه به علم و صنعت آن محدود شد،نه به فلسفه وعرفان آن.ادب اسلامى نيز از همان تنوع و نشاط حياتى بهره يافت كه‏علم و فلسفه اسلامى را بلند آوازه كرد.در سراسر اين ادب نفوذ قرآن‏محسوس بود-هم در اسلوب بلاغت هم در قصه‏ها و مواد،و هم درفكر و اخلاق.ازين روست كه اين ادب ارزنده را به هر زبانى كه هست‏خواه عربى و خواه فارسى،خواه تركى و خواه سندى-جز ادب اسلامى‏نمى‏توان خواند.

 

ادب اسلامى از حيث مواد،از حيث زبان،از حيث زمان،و ازحيث مكان تنوع كم نظير بسيار جالبى عرضه مى‏دارد.از حيث مواد،حتى‏گاه جامع اضداد بنظر مى‏آيد.ادبى است‏يك جا آگنده از جزم و يقين و يك‏جا آگنده از شك و حيرت.يك جا سرشار از زهد و پارسائى است و يك جاسرشار از لذتجوئى.گاه در صنعت و تكلف غرق مى‏شود و گاه در سادگى وبى‏پيرايگى.از حيث زمان تمام گذشته مسلمين را پس پشت دارد و ازحيث مكان تمام قلمرو اسلام را،از لحاط زبان اگر چه مهمترين شاهكارهاى‏آن تعلق به عربى و فارسى دارد،در تركى وارد و نيز آثار ارزنده‏يى بوجود آورده است.بعلاوه،زبانهاى ديگر هم مثل بربرى،سواحلى،صومالى،البانى، ازبكى،كردى،بلوچى،پشتو،سندى،گجراتى،بنگالى،تاميلى نيز تحت تاثير اسلام آثار ادبى قابل توجه ابداع كرده‏اند.ازين‏ميان عربى و فارسى بود كه در دنيا تاثير عظيم كرد و فقط وقتى با سقوطخلافت عباسيان ادب عربى و با پايان تيموريان ادب فارسى به راه انحطاطو ركود افتادند دربار عثمانى موجب تشويق ادب تركى شد و دربار مغول‏هند سبب رواج شعر اردو.

 

ادب عربى كه زبان آن پشتوانه‏يى مثل قرآن داشت منبع الهامى‏شد براى ادب فارسى.شك نيست كه زبان و فرهنگ پهلوى نيز-مثل‏ذوق و نبوغ ايرانى-در توسعه ادب عربى تاثير قوى داشت.در شعراسلوب ساده و طبيعى جاهلى-كه در اصالت آن ترديدى مبالغه آميزاظهار شده است-جاى خود را به شيوه‏هاى تازه داد چنانكه نثر نيز دردست نويسندگان دربارى وسيله‏يى شد براى اظهار قدرت در لغت و بلاغت‏در واقع شكوه فرهنگ و تمدن عهد عباسى در شعر و ادب آن روزگاران‏نيز انعكاس يافت و ادب عربى را سرمشق فارسى سرايان كرد.ابو نواس‏شاعر مسلمان دربار هارون الرشيد از اخطل،شاعر مسيحى دربار امويهادر خمريات سبق برد و بعضى آثار او به رودكى،بشار مرغزى ومنوچهرى نيز الهام داد.ابو الطيب متنبى در قصيده سرايى شهرت بحترى‏و ابو تمام را تقريبا در سايه افكند و مثل آنها منشا الهام شد براى بعضى‏شاعران ايران-عنصرى،منوچهرى و حتى سعدى.

 

ابو العلاء معرى شاعر و فيلسوف نابيناى عرب كه با خيام وحافظ در فكر حيرت و شك ارتباط معنوى داشت‏شعر را وسيله‏يى كردبراى بيان انديشه‏هاى حكمت آميز.در نثر مقامه نويسى كه بديع الزمان‏و حريرى آن را به اوج رسانيدند در فارسى هم در پيدايش مقامات حميدى تاثيرداشت هم در ايجاد گلستان سعدى.بسيارى از شاعران فارسى-نه عرب- ذواللسانين بودند:فارسى و عربى.مسعود سعد و امير خسرو دهلوى به‏هندى نيز شعر داشته‏اند چنانكه نوائى و فضولى شاعران ترك نيز فى المثل‏شعر فارسى دارند.اين جهان وطنى اسلام شعر و ادب آن را از حيث فكر،از حيث‏سبك و از حيث قالب چنان جهانى كرد كه حتى در شعر و ادب‏اروپا نيز-در قرون وسطى و بعد از آن-توانست تاثير و نفوذ كند.

 

ادب اسلامى بعنوان آنچه علم ادب خوانده مى‏شود در اصل ظاهراعبارت بوده است از مجموع اطلاعات و آدابى كه براى يك كاتب دربارى‏لازم بوده است تا بوسيله آنها بتواند در دستگاه خليفه يا سلطان وقت‏برهمگنان در امر انشاء تفوق غلبه بيابد.بدينگونه،چون هدف تربيت‏كاتبان لايق بود،ضرورت داشت كه اديب صرف نظر از ادب نفس كه‏لازمه تقرب سلطان محسوب مى‏شد از آنچه دانستنى هست نيز طرفى‏اخذ كند تا بدان وسيله بتواند بقدر فهم و لياقت در خدمت‏سلطان‏ترقى نمايد.اينكه ادب را بعنوان علم،عبارت دانسته‏اند از اخذ طرفى ازهر چيز،ناشى است از همين هدف تربيتى عصر.همين نكته است كه تنوع‏ادب اسلامى را افزوده است و از تاريخ و فقه تا حكمت و عرفان را هم‏در قلمرو آن وارد ساخته.در قصه پردازى شايد به خيالپردازى و انتريگ‏سازى چندان توجه نشده باشد (197) اما واقع بينى صفت‏بارز اسلوب اين‏قصه‏هاست.كتب جاحظ لطف بيان دارد اما غالبا فاقد تخيل است ودر مقامات بديع الزمان و حريرى نيز اهميت كار در لطافت‏بيان وقدرت توصيف است نه در تخيل و ابداع. حتى رسالة الغفران معرى كه‏يك طلايه با شكوه كمدى الهى دانته است غالبا در امواج الفاظ وعبارات مصنوع غوطه مى‏خورد.از حيث‏خيال انگيزى و انتريگ سازى‏فارسى خيلى قويترست (198) نه فقط شاهنامه فردوسى گواه اين دعويست،آثار نظامى و پيروان بزرگ او مثل امير خسرو،خواجو و جامى نيز اين ادعارا تاييد مى‏كند بدينگونه ادب فارسى اگر از بعضى جهات به پاى ادب عربى نمى‏رسد از بعضى جهات ديگر بر آن برترى دارد و با اينهمه هر دوادب جلوه‏هايى هستند از ادب اسلامى.

 

اين ادب سرشار پر تنوع،طبيعى است كه در محيط اطراف خويش‏نفوذ كرده باشد،از اين رو تعجب نبايد كرد كه از تاثير آن در ادب اروپاسخن در ميان آيد.درست است كه مسلمين از ادب يونانى و رومى كمتراطلاع درست‏بدست آورده‏ند اما نفوذ ادب عهد شرك در بعضى قصه‏هاى‏آنها باقى است.بيش از هر كتابى در الف ليل اين نفوذ را مى‏توان‏معاينه يافت.اين يك قصه مشهور ايرانى است كه به عربى نقل شد وتدريجا از مآخذ هندى،يونانى،عبرى و مصرى هم بعضى عناصر در آن‏وارد گشت و دربار خيال انگيز هارون الرشيد نيز قصه‏هاى عاشقانه ولطيف بسيار بدان در افزود.وقتى كتاب صورت نهايى خويش را يافت ادب‏عربى و فارسى به انحطاط افتاده بود و اين نكته آن را از سرنوشت‏كليله و دمنه و مرزبان نامه و سندباد نامه كه گرفتار صنعتگران بى ذوق شدندنجات داد و اجازه داد كه اين مجموعه عظيم قصه‏هاى لطيف‏خيال انگيز در اروپا نيز راه خود را پيدا كند.

 

الف ليل را ازين حيث نبايد يك قصه استثنائى تلقى كرد.

 

نمونه ديگرش عبارت بود از داستان سندباد كه به نام هفت‏خردمند ياسنتيپاس ( Syntipas) در زبانهاى فرانسوى و انگليسى نقل شد وشهرت و آوازه بسيار يافت.همچنين است‏حكايت‏بوذاسف و بلوهر كه‏نوعى سرگذشت‏«بودا»است و انعكاس آن در اروپا به جايى رسيد كه‏مى‏توان گفت در يك قسمت از نمايشنامه تاجرونيزى اثر معروف‏شكسپير آنجا كه صحبت از سه صندوقچه فلزى است و انتخاب يكى از ميان‏آنها،انعكاسى ازين حكايت قديم شرقى مى‏توان يافت (199) .در هر حال‏اين داستان نيز كه نزد مسلمين از خيلى قديم شهرت داشت در قرون‏وسطى-از قرن يازدهم به بعد-مكرر به لاتينى ترجمه شد و از آن‏طريق به فرانسوى،آلمانى،ايتاليائى،اسپانيائى،هلندى و حتى السنه‏اسكانديناوى نقل شد.حتى (Josaphat and Barlaam) در رديف بوذاسف و بلوهر با صورت جوسافات و بارلعام اولياء مسيحى تلقى شدند (200) .

 

تمام اين داستانها در ادب اروپائى تاثير قوى به جاى گذاشته‏چنانكه از شهرت و نفوذ قصه‏هاى الف ليل معلوم است و حتى نويسندگان‏قرون اخير نيز از آن الهامها يافته‏اند.نقل قصه‏هاى بيدپاى-كليله ودمنه-به زبان اسپانيائى شهرت و رواج اين كتاب را در سراسر اروپاسبب شد و از آن ميان فرانسه وجود بخشى از لافونتن را به آن مديون گشت.قصه‏هاى لقمان حكيم در قرون وسطى منشا يك قسمت-اگر نه تمام-امثال‏ازپ يونانى گشت.با اينهمه، شايد آنچه ادب اروپا در قرون وسطى و حتى‏بعد از عهد رنسانس،از ادب اسلامى گرفته است محدود به چند قصه يا مضمون‏اخلاقى نباشد.اگر پترارك شاعر بزرگ غنايى( ليريك)ايتاليا به آن شدت‏از اعراب و مسلمين انتقاد مى‏كند نشان آنست كه در زمان وى گرايش‏به ادب و (Romances) ذوق عربى در ايتاليا رايج‏بوده است (201) .در واقع آنچه درادب اروپا رومانس خوانده مى‏شود تا حد زيادى مديون تاثيرعربى است و بدينگونه ادعاى آنكه شعر اروپائى در قرون وسطى از ادب‏عربى-اسلامى-تاثير پذيرفته است گزاف نيست.حتى مى‏توان قبول‏كرد كه اروپاى قرون وسطى چنانكه دين خود را به يهود مديون است،ادب خود را مديون عربى است (202) .نه فقط ادب عربى تاثيرش در اين‏شعر عاميانه اسپانيائى باقى ماند در زبان ايتاليائى هم راه يافت آن هم نه‏فقط از راه اسپانيا،بلكه از طريق سيسيل.دربار نرمانهاى سيسيل بيشك‏يك واسطه بود در نقل شعر و ادب اسلامى-عربى-به اروپا.نه فقطخنياگران و رامشگران مسلمان در دربار فردريك دوم پادشاه سيسيل‏فراوان بود شعر عربى هم ظاهرا در مدح وى سروده مى‏شد و پاره‏يى كتب‏و آثار اسلامى هم نقل مى‏گشت.احتمال مى‏رود كه اين اوضاع محيط نيمه شرقى دربار فردريك در پيدايش شعر ايتاليائى در سيسيل بى تاثيرنباشد حتى اينكه زبان عاميانه ايتاليائى وسيله‏يى براى بيان شعر تلقى شده‏است مى‏بايست تقليدى باشد از اهميتى كه امراء و حكام مسلمين در آن‏ايام به شعر عربى عاميانه مى‏داده‏اند (203) .در (Troubadors) سروده فرانسه بعضى انواع‏شعر كه مخصوصا بوسيله تروبادورها مى‏شده‏است از حيث‏شكل و صورت از آنچه اعراب اسپانيا زجل و ازجال‏مى‏گفته‏اند اخذ شده (Trobar) رابعضى از لفظ عربى طرب مشتق و ماخوذ بود.خود لفظ تروبادور يا تروبار (Stanza) بمعنى يك پاره شعر به اعتقاد پنداشته‏اند همچنين در شعراروپائى لفظ استانزا بعضى‏محققان ترجمه گونه‏يى است از معنى لفظ بيت‏بمعنى خانه.بعلاوه،رواج‏قافيه در قرون وسطى نيز ظاهرا از تاثير ادب اسلامى و عربى است.تاثيرادب اسلامى در ادبيات اروپائى امريست قطعى،كه شواهد بسيار آن راتاييد مى‏كند.سروانتس نويسنده داستان معروف دن كيخوته يكچند نزداعراب الجزاير بوده است.اگر بخلاف ادعاى نويسنده اين داستان اصل‏عربى ندارد،روح آن بى‏شك عربى است.رمان فلسفى شيرين ابن طفيل‏كه حى بن يقظان نام دارد و مؤلف در آن فلسفه را بمنزله حاصل اجتناب‏ناپذير عقل طبيعى نشان مى‏دهد بسبب اسلوب بديعش انتشار و قبول‏فوق العاده يافت چنانكه اصل آن داستان فاضل بن ناطق را به ابن النفيس‏الهام كرد و ترجمه‏اش داستان مشهور رابينسون كروزو را به دانيل دفو انگليسى.

 

حتى مكتب رمانتيسم اروپا نيز به ادب شرقى و اسلامى مديون شد (204) .

 

و بدينگونه ادب اسلامى اگر چيزى از يونان و روم اخذ كرده بود،چندين‏برابر آن را بعنوان سود خالص به اروپا برگرداند.

 

دين لغوى اروپا نيز-كه آن را به ادب و فرهنگ اسلامى‏بدهكار است-قابل ملاحظه است.در حقيقت چون صحبت از ادب‏اسلامى است‏به تاثير لغت و زبان آن نيز بايد توجه كرد،دامنه بسط فرهنگ و تمدن مسلمين را مى‏توان از كثرت و تنوع لغتهائى كه از السنه اسلامى-خاصه عربى و فارسى-وارد زبانهاى اروپائى شده است قياس كرد.

 

در كشتى رانى،فنون جنگ،كشوردارى،شكار و اسلحه،لغتهائى درالسنه اروپائى هست كه اصل آنها بى‏شك اسلامى است.همچنين درطب،در گياه شناسى،در كيميا،در موسيقى و در هيئت الفاظ بسيار هست‏كه از مسلمين اخذ شده.حتى بعضى امثال ساير در زبان اسپانيائى هست‏كه اصل عربى دارد و يادگاريست از روزگار خلافت قرطبه و دولتهاى‏اسلامى اندلس.

 

 

24- اسلام: فرهنگ جامع

محققى كه با دنياى اسلام آشنايى درست دارد پروايى ندارد كه اسلام رادينى بيابد مناسب با احوال انسانى،حتى بيش از آنچه راجع به فرهنگ‏فرانسوى ادعا مى‏كنند قبايى به قامت انسانيت.اين نتيجه را غرب فقطبعد از رهايى از تعصبهاى كهن خويش مى‏تواند بگيرد و شرق تنها آنگاه‏كه ازين بيمارى خفت انگيز كه غرب زدگى مى‏خوانند شفا بيابد.آنچه‏دنيا به اسلام و مسلمانان مديونست آن اندازه هست كه نشان دهد برخلاف بعضى دعويها اسلام هرگز جريان فرهنگ انسانى را سد نكرده‏است و حتى آن را نيز به پيش رانده است.در ارزيابى آنچه اسلام به جهان‏داده است البته مبالغه و تعصب نارواست اما كه مى‏تواند انكار كند كه‏اسلام هر چه هست و هر چه بوده است‏يك مرحله از تكامل انسانيت رانشان مى‏دهد كه از هيچ مرحله ديگر كم اهميت‏تر نيست؟

 

اگر اكنون دنياى اسلام ارزش و حيثيت‏خود را درست نمى‏شناسدتا حدى از آن روست كه از معنويت‏خويش جدا مانده است.كارنامه‏اسلام در قرنهاى درخشان آن،كارنامه يك فرهنگ انسانى است،يك‏فرهنگ جامع كه بقول فون گرونه باوم (205) -مثل آنچه در باب فرهنگ فرانسه ادعا كرده‏اند-يك فرهنگ است‏به قدر قامت انسان.

 

اين نكته كه اسلام در طى قرنهاى دراز موجد يك فرهنگ‏پيشرو بوده است چيزيست كه از تاريخ فرهنگ انسانى بدرستى بر مى‏آيد.

 

حتى هارتمان كه اعتقاد توحيد را منافى ترقى يافته است تصديق داردكه توحيد قويترين جلوه خويش را در اسلام داشته است.اگوست كنت‏كه چندان علاقه‏يى به آنچه مربوط به اسلام است نشان نمى‏دهد باز وقتى ازمراحل سه گانه مدنيت صحبت مى‏كند اسلام را به (Theologique) تلقى مى‏كند و مقدمه‏يى براى عنوان مترقى ترين ادوارمرحله ربانى (Metaphysique) مى‏خواند.مراحل سه نيل به مرحله‏يى‏كه وى آن را ما بعد طبيعى گانه‏اگوست كنت امروز ديگر كهنه است اما اين كه در تكامل انسانيت‏اسلام لااقل در يك مرحله خطير تاثير داشته است در نزدوى جاى شك نيست.

 

مساله نفوذ اسلام در تمدن مغرب در حقيقت پژوهش در قلمرويست‏كه حدود و ثغور آن مكرر و حتى به قول سرهميلتون گيب گهگاه نيزاز روى هوس بررسى شده است.با اينهمه، شك نيست كه آنچه به زبان‏مسلمين نوشته مى‏شد طى قرنهاى دراز وسيله عمده‏يى بشمار مى‏آمد براى‏نقل علوم زنده به عالم.چنانكه كار عمده عهد اسكولاستيك عبارت بود ازنقل، شرح،و احيانا رد آنها،به نفع مسيحيت نه به نفع حقيقت.بدينگونه،چنانكه كارل‏بكر مى‏گويد، آنچه را قرون وسطى مى‏خوانيم از بسيارى‏جهات-اگر نه از همه حيث-چيز ديگرى نيست جز شرقى مآب شدن غرب (206) اين نفوذ از حدود سال 800 ميلادى آغاز شد،همانوقت كه به قول اسوالداشپنگلر مورخ و فيلسوف اخير آلمان‏«تمدن عربى مثل آفتابى از شهرهاى‏جهانى شرقى بر فراز بلاد غرب گذر كرد (207) .»

 

پيشرفت عجيب تمدن اسلامى را نيز-مثل پيشرفت فرهنگ‏يونانى-نوعى معجزه خوانده‏اند، معجزه اسلامى.عبث نيست كه‏جينولوريا،يك محقق ايتاليائى،فصلى از تاريخ رياضيات خويش را، آنجا كه درباب رياضيات مسلمين سخن مى‏گويد،در قياس با آنچه معجزه‏يونانى مى‏گويند، خوانده است،يعنى‏معجزه اسلامى (208) .در واقع،اگر اين معجزه اسلامى نيز به اندازه معجزه‏يونانى درست است‏براى آنست كه درين مورد نيز مثل دوران يونانى،آنچه روى داد چنان سريع و چنان شگرف بود كه منطق و تعبير عادى از عهده‏تفسير آن بر نمى‏آمد.اين كه بعضى مسلمين پيدايش اسلام و فرهنگ آن‏را به مثبت و تقدير ربانى نسبت داده‏اند و ابن النفيس دمشقى داستان فاضل‏بن ناطق خويش را كه بعنوان نظيره بحى بن يقظان ساخته است در بيان‏همين نكته آورده است‏بحقيقت نشان آنست كه اين مايه تعالى در تمدن‏چنان با ميزان امكانات و مقتضيات آن اعصار ناسازگار بوده است كه آن راجز با مشيت و تقدير ربانى نمى‏توانسته‏اند تفسير كنند.

 

تاثير فرهنگ اسلامى در پيشرفت علوم رياضى،طب،و شيمى‏شواهد بسيار دارد.حتى در قرن سيزدهم ترجمه كتب اسلامى و شروح‏آنها در مدارس عالى آكسفورد،با شوق و علاقه دنبال مى‏شد.مايكل‏سكات بعضى آثار ابن سينا،ابن رشد و ابن البطرجى را به لاتينى ترجمه كرد، روبرت گروس تسته به ترجمه كتب حكماء اسلامى اشتغال داشت،وراجربيكن كه جادوگر علم و فلسفه اروپا بود نيز با فلسفه و حكمت اسلامى‏مربوط بود.ويليام اكام در آنچه براى تاييد (Causalite) نوشته است از اعتقاد به كشف و شهود،و يادر انتقاد از مساله علت و عليت اقوال‏اشعرى و غزالى متاثر بوده.گيوم دوورنى آثار ابن جبرول را مطالعه مى‏كردو به ابن سينا و ابن رشد جواب مى‏داد.راجربيكن تصريح مى‏كرد كه فلسفه‏را بايد از كتب عربى آموخت و يك حكيم معاصر او،جان آوساليسبورى‏هم مكرر دينى را كه نسبت‏به حكماء اسلام دارد خاطرنشان مى‏نمود.

 

دانشگاه پاريس نيز مدتهاى دراز با حكمت اسلامى اشتغال داشت،چنانكه گيوم دو كسر ( (Ph.de Greve) رهبران اين و فيليپ دو گرو عاليت‏بودند.در طى قرن 12 و 13 ميلادى‏فلسفه اسلامى در فرهنگ غربى رويهمرفته چنان غلبه داشت كه يك‏عكس العمل نتيجه قهرى آن بود.اين عكس العمل عبارت بود از آنچه درقرن پانزدهم به نام رنسانس ظاهر شد:گرايش به يونانى مآبى براى فراراز اسلام مآبى. همين عكس العمل بود كه حتى اذهان روشنان اعصاربعد را نسبت‏به اسلام خشمگين مى‏داشت و وامى‏داشت‏به تعريض و حمله.

 

در دنبال اين احوال بود كه فى المثل لايب نيتس،در كتاب معروف‏تئوديسه ( Theodicee) خويش وقتى مساله جبر را مطرح كرداسلام را به عنوان يك آيين جبرى (Fatum Mohammetanum) مى‏خواند نفى انتقاد نمود و آنچه را وى جبر محمديان نمود.بيكن و ولتر خرافات‏ناروايى را كه عامه اهل اروپا در باب اسلام داشتند بيش از حدضرورت جدى گرفتند و اينهمه حاكى بود از عكس العمل اذهان نسبت‏به‏نفوذ فرهنگ اسلام.با اينهمه،صداى عدالت گهگاه-هر چند ضعيف‏در كلام بعضى دوستداران حقيقت منعكس شد.چنانكه گوته نمايشنامه‏محمد را مثل يك نوع پاسخ براى درام ولتر كه نيز به همين عنوان بودنوشت و با شوق و علاقه بيشترى از اسلام سخن راند و كارلايل كه عقايدخصمانه اروپائيان را نسبت‏به اسلام و نسبت‏به آن كس كه وى او را«قهرمان انبيا»مى‏خواند ذكر مى‏كند اعتراف دارد كه چنين اعتقادى‏براى ما موجب خجالت است.

 

در واقع كافر ماجراييهاى قرون وسطى تا حدى نيز براى آن است كه تاشانه از بارمنت مربيان خويش خالى كند.بهر حال،اگر آنچه اروپا درقرون وسطى و بعد از آن،در رياضى،طب،و شيمى، به مسلمين مديونست‏جمع آيد بى شك رقم قابل ملاحظه‏يى است اما در فلسفه و عرفان اروپا نيزاين نفوذ اسلام كم اهميت نيست.

 

از جمله تاثير ابن سينا و ابن رشد و ابن باجه و غزالى را در پيدايش آنچه فلسفه غرب،يا فلسفه جديد،مى‏خوانند نمى‏توان ناديده گرفت.

 

مجسمه كندياك يك موضع از رساله حى بن يقظان ابن طفيل را بخاطر مى‏آورد.

 

بيان معروف شيخ در كتاب شفا و همچنين در اشارات (209) كه وى طى‏آن انسانى را فرض مى‏كند كه يكدفعه بطور كامل خلق شده است اما درخلاء معلق است و از مشاهده خارج محجوب نزد دانش طلبان شرق معروف‏است.بموجب قول شيخ،چنين وجودى در اثبات و ادراك وجود خود كه‏بهيچوجه متضمن فرض و ادراك اعضاء و احشاء و جوارح وى يست‏شك‏نمى‏كند.اين بيان با تفصيلى كه شيخ در كتب خويش در آن باب داردياد آور قول دكارت است كه مى‏گويد اگر هر دريافت ديگر من خطا باشداين دريافت كه از وجود خويش دارم خطا نيست.بدينگونه قضيه معروف‏مى‏انديشم پس هستم كه اساس حكمت دكارت بشمارست و در كلام‏اگوستين و كامپانلا نيز به وجه ديگر بيان شده بود نزد شيخ نيز سابقه‏دارد (210 در واقع اگر نيز دكارت و كندياك از ابن سينا و ابن باجه‏تاثير مستقيم نيافته باشند اين مايه آشنايى كه بين اساس فلسفه آنها با اقوال‏شيخ الرئيس هست‏حاكى است از اهميت و عمق آراء حكماء اسلام.

 

بعلاوه،ترجمه كتب شيخ و ابن رشد به لاتينى و عبرى نيز بى‏شك‏نمى‏توانسته است در اذهان مستعدان اهل اروپا حتى بعد از پايان عهداسكولاستيك بى‏تاثير بماند.چنانكه ترجمه حى بن (Eduardo Pocchochio) تحت يقظان ابن طفيل به‏لاتينى كه در 1671 بوسيله (Philosophus Autodidactus) انتشار يافت،و به انگليسى و هلندى نيزنقل عنوان شد در اروپا چندين كتاب مشابه بوجود آورد كه از آنجمله بوداتلانتيس اثر فرانسيس بيكن و تا حدى رابينسون كروزوئه اثر دانيل‏دفو.

 

نفوذى كه فرهنگ اسلامى در رياضى،شيمى،طب و فلسفه اروپاداشته است تا حدى طبيعى است اما آنچه شايد خلاف انتظار مى‏نمايدنفوذى است كه فرهنگ اسلام در ادبيات اروپا داشته است و آن خود بهيچوجه چيز بى اهميتى نيست.ادبيات رمانتيك پايان قرون وسطى راغالبا منتقدان خاص اروپا مى‏شمارند اما بحقيقت هر چه بيشتر در آن تامل‏كنند بيشتر به وجود يك اصل شرقى در آن پى مى‏برند.در واقع،پاره‏يى‏از قصه‏هاى مربوط به شاه آرثرريشه شرقى دارد.قصه معروف فلوارو بلانش فلور،و همچنين داستان (Aucussin et Nicolette) كه يكى ازدلپذيرترين داستانهاى قديم اروپاست ريشه اسلامى دارد. (Al-Qasim) است و محبوبه او-كه درآغاز يك كنيز قهرمان‏داستان نام واقعيش القاسم بى‏نام و نشان مى‏نمايد-در واقع يك شاهزاده خانم‏مسلمان است،از اهل تونس.نه تنها شكل و قالب آنچه اعراب‏زجل مى‏خواندند در اروپا در شعر تروبادورها منعكس شد بلكه اين‏سرايندگان بى‏نشان،چنانكه يك محقق اسپانيائى بدرستى بيان مى‏كند،از مضامين عربى نيز استفاده كردند.از جمله مفهوم عشق در تروبادورهابا مفهوم آنچه عرب الحب العذرى مى‏خواند و در حقيقت رنگ عشق‏افلاطونى دارد ارتباط داشت (211) .

 

آثار و افكار دو تن از نام آوران اروپا در قرن 14 با افكار و آثارمحيى الدين ابن عربى ارتباط نزديك دارد و اين دو تن عبارتند از دانته وريمون لول.اين كه ريمون لول با حكمت اسلامى سرو كار داشته است‏جاى شك نيست و تاثير آن در بعضى آثارش هست.آسين پالاسيوس محقق‏اسپانيائى و بعضى ديگر از اهل تحقيق نشان داده‏اند كه دانته تا حدزيادى از ابن العربى خاصه از كتاب الاسراء و فتوحات مكيه او تاثر يافته‏است.اين دعوى البته مورد قبول ستايشگران دانته و كسانى ماننداتين ژيلسون نيست. (212) اما قول پالاسيوس،در پرتو تحقيقات ديگرتقريبا مسلم است و مطالعات ا.چرولى (213) كه متن معراج نامه مورداستفاده آن عصر را منتشر كرده است در اصل قضيه جاى شك باقى نمى‏گذارد.

 

در كلام دانته درست است كه تاثير اسلام بيشتر شايد از نوع اقتباسهايى بوده است از مواد ثانوى و احتمال آنكه فى المثل رساله الغفران معرى هم‏در ايجاد آن اثر نفوذى داشته باشد بعيد است (214) اما در اصل نفوذ هيچ‏جاى انكار نيست.

 

بعلاوه،از شاعران بزرگ ايتاليا تنها دانته نيست كه به فرهنگ‏اسلامى مديون است،پترارك هم نه فقط با علم و فلسفه اسلامى بيش و كم‏مانوس بوده است‏بلكه خود وى در يك مكتوب كه به دوستى مى‏نويسدو رنان آن را در كتاب ابن رشد خويش نقل مى‏كند (215) اعتراف كرده‏است كه با شعر شاعران عرب هم آشنايى دارد هر چند آن را نمى‏پسندد.

 

از اينگونه شواهد در ادب اروپا،حتى در ادب دوره خود آگاهى‏آن،هست كه حاكى است از نفوذ عميق فرهنگ اسلام.بدين ترتيب‏تمدن امروز دنيا در ادب،در فلسفه،در عرفان و در علم تا حد زيادى،به اسلام و فرهنگ اسلامى مديون است.نه آيا وقت آنست كه اين حساب،هر چند به اجمال،يك جا بررسى شود؟

 

25- اسلام و فرهنگ غرب

اين است صورتى مختصر از آنچه مسلمين به بازار معرفت و فرهنگ جهانى‏آورده‏اند.اما آن بازار معرفت كه اهل اروپا را با اين متاعهاى نو ظهورآشنا كرد عبارت بود از اسپانيا و سيسيل. در اسپانيا علاقه به فرهنگ‏اسلامى-كه فرهنگ قوم برتر محسوب مى‏شد-بقدرى در (Alvaro) يك نويسنده متعصب‏مسيحى در مسيحيهاگهگاه غلبه مى‏يافت كه حتى آلوارو سال 854 شكايت دارد از اينكه هموطنان مسيحى وى از اشعارو قصه‏هاى عرب لذت مى‏برند و آثار حكماء اسلامى را مى‏خوانند،نه براى‏آنكه آنها را رد كنند بلكه به قصد آنكه در زبان عربى سبك بيان دلكش ودرستى پيدا كنند. (216) اگر تاريخ دائم سير خود را با شوخى نامطبوعى تكرارنمى‏كند چرا اكنون بايد در قلمرو اسلام بعضى شكايت كنند كه هموطنان‏ما تسليم فريب كتابهائى مى‏شوند كه آنها را نه براى رد و بحث‏بلكه‏بدان قصد مى‏خوانند كه در زبان انگليسى سبك بيان دلكش و درستى‏بدست آورند؟چندين قرن بعد از آلوارو،شكايت او را در زبان‏پترارك شاعر ايتاليائى مى‏توان يافت كه با خشم و هيجان مى‏كوشيدايتاليائيهاى عصر خويش را از حس تحسين و اعجابى كه نسبت‏به مسلمين و اعراب دارند باز آورد.اين حس اعجاب نسبت‏به فرهنگ و ادب‏مسلمين تا حدى بود كه يك تن از پاپها-سيلوستر دوم-را نيز به آموختن‏زبان عربى واداشته بود.آشنائى با زبان عربى و فرهنگ اسلامى در ايتالياو فرانسه تا حدى محرك و انگيزه آن نهضت عظيم علمى و فكرى شد كه‏بعدها رنسانس خوانده شد و همه اروپا را به جنب و جوش آورد.بدينگونه‏اروپا حتى رنسانس خود را تا حد قابل ملاحظه‏يى به مسلمين مديون‏است.

 

بيان اين دعوى نه حاجت‏به مبالغه دارد نه نياز به تعصب.

 

دنياى اسلام بقدر كافى افتخارات راستين دارد كه نيازى به گزاف و دعوى‏نداشته باشد.با اينهمه،ذكر اين سخنان اگر از آن حس حقارت نفس كه‏هجوم تجاوز گرانه فرهنگ غربى در بعضى بيخبران ما بر انگيخته است‏بكاهد رواست ليكن روا نيست كه توفيق گذشته ما را به دام غرور بيندازد،يا به دام تعصب و عناد.درست است كه غرب به تمدن اسلامى خيلى‏بيش از آنچه خود اعتراف دارد مديون است،اما در يك قرن و نيم اخيرنيز قسمت عمده‏يى ازين وام خود را ادا كرده است.با اينهمه،هنوز فرهنگ‏اسلامى مايه حياتى خود را حفظ كرده است و هنوز در غرب روشن بينانى‏هستند كه بدرستى انتظار دارند تا آنجا كه ممكن است الهامات تازه‏يى ازشرق و اسلام دريافت دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

يادداشتها

1.بامداد اسلام،چاپ اول/113

 

2.29/. Guillaume,A.,lslam

 

Hitti.Ph. K.,The Arabs, A Short History, 4th ed 3.84/.

 

4.523/ Sarton, Introduction,Vol I

 

5.10، Durant,W.,The Age of Faith, Part IV, Chap. XIV

 

6.524/ Sarton, Introduction, Vol, I

 

7.بر خلاف قول بيرونى كه اين مقدمه را تقريبا از جعل زنادقه اسلام مى‏داند شواهد و امارات حاكى از اصالت در اصل آن هست.براى تفصيل‏رجوع كنيد به كريستن سن،ايران در زمان ساسانيان/3-451.

 

8.متز،الحضارة الاسلاميه،1/57

 

9.«من ظلم معاهدا و كلفه فوق طاقته فانا حجيجه يوم القيامه‏»،فتوح‏البلدان،/162

 

10.131/ Assemani, Bib. Orient. Roma 1917-23 Vol.III

 

Arnold,(Toleration) in Hasting,s E.R.E. 11.369/12

 

12. . Gobineau, Religions et Philosophies/24 ff

 

13.مثل كريمه:او لم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض...،ان فى خلق‏السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب.

 

14.قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انما يتذكر اولو الالباب،يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتو العلم درجات،فاسالوا اهل‏الذكر ان كنتم لا تعلمون.

 

15.شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولو العلم قائما بالقسط.

 

16.احياء العلوم،1/11

 

17.مثل:من جائه الموت و هو يطلب العلم ليحيى به اسلام فبينه و بين‏الانبياء فى الجنة درجة واحدة،طلب العلم فريضة على كل مسلم،اطلبواالعلم و لو بالصين،العلماء ورثة الانبياء، اقرب الناس من درجة النبوة‏اهل العلم و الجهاد،يشفع يوم القيامة ثلاثة:الانبياء ثم العلماء ثم‏الشهداء.براى اسناد اين احاديث و نظائر آنها رجوع شود به:احياءالعلوم غزالى و هامش آن: «المغنى عن حمل الاسفار»،1/15-12

 

18. f.Margoliouth, Mohammed andThe Rise of Islam, London 270/1905

 

19.اسد الغابة،2/222

 

20.احياء العلوم،1/36

 

21.ايضا،1/23

 

22.ايضا،1/36

 

23.درباره اهميت نقش ايرانيان در تمدن اسلامى،مخصوصا رجوع شودبه داوريهاى سرويليم موير،دوزى،و گلدزيهر درين باب.براون،تاريخ ادبى ايران،جلد اول،ترجمه على پاشا صالح، 1333/407-364

 

24.به خاطر اهميت علمى و ادبى اين دوران است كه آن را محققان يك‏نوع عصر رنسانس در اسلام خوانده‏اند.مقايسه شود با: .1922 MEZ, A., Renaissance DES Islams,

 

25.در مورد ولتر البته بايد بين آنچه او به عنوان مورخ نوشته است‏با آنچه‏به عنوان نمايشنامه نويس دارد فرق گذاشت.درباره اقوال وى وهمچنين درباب سخنان فرانسيس بيكن در باب محمد و اسلام رجوع شود به: 59،56-55/1962 Hitti,Ph.Kh., Islam AndThe West,

 

26.در باب داوريهاى تعصب آميز گذشته اروپائى‏ها،مقايسه شود با: تاريخ ايران بعد از اسلام، چاپ دوم/581

 

27. 12-10/ Werner, Philosophie Gre,cque,PP

 

28. 15-14/ IBID

 

29.ارسطو در مقدمه متافيزيك مى‏گويد كه معرفت‏بخودى خود و مستقل‏از منفعت آن،به انسان خرسندى و شادى مى‏بخشد.اريستوكسن‏شاگرد او هم،در رساله ارثماطيقى نقل مى‏كند فيثاغورس اولين كسى‏بود كه اين علم را به ماوراء حوائج مربوط به تجارت رسانيد. 30. ابن الفقيه،طبع ليدن/39-137

 

31.ابن خرداذبه،چاپ دخويه،/107-106 مقايسه با: 9-8/ Vassiliev, Byzance

 

32.35/ Grunebaume, L,Islam Medie,val

 

33.احياء العلوم،1/37

 

34.مجتبى مينوى،«ترجمه علوم چينى‏»،مجله دانشكده ادبيات 3/1

 

35. 92-185/1838 Theophanes Continuatus,ed. Bekker,

 

36. 546/پ Sarton, Introduction,

 

37.درباره كاغذ و نقشى كه مسلمين در اشاعه صنعت مربوط به آن داشته‏اند،رجوع شود به: تاريخ صنايع و اختراعات،تاليف پيرروسو،ترجمه‏حسن صفارى 1341/3-162

 

38 و 39.در باب بيت الحكمه مامون و همچنين براى اطلاعاتى درباره‏كتابخانه در عصر خلفا رجوع شود به:عصر المامون،1/6-375،مقايسه شود با: 1928 Pinto, O., Le Biblioteche Degli Arabi,

 

40.در باب اصل اين روايت و نقد آن رجوع شود به:جرجى زيدان،تاريخ التمدن الاسلامى 3/51-44 و حواشى دكتر حسين مونس/51

 

41.اينكه قتيبة بن مسلم هم،چنانكه بيرونى نقل مى‏كند،در فتح خوارزم‏به نابود كردن كتب امر كرده باشد،به جهات مختلف بعيد به نظر مى‏رسد. مقايسه شود با: Barthold, V._V. , Turkistan, 1958/1

 

42.در باب مدارس در نزد مسلمين و نقش مدرسه نظاميه رجوع شود به: Talas, A., La Madrasa Nizamyya Et Son Histoire,1939

 

43.براى مدارس قبل از آن رجوع شود به:متز،الحضارة الاسلاميه‏1/19-318

 

44 Islam/245Guillaume, A.,(Philosophy andTheology) in Legacy of.

 

Scheader, der Mensch in Orient und Okzident, Munchen 45. 60-107/1960

 

46.552،346، Rosenthal. F. Fortleben der Antike im Islam/25

 

47.در باب كليله رجوع شود به همين كتاب،يادداشت‏شماره 7،و درباره

 

E.Littmann در الف ليل و بحثهايى كه درباب مآخذ آن شده است رجوع نمائيد به مقاله دائرة المعارف اسلام،چاپ جديد بزبان فرانسوى،ج 1/75-369.

 

48 Arabern,Leipzig 1905Hirschberg, Geschichte der Augenheilkunde bei den.

 

49. 57 Hirschberg, op. cit./

 

50.اين واقعه را درباره بناى بيمارستان عضدى نقل كرده‏اند اما آن‏بيمارستان مدتها بعد از وفات رازى درست‏شده است.ظاهرا بيمارستان‏معتضدى كه مربوط به عهد رازى است‏بسبب شباهت نام بعدها درين‏مورد با بيمارستان عضدى خلط شده است.

 

51.دكتر محمود نجم آبادى،«قانون‏»،مجله معارف اسلامى،1/4

 

Hitti, Ph. K., History of the Arabs, 7th ed. New York. 52

 

6-5/1960

 

53 1929/162 Hitti, Ph. K., An Arab-Syrtan Gentleman, New York.

 

Meierhof, M.,[Science and Medicine] in Legacy of Islam, 54.

 

353/.حح خژ8

 

55.اقدامات وليد اموى در مورد جذاميها كه به روايت طبرى آنها را از

 

گدائى و ولگردى در بين مردم بازداشت تا حدى نوعى احتياط

 

بهداشتى هم بود اما منتهى به تاسيس بيمارستان نشد.

 

56.355 Lewin, B., EI(2), Vol.I/

 

57 و 58.براى تفصيل بيشتر درباب احوال و آثار ابن ابى اصيبعه و ابن بيطار،

 

و همچنين درباره بررسى‏هاى مسلمين در باب فلاحت رجوع شود به

 

J. Vernet, ،در ماخذ مذكور در شماره 47، مقالات مصطفى الشهابى،

 

ج 2/22-920 و ج 3/16-715 و 60-759

 

59.سيد حسين نصر،نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت/103-98

 

(Xenophanes) حكيم يونانى هم فسيل را نشانه‏يى مى‏دانسته 60.كسنوفانس

 

است از اينكه زمين مكرر زير آب دريا فرو رفته و بيرون آمده است.

 

رجوع شود به:73 Sarton, Introduction, I/

 

61.585/پ Sarton, Introduction,

 

62.مصاحب،خيام بعنوان عالم جبر/103

 

63.4-563/پ Sarton, Introduction,

 

64.خيام بعنوان عالم جبر/104

 

Carra de Vaux, in Legacy of Islam/ 66.مصاحب،خيام بعنوان عالم 65. 390 جبر/109

 

67.سارتون،سرگذشت علم،ترجمه احمد بيرشك/205

 

68. 1138/ Nallino, EI(2),Vol.I

 

69.تقى زاده،تاريخ علوم در اسلام/99

 

Aydin Sayili, in Ankara uniuersitesi dil ue Tarib-Gografya. 70

 

3-2/2-1 Fakultesi Dergisi,Cilt XIV, Sayi

 

71.تقى زاده،تاريخ علوم در اسلام/97

 

72.4-143 Millas, J.M. EI(2), Vol.I/

 

73.334 Legacy of Islam/

 

74. 271 Sarton, Introduction I/

 

75.مصاحب،خيام بعنوان عالم جبر/106

 

76. 694 Sarton Introduction, I/

 

77. 181 Carra de Vaux, Penseurs de l|Islam II/

 

78. 29-128 Usher, A., History of Mechanical inuention I/

 

79.368/2 Kraus-Plessner, EI (2),Vol.

 

80.درباب عباس بن فرناس و كارهاى او رجوع شود به:

 

ff Levi_Provencal, E., La Ciuilisation Arabe En Espagne, 76

 

81.75 Barthold V._V., La De,conuertede L,Asie/

 

82. 590 I/590M.Ahmed, EI (2),Vol.II/

 

83.مروج الذهب 1/59

 

84. 590 EI (2),Vol.II/

 

Sarton, Introduction, I 85. 571/

 

86.75/ Barthold, Decouverte

 

Rambaud, l,Empire Grec, Paris 87. 435/1870

 

9-8/1935 Vasiliev. Byzance et les Arabes, Bruxelles

 

88.ن.مار،آثار گزيده(بزبان روسى)،5/105-104،مقايسه شود با:

 

نيكيتين در: 74/ Barthold, Decouverte de l,Asie

 

89.احسن التقاسيم/19-16 مقايسه شود با:آدم متز،الحضارة الاسلاميه 2/7-6

 

90.متز،الحضارة الاسلاميه 2/10 Legacy of Islam/90 Kramer, J.H. [Geography and Commerce] in.91

 

92.13/ Carra de Vaux, Pensurs, II

 

93.جرجى زيدان،تاريخ التمدن الاسلامى 3/109

 

94.براى تفصيل بيشتر و ارزيابى جامعتر از كار تاريخ نويسان اسلامى

 

رجوع شود به:تاريخ در ترازو/75-67

 

95.وفيات الاعيان 4/311

 

96.ايضا 4/4-253

 

97.29/ Barthold, Decouverte

 

98.مروج الذهب 2/327

 

99.تاريخ بغداد 10/186 مقايسه شود با:عبال اقباس،خاندان نوبختى.

 

100.مفاتيح الغيب 5/537

 

101. Horovitz, (Torath), EI (1) Vol. IV

 

102.معارف/13

 

103.«هان تا سپر نيفكنى از حمله فصيح×كاو را جزين مبالغه مستعار نيست‏»-سعدى

 

104.الفصل 1/4-82،و بعد.ابن حزم فصل مفصلى در رد مقالات يهود

 

دارد كه حاكى است از آشنائى دقيق با تورات.درين انتقادات نظر

 

ابن حزم تنها دفاع از اسلام نبوده است‏به هجوم و رد بر عقايد يهود هم

 

بى‏شك نظر داشته است.محمد ابو زهره،ابن حزم/2-191 در باب

 

امكان نسخ كه نزد مسلمين مبتنى بر اصل جواز تغيير مصلحت تلقى

 

مى‏شده است،رجوع شود به:كشف المراد/224 و انوار الملكوت/197

 

105.الانوار و المراقب،طبع نيويورك 45-1939/4-292

 

106.ايضا/296

 

107.الرد على النصارى/6-42

 

108.ايضا/16-7

 

Grunebaume, l,Islam Medieval 109.7-56/

 

«تو بر يارو ندانى عشق باخت×آفتى نبود بتر از ناشناخت‏»-مثنوى

 

110 Summa Contra Gentiles.

 

111. Guillaume,A.,BSOAS

 

112.وفيات الاعيان 1/685 113.العقد الفريد 1/207

 

114. 22-19/ De Menasce, Une Encyclope|die mazdee|nne

 

115.الملل و النحل،ترجمه افضل تركه/182

 

116.انوار الملكوت/200

 

117.شيخ صدوق،كتاب التوحيد/16-215

 

118.ابن طيفور،كتاب بغداد/23-22

 

119.524/ Sarton, Introduction I

 

120.بيرونى،الهند/2-51

 

121.كشف المراد/217

 

122.بحار الانوار 2/19

 

123.ايضا 2/11

 

124.اين استدلال را در نهج البلاغه،احياء العلوم،و كتاب ميزان غزالى

 

نيز مى‏توان يافت،مقايسه شود با: de Pascal, Santander 1920/5 M. Asin Palacios, Los Precedentos Musulmanes del Pari

 

125.كتاب الامانات و الاعتقادات،ليدن،1880/25-63

 

126.دلالة المتحرين،پاريس 3/18

 

127.رجوع شود به مقاله نگارنده،مجله يغما.در ذيل آن مقاله اسم

 

شارح گلشن راز بجاى شيخ محمد لاهيجى بغلط عبد الرزاق چاپ شده

 

است،بايد اصلاح كرد.

 

128.الانتصار/2

 

129.معجم الادباء 1/94-189

 

130.مرآة الزمان 1/344 و 262

 

131.دو اثر مهم غزالى كه اين نظر را تاييد مى‏كند عبارتست از:

 

تهافة الفلاسفه،و الجام العوام.

 

132.6/ Lahr, Cours de Philosophie I

 

133.مقايسه شود بين قول ژيلسون،فلسفه در قرون وسطى/345 با بحث

 

كوادرى،فلسفه عرب/25-24

 

134.تبصرة العوام/57 و نظير آن را با بعضى تفاوتها به نظام(شهرستانى،

 

الملل و النحل،چاپ اروپا/39)و حتى هشام بن الحكم(الفرق/79-

 

84)نسبت داده‏اند. 135.الفرق بين الفرق/86

 

Malebranche, Entretiens Met.VII, 136.7

 

در باب مذهب فنوميسم رجوع شود به:متافيزيك فليسين شاله،

 

ترجمه نگارنده/35-34

 

137.ژيلسون،فلسفه در قرون وسطى/347

 

138.گارده-قنواتى،مدخل در علم كلام(فرانسوى)/8-284

 

Pines,Beitrage zur Islamischen Atomenlehre, Berlin. 139 23-103/1936

 

140.وفيات الاعيان 4/239 در باب ادعاى فارسى الاصل بودنش،رجوع

 

شود به:دكتر صفا،تاريخ علوم عقلى/179

 

141.الفهرست/357

 

142.دكتر صفا،تاريخ علوم عقلى/164

 

143.67-66/ Quadri, G., la Philorophie Arabe

 

144. 347/ Gilson, la Philosophie au Moyen Age

 

145.شهابى،رهبر خرد/277،204،51-150

 

146.سير حكمت در اروپا/،14-163-39-138

 

147.ژيلسون،فلسفه قرون وسطى/351

 

148.كوادرى،فلسفه عرب/96

 

149. 260/ Legacy of Islam

 

Carra de Vaux,Penseurs IV 150.102/

 

مقايسه شود با: Der Islam/22-26Goldzihcr,uber die Benennung der Ichwan_al_Sata

 

151. Leipzig 1876Dietrici Der Darwinismus in X undXIX Jahrhundert,

 

152.60-59/ Quadri, Philosophie Arabe

 

153. 162/ Gordon Leff, Medieval Thought, P.B.

 

154. 368/ Gilson, Philosophie au Moyen Age

 

155.قصص العلما،طهران 1304/278

 

156. 236/ Renan, E., Anrroes

 

157. 194-1924 Horten, Die Philosophie des Islam, Munchen

 

158. 86-385/ Guillaume, A., Legacy of Islam/279.159 Gilson, Philosophie au Moyen Age

 

160. Hastings 2/266Carra de Vaux, [Averroes, Avrroeism], in

 

161.پل كراوس،رسائل رازى طبع مصر/209

 

162.مبرد،الكامل،ليپزيگ 1874/150

 

163.ايضا/77

 

164.جاحظ،البيان 1/213

 

165.131/ Sprenger, Muhammad, Berlin 1861-69, III

 

166. 518/ Sarton, Introduction, I

 

167.خمس رسائل،استانبول 1301/187 مقايسه شود با:البيان 1/100

 

168.جاحظ،البيان 1/213

 

169.ابن مسكويه،تهذيب الاخلاق/44

 

170.نهاية الرتبة فى طلب الحسبه،المشرق/1085

 

171. 7-405/ Goldziher, Muhammedanische Studien,II

 

172.ريحانة الادب 6/263

 

173.ايضا 6/261

 

174.الجواهر...2/278

 

175.ريحانة الادب 6/260

 

176.ويل دورانت 11/117

 

177.ايضا 11/318

 

178.گوستاولوبون،تمدن اسلام و عرب/672

 

179.86/ Guillaume A. Islam

 

180. 14/ Grunebaume, L,Islam Medieval

 

181.نقد ادبى چاپ دوم 1/139

 

182.عمدة الطالب/55

 

183.لامنس كه فقه اسلامى را از جهات عديده تحت تاثير نفوذ خارجى

 

مى‏داند مى‏گويد اين عوامل چنان به يكديگر درآميخته‏اند كه بهرحال

 

فقه اسلام در ذهن انسان تصور يك وحدت و حتى يك اصالت را القاء

 

مى‏كند.

 

93/ Lammens, l,Islam

 

184. 169/ Grunebaume,l,Islam Medieval

 

185. Islam /308-309D. de Santillana, [Law and Society], Legacy of

 

186.109/ Tritton, A. S. lslam, London 1957

 

187. 122/ Gibb, H. A. R. Mohammedanism

 

188.صابى،كتاب الوزراء/22 مقايسه شود با:متز،الحضارة الاسلامية‏1/149

 

189.دكتر زرين كوب،«مسجد،گالرى هنرهاى اسلامى‏»،مجله هنر و مردم‏فروردين 1344

 

190 Victor Hugo, les Orientales.

 

191.ويل دورانت،مشرق زمين گاهواره تمدن 2/853

 

192. 225/ Lane-Poole, Moors

 

193.ابراهيم بن مهدى را عباسيان در بغداد بر ضد مامون علم كردند و او

 

در مدتى كه مامون در خراسان بود(203-202)در بغداد خلافت

 

كرد اما وقتى مامون به حوالى بغداد رسيد وى متوارى شد و بعدها

 

مشمول عفو برادرزاده خويش گشت.در اغانى ابو الفرج اطلاعات

 

بسيار راجع به موسيقى او هست.

 

194.367/ Farmer, [Music] in Legacy of Islam

 

195. 371/ Ibid

 

196.ارزش ميراث صوفيه چاپ سوم 111

 

197. 313/ Grunebaume, l,Islam medieval

 

198. 316/ ibid

 

199. 5/ D. M. Lang, The Wisdom of Balahwar

 

200.براى تفصيل رجوع شود به مقاله نگارنده درباره داستان زندگى‏بوذاسف، ايندوايرانيكا/32-25

 

201. 192/ Gibb, [Literature], Legacy of Islam

 

202. 97/1911 Mackail, Lectures on Poetry,

 

203. 2-191/ Gibb,[Literature] in Legacy of Islam

 

204.شعر بيدروغ/68-266

 

205. 1962 Von Grunebaum, Oriens,

 

206. 305/ Becker C., Islamstudien I

 

207. Spengler, O., Die Untergang Des Abendlandes

 

Torino 1929 Gino Loria, Storia Della Matematiche, Vol.I, 208.

 

209.كتاب الشفا،فصل اول،مقاله اول،«فن الطبيعيات‏»،طبع طهران

 

/28 ايضا فصل 7 مقاله 5 فن ششم/همچنين الاشارات فصل 7

 

مقاله پنجم نمط 13.

 

210. G. Furlani, Avicenna E IL Cogito Islamica

 

211. Madrid 1931/64Angel Gonzales Palencia, EI Islam y Occidente

 

212. 1948 Gilson, E., Dante et Pnilosophie,

 

213. E.Cerulli, Libro Delia Scala Vaticano 1949

 

214. 67/ Gibb, H., The Influence of Islamic Culture 84-5

 

215. 39-329 Renan, E., Averroes, 8e ed. p

 

216. 86/ Grunebaum,l,Islam Medieval

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6

 

با آنكه در تربيت و تعليم توجه بيشتر به پسران بود،و حتى در مورددختران گهگاه سخن از منع تعليم در ميان مى‏آمد،تاريخ اسلام حتى در ادوارى‏كه انحراف از سنت‏بهيچوجه مقبول و ممكن به نظر نمى‏آمد مواردى رانشان مى‏دهد حاكى از توجه مسلمين به تعليم دختران-يا لا اقل حاكى از عدم منع آن.وجود بعضى راويان حديث در بين زنان نشان مى‏دهد (171) كه‏اهل حديث منعى در تعليم كتابت و سواد زنان نمى‏ديده‏اند.دختر مالك‏ابن انس مى‏توانست اشتباهات كسانى را كه از كتاب موطا پدرش روايت‏مى‏كردند اصلاح كند.بنت المرتضى دختر علم الهدى كتاب نهج البلاغه‏را از عم خويش سيد رضى روايت مى‏كرد و گويند شيخ عبد الرحيم بغدادى‏نيز از وى روايت دارد. (172) همچنين دو دختر شيخ الطائفه به نام‏بنت الشيخ مشهور شده‏اند كه تاليفات پدر و هم كتابهاى برادر خويش‏شيخ ابو على طوسى را روايت مى‏كرده‏اند (173) .تعداد زنانى كه نامشان‏فى المثل در سلسله اجازات سبكى و سيوطى آمده است‏حاكى است از وجودتعداد زيادى ناقلان حديث در بين زنان.زينب دختر عبد الرحمن بن حسن‏جرجانى-كه در سال 615 در گذشت-در حديث وفقه شهرت بسيارداشت و گفته‏اند به مرگ او بعضى اسناد عالى منقطع شد.حوزه تعليم بعضى‏از زنان حتى محل توجه اهل علم بود.زينب بنت مكى كه در سال 688 به‏دمشق وفات يافت‏حوزه درس داشت و طالبان علم بر او ازدحام مى‏كردندفاطمه خاتون دختر محمد بن احمد بن ابى احمد به دانش و تقوى شهرت‏بسيار داشت.وى زوجه امام علاء الدين ابى بكر بن مسعود قاشانى بود و خودمؤلفات داشت و حلقه تدريس.بعلاوه،گويند در مواردى كه شوهرش‏در فتوا در مى‏ماند وى او را به راه صواب مى‏آورد.در شام،نور الدين محمودزنگى-مشهور به الملك العادل-او را بنهايت اكرام مى‏كرد و درپاره‏يى كارها با او مشورت مى‏نمود (174) ست الوزراء حنبليه-كه در 717وفات يافت-اهل حديث‏بود و گويند بارها صحيح بخارى را درس‏گفته بود.تعليم زنان بحدى بى اشكال به نظر مى‏آمد كه حتى يك زن‏ناقص الخلقه هم اگر مى‏خواست مى‏توانست از سواد و علم بى‏بهره نماند.

 

در سال 624 هجرى در اسكندريه زنى پديد آمد مشهور به بنت‏خداى‏وردى،كه از پيشروان هلن كلر محسوبست.مى‏گويند وى دست و بازو نداشت و سينه‏اش نيز مثل سينه مردان بود. با اينهمه،در كسب علم‏اهتمام كرد و قلم را باپا مى‏گرفت و بخوبى چيز مى‏نوشت.حتى نيم قرنى‏قبل از او نيز شهر اسكندريه شاهد پيدايش يك نوع هلن كلر باستانى‏ديگر شده بود كه بيدست‏خوانده مى‏شد و او هم ظاهرا از يك خاندان‏ايرانى بود.وى نيز چنانكه از نامش پيداست دست نداشت.با اينهمه،چند گونه خط را بخوبى مى‏توانست‏بنويسد (175) نه فقط در زهد و تصوف‏بعضى از زنان نيز-مثل رابعه عدويه و فاطمه نيسابوريه-مردانه قدم‏زده‏اند بلكه در شعر و ادب هم پاره‏يى از آنها قريحه عالى داشته‏اند و نام‏بسيارى از آنها در خيرات الحسان-و تذكره‏ها و كتب تراجم ديگرآمده است.بدينگونه،در سايه تربيت اسلامى زنها نيز مى‏توانسته‏اند درميدان علم و معرفت دوش بدوش مردان به سعى و طلب برخيزد.

 

اخلاق و تربيت از لحاظ نظرى نيز نزد مسلمين پايه عالى داشت.

 

اقوال منسوب به لقمان،هرمس،جاماسب،و بزرجمهر در باب اخلاق وتربيت در كتب آنها مكرر نقل مى‏شد.نزد مسكويه اخلاق تا حدى‏التقاطى بود اما مخصوصا رنگ نو افلاطونى داشت و امام غزالى آن را بابينش صوفيه در هم آميخت.با آنكه بعد از او در اخلاق و تربيت اخلاقى‏رسالات و كتابها بسيار تاليف شد،حتى با آنكه اخلاق ناصرى و كتابهائى‏كه بتقليد آن به زبان فارسى بوجود آمد حاكى از غور و تامل بسيار درمسائل مربوط به اخلاق بود،بزحمت مى‏توان قبول كرد كه در اخلاق-يا بعبارت درست‏تر در روانشناسى اخلاقى كه نام واقعى علم اخلاق‏غزالى بايد باشد-هيچ كس از مسلمين به پايه غزالى رسيده باشد،تاچه رسد به اينكه از او بگذرد.

 

با اينهمه،اگر مسلمين به اخلاق و تربيت نظرى،آن ذوق وعلاقه‏يى را كه به منطق داشته‏اند نشان نداده‏اند سببش بى‏شك آنست‏كه قرآن و سنت از اين لحاظ براى آنها خلاى باقى نمى‏گذاشته است و همين نكته است‏سبب آنكه به علم سياست نيز چندان شور و علاقه‏يى‏اظهار نكرده‏اند.درست است كه مسلمين روى هم رفته در سياست مدن‏كمتر از ساير مباحث فلسفى خوض كرده‏اند اما سبب آن،بر خلاف آنچه‏شايد در بادى امر به نظر آيد نه وجود حكام جبار بود نه عدم آزادى فكر وبيان.بعلاوه،مسلمين آن ايام،مثل بيشترينه نصارا هم توجهشان‏حصر به ملكوت الهى نبود به ملكوت زمين هم توجه تمام داشتند نهايت‏آنكه در غالب موارد،شريعت‏حدودى در اين امور تعيين مى‏كرد كه‏جائى براى بحث نظرى نمى‏ماند. اگر هيچ يك از مسلمين و نصارا درقرون وسطى،با وجود شوق و ولعى كه به اكثر آثار ارسطو نشان مى‏دادند باكتاب سياست او آشنا نشدند،سبب عمده‏اش اين بود كه آن كتاب مبتنى‏بود بر تحليل و استنتاج از احوال سياست و جامعه يونانى-در عهدشرك.آن احوال هم نه با دنياى مسيحى غرب قابل انطباق بود نه با دنياى‏اسلام.اگر بحث ارسطو متضمن نقشه و پيشنهادى بود براى بهبود واصلاح جامعه و سياست انسانى لا اقل در جامعه اسلامى ممكن بود موردتوجه كسانى قرار گيرد كه شكل حكومت‏خلفا را مطلوب طبع خويش‏نمى‏يافتند.آنچه اينگونه كتابهاى افلاطون را مورد علاقه فارابى قرار دادهمين نكته بود.در واقع‏«معلم ثانى‏»نيز در رؤياهاى انزوا جويانه خويش‏ظاهرا مثل افلاطون مى‏پنداشت كه وقتى حكيم حاكم باشد مدينه فاضله تحقق‏مى‏يابد.بعلاوه،فارابى گويا تصور مى‏كرد طرح يك مدينه فاضله شايدتاثيرى در سياست عصر-كه جامعه اسلامى را به تجزيه و فساد وانحطاط كشانيده بود-تواند داشت.آراء اهل المدينة الفاضله وى يك‏رؤياى افلاطونى بود-از چشم يك صوفى يا يك حكيم مسلمان.درصورتيكه تحليل و بررسى احوال جامعه و سياست نيز اگر بشيوه‏يى نزديك‏به روش ارسطو نزد مسلمين مورد توجه واقع گشت در مقدمه ابن خلدون‏بود كه با ديدى نظير ارسطو مسائل راجع به حكومت و تمدن اسلامى را بررسى كرد و با دقت نظرى شبيه به مونتسكيو.

 

با اينهمه،در اخلاق و سياست آنچه در جامعه اسلامى تاثير عملى‏داشت تربيت و ارشادى بود كه از قرآن و سنت ناشى مى‏شد.اين مباحثات‏نظرى اگر در حلقه محدود اهل قيل و قال نفوذى داشت‏به احوال حكومت‏و تربيت اهل علم تجاوز نمى‏كرد.خشونت و قساوت امثال معتضد عباسى ياقطب شاه هند و تيمور لنگ اگر روح ماكياولى داشت از تاثير تربيت‏اسلامى بر كنار بود.تربيت اسلامى را آنگونه حكام و سلاطين عرضه‏مى‏كردند كه خود را به شريعت اسلام پايبند مى‏ديدند-امثال عمر بن‏عبد العزيز و صلاح الدين ايوبى.عمر بن عبد العزيز حتى از يك سن لويى‏در اخلاق و انسانيت‏برترى داشت.در دوره جنگهاى صليبى كه عده‏زيادى از امراء و سلاطين اروپا به شرق اسلامى آمده بودند،صلاح الدين‏ايوبى به اتفاق از همه شريفتر بود.در طى اين جنگهاى خونين دور و درازنصاراى اروپاى غربى نشان دادند كه در صفات مردانگى،پايبندى به عهدو پيمان،و شفقت نسبت‏به ضعفا،هنوز مى‏بايست‏بسيار چيزها از مسلمين‏فراگيرند.حتى در بازرگانى مرد مسلمان تحت تاثير تربيت عملى اسلام، بطور كلى از لحاظ خوش قولى و اجراى تعهدات بهتر از مسيحى بود (176) در حقيقت آرمانهاى اخلاقى شوالرى در اروپا،تا حد زيادى مديون‏تماس با مسلمين بود.با وجود معايب اخلاقى كه مسلمين بسبب تجمل وتنعم تدريجا بدان آلوده بودند روى هم رفته مسلمانان در آن زمان مردتراز مسيحيان به نظر مى‏آمدند و مردانه‏تر.در حفظ عهد و پيمان دقيقتربودند و با مغلوبان بيشتر شفقت مى‏ورزيدند (177) بار تلمى سن‏هيلربا بيانى دور از مبالغه مى‏گويد آنچه نزد اروپائيهاى عهد جديد صفات‏مسيحى خوانده مى‏شود اخلاق و آداب تهذيب يافته‏يى است كه آن رااز مسلمين فراگرفته‏اند نه از مسيحيت (178) در اين جنگها برترى اخلاق‏مسلمين حتى مايه اعجاب دشمنان بود.اروپا اگر فتوح مسلمين را گهگاه‏به چشم يك تجاوز ارضى كه به نام توسعه دين صورت گرفت مى‏نگرددرباره اين جنگ خونين دويست‏ساله كه نطق آتشين پاپ مقدس آن رابوجود آورد و در واقع چيزى جز غارتگرى و دست اندازى به سرزمين‏مسلمين هدف آن نبود چه مى‏گويد؟اگر در هر دو اقدام نيز مطامع واغراض تجاوز كارانه به يك اندازه باشد مروت و شفقت و انصاف فاتحان‏مسلمان با خشونت و قساوت صليبيها هيچ طرف نسبت نمى‏توانسته است‏باشد.در نظر بعضى از مسلمين،اين سلحشوران صليب مقدس از خشونت‏و وحشيگرى چندان تفاوتى با جانوران وحشى نداشته‏اند. (179) مورخ وقتى‏خشونت صليبيها را در بلاد فتح شده مشاهده مى‏كند و تعدى امراءغارتگر آنها را در نظر مى‏گيرد شايد بآسانى به خود حق مى‏دهد مقاومت‏مسلمين را در برابر اين سيل مخرب دفاع از تمدن و نسانيت‏بشمارد درمقابل هجوم توحش-توحشى كه اگر از يورش چنگيز كمتر خطر داشت‏از آن طولانيتر بود و پردامنه‏تر.

 

 

 

 

20- اوضاع سياسى و اجتماعى و ادارى

وسعت كم سابقه قلمرو اسلامى و تنوعى كه از لحاظ اقليم،نژاد،آداب،ورسوم گونه‏گون در جامعه وسيع مختلط اسلامى وجود داشت اداره چنين‏توده عظيم انسانى را دشوار مى‏كرد و توفيق بزرگ مسلمين درين نكته‏بود كه تمام اين قلمرو پهناور را با يك قانون واحد اداره كردندشريعت اسلامى.در واقع نزد مسلمين دين و قانون يك چيز بود-شريعت.

 

حتى سياست و اداره نيز لا محاله از لحاظ نظرى تابع شريعت‏بود.سيستم‏اداره البته تازه نبود و دست كم امويها و عباسيان قسمتى از آن را از روم وايران اقتباس كردند.اما در طرز اداره حكومت اسلامى آنچه براى دنياتازگى داشت انطباق آن بود با شريعت و وجود روح اخلاص واخلاق بود در آن.بر خلاف جامعه عربى-جامعه جاهليت-كه‏مبتنى بر انساب و پيوندهاى خويشاوندى بود،جامعه اسلامى بر اساس‏اخوت دينى قرار داشت.درست است كه بعدها، توسعه فتوح تدريجااعراب را در ممالك فتح شده يك تفوق و امتياز عملى اما بى دوام‏داد، درست است كه در عهد خلافت اموى اين تفوق اعراب نسبت‏به‏ساير مسلمين-كه موالى خوانده مى‏شدند-مورد تاييد هيئت‏حاكمه وقت‏بود اما در جامعه مسلمين و خارج از طرز فكر و طرز تلقى حكام وخلفاء تفاوتى بين عرب و عجم ديده نمى‏شد.پيغمبر فضيلت را در تقوى‏اعلام كرده بود و اين كسانى كه به نام‏«موالى‏»خوانده مى‏شدند غالبادر علم و تقوى نيز، مثل مراتب ادارى،مى‏توانستند فضيلت واقعى خودرا در جامعه اسلامى احراز كنند.با وجود آنكه در پايان عهد اموى‏نهضت‏شعوبيه-تحت تاثير بعضى اقوال خوارج و شيعه-تا حدى‏تعصبات نژادى را در بين مسلمين بيدار مى‏كرد،تركيب جامعه اسلامى‏و تسامح و تساهلى كه در آن حكمفرما بود اجازه بروز تعصبات را در آن‏نمى‏داد.درست است كه بعضى نهضتهاى ضد خلفا رنگ شعوبى داشت‏اما پيشوايان همين نهضتها كه احيانا تمايلات سياسى و قومى‏داشتند،غالبا ناچار بودند صبغه مذهبى به دعاوى خويش بزنند تا بتواننددر بين عامه كسانى را به هوادارى خويش جلب كنند.در واقع بسبب‏همين شعارهاى مذهبى بود كه بعضى ازين نهضتهاى به مبادى تشيع‏منسوب شدند.در جامعه اسلامى هميشه عامه مسلمين همان اصل اخوت‏اسلامى را اساس عمل مى‏دانستند و امتيازات عناصر حاكمه و همچنين‏تعصبات شعوبى ضد آن را نيز به چشم يك تجاوز به قلمرو اخوت اسلامى‏مى‏ديدند.طبقه،به آن معنى كه در روم قديم و ايران ساسانى بود نزدمسلمين وجود نداشت.حتى رفتار با اهل كتاب و يا بردگان نيز چنان باتساهل و مدارا توام بود كه ازين حيث جامعه اسلامى هنوز مى‏تواندسرمشق خوبى براى امريكا و افريقاى جنوبى باشد.واقعه صاحب الزنج‏بيش از آنكه شورش بردگان باشد يك توطئه قرمطى بود چنانكه قيام‏خرمدينان،سرخ علمان،سپيد جامگان و امثال آنها نيز بيش از آنكه‏نهضت قومى را تحريك كنند،نهضت‏هاى مذهبى را تبليغ مى‏كردند.درجامعه اسلامى،استثمار ط‏بقاتى آن شكل غير انسانى را كه در جامعه‏فئودال اروپا داشت نمى‏شناخت.فرقه‏هاى مختلف كه تعدادشان بر هفتاد بالغ مى‏شد و در مواقع حساس بعضيهاشان احيانا به جان هم مى‏افتادندغالبا در مواقع عادى يكديگر را تحمل مى‏كردند.اهل مذاهب اربعه‏حنفيها،شافعيها،مالكيها،و حنبليها-اگر در فروع مسائل با يكديگربعضى اختلافات داشتند غالبا با ذمى‏ها رفتارشان با تساهل و تسامح‏نسبى بيسابقه‏يى همراه بود.حتى از همان دوره اموى بقسمى از وجود اين ذميهاخاصه نصارا-در امور ادارى با تسامح و گشاده نظرى استفاده مى‏شد كه‏از هيچ حيث‏براى آنها در قلمرو اسلام جاى نگرانى نمى‏ماند.در قلمرواسلام وجود اقليتهاى يهودى و مسيحى-به عنوان اهل كتاب‏قابل تحمل بود اما مسيحيت قرون وسطى،در اندلس و سيسيل صقليه‏نمى‏توانست اقليت مسلمان را در داخل قلمرو خويش تحمل كند#180 وبعد از سقوط قدرت مسلمين در اندلس و سيسيل، زندگى در قلمرو ومسيحيت‏براى مسلمين تحمل پذير نمى‏توانست‏باشد.اگر اسلام در هر جادر فرانسه،در سيسيل،در اسپانيا با شكست نظامى روبرو گشت و تدريجاآن سرزمينها را ترك كرد و در داخل قلمرو خويش انزوا جست‏سببش‏عدم تسامح مسيحيت‏بود در تحمل اقليتهاى دينى در قلمرو خويش.ازازين روست كه معامله مسلمين با اين اقليتها از هر حيث قابل تحسين‏بود و درخور اعجاب.اين اقليتها در جامعه اسلامى تا حد امكان درحمايت قانون بودند-در حمايت‏شريعت.در اجراى مراسم دينى‏خويش تا آنجا كه معارض حيات اسلام نباشد غالبا آزادى كافى داشتنداگر جزيه‏يى از آنها در يافت مى‏شد در ازاء معافيتى بود كه از جنگ‏داشتند و در ازاء حمايت و امنيتى كه اسلام به آنها عرضه مى‏كرد.بعلاوه،اين جزيه ساليانه از يك تا چهار دينار بيش نبود و آن را هم از كسانى‏اخذ مى‏كردند كه توانايى حمل سلاح داشتند.از راهبان،زنان،ونابالغان جزيه نمى‏گرفتند و پيران،كوران،عاجزان،فقيران،و بردگان ازآن معاف بودند.نسبت‏به بردگان نيز معامله مسلمين همراه با تسامح بود و مسالمت. وقتى از بردگى در اسلام صحبت مى‏شود نبايد ماجراى‏اسپارتاكوس يا داستان كلبه عمو تام را به خاطر آورد.اگر اسلام اصل‏برده‏دارى را پذيرفت چنان انسانيتى را نسبت‏به بردگان توصيه كرد كه‏در جامعه اسلامى برده تا حدى بمثابه عضو خانواده تلقى مى‏شد.پيغمبر،بموجب روايات،آن كس را كه بنده خويش را بزند از بدترين مردم‏خوانده بود.حتى گويند كه وقتى نيز توصيه كرده بود كه بندگان را بنده( عبد)خويش نخوانيد مرد جوان( فتى)خويش بخوانيد. در واقع‏تجارت برده در همان ايام،هم نزد يهود معمول بود و هم نزدنصارا.اگر كليسا گهگاه نسبت‏به آن اظهار كراهت مى‏كرد،اسلام هم‏از پيغمبر اين سخن را نقل مى‏كرد كه بدترين مردم آنست كه مردم رامى‏فروشد-شر الناس من باع الناس.بعلاوه،وضع يك برده در نزدمسلمين با وضع او در نزد يهود و نصارا طرف نسبت نبود.نزد يهود مردى‏كه با كنيز درم خريده خويش مى‏آميخت عملش زنا محسوب مى‏شد وزن او حق داشت آن كنيز را بفروشد و از خانه خويش دور كند چنانكه‏نزد نصارا هم فرزندى كه از يك كنيز براى مرد به دنيا مى‏آمد، برده بودگويى گناه زناى پدر را به گردن خويش داشت.در صورتيكه نزد مسلمين،نه‏فرزند آن وضع حقارت آميز را داشت نه مادرش.مرد حق نداشت‏ام ولد رابفروشد و او بعد از مرگ خداوند خويش آزادى نيز مى‏يافت.در بين‏خلفا و سلاطين اسلامى بسيار بودند كسانى كه مادرشان برده بودام ولد.از بين مماليك-بندگان درم خريد-بعضى‏ها در غزنه،هند،و مصر مكرر سلطنتهاى مهم بوجود آوردند و اينهمه نشان مى‏دهدكه در قلمرو اسلام برده بهيچوجه عرضه سرنوشتى از نوع سرنوشت‏بردگان امريكاى عهد لينكلن نمى‏شد.چنانكه زن نيز،بر خلاف مشهور،درقلمرو اسلامى وضعش اسارت آميز به نظر نمى‏آمد.در بين زنان مسلمان‏كسانى بودند كه در امور اجتماعى و حتى كارهاى راجع به حكومت نيز از خود لياقت نشان دادند،بعضى از آنها ملكه يا نايب السلطنه بودند.

 

نام امثال تركان خاتون،آبش خاتون،شجرة الدر،و امثال آنها در تواريخ‏محلى مسلمين هست. بعضى از زنان در امور اجتماعى نيز قابليت و لياقت‏نشان مى‏دادند.سكينه دختر حسين بن على ع مجالس ادبى و سياسى داشت‏و اشعار گويندگان مختلف را مى‏شنيد و نقد مى‏كرد. (181) نفيسه دختر زيد بن‏الحسن بر وليد بن عبد الملك اموى خروج كرد و در مصر در گذشت (182) بااينهمه،علاقه به خانواده و امر تربيت زن را پايبند خانه مى‏داشت امااين پايبندى اسارت و حقارت نبود.در حقيقت زن مسلمان از جهت امنيت‏امنيت اقتصادى-مخصوصا از زنان بسيارى از نواحى اروپا وضع بهترى‏داشت،زيرا مى‏توانست در مال خود تصرف و دخالت كند و شوهر ياطلبكارانش حق نداشتند در دارائى او مداخله كنند.بعلاوه،تسهيلاتى‏كه اسلام در امر ازدواج مقرر مى‏داشت زن را،هم از ورطه فحشاءدور نگه مى‏داشت هم از بى عفتيهائى كه (Polygamy) مسلمين تا لازمه محدوديتهاى غير طبيعى‏بود.بدينگونه،چند همسرى حدى يك‏مبارزه ضد فحشاء بود،و زن مسلمان نيز-مادام كه از شوهر عدالت‏مى‏ديد-آن را بهيچوجه يك نوع ظلم و خفت در حق خويش تلقى‏نمى‏كرد.

 

جامعه‏يى چنين كه در آن نه زن مورد تعدى بود نه برده،و حتى‏اقليتهاى دينى و مذهبى نيز از آسايش برخوردار بودند،براى نظم وعدالت‏خويش مى‏بايست از يك قانون عالى بهره‏مند باشد-چنانكه بود.

 

اين قانون عبارت بود از شريعت،و در اسلام نيز-مثل آئين‏موسى-دين و قانون يك چيز بود. بدينگونه،در شريعت محمد ص،هرجرمى يك گناه محسوب مى‏شد و هر گناه يك جرم.منشا اصلى اين شريعت‏كتاب خدا بود-قرآن كه هم منبع عقيده مسلمين نيز بود.ماخذ يگرسنت‏بود كه آنچه را در قرآن مجمل يا مبهم بود تبيين و توضيح مى‏كرد سنت عبارت بود از گفتار،كردار يا تقرير پيغمبر كه نقل و حكايت آن‏حديث‏خوانده مى‏شد يا خبر.با اينهمه،در دوره‏يى كه ديگر دسترس‏به پيغمبر نبود-مخصوصا از وقتى اسلام از چهار ديوار جزيرة العرب‏بيرون آمد-گهگاه مواردى جزئى پيش مى‏آمد كه حكم آن نه در قرآن‏تصريح شده بود نه در سنت.اينجا بود كه رجوع به يك اصل ثالث‏غير از كتاب و سنت لازم مى‏آمد و آن عبارت بود از اجماع-توافق عام.

 

اگر هيچ يك از اينها مشكل را حل نمى‏كرد به عقل انسانى رجوع مى‏شديا به راى و قياس.با اينهمه،آنچه اجراء آن در شريعت اهميت داشت‏حدود و شروط اين اصول بود.در مورد قرآن ضرورت داشت كه آيات‏احكام درست فهم شود،حدود امر و نهى و عام و خاص شمول آنها معين‏گردد،ناسخ و منسوخ احكام شناخته آيد،اقتضاى معانى و الفاظبدقت معلوم گردد،و البته اينهمه شناخت قرآن را لازم داشت-تفسير.

 

البته در تفسير قرآن مسائل ديگر نيز غير از آنچه با قانون و شريعت‏ارتباط داشت پيش مى‏آمد مثل عقايد،اخبار گذشته،قصه انبياء و انذارمشركان.تفسير هم مقتضى غور در اسلوب بلاغت اعجاز آميز قرآن بودو هم مستلزم جستجو در شان نزول و در تفصيل قصص و حكايات. اين‏نكته سبب شد كه تفاسير مختلف بوجود آمد:ادبى و لغوى،مثل‏كشاف زمخشرى،يا كلامى و حكمى مثل تفسير امام فخر.در حديث هم‏استنباط قانون مقتضى غور و دقت‏بود.از بين صدها هزار حديث كه نقل‏مى‏شد-و حتى از همان عهد حيات پيغمبر منافقان و معاندان آنها را به‏كذب خويش آلوده بودند-خبر ثقه و قابل اطمينان را كه بتوانددستاويز احكام شريعت واقع شود از روى چه ميزانى مى‏توان شناخت؟

 

احاديث از جهت اسناد،از جهت راويان،و از جهت متن تا چه حد قابل‏اعتمادند؟اخبار آحاد،و اخبار متواتر هر يك تا چه حد و در كدام شرايطحجت‏بشمارند؟علم حديث،علم درايه،و علم رجال بوجود آمد تا از بين انبوه احاديث‏«صحاح‏»ميزانى بدست آيد،براى آنچه ثقه هست و آنچه‏ثقه نيست.از اينها گذشته بحث پيش مى‏آمد در باب اجماع.اگرتحقق آن ممكن هست‏به آن چگونه مى‏توان علم يافت و تا چه حدمى‏توان آن را حجت‏شمرد؟بعلاوه،حدود و شروط كار عقل،راى ياقياس را چگونه مى‏توان تعيين نمود.ائمه چهارگانه سنت-ابو حنيفه،مالك بن انس،شافعى،و احمد حنبل-اختلافشان غالبا از حدود و شروطحجيت اين اصول ناشى است اما با وجود اختلافات قابل توجه كه درين‏مذاهب فقهى-و مذهب شيعه-با آنها هست قانون شريعت‏اسلامى كه روح اصلى آن وحى الهى است،در طى قرون و در تمام قلمرومسلمين همه جا وحدت و اصالت‏خود را حفظ كرده است (183) و در واقع‏همه جا بيك گونه بر سرنوشت مسلمين،و احوال و عقايد آنها حكومت‏كرده است.بدينگونه،فقه اسلامى با تكيه برين اصول-كه ارزش وحدود آنها را علم اصول يا متدولوژى فقه بررسى مى‏كند-بر احكام‏شريعت و ادله آنها نظارت دارد.در حقيقت،با وجود بعضى موارد كه فقه‏اسلامى از آداب يا احكام رايج در نزد اقوام و ممالك فتح شده شايدچيزهائى-بحكم اصول-گرفته باشد رويهمرفته فقه اسلامى بعنوان‏يك سيستم قانونى كاملا اصيل است و ابتكارى (184) بعلاوه،اين سيستم درقلمرو وسيع اسلام نظم و عدالتى را كه در قرون وسطى مخصوصا در غرب،مدتها مجهول بود به دنيا باز آورد.در همان دوره كه فقه اسلامى‏مشكلترين دعاوى را بوسيله احكام الهى خويش حل و فصل مى‏كرددنياى مسيحى قرون وسطى قضاوت الهى را بوسيله جنگ تن بتن و آنگونه‏وسايل اجراء مى‏نمود.قانون شريعت،كه در اسلام حاكى از امر و اراده‏الهى است،از جهت اخلاقى مخصوصا قابل ملاحظه است و رعايت‏انسانيت و پاس حقوق ديگران،مبناى اساسى بسيارى از احكام آنست.

 

درين قانون گوئى انسان هيچ حقى ندارد مگر آنكه خدا نيز سهمى در آن حق داشته باشد.اما سهم خدا عبارتست از امر او به اينكه حق هر كس‏بايد به او داده شود و هيچ كس حق ندارد،به آنچه تعلق به ديگرى‏دارد تخطى كند.بدينگونه،قانون اسلام كه در واقع يك قانون الهى است، بى آنكه ناشى از مصلحت جوئيهاى انسانى شده باشد به همان نقطه ازحق خالص (Pure Right) مى‏رسد كه بقول يك محقق معروف اروپائى‏زمينه مشترك تمام اقوام متمدن بشمارست (185) فاصله بين واقعيت‏با حكم شريعت در جامعه اسلامى اگر هست‏هيچ جا آن اندازه كه در امر حكومت و سياست پيداست‏بارز نيست.درواقع،طرز انتخاب خليفه-جانشين پيغمبر-از همان اوايل طورى شدكه نشان داد بين تئورى و واقعيت در هيچ جا بقدر سياست اختلاف‏نيست (186) اين مساله خلافت قديمترين مورد خلاف بين مسلمين راتشكيل داد و از همان ماجراى سقيفه دوستداران معدود اهل بيت رادر مقابل عامه قرار داد.غلط است آنكه گويند تشيع را ايرانيان بوجودآوردند يا نشر و تبليغ كردند،در واقع اين فكر در بين عناصر غير عرب ازعهد مختار منتشر شد در صورتيكه مدتها پيش از آن،و دست كم ازاواخر عهد عثمان، اين فرقه موجوديت‏خود را نشان داده بود.

 

بعلاوه،بر خلاف مشهور،بيشتر كسانى از زرتشتيها كه به اسلام‏مى‏گرويدند غالبا مذهب اهل سنت اختيار مى‏كرده‏اند،نه مذهب‏شيعه (187) در هر حال،در مورد خليفه،شيعه قائل به نصب و انتخاب عامه‏نبود و خلفا را غاصب مى‏شمرد چنانكه خوارج نيز غالبا ضرورت انحصارخلافت را در قريش انكار مى‏كردند و در خروج بر هر خليفه جائرخويشتن را ذيحق مى‏دانستند.با اينهمه،خليفه هر كس بود،خواه ازخلفاى راشدين و خواه از امويها يا عباسيان،كار عمده‏اش غير از دفاع‏و حمايت از حوزه اسلام نظارت بود در اجراء احكام شريعت.با وفات‏پيغمبر، وحى-كه منشا قانون بود-منقطع گشت اما خليفه كه جانشين پيغمبر بشمار مى‏آمد مى‏بايست‏بر اجراء سنت و شريعت نظارت كند.درباره منشا قدرت و حدود اختيار خليفه حث‏بسيارست اما در گذشته،صرف نظر از مدعيان خاص،تنها دسته‏هاى منظمى كه با اساس خلافت‏يا باشخص خليفه اظهار مخالفت مى‏كرده‏اند عبارت بوده‏اند از خوارج وشيعه.با امويها خلافت‏به نوعى سلطنت موروثى تبديل شد و عباسيان‏نيز كه در آغاز كار آنهمه از امويها انتقاد كردند نتوانستند يا نخواستندآن را به شكل عهد راشدين باز گردانند.اينجاست كه شكاف بين تئورى‏و واقعيت،در امر راجع به حكومت روى مى‏نمايد.حكومت راشدين‏بهر حال نوعى دموكراسى بود،از نوع حكومت عده قليل اصحاب‏حل و عقد.از لحاظ نظرى تمام مسلمين در انتخاب خليفه وارد بودنداما محدوديت امكانات و تعارض اغراض و قدرتها حكومت اهل حل وعقد واقعى را محدود مى‏كرد به حكومت‏يك عده قليل-اليگارشى.

 

خليفه در غالب امور با صحابه و ياران مشورت مى‏كرد و اگر هم به حرف‏آنها گوش نمى‏داد حكومتش مطلق نبود و چيزى آن را محدود مى‏كرد-شريعت.بدينگونه،شريعت قانون واحدى بود كه از امير المؤمنين تافقيرترين مرد مسلمان همگى مكلف به اطاعت از آن بودند. در واقع اسلام‏با قانون واحدى كه منشا اصلى آن وحى الهى بود بر سراسر قلمرو خويش‏بيكسان حكومت مى‏كرد و اسلام مرد چيزى نبود جز تسليم وى به اين قانون.

 

توسعه فتوح اسلامى تدريجا منتهى به نتيجه قهرى آن شد:تجزيه.

 

امرا رفته رفته حساب خود را از مركز جدا كردند،و اين البته مستلزم جدائى‏از شريعت نبود. حتى در اسلام زمانى رسيد كه غير از خليفه بغداد،دوخليفه ديگر در مصر و اندلس نيز وجود داشت و در بلاد مختلف نيزامراء خود را سلطان مى‏خواندند-و نماينده مستقل قدرت خليفه. بااينهمه،در تمام قلمرو اسلام قانون-يك چيز بود:شريعت.بعلاوه،درتمام اين حوزه وسيع كه به نام امير المؤمنين اداره مى‏شد سنتهاى ادارى‏هر محل تا آنجا كه با شريعت‏سازگارى داشت‏حفظ شد و ادامه يافت:

 

در شام و مصر سنت رومى،در عراق و فارس سنت‏ساسانى.مركزيت‏ادارى،ديوانهاى متعدد در«دار الخلافه‏»پديد آورد و تجزيه خلافت‏انواع ديوانها درست كرد،در هر ولايتى.بيت المال كه در عهد راشدين‏دارائى آن مال الله محسوب مى‏شد از عهد اموى بازيچه مطامع و اغراض‏خليفه شد،و امراء او.با ديوان جند،ديوان نفقات،ديوان بريد،ديوان‏رسائل و ديوان اشراف قسمت عمده كارهاى ادارى انجام مى‏يافت و ديوان‏بر و صدقات هم براى كارهاى خيريه بود. در دوران بعضى خلفاء ديوانهاغير از روزهاى جمعه در روزهاى سه شنبه هم تعطيل بود (188) امافعاليت و اداره اين ديوانها،و نظم و ترتيب آنها هميشه تابع شخصيت‏وزير بود كه خود گهگاه شغل خويش را-مثل عمالش-با دادن هديه‏و رشوه بدست مى‏آورد و با«مرافق‏»حاصل از شغل آنچه را از دست‏داده بود جبران مى‏كرد.تسلط بى‏دوام سلسله‏ها و هوس تبذير بعضى‏امراء در كار خراج و ماليات بى‏نظميهايى را-مثل همه جا-سبب مى‏شدو مشكلات مالى و ادارى پديد مى‏آورد.مسابقه رجال دربار در تحصيل‏وزارت بعلاوه رواج القاب و عناوين پوچ در بين عمال و امراء كه امثال ابو ريحان‏بيرونى و خواجه نظام الملك از آن بشدت انتقاد كردند سبب مزيد فساد وحتى بروز حيف و ميل در ديوان و پيدايش هرج و مرج در اداره مى‏شدكه هيچ يك روح اسلامى و سنتى نداشت و تدريجا منتهى شد به نفرت‏عام از ديوان و ديوانيان كه هنوز بين عامه مسلمين باقى است.

 

 

 

21- هنرهاى زيبا

كه گفت كه در اسلام دين را با هنر سازگارى نيست؟بر عكس،اين هر دوبا يكديگر ملاقات مى‏كنند و آن هم در مسجد.خداى اسلام-الله تعالى-نه فقط رحيم و حكيم است‏بلكه جميل هم هست،و از همين رو چنانكه‏صوفيه مى‏گويند،دوستدار جمال.يك نظر به بعضى مساجد كهن نشان‏مى‏دهد كه اين بناهاى با شكوه والا كه به پيشگاه خداوند اهداء شده‏اندصرف نظر از قدس و نزهت معنوى كه دارند از لحاظ يك مورخ نيز درخورآنند كه گالريهاى هنر اسلامى تلقى شوند.هنرمندان بى نام ناشناس‏اين مساجد كه تمام هستى خويش را وقف دمت‏خداوند كرده بودنداز همان شوق مقدسى گرم بوده‏اند كه استادان عهد رنسانس را مشتعل‏مى‏داشته است و ازين رو مثل آنها با شوقى تمام مى‏كوشيده‏اند تا بهترين‏تصورى را كه از زيبائى مى‏داشته‏اند در طى اين آثار مقدس جلوه و تحقق‏بخشند.حقيقت آنست كه معمار مسلمان در روزگاران گذشته هر زيبائى راكه در اطراف خويش مى‏ديد اگر آن را در خور عظمت و جلال خدامى‏يافت‏سعى مى‏كرد تا بهنگام فرصت‏براى آن در مسجد جائى باز كند.

 

بدينگونه،ستون را از آنچه در معابد بابل بود گرفت،مناره و محراب را از كليسا اقتباس نمود و ايوان و طاق آن را از قصرهاى سلطنتى ساسانيان‏تقليد نمود.

 

مسجد در عهد خلفا براى مسلمانان خيلى بيش از امروز اهميت‏داشت زيرا تنها جاى عبادت Forum ميدان خطا به در روم)بود هم محكمه عدالت مسلمين بشمار نمى‏آمد.هم فوروم ( آنها،هم محل درس وتعليم آنها بود هم حتى آكادمى آنها.در عهد پيغمبر مسجد جائى بودكه مسلمانان آنجا جمع مى‏شدند،پيغمبر در همانجا كارهاى امت را حل وفصل مى‏كرد. قديمترين مسجد كه فاتحان مسلمان در محل بصره،كوفه‏و فسطاط بنا كردند نزديك بود به دار الاماره.زيرا كه مسجد تنهاعبادتگاه قوم نبود محلى بود براى اجتماع عام.چنانكه نام آن-جامع‏نيز بدرستى ازين امر حكايت دارد.در دوره‏هاى بعد اهل حديث‏حلقه‏هاى خود را در مسجد بر پا مى‏كردند،احكام شريعت در مسجدمسلمين تبيين مى‏شد،مجالس تفسير قرآن در مسجد بر پا مى‏شد،متكلمان‏در مسجد حوزه بحث در عقايد منعقد مى‏كردند،زهاد و صوفيه هم براى‏اعتكاف در مسجد خلوت مى‏گزيدند.در مساجد حوزه‏هايى بود براى‏مقابله و تلاوت قرآن كه در آنها تجويد و قرائت نيز تعليم مى‏شد چنانكه‏حلقه‏هاى اذكار-ذكر نام خدا-هم در مساجد تشكيل مى‏يافت.

 

در بعضى مساجد مجموعه‏هاى حديث-مخصوصا صحيح بخارى وصحيح مسلم-قرائت و تعليم مى‏شد.در واقع،هم مكتب كلامى‏معتزله از مسجد بيرون آمد و هم مذهب اشاعره. بعلاوه،مسجد به‏اصطلاح امروز هم پارلمان شهر بود و هم تا حدى كلوب عالى آن.

 

همچنين در موارد بسيارى غريبان و تازه واردان آنجا را مثل مهمانخانه‏شهر تلقى مى‏كردند. اين فوايد گونه‏گون كه از مسجد مورد انتظار بودسبب مى‏شد كه بناى مسجد،هم راحت‏باشد و هم سودمند.بدينگونه درين‏ابنيه عالى كه اولين منزل پرواز روحانى انسان بشمار مى‏آمد هنر معمارى اسلامى مفهوم انتزاعى را با هدف انتفاعى در هم مى‏آميخت.

 

البته تنوع و اختلاف نژاد اقوامى كه سرزمين آنها بوسيله اسلام‏فتح شد از اسباب تنوع شيوه معمارى در بين مسلمين بود.اولين معماران‏قديم اسلامى براى آنكه تصورى را كه از زيبائى داشته‏اند تحقق بخشندوسيله ديگرى نداشته‏اند جز آنكه شيوه هنر قوم و كشور خود-ايران، بيزانس،شام،مصر و هند-را مورد استفاده قرار دهند اما البته اينگونه‏عناصر و اجزاء كه از معمارى قديم اخذ مى‏شد رفته رفته با هدفهاى دين‏جديد تطبيق مى‏گشت و در تحول معمارى اسلامى تاثير مى‏بخشيد.

 

بدينگونه،سبك معمارى بيزانس كه در مساجد دوره اموى رواج و نفوذعمده داشت از همان وقتى كه معماران سامرا-در عهد معتصم خليفه-سبك روزگار ساسانيان را احياء كردند جاى خود را به شيوه معمارى‏ساسانى داد و اين شيوه چنانكه هر تسفلد نشان داده است‏بزودى در همه‏جا-فى المثل در خراسان،بحرين و حتى مصر-انتشار و رواج تمام يافت.

 

در آغاز كار بسيارى از مساجد كهن بر جاى معابد كهنه‏تر يا حتى‏بر بقاياى قصرهاى ديرينه ساخته مى‏شد.در مدائن قسمتى از ايوان كسرى‏را سعد بن ابى وقاص تبديل به مسجد كرد. مسعودى مى‏گويد بسيارى ازآتشكده‏هاى ايران هم تبديل به مسجد شد.در شام و فلسطين نيز مكرركليساها را مسجد كردند و حتى در مصر تا زمان مامون خليفه كليساهاى‏قبطى تبديل به مسجد مى‏شد.كليساى يوحنا كه در دمشق تبديل به مسجداموى شد در ادوار قديمتر معبدى بود كه براى ژوپيتر بنا شده بود.مساجدكهنسال اصطخر و قزوين بر روى بقاياى آپادانه‏هاى ساسانى بنا شد.درحمص،حماة،اورشليم،استنبول و آناطولى بسيارى كليساها را مسجدكردند،در كابل و سند و دهلى هم مكرر معابد بت پرستان تبديل به مسجدشد.وقتى كليساى اياصوفيه تبديل به مسجد يافت‏بعضى تغييرات در آن‏ضرورت داشت تا آن را با احتياجات جديد منطبق كنند اما جامع سلطان محمد فاتح بنائى بود تازه،منطبق با نيازهاى جديد كه در ساختن آن هم‏ذوق فطرى و مكتسب فاتحان ترك جلوه داشت هم بقايائى از سنتهاى‏معمارى بيزانس.مسجدهاى عظيم ديگرى هم اين فاتحان عثمانى دربيزانس پديد آوردند كه شيوه معمارى تركى و عثمانى رفته رفته از آن‏نشات گرفت.مسجد جمعه اصفهان در عهد منصور عباسى بوجود آمد آنهم‏ظاهرا در جاى يك آتشكده قديم.اما تغييرات متوالى و مستمرى كه‏پادشاهان ايران از ملكشاه سلجوقى تا شاه طهماسب اول و شاه عباس اول‏صفوى در آن پديد آوردند تدريجا از آن بناى كهن،تيپ مسجد ايرانى رابوجود آورد. اين تيپ خاص در بناى مسجد شاه اصفهان به كمال رسيد كه‏آن را بى شك بايد شاهكار معمارى مذهبى در تمام تاريخ ايران خواند.

 

تحولاتى كه در خلافت اسلامى و احوال امم و اقوام مسلمان پديدآمد در بناى مسجد البته تاثير بارز داشت.سنتهاى محلى هم بى شك درتحول اسلوب معمارى اسلامى مؤثر بود.در يك دوره خاص نفوذ سبك‏ايران تقريبا در تمام خاور نزديك منتشر شد.بعد از سقوط خلافت‏بغداد، در قسمت عمده‏يى از دنياى اسلام شيوه گنبددار ايرانى جاى اسلوب‏معمارى سابق را گرفت. با آنكه شيوه هنر تزيينى ايرانى،نفوذ عمده‏يى درتمام اقطار اسلامى داشت ذوق و شيوه هر يك از اقوام و امم باز خاصيت‏خود را حفظ كرد.اين اوصاف و خواص كه اسلوب مسجد سازى هر قومى‏را مشخص مى‏كند غالبا مزايائى است كه اين اقوام در سراسر تاريخ وتمدن خود نيز آن را نشان داده‏اند.مى‏توان گفت‏خاصيت معمارى شام‏ثروت و غناى آنست،خاصيت معمارى شبه قاره هند و پاكستان وفور وكثرت،خاصيت‏شيوه ترك و عثمانى قوت آنست و اصيت‏شيوه ايرانى‏لطف و ظرافت آن.

 

از اينها گذشته،در بناى بسيارى از مساجد هنرهاى مختلف بهم‏در آميخته است:معمارى در توازن اجزاء كوشيده است،نقاشى به نقوش و الوان كاشيها توجه كرده است،خوشنويسى الواح و كتيبه‏ها را جلوه‏بخشيده است،شعر موعظه‏ها و ماده تاريخها عرضه داشته است و موسيقى‏هم براى آنكه از ديگر هنرها باز نماند در صداى مؤذن و بانگ قارى وواعظ مجال جلوه‏گرى يافته است.حتى صنعتهاى دستى هم براى تكميل وتزيين اين مجموعه الهى به ميدان آمده‏اند:فرشهاى عالى،پرده‏هاى‏گرانبها،قنديلهاى عظيم و درخشان،منبت كاريها و مليله دوزيها نيز درتكميل زيبائى و عظمت مسجد نقش خود را ادا كرده‏اند.بدينگونه، مظاهرگونه‏گون فرهنگ و هنر اسلامى در طى قرنهاى دراز چنان در بناى مسجدمجال ظهور يافته است كه امروز يك مورخ دقيق روشن بين مى‏تواند تنهااز مطالعه در مساجد تصوير روشنى از تمدن و تاريخ اقوام مسلمان عالم‏را پيش چشم خويش مجسم كند.در طول نسلها و قرون در فاصله آفاق‏مختلف،هنر اسلامى ملجاى پاكتر و نمايشگاهى امنتر از مسجد نداشته‏است و اشتراك مساعى اقوام و امم مختلف اسلامى در تكميل و تزيين مساجدبا وجود (Cosmopolitisme) حفظ خاصيتهاى ملى و محلى نوعى جهانوطنى

 

را در معمارى اسلامى سبب شده است كه البته با تمدن و فرهنگ‏پر تسامح اسلامى مناسبت تمام دارد و بهر حال از مفاخر معنوى مسلمين‏بشمارست. (189) البته غير از مساجد،ابنيه و آثار بسيار از تمدن اسلامى‏مانده است.نكته اينجاست كه مسلمين اين بناهاى شگرف عالى را كه‏طول زمانها-و عرض مكانها-بين آنها فاصله بسيار افكنده با وجودتفاوت و اختلاف كه در مصالح و مواد و سبكها و امكانات آنها هست‏روح و حيات واحد بخشيده‏اند.در حقيقت هم تفاوت مواد و مصالح درنقاط گونه‏گون،هم اختلاف ذوق و ثروت حاميان و بانيان اين ابنيه هنرى،و هم مدارج تربيت و ذوق معمار و كارفرما دست‏بهم مى‏داد،تا سبك وشيوه معمارى را در بلاد و قرون مختلف تعيين نمايد.البته وحدت كلى اين‏اساليب مختلف را انكار نمى‏توان كرد و منشا اين وحدت تا حد زيادى حكومت اسلام است كه گوئى همه جا ذوق و نبوغ نژادهاى گونه‏گون كشورهاى فتح شده را طى قرنهاى دراز در خدمت‏خويش گرفته و هر يك رامكمل ديگرى ساخته است و اين وضعى است كه پيش از فتح اسلامى كمتردر عالم نظيرى داشته.تحت تاثير همين عامل بود كه صنعت اسلامى‏توانست از شكوه رؤيا انگيز قصر الحمراء در اسپانيا تا ظرافت‏بى مانند تاج‏محل دراگره اختلاف نژادها را ناديده گيرد و زمان و مكان را در نوردد ونوعى جلوه ابدى و انسانى بيابد.

 

بدينگونه در معمارى نيز-مثل علوم و فنون-مسلمين از ايرانيهاو روميها اقتباس كردند.اما وجود ابنيه بسيار عظيم در سراسر قلمرو پهناوراسلام حاكى است از قدرت و ذوق تلفيق در بين مسلمين.درين بناهاى عظيم‏خيال انگيز ستونهاى پر هيبت،طاقهاى هلالى،مناره‏ها، گنبدها و مقرنس‏كاريها هر چند هيچيك كاملا ابداع مسلمين نيست اما تركيب و تلفيق‏آنها در ابنيه اسلامى حاكى از هماهنگى،عظمت و كمالى است كه درتمدن و فرهنگ اسلامى تقريبا همه جا جلوه دارد.تركيب مجموعه همين‏عناصرست كه ابنيه اسلامى را در شام،در مصر،در هند،در اندلس،درعراق و در ايران همه جا قدرت و جلالى افسانه آميز،مى‏بخشد. همين مايه‏تناسب و هماهنگى است كه قصر الحمراء را در غرناطه از وراى غبار قرنهاهنوز چنان جلوه و شكوه داده است كه گوئى به قول ويكتورهوگوشاعر فرانسوى آن را«جنى‏ها مثل يك رؤيا زراندود،و آگنده از آهنگ‏»

 

ساخته‏اند. (190) و يا بناى تاج محل را دراگره با چنان تناسبى از زيبائى و ظرافت‏سرشار كرد كه هنوز يك مورخ امروز مى‏تواند درباره اين رؤياى مرمرين‏كه بياد مرگ و زندگى يك ملكه مسلمان هند بنا شده است‏بگويد اگرزمانه عقل و هوش داشت‏شايد هرچه جز تاج محل بود منهدم مى‏كرد وبراى تيمار دل آدمى اين نشان گرانمايه شرافت انسانى را بر جاى مى‏نهاد. (191) در اسپانيا سبك معمارى متداول در شام و ايران به نام سبك مراكشى آوازه يافت.بعدها فاتحان نصارا قسمتى از مساجد اندلس راكليسا كردند،قلعه الكازار-شكل فرنگى شده القصر-كه در اشبيليه‏بوسيله ابو يوسف يعقوب بنا شد،مورد توجه و استفاده شارل پنجم و ايزابلاگشت.قصر الحمراء كه مجموعه‏يى است زيبا از باغ‏ها،قصرها،حياطها واستخرها و ايوانهاى رفيع و باشكوه كهن در غرناطه نمونه‏يى از افراط درتزيين و تجمل بعضى مسلمين را عرضه مى‏داشت كه عاقبت آن در همه جاهمان كلام معروف است كه شارل پنجم وقتى از ايوان يك عمارت الحمراءآنهمه جلال و عظمت از دست رفته را بديده عبرت ديده بود گفته بودبيچاره آنكه اينهمه را از دست داده است. (192) در هند،اين معمارى باز چنان‏وحدت و صالت‏خود را حفظ كرد كه به گفته بعضى مورخان انسان وقتى‏بناى تاج محل را در هند مى‏بيند،نه در ايران يا اندلس،دچار حيرت‏مى‏شود،اما در واقع از حيرت وقتى بيرون مى‏آيد كه متوجه مى‏شود دياراسلام است نه هند دارد نه اندلس،همه جاى آن وحدت است-وحدت‏اسلامى.چنانكه قطب منار دهلى با دويست و پنجاه پا ارتفاع،هنوز بعد از هفت‏قرن مقابله با طبيعت‏حكايت دارد از قدرت و عظمتى كه اسلام در گذشته‏در سرزمين هندوان يافت-و گر چه گهگاه با خشونت و قساوت امثال قطب‏الدين ايبك همراه مى‏شد.

 

هنر اسلامى نيز مثل فرهنگ آن،هم از حيث مواد تنوع داشت هم‏از جهت تكنيك.حتى نقاشى،مجسمه سازى،و موسيقى هم با آنكه با كراهت‏اگر نه با حرمت،تلقى مى‏شدند در محيط تسامح آميز اسلامى فرصتى براى‏نشو و نماى خويش پيدا كردند.در واقع نه در نقاشى صورت،مسلمين‏فرصت قريحه نمائى داشتند،نه در نقاشى تفريحى.با اينهمه،بعضى‏هنرمندان كه به اين كارها پرداختند استعدادهاى كم نظير نشان دادند.

 

در مينياتور،غير از يك عده هنرمند بى نام كه آثارشان بى امضاست،ازكمال الدين بهزاد مى‏توان ياد كرد كه ميراث مكتب هرات را به دوره‏صفويه منتقل كرد.خوشنويسى كه در قديم مخصوصا با خط كوفى در معمارى و سفال كارى يك هنر تزيينى بود بعدها با خط نستعليق لطف وظرافتى ديگر يافت و كتاب شعر يا نثر مصنوعى كه با خط نستعليق ومينياتور و تذهيب و تجليد هنرمندانه آراسته مى‏شد در صورتيكه در همه‏اين رشته‏ها كمالى را عرضه مى‏كرد يك مجموعه ارزنده از هنرهاى‏ظريف مى‏شد.در كتابت،تذهيب،و تجليد قرآن مخصوصا گهگاه چنان‏ذوق و حوصله‏يى بكار مى‏رفت كه زيبائى بعضى از آنها قدس و عظمت‏مساجد اسلامى را مجسم مى‏كرد.قالى‏هاى ظريف-كه نوعى از آن‏هنوز نام ايران را بلند آوازه مى‏دارد-در گذشته بقدرى به لطف رنگ‏و نقش ممتاز بود كه زيباترين آثار امروز در برابر آنها ناقص و بى اندام‏مى‏نمايد.تنوع بارزى كه از حيث مواد،و از حيث تكنيك در آثار هنراسلامى هست جالب است.انواع مواد از گچ،كاشى،مرمر،جواهر،خزف،بلور،و عاج در ابنيه و آثار گونه‏گون از برج،قصر،مسجد،مناره،وايوان هست و رشته‏هاى مختلف هنر از معمارى، خط،مينياتور،تذهيب،وصنايع دستى زندگى طبقات ثروتمند را از ذوق و زيبائى مى‏آگند. ظرافت وحوصله‏يى كه در بعضى صنايع دستى مسلمين بكار مى‏رفت لطف و كمال‏خاصى به آنها مى‏داد.بعضى اسلحه و آلات جنگ،كارهاى جواهر سازى ومرصع كارى،ظروف سفالى و فلزى آنها كه در موزه‏هاى مختلف هنوزباقى است مهارت صنعتى آنها را در اين كارها نشان مى‏دهد.كنده كارى‏بر روى عاج،ساختن انواع كاشى و آبگينه،بافتن انواع فرش و سجاده‏وسيله‏يى بوده است‏براى تجلى يافتن ذوق و ظرافت قوم در صنايع دستى وخانگى.

 

حتى در موسيقى كه زهد متعبدان سماع آن را بر نمى‏تافت و طبايع‏جدى گهگاه آن را عبارت از لغو ناپسند مى‏شمرد نيز تشويق خلفاء و اميران‏همراه با ذوق و علاقه عامه،توسعه قابل ملاحظه‏يى پديد آورد.

 

كتاب الاغانى تاليف ابو الفرج اصفهانى(356-284)كه ذكر و ضبط اغانى مشهور آن زمانها براى او بهانه‏يى شده است جهت ايجاد يك‏دائرة المعارف بيست جلدى از شعر و ادب و تاريخ عرب،حاكى است ازرواج و قبولى كه موسيقى و غنا در مجالس خلفاء و امراء و حتى بازرگانان وعامه داشت-مخصوصا در دمشق،بغداد،و حتى مدينه.وجودابراهيم بن مهدى،عمو و تا حدى رقيب و معارض مامون (193) در بين چندموسيقيدان مشهور شهر هزار و يك شب نشان مى‏دهد كه بغدادهارون و مامون تا چه حد با موسيقى و آواز سر و كار داشته.غير ازوى نام ابراهيم موصلى،پسرش اسحق،و شاگرد او زرياب در موسيقى‏اوايل عهد عباسيان آوازه بلند داشت.همين زرياب بود كه موسيقى عربى‏را در اسپانيا به دربار خليفه عبد الرحمن ثانى برد و قرطبه را غرق در شورو آهنگ عراق كرد.سماع صوفيه و وجد و رقص آنها-با وجود نهى و كراهيت‏بعضى مشايخ-موسيقى و غنا را مخصوصا در بين عامه انتشارى بيشترداد.جنبه نظرى موسيقى مخصوصا نزد كندى،فارابى،اخوان الصفا،وابن سينا مورد توجه شد كه درين باب ميراث علمى يونان را كمال و غنائى‏سرشار بخشيدند.مدخل فارابى در موسيقى معروفترين تصنيفات قرون وسطى‏در موسيقى نظرى است و اگر از تمام كتابهاى موسيقى يونانى كه باقى مانده‏است‏برتر نباشد فروتر نيست (194) غير از فارابى كسانى امثال ابن هيثم وعبد المؤمن ارموى نيز در موسيقى نظرى مطالعات مهم كرده‏اند.اما جالب‏است كه آثار فارابى درين باب در نزد علماء موسيقى اروپا تا اواسط قرن‏هفدهم ميلادى هنوز مورد رجوع بود (195) در ايجاد بعضى آلات موسيقى‏و در استعمال علائم براى ضبط،تقدم موسيقيدانان اسلامى قابل ملاحظه‏است و هنوز در زبانهاى اروپائى بعضى الفاظ هست كه حاكى است از اخذو اقتباس از موسيقى عهد اسلامى.

 

 

 

22- عرفان اسلامى

عرفان اسلامى تا چه حد اصالت و ارزش دارد؟در حقيقت عرفان اسلامى‏كمال عملى خويش را در تصوف يافت.با اينهمه،تصوف كه از زهد وپشمينه پوشى شروع شد بسبب پيوند با دعوى و رياى بعضى صوفيه كه‏تن زدن از فرمان شريعت و دم زدن از اتحاد و حلول غالبا با آن همراه بود،نزد فقها و متشرعه منفور شد.اصحاب صفه-فقراء قديم صحابه-باآنكه بهر حال لفظ صوفى با نام آنها ارتباط ندارد ظاهرا از خيلى قديم زهديا فقرشان سرمشق بعضى زهاد مسلمين شد.ابوذر غفارى يك نوع‏سوسياليست اسلامى،سلمان فارسى يك درون گراى اهل فقر،مالك ديناريك راهب عرب،حسن بصرى يك واعظ پارسا و رابعه عدويه يك زن‏دلسوخته از محبت الهى از قديمترين كسانى بودند كه راه صوفيه را با قدمهاى‏نخستين كوبيدند.بعدها، با ابراهيم ادهم تاثير بودائى وارد تصوف شد،با ذوالنون تاثير مسيحى و نو افلاطونى.حارث محاسبى محاسبه نفس رامدار كار خويش كرد و با يزيد دم از حلول يا اتحاد زد.وقتى وبت‏به‏حلاج رسيد تصوف مبلغى از حدود شريعت‏خارج شده بود و محافظه‏كارى امثال جنيد هم نتوانست‏باز حيثيت آن را اعاده كند.چنانكه مساعى امام قشيرى،ابو نصر سراج،غزالى و شيخ شهاب الدين سهروردى اگر چه‏آن را با شريعت تا حدى دوباره سازش داد ليكن مخالفت فقها و متشرعه‏را از بين نبرد.محيى الدين بن عربى و صدر الدين قونوى تصوف را از مسيرعملى خويش وارد قلمرو مباحث نظرى كردند-و با آثار آنها تصوف اسلامى نوعى‏متافيزيك اشراقى شد.ابن فارض،عطار،مولوى و شيخ شبسترى شعر راجلوه‏گاه اين فلسفه تازه كردند و مخصوصا در كلام مولوى بود كه تصوف‏اسلامى به اوج بيان رسيد.ابن سبعين به آن تمايلات فلسفى داد،وعبد الكريم جيلى تمايلات گنوسى.وجود خانقاه‏ها و سلسله‏هاى فقر واخوت صوفيه هم تصوف را در بين عامه رواج داد و هم از ارتباط با عياران‏و پهلوانان،اهل فتوت را از آن بوجود آورد-و طريقه جوانمردى را.

 

طريقه صوفيه مبتنى بود بر فقر و عزلت.نزد آنها توبه و زهد مدخلى‏بشمار آمد براى تصفيه باطن كه آنرا منشا معرفت واقعى مى‏شمردندذكر،خاصه ذكر خفى،وسيله‏يى بود براى اتصال دائم به حق،و غفلت‏از آن اگر از بى خودى ناشى نبود نشانه حرمان محسوب مى‏شد و حجاب.

 

مراقبت ذكر،خاصه در خلوت خانقاه،رهروى را كه تحت رهبرى يك‏شيخ-پير مرشد-به اين طريقت وارد مى‏شد در مقامات سلوك رهنمون‏مى‏گشت و عروض‏«احوال‏»و تكرار و استمرار آنها وى را درين‏«مقامات‏»

 

ترقى مى‏داد تا جائى كه وجود وى از تاب تجلى حق-تجلى ذات وصفات-مثل طور سينا كه در جلوه خداوند فرو مى‏ريخت،فانى مى‏شد.

 

فناى اوصاف-اوصاف بشرى-نقطه اتصال به حق بود و وصول به بقاء كه‏در واقع هدف يگانه هر عرفان انسانى است.طى كردن اين مراحل و مقامات‏نزد صوفيه حاجت‏به درس فقه يا بحث كلام نداشت.دفتر صوفى سواد وحرف را بر نمى‏تافت و وى مى‏خواست در معرفت‏بى آنكه به وسوسه قيل وقال اهل مدرسه افتاده باشد به جائى رسد كه فى المثل ابو سعيد ميهنه‏اش‏در قياس با شيخ الرئيس بتواند آنچه را شيخ مى‏داند وى ببيند-حكايتى كه در باب ملاقات شيخ الرئيس و ابو سعيد نقل كرده‏اند حاكى است ازين‏دعوى يا آرزوى آن.نزد صوفى قلبى كه با توبه و ذكر تصفيه يافته باشد،در حكم آن ديوار افسانه‏يى است كه مى‏گويند چينيها آن را صيقل دادندتا بمدد روشنى و درخشندگى خويش تمام نقوش زيبايى را كه روميها برديوار مقابل طرح كرده بودند تصوير كنند.درينصورت همان معرفت را كه‏حكيم از راه تفكر و استدلال بدست مى‏آورد صوفى مى‏كوشيد تا از طريق‏عزلت و زهد و مراقبت‏حاصل كند. همين بى اعتنايى به علم و استدلال نيزاز مواردى بود كه صوفى را نزد فقها و متكلمين مستحق طعن مى‏داشت.

 

نزاع بين صوفيه و متشرعه مكرر منجر به رد و طرد و حتى قتل صوفيه‏گشت و امثال حلاج و عين القضاة درين منازعات قربانى شدند.صوفى‏عقل فلسفى را تحقير مى‏كند و او را چون مى‏خواهد وجود بى حقيقت‏«غير»

 

و«ماسوى‏»را دليل و راهنماى وصول به اثبات وجود حق،كه وجودى‏غير از آن نيست قرار دهد گمراه مى‏يابد و سرگشته.بدينگونه‏«طريقت‏»

 

صوفى كه از«شريعت‏»آغاز مى‏شود جز در«حقيقت‏»مجال درنگ نمى‏يابداما درين سيرنه در منزل متشرعه توقف مى‏كند نه در منزلگاه فلاسفه.

 

معرفت واقعى نزد صوفى از حق شروع مى‏شود و هم به او ختم مى‏شودچنانكه وجود وى هم كه در سير و سلوك خويش از حق آغاز مى‏كندهم به حق بازگردد.

 

بارى عرفان اسلامى با وجود عناصر غير اسلامى كه دارد همچنان‏اسلامى است،نه زهد و فقر آن رنگ رهبانيت نصارا دارد نه فناى آن بانيرواناى هندوان كه بعضى بخطا آنرا اصل نظريه فنا شمرده‏اند،هيچ مناسبت‏دارد.اگر از فيض و اشراق و كشف و شهود هم صحبت مى‏كند آن را ازقرآن و خبر نيز بيگانه نمى‏يابد و بهر حال صوفى در قرآن و سنت‏براى طرزفكر و كار خويش تكيه‏گاه بسيار مى‏تواند يافت و خطاست كه بخواهندمنشا تصوف را خارج از قلمرو شريعت اسلامى و تنها در آيين مسيح، مانويث،مذاهب هندوان يا حكمت نو افلاطونى بجويند.

 

بعلاوه،آيا تصوف اسلامى كه خود از عرفان مسيحى و هندى واز حكمت نو افلاطونى تاثير پذيرفته است در دنياى مجاور خويش‏بى‏تاثير مانده؟ظاهرا نمى‏توان قبول كرد كه اسكولاستيك اروپا وعرفان آن ازين تاثير بكلى دور مانده باشد.دو فرقه هوسپيتالى،و تمپلر دردنباله جنگهاى صليبى بى‏شك از برخورد با صوفيه شام و مصر بعضى‏عقايد و رسوم آموخته‏اند.هم دانته در كمدى الهى خويش مديون ابن‏عربى و بعضى نويسندگان شرقى شد و هم ريمون لول حكيم و عارف‏مسيحى كه يكچند در بين مسلمين سفر كرده بود.ماجراى جست و جوى‏جام مسيح-گرائال-از تاثير عرفان اسلامى خالى نيست.بعضى‏اقوال سن (Saint francois d, Assise) هست كه كلام‏صوفيه اسلامى را به فرانسواداسيز خاطر مى‏آورد هر چند شايد از آنها بطورمستقيم نگرفته باشد.بهر حال قرابت فكر جالب است و در خور تامل.

 

وقتى سن فرانسوا ياران خويش را از كسب دانش منع كرد و ياد آور مى‏شدكه هر كس درين دنيا دنبال دانش مى‏رود روز قيامت تهى دست‏خواهدبود همان گفته معروف صوفيه به خاطر انسان مى‏آيد كه مى‏گويند دفترصوفى سواد و حرف نيست و العلم هو الحجاب الاكبر.و چقدر شباهت‏دارد با سخن ابن مسروق كه خواب ديد كثرت اشتغال او به حديث وى‏را از مائده‏يى كه پيغمبر در روز قيامت‏براى صوفيه ترتيب داده بودمحروم داشت.جائى هم كه فرانسواداسيز سرگذشت نويسان را ملامت مى‏كردكه خود كارى انجام نمى‏دهند و دايم از كار ديگران مى‏نويسند حكايت‏ابو سعيد ميهنه به ياد مى‏آيد كه به يك مريد خويش-وقتى مى‏خواست‏چيزى از كرامات وى ياد داشت كند-گفته بود:حكايت نويس مباش،چنان‏باش كه از تو حكايت نويسند.همچنين تجويز غنا و تشويق ياران به اينكه‏به عنوان خنياگران خدا براى مردم آواز بخوانند مبادى و اصول سماع صوفيه را فراياد مى‏آورد.درست است كه مسافرت او به دمياط و مصر وبابل بنحوى كه در احوال آن عارف و قديس مشهور قرون وسطى هست ازافسانه خالى نيست اما در آن اعصار اقوال صوفيه بوسيله تجار،كاروانيان،حاجيان،طالب علمان،و ساير مسافران در محيط مذهبى و علمى اروپاقابل انتشار بود.حوزه ابن سبعين صوفى و حكيم مشهور اسلامى بى شك‏وسيله‏يى مؤثر بوده است در نشر مبادى و آراء صوفيه اسلامى در بين‏حكمت طلبان غربى اروپا.يواخيم مشهور به فلورا هم كه يك صوفى (Meister Eckhardt) مسيحى‏بود يكچند در فلسطين سركرده بود.ميسترا كهارت

 

عارف قديم آلمان احتمالا از طريق اسكولاستيك به عرفان اسلامى مديون‏است.قطع نظر از امكان اخذ و اقتباس،شايد شباهت احوال و اقوال‏بعضى از عرفاء مسيحى اروپا با احوال و اقوال (Quietistes) كه مى‏گفتند عرفاء ما نيز قابل ملاحظه‏باشد.از جمله قول كيه تيستها نجات فرد جز با لطف‏ربانى ممكن نيست،شباهت دارد به كلام صوفيه كه مثل حافظ مى‏گفته‏اند:

 

كشش چونبود از آنسو،چه سود كوشيدن؟شباهت‏بين پاره‏يى افكار و حتى‏تعبيرات محيى الدين بن عربى با ريمون لول عارف و حكيم اسپانيائى نكته‏يى‏است كه خيلى محققان بدان توجه يافته‏اند و حكايت دارد از وسعت تاثيرعرفان اسلامى.چنانكه بين محيى الدين و دانته (Beatrice) هم از پاره‏يى جهات شباهتهاهست.حتى محيى الدين هم مثل دانته بئاتريس خود را داشته‏است نظام عين الشمس (196) همچنين احوال سن فرانسواداسيز از بعضى‏جهات: احوال شيخ شبلى و معروف كرخى را بياد مى‏آورد و سادگى‏زاهدانه و ذوق محبت‏سانتاترزا ( Santa Tereza) ياد آور فقر پارسايانه ومحبت الهى رابعه عدويه است و كلام لايب نيتس كه درباره اين‏پارسا زن مسيحى مى‏گويد كه گوئى جز او و خداى او هيچ چيز ديگر درعالم وجود ندارد،بعضى از احوال و سخنان رابعه را در محبت‏خدا به‏خاطر مى‏آورد كه گفته است: دل وى از محبت‏خدا جائى نه براى دوستى ديگرى دارد نه براى دشمنى ديگر،حتى در عشق به حق فرصت عشق به‏پيغمبر را ندارد و نه مجال نفرت و دشمنى نسبت‏به شيطان را.درست است‏كه احتمال وقوع اخذ،بين اين دو زن پارساى ساده و بى‏ريا نمى‏رود اماشباهت فكر،قابل ملاحظه است و حاكى از صدق و صفاى هر دو و اوج پروازفكر آنها.در هر صورت دينى را كه عرفان مسيحى به عرفان اسلامى داردنمى‏توان ناديده گرفت‏يا ناچيز شمرد و در عرفان نيز مثل حكمت دنياى‏اسكولاستيك نمى‏توانسته است از تاثير اسلام بر كنار مانده باشد.درواقع صوفيه در نشر اسلام در عالم تاثير قابل ملاحظه‏يى داشته‏اند،و ازين‏حيث‏خدمات آنها به اسلام نيز در خور ياد آوريست.چنانكه تاثير وجودمشايخ چشتيه،شطاريه،و نقشبنديه در نشر اسلام بين هندوان و اقوام‏مالزى بمراتب بيش از تاثير غازيان و جنگجويان سابق درين باب بودبعلاوه،در ترويج‏حريت فكر،و حس برادرى با خلق،و ترك تعصب‏بين اهل مذاهب و فرق، تاثير صوفيه در عامه مسلمين قابل ملاحظه‏شد.تصوف اسلامى كه چنين روح اخلاص و ايثارى را در بين خودمسلمين منتشر كرده است در دنياى مجاور بى شك تاثير داشته است. وقتى‏درباب منشا آن،كه با مسيحيت و نو افلاطونى و آيين هندوان ارتباط داردصحبت مى‏شود از تاثير آن نيز كه در عرفان مسيحيت و عرفان هندوان‏تدريجا وارد شده است نبايد غافل شد.

5

غالبا خود مدتى از عمر خويش را در شرك بسر برده‏بودند و چون مبادى و مذاهب اهل شرك را مى‏دانستند رد و نفى آن‏مبادى براى آنها دشوار نبود بخلاف من كه با اهل اسلام حشرى‏نداشته‏ام و طرق حجج و ادله آنها را نيز نمى‏دانم.توماس داكويناس‏از روى بعضى منقولات و بطور غير مستقيم با افكار و عقايد حكماء اسلام-نه متكلمين-آشنائى داشته است.با اينهمه كتاب او-هر چند پيروزى‏واقعى عقل است-نه مبادى اعتقادى نصارا را توانسته است‏با ادله‏عقلى اثبات كند و نه مبادى و عقايد اهل اسلام را-كه آنها را واقعانمى‏شناخته است-با براهين قطعى مردود نمايد. (111) با چنين طرز فكرى عجب نيست كه اسكولاستيك،اسلام را فقط‏از راه اتهامات مغرضان بشناسد و حقيقت مبادى و عقايد آن را درك نكند.

 

نه آيا اينگونه احساسات نصارا در قرون وسطى اقتضا داشت كه مسيحيت،يك روز اروپا را به عنوان جهاد صليبى،به خيال تسخير فلسطين و تمام‏قلمرو شرق اسلامى بيندازد؟در دوره‏يى كه اروپاى غربى و حتى بيزانس‏نقش اسلام را جز در آئينه شكسته و زنگ گرفته تعصبات خويش نمى‏ديدمسلمين از روى توراة و انجيل ادله‏يى بر صحت نبوت خاصه اقامه‏مى‏كردند و در عين حال با تسامح و وسعت نظر هوشيارانه اعتراضات‏منكران را مى‏شنيدند.حتى در ادوارى كه اروپا در تبهاى انكيزيسيون‏مى‏سوخت اقوال زنادقه هم در محيط اسلامى بيش و كم انتشار مى‏يافت‏و اينهمه بهيچوجه نه در ايمان عامه خلل وارد مى‏آورد نه موجب‏ضعف و فتور دولتهاى اسلامى مى‏شد.اما در قلمرو اسلام احتجاجات تنهابا يهود و نصارى نبود. مجوس مخصوصا در ايران بعد از ساسانيان،نيزدرين مناظرات وارد بودند.در بين مسلمين مناظره با ثنويه مجوس وردعقايد و آراء آنها مورد توجه معتزله بود چنانكه ابو الهذيل علاف بنابر روايات بالغ بر شصت رساله در مجادله با مجوس تاليف نمود.بعلاوه،مجوسى ميلاس نام را-كه براى وى يك مجلس مناظره با بعضى‏علماء ثنوى آراسته بود-به اسلام در آورد و در داستان اين مناظره‏كتابى نوشت‏به نام ميلاس. (112) خود مامون نيز با مجوس گهگاه مناظره‏مى‏كرد.چنانكه گويند در خراسان مجوسى بر دست وى اسلام آورد ومامون او را با خويشتن به عراق برد.آنجا مجوس مرتد شد و مامون او رابخواست و با او مناظره كرد و به اسلام بازش آورد. (113) در مناظره با مجوس‏و ساير ثنويه-مخصوصا مساله خير و شر مطرح بود و مساله جبر واختيار.در دينكرت-كتاب سوم-كه هدف آن احتجاج با مسلمين است‏يك جا مى‏گويد عقوبت‏خداوند كه مسلمين در نشاه عقبى معتقدند خلاف‏عدلست،چون به اين ترتيب خداوند كسانى را عقوبت مى‏كند كه‏نمى‏توانسته‏اند طور ديگر رفتار كنند.گويى درين مورد كام و اراده‏خداوند كاملا بر خلاف فرمان او بوده است.بعلاوه،در دينكرت‏اعتراضات سخت‏بر توحيد هست و پيداست تصور خدايى واحد كه خيرو شر هر دو مخلوق و ناشى از مشيت او باشد نزد مزديسنان نامعقول‏بوده است. (114) درست همين طرز فكر مجوس است كه مقالات آنها را-نزد اهل توحيد-فاسد و باطل كرده است و از مقوله خرافات و ترهات. (115) بعلاوه،اين قول كه خير را به نور و شر را به ظلمت منسوب دارد به نظرمتكلمين اسلام لازمه‏اش اعتذار جانى است (116) ازين گذشته،وجود دومدبر قديم نيز باطل است و اگر يكى از آندو قديم نباشد عاجز خواهد بودنه مدبر (117) در هر حال،مساله‏يى كه در مناظره با مجوس و ثنويه مطرح‏مى‏شد فلسفى و اخلاقى بود و با آنكه مجادله با مجوس بعدها دنبال‏نشد اما اينهمه،مناظرات مسلمين را با اهل ديانات و مقالات گوناگون‏رنگ فلسفى داد و مخصوصا جنب و جوش معتزله به اين مباحثات رنگ‏علمى خاصى بخشيد.در هر حال،از همين مناظرات با اهل ديانات بود كه علم كلام نشات يافت و جالب آنكه حتى علماء زرتشتى نيز دراحتجاجاتى كه بر ضد يهود،نصارى،و احيانا خود اسلام مى‏كردندمباحثاتشان بيش و كم رنگ كلام اسلام داشت.كتاب پهلوى شكندگمانيك‏وچار در مشاجره با يهود و نصارا و مانويه از استدلالات مسلمين‏مايه مى‏گرفت چنانكه يهود و نصاراى عرب هم در اعتراض بر اسلام ازهمان سنخ ادله‏يى استفاده مى‏كردند كه خود مسلمين در رد منكران‏اسلام بكار مى‏بردند. اين مناظرات اگر هم بقدر اخلاقيات و معنويات‏پيشوايان اسلام در تشويق منكرين به قبول اسلام تاثير نداشت لا اقل‏بعضى عقول مردد را از تزلزل نجات داد.بعلاوه وقتى مسلمين به‏فلسفه هم آشنائى يافتند و در مناظرات نيز ادله طرفين تنقيح شد از مجموع‏آنها غير از كلام،علم ملل و نحل حاصل آمد كه شكل اسلامى تاريخ اديان‏بود و غير از بحث در اديان و عقايد غير اسلامى محتوى بررسى در مذاهب‏اسلامى نيز بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

17- عقايد و مذاهب

در ايام مامون،مسلمين با همان شور و شوقى كه به هندسه و منطق روى‏آوردند به عقايد و مذاهب هم توجه كردند.خود خليفه با بردبارى وخردمندى به دلايل و اقوال دو طرف گوش مى‏كرد و آنها را در مناظرات‏از بد بد زبانى و درشتخويى منع مى‏كرد (118) با اينهمه،آن وسعت نظر و تسامحى‏را كه مامون نسبت‏به اهل كتاب داشت نسبت‏به زنادقه نمى‏توانست‏نشان دهد. عيب عمده‏يى كه از اين گونه تسامح حاصل مى‏شد آن بودكه غالبا،مخصوصا در مورد شاعران و ادبا،منجر مى‏شد به فساد اخلاق‏و بى‏بندوبارى. (119) زندقه‏يى كه بين ادباء اين عصر رواج داشت در واقع‏چيزى بود از همين گونه.درست است كه زنادقه هم مثل مجوس ازثنويت دم مى‏زدند اما انكار شرايع و تحقير نسبت‏به انبياء و وحى وهمچنين بى بندوبارى در مسائل اخلاقى آنها را نزد مسلمين منفورمى‏كرد و تحمل ناپذير.بعلاوه،نام زنادقه اختصاص به ثنويه مانوى‏نداشت:دهريه،اباحيه،شكاكان،و بعضى فلاسفه،حتى بعضى صوفيه‏نيز-لا اقل بعدها-به همين نام خوانده شدند.قبل از مامون،مخصوصا در دوره مهدى خليفه،زنادقه بعنوان يك دسته خطرناك موردتعقيب واقع شدند.مامون نيز نسبت‏به آنها تسامح را غالبا جايز نمى‏شمرد.

 

در واقع اين زنادقه-خواه مانويه و خواه ساير آنها-دشمن‏مشترك تمام اهل كتاب تلقى مى‏شدند.از اين رو مؤلف كتاب پهلوى‏شكند گمانيك و چار هم فى المثل مثل موسى بن ميمون حكيم اسرائيل در ردعقايد و آراء آنها مى‏كوشيد.زنادقه نيز مانند براهمه منكر نبوت بوده‏اندو غالبا مى‏گفته‏اند در آداب و رسوم زندگى حاجت‏به بعثت انبياء نيست (120) چون آنچه انبيا مى‏آورند يا با عقل موافق هست‏يا نيست.اگر هست‏به‏پيغمبران چه حاجت،از آنكه همه عقلا خود آن را ادراك توانند كرد،اما اگر گفته پيغمبران با عقل موافق نباشد قبول آن گفته‏ها جايز نيست.

 

در رد اين قول زنادقه،متكلمين اسلام احتجاجات مى‏كردند و استدلالات‏از جمله گفته مى‏شد چرا نشايد كه پيغمبران چيزى بياورند كه موافق‏عقل عامه نباشد از آنكه بسا چيزها هست كه عقول عامه به حكمت آنهاواقف نيست‏بى‏آنكه خلاف عقل باشند (121) گذشته از اينها، زنادقه غالباوجود آفات و شرور عالم را دستاويزى جهت انكار خالق يا تدبير و حكمت‏او تلقى مى‏كرده‏اند.در اين باب از جوابهاى قاطع تمثيلى است كه درتوحيد مفضل هست،كه امام صادق ع در طى آن مى‏گويد اين طايفه‏بمنزله آن جماعت از كورانند كه به خانه‏يى در آيند آراسته كه در آن هرچيزى به جاى خويش است و كوران در آن خانه از هر سويى حركت‏كنند و چون به اسباب و لوازم خانه كه هر يك جاى خويش است و هركدام را فايده‏يى و سودى مخصوص هست‏برخورد كنند آنهمه را مايه‏زحمت‏شمارند و بر خداوند خانه خشم و نفرين كنند و سازنده خانه رارا متهم دارند كه چيزهاى بيفايده در آنجا گرد آورده است.اين طايفه نيزدر انكار حكمت و در افتراق بين شرور و خيرات به اين كوران مى‏مانند (122) در احتجاج با زنادقه و منكران مبدا و معاد نكته سنجى‏هاى جالب به ائمه‏و متكلمان اسلام منسوبست كه حاكى است از ديد فلسفى مسلمين. چنانكه يكجا امام صادق ع به ابن ابى العوجاء-از زنادقه مشهور-كه‏منكر معاد بود،گفت اگر فرجام كار چنان باشد كه تو گويى هم ما نجات‏خواهيم يافت و هم تو و اگر نه چنان باشد كه تو گويى ما نجات يابيم و توتو هلاك شوى. (123) اين گفته حكمت‏آميز صورتى كهنه از همان بيان‏معروف پاسكال دانشمند فرانسويست كه حكماء اروپا (Pari de Pascal) خوانده‏اند-و قرنها قبل از پاسكال در نزدمسلمين شرطيه پاسكال گفته شده است. (124) آن زندقه‏يى كه در جاهليت‏بين بعضى طوايف‏عرب رايج‏بوده است آيا از نوع گرايش حارث بن عمرو امير كنده به آئين‏مزدك بوده است‏يا از مقوله عقايد دهريه و معطله؟به اين نكته هنوزبتحقيق نمى‏توان جواب قاطع داد.اما دهريه عرب اعتقاد به دهر و انتساب‏حيات و مرگ خويش را به آن ظاهرا بهانه‏يى مى‏شمرده‏اند براى تن زدن‏از قبول قيود دينى و اخلاقى.اگر دهريه قائل به ابديت ماده و معتقد به‏حصر معرفت‏بر مجرد حس بوده‏اند (125) ، ربطى به معطله اعراب جاهلى‏ندارد كه اين قول آنها در واقع منشا تمايلات اباحى آنها بوده است وبدينگونه بنظر مى‏آيد كه زندقه اعراب جاهلى از همان نوع بى‏بند وباريهائى بوده است كه در عهد اموى امثال وليد بن يزيد و خالد بن عبد الله‏قسرى،و در عهد منصور و مهدى عباسى امثال ابو دلامه،بشار بن برد،مطيع بن اياس كنانى،حماد عجرد،و يحيى بن زياد را به عنوان زنديق وظريف مشهور ساخت و آن در واقع با زندقه مانويه كه امثال صالح‏بن عبد القدوس،عبد الكريم بن ابى العوجاء و احتمالا عبد الله بن مقفع‏داشته‏اند تفاوت بسيار داشت. در مبارزه با اين تمايلات اباحى و دهرى‏نه مهدى خليفه كوتاه آمد و نه حتى مامون.با اينهمه، آشنائى بعضى‏از مسلمين با مقالات فلاسفه يونان و تامل در دعاوى براهمه و مانويه‏نوعى زندقه بوجود آورد تقريبا از آنگونه كه بعدها اروپا به عنوان‏نيهليسم مى‏شناخت و آن،هم مبدا و معاد را انكار مى‏كرد هم نبوت و تشريع را.از آنجمله محمد بن زكرياى رازى،ابن الراوندى،و از بعضى‏جهات ابو العلاء معرى را مى‏توان از اين گونه زنادقه شمرد.

 

محمد بن زكريا(متوفى 313)كه قائل به قدماى خمسه-خدا،نفس،ماده،زمان و مكان-بود چنانكه از اعلام النبوة النبوة ابو حاتم رازى كه دررد اوست‏بر مى‏آيد منكر تمام انبياء بود و سخنان آنها را متناقض ونا معقول مى‏يافت.بعلاوه،كثرت و وفور شرور عالم را بهانه‏يى براى‏رد و انكار عنايت الهى و حكمت‏بالغه مى‏ديد.وقتى كلام ابن ميمون‏حكيم يهودى را كه در رد وى مى‏گويد اين نادان وجود را فقط درشخص خويش در نظر مى‏گيرد و چون كارى بخلاف مرادش برآيد يقين‏مى‏كند كه وجود يكسره شر است،در صورتيكه اگر انسان وجود را نيك‏اعتبار كند و دريابد كه نصيب او از وجود اندك است‏حقيقت‏بر او روشن‏مى‏شود (126) مطالعه كنيم يك بار ديگر متوجه مى‏شويم كه زندقه دشمن‏مشترك همه اديان بوده است و در مبارزه با آن يهود و نصارا هم بامسلمين همداستان بوده‏اند.در اين گفت و شنود قرنهاى كهن،در قلمرواسلامى همان احتجاجات و استدلالات مطرح است كه چندين قرن بعد لايب‏نيتس حكيم آلمانى را به رد كلام پيربل فيلسوف فرانسوى وامى‏دارد (127) ابن الراوندى(متوفى 245 يا 250)نيز بنابر مشهور قائل به قدم ماده‏بوده است و عالم را محتاج صانع نمى‏شمرده است.بعلاوه،در طى‏رسالات خويش،هم به انكار نبوت پرداخته است،هم به انكار معاد ووعيد.وى نيز در وجود شرور و آفات دستاويزى مى‏يافته است‏براى‏انكار حكمت و رحمت الهى.در كتابى به نام التعديل و التجوير گفته است‏كسى كه بندگان خويش را به بيمارى و نادارى دچار مى‏كند و بعد هم‏آنها را دچار عذاب جاودانى مى‏سازد نه حكيم است نه رحمت دارد و نه‏حدو اندازه عقوبت و گناه را مى‏شناسد (128) درين بيان ابن الراوندى‏همان اعتراض مشهور ثنويه را مى‏توان يافت كه حتى در دينكرت آمده است و پيداست كه زندقه-در مفهوم فلسفى خويش-از آراء ثنويه-مانويه و حتى مجوس-جدا نبوده است.از سعى ارزنده‏يى كه ابو الحسين‏خياط با تاليف كتاب الانتصار در رد عقايد وى كرده است پيداست كه‏معتزله اقوال او را تا چه حد مايه خطر مى‏ديده‏اند.ابو على جبائى،زبيرى و ابو هاشم نيز در رد اقوال وى كوشيده‏اند و زندقه او حاكى است‏از ورود انديشه‏«مانعه‏»و لا ادريه امثال پيرون يونانى در ذهن مسلمين.

 

يك شاهد ديگر از ورود اين شك و بدبينى در اذهان بعضى از مسلمين‏عبارتست از ابو العلاء معرى كه لزوميات و رسالة الغفران او مشحون‏از اقوال زنادقه است و ياقوت در معجم الادباء تعداد زيادى از اينگونه‏سخنان او را نقل مى‏كند (129) درينگونه سخنان،وى بر همه اهل عقايد واديان تاخته است و حتى بعضى جاها-مثل رازى و ابن الراوندى-به‏تكذيب و انكار انبياء پرداخته.با چنين عقايد و افكار كه در آثاراو هست نبايد تعجب كرد كه اين شاعر نابينا تا بدان حد نزد عامه مسلمين‏مورد طعن و لعن واقع شده باشد.نزد عامه مسلمين كه در امر يانت‏به‏جزم و يقين تام قائل بوده‏اند البته هر گونه چون و چرا در آن امر راانحراف و ضلال مى‏شناخته‏اند و بهمين سبب در بين همه طبقات-در بين‏اطباء،در بين حكماء،در بين صوفيه وعاظ،و در بين ادباء-كسانى گهگاه‏متهم به الحاد و زندقه گشته‏اند.چنانكه ابوحيان توحيدى از متكلمين وادباء متهم به اخفاء زندقه خويش بوده است.از صوفيه امثال ابو حفص‏حداد و حسين بن منصور حلاج متهم بزندقه شده‏اند.ابن الحداد كه حافظوفقيه بود به سبب آشنائى با كتب ابن سينا و فلاسفه،در رديف ابن الراوندى‏تلقى شد.ابن مشاط واعظ از بعضى سخنانش كه در بغداد مى‏گفت چنان‏بوى زندقه مى‏آمد كه موجب فتنه مى‏شد (130) در واقع وقتى جنب و جوش‏مانويه و براهمه با سختگيريهاى مهدى و منصور و مامون خاتمه يافت،فلسفه تا حدى مسؤول عمده انتشار الحاد و زندقه در بين مسلمين شمرده شد.از اين رو بود كه عامه مردم غالبا نسبت‏به اعتقاد فلاسفه‏نظر خوشى نداشتند و گهگاه آنها را اهل تعطيل و ضلال مى‏خواندند.اگرلشكريان يك امير محلى از تفويض وزارت به حكيم ابن سينا كراهيت‏نشان مى‏داده‏اند و اگر شيخ شهاب الدين سهروردى-حكيم اشراق‏نزد بعضى فقها متهم به الحاد مى‏شد اينهمه حاكى از بدبينى نسبت‏به‏مباحثاتى بود كه ورود آنها در بين مسلمين مسؤول عمده چون و چراهائى‏بود كه در اذهان عامه ممكن بود در مسائل مربوط به اعتقاد راه بيابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

18- فسلفه و كلام و حكمت

با وجود سوءظنى كه عامه مسلمين-خاصه فقها و زهاد-نسبت‏به فلسفه‏و حتى كلام (131) اظهار مى‏كردند،وقتى از اهميت ابداعات مسلمين در علوم‏مختلف سخن مى‏رود البته كلام و فلسفه اسلامى را نبايد فراموش كرد.

 

غلط مشهوريست كه گفته‏اند فلسفه اسلامى چيزى نيست جز نقل فلسفه‏يونانى به عربى. حقيقت آنست كه آنچه فلسفه اسلامى خوانده مى‏شودالتقاطى محض نيست،جنبه ابتكار و اصالت نيز دارد.از لحاظ غايت وحاصل حاكى از يك مرحله اساسى است در طريق تحقيقات فلسفى كه بهرحال هرگز در جايى متوقف نمى‏شود و فردا هم مثل امروز در حركت وترقى خواهد بود.كلام اسلامى را هم نوعى حكمت اسكولاستيك اسلام‏بايد شمرد و اگر در آن هدف دفاع از عقايد اسلامى است در مقابل،شكوك‏و شبهات منكران حكمت اسكولاستيك اروپا هم جز اين هدف ديگر نداشت‏و حتى اين طرز فكر نزد متالهين اخير اروپا نيز هست و اين كلام‏«من دوبيران‏»حكيم فرانسوى مشهورست كه مى‏گويد تمام علم و معرفت‏انسان دو قطب دارد يكى وجود خود انسان است كه همه چيز از آن شروع‏مى‏شود و آنديگر وجود خداست كه همه چيز بدان ختم مى‏شود (132) براى عقولى كه عقايد غير معقول را نمى‏توانند بپذيرند كلام نوعى فلسفه بودكه رنگ دنياى خويش را داشت-دنياى قرون وسطى.اگر اختلاف درمسائل راجع به خلافت و ولايت نزد بعضى فرقه‏ها منتهى به اختلاف درعقايد شد،در محيط آرام و كم تعصب علمى و عقلى اختلافات در اصول‏مجالى به اهل تعقل داد براى انصراف به كلام. مخصوصا ازين حيث‏فعاليت فرقه معتزله در خور ياد آوريست كه وسعت نظر و تسامح معروف‏آنها متاسفانه بسبب خشونتى كه در امر«محنه‏»نشان دادند لطمه ديد وبا اينهمه افول آنها در تاريخ فكر اسلامى مقدمه‏يى است‏براى شروع يك‏دوره ركود و انحطاط.طريقه معتزله را-خاصه در بعضى مسائل فلسفى‏محققان از تاثير يونانى مآبى يا مسيحيت‏خاصه آراء و تعاليم اريجن خالى‏نيافته‏اند (133) .توضيحى درين باب شايد اينجا بى‏فايده نباشد.گفته‏اند مدتهاقبل از ظهور معتزله پيروان اريجن در فلسطين و شام بين نصارا وجودداشته‏اند ازين رو احتمال هست كه معتزله پاره‏يى آراء خويش را از آنهااخذ كرده باشند.شباهت‏بين بعضى از آراء معتزله با تعليم اريجن البته‏قابل ملاحظه است اما دليل آشنائى معتزله با افكار اريجن نيست و معتزله‏از حيث اعتقاد به قدرت و آزادى اراده انسان در نزد عامه مسلمين متهم‏بوده‏اند به مشاركت و مشابهت‏با مجوس و ظاهرا مخالفانشان بهمين سبب‏آنها را قدريه مى‏خوانده‏اند،تا عنوان‏«مجوس امت‏»-كه در يك حديث‏راجع به قدريه مى‏آمده‏ست-درباره آنها صادق آيد. مساله آزادى اراده واختيار در حقيقت در آن ايام از مقالات اساسى مجوس بشمار مى‏آمده است‏و در محيط مجادلات بين مسلمين و مجوس اعتقاد به جبر از موارد اعتراض‏موبدان بوده است‏بر مسلمين.چنانكه معتزله نيز به اين اعتبار كه گويى‏انسان را شريك قدرت الهى-در فعل و اراده-مى‏دانسته‏اند از طريق‏مشاغبه مجوس خوانده مى‏شده‏اند-يعنى ثنوى.در هر حال،اين فرقه‏كه بعضى خلفاء مثل مامون و واثق نيز از آنها حمايت مى‏كرده‏اند-در مسائل راجع به عقايد غالبا راه حلهاى ابتكارى عرضه كرده‏اند و ازين لحاظ‏عنوان آزاد فكران در اسلام (Freidenker des Islam) يا تعقل گرايان‏اسلام (Les Rationnalistes de L, راجع به عقايد غالبا راه حلهاى ابتكارى عرضه كرده‏اند و ازين لحاظ‏عنوان آزاد فكران در اسلام Islam) كه بعضى اهل تحقيق به‏آنها داده‏اند چندان گزاف نيست.بعلاوه در اروپاى قرون وسطى نيز شهرت‏بعضى آراء و اقوال آنها قابل ملاحظه بوده است چنانكه در بعضى‏كتب (Loquentes) ياد كرده‏اند. لاتينى،حكماء اسكولاستيك از آنها بعنوان متكلمين

 

بهر حال،صرف نظر از اختلاف معتزله و اشاعره تاثير متكلمين‏اسلام در عادت دادن اذهان به برهان و نظر بسيار بوده است.بعلاوه،متكلمين در جزئيات مباحث فلسفى گهگاه نظرهايى اظهار كرده‏اند كه هنوزنيز جالب است.و از بعضى جهات آنها را از طلايه داران پاره‏يى مكتبهاى‏فلسفى اروپا مى‏توان تلقى كرد.چنانكه قول ضرار بن عمرو كه گويد جسم‏مركب است از لون و طعم و رايحه و حرارت يا برودت و يبوست‏يا رطوبت (134) بانظريه هيوم و ميل، (Phenomenism) حكماء انگليسى كه مذهبشان فنومنيسم

 

خوانده مى‏شود و آن را مى‏توان مذهب اصالت عوارض نام نهادشباهت‏بسيار دارد.همچنين، اعتقاد به تجديد جواهر و اجسام را حالابعد حال كه بعضى به نظام نسبت داده‏اند و بموجب آن خداوند دنيارا در هر«حال‏»بدون آنكه فنا كند و بازگرداند خلق مى‏كند (135) مى‏توان‏شبيه دانست‏به راى مالبرانش در باب خلق مستدام كه اين فيلسوف‏فرانسوى در تبيين آن مى‏گويد اگر دنيا باقى است از آن روست كه خداوندچنان مى‏خواهد و همين حفظ و ابقاء عالم از جانب خداوند عبارت ازخلق مستدام آنست (136) ،در واقع،قول ديگر مالبرانش هم كه منشااعتقاد او به خلق مستدام است و بر حسب آن تمام اسباب و علل مادى وطبيعى در عالم معدات هستند و علت و فاعل حقيقى تمام امور جز مشيت‏و اراده الهى نيست نيز تا حدى همان قول مشهور ابو الحسن اشعريست كه نظريه او در فلسفه موسى بن ميمون اسرائيلى و بعد از آن در فلسفه توماس‏داكويناس هم انعكاس يافته است (137) آنچه نزد موسى بن ميمون وتوماس داكويناس بشدت نقد و رد شده است (138) مخصوصا قول بعضى‏متكلمين اسلام است در باب جزء لا يتجزى-يا جوهر فرد-كه قول‏ابو الهذيل علاف بوده است و باقلانى آن را موافق مذهب اشاعره‏تصحيح و تقرير كرده است.با وجود نفوذ اقوال ذيمقراطيس و ابيقوردرين‏نظريه متكلمين تاثير عقايد هندوان نيز در آن محسوس است (139) اما بهرحال شك نيست كه مسلمين آن را در موارد ديگر بكار برده‏اند و از آن‏نتايج ديگر گرفته‏اند غير از نتايج منظور حكماء يونان.در حقيقت،كلام كه‏هدف آن برهانى كردن عقايد اسلامى بود اگر چه در دفع شكوك و شبهات‏منكرين،وجود خود را مفيد و تا حدى مؤثر نشان داد اما بسبب اشتمال‏بر چون و چراهاى اهل فلسفه نزد بسيارى از مسلمين-كه تاييد ايمان رادر شان و حد عقل و استدلال نمى‏ديدند-مطعون واقع شد يا مكروه.

 

در فلسفه اسلامى اولين نام درخشان عبارت بود از يعقوب بن‏اسحق كندى(متوفى 260)-يك عرب خالص از خانواده امراء كنده.

 

اين نكته مخصوصا قابل توجه است زيرا در واقع ردى است‏بر قول بعضى‏شعوبيه متاخر كه تعصب آنها مى‏خواهد حكمت و تعقل را در بين مسلمين‏در انحصار يك قوم بگذارد و سهم ديگران را انكار كند.رد ديگر وجودفارابى است كه گويند ترك بوده است و ابن خلكان هم به ترك بودنش‏تصريح مى‏كند (140) ،اگر چه صحت قولش مشكوك است.همچنين است‏وجود ابن رشد،ابن طفيل،ابن باجه كه همه آنها نشان مى‏دهند حكمت‏و عقل اختصاص به يك قوم يا چند قوم ندارد.بهر حال تعصبات نژادى‏درين مسائل كودكانه است و ناشى از ناشناخت. كندى را-چنانكه‏ابن النديم (141) مى‏گويد-فيلسوف العرب مى‏خوانده‏اند.با آنكه ظاهراغير از فلسفه در علوم مختلف تاليفات داشته است از آثار او چندان چيزى نمانده.وى كه از خاندان اشراف و امراء عرب بود در كوفه،بغداد و بصره‏مى‏زيست و چون با علوم يونانى،ايرانى،و هندى آشنائى تمام داشت (142) به امر مامون خليفه مامور شد كتب حكمت را از يونانى يا سريانى نقل‏كند.در اواخر عمر مورد تعقيب واقع گشت و ظاهرا به اتهام تمايل به‏اعتزال در عهد متوكل كتابخانه‏اش مصادره شد.كندى تاليفاتش بالغ‏بر دويست و هفتاد مجلد مى‏شد كه حتى از ده يكشان هم امروز نشانى‏نمانده است.قسمتى از آثار او در قديم به لاتينى ترجمه شد و از بعضى‏آثارش فقط ترجمه لاتينى باقى است.تاثير فكر نو افلاطونى درين آثارمحسوس است و تحت تاثير همين جريان بود كه فيلسوف عرب در صددبر آمد فلسفه ارسطو را با حكمت افلاطون تلفيق كند.درست است كه‏كندى در اواخر عمر به محنت افتاد اما تاثير وجود او در نشر علوم عقلى‏بين مسلمين بسيار بود و شايد بتوان گفت گرايش به تحقيق تجربى هم‏بوسيله آثار علمى او از دنياى اسلام به اروپاى غربى راه يافت (143) ،درحكمت كار كندى را فارابى دنبال كرد-كه نيز مانند اوانسيكلوپديست‏بود-جامع علوم مختلف.ابو نصر فارابى(متوفى 339)از تركستان ياماوراء النهر برخاست اما اكثر عمرش در عراق و شام گذشت. در فلسفه‏اسلامى سيمائى جالبتر و در عين حال ساده‏تر از او نيست.نه مثل كندى ازطبقه اشراف بود،نه مثل ابن سينا به خدمت‏سلاطين و امراء علاقه‏يى‏نشان داد.قناعت او،حتى از زهد صوفيه هم بالاتر بود،و ظاهرا به احوال‏ديوجانس يونانى شباهت داشت.به كار و خانه اعتنائى نداشت،لباس‏صوفيه مى‏پوشيد و از همه كس به دنيا بى‏علاقه‏تر بود.با وجود اين، درفلسفه به اصلاح دنيا و ايجاد مدينه فاضله مى‏انديشيد-براى تمام انسانيت.

 

وى حكمت ارسطو را موافق طريقه نو افلاطونيان شرح كرد،درباره عقل ونفس،درباره سعادت،و در بيان اغراض ما بعد الطبيعه ارسطو تحقيقات‏جالب انجام داد،مثل كندى آراء و تعاليم افلاطون و ارسطو را تلفيق كرد،با اينهمه،هم در رد كندى كتاب نوشت هم در رد رازى و ابن الراوندى.

 

همين اقدام او براى جمع بين راى دو حكيم نشان مى‏دهد كه تا چه حد قول‏كسانى كه مى‏پندارند فلسفه اسلامى چيزى جز ادامه حكمت ارسطو نيست‏بر خطاست.بر عكس، مسلمين چون معتقد بوده‏اند كه فكر ارسطو دراصل با انديشه افلاطون مخالف نيست مثل بعضى حكماء اسكندريه‏در جمع و تلفيق بين آنها مساعى مهم بجا آورده‏اند. (144) بعلاوه،توجه فارابى-و همچنين كندى-به مسائل منطق تاثير خود را در علاقه مسلمين به منطق‏باقى گذاشت.

 

در واقع مسلمين در منطق كه بمناسبت ارتباط آن با ارسطو مربى‏اسكندر يكچند نزد آنها به ميراث ذى القرنين شهرت يافت‏با علاقه مطالعه‏كردند و از آن نه فقط در مجادلات و در علم اصول بهره بردند بلكه درتوسعه خود منطق هم پيشرفتهايى كردند.اشكالات امام فخر بر بعضى‏نكات منطق (145) تفسيرات و ايرادات بعضى محققان امثال زين الدين‏ساوى و شيخ اشراق بر پاره‏يى جزئيات آن علم و كتاب الرد على المنطقيين‏ابن تيميه اگر هم هيچ يك تاثيرى در تخريب منطق يونانى نداشته است‏حاكى است از قدرت و جسارت مسلمين در اين گونه مسائل.ابو البركات‏بغدادى(متوفى 547)هم كه در المعتبر،به نقد منطق مى‏پردازد بيانش‏حاكى از تاثير فرهنگ مسلمين است كه توسعه كلام و اصول آنها را درارزش منطق يونانى به شك مى‏انداخت.قول ابن تيميه درباب منطق كه‏مى‏گويد هوشمند بدان حاجت ندارد و نادان از آن فايده‏اى نمى‏برد،شباهت دارد به آنچه امثال بيكن و دكارت درباب منطق يونانى وبيحاصلى آن گفته‏اند (146) اين سوء ظن نسبت‏به منطق اختصاص به ابن تيميه-كه يك فقيه قشرى اما فوق العاده با هوش بود-نداشت،جلال الدين‏سيوطى حتى كتابى در تحريم منطق نوشت.فكر يونانى در نزداكثر فقهاء چنان موجب ضلال و در رديف مقالات زنادقه و براهمه مخالف هر نوع فكر دينى تلقى مى‏شد كه حكمت ارسطو حتى با وجودروپوش نو افلاطونى كه فارابى و ابن سينا به آن پوشيدند،نزد غزالى ملازم‏كفر بود.

 

بارى حكمت فارابى در واقع تنها حكمت ارسطو مطابق آراءنو افلاطونى نيست نشانه‏هايى هم از حكمت مشرقى-حكمت صوفيه كه‏خود او ظاهرا از آنها بوده است-در آن هست،اما اين رنگ نو افلاطونى‏در حكمت ابن سينا هم هست چنانكه نوعى گرايش به حكمت صوفيه هم‏در فلسفه شيخ مشهودست.ابن سينا(متوفى 428)در جوانى طبيب‏نام آورى بود و هم در جوانى به حكمت نيز شهرت يافت اما كارى كه‏خلاف حكمت كرد آن بود كه خود را گرفتار دردسرهاى پوچ وزارت كردآن هم وزارت و يا نديمى امراء كوچك ديلمى در همدان و اصفهان. نتيجه‏اين بى حكمتى هم آن بود كه بزودى دستخوش يا آلت دست لشكريان‏گشت.معهذا، حتى وزارت هم او را از تدريس و تاليف باز نداشت ودر ايام وزارت خويش نيز مجلس درس و بحث صبحگاهى را تعطيل نكردحكمت او بر خلاف مشهور تقليد صرف نيست و تصرف دماغ اين حكيم‏ايرانى نژاد درين فلسفه مشائى-كه ارسطوئى و نو افلاطونى است‏محسوس است. كتاب الشفا و كتاب النجاة او هر دو هنوز مهمترين‏مجموعه-يا دائرة المعارف-فلسفه مشائى مسلمين است.كتاب الانصاف‏او كه متاسفانه نمانده است نوعى حكميت‏بوده است‏بين شارحان شرقى(بغداد؟)و غربى(اسكندريه)كه در آن آراء و مباحثات هر دو دسته درمسائل حكمت مشائى مطرح شده است و شيخ به اعتقاد خود در بين آنهاداورى كرده.حكمت المشرقيه او نيز ظاهرا در بيان آراء شارحان‏شرقى بوده است و در مقابل شارحان اسكندرانى فلسفه مشاء.كتاب‏اشارات او كه گويند از آخرين تاليفات مهم او بشمارست‏به بيان گرايشهاى‏عرفانى شيخ خاتمه مى‏يابد.در بين آثار ابن سينا چند رساله عرفانى هست و رمزى كه از آنها مى‏توان علاقه وى را به حكمت ذوقى دريافت.اهميت‏فلسفه ابن سينا در جامعيت اوست و توفيقى هم كه در سازش بين تعليم‏فلسفه و تعليم دين يافته است،ارزش ابتكارى دارد. اسم ابن سينا نزدحكماى اسكولاستيك اروپا شهرت تمام يافت-مخصوصا در قرن‏سيزدهم-و اگر حكماء نصارا وى را به چشم يك مخالف مى‏ديده‏اند،به‏چشم يك مخالف قابل احترام مى‏ديده‏اند كه حتى معارضه با او هم درخور اهميت‏بوده است.از كتاب عظيم شفاء شيخ اجزاء راجع به منطق،سماع طبيعى،كتاب النفس و ما بعد الطبيعه در قرون وسطى به لاتينى ترجمه‏شد و در تبيين طريقه مشائى شهرت او به جائى رسيد كه در تمام اروپاى‏آن ايام يك فيلسوف مسيحى اگر پيرو ابن سينا نبود،پيرو ابن رشد بود (147) در حالى كه نفوذ فكر او در فلسفه ابن رشد خود حاجت‏به بيان ندارد.

 

آراء او را ارباب كليسا بقدرى با تعليم سن اگوستن موافق يافتند كه تمام‏اتباع گونه‏گون فلسفه اگوستن در اروپاى غربى با وجود اختلافاتى كه‏بين فكر او و فكر سن اگوستن هست (148) آن را به همين چشم مى‏ديدند.اهتمام‏او در تلفيق بين دين و عقل چنان بود كه اگر او را به اعتبار اين آثارنتوان يك فيلسوف مستقل خواند توماس داكويناس و البرتوس بزرگ‏را هم نمى‏توان خواند.در واقع حتى تاثير افكار ابن سينا در آراء اين دوحكيم قرون وسطى قابل ملاحظه است و بى شك حق با راجربيكن‏انگليسى است كه اين حكيم مسلمان را بزرگترين استاد فلسفه بعد ازارسطو مى‏خواند (149) .كتاب شفاى او به يك معنى اوج كمالى است كه‏تفكر فلسفى در قرون وسطى به آن رسيده است-خاصه در زمينه تلفيق بين‏عقل و دين.

 

حتى قبل از وى و همراه با مساعى كندى و فارابى همواره نزدمسلمين براى تلفيق بين عقل و دين اهتمام دائم در كار بود.گذشته ازكوشش متكلمان درين باب،مساعى اخوان الصفا مخصوصا اهميت داشت.وجود اين فرقه سرى-شيعه يا باطنيه-كه نوعى فراماسونرى‏اسلامى محسوب مى‏شد حكايت از پيروزى و غلبه عقل داشت در قلمرواسلام.پنجاه و چهار رساله فلسفى به اين جمعيت منسوبست كه رسائل‏اخوان الصفا خوانده مى‏شود و در آنها تعليم مشائى و اشراقى بهم آميخته‏است و صبغه فيثاغورسى هم محسوس است.مى‏توان فت‏حكمت آنهارنگ نوفيثاغورسى و نو افلاطونى دارد كه با مذاهب و مبادى شرقى واسلامى انطباق يافته باشد.اما تاثر آن از حكمت‏يونانى ظاهرا تا آن‏پايه نيست كه بعضى محققان حتى لفظ صفا،نام آن را-كه در واقع‏ياد آور داستان‏«حمامه مطوقه‏»كليله و دمنه است-از لفظ سوفوس‏يونانى بمعنى حكمت،مشتق بدانند:ادعايى كه هيچ دليل قانع‏كننده همراه ندارد (150) اخوان الصفا به حركت و تحول حيات از جمادى به‏نباتى و سپس حيوانى،توجه كرده‏اند و درين طرز بيان آنها بعضى محققان‏نشانه‏يى يافته‏اند از آنچه طلايه فرضيات معروف چارلزداروين تواند بود. (151) در بيان اين نكته به اعتقاد اخوان الصفا كافى است توجه شود به خزه،كه‏گاه روى سنگها را مى‏پوشد و فاصله‏يى است‏بين جماد و نبات يا به بوزينه كه‏برزخ بين حيوان و انسان است (152) آراء اخوان الصفا در طبيعيات و الهيات‏نزد اروپائيها با اهميت تلقى شد و از غور در رسائل آنها پيداست كه‏هدف آنها عبارت بوده است از تلفيق بين عقل و دين. چنانكه مآخذ عمده‏شان‏هم حكمتهاى هرمسى،فيثاغورسى،و افلاطونى بوده است‏بعلاوه پاره‏يى تعاليم‏شيعه با بعضى ماخوذات از آراء فارابى و شايد صوفيه.بارى،اگر در قرون‏وسطى اين رسائل به لاتينى نقل نشد تا در اذهان حكماء اسكولاستيك‏تاثير مستقيم باقى گذارد اين اندازه هست كه بهر حال،هم در آثار بعضى‏حكماء اسلام تاثير گذاشت هم در انديشه بعضى متفكران يهود-هم درابن رشد و هم در ابن جبرول.

 

حكمت‏يهودى را در قرون وسطى بدون شك-خاصه در اندلس- بايد جلوه ديگرى از حكمت اسلامى شمرد.در بين حكماء يهود كسانى‏كه در مغرب زمين تاثير بيشترى داشته‏اند عبارتند از ابن جبرول و موسى بن‏ميمون.اين هر دو حكيم اهل اندلس بوده‏اند و هر دو نيز اين نكته را نشان‏داده‏اند كه فكر يهود در آن ايام تا چه حد تحت تاثير فكر اسلامى بوده است. (153) ينبوع (Fons vitae) ابن جبرول كه فقط ترجمه لاتينى آن از قديم‏باقى است‏بقدرى الحياة نزديك با حكمت اسلامى بود كه حكماء اسكولاستيك‏او را گاه يك حكيم مسلمان مى‏پنداشته‏اند.دلالة الحايرين ابن ميمون كه درفلسفه توماس داكويناس تاثير بارز داشت‏خود تحت تاثير ابن رشد بود.در هرصورت حكماء يهود قرون وسطى شاگردان حكماء اسلامى بوده‏اند (154) وآثار خود را با استفاده از كتب مسلمين بوجود آورده‏اند اما اين كه‏ارنست رنان مدعى شده است كه فلسفه اسلامى نزد حكماء يهود جدى‏تربيان شده است تا نزد خود اعراب از مقوله ادعاهاى پرشور اما مبالغه‏آميزيست كه در كلام آن فيلسوف فرانسوى كم نيست.آثار حكماء يهودهم مثل حكمت اسكولاستيك اروپا و فلسفه حكماء اسلامى در واقع‏كوششى بود براى توفيق بين عقل و دين.با اينهمه،بعد از ابن سينا،درشرق تمايلات ضد فلسفه-و در واقع ضد فكر غير اسلامى-غلبه يافت‏و فلسفه در رديف آراء زنادقه و دهريه مورد طعن و ايراد گشت.

 

قهرمان بزرگ اين مبارزه بر ضد فلسفه،غزالى(متوفى 505)بود.

 

امام ابو حامد غزالى در رد و نقد فلاسفه خيلى پا فشارى كرد و بى‏شك به‏حيثيت فلسفه مشائى نيز لطمه قابل ملاحظه‏يى وارد آورد ليكن ركود ياانحطاط علوم عقلى را در ادوار بلافاصله بعد از غزالى نمى‏توان به غزالى‏منسوب داشت و وى با وجود تحاشى از فلسفه در واقع خود يك فيلسوف‏بود.قول امثال زاخائو كه در مقدمه آثار الباقيه پنداشته ست‏بدون‏اشعرى و غزالى اعراب-يعنى مسلمين-قومى مى‏شدند از نژاد گاليله‏ها،كپلرها و نيوتون‏ها گزاف است.حقيقت آنست كه امثال رازى‏ابو الوفا،ابن هيثم،ابن سينا و بيرونى در بين مسلمين در عهد خويش ازامثال گاليله،كپلر و نيوتون چندان دست كم نداشته‏اند اما پيدايش نوابغ‏مقدمات دارد و وقتى آن مقدمات حاصل شد،هيچ چيزى نمى‏تواند ظهور آنهارا مانع آيد.نكته اينست كه بعد از غزالى در شرق نزديك-به قول‏فرنگيها-با وجود امثال شيخ اشراق،خواجه نصير و غياث الدين‏جمشيد كاشانى،چندان فرصتى براى پيدايش و پرورش نوابغ بزرگ علمى‏حاصل نيامد و ليكن مسؤول اين امر را بتنهائى نمى‏توان غزالى شمرد.

 

در هر حال نقدى كه غزالى از حكمت مشائى كرد او را يك متفكر و يك‏فيلسوف واقعى نشان داد.در حقيقت،انتقادات غزالى از فلسفه مشائى درتحقيق ارزش واقعى حكمت‏يونانى بسيار مهم بود و بدينگونه اين امام‏اهل خراسان با وجود بيزارى از فلسفه،خويشتن را يك فيلسوف نقادنشان داد.تحقيقات فلسفى او در تهافة الفلاسفه و در المنقذ من الضلال،هم شك دستورى كتاب گفتار دكارت و هم نقد دقيق كانت را از عقل‏نظرى به خاطر مى‏آورد و ازين لحاظ وى را از پيشروان اسلامى علم المعرفه‏مى‏توان شناخت.اروپائيها در قديم چون غزالى را فقط از روى Algazel در رديف پيروان‏ابن سينا ترجمه‏لاتينى مقاصد الفلاسفه‏اش مى‏شناختند نزد آنها شمرده مى‏شد و بسبب همين اشتباه،مؤلف كتاب تهافه الفلاسفه‏در نزد حكماء اسكولاستيك اروپا مظهر و نماينده همان افكارى شناخته‏مى‏شد كه خودش با آنها مبارزه كرده بود.با اينهمه،تاثير غزالى در فكراروپايى قابل ملاحظه است،آراء او بطور غير مستقيم و ظاهرا از طريق‏يكى از كتب ريمون مارتين در فلسفه توماس داكويناس و حتى درانديشه‏هاى پاسكال هم مؤثر واقع گشت.در تاريخ فكر و فلسفه اسلامى‏مساعى غزالى بهر حال قابل توجه بود.وى در نقد ورد آراء ارسطو-و دوشريك بزرگ مسلمانش فارابى و ابن سينا-شور و حرارت بسيار نشان داد.نزديك بيست ايراد كه بر حكمت مشائى داشت،هم بر فلسفه طبيعى‏آن خدشه وارد مى‏آورد هم در فلسفه ما بعد الطبيعه‏اش بسيارى از عقايدمى‏يافت كه به اعتقاد وى مردود بود و مستلزم كفر.

 

اين باب اعتراض بر فلسفه كه تقريبا غزالى آن را گشود در قلمرواسلام شرقى ادامه يافت.شيخ اشراق كه مؤسس يا مروج حكمت اشراقى‏است‏بسبب انتقاداتى كه بر حكماء مشائى وارد آورد بنيان حكمت مشائى‏را ضعيف كرد اما حكمت‏خود او كه يك نوع حكمت هرمسى يانو افلاطونى منسوب به حكماء قديم ايران بود نتوانست‏حكمت مشائى را ازرواج بيندازد و مساعى شمس الدين شهرزورى و قطب الدين شيرازى وامثال آنها در احياء آن هر چند موجب مزيد تبيين و تقرير آن مكتب‏گشت‏حكمت مشاء را بكلى از قدرت و اعتبار نينداخت.

 

محمد بن عبد الكريم شهرستانى(متوفى 548)كه در مقالات واديان،كتاب معروف خويش الملل و النحل و در كلام،كتاب نهاية الاقدام‏را تاليف كرد،در رد عقايد بوعلى شوق و نشاطى نشان داد،چنانكه در ملاقات با ابو الحسن بيهقى فصلى از يك كتاب خويش را كه‏رد عقايد شيخ بود بر وى فرو خواند.بعلاوه،كتابى به نام مصارع الفلاسفه‏نوشت و در آن مثل امام غزالى در چند مساله بر ابن سينا اعتراض كرد.وجوابى كه بعدها خواجه نصير طوسى تحت عنوان مصارع المصارع به اين‏كتاب داد،نوعى محاكمه بود بين شهرستانى و ابن سينا كه ضعف اعتراضات‏وى را بر حكمت مشائى نشان مى‏دهد.ابو البركات(متوفى 560)طبيب‏يهودى اين عهد،كه گوييد در اواخر عمر مسلمان شد،نيز در نقد حكمت‏بو على-امانه با هدف و نيتى نظير غزالى-كوشيد.وى در كتاب‏المعتبر خويش سنتهاى فلسفى نو افلاطونيان و تا حدى فلسفه رازى رااحياء كرد و بر كتاب شفاى شيخ-كه خود وى قسمتى از مطالب آن‏را اخذ كرده بود-بشدت اعتراض كرد.از جمله راى مشائيان را دائر به امتناع حركت در خلاء رد كرد و زمان را هم بر خلاف راى مشائيها كه‏آن را مقدار حركت مى‏دانند مقدار وجود شمرد.چنانكه انتقادات او درافكار امام فخر خاصه در كتاب مباحث المشرقيه تاثير كرد.بعضى‏پنداشته‏اند اگر اعتراضات او را خواجه نصير جواب نداده بود،حكمت‏مشائى با آنها از بين مى‏رفت.شايد ابن قول صاحب قصص العلما (155) مبالغه آميز باشد اما حقا اگر تاييدات و مدافعات خواجه نصير طوسى نبوداعتراضات و تشكيكات ابو البركات لطمه بزرگى به حيثيت فلسفه مى‏زد.

 

چنانكه هم خواجه نصير بود كه اعتراضات و تشكيكات امام فخر را درشرح اشارات شيخ رد كرد و از فلسفه دفاع نمود.اين همان دفاعى بودكه پيش از خواجه،ابن رشد قرطبى در اندلس كرده بود-و در جواب‏امام غزالى.

 

ابن رشد(متوفى 595)از حيث نفوذ و تاثير فكر بى شك يك تن‏از بزرگترين حكماء دنياى قرون وسطى است و تعليم اين حكيم اسلامى‏نه فقط در حكمت اسكولاستيك قرون وسطى تاثير عظيم داشت،بلكه درعهد رنسانس و حتى تا اوايل قرون جديد تاريخ هم بعضى از افكار او دراذهان اهل علم نافذ و مؤثر واقع شد.نفوذ وى در اسكولاستيك غربى‏بقدرى بود كه مدتها ابن رشد نزد اهل علم محك و ميزان حقيقت‏بود.

 

پاره‏يى هر چه را با حكمت او موافق بود عين حقيقت مى‏شمردند و برخى‏هر چه را با عقايد او موافق بود محض ضلال مى‏خواندند.اگر مجامع‏دينى و مقامات كليسائى مكرر در قرون وسطى در منع از تدريس آثار اوفتواهاى سخت صادر كردند نشانه نفوذ فوق العاده‏يى بود كه اين استادبزرگ فلسفه در قلمرو فرهنگ اسكولاستيك داشت.در واقع اهتمام او درتوفيق بين دين و عقل،مخصوصا سرمشق و زمينه خوبى شد براى حكماءاسكولاستيك كه در حوزه ديانت‏خويش با نظير همين مساله مواجه‏بودند.جوابى كه ابن رشد به اين مساله مى‏داد آن بود كه فلسفه را بايد از دسترس كسانى كه از عهده فهم آن بر نمى‏آيند دور داشت زيرا بين‏فلسفه و دين خلاف نيست،اختلاف در فهم كسانى است كه مقاصد حكمارا درك نكرده‏اند. با همين مقدمه است كه ابن رشد در تهافة التهافه‏اعتراضات غزالى را رد مى‏كند و مدافع فلسفه مى‏شود و همين ملاحظات‏اوست كه حكماء اسكولاستيك را هم در مقابل منكران قدرت‏مقاومت مى‏دهد.حكماء اروپا در قرون وسطى بى‏هيچ ترديد ريزه خوارخوان ابن رشد بوده‏اند.توماس داكويناس به قول رنان (156) نزديك به‏تمام حكمت‏خود را به او مديون است،و با اينهمه در رد و نقد اقوال اواصرارى تمام كرده است،گويى اين هم طريقه‏يى بوده است‏براى اداى‏دينى كه به او داشته.در هر صورت مبارزه‏يى كه بعضى حكماء اسكولاستيك‏با فلسفه ابن رشد كرده‏اند حكايت از قوت نفوذ او در اذهان و افكار اهل‏حكمت دارد.ابن رشد بسبب آثارى كه در شرح كتب و تبيين اغراض‏ارسطو تاليف كرد در اروپا به عنوان شارح شناخته شد-شارح مطلق.

 

چنانكه دانته وقتى مى‏خواهد از او نام ببرد،مثل آنكه بنائى عظيم را به‏كسى نسبت مى‏دهند، درباره‏اش مى‏گويد:ابن رشد كه شرح بزرگ رادرست كرد (Che il grand Commento feo) .در حقيقت‏شروح او بود كه‏با كتابهاى ديگرى كه از وى به لاتينى ترجمه شد،باب فهم واقعى‏فلسفه را بر روى دنياى اسكولاستيك گشود.جاى افسوس است كه‏از بعضى آثار او جز از طريق ترجمه‏هاى لاتينى نمى‏توان استفاده برد.امااگر اصل عربى بعضى آنها در دست نيست ترجمه آنها حاكى از اهميت‏آنها هست.هر چه هست اروپا ابن رشد را شارح بزرگ مى‏خواند اما درحقيقت وى معلم واقعى فلسفه است.غير از توماس داكويناس كه ازابن رشد تاثير پذيرفت و در عين حال آن را رد كرد بايد مخصوصا از ريمون‏لول نام برد-از حكما و عرفاء معروف قرون وسطى-كه گوئى فلسفه‏ابن رشد را بمنزله حجت اسلام تلقى مى‏كرد و مبارزه با حكمت ابن رشد در نزد او بر نوعى غيرت و تعصب دينى مبتنى بود.حتى پترارك شاعرمعروف ايتاليائى هم بر ضد انتشار حكمت ابن رشد و بر ضد علاقه‏يى كه‏معاصران او هنوز به حكمت و طب و علم و ادب اسلامى نشان مى‏داده‏اندبشدت سخن مى‏گويد.ارزيابى تاثير ابن رشد در فلسفه اروپايى كاريست‏دشوار و دقيق،چون اين تاثير به قرون وسطى محدود نمى‏شود و به عصرجديد تاريخ هم مى‏رسد.در حكماء اسكولاستيك نفوذ او البته مستقيم وقطعى است.راجربيكن با قدرى مبالغه،اما با لحنى آگنده از اطمينان، مى‏گويد كه فلسفه ابن رشد در آن زمان مورد قبول تمام عقلا بود.البته‏اينجا صحبت از قرون وسطى است اما شباهتهايى هم كه بين بعضى اقوال‏او با آراء دكارت ولايب نيتس هست در خور تامل است.حتى در رساله‏الهى و سياسى اسپينوزا هم انديشه ابن رشد ظاهرا بى‏تاثير نبوده است.

 

درين رساله اسپينوزا موضعهايى هست كه با بعضى موارد رساله فصل‏المقال ابن رشد شباهت دارد و به نظر مى‏آيد كه اسپينوزا از طريق كتب‏ابن ميمون از ابن رشد متاثر شده باشد.در واقع يك ماخذ عمده فلسفه‏ابن رشد هنوز هم ترجمه‏هاى قديم عبرى آثار اوست كه بعضى از آنها جزدر ترجمه عبرى باقى نمانده است و در اينصورت مى‏توان فهميد كه ابن رشداز طريق حكماء يهود هم در فكر بعضى حكماء اروپا مى‏توانسته است‏تاثير بگذارد.

 

اگر اروپا ابن رشد را خاتم حكماى اسلامى و بقول معروف آخرين‏چشمه يك آتشبازى بى‏دوام-كه نزد آنها وصف تمدن اسلامى است‏خواند قضاوتش ناشى از بيخبريست.چون بعد از عصر رنسانس و شروع‏عهد جديد اروپا از شرق و اسلام بى‏خبر ماند،ازين رونه از حكمت اشراقى‏كه پيش از ابن رشد در بين مسلمين ظهور يافته بود اطلاع يافت نه ازحكمت صدر المتالهين كه قرنها بعد پديد آمد.بى توجهى غربيان به اين‏حكمتهاى شرقى از آن روست كه چون در قديم به لاتتنى نقل نشده و درافكار حكماء و در حكمت اروپا تاثير مستقيم نمى‏بايست كرده باشد ديگربه آن مكتبها چندان علاقه‏يى نشان نداده‏اند.در صورتيكه فلسفه اسلامى‏اگر در اندلس با از دست رفتن حكومت اسلامى دنباله‏يى نيافت در مشرق‏با وجود مشكلاتى كه در عهد مغول و بعد از آن براى اينگونه مباحث‏پيش آمد همچنان دوام يافت. صرف نظر از شروح ارزنده‏يى كه در باب‏كتب شيخ الرئيس بوسيله امام فخر رازى(متوفى 606)و خواجه نصيرطوسى(متوفى 672)انجام شد،حكمت اشراق سهروردى هم به حكمت‏نوريه ملا صدرا انجاميد. (157) بعلاوه،كلام اسلامى در آثارى چون مواقف‏قاضى عضد، شرح تجريد علامه حلى و كتب متعدد ديگر در توفيق بين عقل‏و شرع راه خود را همچنان ادامه داد.

 

اروپا از فلسفه اسلامى البته فقط به مشائيان توجه يافت-ازكندى تا ابن رشد-اما از تاثير حكمت آنها تا قرنها بعد از شروع عهدجديد هم بهره مى‏برد.ترجمه لاتينى آثار شيخ از اندلس شروع شد كه درآن علماء يهود بانصارا همكارى نمودند.چند سالى بعد،آثار كندى وفارابى به لاتينى نقل شد و تقريبا يك قرن بعد از ترجمه كتب ابن سينابود كه ترجمه آثار ابن رشد آغاز گشت-اوايل قرن سيزدهم ميلادى.

 

با وجود معارضاتى كه اهل اسكولاستيك نسبت‏به حكمت اسلامى‏خاصه فلسفه ابن رشد-نشان دادند اين حكمت‏براى آنها مايه اعجاب‏بود و خضوع.از موارد جالبى كه اين حالت اعجاب نصارا را نسبت‏به‏حكمت و فرهنگ اسلامى نشان مى‏دهد يك رساله لاتينى است از مؤلفى‏مجهول كه هر چند معلوم نيست اهل كجاست اما بهر حال در مسيحى‏بودنش جاى شك نيست چون نه فقط از انجيل مكرر مطالبى نقل مى‏كندبلكه صريحا نيز به تثليث اظهار عقيده مى‏نمايد.با اينهمه،در اواخر كتاب،جائى كه اشارت دارد به انبيا كه منبع وحى الهى بوده‏اند نام محمد ص را هم‏در رديف نام موسى ذكر مى‏كند و اين نكته در دنياى لاتين قرون وسطى كه محمد ص را پيغمبر راستين نمى‏دانسته‏اند بسيار غريب مى‏نمايد و حاكى‏است از تاثير و نفوذ فوق العاده حكمت اسلامى در اذهان و افكار علماءو حكماء اسكولاستيك (158) .اين اعجاب و تحسين ذهن اسكولاستيك‏نسبت‏به فلسفه اسلامى بود كه آن را وا مى‏داشت‏حتى در حالى كه‏بشدت فلسفه اسلامى را نقد مى‏كند از آن چيزهائى اخذ كند.ازينجاست‏كه مكرر به موارد شباهت‏بين اقوال حكماء قديم اروپا با آراء مسلمين‏مى‏توان برخورد.از جمله آن قول مشهور توماس داكويناس كه مى‏گويدعلم خداوند علت اشياء است،چنانكه آلفرد گيوم خاطرنشان مى‏كند،چيزى‏نيست جز كلام ابن رشد كه مى‏نويسد:العلم القديم هو العلة و السبب‏للموجود (159) حتى در اقوال حكماء بعد از رنسانس هم ازين موارد شباهت‏مى‏توان يافت كه مى‏بايست آراء مسلمين از طريق ترجمه‏هاى لاتينى ياعبرى در اذهان اروپائيها وارد شده باشد و بهر حال قدرت و غلبه حكمت‏اسلامى-خاصه فلسفه ابن رشد-بر فكر اروپايى تا دوره گاليله و امثال‏او بى شك هنوز دوام داشته است (160) آيا مشاجره معروف لايب نيتس‏و پير بل درباب مساله شرور و اين كه اين عالم بهترين عوالم ممكنه‏هست‏يا نه از حيث ماهيت دعوى و طرز احتجاج عين مشاجره‏يى است كه‏موسى بن ميمون-و قبل از وى بعضى حكماء اسلام-در جواب زنادقه‏يى‏مانند محمد بن زكرياى رازى آورده‏اند؟آشنايى اروپا با فلسفه ابن ميمون‏امكان اين ارتباط را تبيين مى‏كند و از تامل در اين دعوى كه كاتبى‏قزوينى نيز-در كتاب المفصل فى شرح المحصل-آن را تقريبا بهمان‏شكل ابن ميمون مطرح مى‏كند (161) ،لا اقل مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه‏در افكار حكماء اروپا هنوز نكته‏هائى هست كه سابقه آنها را در نزدحكماى اسلامى مى‏توان يافت.بارى،مساعى مسلمين در فلسفه زيادست‏و كتب آنها مطالب ابتكارى و تازه بسيار دارد.با چنين وضعى،خامى و كوته بينى است كه آنها را درين مورد فقط شارح حكمت‏يونانى بخوانند-و لا غير.حكمت اسلامى هم،مثل علم اسلامى،هر چند از قوم يونانى-و همچنين از اقوام هندى و ايرانى-بسيار چيزها اخذ و اقتباس رده‏است‏بى‏شك فلسفه‏يى است مستقل و با حكمت‏يونانى بهر حال تفاوت‏بسيار دارد-هم در هدف و هم در طرز بيان.

 

 

 

 

19- روش تربيتى اسلامى

برخلاف مسيحيت كه علاقه‏يى به تربيت غير دينى نداشت و همين امرتربيت اروپا را آخر الامر زياده از حد غير مسيحى كرد توجه خاص اسلام‏به تربيت دنيوى،در قلمرو اسلام تربيت متوازنى بوجود آورد كه تركيب‏همجنس و متعادلى بود از علائق دينى و دنيوى.

 

اساس تربيت اسلامى عبارت بود از ايمان و عمل صالح،و آنچه برآن نظارت مى‏كرد ريعت‏بود و سنت.در واقع پيروى از آنچه سنت‏پيغمبر خوانده مى‏شد،ايدآل اخلاقى و معنوى بود براى هر مسلمان.

 

مكارم اخلاقى كه پيغمبر خود را براى اتمام و اكمال آن مبعوث مى‏ديدبراى يك مسلمان از پيروى سنت او بدست مى‏آمد و بس.اسلام،افراد وقبايل گوناگون را كه آداب و انساب مختلف داشتند در يك نوع برادرى‏جهانى بهم پيوست و با اينهمه هيچ كس را مسؤول كردار ديگرى ندانست‏و حس مسؤوليت فردى را در اخلاق خويش اساس معتبر شمرد.نه فقط براى‏اعراب، بلكه براى بسيارى از اقوام و نژادهائى كه سرزمين آنها بدست‏مسلمين فتح شد،اسلام ميزانهاى تازه اخلاقى و تربيتى آورد كه آنها تا آن‏هنگام نمى‏شناختند. از همان آغاز كار، اخلاق مسلمين سادگى و مروت زندگى بدوى‏را نگاه داشت و آن را با دستور شريعت تصفيه كرد.غيرت خانوادگى وقومى يك مظهر اين اخلاق عهد بداوت بود و مظهر ديگرش عبارت بوداز كراهت از فحشاء،صبر در مقابل شدائد،و تسليم نشدن در برابر آنچه‏خلاف حق شناخته مى‏شود،نيز از لوازم اين خلق و خوى بدوى مآب بود.

 

واقع بينى و حسابگرى-كه از تاثير زندگى شهرى درين اخلاق واردشده بود-آن را تعديل مى‏كرد و قابل عمل.اين نكته تربيت اسلامى راتربيتى معتدل كرد،تربيتى كه هدف آن ايجاد خلق و خويى بود كه گويى‏مى‏خواست‏براى دنيا چنان باشد كه انگار در آن جاودانه است و براى خداچنان كه گويى در هر لحظه خواهد مرد.بدينگونه،براى قومى كه مى‏خواهد يك‏«امت وسط‏»بماند اعتدال بين جسم و جان يك قانون اخلاقى‏است.بهمين جهت‏بود كه امر تربيت جسمانى را مسلمين چنانكه بايد جدى‏گرفتند.بموجب روايات،عمر بن خطاب غالبا مسلمين را تشويق مى‏كردكه به فرزندان خويش شنا،تير اندازى،و سوارى بياموزند. (162) و عبد الملك‏ابن مروان،خليفه اموى نيز به مربى فرزندان خويش توصيه مى‏كرد تا به‏آنها شنا بياموزد و آنها را به بيخوابى عادت دهد. (163) -حجاج بن يوسف،آموختن شنا را حتى از آموختن خط لازمتر مى‏ديد و مقدمتر. (164) -اين‏اصرار در آموختن فنون نظامى توجه به ضرورت يك تربيت دنيوى،زنده،وپر نشاط را در نزد مسلمين مى‏رساند.منشا آن خواه تربيت ايرانى باشد يارومى بهر حال مسلمين از آن هر دو منشا استفاده كرده‏اند.البته اين تربيت‏نظامى و علاقه به فنون جنگى چنان نبود كه رغبت و شوق مسلمين را به‏آموختن معرفت و علم بكاهد-چنانكه نزد بعضى اقوام ديگر كرده بود.

 

توجه به امر تعليم در اسلام تا اين حد بود كه پيغمبر خود فديه چند تن ازاسراء قريش را در جنگ بدر،تعليم اطفال مدينه قرار داد.براى هر يك‏ازين اسيران كه از سواد بهره داشتند دوازده كودك تحت تعليم قرار داد و وقتى كودكان بقدر كفايت آشنائى با خط و كتابت پيدا كردند اسراء آزادشدند. (165) در عصر پيغمبر،در مدينه مكتب-كتاب-و معلم وجودداشت و در ادوار تالى بين كسانى كه بعنوان معلم ياد شده‏اند نام كميت‏شاعر معروف عرب و نام حجاج بن يوسف امير سفاك عراق هست.حتى‏بموجب بعضى اخبار حجاج بن يوسف بود كه نخست در كتابت عربى‏نشانه‏هاى حركات و نقاط را برروى حروف بكار برد. (166) -اگر معلم كتاب،حتى در ادوار متاخرتر،نزد عامه اعراب غالبا مورد تحقير و مخصوصامنسوب به حماقت‏بود،در يونان و روم قديم هم ظاهرا معلمين ازين حيث‏وضع بهترى نداشته‏اند.معهذا،اين كوچك شمارى طبقه معلم،عمومى‏نبود و كسانى امثال جاحظ (167) روايات آميخته با طعن و نكوهشى را كه درباب معلم وجود داشت مربوط به معلمين نادان مى‏شمردند و از معلمين‏شايسته به تكريم ياد مى‏كردند.در مكتب كار تعليم برنامه داشت‏با مقررات‏شرعى و اخلاقى.غير از خواندن و نوشتن غالبا مقدمات حساب،سرگذشت‏انبياء،و حكايات الصالحين هم به اطفال تعليم مى‏شد.عمر بن خطاب به‏موجب روايات تعليم اشعار و امثال ساير را به كودكان توصيه كرده‏بود. (168) بعضى اخبار حاكى بود از اينكه تعليم كتابهاى نصارا نيزناروا بود.همچنين بخاطر پاكى اخلاق آموختن اشعار لغو و پست رالا محاله علماى اخلاق-منع مى‏كردند. (169) بعضى مواقع محتسب شهرمراقبت مى‏كرد كه اشعار و كتابهاى خلاف اخلاق در دست كودكان‏مكتب نباشد. (170) بدينگونه،تربيت روحانى و جسمانى در نزد مسلمين‏توام بود با نظارت و مراقبت‏حكومت.

4

از آنها استفاده كرد (68) كارهايى را كه مسلمين در نجوم و رياضيات‏انجام داده‏اند نالينو ايتاليائى،كارادوو فرانسوى و چندتن از علماءمعاصر ديگر تا حدى ارزيابى كرده‏اند.احوال و آثار منجمين و رياضيدانهاى‏اسلامى نيز در كتاب رياضيدانان و منجمين عرب تاليف سوتر و تاريخ‏ادبيات عرب تاليف بروكلمان بررسى شده است.اين ميراث علمى عظيم‏مسلمين،هم از حيث وسعت موجب اعجاب است هم از لحاظ دقت.دربين آثار مهم نجومى مسلمين مخصوصا كتب زيج را بايد نام برد كه‏بعضى از آنها شاهكار دقت رياضى است.از سه شاهكار نجومى مسلمين‏درين زمينه به عقيده سارتون يكى صورالكوكب عبد الرحمن صوفى است(متوفى 376)ديگر زيج ابن يونس(متوفى 399)است كه شايدبزرگترين منجمين اسلام باشد و چون وى آن را به نام الحاكم بامر الله‏خليفه فاطمى مصر ساخت زيج‏حاكمى خوانده مى‏شود.سومين شاهكارنجومى عبارتست از زيج‏الغ‏بيگ كه با همكارى امثال قاضى زاده رومى‏و غياث الدين جمشيد كاشانى تدوين شد اما قتل الغ‏بيگ مطالعات جدى‏مربوط به نجوم را در شرق در واقع پايان داد.از جمله اقدامات علمى‏مسلمين در امور مربوط به رياضى و نجوم اصلاح تقويم بود.در عهدجلال الدوله ملكشاه سلجوقى كه گويند عمر خيام هم با منجمين ديگردرين اصلاح همكارى داشت و تقويم جلالى كه بدينگونه بوجود آمداز بعضى تقويمهاى مشابه كه در اروپا بوجود آمد دقيقتر بود و شايد عملى‏تر.

 

علماء اسلامى مكرر از هيئت‏بطلميوس و اقوال يونانيان انتقاد كردند و هر چند ايرادهايى كه بر آن گرفتند بكلى موجب دگرگون‏كردن دنياى بطلميوسى نشد اما زمينه را براى اصلاحات گاليله،كپلر،و كوپرنيك آماده ساخت.حتى مساله حركت زمين،كه بعضى از يونانيهاهم متعرض آن شدند نزد مسلمين مطرح شد.چنانكه ابو سعيد سجزى-كه‏تا اواخر قرن چهارم مى‏زيست-اسطرلابى ساخت مبتنى بر فرض حركت‏زمين و سكون افلاك.آيا سجزى واقعا به حركت زمين معتقد بود يا اين‏اعتقاد را فرضى قرار داده بود براى عمل اسطرلاب خويش؟ درست‏معلوم نيست اما بيرونى كه از اين اسطرلاب سجزى صحبت كرده است‏اين فرض را-بر خلاف حكمائى امثال رازى و ابن سينا كه در بطلان‏آن شك نداشته‏اند-ممكن مى‏دانسته است هر چند اثباتش را مشكل‏مى‏يافته (69) در بين كسانى كه هيئت‏بطلميوس را انتقاد كرده‏اند نام‏خواجه نصير الدين طوسى را نيز مخصوصا بايد ذكر كرد.اين وزير معروف‏و عالم بزرگ و جامع شيعه نه فقط مؤسس واقعى رصدخانه عظيم مراغه‏و زيج‏ايلخانى بود بلكه آشنايى علماء اسلام را با تحقيقات چينيهانيز فراهم آورد.بعلاوه،وى ظاهرا در مدت اقامت در الموت (70) نيز به‏كار رصد و نجوم اشتغال داشت و در آن امر مهارت تمام بدست آورده بود.

 

خواجه نصير طوسى قطع نظر از تحرير اقليدس و مطالعات راجع به مثلثات-كه آن را از گرو نجوم بيرون آورد و مستقل ساخت-در كتاب تذكره،هيئت‏بطلميوسى را بشدت انتقاد نمود و خود نظريات بديعى پيشنهادنمود.اثبات و طرح عيوب سيستم بطلميوس به ضرورت اظهار طرح تازه‏يى‏كه بعدها بوسيله كوپرنيك عرضه شد كمك كرد (71) آيا ممكن است‏بعضى از آراء او درين باب از طريق بيزانس به كوپرنيك رسيده باشد؟

 

بعضى اين احتمال را بعيد نمى‏دانند و براى آن قراينى نيز يافته‏اند.

 

در بين مساعى مسلمين در بسط رياضيات كشف ترتيب كسوراعشارى را بايد ياد كرد و روشهاى تقريبى كه توسط غياث الدين جمشيد كاشانى صورت يافت.در هندسه بعضى مسائل كه براى قدما لا ينحل‏مانده بود نزد ابن هيثم و ابو سهل كوهى و امثال آنها راه حلهايى يافت.

 

مساله امتحان كردن محاسبات از طريق طرح نه نه و قاعده موسوم به‏خطاين منسوب به مسلمين است.محاسبات اعداد بزرگ نجومى با حداقل‏اشتباهات حاكى است از تبحير آنها در علم اعداد.بعلاوه،مسلمين درساختن آلات نجومى،تكميل اسطرلاب،و ماشينهاى محاسبه جهت تنظيم‏زيجها كارهاى ارزنده انجام دادند.

 

ازين تحقيقات و مطالعات در فيزيك و مكانيك هم نتايج نيكو وجالب بدست آمد.ابو معشر بلخى در كتاب المدخل الكبير كه راجع به‏نجوم است-و در 1130 بوسيله يوهانس هيسپالنسيس به لاتينى‏ترجمه شده-تاثير ماه را در مساله جزر و مد بررسى كرد و اروپا ظاهرادر قرون وسطى قوانين راجع به جزر و مد را از كتاب وى آموخت. (72) در فسطاط مصر يك دانشمند رياضى به نام فرغانى،در روزگارمتوكل توانست ميله‏يى مخصوص تعبيه كند براى اندازه‏گيرى ارتفاع‏آب نيل در هنگام فيضان.كارهاى يعقوب كندى و مخصوصا ابن (Optics) در اروپا تاثيرگذاشت چنانكه،هم هيثم‏بصرى در مسائل مربوط به علم مناظر راجربيكن به آثار ابن هيثم مديون شد و هم كپلر. (73) ابن هيثم بزرگترين فيزيك‏دان مسلمين بود و يكى از بزرگترين محققان‏علم مناظر در تمام ادوار (74) در واقع تحقيقات ابن هيثم درباره نور وقواعد انكسار و انعكاس آن منشا كشفيات بعدى شد،بطوريكه مى‏توان‏گفت اگر ابن هيثم نبود راجربيكن بوجود نمى‏آمد و خود راجربيكن در يك‏كتاب خويش مكرر از ابن هيثم نام مى‏برد و از سخنان او نقل مى‏كندچنانكه كپلر نيز ازين دانشمند مسلمان نام مى‏برد.ابن (Alhasen) مى‏خوانده‏اند و او را بعضى‏محققان از هيثم را اروپائيهابسبب نامش الحسن حيث طرز فكر شبيه دكارت دانسته‏اند (75) مى‏توان گفت كه وى بهر حال بهترين تجسم روح تجربى بود در تمام قرون وسطى (76) بيرونى‏در باب وزن مخصوص اجسام تحقيقات علمى كرد و وزن مخصوص‏شانزده جسم را با چنان دقتى تعيين نمود كه تقريبا با علم امروز موافق‏است. مطالعات ابوالفتح خازنى صاحب ميزان الحكمه در باب تعادل‏مايعات اهميت علمى داشت و وى هم در باب وزن مخصوص‏اجسام و آلياژها تحقيقات و محاسبات درست كرد.مطالعات خازنى البته‏محدود به انواع ترازو نيست.در باب وزن،مركز ثقل و مسائل مربوط به‏آنها نيز بحث فيزيكى و رياضى دارد.در هر حال راجع به انواع ترازوتحقيقات بسيار بوسيله مسلمين انجام يافته است و خاصه در باب ترازوى‏رومى-قراسطون.بعضى مكانيسينهاى مسلمان،حتى در عهد جنگهاى‏صليبى،براى پادشاهان فرنگ نيز پاره‏يى تعبيه‏ها درست مى‏كرده‏اند (77) رويهمرفته در مكانيك-علم حيل و جراثقال-تحقيقات مسلمين خالى‏از اهميت نبود-خاصه از (Heron d,Alexandrie) را لحاظ نظرى.از مرده ريگ يونانيان رساله‏هرون اسكندرانى قسطابن لوقا ترجمه كردبه امر المستعين بالله خليفه عباسى.از كارهائى كه خود مسلمانان درين‏رشته انجام دادند رساله احمد خوارزمى بود-از بنى موسى.درين رساله،خوارزمى توضيحات علمى جالبى درباب بعضى مسائل مربوط به‏هيدروليك داده بود.يك اثر جالب ديگر مسلمين درين باره عبارتست ازرساله بديع الزمان جزرى كه مؤلف آن را در سال 602 هجرى به فرمان‏قرا ارسلان امير ديار بكر تاليف،كرده است و قسمت عمده اسباب وتعبيه‏هايى كه وى در آن شرح مى‏دهد اختراع خود او بوده است.

 

وقتى تاريخ تكنولوژى جديد بررسى شود سهم مسلمين در تحول آن‏بى‏شك قابل توجه است.

 

 

 

 

 

 

 

13- فيزيك و شيمى و فنون صناعت

در واقع مسلمين در صنعت،كارهايى انجام دادند كه بعدها در دست‏غربيها كاملتر شد.انواع ساعتهاى آبى لا اقل از عهد هارون الرشيد نزدمسلمين رواج داشت و تكميل شد.دستگاه آب كشى شادوف را مسلمين‏تكميل كردند و صليبيها آن را به اروپا بردند.آسياى بادى قرنها قبل ازآنكه در اروپا بوجود آيد در ممالك شرق اسلامى معمول بود و مسعودى‏و اصطخرى در وصف سيستان از آن سخن گفته‏اند. (78) در قرطبه و مراكش‏صنعت چرم سازى چنان ترقى (CordonnierCordovan) براى كفشگر و تعبير اجناس مراكشى كرد كه لفظ قرطبى (Mrocco) بترتيب جهت‏سراجى و تيماج در بعضى (Maroquineries) ومراكش السنه اروپائى‏هنوز يادگاريست ازين صناعت.مخصوصا تاثير مساعى كيمياگران اسلامى هم‏در توسعه و تكميل علم شيمى قابل ملاحظه است.كيميا گران اسلامى در صنعت‏خويش و فنون مربوط بدان كارهاى بالنسبه مهم انجام دادند.البته نه آن‏اكسيرى را كه گمان مى‏كردند جوهر عمر و جوانى است كشف كردندنه حجر الفلاسفه را كه به پندار آنها از مس طلا مى‏ساخت كشف شدنى‏يافتند.پيشرو كيميا گران اسلام جابر بن حيان بود-كه اروپا وى رابه Geber مى‏شناخت و بعدها عنوان پدر شيمى هم به او داد. نام

 

جابر ظاهرا يك شيعه كوفى بوده است از قبيله ازد.پدرش حيان هم دركوفه عطار يا صيدلانى بود و گويند در عهد اموى به عنوان تشيع اعدام‏شد.خود جابر-هر چند به عنوان باطنى و قرمطى نيز شهرت يافته‏بهر حال يكچند احتمالا با امام جعفر صادق ع مربوط بوده و گويند از آن‏حضرت نيز استفاده كرده است.در اصل تاريخى و حقيقى بودن وجود اوهم بعضى شك كرده‏اند و منشا شك هم بيشتر كتابهاى متناقض وعجيبى است كه در واقع بعدها به جابر منسوب شده است و از او نيست.

 

بهر حال شك در وجود جابر اساس معقولى ندارد و كتب غير موثق ومجهول كه به جابر منسوبست‏بسيار زياد است و ممكن نيست جميع آنهاتاليف يك نفر باشد.در اين آثار كه بررسى صحت و سقم انتسابشان به‏جابر هنوز محتاج كارهاى آينده است‏بهر حال نشانه‏يى هست از كوشش‏منظم علمى براى فوايد عملى.جابر،تا جايى كه از كتب موثق منسوب‏به او مى‏توان دريافت كيميا را به عنوان يك علم تجربى تلقى كرد مبتنى‏بر اساس يك نظريه فلسفى از نوع طبيعيات مشائى كه شايد از تاثيرمحيط حرانى هم خالى نبود (79) در هر صورت، جابر پدر كيمياى قرون وسطى‏و شيمى امروز جهان است و هر چند قسمتى از كتابهاى منسوب بدومشكوك است نسبت تركيب و تحصيل مواد بسيارى كه بدو داده‏اندصحيح است. درين كتاب‏ها جابر غير از دستور تهيه بعضى مواد وتركيبات شيميائى،درباب روشهاى مربوط به مطالعات شيمى،نظريات‏قابل ملاحظه دارد چنانكه درباره پيدايش فلزات نيز به وسيله وى نظريه‏يى‏بيان شده است،موسوم به نظريه كبريت و زيبق.بموجب اين نظريه‏اختلاف فلزات ششگانه به نسبت تفاوت مقدار گوگرد و جيوه آنهاست،بدينگونه در باب پيدايش فلزات نظريه وى يك نوع تئورى زمين شناسى‏است.همچنين وى در بعضى اعمال شيميايى مانند تصعيد،تبخير، ذوب كردن،و متبلور كردن مواد راههاى درست نشان داده است.

 

همچنين مساله احتراق( اكسيداسيون)و مساله احياء كردن(ردوكسيون)را در اعمال شيميائى وى بود كه به بيان علمى در آورد.

 

رازى-كه وارث تعليم وى محسوب مى‏شد-نيز در كيميا،تحقيقات‏مهم انجام داد و همچنين در اعمال شيميائى.چنانكه كشف و تركيب‏زيت الزاج( اسيد سولفوريك)و الكل را به وى منسوب داشته‏اند كه‏در مورد دوم گويا اكنون جاى ترديد هست.بهر حال مسلمين در ضمن‏اعمال شيميائى خويش بعضى مواد تازه كه بريونانيها مجهول بودبدست آوردند مثل جوهر گوگرد،الكل،تيزاب سلطانى،و جز آنها،بعلاوه در بعضى موارد اشتباهات يونانيها را هم در شيمى اصلاح كردند.

 

آشنائى با شوره و گوگرد و نفت و قير تدريجا نزد آنها منجر به‏استفاده ازين مواد قابل احتراق شد براى صناعات جنگى.باروت كه‏وجود آن بزرگترين انقلاب را در فنون جنگى پديد آورد در اروپاى غربى تااواخر قرون وسطى ناشناخته بود،كشف آن را هم غالبا به راجربيكن‏منسوب مى‏دارند اما حق آنست كه اين ماده شيطانى در واقع نخست‏متاسفانه بوسيله مسلمين به دست اروپاييها رسيد.اگر چه نه باروت رامسلمين اختراع كردند نه قطب نما را ليكن اين هر دو را اروپا از مسلمين‏اخذ كرد و همينها به اضافه كاغذ و چاپ-كه نيز از مواريث چينى‏بود-توانستند عصر جديد را در صنعت و فرهنگ اروپا بگشايند.

 

مسلمين در استخراج معادن،در ساختن رنگ،در آب دادن‏فولاد،در تهيه چرم و كاغذ و در ساختن اسلحه طى قرنهاى دراز تفوق‏خود را بر دنياى غرب حفظ كردند.در علم حيل و جراثقال نيز حاصل‏كار آنها جالب بود.استعمال آنچه در صنعت‏ساعت،رقاص مى‏خوانندظاهرا از اختراع مسلمين است.هر چند آن ساعت كه خليفه هارون الرشيدجهت‏شارلمانى امپراطور فرانك هديه فرستاد نوعى ساعت آبى بود اما شرحى كه ابن جبير اندلسى درباب ساعت‏بالاى مدخل جامع دمشق بيان‏مى‏كند حاكى است از تكامل نسبى مسلمين در ساختن ساعتهاى‏لنگردار.عباس بن فرناس قرطبى در قرن نهم ميلادى يك نوع ساعت‏ساخت كه تعبيه‏يى پيچيده داشت.بعلاوه،يك دستگاه پرواز اختراع‏كرد كه قرنها قبل از شروع تجربه اروپائيها قسمتى ازين رؤياى قديم‏انسان را تحقق مى‏داد. (80) قسمتى از پيشرفتهاى مسلمين در علوم مربوط به‏مكانيك نيز-مثل صنايع ناشى از توسعه علم شيمى-مصارف نظامى‏يافت و متاسفانه هنوز هم كه عصر اتم خوانده مى‏شود اين تيغ بران علم‏را از دست زنگى مست نمى‏توان باز گرفت.

 

14- جغرافيا و جهانگردى

آنچه اين فعاليت علمى و صنعتى را به ثمر مى‏رسانيد و در جهان از شرق‏به غرب مى‏برد وجود انواع راهها( مسالك)بود-در بحروبر وهمچنين جنب و جوش بازرگانان و سياحان و حاجيان.رويهمرفته آثار وتحقيقات مسلمين در جغرافيا از جهات مختلف اهميت دارد.غير از وصف‏طرق،و بيان احوال و عوارض طبيعى،مسلمين علاقه خاصى هم به جغرافياى‏انسانى نشان داده‏اند.سرگذشتهاى افسانه آميز ملاحان كه گاه بوسيله‏آنها نقل مى‏شود،آگنده است از اطلاعات مفيد راجع به وصف منازل وراهها و بنادر و آداب و رسوم.سياحتنامه‏ها با وجود علاقه‏يى كه به‏وصف غرايب داشته‏اند غالبا روح تحقيق و تجسس مسلمين را نشان‏مى‏دهند. آثار جغرافيائى مسلمين در واقع بسيار غنى،متنوع،آموزنده،وجالب است و اگر با ذوق نقادى از آنها استفاده شود آنها را مى‏توان‏مشحون از اطلاعات و اسناد بسيار سودمند يافت.به هر حال در جغرافيا،هم وسعت عرصه تحقيقات مسلمين خيلى بيش از يونانيها بود و هم شورو توفيق آنها و از حيث وسعت قلمرو و دقت مواد حاصله هم،علم‏جغرافيا در نزد مسلمين بمراتب از آنچه نزد يونانيها بود پيشتر رفت (81) در بعضى ازين تحقيقات،خاصه در قرون نخستين اسلامى،به نظر مى‏آيدمسلمين از اطلاعات ناشى از منابع بريد و نظام ساسانيان هم استفاده‏كرده باشند.طرز تقسيم دنياى مسكون به هفت كشور،وجود بعضى‏الفاظ يا اصطلاحات فارسى الاصل در جغرافياى اسلامى،و اظهار علاقه‏بعضى از متصديان بريد به مسائل راجع به جغرافيا و مسالك ارتباط‏اينگونه معلومات جغرافيائى را با زمينه اطلاعات و سابقه اسناد ادارات‏بريد عراق در آن اعصار تاييد مى‏كند (82) .

 

بعضى جغرافيا نويسان اسلامى علاقه خاصى به مشاهده و تجربه‏شخصى نشان مى‏دادند.ازين رو غالب اطلاعات آنها از تجربه و مشاهده‏ناشى مى‏شد نه از نقل مندرجات كتب ديگر.يعقوبى در كتاب البلدان‏خويش تاكيد مى‏كند كه خود مسافرت بسيار كرده است.اطلاعات خويش‏را نيز از ساكنان نواحى بحث اخذ كرده است و صحت آنها را به تصديق‏مردمان راستگوى هم رسانيده است.از ابو الحسن مسعودى كه يك‏جهانگرد با تجربه و در عين حال يك جغرافيادان دقيق و مورخ است‏متاسفانه كتاب القضايا و التجارب در گزارش اسفارش باقى نمانده است‏اما ذوق او را در مطالب راجع به جغرافيا و دقت و وسعت نظرش‏را درين مسائل از مروج الذهب و هم از كتاب التنبيه و الاشراف اومى‏توان دريافت.چنانكه در مقدمه مروج الذهب يك جا بمناسبت،قول‏جاحظ را درباب منشا رود مهران سند نقل مى‏كند و عقيده او را كه‏پنداشته است اين رود همان نيل مصرست‏با همان آبها و همان تمساحهارد مى‏كند و با لحنى آگنده از پرخاش مى‏گويد كتاب الامصار جاحظدر نهايت‏سستى است از آنكه مرد نه درياها را پيموده است نه تن به‏مسافرتهاى زمينى داده است،مثل آنكس كه در شب تاريك هيزم‏جمع مى‏كند مطالب خود را از كتب وراقان جمع كرده است. (83) اين‏اتكاء به تجربه شخصى و ميل به مسافرت و تحقيق كه مسعودى ظاهرا آن را اساس معلومات درست جغرافيائى مى‏داند سبب شد كه مسلمين‏در زمينه جغرافيا معلومات نسبة دقيق كسب كنند خاصه كه،هم فعاليت‏بازرگانى ازين معلومات استفاده حاصل مى‏كرد هم در معرفت مسالك‏و طرق،جهت مقاصد مربوط به بريد و نظام عباسى سودمند بود و هم در حج‏و زيارات ازين اطلاعات استفاده مى‏شد.اگر از مؤلفان كتب مشهور جغرافياى‏اسلامى بعضى همچون ابن خرداذبه و يعقوبى عراق را بعنوان مركزربع مسكون تلقى كرده‏اند و بعضى مثل ابن الفقيه و ابن رسته به مكه ومدينه به اين چشم نگريسته‏اند تفاوتشان در ديدگاه است‏يا در مآخذاطلاعات.ظاهرا آنها كه عراق و سواد را قلب ممالك عالم مى‏ديده‏اندكتاب خويش را-احتمالا از مآخذ ايرانى و به هر حال-براى استفاده بريدو اهل تجارت مى‏نوشته‏اند و ديگران كه مكه و مدينه را به عنوان مركزمى‏گرفته‏اند كتابشان تا حدى جوابگوى حجاج و زوار و يا براى رفع‏مشكلات مربوط به كيفيت فتح بلاد و مسايل راجع به خراج آنها بود.

 

با اينهمه،آنچه موجب جمع آورى اينهمه اطلاعات مختلف درزمينه مسائل جغرافيائى مى‏شد-بر خلاف ترديدى كه بعضى محققان‏درين باب اظهار كرده‏اند (84) -بى شك تا حدى نيز حس كنجكاوى مسلمين‏بوده است و علاقه‏شان به تحقيق در احوال بلاد و اقوام مختلف. در واقع‏جغرافياى انسانى از مسايلى است كه مسلمين به آن علاقه خاص نشان‏مى‏داده‏اند و آثار مسعودى و بيرونى مخصوصا گواه اين دعويست.رويهمرفته‏توصيفاتى كه جغرافيا نويسان مسلمان از بلاد و نواحى قلمرو خلافت‏كرده‏اند نه فقط جزئيات دقيقى از آنچه به معرفت ارض و اقليم آن بلادمربوط است دارد بلكه در باب آداب معيشت اقوام مختلف،انواع حرفه‏هاو صنايع،عقايد و السنه آنها نيز اطلاعات سودمند در آنها هست.بعلاوه،اطلاعات جغرافيائى مسلمين تنها به حدود قلمرو خلافت محدود نمى‏شد.

 

نه فقط از طريق راه‏هاى بحرى چين و هند را تا كره-و حتى ژاپن- مى‏شناختند بلكه از راه زمين هم تا تبت و آسياى مركزى و حتى چين نيزمعرفت‏خود را بسط داده بودند.در واقع،پنج قرن قبل از ماركوپولو،يك سياح مسلمان-سليمان تاجر-از چين ديدن كرد و وصف‏مشهودات او در روايت ابو زيد سيرافى باقى است.اين گزارش اگر چه‏چندان فوايد جغرافيائى ندارد ليكن حاكى است از حسن كنجكاوى‏مسلمين و از روابط بازرگانى آنان با چين-حتى قبل از قرن سوم هجرى.

 

از گزارش سليمان بر مى‏آيد كه چينيها در آن زمانها اثر انگشت را به جاى‏امضاء تلقى مى‏كرده‏اند (85) و اين نكته نشان مى‏دهد كه چين خيلى‏بيش از آنچه در بادى امر به نظر مى‏آيد مى‏بايست در تمدن عالم تاثيرداشته باشد.جاحظ و ثعالبى از تفوق چينيها در صناعات و از اعتقادات‏مبالغه آميزى كه در باب خويش دارند ياد كرده‏اند و به نظر مى‏آيد كه‏بهر حال در شناخت‏سرزمين و مردم چين نيز مسلمين-مثل بعضى‏موارد ديگر-از اطلاعات قديم ايرانيان باستانى استفاده كرده باشند (86) ،همچنين درباب آسياى مركزى و اقوام آن حدود، مسلمين اطلاعات‏دقيقى بدست آوردند كه آنچه يونانيها در آن ابواب مى‏دانستند با آن‏قابل قياس نبود.كتابى كه بيرونى درباب هند نوشته است-تحقيق‏ماللهند-در واقع نه جغرافياست نه تاريخ،گنجينه‏ايست از تمام‏معلومات راجع به سرزمين هند آن هم بر اساس تحقيقات درست علمى،واين كتاب يك نمونه و يك شاهكار از تحقيق بى‏شائبه مسلمين است درزمينه مسائل راجع به جغرافياى انسانى و فولكلور.يك شاهد ديگر بر اين‏كنجكاوى علمى و بى شائبه مسلمين جستجويى است كه درباب تعيين‏محل غار اصحاب كهف و سد ياجوج كرده‏اند.واثق خليفه،بنابر مشهور،محمد بن موسى الخوارزمى منجم و رياضيدان معروف را در راس يك‏هيئت‏براى تحقيق درباب محل و كيفيت اجساد اصحاب كهف به روم‏فرستاد و او در تپه‏يى نزديك شهر افسوس،كهف و اجساد اصحاب آن را مشاهده كرد و در مراجعت گزارش كار را بخليفه داد.

 

داستان اين ماموريت علمى در كتاب ابن خرداذبه نقل شده است‏و صحت اين ماموريت را مورخين اروپائى هم تصديق كرده‏اند (87) مسافرت سلام ترجمان هم كه براى تعيين سد ياجوج كرد به امر همين‏خليفه بود.بموجب قرآن(8/97-95)گشوده شدن راه ياجوج وماجوج نشانه‏يى است از اقتراب وعد حق.اما ياجوج و ماجوج چه‏كسانى بوده‏اند محل بحث‏بوده است و گفتگو.بر حسب تحقيقات‏امروز ياجوج و ماجوج نام عربى دو قبيله بوده است از حدود ارمنستان وقفقاز كه از مساكن خويش غالبا سرزمين سوريه و فلسطين را تهديدمى‏كرده‏اند (88) سدى هم كه ذوالقرنين در مقابل آنها ساخت مى‏بايست‏مربوط به همين حدود باشد و حاكى از وجود تهديد در قرب مساكن‏اقوام عرب و يهود.بهمين سبب بود كه سلام ترجمان هم براى بررسى‏محل سد به ارمنيه و قفقاز و خزر مى‏رود،نه به چين كه بعدها در تصورعامه ديوار آن با سد ياجوج اشتباه شده است.در هر حال،با وجود آنكه‏سعى مقدسى براى آنكه تمام درياهاى عالم را منحصر به دو بحر قلمدادكند-بحر الروم و بحر الصين-با معارضه شديد علماء مواجه شد، (89) سعى در فهم آنچه در قرآن راجع به مسائل مربوط به جغرافيا و احوال بلادو بحار و جبال هست نيز همواره يك محرك بى‏شائبه بوده است‏براى‏اشتغال مسلمين به جغرافيا.

 

جستجوى عجايب بلاد كه طبعا جالب و گاه خيال انگيزست درنزد مسلمين نيز مثل يونانيها و حتى اروپائيان كتب سفرنامه و گاهى‏كتب جغرافيائى مبتنى بر آنگونه سفرنامه‏ها را احيانا مشحون از اغراقهاى‏گزاف آميز و قصه‏هاى باور نكردنى كرد.خاصه قصه‏هايى كه بحر پيمايان‏درباب چين و هند و بلاد دور دست نقل مى‏كردند با شوق و علاقه عام‏مواجه مى‏شد. معهذا،اخبار درست و دقيق كه در كتب جغرافيا و گزارش سياحان نقل مى‏شد قلمرو اطلاعات جغرافيائى مسلمين را بنحوحيرت انگيزى از اطلاعات قدماء يونان وسيعتر كرد.در قصه مغرورين-چند تن ملاح جسور از اعراب مغرب-كه گويند در جستجوى بحرظلمات طى چندين ماه در درياها به سير و سياحت پرداختند مى‏توان همان‏شور و شوق اكتشاف را يافت كه قرنها بعد از آنها،حتى قرنها بعد ازادريسى كه تفصيل اين قصه را در نزهة المشتاق خويش آورده است،امثال كريستوف كلمب و امريكو وسپوس و ماژلان و ديگران را به سيربحرها واداشت.آيا مسلمين در جنوب اقيانوس اطلس،چنانكه از اين‏گزارش ادريسى بر مى‏آيد،واقعا به نوعى مردم سرخ پوست‏برخورده‏اند؟

 

اگر بر خورده باشند باز روايت ادريسى شكل قصه دارد و مبالغه.در هرحال،روايت‏حاكى است از كنجكاوى سياحان و جسارت ملاحان مسلمين‏و اكتشافات ماجرا جويانه‏شان در بحر و در بر.

 

قديمترين اطلاعات جغرافيائى در باب روسيه گزارش ابن فضلان‏است كه از جانب المقتدر خليفه عباسى به دربار شاه بلغار رفته است وگزارش او در معجم البلدان ياقوت نقل شده است. المهلبى در سال 375هجرى در كتابى كه براى خليفه العزيز بالله فاطمى نگاشت توصيف‏دقيقى از بلاد سودان نوشت كه تا آن وقت‏بيسابقه بود.در حدود سنه‏400 هجرى يك بحر پيماى مسلمان با سفينه‏يى هندى حتى سواحل‏افريقاى جنوبى را ديد (90) از طريق بحر سند قسمتى از سواحل چين تا كره‏مورد سياحت‏بحر پيمايان مسلمان شد و قرنها قبل از اروپائيها،مسلمين‏ژاپن را شناختند.نام اين سرزمين مجهول را محمود كاشغرى جبركه ( Djabarka) ياد مى‏كند و رشيد الدين فضل الله چيمنگو (Tchibengou) است و اين همان‏نام است كه كه ظاهرا هر دو مصحف چيزى شبيه (Zipengu) ياد مى‏كند و نزديكست‏به‏شكل تلفظ امروز فرانسوى و ماركوپولو زيپنگو انگليسى آن.بعضى جغرافيا نويسان اسلام، ظاهرا از روى فرضيات يا اطلاعات هندوان،قرنها پيش از كشف قاره‏امريكا برخوردند به اينكه در آنسوى نيمكره مسكون هم بايد خشكى‏باشد و همين فرضيه بود كه وقتى به كريستف كلمب رسيد وى را به‏كشف قاره جديد رهنمون شد. بدرستى دانسته نيست كه ازين گنجينه‏تحقيقات جغرافيائى مسلمين،اروپائيها-قبل از شروع اكتشافات‏جغرافيائى خويش-تا چه حد خبر داشته‏اند اما لا اقل كتاب ادريسى‏عالم مسلمان اندلسى-كه مجموعه‏يى از جغرافيا و نقشه عالم را ازروى كتب سابقين براى راجر دوم پادشاه نرمان جزيره سيسيل تصنيف‏كرد و آن را نزهة المشتاق يا رجريه نام نهاد نمى‏بايست‏براى اروپائيهامجهول مانده باشد. (91) و با آنكه تلخيصى از آن فقط در سال 1619در روم منتشر شده است گمان مى‏رود،مندرجات كتاب براى علماء مسيحى‏قرن دوازدهم-از سيسيل و ايتاليا و ساير بلاد مجاور-تا حدى‏معروف و احيانا مورد استفاده واقع شده باشد.چنانكه تقويم البلدان ابو الفدا هم‏حتى در نيمه اول قرن هفدهم ميلادى هنوز مورد استفاده اروپائيها بود.

 

به عقيده پاره‏يى از اهل تحقيق،اروپا در تمام قرون وسطى اثرى كه آن‏را بتوان با كتاب ابو الفدا مقايسه كرد بوجود نياورد (92) نزهة المشتاق‏ادريسى هم كه قبل از آن تاليف يافت در اروپا تاثير قابل توجه داشت.

 

نقشه‏هاى ادريسى درين كتاب نمونه كمال نقشه بردارى بود در دوره‏يى كه‏هنوز اروپا قرون وسطاى خويش را مى‏گذرانيد و ازين عوالم بى‏نصيب بود.

 

اگر اندكى بعد ازين دوره،آن شور و شوق عهد اصطخرى و مقدسى درمسلمين براى تحقيقات جغرافيائى باقى نماند هنوز سياحت نامه‏هائى مثل‏كتاب ابن جبير و ابن بطوطه بوجود مى‏آمد.بعلاوه،يك توفيق بزرگ‏مسلمين تاليف دائرة المعارف بزرگ جغرافيائى ياقوت است‏به نام‏معجم البلدان كه در جغرافيا و احوال بلاد و اقوام عالم همان مقامى‏را دارد كه شايد فقط براى تاريخ ابن اثير و كتاب حاوى رازى بايد قائل‏شد.اين مايه آشنايى با ممالك و مسالك بى شك ارتباط مستقيم داشت‏بافعاليت‏بازرگانى مسلمين.در طى چندين قرن قبل از جنگهاى صليبى‏بحر متوسط-مديترانه-تقريبا در انحصار بحر پيمايان مسلمان بود.

 

چنانكه بحر احمر،درياى هند و خليج فارس نيز در آن مدت شاهد جنب‏و جوش بازرگانان اسلام بشمار مى‏آمد همانطور كه راه‏هاى كاروانى‏نيز مسير امتعه و تجارت آنها بود.محصولات كشاورزى و صنعتى‏مسلمين در شرق و غرب عرضه مى‏شد و حاصل آن پيشرفت صنعت و زراعت‏بود در شرق و غرب.بعضى مركبات و ميوه‏ها را مسلمين از طريق شام وفلسطين به اسپانيا منتقل كردند،همچنين زراعت نيشكر را كه مسلمين‏از هند آموخته بودند صليبيها از مسلمين اخذ كردند.اول كسى كه دراروپا پنبه كشت‏بنابر مشهور،مسلمين بودند.بعلاوه، (Muslin) منسوجات مسلمين‏در بازارهاى اروپا خريدار بسيار داشت،الفاظ موصلى (Tapis) كه در زبانهاى اروپائى هست‏يادگاريست‏ازين جنب (Damask) عتابى دمشقى Magazin Bazar (بازار)، Tariff (تعرفه)، و جوش بازرگانى مسلمين،چنانكه كلمات Caravan (كاروان)،هنوز از (چك،الصك) آن دوران فعاليت‏بازرگانى مسلمين‏حكايت دارد.تجارتى چنين پر جنب و جوش مقتضى معرفت درست‏مسالك بود،و آشنائى با اقوام و نژادهايى چنين گونه‏گون شناخت جغرافياو تاريخ آنها را اقتضا مى‏كرد.

 

 

 

 

15- تاريخ‏نويسى

در تاريخنويسى اولين سرمشقى كه مسلمين پيدا كردند عبارت بود ازخداينامه‏ها-كتب پهلوى،كه اساس حماسه ملى ايران بشمار مى‏آمد.

 

در جاهليت،آنچه از نوع تاريخ نزد اعراب رواج داشت انساب قبايل‏و«ايام‏»و حروب بود كه با شعر و قصه آميخته بود.و راى آنهاآنچه از اخبار راجع به انبياء يهود،يا شاهان بابل و مصر و شام به‏گوششان مى‏خورد نزد آنها به عنوان اساطير تلقى مى‏شد-اساطيرالاولين.با اينهمه، سبت‏به اخبار،خاصه آنچه مربوط بود به احوال‏سواران،دلاوران،شاعران،و خطيبان غالبا اظهار علاقه مى‏كردند ونقل اينگونه اخبار-كه رنگ قصه و شعر داشت-نزد آنها شورانگيزبود و جالب.ازين رو در مجالس خلفاء و امراء اموى معركه اسمار واخبار گرم بود و حتى معاويه، چنانكه مسعودى نقل مى‏كند،قسمتى ازاوقات فراغت را اختصاص به شنيدن ايام عرب و اخبار عجم داده بود كه‏گاه نيز از روى كتب-ظاهرا از متن غير عربى-برايش مى‏خوانده‏انديا ترجمه مى‏كرده‏اند.نيز منصور عباسى و هارون الرشيد به اخبار واسمار علاقه نشان مى‏داده‏اند.همين علاقه-بعلاوه شوق مسلمين به دانستن اخبار راجع به سيرت پيغمبر-سبب شد كه به تاليف در سير ومغازى اقدام كنند.اين مغازى و سير نيز نخست‏به همان شيوه نقل‏احاديث تدوين شد نهايت آنكه برسم نقل اسمار و اخبار عرب در آنهابه اشعار و قصص نيز استشهاد شد.چنانكه وقتى ابن هشام خواست‏سيره‏ابن اسحق را تهذيب و تلخيص كند كار عمده‏اش عبارت بود از حذف‏اشعار و ابيات زائد و احيانا مجعول كه در آن وارد شده بود. تحقيق در باب‏مغازى و فتوح هم،از جهت احكام راجع به فتح و خراج و عهود و ذمه ومسائل مربوط بدانها اهميت داشت و از همين رو مورد توجه مسلمين‏واقع گشت.چنانكه بررسى در سنت و حديث نيز معرفت احوال صحابه رااقتضاء مى‏كرد و طبقات الصحابه-مثل كتاب ابن سعد-نيز در واقع‏تواريخ اسلامى بودند درباره پيغمبر و اصحاب.حل و فهم اشاراتى هم كه‏در قرآن-يا حديث-به اخبار و حوادث امم و اقوام گذشته-خاصه‏يهود و نصارا و عرب بائده-مى‏شد نيز يك محرك ديگر بود جهت‏توجه مسلمين به تاريخ.منبع اينگونه اطلاعات هم البته كتب سريانيهابود-و گاه كتب ايرانيها.

 

بعلاوه،حس كنجكاوى مسلمين و تماس دائم آنها با اقوام و امم‏مختلف ممالك فتح شده آنها را نه فقط به آشنايى با اخبار گذشته يونان،ايران،و روم علاقه‏مند مى‏داشت‏بلكه نيز بجستجوى اخبار راجع به هند،ترك و حتى چين و افريقا مى‏كشانيد.توسعه قلمرو اسلام مسلمين را به‏همه اين ممالك و اقوام مرتبط و علاقه‏مند مى‏كرد.در آن زمانهاتواريخ قديم يونان-از قبيل هردوت و توسيديد-كه ديگر دولتهاى‏مورد بحث آنها محو شده بود و دولتهاى ديگر به جاى آنها آمده بود،براى مسلمين چندان جالب توجه نمى‏توانست‏باشد.بعلاوه، علاقه‏يى‏كه عباسيان و برامكه و آل سهل به طرز حكومت و اداره عهد ساسانيان‏نشان مى‏دادند همراه با نظر رقابت‏يا عنادى كه با بيزانس-وارث يونان و روم قديم-ابراز مى‏كردند سبب مى‏شد كه مورخين در شيوه‏تاريخنويسى هم به ماخذ ايرانى بيشتر رجوع كنند و به سبك و سنت‏نويسندگان خداينامه‏ها.همين نكته سبب شد كه تواريخ مسلمين،برخلاف تواريخ يونان و روم قديم،بيشتر مبتنى شود بر نقل جزئيات‏قصه‏ها و عدم توجه كافى به تبيين اسباب و علل حوادث.اين تمايل به‏نقل جزئيات و اشتغال به حماسه و قصه،كتب فتوح-يا مآخذ آنهارا-رنگ خاصى از تعصبات داده است چنانكه در روايات ابو مخنف وسيف بن عمرو و عوانة بن عبد الحكم و ابو عامر بن شراحيل بسيارى ازاختلافات ناشى است از رنگ تعصبات قومى،حزبى،و مذهبى آنها و اين‏است كه در استفاده از كتب فتوح و مغازى قديم مورخ را به احتياط تمام‏وامى‏دارد و قسمتى از تاريخ خلفاء ظاهرا بسبب همين رنگ تعصبات كه‏در منشا روايات آنها هست امروز هنوز بشكلى است كه از لحاظ مورخ‏قابل اعتماد كلى نيست.

 

تاليف تواريخ عمومى،كه قديمترين نمونه موجود آن تاريخ‏اليعقوبى است از ابن واضح-يك مورخ شيعه-بى شك يك شاهكاربزرگ مسلمين است در تاريخنويسى.كتاب عظيم طبرى كه شكل ووقايعنامه دارد يك دائرة المعارف تاريخى است،آگنده از معلومات واطلاعات سودمند و گوناگون.مروج الذهب مسعودى و التنبيه و الاشراف‏او نيز تاريخ عمومى بشمارند و اين كتابها بعدها بوسيله مسكويه و ابن اثيرو ابن الجوزى و ابو الفدا و ابن خلدون و ذهبى و ابن تغرى بردى تذييل وتكميل شدند و مآخذ اصلى شدند براى تاريخ امم و اقوامى اسلامى چنانكه‏طبقات و وفيات و تراجم نيز در آثار كسانى امثال سمعانى،ابن خلكان،كتبى،صفدى، قفطى،ابن ابى اصيبعه و ديگران مورد توجه گشت و اينهمه‏گنجينه ارزنده‏يى شد براى تحقيق در تاريخ و تمدن اسلامى.

 

بهر حال،مسلمين در تاريخ كتابهاى بسيار زيادى بوجود آوردند،و هيچ قومى قبل از شروع عصر جديد درين رشته به پايه‏مسلمين نرسيده بود. (93) شايد برين ميراث عظيم مسلمين نيز عيوبى واردباشد و از آنجمله است آميختن وقايع با قصه‏ها،ذكر روايات متناقض،نقل روايات غير معقول يا مبالغه آميز،اظهار تملق نسبت‏به ارباب قدرت‏و يا سكوت از بيان معايب و مفاسد آنها.اما درباره بعضى ازين ايرادهابايد توجه به مقتضيات عصر داشت و روزگار مورخين گذشته را با احوال‏مورخين ممالك آزاد امروز قياس نبايد كرد همچنين طرز فكر قدما را نبايدبا نوع تفكر مردم امروز سنجيد چنانكه انتظار خواننده قديم از كتاب‏تاريخ و نحوه بدست آوردن مآخذ اخبار هم با آنچه امروز هست تفاوت‏دارد و توجه به اين نكات شايد سبب شود كه محقق امروز در نقدمورخين گذشته اسلامى به مبالغه و افراط نگرايد. (94) معهذا،كار مورخين‏اسلام در مقايسه با كار قدماء يونان و روم-شايد با چند استثنا-ومخصوصا در مقايسه با كار مورخين اروپا در قرون وسطى و حتى بعد ازآن شايسته تحسين و اعجاب است.

 

در تاريخنويسى مسلمين،يك خاصيت‏بارز عبارتست از علاقه‏يى‏كه قوم به احوال امم مختلف ديگر داشته‏اند.نه فقط درباره بابل،مصر،ايران،يهود،يونان،و روم اطلاعات امثال مسعودى، يعقوبى،دينورى‏و طبرى مبتنى بر مآخذ قابل اعتمادست‏بلكه درباب اقوام هند،سودان،ترك، چين،و فرنگ هم در آثار بيرونى،مسعودى،يعقوبى،ابن اثير ورشيد الدين فضل الله معلومات دقيق هست و حاكى از دقت و كنجكاوى.

 

بر رغم ايرادهايى كه بر بعضى ازين مورخين،لا اقل در پاره‏يى مواضع‏محدود،وارد به نظر مى‏آيد مورخين بزرگ اسلام غالبا در كار خويش‏بحد امكان دقت و حتى وسواس داشته‏اند.

 

تقيد بعضى از آنها-مثل طبرى-در نقل و ذكر اسانيد البته‏تضمين عمده‏يى بوده است در صحت نسبى مطالب و روايات.اين شيوه كه در واقع از اهل حديث اخذ و تقليد شده است تاريخ را نزد طبرى‏سلسله‏يى از روايات كرد كه مورخ،هر روايت را از يك راوى نقل‏مى‏كند و او نيز از يك يا چند راوى ديگر تا برسد به كسى كه شاهدواقعه بوده است‏يا آنكه واقعه در ايام وى رخ داده.اين ذكر اسانيدكه بمنزله ذكر مآخذست در تاريخ امروز مى‏بايست مورخ را از وقوع‏در خطا يا لا اقل از وقوع در مسؤوليت،بر كنار دارد.اما عيب عمده‏اش‏آنست كه بسبب اختلاطات-و احيانا تناقضات كه در روايات آنها ممكن‏است روى داده باشد-ايجاد يك سلسله منظم از حوادث و بررسى‏علت و معلول را در سلسله حوادث دشوار مى‏كند و مورخ را از قضاوت‏در اسباب و نتايج‏باز مى‏دارد.شك نيست كه اين يك عيب عمده است‏كه در تواريخ اسلامى هست اما در تواريخ ساير اقوام قديم هم بدون‏آنكه كارشان مبتنى بر ذكر اسانيد باشد نظير اين ايراد وارد است.درضبط نام و انساب نيز كار مورخان اسلام دشوار بوده است اما آن راغالبا با دقت تمام انجام داده‏اند.امكان وقوع اشتباه در نام و نسب‏اشخاص بسا كه منتهى شود به انتساب حوادث مختلف به شخص واحد.

 

ازين رو در معرفت رجال توجه به اين نكته را مورخين ضرورى يافته‏اندقصه جالبى كه ابن خلكان درباره قاضى ابو الفرج المعافى بن زكريا النهروانى‏ذكر مى‏كند در واقع يك هشدار و تنبيه است‏براى مورخ.وى از قول‏اين قاضى نقل مى‏كند كه يك سال حج مى‏كردم و در ايام تشريق درمنى بودم.شنيدم كسى مى‏گويد:اى ابو الفرج.گفتم شايد مرادش منم.

 

باز گفتم در بين مردم بسيار كسان هستند كه ابو الفرج كنيه‏شان باشدجوابش ندادم.منادى چون ديد كسى جوابش نداد فرياد زد:اى ابو الفرج‏المعافى.خواستم به او جواب دهم بازگفتم ممكن هست ابو الفرج ديگرى‏هم باشد كه اسم او معافى است ازين رو جوابى ندادم تا آنكه بازگشت‏و ندا داد:اى ابو الفرج المعافى بن زكريا النهروانى.ديگر برايم شك نماند كه مرا ندا مى‏دهد چون اسم و كنيه‏ام را ذكر كرد و همچنين‏پدرم و شهرى را كه بدان منسوبم نام برد. پس گفتم:اينك من،چه‏مى‏خواهى؟گفت:شايد تو از نهروان شرق هستى؟گفتم بلى.گفت، آنكه‏ما مى‏خواهيم از نهروان غرب است (95) اين است‏حكايتى كه ابن خلكان‏نقل مى‏كند و هنوز هم مى‏تواند براى مورخ آموزنده باشد و عبرت انگيز.

 

از اينها گذشته در ضبط سنين هم كار مورخ مقتضى دقت‏بوده است وتجسس بسيار.همين ابن خلكان در ترجمه حال ابو الوفاء بوزجانى‏ذكر مى‏كند كه تاريخ وفاتش را نمى‏دانستم جايش را در ترجمه حال‏وى سفيد گذاشتم بيست‏سال بعد آنچه را مى‏جستم در كتاب ابن اثيريافتم به اينجا الحاق كردم (96) اين مايه دقت و وسواس البته ضبط مورخ راقابل اعتماد مى‏كرد.بعلاوه،مورخ در تهيه مواد و تطبيق و تنظيم آنهانيز غالبا همين اندازه دقت و وسواس داشت.يعقوبى با دقت و علاقه،اخبار و اطلاعات راجع به بلدان مختلف را از اهل محل مى‏پرسيد و ازآنميان فقط آنچه را اشخاص موثق تصديق مى‏كردند ضبط مى‏كرد.بعدهم در مسافرتهاى خويش راجع به آن مطالب جداگانه تحقيق مى‏كرد.

 

مسعودى براى جمع آورى اطلاعات دقيق مسافرتهاى طولانى كردچنانكه در آسيا تا هند و سيلان و در افريقا تا زنگبار رفت.بيرونى در مقدمه‏الآثار الباقيه چنان دقت و احتياطى در شيوه تحقيق توصيه مى‏كند كه‏گوئى آن مقدمه يك محقق امروزيست و ماللهند او حتى با موازين‏امروزى نيز شاهكار تحقيق در تاريخ و عقايد محسوبست.ابن مسكويه‏حتى در بيان سيرت و احوال پيغمبر از بيان امورى كه قبولش با عقل‏صرف ممكن نيست و حاجت‏به ايمان و اعتقاد دارد خود دارى مى‏كند وابن خلدون در قضاوت راجع به مسائل تاريخ نهايت تعقل و احتياط راتوصيه و عمل مى‏كند.

 

يك خاصيت ديگر در آثار غالب مورخين اسلامى،قضاوتهاى صريح و غالبا قاطعى است كه درباب اخلاق و روحيات رجال و حكام‏عصر دارند.مسعودى،ابن خلكان،و بيهقى مخصوصا توجه خاصى به‏بيان شمايل و احوال اشخاص مورد بحث نشان مى‏دهند.درست است كه‏غالبا اين اوصاف عام و حتى مجمل است اما در بعضى موارد چنان دقيق‏و روشن است كه تصوير نزديك به واقع احوال و اخلاق اشخاص موردبحث را بدرستى و وضوح در ذهن خواننده القاء مى‏كند.با آنكه‏طبع عامه از تاريخ معمولا بيان شكوه و جلال اشخاص غالب را طلب‏مى‏كند و همين نكته نيز-غير از اسباب و موجبات ديگر-مورخ راگهگاه به تملق سرائى وامى دارد در بين مورخين اسلامى كسانى هستند كه‏بدون مداهنه و با شجاعت و صراحت از احوال و اعمال سلاطين و حكام‏قاهر انتقاد كرده‏اند.ابن الطقطقى مؤلف كتاب الفخرى گهگاه چنان ازعباسيان انتقاد مى‏كند كه در آن اعصار فقط از يك شيعى بى‏پروا چنان‏بيانى ممكن بود صادر شود.ابن عربشاه احوال تيمور را بشدتى انتقادمى‏كند كه بوى غرض از لحن كلامش بر مى‏آيد.حتى صابى كه به امرعضد الدوله كتاب التاجى را مى‏نوشت اين اندازه شهامت داشت كه درجواب يك دوست-وقتى از او پرسيد به چه كار اشتغال دارد-با صراحت‏بيان جواب دهد: مشتى اباطيل بهم مى‏بافم.اين مايه صراحت را فقط يك‏محيط آزاد كه در آن تسامح و بى تعصبى شيوه‏يى جاريست در چنان‏روزگارانى ممكن بوده است اجازه دهد.

 

عدم توجه به تبيين دقيق حوادث،و اكتفا به ذكر جزئيات كه‏بعضى بر مورخين اسلامى عيب گرفته‏اند اختصاص به آنها ندارد.سعى‏در تحقيق و شناخت علل و اسباب حوادث تاريخى در اروپا هم سابقه‏زياد ندارد و حتى در قرن هفدهم ميلادى بوسوئه هم مثل طبرى حوادث‏را فقط بر اصل مشيت تعبير مى‏كرد.معهذا،در بين مسلمين توجه به‏اسباب و علل هم بوده است چنانكه ابو على مسكويه در تجارب الامم به تبيين حوادث بيشتر اهميت مى‏دهد تا به نقل روايت.اما ابن خلدون كه‏كه در عصر خويش تا حدى پيشرو اشپنگلر و توينبى بشمارست ظاهرااولين مورخى است كه در پرتو تعقل و استدلال كوشيد تا حوادث تاريخ‏را بوسيله علل طبيعى آنها تبيين كند.بدينگونه،وى در مقدمه خويش‏نه فقط يك ديد تازه براى تاريخ بلكه يك‏«علم تازه‏»را در زمينه تاريخ‏بوجود مى‏آورد:فلسفه تاريخ.

 

در هر حال،طريقه ابن خلدون در تبيين تاريخ بر آنچه يونانيها-امثال توسيديد-مى‏شناختند برترى بارز داشت (97) نه فقط بدان سبب كه‏وى حوادث و تجاربى بيش از آنكه توسيديد مى‏شناخت در پيش چشم‏داشت‏بلكه بيشتر بدان سبب كه وى فيلسوفانه‏تر به قضايا و حوادث‏مى‏نگريست.در حقيقت،شيوه‏يى كه ابن خلدون در تحقيق فلسفه تاريخ واسباب و علل (Vico) نظير نيافت. ظهور تمدن و توحش پيش گرفت در اروپا هم تقريبا تاپيدايش ويكو شايد مونتسكيو را هم از بعضى‏جهات بتوان با او مقايسه كرد و اگر هر در،اگوست كنت،و هربرت اسپنسربا آثار و آراء او آشنائى يافته بودند بيشك نتايج تحقيقاتشان رنگ ديگرداشت.

 

 

 

 

 

16- ملل و نحل

اهميتى كه دين در نزد مسلمين داشت و به آن جهت همه چيز ديگر درواقع فرع و تابع آن محسوب مى‏شد سبب گشت كه اهل تحقيق توجه‏خاص به عقايد و مذاهب اقوام مختلف پيدا كنند و اين نكته همراه باارتباط و تماس دائم و روزانه‏يى كه مسلمين با پيروان اديان و شرايع‏وارد يا موجود در قلمرو اسلام داشتند منتهى شد به پيدايش علم ملل ونحل،و علم كلام.در واقع،با وجود ضعف‏ها و احيانا تعصب جويى‏هايى‏كه در بعضى تاليفات مسلمين-مانند بغدادى،اسفراينى،ابن حزم وحتى شهرستانى-هست اين آثار راجع به ملل و نحل حاكى از حداكثرتوفيقى بود كه در دنياى تعصب آلوده قرون وسطى در اينگونه مطالعات‏نيل بدان قابل تصور بود.يونانيهاى قديم هم البته نسبت‏به اديان وعقايد اقوام مختلف و شناخت آنها بى‏علاقه نبودند،هرودوت و استرابودرباره دين مصر و بابل اطلاعات پراكنده‏يى در طى اسفارو تحقيقات‏خويش بدست آوردند كه مدتها-قبل از كشف خطوط و اسناد قديم‏با اهميت تلقى مى‏شد.درباره زرتشت و مغان هم در كتب يونانيهامعلومات بسيار-اما مبهم و افسانه (Benveniste) نيز سعى كرده‏اند كه از آميز-آمده است و بعضى محققان‏مثل بنونيست مجموع آنهاتصور درست و روشنى درباب مذاهب ايرانى بدست آورند.بااينهمه،آنچه يونانيها در باب اديان و مذاهب اقوام گونه‏گون جمع كردندنه نظم و ترتيب علمى داشت،نه هدف آن تحقيق علمى و نظرى بود،ازنوع اخبار و گزارشهاى جهانديدگان بود و بيشتر براى جلب حس‏اعجاب يا تعجب در يونانيان.مطالعه علمى در اديان و مذاهب اقوام‏مختلف،در واقع بوسيله مسلمين بوجود آمد و براى بوجود آمدن آن هم‏تسامح محيط اسلامى اوايل عهد عباسيان و شور و شوق مامون خليفه ومعتزله بغداد لازم بود.

 

در حالى كه چندى پيش امويها جعد بن درهم و غيلان دمشقى‏را در ظاهر به اتهام عقايد بدعت آميز و در واقع بسبب اتهامات سياسى‏هلاك مى‏كردند در اوايل عهد عباسيان مجلس مامون خليفه،محل‏بحث آزاد بود درباب عقايد و مذاهب مختلف.درست است كه اين‏تسامح فكرى مانع از آن نبود كه خليفه با بعضى عقايد كه مخالف‏اسلام مى‏دانست مبارزه كند اما فى المثل خشونتى كه در محنه احمد بن‏حنبل نشان داد بعد از بحث و فحص علمى بود.در هر حال،روزهاى‏سه شنبه،بنابر مشهور،علماء و محققان از اهل فقه و ديانات و مقالات‏دربارگاه اين خليفه حاضر مى‏آمدند در حجره‏يى خاص جمع مى‏شدند،طعام مى‏خوردند و دست مى‏شستند.آنگاه به مناظره مى‏نشستند و درحضور خليفه با نهايت آزادى سخن مى‏گفتند. چون شب فرا مى‏رسيد ديگربار طعام مى‏خوردند و پراكنده مى‏شدند (98) درين مجالس پيروان وپيشوايان اديان مختلف حاضر مى‏شدند چنانكه از غير مسلمين گهگاه‏كسانى امثال آذر فرنبغ پيشواى مجوس و يزدانبخت پيشواى مانويه‏هم در آن راه داشتند.حتى يك اباليش زنديك هم كه از آئين مجوس‏برگشته بود درين مجالس ممكن بود با موبد بزرگ زرتشتى در حضور مامون گفت و شنود كند.مامون اين گونه مناظرات را وسيله عمده مى‏شمرددر جستجوى حقيقت و بر خلاف امثال هشام اموى،معتقد بود كه غلبه‏بر خصم بايد به جت‏باشد نه به قدرت زيرا غلبه‏يى كه به قدرت حاصل‏شود با زوال قدرت هم از بين مى‏رود اما غلبه‏يى كه به حجت‏حاصل آيدهيچ چيز نمى‏تواند آن را از ميان ببرد (99) اين مجالس كه گاه در طى آنهاحتى امام على بن موسى الرضا ع با ثنويه يا نصارا احتجاج مى‏كرد طبيعى بودكه مباحثات راجع به اديان و مذاهب را مورد توجه مسلمين سازد.

 

درست است كه اين مناظرات-و علاقه خليفه به اينگونه مجالس-ازعهد متوكل به بعد از بين رفت و خلفا و سلاطين ديگر هم جز در مواردنادر بدين كار توجه نكردند اما علاقه به اين گونه مسائل در بين علماءباقى ماند و كتب و رسالات در مباحث مربوط به اين مناظرات تاليف شدو علم كلام راه واقعى مجادله به احسن را كه عبارت از ايراد ادله مناسب‏و موافق افهام و عقول مختلف باشد يافت. (100)

 

بسبب مدارا و مسامحه‏يى كه مسلمين در معامله با اهل كتاب‏رعايت مى‏نمودند و بسبب ارتباط و مراوده‏يى كه در بيشتر امور و شؤون‏طبعا بين آنها و اهل كتاب پيش مى‏آمد مكرر در مجالس و اسواق‏فرصتهايى پيش مى‏آمد كه در برترى اديان بين آنها بحث و مناظره درگيرد و غالبا كار مناظرات شفاهى به تاليف كتب و رسالات منجر مى‏شد واين امر مستلزم آشنائى طرفين بود به كتب و عقايد يكديگر.مسلمين ازخيلى قديم با كتب توراة و انجيل آشنائى حاصل كردند.احتمال‏مى‏رود يك توراة قديم عربى وجود داشته است كه اشارات قرآن درباب‏توراة به آن مربوط و با آن منطبق بوده است،و آن با توراة امروزيهود تفاوت داشته است (101) اما بهر حال مسلمين با توراة معهود يهودآشنائى داشته‏اند چنانكه يك جا ابن قتيبه در كتاب المعارف (102) نقل مى‏كندكه بعضى احاديث را با مندرجات توراة تطبيق كرده است.همچنين على بن ربن طبرى در كتاب الدين و الدوله مطالبى بنقل از توراة نقل‏مى‏كند كه با توراة مطابقت دارد.علتش البته آنست كه وى جديدالاسلام بوده و از كتب موجود يهود اطلاع درست و مستقيم داشته است،سايرمسلمين هم آنچه از توراة نقل كرده‏اند غالبا از ترجمه‏هاى عربى توراة‏بوده است و ابن النديم و مسعودى به اين ترجمه‏هاى عربى توراة اشاره‏كرده‏اند.با انجيل نيز مسلمين آشنائى كافى داشته‏اند،حتى در قرن نهم‏ميلادى يك ترجمه عربى-از روى انجيل سريانى-وجود داشته‏است.از مورخين اسلامى،يعقوبى خلاصه‏يى از مندرجات انجيل متى،انجيل مرقس،انجيل لوقا و انجيل يوحنا بدست مى‏دهد و بعضى مطالب‏آنها را با هم مقايسه مى‏كند.مسعودى نيز كه درين گونه مسائل دقت‏و كنجكاوى كم مانند داشت اطلاعات زيادى در باب مندرجات‏اناجيل و اعمال حواريون بدست آورده بود و حتى توما-طوماس-رابه عنوان رسول هندوان نام برد.اطلاعات بيرونى درين باب از مسعودى‏هم بيشترست و از الآثار الباقيه پيداست كه وى با اناجيل مختلف و بعضى‏تفاسير آنها آشنائى دقيق داشته.حتى از مندرجات اناجيل مرقيونيه وبرديصانيه هم واقف بوده است و آنها را در بعضى اجزاء با اناجيل نصارامغاير مى‏يافته.در ترجمه بلعمى هم مطالبى راجع به عيسى و اناجيل‏هست كه در متن طبرى نيست.بعلاوه،غزالى و ابن تيميه هم اطلاعات‏دقيق راجع به اناجيل داشته‏اند و بهمين جهت تاثير و نفوذ اخلاقيات‏اناجيل در قصص و تمثيلات حكماء و صوفيه هم محسوس است و مشهود.

 

اين مايه آشنائى با انجيل و توراة مناظرات مسلمين را با يهود ونصارا مبتنى بر ادله و شواهد دقيق و مستقيم كرد.مسائل مورد بحث‏غالبا كلى بود و بى تغيير.با يهود بحث در امكان نسخ شريعت موسى‏بود و با نصارا در مفهوم ثالث ثلاثه و ابن الله.ضمنا با هر دو قوم‏از تحريف يافتن كتابهايشان بحث‏بود و از وجود بشارت كه در آن كتابها بود به آمدن پيغمبر عرب.يهود و نصارا در دفاع از اديان خويش‏هم ظهور يك پيغمبر تازه را از ميان اميين رد مى‏كردند هم امكان وقوع‏تحريف را در كتابهاى خويش.درين مناظرات هر دو دسته-مسلمين واهل كتاب-مى‏كوشيدند تا ضمن دفاع از كتب خويش در كتاب‏آسمانى طرف ديگر تناقضات بيابند و محالات.همچنين هر دو طرف دردفاع از عقايد خويش تا آنجا كه ممكن بود منطقى بودند و معقول.فقطحمله‏هاشان به يكديگر گهگاه بيش از حد زبان آورى يك‏«فصيح‏»بود وبقول شيخ سعدى مبالغه مستعار. (103) ابن حزم اندلسى دانشمند مسلمان كه‏توراة را دقت‏خوانده بود آنجا در پيدا كردن تناقضات و محالاتى كه-وقتى حمل بر ظاهر عبارت مى‏شد-براى يك كتاب تحريف نشده‏آسمانى قبولش ناممكن مى‏نمود كار خويش را دشوار نمى‏يافت‏چنانكه در كتاب الفصل پنجاه و هفت اعتراض بر توراة وارد آورد.دررد قول يهود كه نسخ را غير ممكن-يا لا اقل غير واقع-مى‏دانندحجتها اقامه مى‏كردند كه در جميع شرايع اين امر هست از آنكه دروقتى معين كارى امر محسوب مى‏شود چون آن وقت‏بگذرد همان كارشايد نهى شود.گذشته از اينها شريعت‏يعقوب غير از شريعت موسى‏بود و يعقوب فى المثل ليا و راحيل را كه دو خواهر بودند يكجا تزويج‏كرد و اين در شريعت موسى حرام بود و اين خود نشان مى‏دهد كه‏نسخ محال نيست واقع هم هست. (104) يعقوب القرقيسانى،از علماى يهودكه در قرن دهم مى‏زيسته در بابى از كتاب الانوار و المراقب خويش،كه‏به رد مسلمين مى‏پردازد با استشهاد به توراة اين دعوى مسلمين راكه شريعت موسى را بوسيله اسلام منسوخ مى‏دانند رد مى‏كند و حتى‏مى‏گويد كه ختم پيغمبران هم بموجب توراة از يهود خواهد بود-نه‏اقوام ديگر (105) -چنانكه در باب تحريف توراة مى‏گويد در تمام شرق وغرب عالم از يهود و نصارا بدون خلاف توراة ديگرى نمى‏شناختند و اين توراة را همان كتاب موسى مى‏دانند و اگر اين قول يهود و نصارا دروغ‏باشد پس در عالم ديگر هيچ قولى صحت و اعتبار ندارد. (106) با نصارا نيزاز همين نوع احتجاجات رايج‏بود.ابو البقاء جعفرى در رساله تخجيل‏من حرف الانجيل كه خلاصه گونه‏يى از آن بنام الرد على النصارى درليدن طبع شده است تناقضات و اختلافات نامعقول بين اناجيل رابتفصيل بر مى‏شمرد و آنها را دليلى مى‏گيرد بر وقوع تحريف در اصل‏آنها. (107) بعلاوه،استعمال عنوان ابن و اب را در مورد مسيح و همچنين‏عنوان ابن الله و رب و امثال آنها را در حق عيسى از باب استعمال مجازمى‏شمرد و از اناجيل براى اين دعوى شواهد مختلف نقل مى‏كند. (108) درهمان عصر مامون خليفه،عبد الله بن اسمعيل هاشمى رساله‏يى به عبد المسيح‏ابن اسحق كندى نوشت و ضمن طعن و ايراد بر اناجيل او را به اسلام دعوت‏كرد.او هم رساله‏يى در رد قول وى نگاشت و او را دعوت به آئين عيسى‏كرد.على بن ربن طبرى مثل بعضى ديگر از احتجاجگران اسلام مى‏كوشيدتا در توراة بشارت به ظهور محمد ص را نشان دهد از آنجمله فقره‏يى از كتاب‏اشعيا(21/7-5)نقل مى‏كند كه در آن اشارتها هست‏به آمدن دوسوار كه يكى برخر سوارست و آن ديگرى بر شتر، مى‏گويد:اين يك‏بشارت است‏بر ظهور پيغمبر عرب و آن را هيچ عاقلى نمى‏تواند انكار كند.

 

احتجاجگران نصارا نيز،بيهوده مى‏كوشيدند تا الوهيت عيسى را از قرآن‏اثبات كنند.در حاليكه قرآن بصراحت آن را مردود شمرده بود.

 

احتجاجات مسلمين اگر همه جا با موازين جدال به احسن منطبق‏نبود،لا اقل غالبا مبتنى بود بر مطالعه اناجيل.اما در اروپا كه تا قرن‏دوازدهم هيچ ترجمه لاتينى از قرآن در دست نبود، احتجاجات‏اسكولاستيكها مبتنى بود بر مسموعات و حتى اتهامات.در قرن سيزدهم‏ميلادى، (Barthelemy d, Edesse) هنوز در ضمن‏رد يك تن مسلمان بارتلمى ادسائى سبت‏به شارع اسلام تهمتهايى بى اساس نا معقول ذكر مى‏كرد (109) كه حاكى بود از آفت ناشناخت.اين ناشناخت،اقوال اسكولاستيكهاى قرون وسطى را درباب اسلام مجموعه‏يى كرده‏است از اتهامات ناروا و جاهلانه.اين مايه ضعف منطق را حتى توماس‏داكويناس كه خود به خواهش يكى از رؤساء دومينيكن رساله‏يى دررد مسلمين نوشت نيك در مى‏يافت.توماس (Thsmisme) هنوز در داكويناس كه تاثير افكاراو در شكل فلسفه موسوم به توميسم جريانهاى‏فلسفى اروپا محسوس و باقى است در قرون وسطى بزرگترين متالهان‏نصارا محسوب مى‏شد و او را از جهت‏حكمت‏حتى از ارسطو هم برترمى‏شمردند.دانته شاعر (Fiamma Benedetta) ايتاليائى وى را شعله حكمت

 

(Doctor Angelicus) لقب‏دادند.با مى‏خواند و آيندگانش او را حكيم فرشته خو اينحال،همين نابغه واقعى الهيات،وقتى در صدد تاليف كتابى (110 بر مى‏آيد تا بقول خود مسلمانان اندلس را از طريق براهين و ادله طبيعى‏و عقلى به حقانيت ديانت مسيح و بطلان عقايد مسلمين متوجه كنداحساس مى‏كند كه جزيا استدلال و قياس نمى‏تواند اين تعهد رابه انجام رساند.خودش مى‏گويد سبب آنست كه يهود را مى‏توان از روى‏توراة مجاب و متقاعد كرد،اهل بدعت از نصارا را هم مى‏توان باادله و شواهد منقول از انجيل به راه آورد،اما با مسلمين-كه‏اين حكيم بزرگ اسكولاستيك از روى خطا آنها را در رديف كفار ومشركين بشمار مى‏آورد-جز با ادله عقلى كه پسند طبع سليم باشداحتجاج نمى‏توان كرد.اما اين ادله بايد لا محاله مبتنى باشد برعقايد واقعى مسلمين كه رد آنها منظورست نه بر اتهاماتى كه اسكولاستيكهابر آنها وارد كرده‏اند.مع ذالك سن توماس اعتراف مى‏كند كه چون حقيقت‏آراء و عقايد اهل اسلام را درست نمى‏داند كارش آسان نيست و درين‏باب مى‏گويد كار آباء سابقين كليسا در رد و نفى حجت مشركان از كارى كه من در احتجاج با اهل اسلام دارم بمراتب آسانتر بوده است‏چرا كه آباء سابقين

3

را براى مدتى محدود به‏بغداد گسيل دارد و به امپراطور وعده‏ها داد اما امپراطور بدين كاررضا نداد و لئون را در تسالونيك،اسقف اعظم كرد (35) درست است كه‏اين روايت در مآخذ اسلامى مشهور نيست و از اين لئون تسالونيكى هم‏آثارى كه در رياضى باقى است چندان اهميت ندارد (36) اما داستان اگر هم‏مبالغه آميز باشد باز نشان مى‏دهد كه شوق و علاقه مسلمين به آموختن‏علوم يونانى تا چه پايه بود.در زمانى كه شارلمانى در قلمرو خويش بزحمت مى‏توانست چند تن با سواد پيدا كند مسلمين در دربار مامون‏با كتابهاى افلاطون و ارسطو و اقليدس و جالينوس سرو كار داشتند.دورزمين را اندازه مى‏گرفتند و در مذاهب و عقايد فلاسفه و در باب طبقات‏ارضى و اجرام فلكى تحقيقات و مباحثات مى‏كردند.

 

 

 

 

 

 

7- كتابها و كتابخانه‏ها

بدينگونه،شوق معرفت جويى و حس كنجكاوى قلمرو اسلام را در اندك‏مدتى كانون انوار دانش كرد.رواج صنعت كاغذ مخصوصا از اسباب‏عمده رواج علم و معرفت‏شد.هنوز قرن اول هجرت تمام نشده بود كه‏مسلمانان صنعت كاغذ را از ماوراء النهر به داخل بلاد عرب زبان بردند.

 

در قرن دوم،هم بغداد كارخانه كاغذسازى داشت هم مصر.طولى‏نكشيد كه در ساير بلاد اسلام حتى در سيسيل و اندلس هم صنعت كاغذراه يافت.در زمان مامون كه اروپاى غربى هنوز نه كتابت را مى‏شناخت‏نه كاغذ را،در بغداد كاغذ بقدرى زياد بود كه گويند يك تن از بزرگان‏طبرستان در سفر حج وقتى به بغداد رسيد و دعوتهائى كرد با تكلف بسيارچون مامون گفت تا در بغداد هيزم و تره به او نفروشند او كاغذ مى‏خريد و به‏جاى هيزم مى‏سوخت و حرير سبز پاره مى‏كرد و به جاى تره برخوان‏مى‏نهاد و درباره ابن فرات وزير مقتدر هم نقل است كه در خانه‏اش‏حجره‏يى بود مخصوص كاغذ،هر كس آنجا مى‏رفت هر قدر كاغذمى‏خواست مى‏توانست‏ببرد.اين نكته نيز با آنكه حكايت دارد از تكلف‏و تنعم ابن فرات، وجود و وفور كاغذ را در بغداد آن زمان نشان مى‏دهد. (37) ابن النديم انواع گوناگون كاغذ را در عهد خويش مى‏شمرد و اين امرنشان مى‏دهد كه صناعت كاغذ در آن زمان رونق تمام داشته است.اين‏رواج صنعت كاغذ از اسباب بوجود آمدن كتاب و توسعه يافتن كتابخانه‏هاگشت و در هرجا صنعت كاغذ راه يافت كار تاليف هم آسان شد.ازبركت وجود كاغذ در زمان يعقوبى در بغداد بيشتر از صد كتابفروش‏وجود داشت كه غير از فروش كتاب در آنها از كتب نسخه بردارى‏مى‏كردند و البته اين امور كار تشكيل كتابخانه را هم آسان مى‏كرد.

 

در واقع،در غالب بلاد اسلامى تدريجا كتابخانه‏ها بوجود آمدمتعلق به مساجد يا مدارس كه درهاشان به روى طالبان علم گشوده بود.

 

بيت الحكمه (38) مامون كتابخانه‏يى معتبر داشت مشحون از كتب گوناگون به‏السنه مختلف. كتابخانه عضد الدوله ديلمى در شيراز چنان عظيم بود كه‏مقدسى مى‏پنداشت هيچ كتابى در انواع علوم تاليف نشده است الا كه‏نسخه‏يى از آن در آنجا هست.كتب اين كتابخانه بر حسب انواع علوم‏در حجره‏هاى جداگانه قرار داشت.نظير همين وصف درباره كتابخانه‏سامانيان هم صادق بود كه ابن سينا مدتها در آن به مطالعه واستنساخ كتب اشتغال داشت.كتابخانه شخصى صاحب بن عباد وزيرفخرالدوله ديلمى كه مى‏گويند چهار صد شتر براى حمل آنها لازم بود معروف‏است و قسمتى از آن در غلبه سلطان محمود غزنوى بر رى تباه شد.

 

سابور بن اردشير،وزير بهاء الدوله ديلمى،كتابخانه‏يى در كرخ بغدادساخت كه در آن ده‏ها هزار جلد كتاب بود به خط ائمه مشهور و معتبر.درشام و مصر هم از كتابخانه‏هاى متعدد ياد شده است.در كتابخانه‏يى‏كه يعقوب بن كلس وزير العزيز بالله ثانى درست كردگاه ده‏ها و صدهانسخه مكرر از يك كتاب وجود داشت.در زمان‏«الحاكم‏»كتابخانه‏فاطميان مصر صد هزار كتاب داشت و اين تعداد در زمان مستنصر فاطمى‏به دويست هزار رسيد و اين كتاب‏ها به اهل علم عاريه هم داده مى‏شد.دراندلس حراجهايى كه براى كتاب تشكيل مى‏شد محل معارضه شوق‏بود با ثروت و تفنن.در قرطبه خليفه اموى اندلس حكم دوم كتابخانه‏عظيمى تاسيس كرد كه مى‏گويند در حدود چهار صد هزار جلد كتاب داشت‏و تنها فهرست آن بالغ بر چهل و چهار مجلد مى‏شد.حكم دوم براى‏بدست آوردن كتاب و جلب مؤلفين،نمايندگانى از اندلس به بغداد و شام‏مى‏فرستاد.در غرناطه در عصر امويها،هفتاد كتابخانه عمومى وجودداشت در صورتيكه حتى چهار صد سال بعد از اين تاريخ شارل عاقل كه‏خواست كتابخانه‏يى درست كند بعد از سالها سعى كتابهايش به هزار جلدهم نرسيد و ثلث آن نيز ادعيه و اوراد راهبان و كشيشان بود.كتابخانه‏سلطان مراكش كه مى‏گويند هنگام عزيمت از اندلس آن را در يك‏كشتى به مقصد فرستاد و در راه بدست دزدان دريايى افتاد بالغ برسيصد چهار صد هزار كتاب بود و همين كتابها بود كه به دست فيليپ سوم‏پادشاه اسپانيا افتاد و هسته اصلى كتابخانه معروف اسكوريال شد. (39) تنهاكتاب الفهرست ابن النديم كه يك وراق شيعى يا معتزلى بغداد بوده است‏در قرن چهارم كافى است تا نشان دهد در آن دوره از انواع علوم وفنون چه مايه كتابها در نزد مسلمين وجود داشته.انواع دائرة المعارف‏از امثال مفاتيح العلوم خوارزمى و جامع العلوم فخر رازى گرفته تا نفايس الفنون‏آملى و كشاف اصطلاحات تهانوى-كه در عالم اسلامى تاليف شد از فسحت‏دايره كنجكاوى مسلمين حكايت دارد و از تنوع و وفور مواد كتابخانه‏ها.

 

در حقيقت،مسلمين مؤسسين واقعى كتابخانه‏هاى عظيم عمومى در عالم‏بوده‏اند و نيكوكارانشان در تاسيس و وقف كردن كتابخانه‏هاى عام المنفعه‏مكرر با يكديگر رقابت مى‏كرده‏اند.اما اين كه بعضى محققان گفته‏اندكتابخانه اسكندريه را عمرو عاص به دستور عمر بن خطاب خليفه ثانى نابودكرد،اصل روايت از عبد اللطيف بغدادى و ابن القفطى-قرن هفتم هجرى‏فراتر نمى‏رود و روايت آنها نيز به نقل افسانه بيشتر مى‏ماند تا يك روايت تاريخى.ابن عبرى هم كه در مختصر الدول عربى آن را نقل مى‏كند ظاهراخودش آنقدر به صحت آن اعتماد نداشته است تا در تاريخ سريانى خويش‏هم آن را تكرار كند.حق آنست كه قرنها قبل از اسلام قسمت اعظم اين‏كتابها از بين رفته بود و ديگر آنقدر كتاب در اسكندريه نمانده بود تاعمرو عاص به قول ابن عبرى آنرا بين حمامهاى شهر براى تامين سوخت‏تقسيم كند (40) روايتى هم كه گفته‏اند كتابخانه مدائن را اعراب نابودكردند ظاهرا هيچ اساس ندارد و مآخذ آن تازه است.آنچه هم بيرونى‏راجع به نابود شدن كتب خوارزمى گفته است مشكوك است و بهر حال‏مؤيد اين واقعه نمى‏تواند بود. (41) در هر صورت،با آنكه وقوع حريق مكرربه كتابخانه‏هاى قديم لطمه زده است كثرت نسخه‏هاى خطى اسلامى كه‏هم اكنون در كتابخانه‏هاى شخصى و عمومى باقى است ميزانى است ازكثرت و غناى كتابخانه‏هاى قديم مسلمين.

 

8- مدارس و دانشگاه‏ها

كثرت مدارس عالى (42) در بلاد اسلام،هنوز هم كه دنيا پيشرفتهاى ماشينى يافته‏است مايه حيرت است و حاكى از وجود شوق و نشاطى بيمانند.در حقيقت‏بسبب‏تاكيد و تشويقى كه در اسلام راجع به علم شده بود و همچنين بجهت‏توصيه و ترغيبى كه به انجام دادن امور خير مى‏شد بسيارى از اهل بروارباب ثروت عنايت و توجه خاصى به انشاء مدارس مبذول كردند بطوريكه‏در عهد رونق حكومتهاى اسلامى در بيشتر بلاد اسلام مدارس مهم مانندنظاميه، مستنصريه،حلاويه،جوزيه،الازهر و امثال آنها وجود داشت كه هريك بسببى شهرت دارند و اين مدارس كه بزرگان علماء اسلام‏تربيت‏يافته آن مدارس بوده‏اند همه يا غالب آنها از محل اوقاف‏اهل بر بوده است و خلفا و سلاطين بطور مستمر و مستقيم در آنها نظارت‏نداشتند و-به اصطلاح امروز ما-اين مدارس ملى و آزاد بود چنانكه‏جز در تورادى از آنها كه به بعضى فرقه‏ها اختصاص داشت در غالب آنهانيز تعليم آزاد بود و هر يك از فرقه‏هاى اسلامى،معارف و علوم‏مقبول مخصوص خود را مى‏توانستند درين مدارس اخذ و تلقى نمايند.

 

البته مدرسه نظاميه،بر خلاف مشهور،اولين مدرسه اسلامى نبوده است. (43) اما بى شك از خيلى جهات سرمشق مدارس مهم اسلام و جهان شده است.

 

خواجه نظام الملك وزير،نزديك به شصت هزار دينار صرف بناى نظاميه‏بغداد كرد،در اصفهان و نيشابور و بلخ و هرات هم نظاميه‏ها ساخت و اين‏مدارس حتى سر مشق شد براى (SALERNO) در ايتاليا بود از تاثير دار العلمهاى اروپا.قديمترين دانشگاه‏اروپا كه سالرنو (BOLOGNA) مدارس اسلامى خالى‏نبود.مدارس بزرگ ديگر مثل دانشگاه بولونيا ودانشگاههاى پاريس،مونپليه،و اكسفورد همگى بعد از قرن دوازدهم‏ميلادى بوجود آمدند-مدتها بعد از تاسيس دانشگاههاى اسلامى.

 

READING ( قرائت)، ( اگر بعضى رسوم و الفاظ جارى در دانشگاههاى اروپا مثل (LICENCE) ( اجازه)،و حتى‏لفظ غريب ( HEARING) ( سماع)، BACCALARIUS) ( بحق الروايه؟)چنانكه بعضى محققان‏گفته‏اند (44) از رسوم و الفاظ مشابه معمول در مدارس اسلامى مصر و شام‏و اندلس اقتباس شده باشد آيا حيرت انگيز نيست كه با چنين سابقه‏يى كه‏دانشگاههاى اسلامى دارد،تاسيس دانشگاههاى امروز شرق به نفوذيا تقليد دارالعلمهاى غربى منسوب شود؟

 

اين نظاميه‏ها مراكز مهم فعاليتهاى علمى عصر بود،اساتيد آنهاهم غالبا علماء بزرگ عصر بشمار مى‏آمدند.از همه اقطار اسلامى تامدتها طالب علمان به اين مدارس روى مى‏آوردند و درين كهنه‏ترين‏دانشگاههاى جهان،هم حجره پيدا مى‏كردند هم مدد معاش.بعلاوه‏كتابخانه، بيمارستان،مسجد،و مجلس وعظ هم در دسترس آنهابود.چنانكه مدرسان هم در مدرسه درجات داشتند از استاد و مدرس‏و معيد،بالباسهاى خاص و ظاهرا همينهاست كه در دانشگاههاى‏اروپا مورد تقليد واقع شد.چندى بعد،در ساير بلاد اسلام هم-مثل‏بغداد-بتقليد نظاميه مدارس متعدد بنا شد.در بغداد،مدرسه‏مستنصريه بوجود آمد كه رونق و فعاليت آن نظاميه را از اهميت انداخت چنانكه سلاطين زنگى و مماليك در شام و مصر مخصوصا شوق وافرى به‏بناى مدارس نشان دادند.در عهد مغول،سلطان محمد خدابنده حتى‏مدرسه سيار داشت-همراه اردوى خويش-كه ذكر آن در تاريخ‏وصاف آمده است.در قرن ششم كه ابن جبير سياح اندلسى به مشرق آمدبيست مدرسه در دمشق يافت و سى مدرسه در بغداد.بنيامين تطيلى سياح‏و ربن يهودى اندلسى بيست مدرسه در اسكندريه ديد،و در ساير بلادهم مدارس بسيار بود با شور و نشاط طالبان علم.اين شور و نشاط به‏شهرهاى بزرگ اختصاص نداشت و در دهات و قرا هم طالبان علم‏فراوان بودند و چه بسيار دانشمندان بزرگ اسلام كه از ديه‏هاى حقيربرخاسته‏اند.

 

9- نهضت علمى مسلمانان

آمادگى مسلمين براى اخذ و نشر علوم،و احاديثى كه از پيغمبر در تشويق‏به دانش طلبى نقل مى‏شد،بعلاوه وجود اسباب و موجبات ديگر،شروع‏يك نهضت علمى را در قلمرو اسلام سبب شد.ترجمه و نقل علوم يونانى‏قدم اول بود در حصول اين نهضت كه بعضى اروپائيان آن خوانده‏اند (45) و تا حدى همان‏بود كه اسلام را در قياس با اروپا يكچند مشعلدار دانش و معرفت‏جهانى كرد.اين كار هم بوسيله اهل ذمه-خاصه نصارا و مجوس‏انجام شد كه بر خلاف اعراب به اقتضاى معيشت و تربيت‏با السنه ديگرآشنا بودند.فلسفه يونانى بيشتر به اهتمام سريانيها به عربى نقل شد.ازآنكه فلسفه يونانى كه از كليساى ملكائى رانده مى‏شد نزد يعقوبيها ونسطوريها پناه مى‏يافت.قبل از اسلام هم شهر ادسا كه همان الرها باشداز مراكز مهم تعليم فلسفه يونانى بشمار مى‏آمد و در آنجا كتابهايى ازيونانى به سريانى نقل كرده بودند.بهر حال،در زمان مامون عباسى-وشايد اندكى قبل از آن نيز-شروع كردند به نقل و ترجمه اين كتابهاى‏سريانى به عربى.بيت الحكمه مامون كه نوعى آكادمى و دار الترجمه بشمار مى‏آمد با كتابخانه مفصل و رصد خانه‏يى كه داشت در نقل علوم‏يونانى نقش قابل ملاحظه‏يى ايفا كرد.اعضاء اين آكادمى بيشترسريانيها بودند كه عربى و يونانى مى‏دانستند.حنين بن اسحق كه گويند دربيزانس لغت‏يونانى آموخته بود در راس اين بيت الحكمه اهتمام بسياردر كار نقل و ترجمه داشت. پسرش اسحق و خويشانش نيز او را درين‏كاريارى كردند و او به كمك آنها،هم آثار ارسطو را به عربى نقل كرد هم‏كتب جالينوس را.غير از الرها كه مركز نصرانيت‏سريانيان بود يك‏مركز علمى ديگر هم متعلق به سريانيها وجود داشت و آن حران بود كه‏در واقع مركز بت پرستى سريانيان بشمار مى‏آمد.اين بت پرستان سريانى‏صابئين خوانده مى‏شدند و حران هم نزديك الرها بود اما در جنوب شرقى‏آن.صابئين كه از باب توسع و اطلاق بت پرست‏شناخته مى‏شدند آيين‏خاصى داشتند و البته با وجود اشتراك در نام آنها را نبايد بامندائيان‏منسوب به يحيى اشتباه كرد.در هر حال،اينها بسبب توجه و انصراف به‏پرستش اجرام سماوى علاقه خاصى به نجوم و رياضى پيدا كردند و از كتب‏رياضى و نجوم يونانى مخصوصا بهره‏مند مى‏شدند.ثابت‏بن قره از همين‏صابئيها بود كه در همين ادوار به ترجمه كتب نجوم و رياضى يونانى پرداخت‏و آثار اقليدس،ارشميدس،و اپولونيوس بوسيله خاندان ثابت‏به عربى‏نقل شد. اينجا بيان يك نكته اهميت دارد كه شايد توجه بدان عبرت انگيزباشد.در واقع بسيارى از اين مترجمان كه كتابهاى رياضى،طبى،يا فلسفى را از سريانى،يونانى،يا پهلوى به عربى نقل مى‏كردند خود در آن‏علوم،هم مهارت داشتند و هم تاليف.از جمله ثابت‏بن قره حرانى كه ازسريانى و يونانى كتابهايى ترجمه كرد،خود در طب و رياضى تبحر داشت.

 

قسطا بن لوقاى بعلبكى كه نيز كتابهاى متعدد از يونانى نقل-يا تهذيب-كرد خود در رياضيات و مكانيك مطالعات قابل توجه داشت.

 

حنين بن اسحق كه به عنوان مترجم شهرت يافت در چشم پزشكى تاليف دارد و متى بن يونس كه بعضى شروح راجع به كتابهاى ارسطو را ترجمه‏كرد از حكماء عصر بود و فارابى نزد وى تلمذ كرد.نكته اينجاست كه‏اين ترجمه‏ها مخصوصا بدان سبب در ايجاد نهضت علمى مسلمين مفيدواقع شد كه بدست اهلش انجام يافت.مترجمان در كارى كه انجام‏مى‏دادند بخوبى وارد بودند و متبحر.

 

البته مسلمين به ترجمه شعر و درام يونانى علاقه‏يى نشان ندادند نه‏فقط بدانسبب كه شعر و درام يونانى با اساطير و عقايد قوم مخلوط بود ونمى‏توانست مورد توجه اهل اسلام باشد،بلكه نيز بدانجهت كه هدف‏از تعلم آن بلاغت‏يونانى بود كه با وجود بلاغت قرآن نزد مسلمين طالب‏نداشت.در واقع،اگر فن شعر ارسطو نزد مسلمين زياده پيچيده و تا حدى‏نامفهوم ماند و اگر كتب افلاطون نيز بين آنها انتشار زيادى نيافت‏سببش همين بى توجهى آنها بود به نقل و ترجمه شعر و درام.با اينهمه،شواهدى هست كه حاكى است از نقل يا تلخيص ايلياد هوميروس وبعضى حكايات و اشعار يونانى.همچنين وقتى مسلمين از كلمات ذهبيه‏فيثاغورس يا نظاير آن صحبت مى‏كنند به نظر مى‏آيد از ادب يونانى نيزآنچه را با ذوق خويش زياده بيگانه نمى‏يافته‏اند ترجمه مى‏كرده‏اند. (46) اما از معارف و علوم قديم آنچه به عربى نقل مى‏شد منحصر به‏كتب يونانى نبود.مسلمانان حتى در عهد اموى از ربيت‏يافتگان‏جنديشاپور،فوايد علمى جستند.از آغاز ظهور اسلام-و چندى پيش ازآن-جنديشاپور مركز معارف فرس و هند هم بود.علماء،خاصه اطباءجنديشابور،در دربار امويان دمشق مورد توجه و استقبال بودند.يك‏يهودى ايرانى،نامش ماسرجويه،از ربيت‏يافتگان همين مكتب،ظاهرااولين كس بود كه چيزى از علوم يونانى را به عربى نقل كرد. درجنديشاپور از قرار معلوم ميراث فرهنگ هند نيز مورد توجه بود.از تاثيرهمين ميراث هند و فرس است كه هنوز دو كتاب مهم موجب رونق و شهرت ادب عربى و فارسى است:الف ليل و كليله و دمنه.اصل كليه يا قسمت‏عمده آن البته هنديست و در باب الف ليل و منشا آن جاى بحث است.

 

اما خواه از داستان يهودى استر گرفته شده باشد و خواه با نام و سرگذشت‏هماى چهر آزاد، ملكه قديم ايران مربوط باشد قسمت عمده آن رنگ‏اسلامى دارد،و رنگ عربى. (47) آثار علمى هم خاصه در منطق و حكمت عملى و حتى نجوم ازپهلوى به عربى نقل شده است و نام عبد الله بن مقفع و نوبخت و على بن زياد،از مترجمان اين دوره كه چيزهايى از پهلوى نقل كرده‏اند، معروفست.

 

زيج‏شهريار و كتاب تنكلوشا-توكروس-و كتاب بزيد ج هم در نجوم ازپهلوى به عربى نقل شده است.در همان عصرى كه ابن مقفع كتب فرس‏را نقل كرد كتابهايى هم از هندى به عربى ترجمه شد،هم در نجوم و هم‏در طب.اسم كتب هندى و مترجمين آنها در الفهرست ابن النديم آمده‏است و توجه مسلمين به آنها نشان مى‏دهد كه بر خلاف ادعاى بعضى ازاروپائيها مسلمين در نقل علوم بهيچوجه فقط مقلد صرف فرهنگ يونانى‏نبوده‏اند بلكه از خود و از منابع ديگر هم چيزها به آن مايه افزوده‏اند.

 

حتى به رهبرى حسن كنجكاوى و شوق معرفت جويى خويش به آثار وتحقيقات اقوام ديگر هم كه يونانيها اطلاعات درستى از آنها نداشته‏اندنيز رجوع مى‏كرده‏اند.

 

آشنايى مسلمين با علم و با مباحث مربوط به كلام در واقع از عهداموى نشات و اساس گرفت و اين عهد بود كه در طى آن،در عراق و شام‏و مصر،كسانى كه با علم و فلسفه يونان و هند و ايران آشنايى داشتند به‏اسلام گرويدند و يا به خدمت‏خلفاء و حكام مسلمان در آمدند.پيش از آن‏بسبب اشتغال به فتوحات كه تمام همتها بدان مصروف بود جز به قرآن وحديث و آنچه از لغت و شعر و ادب و قصص انبياء و تاريخ كه براى فهم‏آن لازم بود نمى‏پرداختند.قرآن و حديث در واقع دو سرچشمه بزرگ اصلى بود براى دين و شريعت.هم فقه ازين دو منشا عظيم برخوردار بود هم عقيده كه‏خود از عهد خلفاء راشدين دستخوش بحرانها و اختلافات بزرگ مانندمقالات خوارج و قدريه و مرجئه شده بود.اما از اوايل عهد عباسى علم وفلسفه نشات واقعى يافت و در پى آن در همه احوال مسلمين تحول پديدآمد:اصول پيدا شد و كار اثبات احكام فقه را براساس علمى نهاد.كلام پديدآمد و مجادلات راجع به عقايد را تحت نظارت منطق و استدلال قرارداد.نقل علوم يونانى،هندى،و ايرانى هم در تمام قلمرو فكر و معرفت‏بر روى مسلمين آفاق تازه گشود.درست است كه مسلمين وسيله شدندبراى نقل آثار حكمت و معرفت‏باستانى به دنياى عرب اما نقل هم‏فى نفسه كار كم اهميتى نيست.بعلاوه اشتباه صرف است اگر كسى سهم‏مسلمين را به همين نقل و ترجمه منحصر كند زيرا علماء اسلام، چنانكه‏مكرر گفته آمد،از خود نيز چيزهايى بسيار بر مواريث هند و يونان و فرس‏افزودند.بهر حال،چنانكه البته بدرستى انتظار مى‏رفت اين نقلها وترجمه‏ها راه تحقيق و ابتكار را بر مسلمين گشود.

 

 

 

 

 

10- علم طب و بيمارستانها

وقتى طب از دست‏سريانى‏ها به دست مسلمين افتاد تحقيق و مطالعه در آن‏جنبه جدى‏تر و دقيقتر گرفت.بجاى رساله‏هاى كوتاه علمى كه معمول‏سريانيها بود،دائرة المعارفهاى جامع طبى بوسيله مسلمين تاليف شد.

 

تحقيقات تجربى و مطالعات بالينى هم البته از نظر دور نماند.مخصوصا دربيماريهاى منطقه‏يى و محلى تحقيقات مسلمين-و علماء قلمرو اسلام‏اهميت‏يافت.در واقع،تحقيقات علماء يهود و نصارى و حتى صابئين هم‏كه در دار الاسلام انجام مى‏يافت‏به تشويق و هدايت مسلمين بود.

 

قديمترين رساله‏يى كه در باب چشم پزشكى هم اكنون در دست است‏رساله‏يى است از آن حنين بن اسحق.كثرت و شيوع انواع بيماريهاى چشم‏در مناطق واقع در قلمرو اسلام البته سبب عمده بود در جلب توجه اطباءاسلام به چشم پزشكى و علوم وابسته بدان.در باب تاريخ چشم پزشكى‏مسلمين هيرشبرگ آلمانى (48) رساله جامعى دارد كه حاكى است از اهميت‏كارهاى مسلمين درين باب.يك چشم پزشك جراح در عهد ملكشاه‏سلجوقى شهرت يافت‏به نام ابو روح محمد بن منصور كه‏«زرين دست‏»

 

خوانده مى‏شد و كتاب فارسى او نور العيون كتابى جامع و قابل توجه‏بود درين رشته از طب (49) . چشم پزشكان اسلام در جراحى چشم‏پيشرفتهايى قابل توجه پيدا كردند.در بين آنها كسانى بودند كه آب آوردگى‏چشم مردى را هم كه يك چشم بيشتر نداشت‏با اطمينان تمام عمل‏مى‏كردند.در ساير رشته‏هاى طب هم مسلمين كارهاى ابتكارى انجام‏داده‏اند.قديمترين ملاحظات بالينى براى تشخيص و بيان تفاوت بين‏آبله و سرخك( الجدرى و الحصبه) رساله‏يى است كه محمد بن زكرياى‏رازى درين باب نوشته است.پيش از وى هيچ Rhazes طبيبى-يونانى يااسلامى-به اين نكته‏ها برنخورده بود.رازى-كه نزد اروپائيها خوانده مى‏شود-طبيب و حكيم ايرانى است كه در طب وكيميا هر دو دست داشته است و اخبار و آثار او حاكى است از علاقه به‏معرفت تجربى.مى‏گويند وقتى خواست در بغداد بيمارستان بسازدقطعه‏هاى گوشت در محله‏هاى مختلف شهر آويخت و جايى كه كمتر درگوشت آثار عفونت پديد آمده بود آنجا بيمارستان ساخت. (50) كتاب حاوى اوبزرگترين و جامعترين كتابى است كه در قديم يك طبيب توانسته است‏بوجودبياورد و در واقع يك دائرة المعارف بزرگ طبى است‏شامل اقوال وتحقيقات اطباء يونانى،سريانى،ايرانى،هندى و عرب، بعلاوه تجارب‏شخصى در باب بيماريهاى مختلف.ترجمه لاتين آن جزو كتب درسى‏طب بوده است و كثرت چاپهاى آن حاكى است از تداول و نفوذ كتاب.

 

يك دائرة المعارف طبى ديگر كه بوسيله مسلمين تاليف شد عبارت بود ازكامل الصناعه مجوسى-على بن عباس اهوازى-كه طب ملكى هم‏خوانده مى‏شود-به نام ملك ديلمى عضد Haly Abbas مى‏خوانده‏اند در اروپا الدوله.اثر مجوسى كه درقرون وسطى وى را شهرت‏بسيار يافت و نزديك پنج قرن مرجع مهم طب بود در مدارس اروپا.

 

تاثير مجوسى در پيشرفت طب قابل ملاحظه بود و توضيحى كه از سيستم‏عروق شعريه كرده بود از جهت تاريخ علم،اهميت‏بسيار دارد.اما عظيمترين اثر علمى در طب اسلامى قانون ابن سينا بود كه نيز دائرة المعارف‏طبى است و نويسنده در آن اقوال اطباء يونانى،هندى،و ايرانى را درانواع معالجات و در مسائل مربوط به تدبير الماكول بيان مى‏داردچنانكه از تجارب شخصى هم مواد بسيار به آن مجموعه مى‏افزايد و بساكه اقوال يونانيها را نقد مى‏كند و مخصوصا از خود بعضى معالجات‏خاص درباره امراض بيان مى‏كند كه حتى امروز نيز جالب است (51) ترجمه لاتينى آن نيز در اروپا مكرر چاپ شده و آنجا در مدتى مديدتر وطولانيتر از هر كتاب ديگر بمنزله انجيل مقدسى براى اطباء تلقى شد-چنانكه در قرن شانزدهم بيش از بيست چاپ از آن وجود داشت.

 

اطباى اسلامى اندلس هم در پيشرفت طب سهم بزرگى داشته‏اند.

 

ابن رشد حكيم معروف بود كه نشان داد يك تن دو بار آبله نمى‏گيرد.چنانكه‏ابن الخطيب اندلسى(متوفى 776)مشهور به لسان الدين كه مخصوصانزد مسلمين به عنوان اديب و شاعر و مورخ شهرت دارد و در تاريخ‏غرناطه و احوال امراء و ادباء اندلس تاليفاتش مشهورست و در طب‏نيز تبحر داشت،در دوره طاعونى كه اروپا و آسيا معروض اين مرگ‏سياه (Black Death) موحش شده بود در رساله طاعون خويش نشان‏داد (52) كه اين بيمارى واگيرست و در اثبات سرايت آن براى اقناع‏مخالفان نوشت‏سارى بودن اين بيمارى ازينجا معلوم مى‏شود كه هر كس‏درين ماجرا با بيمار ارتباط مى‏يابد بدان دچار مى‏شود و هر كس با اوتماس ندارد مصون مى‏ماند چنانكه نيز از راه لباس،ظرف،گوشواره هم‏بيمارى از يكى به ديگرى منتقل مى‏شود.ابن النفيس دمشقى(متوفى‏687)كه او را ابن ابى الحزم نيز مى‏خوانند حركت‏خون را در ريه بيان‏كرد و بدينگونه قرنها قبل از سروتيوس اسپانيائى كه او را كاشف واقعى‏دوران دم مى‏دانند وى به اين نكته پى برد.در جراحى نيز كارهاى‏مسلمين جالب بود و تا حدى ابتكارى. Albucacis خوانده مى‏شد چندين ابو القاسم الزهراوى كه در قرون وسطى نزد اروپائيها اسباب‏مهم در جراحى توصيف يا اختراع كرد كه شرح آنها در كتاب التصريف‏وى آمده است. در قرن دوازدهم ميلادى،طرز جراحى مسلمين بقدرى‏نسبت‏بشيوه كار رايج در نزد فرنگى‏ها كامل بوده است كه اطباء عرب‏چنانكه اسامة بن منقذ يك جا از قول يك طبيب مسيحى عرب نقل مى‏كند (53) شيوه جراحى آنها را نوعى قصابى وحشيانه تلقى مى‏كردند.

 

مسلمين در بعضى رشته‏هاى طب تحقيقاتى كردند كه بى‏سابقه‏بود چنانكه درباره جذام ظاهرا اولين تحقيقات بوسيله آنها شد،فرق بين‏آبله و سرخك را اول بار آنها ملتفت‏شدند، درباره مامائى و قابلگى‏خيلى بيش از يونانيها مطالعه كردند.همچنين در استعمال بعضى ادويه،و پاره‏يى وسائل معالجه سابقه آنها محقق است.پزشكان اسلامى در معالجه‏بسيارى بيماريها بر لزوم استفاده از طبيعت مريض،مخصوصا تاكيدمى‏كردند.در تركيب ادويه،درست كردن شربتها،مرهمها،مشمعهاو معجونها مهارت كم نظير نشان داده‏اند.بعضى معالجات آنها درامراض جسمانى يا روحى ابتكارى بود.ابن سينا در معالجه يك‏بيمار كه به نوعى شخصيت مضاعف مبتلا بود و خود را گاو مى‏پنداشت‏طريقه‏يى جالب بكار برد كه در چهار مقاله آمده است.ابو البركات بغدادى‏ماليخولياى بيمارى را كه تصور مى‏كرد خمره‏يى بر روى سر دارد،با لطف‏و ظرافت طورى علاج نمود كه بيمار يقين كرد خمره‏يى را كه روى سرداشت طبيب شكست.ابن زهر اندلسى يبوست مزاج را به وسيله انگورى‏معالجه مى‏كرد كه تاك آن را با آبى كه داراى دواى مسهل بود آبيارى‏كرده بود.در باب خرد كردن سنگ مثانه ابو القاسم الزهراوى شيوه‏خاصى داشت.در جراحى نيز پزشكان اسلامى از اهميت دواى بيحسى‏واقف بودند و در عملهاى دردناك اول بيمار را با بذر البنج‏بيحس‏مى‏نمودند و بعد از آن به عمل كردن وى مبادرت مى‏كردند.بسيارى از اطباء اسلامى به تجارب شخصى اهميت‏بسيار مى‏دادند.علاقه رازى به ضبطمشاهدات بالينى حاجت‏بتذكار ندارد.وى به استناد همين تجارب شخصى‏مكرر با متقدمان به مخالفت‏برخاسته است.تجارب شخصى ابن سينا هم‏در قانون مكرر ذكر شده است.يوحنا بن ماسويه و هبة الله بن سعيد كه‏تربيت‏يافتگان طب اسلامى بوده‏اند بارها تاكيد كرده‏اند كه‏آنچه با تجربه منطبق نباشد معقول نيست.طب اروپا، دين زيادى‏به طب اسلامى دارد.حتى مدتها بعد از شروع رنساس هم اروپااز طب اسلامى Frankfurt am Oder قانون ابن استفاده مى‏كرد.در سال 1588 در شهر فرانكفورت سينا و قسمتى از كتاب المنصورى رازى جزوبرنامه رسمى مدارس طب بود.در قرن هفدهم در فرانسه و آلمان هنوزاطبائى بودند كه كارشان بر اساس طب عربى بود-يعنى اسلامى. درچشم پزشكى ترجمه تذكرة الكحالين على بن عيسى بغدادى و بعضى ديگراز كحالان اسلامى هنوز تا اواسط قرن هجدهم در انگلستان مقبول بشمارمى‏آمد.بعضى انواع آب آوردگى چشم را در انگلستان تا 1780 و درآلمان حتى تا 1820 هنوز از روى شيوه جراحان اسلامى عمل مى‏كردند (54) شايد امروز بعضى چنان پندارند كه نظريه‏«بهداشت‏به وسيله ورزش‏»يك‏تئورى جديدست در صورتيكه ابن سينا در كليات قانون درين باب با دقت‏و تفصيل تمام سخن گفته است.به عقيده وى ورزش چنانچه مطابق‏دستور و در موقع خود انجام شود ممكن است جاى علاج را بگيرد.

 

ابن سينا انواع ورزشها را از شديد و خفيف شرح مى‏دهد و توصيه مى‏كندكه ورزش گونه‏گون باشد و در آن نبايد دايم به يك نوع خاص اكتفاكرد.بعلاوه هر نوع مزاج و هر درجه از صحت نيز مقتضى ورزش خاصى‏است كه براى نوع و درجه ديگر مناسب نيست.

 

درست است كه احترام شخص ميت-در اسلام و همچنين در آئين مسيح-تشريح و قطع عضو وى را تجويز نمى‏كنند اما گهگاه بعضى‏امكانات اتفاقى و غير مترقبه مطالعه در اندامها و استخوانها را براى‏آنها تسهيل مى‏كرده.فى المثل يك جا توده‏هاى كثير استخوان كه درمحلى در بيرون يك شهر پيدا مى‏شده است‏براى يك طبيب فرصتى‏پيش مى‏آورده است‏براى بررسى در استخوان بنديها.بهمين سبب،باوجود موانع،آشنايى مسلمين با دقايق تشريح-در حدود امكانات‏آنها-بهر حال از حدود معلومات جالينوس و يونانيان بالاتر بود و ازجمله آنچه در طب منصورى رازى،قانون ابن سينا،و كتاب الملكى على بن‏عباس آمده است داراى تفصيل و تحليل قابل ملاحظه‏يى است.تشريح‏مسلمين،تا حدى مثل قدما،جنبه غائيت دارد.

 

با اينهمه،مشكلى را كه منع تشريح انسانى براى پيشرفت طب‏اسلامى پيش مى‏آورد مطالعات بالينى بيمارستانها تا حدى جبران مى‏كرد.

 

بيمارستان را مسلمين با حذف جزو اول نام فارسى آن به شكل مارستان‏ظاهرا از ايران عهد ساسانى اخذ كردند-از بيمارستان جنديشاپور.

 

بيش از سى بيمارستان مشهور را در قلمرو اسلام ذكر كرده‏اند كه درواقع مراكز علمى بوده‏اند و بهداشتى.اولين بيمارستانى هم كه مسلمين‏تاسيس كردند ظاهرا در دوره هارون الرشيد بود (55) و بسبك بيمارستانهاى‏ايران.در طى يك قرن تعداد بيمارستانها به پنج رسيد. حتى بعدهابيمارستان سيار هم تاسيس شد كه شامل ادويه و اشربه جهت‏بيماران‏دور افتاده بود،و درين مورد نيز به غير مسلمين هم مثل مسلمين توجه‏مى‏شد.مورخين اسلامى اطلاعات مفيدى درباره اين بيمارستانها،تعداداعضاء،مستمريهاى اطباء و كاركنان،و بودجه آنها بدست مى‏دهند.

 

بيمارستان رى كه رازى قبل از عزيمت‏ببغداد متصدى آن بود از مدتى‏پيش وجود داشت و مؤسسه وسيعى بود.بيمارستان رازى ترتيبى داشت‏مبتنى بر سلسله مراتب اطباء،در مواردى كه اطباء تازه كار مى‏توانستند بيمار را علاج كنند به استاد رجوع نمى‏شد اما بهرحال ملاحظات بالينى رااستاد با نهايت دقت جمع مى‏كرد.بيمارستان عضدى در هنگام تاسيس‏بيست و چهار طبيب داشت و شامل كحالان،جراحان،و مجبران،(شكسته بندان)هم مى‏شد.درين بيمارستان دروس طب و اقراباذين(وصف تركيب ادويه)القاء مى‏شد و اطباء كشيك شبانه هم داشتند.

 

حتى بموجب اطلاعات موجود،مقررى يك طبيب آنجا-نامش‏جبرئيل بن عبيد الله-براى هفته‏يى دو شبانه روز كه كشيك داشت‏ماهانه سيصد درهم بود.بيمارستانهاى اسلامى غالبا مبتنى بر اوقاف‏اهل خير بود و با اين وجود چنانكه يك جا ابن ابى اصيبعه وصف مى‏كندگهگاه نيز در طرز خرج و مصرف،شكايتهايى وجود داشت.براى تيمارديوانگان هم دارالمجانين وجود داشت و ابو العباس مبرد يك‏تيمارستان را در دير حزقل بين واسط و بغداد نقل مى‏كند كه در عهدمتوكل ديد.بعلاوه،در امر زندانها مراقبت مى‏شد و على بن عيسى وزيرمعروف در تفتيش و نظارت زندانيها بوسيله اطباء اصرار و تاكيد مى‏كردحتى پرستاران زن هم در موقع لزوم مراقبت مى‏نمودند.در بيمارستان‏عضدى كه هنگام مسافرت ابن جبير هنوز مثل يك قصر سر برافراشته بودبه تمام بيماران دارو و غذاى رايگان مى‏دادند. نور الدين زنگى(69-541)از محل فديه يك شاهزاده صليبى بيمارستان مجهزى دردمشق بنا كرد.در مصر-كه احمد بن طولون در قديم بيمارستان‏محدودى ساخته بود-صلاح الدين ايوبى بيمارستانى ساخت‏به نام‏ناصرى.در بيمارستان منصورى كه سلطان قلاوون احداث كرد غير ازوسائل و اسبابى كه براى تفريح يا استفاده بيماران مختلف در بخشهاى‏گونه‏گون حاضر بود به بيمارانى كه مبتلا به بيخوابى بودند،هم موسيقى‏ملايم عرضه مى‏شد هم قصه‏هاى قصه گويان.بعلاوه،به بيماران بهبوديافته،در هنگام خروج مبلغى هم داده مى‏شد تا بيمار بعد از خروج بلافاصله بزحمت نيفتد.

 

حتى در باب اداره و ترتيب بيمارستانها و اوصاف و شروط آن‏نيز مسلمين كتابهايى تاليف كردند.در واقع،ترتيب همين بيمارستانهابود كه بوسيله اطباء و علماء فرانسه و ايتاليا تقليد شد و بيمارستانهاى‏امروزى اروپا از آن بيرون آمد.

 

11- داروسازى و علوم طبيعى

در بيمارستانها كه انواع شربتها،حبها.،معجونها،و ترياقها مورد استعمال‏و حاجت مدام مى‏بود، تعليم ادويه مركبه و نيز شناخت مفردات طبى‏اهميت تمام داشت.ازين رو،چنانكه فى المثل از صيدنه بيرونى و موجزابن تلميذ و بعضى مآخذ ديگر بر مى‏آيد در بيمارستانها وجود كسانى‏بعنوان صيدلانى رسم بود.در ادويه مركبه كتاب جالينوس را حنين بن‏اسحق به سريانى نقل كرده بود و حبيش از سريانى به عربى.اينگونه‏كتب را مسلمين اقراباذين Craphidion به معنى رساله مختصر،و تعداد زيادى از مى‏خواندند-از ريشه لفظ يونانى آنها تداول‏داشت-از اصل سريانى يا يونانى.از آنجمله بود اقراباذين سابور بن‏سهل،اقراباذين رازى و اقراباذين ابن تلميذ.يك اقراباذين ديگر از آن‏طبيبى بنام ماسويه المارندى را طبيبى يهودى به لاتينى ترجمه كرده‏بود كه قرنها مرجع اطباء اروپايى شد و گويند همان ترجمه اساس ومبناى فارما كوپه بعد اروپائيها واقع گشت. (56) بدينگونه،در ادويه مركبه‏نيز،مثل طب، مسلمين امكان آن را يافتند كه بر معلومات سابقين مبلغى‏بيفزايند.بعلاوه،تنوع اقليم و وسعت قلمرو اسلام كه از حد چين تا اندلس ادامه داشت مسلمين را بيش از يونانيها با انواع ادويه مفرده‏آشنا كرد.درست است كه فارماكولوژى اسلامى عنصر اولش يونانى‏است اما عنصر ايرانى هم در آن قابل ملاحظه است.نام بعضى از اين‏ادويه حاكى است از تاثير مكتب طبى جنديشاپور.بعدها،در طى‏قرون،صدها نام ادويه مفرده كه براى يونانيها مجهول بود در فارماكولوژى‏اسلامى وارد شد.ابن بيطار مالقى كه براى تحقيق در انواع نباتات طبى‏در اندلس،شمال افريقا،مصر،سوريه،و آسياى صغير مسافرتها كرد1400 نوع از ادويه مفرده را در كتاب الجامع فى الادوية المفرده‏خويش بر مى‏شمرد كه شايد بيش از دويست قسم آن تازگى دارد ومخصوص است‏به مسلمين.كتاب النبات ابو حنيفه دينورى هم كه ازديوسقوريدس ماخوذست‏خالى از نكته‏هاى كاملا تازه نيست.

 

مطالعه ديوسقوريدس مسلمين را با طبيعت و با تحقيق علمى درنباتات آشنا ساخت.ابن بيطار طى اسفار متعدد تحقيقات بسيار در باب‏نباتات مختلف انجام داد.ابن ابى اصيبعه نقل مى‏كند كه بهمراه‏استاد خويش ابن السورى در تمام نواحى اطراف دمشق مسافرت‏كرد و بسيارى گياههاى تازه را باز شناخت.مى‏گويد كه درين گردشهاآثار ديوسقوريدس،جالينوس، غافقى و ساير علما را همراه داشتيم.

 

ابن السورى اول اسامى يونانى نباتات را بدانگونه كه در ديوسقوريدس‏مذكور بود ياد مى‏كرد سپس آنچه را مؤلف مزبور درباره نباتات،صفات ظاهرى و خواص آنها گفته بود بيان مى‏كرد. همين كار را درباره‏جالينوس و نويسندگان متاخر نيز مى‏كرد و اغلاط و تناقضات آنها راخاطرنشان مى‏نمود،اين مورد كه ابن ابى اصيبعه نقل مى‏كند يك نمونه‏بود از گردشهاى علمى كه نبات شناسان اسلامى انجام مى‏دادند و گهگاه‏نيز همراه با كسانى بودند كه نباتات را نقاشى مى‏كردند.مسلمين‏اسپانيا مخصوصا به اين رشته خيلى اظهار علاقه كردند.غافقى كه در قرن دوازدهم ميلادى كتاب خود را درباب ادويه مفرده نوشت در اندلس‏و افريقا مدتهاى دراز به جستجو و تحقيق در نباتات پرداخت.مخصوصادر شمال افريقا نباتات تازه‏اى كشف كرد كه آنها را بهمان اسامى بوميشان‏خواند.مفردات ابن بيطار از حيث جامعيت و دقت چنان بوده كه از عهدديوسقوريدس تا دوره رنسانس اروپا شايد هيچ كتابى كه با آن قابل‏مقايسه باشد بوجود نيامد.بدينگونه،در اسپانيا مطالعات مسلمين راجع‏به نباتات نه فقط در كتاب بلكه مخصوصا در طبيعت انجام مى‏شد و نه‏تنها براى علم طب بلكه نيز براى علم فلاحت و حتى صنعت.در واقع‏اينجا بود كه براى اولين بار مساله مجموعه نباتات محلى (Flore Locale)

 

مطرح شد و گردشهاى تحقيقى به قصد نبات شناسى (57) .

 

اين تحقيقات،در رشته فلاحت هم تاثير خود را بخشيد.در علم فلاحت‏اگر فلاحة النبطيه ابن وحشيه چندان اهميتى ندارد كتاب الفلاحه‏ابن عوام رساله‏يى است جامع،مفصل،عملى،و داراى ارزش عالى فنى.

 

وى كه در قرن ششم هجرى در اشبيليه اندلس مى‏زيست ذوق خاصى به‏مسائل كشاورزى داشت و غالبا از تجاربى كه شخصا در كشت‏و پرورش نباتات انجام داده بود و از نتايج مطلوبى كه در اين باب‏بدست آورده بود سخن مى‏گويد.ابن عوام از انواع خاك،انواع كود،انواع پيوند، اقسام مختلف آب،طرز غرس كردن اشجار،قطع و نقل‏كردن آنها،طرز آبيارى و مسائل متعدد ديگر صحبت مى‏كند و همچنين‏در باب كنسرو ساختن ميوه‏ها و تربيت دامها.در اين رساله ابن عوام‏بعضى ملاحظات تجربى دارد كه با توجه به امكانات عصر او جالب است‏و شايد عجيب.از جمله به جريان شيره نباتى در اندام گياه اشاره مى‏كندو تفاوت بين گياهان نر و ماده را باز مى‏نمايد.همچنين تصورى ازلقاح مصنوعى نباتات و وجود علاقه ( Antipathie بين آنها دارد.گذشته از علم فلاحت كه يا عدم علاقه مسلمين را بايداز پيشروان آن نام برد،تاثير فلاحت-و تجارت-مسلمين در آشناكردن اروپا با بعضى انواع اشجار و نباتات نيز قابل ذكر است. (58) نام‏بعضى از اين ميوه‏ها و اشجار در السنه اروپائى هنوز از اصل شرقى آنهاحاكى است.لاله كه اولين بار در سال 1590 ميلادى از (Tulipe) (Tulpan) را به شكل توليپ قسطنطنيه‏به اروپا رفت نام تركى خود تولپان Pesica) ، (Pfersisch) نام قديم ايرانى خودرا دارد (Peche) و حفظ كرد.هلو با نام پرسيكا)چنانكه قهوه نيز بوسيله عثمانيها به اروپا برده‏شد و شكل مشروب متداول آن هم اختراعش منسوب است‏به ابو الحسن‏شاذلى كه گويا آن را به عنوان نسخه شب زنده‏دارى براى مريدان عرضه‏كرده باشد.

 

اينجا بايد خاطرنشان ساخت كه ضمن بررسى در نباتات و احوال‏طبيعت مسلمين تئوريهاى جهانشناسى جالب و بديع ابداع كردند.دراحوال حيوانات و نباتات با آنكه آثار آنها از قبيل كتب اصمعى،جاحظ،و دميرى بيشتر جنبه لغوى و ادبى داشت‏باز از لحاظ علمى نيز قابل‏توجه بود.بعلاوه مسلمين در علم فلاحت نيز تحقيقات تازه كرده‏اند.

 

درست است كه الفلاحة النبطيه ابن وحشيه برخلاف ادعا از مآخذ بابلى وكلدانى نيست ليكن بهر حال پاره‏يى فوايد علمى كه در آن هست جالب‏است.در كتاب الفلاحه ابن عوام اشبيلى هم از انواع گياهها و ميوه‏هاسخن رفته است هم از اقسام كودها،پيوندها،حتى امراض نباتات.درآنچه تاريخ طبيعى خوانده مى‏شود كارهاى جاحظ،دميرى،و قزوينى‏يادآور آثار ارسطو و پلينى رومى است.بيرونى و ابن سينا هم به اين‏مباحث علاقه بسيار نشان داده‏اند و دقت و تجربه آنها در كتب شفا،آثار الباقيه،ماللهند،الجماهر،و امثال آنها پيداست.در رسائل اخوان الصفااقوالى در باب مراتب وجود هست كه بعضى محققان آنها را با نظريه تطور قابل انطباق يافته‏اند.مساله تاثير محيط در پيدايش موجود زنده،وضرورت انطباق موجود با محيط،و همچنين اين امر كه در ترتيب پيدايش‏كائنات زمين جماد بر نبات و نبات بر حيوان مقدم و سابق بوده است‏در رسائل اخوان الصفا مجال بيان يافته است (59) هم مسعودى،مورخ ورحاله معروف،و هم بيرونى و ابن سينا اين نكته را هر يك بوجهى يادكرده‏اند كه امكان دارد بسى جاها كه امروز درياست وقتى خشك‏بوده است و بسى جاها كه خشكى است دريا بوده. بيرونى يادآورى‏مى‏كند كه بعضى صحارى امروز-مثل جلگه عربستان و سند-در قديم‏در قعر دريا واقع بوده است.توجه به تاثير عوامل طبيعت در احوال زمين‏نزد ابن سينا هم هست و حكايت‏شيرينى كه قزوينى در آثار البلاد ازقول خضر نقل مى‏كند شاهديست‏بر اين توجه.اين حكايت را روكرت‏شاعر آلمانى به نظم لطيف پرداخته است و از تامل در آن،حوادث وانقلابات عالم و دگرگونيهاى طبيعت پيداست.توجه به سنگواره‏هاى‏باقى مانده از موجودات دريائى( فسيل)نزد اخوان الصفا و بيرونى‏قابل توجه است و بدينگونه مسلمين قرنها قبل از رنسانس اروپا به‏اين مساله برخورده‏اند (60) بدون شك اگر آثار بيرونى هم-مثل آثارابن سينا و رازى-در قرون وسطى به اروپا رسيده بود اروپا خيلى زودتربه معرفت تجربى و اندازه‏گيرى در مسائل راجع به طبيعت رهبرى مى‏شد.

 

 

 

12- نجوم و رياضيات

در رياضيات،نجوم،و فيزيك هم مسلمين كارهاى قابل توجه داشته‏اند.

 

رصدخانه‏يى كه مامون ضميمه بيت الحكمه كرد مركزى شد براى مطالعه‏در نجوم و رياضيات.درين رصدخانه مسلمين محاسبات مهم نجومى‏انجام دادند چنانكه طول يك درجه از نصف النهار را با دقتى نزديك به‏محاسبات امروز اندازه گرفتند.تفصيل طرز عمل و محاسبه را ابن خلكان‏در شرح حال محمد بن موسى خوارزمى نقل مى‏كند.ارقام معروف به‏هندى از همين ايام نزد مسلمين متداول شد و ظاهرا ترجمه كتاب‏نجومى سدهانته-معروف به سندهند-از سنسكريت‏به عربى كه بوسيله‏محمد بن ابراهيم فزارى انجام شد و همچنين كارهاى خوارزمى از اسباب‏رواج اين ارقام شد،چنانكه جنب و جوش بازرگانى مسلمين و وسعت‏دامنه تجارت آنها بعدها موجب انتشار استعمال اين نوع ارقام شد دراروپا. (61) در هر حال خوارزمى از مؤسسان جبر نيز-بعنوان يك علم‏مستقل-هست و وى بود Algorism در اروپا معادل كه اولين كتاب را در باب جبر و مقابله تاليف‏كرد.نام وى به شكل Algebra عنوان علم جبر باقى ماند. فن محاسبه تلقى‏شد چنانكه نام كتاب نيز به شكل جبر خوارزمى در قرون وسطى نزد اروپائيان فوق العاده اهميت‏يافت و تا زمان ويت F.viete (متوفى 1603 ميلادى)مبناى‏مطالعات رياضى اروپائيان بود (62) وى در رياضيات بين طريقه يونانى وهندى تلفيق گونه‏يى انجام داد و سيستم عدد نويسى هندى را بين‏مسلمين رايج كرد.گفته‏اند كه وى بيش از هر دانشمند ديگر قرون‏وسطى در طرز فكر رياضى تاثير گذاشت. (63) ابوالوفاى بوزجانى(متوفى‏388 ق)در بسط علم مثلثات نيز-مثل جبر-كارهاى ارزنده كرد.

 

چنانكه در استخراج جيب زاويه سى درجه طريقه‏يى يافت كه نتيجه آن تاهشت رقم با مقدار Sin مطابقت دارد. (64) در اروپا حل مساله جمع زوايا را به كوپرنيك منسوب واقعى 30 مى‏دارندو او كه از راه حل ابو الوفا بيخبر بوده است ظاهرا براى حل مساله طريقه‏يى‏پيچيده‏تر از رياضيدان اسلامى يافته است (65) خيام با آنكه آثارش درقرون وسطى به لاتينى ترجمه نشد تا در بسط رياضيات اروپا مؤثر افتد بهرحال در جبر از بزرگترين علماء قرون وسطى است.وى اول كسى است كه‏به تحقيق منظم علمى در معادلات درجه اول،دوم،و سوم پرداخته است‏و رساله او در جبر برجسته‏ترين آثار علماء قرون وسطى است در جبر.

 

در هر صورت جبر و مقابله را اولين بار مسلمين وارد نظام علمى كردند،همچنين استعمال جبر در هندسه و بالعكس بوسيله مسلمين انجام يافت‏و اين امر نيز در بسط هندسه تحليلى تاثير بسزائى داشت. (66) خدمات مسلمين به بسط و توسعه رياضيات منحصر به همين حدودنماند.در همان دوره مامون كه مسلمين كتاب بطلميوس و اقليدس وسندهند را ترجمه و تحرير مى‏كردند در تمام اروپا رياضيدان مشهورى‏كه وجود داشت عبارت بود از (Alcuin) مربى و عالم دربارشارلمانى كه نوشته‏هاى او در رياضيات از بعضى اصول الكوين مقدماتى تجاوزنمى‏كرد.در تمام قرون وسطى،پيشرفت رياضيات در واقع به نبوغ رياضى مسلمين مديون بود.حتى در نيمه اول قرن پانزدهم ميلادى كه‏مسلمين با مشكلترين مسائل هندسه دست و پنجه نرم مى‏كردند،معادلات درجه سوم جبرى را به كمك مقاطع مخروطى حل مى‏كردند،ودر مثلثات كروى تحقيقات ارزنده انجام مى‏دادند،در اروپا تحقيقات‏رياضى از حساب تقويم و طرز بكار بردن چرتكه-كه غالبا در سطح‏حوائج روزانه بود-در نمى‏گذشت (67) در هندسه مسلمين كارهاى‏رياضيدانان يونانى را دنبال كردند،و اصول اقليدس را ترجمه و شرح‏كردند.بعلاوه،علم مثلثات را آنها بوجود آوردند.در واقع همان ترجمه‏اقليدس هم در آن زمان خالى از اهميت نبود چنانكه روميها بدان‏نپرداخته بودند و وقتى براى اولين بار در قرن دهم ميلادى به زبان لاتين‏ترجمه مى‏شد تقريبا سه قرن از ترجمه عربى آن كه بوسيله حجاج بن يوسف-يك رياضيدان عهد هارون الرشيد-انجام شده بود مى‏گذشت.

 

در نجوم،مطالعات مسلمين مخصوصا ارزنده بود.مطالعات‏بابليها،هندوان،و ايرانيان كه به آنها رسيد از اسباب عمده شد درپيشرفت آنها:ابو معشر بلخى كه اروپائيها در قرون وسطى (Albumasar) مى‏خوانده‏اند-مجموعه زيجاتى داشت كه در آن‏حركات وى را به نام سيارات از روى طريقه هندى و رصد گنگ دز محاسبه شده بود واگر چه اصل آن نمانده است اما آثار ديگر او از خيلى قديم به زبان لاتينى‏ترجمه و مكرر چاپ شده است و اينهمه او را در نجوم در تمام قرون وسطى‏شهرت جهانى بخشيد.با اينهمه،وى رويهمرفته به عنوان يك منجم‏بيشتر اهميت دارد تا بعنوان يك عالم نجوم.از اينها گذشته،تجارب واطلاعات صابئين نيز در پيشرفت نجوم اسلام تاثير بسيار داشت.ثابت‏ابن قره-كه به هندسه و فيزيك علاقه داشت-در تحقيق طول سال‏شمسى و درجه آفتاب مطالعات مهم كرد.بتانى كه نيز از ميراث صابئين‏بهره داشت‏با تاليف زيجى در بسط هيئت و نجوم اسلامى تاثير قابل ملاحظه كرد.وى حركت نقطه اوج آفتاب را كشف كرد و بعضى اقوال‏بطلميوس را درين باب نقد و اصلاح نمود. (Dunthorn) از علماء قرن ملاحظات او درباب خسوف‏در محاسباتى كه دانتورن هجدهم‏اروپا كرد به عنوان يك رهنما يا محرك تلقى شد.نيز وى براى مسائل‏مربوط به مثلثات كروى راه حلهايى يافت كه رجيومانتوس(متوفى 1476)

 

2

1 جنگ بدر هر كس از اسيران كه فديه نمى‏توانست‏بپردازد درصورتيكه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مى‏آموخت آزادى مى‏يافت. (18) همچنين به تشويق وى بود كه زيد بن ثابت زبان عبرى يا سريانى-يا هر دو زبان-را فراگرفت (19) و اين تشويق و ترغيب سبب مى‏شد كه‏صحابه به جستجوى علم روى آورند چنانكه عبد الله بن عباس بنابر مشهوربه كتب تورات و انجيل آشنائى پيدا كرد و عبد الله بن عمرو بن عاص‏نيز به تورات،و به قولى نيز به زبان سريانى،وقوف پيدا كرده بود.اين‏تاكيد و تشويق پيغمبر،هم علاقه مسلمين را به علم افزود و هم علماء واهل علم را در نظر آنان بزرگ كرد،درست است كه آن علم مورد توصيه‏در اوايل عبارت بود از معرفت قرآن و دين،اما بعدها تمام علوم ديگربسبب ضرورتى كه گهگاه در فهم و تفسير قرآن و آداب و مناسك دينى‏داشتند مورد توجه مسلمين واقع شد و مخصوصا علم ابدان-طب ومتفرعات و مقدمات آن-نيز محل توجه خاص مسلمين گرديد.بهر حال، تدريجا علوم بر حسب فايده‏يى كه از آنها حاصل مى‏شد نزد مسلمين‏مطلوب بود يا نامطلوب. چنانكه علم نجوم اگر مذموم تلقى مى‏شد نه ازجهت محاسبات نجومى بود-كه در قرآن كريم اشارتها هست‏به اينكه مسيرشمس و قمر حساب دارد-آنچه در نجوم مذموم شمرده مى‏شد عبارت‏بود از احكام نجوم كه لغو بود و مايه اتلاف عمر.از قول عمر بن خطاب‏بعدها اين سخن نقل شد كه گفته بود از نجوم چيزى را بياموزيد كه شمارا در بر و بحر هدايت كند و از هر آنچه جز آنست دست‏بداريد. (20) اين‏كلام منسوب به خليفه دوم نشان مى‏دهد كه در صدر اسلام از علم هرآنچه بيضرر بود يا نفعى داشت مطلوب شناخته مى‏شد.آنچه نامطلوب‏بود علمى بود كه زيان داشت،مثل سحر و طلسمات،يا مايه اتلاف عمربشمار مى‏آمد،مثل نجوم. حتى در تفسير قول پيغمبر كه علم را بر هرمسلم فريضه شناخته بود بعدها بحث پيش آمد از فرض كفايه و غيركفايه.چنانكه علم طب چون در بقاء نفس،و حساب چون در معاملات‏و مواريث مورد حاجت‏بود فرض كفايه شناخته شدند-بخلاف عقايد و احكام كه غير كفايه بود.

 

تدريجا هر علم كه در قوام امور دنيا از آن گزيرى نبود آموختنش‏فرض كفايه بشمار مى‏آمد چنانكه صناعات هم بسبب آنكه نبودنشان موجب‏نقصان و تزلزل در امر زندگى است،جزو فرض كفايه بود. (21) البته شعر وتاريخ و انساب،تا جائى كه موجب لغو و فساد نمى‏شد،نه فرض بود نه‏مذموم.مى‏گويند وقتى پيغمبر از جائى مى‏گذشت،كسى حرف مى‏زد ومردم بر او جمع آمده بودند.پرسيد كيست؟گفتند علامه‏يى است.سئوال‏كرد چه مى‏داند.گفتند شعر و انساب. پيغمبر گفت اين علمى است كه‏دانستنش فايده‏يى ندارد و ندانستنش زيانى ندارد. (22) معهذا، بعدهابسبب فايده‏يى كه ازين مباحث در فهم و تفسير قرآن و حديث عايدمى‏شد ادب و تاريخ و انساب هم مطلوب شد،چنانكه تعمق در دقايق‏نظرى و غير عملى طب و حساب و امثال آنها هم كه خود آنها مورد حاجت‏نيست-اما دانستن آنها تا آن قدر كه مورد حاجت‏باشد موجب افزودن‏قوتست-اگر چه ديگر فريضه نيست اما فضيلت محسوبست.چنانكه‏علم به مبادى نظرى عقايد-كه سبب دفع شكوك و شبهات از قرآن وموجب دفاع از دين باشد-فرض كفايه اگر محسوب نمى‏شد لا اقل‏فضيلتى مهم بود و بدينگونه كلام،و به دنبال آن فلسفه نيز، تحت عنوان‏حكمت در نزد مسلمين وارد قلمرو علوم محموده گشت و با اين مقدمات هرچند تندرويهاى بعضى فلاسفه عكس العمل يافت،علم معقول نيز-وراى نجوم و حساب و طب-نزد مسلمين به عنوان يك رشته مطلوب ازفعاليت عقلى مورد توجه واقع گشت.به اين ترتيب پايه اصلى علم و تمدن‏اسلامى در خود اسلام بود و در محيط مساعد و توصيه و تشويقى كه‏اسلام براى آن داشت.با چنين مقدماتى آيا معقولست كه مثل بعضى‏شرقشناسان پيشرفت تمدن و فرهنگ اسلامى را به امر ديگرى غير از خوداسلام منسوب داشت؟

 

4- فرهنگ و تمدن انسانى و جهانى اسلام

تمدن اسلام كه بدينگونه وارث فرهنگ قديم شرق و غرب شد نه تقليد كننده‏صرف از فرهنگهاى سابق بود،نه ادامه دهنده محض:تركيب كننده بود وتكميل سازنده.دوره كمال آن كه با غلبه مغول به پايان آمد دوره سازندگى‏بود-ساختن يك فرهنگ جهانى و انسانى-و در قلمرو چنين تمدن قاهرى‏همه عناصر مختلف البته راه داشت:عبرى،يونانى،هندى،ايرانى، تركى،وحتى چينى.اگر مواد اين تركيب در نظر گرفته شود عنصر هندى و ايرانى هم‏بهر حال از حيث كميت ظاهرا از عنصر عبرى و يونانى كمتر نيست،اما اهميت‏در تركيب ساختمان است و صورت اسلامى آن كه ارزش جهانى دارد و انسانى.

 

بعلاوه،آنچه اين تمدن را جهانى كرده است در واقع نيروى شوق و اراده‏كسانى است كه خود از هر قوم و ملتى كه بوده‏اند بهر حال منادى اسلام‏بوده‏اند و تعليم آن.بدينگونه،مايه اصلى اين معجون كه تمدن و فرهنگ‏اسلامى خوانده مى‏شود،در واقع اسلام بود كه انسانى بود و الهى-نه‏شرقى و نه غربى.جامعه اسلامى هم كه وارث اين تمدن عظيم بود،جامعه‏يى بود متجانس كه مركز آن قرآن بود،نه شام و نه عراق.با وجودمعارضاتى كه طى اعصار بين فرمانروايان مختلف آن روى مى‏داد در سراسر آن يك قانون اساسى وجود داشت:قرآن كه در قلمرو آن نه مرزى موجودبود نه نژادى،نه شرقى در كار بود نه غربى.در مصر يك خراسانى‏حكومت مى‏كرد و در هند يك ترك.غزالى در بغداد كتاب در ردفلسفه مى‏نوشت و ابن رشد در اندلس به آن جواب مى‏داد.تا وقتى جامعه‏اسلامى در داخل بسبب تسامح و وحدت از همكارى تمام عناصردارالاسلام بهره داشت و در خارج با دنياى غير اسلامى مرتبط بود،باقدرت و بنيه قوى-از حيث جسم و روح-مى‏توانست هر چيز تازه ومطبوع را جذب و هضم كند.انحطاط از وقتى آغاز شد كه از خارج‏رابطه‏اش با دنيا قطع شد و در داخل مواجه شد با تمايلات تجزيه طلبى وتعصب گرايى.

 

بارى فرهنگ اسلامى مثل هر فرهنگ عظيم ديگر كه تعلق به‏يك امپراطورى وسيع جهانى دارد التقاطى است و دنياگير.رشد و گسترش‏اين فرهنگ عظيم البته در بغداد عباسيان پديد آمد اما سنگ اساسى آن‏را فتوح اسلام نهاد-در حجاز و در شام.درست است كه قسمت عمده‏آن نيز،خاصه در اوايل عهد عباسيان،به ايران مديونست (23) و سنتهاى‏ساسانيان،ليكن روح آن بهر حال اسلامى است و به هيچ قوم و نژادى‏بستگى ندارد.در حوزه وسيع دنياى اسلام اقوام مختلف عرب،ايرانى،ترك،هندى،چينى،مغولى،افريقايى و حتى اقوام ذمى بهم آميختند.هريك از اين اقوام نيز البته عيبهائى داشت و مزايائى.چنانكه آميختن آنهابه يكديگر سبب شد كه مزاياى بعضى اقوام نقصها و عيبهاى بعضى‏ديگر را جبران كند و تعاون عام-در سايه تسامح اسلامى و در اثرتاكيدى كه اسلام در بزرگداشت علم كرده بود-هم التقاى فرهنگهاى‏مختلف را سبب شد هم التقاط آنها را.

 

بدينگونه،اسلام كه يك امپراطورى عظيم جهانى بود با سماحت‏و تساهلى كه از مختصات اساسى آن بشمار مى‏آمد مواريث و آداب بى- زيان اقوام مختلف را تحمل كرد،همه را بهم درآميخت و از آن چيزتازه‏يى ساخت.فرهنگ تازه‏يى كه حدود و ثغور نمى‏شناخت و تنگ‏نظريهايى كه دنياى بورژوازى و سرمايه‏دارى را تقسيم به ملتها،به مرزها،و نژادها كرد در آن مجهول بود.مسلمان،از هر نژاد كه بود-عرب يا ترك،سندى يا افريقائى-در هر جايى از قلمرو اسلام قدم‏مى‏نهاد خود را در وطن خويش و ديار خويش مى‏يافت.يك شيخ‏ترمذى يا بلخى در قونيه و دمشق مورد تكريم و احترام عامه مى‏شد ويك سياح اندلسى در ديار هند عنوان قاضى مى‏يافت.همه جا،در مسجد،در مدرسه،در خانقاه،در بيمارستان از هر قوم مسلمان نشانى بود و يادگارى‏اما بين مسلمانان نه اختلاف جنسيت مطرح بود نه اختلاف تابعيت.همه‏جا يك دين بود و يك فرهنگ:فرهنگ اسلامى كه فى المثل زبانش‏عربى بود، فكرش ايرانى،خيالش هندى بود و بازويش تركى،اما دل وجانش اسلامى بود و انسانى.پرتو آن در سراسر قلمرو اسلام وجود داشت:

 

مدينه،دمشق،بغداد،رى،نشابور،قاهره،قرطبه،غرناطه،قونيه،قسطنطنيه،كابل،لاهور،و دهلى.زادگاه آن هم همه جا بود و هيچ جا.

 

در هر جا از آن نشانى بود،و در هيچ جا رنگ خاصى بر آن قاهر نبود.

 

اسلامى بود،نه شرقى و نه غربى.با اينهمه،رشد و نمو آن در طى مدت سه‏چهار قرن متوالى (24) چنان سريع بود كه فقط به يك معجزه شگرف مى‏مانست.

 

 

 

 

2- تسامح، مادر تمدن انسانى اسلام

تمدن اسلامى كه لا اقل از پايان فتوح مسلمين تا ظهور مغول قلمرواسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقى،برترى سطح زندگى،سعه صدر واجتناب نسبى از تعصب،و توسعه و ترقى علم و ادب،طى قرنهاى‏دراز پيشاهنگ تمام دنياى متمدن و مربى فرهنگ عالم انسانيت قرار داد (5) ،بيشك يك دوره درخشان از تمدن انسانى است و آنچه فرهنگ و تمدن‏جهان امروز بدان مديونست اگر از دينى كه به يونان دارد بيشتر نباشدكمتر نيست،با اين تفاوت كه فرهنگ اسلامى هنوز در دنياى حاضر تاثيرمعنوى دارد،و به جذبه و معنويت آن نقصان راه ندارد.

 

پيچيدگى عظيم نژادى و فرهنگى دنياى اسلام حتى در آن‏روزهاى آميختگى اقوام و فرهنگها چنان غريب مى‏نمايد كه مورخ ازخود مى‏پرسد روابط دينى بايد چقدر استوار باشد تا اين مايه عناصرنامتجانس را با هم نگه دارد. (6) فعاليت درخشان گذشته چنين تمدنى كه‏اروپا را از قرون وسطى تا قرن شانزدهم در طب و فلسفه و شايد رياضى‏هنوز وامدار خويش نگه داشته بود،آيا بايد به حساب تشويق و مساعدت‏اسلام گذاشته آيد يا به حساب شور و علاقه اقوام مسلمانى كه در ايجاد و به ثمر رسانيدن آن فعاليت داشته‏اند؟شك نيست كه سهم اقوام گونه‏گون‏كه در توسعه اين تمدن بذل مساعى كرده‏اند نبايد از نظر محقق دور بمانداما آنچه اين مايه ترقيات علمى و پيشرفتهاى مادى را براى مسلمين‏ميسر ساخت در حقيقت همان اسلام بود كه با تشويق مسلمين به علم وترويج نشاط حياتى،روح معاضدت و تساهل را جانشين تعصبات دنياى‏باستانى كرد و در مقابل رهبانيت كليسا كه ترك و انزوا را توصيه مى‏كردبا توصيه مسلمين به‏«راه وسط‏»توسعه و تكامل صنعت و علم انسانى راتسهيل كرد.در دنيائى كه اسلام به آن وارد شد اين روح تساهل و اعتدال‏در حال زوال بود.از دو نيروى بزرگ آن روز دنيا بيزانس در اثر تعصبات‏مسيحى كه روزبروز در آن بيشتر غرق مى‏شد هر روز علاقه خود را بيش‏از پيش با علم و فلسفه قطع مى‏كرد.تعطيل فعاليت فلاسفه بوسيله‏ژوستى نيان،اعلام قطع ارتباط قريب الوقوع بود بين دنياى روم با تمدن‏و علم.در ايران هم اظهار علاقه خسرو نوشيروان به معرفت و فكر،يك دولت مستعجل بود و باز تعصباتى كه برزويه طبيب در مقدمه‏كليله و دمنه (7) به آن اشارت دارد هر نوع احياء معرفت را درين سرزمين‏غير ممكن كرد.

 

در چنين دنيايى كه اسير تعصبات دينى و قومى بود اسلام نفحه‏تازه‏يى دميد.چنانكه با ايجاد دار الاسلام كه مركز واقعى آن قرآن‏بود-نه شام و نه عراق-تعصبات قومى و نژادى را با يك نوع‏«جهان وطنى‏»چاره كرد،و در مقابل تعصبات دينى نصارا و مجوس،تسامح و تعاهد با اهل كتاب را توصيه كرد و علاقه به علم و حيات را.

 

ثمره اين درخت‏شگرف-كه نه شرقى بود نه غربى-بعد از بسط فتوح‏اسلامى حاصل شد و توسعه و ترقى آن مخصوصا تا وقتى بود كه مشكلات‏سياسى تساهل و تسامحى را كه اسلام بر خلاف دنياى بيزانس و ايران‏به آن اجازه رشد مى‏داد از بين نبرده بود.در واقع،رنسانس اروپا از وقتى آغاز شد كه قدرت كليسا به نفع تعصبات قومى و محلى فرو كاست،در صورتيكه تمدن اسلامى فقط از وقتى به ركود و انحطاط افتاد كه درآن تعصبات قومى و محلى پديد آمد و وحدت و تسامحى را كه در آن بوداز ميان برد.اين تسامح نسبت‏به‏«اهل كتاب‏»كه نزد مسلمين اهل ذمه‏و معاهد خوانده مى‏شدند مبتنى بر يك نوع‏«همزيستى مسالمت آميز»

 

بود كه اروپاى قرون وسطى بهيچوجه آن را نمى‏شناخت (8) .در واقع،باوجود محدوديتى كه اهل ذمه در دار الاسلام داشتند اسلام آزادى وآسايش آنها را تا حد ممكن تضمين مى‏كرد و بندرت ممكن بود بدون‏نقض عهدى مورد تعقيب باشند.پيغمبر درباره آنها توصيه كرده بود به‏رفق و مدارا.حديثى هم نقل مى‏شد كه پيغمبر فرمود هر كس بر معاهدى‏ستم كند يا بروى بيش از طاقت تكليف نهد،در روز قيامت من با اوداورى خواهم داشت. (9) اين تسامح با اهل كتاب سبب مى‏شد كه آنهادر قلمرو اسلام غالبا خود را در امنيت و آسايش حس كنند چنانكه نصارائى‏كه در بيزانس به وسيله كليساى رسمى مورد تعقيب واقع مى‏شدنددر قلمرو مسلمين پناه مى‏جستند.يك بطريق نسطورى در اواخر عهدخلفاى راشدين از حمايت و عنايت اعراب، كه خداوند فرمانروايى عالم‏را به آنها واگذاشته است (10 ،نسبت‏به ديانت مسيح اظهار رضايت مى‏كند.

 

قراين بسيار حاكى است كه نسطوريها ظهور مسلمين و اعراب را بمنزله‏نجات از يوغ كليساى ملكائى تلقى مى‏كرده‏اند.يك شاهد عمده‏بر وجود روح تسامح در اسلام اين است كه اهل ذمه در امور ادارى‏و بعضى مناصب حكومت هم با وجود كراهت عامه وارد بوده‏اند ورويهمرفته شواهد موجود نشان مى‏دهد كه اين روح تساهل در صدراسلام و قرون نخستين آن قويتر و مؤثرتر بوده است تا در عهد مغول‏و ادوار متاخر. (11) اين سعه صدر و تسامح مسلمين نه فقط مناظرات دينى وكلامى را در قلمرو اسلام ممكن ساخت‏بلكه سبب عمده‏يى شد در تعاون اهل كتاب با مسلمين،در قلمرو اسلام.درست است كه در اعمال و اقوال‏آنها از هر آنچه تجاوزى به اسلام تلقى مى‏شد غالبا با قدرت جلوگيرى مى‏گشت اما رويهمرفته،و صرف نظر از هيجانات عمومى و موارداستثنائى،در قلمرو اسلام مثلا احوال يهود بهتر از احوال آنها بود درقلمرو كليسا.بعلاوه،چنانكه گفته شد نصاراى شرقى،آن تساهل وتسامحى را كه در قلمرو اسلام مى‏ديدند در حوزه كليسا نمى‏يافتند و اين‏نكته از اسباب عمده بود در ايجاد رفاه و آسايش،كه تمدن و فرهنگ‏انسانى بدان نياز دارد.در حقيقت اسلام،در غير مورد اهل كتاب نيز آن‏خشونت را كه ساير اديان آن اعصار داشته‏اند نداشت.با وجود اختلاف‏نظرى در ماهيت ايمان،در عمل غالبا همان شهادت لسانى ملاك اسلام‏بشمار مى‏آمد و حتى خود پيغمبر با منافقين كه آنها را مى‏شناخت نيزرفتارش توام با اغماض بود و تسامح.بعد از وى نيز اسلام نه تشكيلات‏انكيزيسيون اروپا را بوجود آورد نه سياهچالهاى آن را.اختلاف امت را-مگر در مواردى كه اساس اسلام را تهديد كند-مسلمين غالبا نوعى‏رحمت تلقى مى‏كردند و مذاهب فقهى به همين دستاويز بدون تعارض وتعصب با مسالمت در كنار هم مى‏زيستند-جز در موارد نادر و موردشيعه و خوارج كه مذاهبشان دواعى سياسى نيز داشت و مربوط به‏شخصيت امام و خليفه بود.چنانكه مذاهب كلامى نيز بر خلاف عالم‏مسيحى بدون خونريزيهاى تعصب آميز پديد آمد و حديث‏«ستفترق‏امتى...»نيز كه درين مورد نقل مى‏شد حاكى بود از روح تسامح اسلامى‏درين مسائل.اقدام هشام اموى در قتل غيلان دمشقى و جعد بن درهم‏وسعى مهدى عباسى در تعقيب زنادقه بيشتر جنبه سياسى و ادارى داشت‏و همچنين قضايايى مثل‏«محنه‏»بوسيله معتزله،و تعقيب معتزله و غلاة‏و صوفيه هم كه گهگاه در عالم اسلام پيش آمد در تاريخ اسلام غالبااستثنائى بود و به روح كلى تساهل و تسامح آن لطمه‏يى نمى‏زد. بطوريكه رويهمرفته قضاوتى كه كنت دو گوبينو راجع به رفعت و علو اين حالت‏مسلمين دارد مورد تصديق و تاييد تاريخ اسلام و گذشته مسلمين است.

 

وى مى‏گويد اگر اعتقاد مذهبى را از ضرورت سياسى جدا كنند هيچ ديانتى‏تسامح جوى ترو شايد بى تعصب‏تر از اسلام وجود ندارد (12) در واقع همين‏تسامح و بى تعصبى بود كه در قلمرو اسلام بين اقوام و امم گوناگون‏تعاون و معاضدتى را كه لازمه پيشرفت تمدن واقعى ست‏بوجود آورد وهمزيستى مسالمت آميز عناصر نامتجانس را ممكن ساخت.اما آنچه‏استفاده ازين‏«همزيستى‏»را در زمينه علم و فرهنگ بيشتر ميسر مى‏ساخت‏علاقه مسلمين بود به علم كه منشا آن تاكيد و توصيه اسلام بود،دراهميت و ارزش علم.

 

3- مقام رفيع دانش در اسلام

در واقع،اين توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم وعلما مى‏كرد از اسباب عمده بود در آشنائى مسلمين با فرهنگ ودانش انسانى.قرآن،مكرر مردم را به فكر و تدبر در احوال كائنات‏و به تامل در اسرار آيات دعوت كرده بود (13) ،مكرر به برترى اهل‏علم و درجات آنها اشاره نموده بود (14) و يك جا شهادت‏«صاحبان علم‏»

 

را تالى شهادت خدا و ملائكه خوانده بود (15) كه اين خود،به قول امام‏غزالى،در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت (16) بعلاوه،بعضى احاديث رسول‏كه به اسناد مختلف نقل مى‏شد حاكى بود از بزرگداشت علم و علماء (17) ،واينهمه با وجود بحث و اختلافى كه در باب اصل احاديث و ماهيت علم‏مورد توصيه در ميان مى‏آمد،از امورى بود كه موجب مزيد رغبت‏مسلمين به علم و فرهنگ مى‏شد و آنها را به تامل و تدبر در احوال وتفحص و تفكر در اسرار كائنات بر مى‏انگيخت.از اينها گذشته،پيغمبرخود نيز در عمل مسلمين را به آموختن تشويق بسيار مى‏كرد.چنانكه‏بعد از جنگ بدر هر كس از اسيران كه فديه نمى‏توانست‏بپردازد درصورتيكه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مى‏آموخت آزادى مى‏يافت. (18) همچنين به تشويق وى بود كه زيد بن ثابت زبان عبرى يا سريانى-يا هر دو زبان-را فراگرفت (19) و اين تشويق و ترغيب سبب مى‏شد كه‏صحابه به جستجوى علم روى آورند چنانكه عبد الله بن عباس بنابر مشهوربه كتب تورات و انجيل آشنائى پيدا كرد و عبد الله بن عمرو بن عاص‏نيز به تورات،و به قولى نيز به زبان سريانى،وقوف پيدا كرده بود.اين‏تاكيد و تشويق پيغمبر،هم علاقه مسلمين را به علم افزود و هم علماء واهل علم را در نظر آنان بزرگ كرد،درست است كه آن علم مورد توصيه‏در اوايل عبارت بود از معرفت قرآن و دين،اما بعدها تمام علوم ديگربسبب ضرورتى كه گهگاه در فهم و تفسير قرآن و آداب و مناسك دينى‏داشتند مورد توجه مسلمين واقع شد و مخصوصا علم ابدان-طب ومتفرعات و مقدمات آن-نيز محل توجه خاص مسلمين گرديد.بهر حال، تدريجا علوم بر حسب فايده‏يى كه از آنها حاصل مى‏شد نزد مسلمين‏مطلوب بود يا نامطلوب. چنانكه علم نجوم اگر مذموم تلقى مى‏شد نه ازجهت محاسبات نجومى بود-كه در قرآن كريم اشارتها هست‏به اينكه مسيرشمس و قمر حساب دارد-آنچه در نجوم مذموم شمرده مى‏شد عبارت‏بود از احكام نجوم كه لغو بود و مايه اتلاف عمر.از قول عمر بن خطاب‏بعدها اين سخن نقل شد كه گفته بود از نجوم چيزى را بياموزيد كه شمارا در بر و بحر هدايت كند و از هر آنچه جز آنست دست‏بداريد. (20) اين‏كلام منسوب به خليفه دوم نشان مى‏دهد كه در صدر اسلام از علم هرآنچه بيضرر بود يا نفعى داشت مطلوب شناخته مى‏شد.آنچه نامطلوب‏بود علمى بود كه زيان داشت،مثل سحر و طلسمات،يا مايه اتلاف عمربشمار مى‏آمد،مثل نجوم. حتى در تفسير قول پيغمبر كه علم را بر هرمسلم فريضه شناخته بود بعدها بحث پيش آمد از فرض كفايه و غيركفايه.چنانكه علم طب چون در بقاء نفس،و حساب چون در معاملات‏و مواريث مورد حاجت‏بود فرض كفايه شناخته شدند-بخلاف عقايد و احكام كه غير كفايه بود.

 

تدريجا هر علم كه در قوام امور دنيا از آن گزيرى نبود آموختنش‏فرض كفايه بشمار مى‏آمد چنانكه صناعات هم بسبب آنكه نبودنشان موجب‏نقصان و تزلزل در امر زندگى است،جزو فرض كفايه بود. (21) البته شعر وتاريخ و انساب،تا جائى كه موجب لغو و فساد نمى‏شد،نه فرض بود نه‏مذموم.مى‏گويند وقتى پيغمبر از جائى مى‏گذشت،كسى حرف مى‏زد ومردم بر او جمع آمده بودند.پرسيد كيست؟گفتند علامه‏يى است.سئوال‏كرد چه مى‏داند.گفتند شعر و انساب. پيغمبر گفت اين علمى است كه‏دانستنش فايده‏يى ندارد و ندانستنش زيانى ندارد. (22) معهذا، بعدهابسبب فايده‏يى كه ازين مباحث در فهم و تفسير قرآن و حديث عايدمى‏شد ادب و تاريخ و انساب هم مطلوب شد،چنانكه تعمق در دقايق‏نظرى و غير عملى طب و حساب و امثال آنها هم كه خود آنها مورد حاجت‏نيست-اما دانستن آنها تا آن قدر كه مورد حاجت‏باشد موجب افزودن‏قوتست-اگر چه ديگر فريضه نيست اما فضيلت محسوبست.چنانكه‏علم به مبادى نظرى عقايد-كه سبب دفع شكوك و شبهات از قرآن وموجب دفاع از دين باشد-فرض كفايه اگر محسوب نمى‏شد لا اقل‏فضيلتى مهم بود و بدينگونه كلام،و به دنبال آن فلسفه نيز، تحت عنوان‏حكمت در نزد مسلمين وارد قلمرو علوم محموده گشت و با اين مقدمات هرچند تندرويهاى بعضى فلاسفه عكس العمل يافت،علم معقول نيز-وراى نجوم و حساب و طب-نزد مسلمين به عنوان يك رشته مطلوب ازفعاليت عقلى مورد توجه واقع گشت.به اين ترتيب پايه اصلى علم و تمدن‏اسلامى در خود اسلام بود و در محيط مساعد و توصيه و تشويقى كه‏اسلام براى آن داشت.با چنين مقدماتى آيا معقولست كه مثل بعضى‏شرقشناسان پيشرفت تمدن و فرهنگ اسلامى را به امر ديگرى غير از خوداسلام منسوب داشت؟

 

4- فرهنگ و تمدن انسانى و جهانى اسلام

تمدن اسلام كه بدينگونه وارث فرهنگ قديم شرق و غرب شد نه تقليد كننده‏صرف از فرهنگهاى سابق بود،نه ادامه دهنده محض:تركيب كننده بود وتكميل سازنده.دوره كمال آن كه با غلبه مغول به پايان آمد دوره سازندگى‏بود-ساختن يك فرهنگ جهانى و انسانى-و در قلمرو چنين تمدن قاهرى‏همه عناصر مختلف البته راه داشت:عبرى،يونانى،هندى،ايرانى، تركى،وحتى چينى.اگر مواد اين تركيب در نظر گرفته شود عنصر هندى و ايرانى هم‏بهر حال از حيث كميت ظاهرا از عنصر عبرى و يونانى كمتر نيست،اما اهميت‏در تركيب ساختمان است و صورت اسلامى آن كه ارزش جهانى دارد و انسانى.

 

بعلاوه،آنچه اين تمدن را جهانى كرده است در واقع نيروى شوق و اراده‏كسانى است كه خود از هر قوم و ملتى كه بوده‏اند بهر حال منادى اسلام‏بوده‏اند و تعليم آن.بدينگونه،مايه اصلى اين معجون كه تمدن و فرهنگ‏اسلامى خوانده مى‏شود،در واقع اسلام بود كه انسانى بود و الهى-نه‏شرقى و نه غربى.جامعه اسلامى هم كه وارث اين تمدن عظيم بود،جامعه‏يى بود متجانس كه مركز آن قرآن بود،نه شام و نه عراق.با وجودمعارضاتى كه طى اعصار بين فرمانروايان مختلف آن روى مى‏داد در سراسر آن يك قانون اساسى وجود داشت:قرآن كه در قلمرو آن نه مرزى موجودبود نه نژادى،نه شرقى در كار بود نه غربى.در مصر يك خراسانى‏حكومت مى‏كرد و در هند يك ترك.غزالى در بغداد كتاب در ردفلسفه مى‏نوشت و ابن رشد در اندلس به آن جواب مى‏داد.تا وقتى جامعه‏اسلامى در داخل بسبب تسامح و وحدت از همكارى تمام عناصردارالاسلام بهره داشت و در خارج با دنياى غير اسلامى مرتبط بود،باقدرت و بنيه قوى-از حيث جسم و روح-مى‏توانست هر چيز تازه ومطبوع را جذب و هضم كند.انحطاط از وقتى آغاز شد كه از خارج‏رابطه‏اش با دنيا قطع شد و در داخل مواجه شد با تمايلات تجزيه طلبى وتعصب گرايى.

 

بارى فرهنگ اسلامى مثل هر فرهنگ عظيم ديگر كه تعلق به‏يك امپراطورى وسيع جهانى دارد التقاطى است و دنياگير.رشد و گسترش‏اين فرهنگ عظيم البته در بغداد عباسيان پديد آمد اما سنگ اساسى آن‏را فتوح اسلام نهاد-در حجاز و در شام.درست است كه قسمت عمده‏آن نيز،خاصه در اوايل عهد عباسيان،به ايران مديونست (23) و سنتهاى‏ساسانيان،ليكن روح آن بهر حال اسلامى است و به هيچ قوم و نژادى‏بستگى ندارد.در حوزه وسيع دنياى اسلام اقوام مختلف عرب،ايرانى،ترك،هندى،چينى،مغولى،افريقايى و حتى اقوام ذمى بهم آميختند.هريك از اين اقوام نيز البته عيبهائى داشت و مزايائى.چنانكه آميختن آنهابه يكديگر سبب شد كه مزاياى بعضى اقوام نقصها و عيبهاى بعضى‏ديگر را جبران كند و تعاون عام-در سايه تسامح اسلامى و در اثرتاكيدى كه اسلام در بزرگداشت علم كرده بود-هم التقاى فرهنگهاى‏مختلف را سبب شد هم التقاط آنها را.

 

بدينگونه،اسلام كه يك امپراطورى عظيم جهانى بود با سماحت‏و تساهلى كه از مختصات اساسى آن بشمار مى‏آمد مواريث و آداب بى- زيان اقوام مختلف را تحمل كرد،همه را بهم درآميخت و از آن چيزتازه‏يى ساخت.فرهنگ تازه‏يى كه حدود و ثغور نمى‏شناخت و تنگ‏نظريهايى كه دنياى بورژوازى و سرمايه‏دارى را تقسيم به ملتها،به مرزها،و نژادها كرد در آن مجهول بود.مسلمان،از هر نژاد كه بود-عرب يا ترك،سندى يا افريقائى-در هر جايى از قلمرو اسلام قدم‏مى‏نهاد خود را در وطن خويش و ديار خويش مى‏يافت.يك شيخ‏ترمذى يا بلخى در قونيه و دمشق مورد تكريم و احترام عامه مى‏شد ويك سياح اندلسى در ديار هند عنوان قاضى مى‏يافت.همه جا،در مسجد،در مدرسه،در خانقاه،در بيمارستان از هر قوم مسلمان نشانى بود و يادگارى‏اما بين مسلمانان نه اختلاف جنسيت مطرح بود نه اختلاف تابعيت.همه‏جا يك دين بود و يك فرهنگ:فرهنگ اسلامى كه فى المثل زبانش‏عربى بود، فكرش ايرانى،خيالش هندى بود و بازويش تركى،اما دل وجانش اسلامى بود و انسانى.پرتو آن در سراسر قلمرو اسلام وجود داشت:

 

مدينه،دمشق،بغداد،رى،نشابور،قاهره،قرطبه،غرناطه،قونيه،قسطنطنيه،كابل،لاهور،و دهلى.زادگاه آن هم همه جا بود و هيچ جا.

 

در هر جا از آن نشانى بود،و در هيچ جا رنگ خاصى بر آن قاهر نبود.

 

اسلامى بود،نه شرقى و نه غربى.با اينهمه،رشد و نمو آن در طى مدت سه‏چهار قرن متوالى (24) چنان سريع بود كه فقط به يك معجزه شگرف مى‏مانست.

 

 

 

5- تمدن اسلامى، منشا يك فرهنگ عظيم انسانى

آشنايى اسلام با مواريث دنياى قديم اكنون چنان شگفت انگيز مى‏نمايدكه شايد جز نهضت علمى صد ساله اخير ژاپن هيچ نظيرى در تاريخ عالم‏براى آن نتوان يافت.شوق و علاقه‏يى كه مسلمين در دوران عظمت‏امپراطورى خويش به كسب و توسعه فرهنگ نشان دادند و توفيقى كه‏در اين راه پيدا كردند بى‏شك عظيم است و كمتر از نبوغ قوم يونانى‏خيره كننده نيست.اين تمدن-باز تكرار بايد كرد-نه عربى است‏نه هندى،نه تركى است و نه ايرانى.اسلامى است و در عين حال جامع‏همه اينها.طول مدت بقاى آن هم قابل ملاحظه است زيرا عمر آن دردوره كمال و شكفتگى خويش هم از حيات تمدن بالنسبه اصيل يونان‏قديم درازترست و هم از طول تمام عمر تمدن مستعار امريكاى جديد.ازين‏گذشته،هم ادامه دهنده مواريث و سنن قديم بوده است هم مايه بخش‏ابداعات جديد و اين دو نكته نشان مى‏دهد كه اين فرهنگ در جاى خودو در زمان خود از بزرگترين فرهنگهاى انسانى بوده است.

 

اگر هنوز در مغرب زمين تاريخنويس ساده دلى هست كه خالصانه‏گمان مى‏كند اسلام هيچ فرهنگ تازه‏يى بوجود نياورده است و جز آنكه فرهنگ يونان قديم را به دنياى غرب منتقل كند كارى نكرده است عذرش‏روشن است.قرنهاى دراز اسلام براى كليسا اسباب وحشت‏بوده است.

 

در شام و فلسطين،در آسياى صغير و بالكان،در سيسيل و فرانسه،درافريقيه و اندلس كشمكشهايى كه بين اسلام و مسيحيت،روى داده‏است البته در اذهان عامه مغربيان تاثير نهاده است.خشم و ترس ازاسلام،از خيلى قديم،هم پيغمبر را نزد نصاراى مغرب زمين مورد نفرت‏ساخت هم نام فرهنگ و تمدن اسلام را.براى قومى كه قرنهاى دراز،ازبيخبرى،پيغمبر اسلام را مروج بت پرستى مى‏خوانده‏اند و تبرى از وى‏را حتى در بلاد اسلامى كه طبعا بى‏مجازات سخت نمى‏مانده است نشان‏وفادارى بصليب و خدمت‏به مسيح مى‏شمرده‏اند ترديد در اهميت وارزش اسلام و جنبه جهانى فرهنگ آن غريب نيست.وقتى فرنسيس‏بيكن و ولتر كه داعيه آزادى و آزاد انديشى دارند بى تحقيق و از روى‏تعصب از محمد به بدى ياد كرده‏اند (25) تكليف كشيشى كه در بيروت ياقاهره به دعوت و تبليغ مسيحيت مى‏رود پيداست. حتى تا امروز بسيارى‏خاور شناسان فرنگ هر جا در بيان احوال محمد به تاويل يا تفسيرى دست‏مى‏يابند كه متضمن ايراد و اعتراض بروى باشد بر همان تكيه مى‏كنند. (26) عناد با اسلام بسا كه آنها را وا مى‏دارد كه با هر چه اسلامى است نيزمخالفت كنند و در كاستن ارزش آن مبالغه تمام ورزند.

 

با اينهمه،كسانى كه توانسته‏اند خود را از اين مرده ريگ‏تقاليد و سنن قديم كليسا برهانند ارزش واقعى فرهنگ و تمدن اسلام رادرست تخمين مى‏كنند.حقيقت آنست كه اسلام را در طى تاريخ تمدن‏عالم اگر درست در زمان و مكان خود در نظر آرند مى‏توان منشا يك‏فرهنگ عظيم خواند كه فرهنگ و تمدن انسانى بدان مديون است ودينى هم كه دارد اندك نيست.

 

6- معجزه فرهنگ اسلامى

تمدن و فرهنگ اسلامى در دوره اوج عظمت‏خويش وضع تمدن انسانى را دريك مرحله طولانى از تحول آن عرضه مى‏دارد اما سرگذشت پيدايش اين‏فرهنگ و عظمت و كمال آن چيزيست مثل اعجاز و از اين حيث مى‏توان‏از معجزه اسلامى هم مثل آنچيزى كه معجزه يونانى خوانده مى‏شودسخن گفت.در واقع،آنچه معجزه اسلامى خوانده تواند شد نيز در آغازحال از نقل معجزه يونانى شروع شد اما خود يونانيها هم معجزه‏شان اين‏نبود كه تمدن و (Ex Nihilo) خلق كنند. فرهنگ خود را از هيچ

 

فلسفه و علم آنها مخصوصا در ملطيه و ساير بلاد آسياى صغير بوجود آمدو آنجا هم از طريق ليديه با مصر و بابل ارتباط داشت.رياضيات طالس‏و فلسفه فيثاغورس از تاثير مصر و شرق خالى نبود. (27) مسافرت افلاطون‏به مصر،معروف است و ظاهرا اين حكيم كه وقتى آكادمى خود را گشوددرش را از جانب شرق ساخت در اعتقاد به يك روح شر كه همزمان باروح خير در عالم حكومت مى‏كند از تعليم زرتشت متاثرست.ذيمقراطيس‏پدر فلسفه اتمى هم ظاهرا به هند و ديگر بلاد شرق سفر كردو حتى هم ارسطو-قبل از تماس با اسكندر-با آسياى صغير و شرق مربوط بود،هم ابيقوريان و رواقيان. (28) در چنين احوالى كه مى‏تواندتمدن و فرهنگ يونانى را يك ابتكار نبوغ خالص يونانى بخواند؟

 

حتى خود يونانيهاى قديم در بسيار جاها خويشتن را مرهون شرق‏دانسته‏اند.اما تفاوت اساسى كه بين طرز فكر يونانى و طرز فكر شرقى‏در آن زمانها وجود داشت عبارت بود از تفاوت در نظرگاه‏ها.درمصر و بابل حساب و نجوم پيشرفتش بخاطر ارضاء حوايج زندگى از قبيل‏تجارت و فلاحت‏بود در صورتيكه نظر يونانيان در علم و فلسفه غالبابى‏شائبه بود (29) و براى اقناع احتياج درونى به معرفت.كلام افلاطون‏درين باب معروف است كه در كتاب جمهور مى‏گويد روح يونانى حريص‏بدانستن است در مقابل روح فنيقى و مصرى كه حريص است‏به منفعت.

 

اين كنجكاوى خالص بود كه منشا معجزه يونانى شد و همين معرفت‏عارى از شائبه بود كه هم اساس معجزه اسلامى شد و هم اساس‏رنسانس اروپا.

 

در بين مسلمين،سبب عمده حصول آنچه معجزه اسلامى خوانده‏مى‏شود بى‏هيچ شك ذوق معرفت جويى و حس كنجكاوى بود كه‏تشويق و توصيه قرآن و پيغمبر آن را در مسلمين بر مى‏انگيخت.كثرت‏تعداد علماء،اطباء،و مترجمان در عهد نهضت عباسى شايد اين سؤال را به‏خاطر بياورد كه آيا اين جماعت عرب بوده‏اند يا نه؟جواب معروف ابن‏خلدون درين دوره نيز صادق بود كه مى‏گويد:حملة العلم اكثر هم العجم.

 

چنانكه در سراسر دوره تمدن اسلامى در بين كتابهاى راجع به طب،نجوم،و فلسفه نيز بعضى آثار مهم هست كه عربى است اما به دست غيرمسلمانان انجام شده است-صابئين،يهود،و نصارا.با اينهمه،نه اين‏آثار غير اسلامى محسوبست نه علماء عربى نويس را كه غير عرب هستندمى‏توان‏«عجم‏»خواند از آنكه در جاهايى كه منشا و مولد اين علماءمشهور عصر عباسى بود-خوارزم،فرغانه،فاراب و سند-پيش از اسلام نشانى از فعاليت علمى وجود نداشت و وقتى اين جوش و هيجان‏براى كسب علم،اسلامى است آيا حاصل آن را بايد به حساب نژاد و اقليم‏گذاشت؟بهر حال،آنچه مسلمين را درين معرفت جويى كامياب كرد حس‏كنجكاوى آنها بود و وجود تسامح فكرى،البته محرك منصور خليفه ونخستين اخلاف او در تشويق اطباء و منجمين،احساس حاجت‏به اين‏دو طبقه از علماء بشمار مى‏آمد.چنانكه داستانى شهورست‏حاكى ازآنكه منصور عباسى جرجيس بن بختيشوع را براى معالجه بيمارى خويش‏از جنديشاپور خواست و هارون هم براى علاج سر دردى كه داشت پسراين جرجيس-نامش بختيشوع-را هم از جنديشاپور طلب كرد و حتى‏هر دو خليفه در تشويق و تكريم اين پزشكان سعى بسيار كرده‏اند.اما اين‏حس احتياج نزد يونانيها هم بود و آنها نيز در طب و حساب و نجوم بكلى‏از توجه به اين امر غافل نبودند.نهايت آنكه،هم آنها و هم مسلمين به‏آنچه قدر مورد احتياج بود درين امور قانع نشدند و حس كنجكاوى،آنها را به تحقيق و تعمق بيشتر مى‏كشاند.درست است كه احتياج به‏حفظ صحت و سعى در علاج بيماريهاى صعب رفته رفته مسلمين را به‏سوى علم طب هندى و يونانى كشانيد چنانكه اعتقاد به تاثير ستارگان‏و سعد و نحس اوقات و تا حدى احتياج به شناختن اوقات توجه آنها را به‏نجوم و تقويم معطوف داشت،اما در وراى اينگونه حوائج جارى و زودگذر-كه علم يونانى نيز در عمل بكلى از آن فارغ نبود-شوق به دانش‏نيز محركى قوى بشمار مى‏آمد.علاقه‏يى كه مامون عباسى به ترجمه كتب‏حكماء يونان نشان داد حاكى ازين شوق بى شائبه است.وى براى بدست‏آوردن كتب يونانى كسانى را به دربار امپراطور بيزانس،لئون ارمنى(20-813 ميلادى) فرستاد.به دستور او اقدام شد براى مساحت‏ارض،و نقشه بزرگى از تمام دنيا براى او رست‏شد كه مسعودى‏آن را ديده است و در التنبيه و الاشراف از آن صحبت مى‏كند.شرح عجايبى كه عمارة بن حمزه در سفر بيزانس ديد چنانكه ابن الفقيه (30) نقل مى‏كند كنجكاوى منصور خليفه را به كيميا برانگيخت.واثق خليفه‏از قراريكه ابن خرداد به حكايت مى‏كند (31) تحت تاثير ذوق كنجكاوى،محمد بن موسى خوارزمى منجم را با عده‏يى به بيزانس فرستاد تا درباره‏محل غارى كه مى‏گويند اصحاب كهف در آنجا مدفون شده‏اند تحقيق‏كند.نوشته‏اند امپراطور مسيحى هم به اين عده كمك كرد و محمد بن‏موسى غار را با اجسادى در آنجا مشاهده كرد و در بازگشت گزارش آن رابه خليفه داد.همين خليفه سلام ترجمان را هم با عده‏يى فرستاد تا در باب‏سد ياجوج تحقيق كند.حتى يك قرن قبل از آن نيز،مسلمة بن عبد الملك‏سعى كرد راه به كهف الظلمات اسكندر پيدا كند،و گويند به سبب خاموش‏شدن مشعلى كه داشت از اين اقدام منصرف گشت (32) اين اقدامات لا اقل‏شوق و علاقه بى‏شائبه مسلمين را به دانستن و كشف كردن مجهولات‏مى‏رساند،خاصه در امورى كه فايده عملى بر آنها مترتب نيست.چنانكه‏بسيارى مسائل هم مثل فلسفه و منطق و كلام و تاريخ مورد توجه‏مسلمين شد بى آنكه هيچ سود عملى از آنها در نظر باشد.بيرونى در تحقيق‏ماللهند فقط به رهبرى يك شوق بى شائبه آنهمه اطلاعات سرشار رادرباره فرهنگ و تمدن سرزمين هند بدست آورد،مسعودى و تمام سياحان‏و جغرافيا نويسان اسلامى در تحقيقات و تجسسات خويش بيشتر تحت‏نفوذ حس كنجكاوى بودند.درست است كه از بعضى ازين تحقيقات هم‏سودهاى عملى بدست مى‏آمد و علم لا ينفع نزد مسلمين-مثل تمام عالم‏مكروه بود (33) ،اما آنچه محرك اصلى شور و شوقى بود كه مسلمين به‏تحقيقات نظرى علماء يونان و هند نشان مى‏دادند در واقع حس كنجكاوى‏بود.حتى حس كنجكاوى بود كه امثال يعقوبى و مسعودى را به تاريخ‏يونان و روم علاقه‏مند كرد،و نه فقط در اوايل عهد عباسيان كتب طب ونجوم هندى را به عربى نقل كرد،بلكه يك چند بعد از سقوط عباسيان نيز توجه مسلمين را به فرهنگ چين و فرنگ معطوف داشت.اگر مساعى‏امثال رشيد الدين فضل الله وزير،منجر به اشاعه فرهنگ چينى نشد (34) لا اقل‏شاهدى شد بر اثبات علاقه مسلمين به جستجوى علم-و لو در چين درآنسوى ديوار.بهر حال،اين شوق بى شائبه به معرفت‏بود كه مامون عباسى‏را واداشت تا براى بدست آوردن كتب يونانى كس به دربار بيزانس‏بفرستد.حتى گويند وقتى بوسيله يك اسير مسيحى خويش كه از هندسه‏اطلاع داشت دريافت كه در قسطنطنيه يك استاد هندسه هست‏به نام‏لئون كه بعسرت زندگى مى‏كند و جز عده‏يى معدود در آنجا كسى وى‏را نمى‏شناسد مامون نامه‏يى به لئون نوشت و او را به دربار خويش دعوت‏كرد و آن اسير را-كه شاگرد لئون بود-وعده داد كه اگر نامه راجهت استاد ارسال دارد آزادى بخشد.فيلسوف رياضى نامه خليفه را به‏يك تن از بزرگان بيزانس نشان داد و خبر به امپراطور رسيد و لئون شهرت‏يافت.امپراطور وى را در يك كليساى مهم عنوان مدرسى داد و ازقبول دعوت خليفه منع كرد.وقتى مامون دريافت كه لئون به بغداد آمدنى‏نيست‏با وى بناى مكاتبه آغاز نهاد و مسائلى چند در رياضى و نجوم‏نوشت و از وى جواب خواست.حكيم آن مسائل را جوابهاى شافى دادو خليفه چنان از آن جوابها به شوق آمد كه براى جلب لئون اين بار نامه‏به امپراطور نوشت و از وى در خواست‏حكيم

1

- سيرى اجمالى از آغاز تاكنون

كارنامه اسلام يك فصل درخشان تاريخ انسانى است.نه فقط از جهت‏توفيقى كه مسلمين در ايجاد يك فرهنگ تازه جهانى يافته‏اند بلكه نيزبسبب فتوحاتى كه آنها را موفق كرد به ايجاد يك دنياى تازه،وراى شرق‏و غرب:قلمرو اسلام كه در واقع نه شرق بود نه غرب.

 

فتح اسلامى البته با جنگ حاصل شد اما نشر اسلام در بين مردم‏كشورهاى فتح شده به زور جنگ نبود خاصه در جاهائى كه مردم،از نظراسلام،اهل كتاب بودند يا در رديف آن-يهود، نصارا،مجوس،و صابئين.

 

درين ميان تكليف يهود و نصارا معين بود چون در اينكه آنها اهل كتابنداختلاف وجود نداشت.نسبت‏به مجوس ترديد بود اما با آنها نيز به‏دستاويز حديث معامله اهل كتاب شد. حتى بعدها بت پرستان اروپا و هندو تبت نيز توانستند به عنوان مجوس در قلمرو اسلام با پرداخت جزيه درصلح و آزادى بسربرند.صابئين هم كه حكم اهل كتاب يافتند ظاهراصبيها بودند كه ديانتشان با نام يحيى تعميد دهنده-يحيى بن زكريامرتبط بود و در واقع كتابى هم داشتند.اما در اوايل زمان عباسيان‏بقاياى مردم حران-يونانيان عراق-نيز خويشتن را صابئين خواندند و به اين گونه در ذمه مسلمين در آمدند.در واقع،اين اهل كتاب بهيچوجه‏مجبور به قبول اسلام نمى‏شدند چنانكه يهود بى‏شك در قلمرو اسلام‏راحتتر و مرفه‏تر بودند تا در قلمرو نصارا.بعلاوه،نصاراى شرق نيز-نسطوريان،يعقوبيان و جز آنها-در قلمرو اسلام بيشتر از روم آسايش‏داشتند چنانكه مجوس هم جزيه‏يى كه به اسلاميان مى‏پرداختندبمراتب سبكتر و راحتتر از ماليات سرانه‏يى بود كه پيش از آن به حكومت‏خويش-ساسانيان-مى‏دادند.ليكن احساس راحت در همراهى بااكثريت‏يا علاقه به كسب امتيازات اجتماعى كه فقط با گرويدن به اسلام‏براى آنها ممكن مى‏شد،و همچنين مشاهده پيروزي مسلمين بر دولت‏هاى‏مجوس و نصارا كه هيچگونه معجزه‏يى هم براى حفظ آنها-مخصوصانصارا كه دائم منتظر ظهور معجزات بودند-روى نداد ظاهرا از اسباب‏عمده شد در روى آوردن اهل كتاب به اسلام. سادگى و روشنى مبانى اسلام،و مناسبت عقايد اسلامى با مذاهب اهل كتاب،هم خود از جهات توجه‏اهل كتاب به اسلام بود.درست است كه بعضى خلفا در معامله با اهل‏ذمه خشونت نشان مى‏دادند،از تجديد بناى معابدشان جلوگيرى‏مى‏كردند،يا آنها را از اشتغال به كارهاى مهم منع مى‏نمودند،ياوادارشان مى‏كردند لباسهاى نشاندار بپوشند،بعضى‏شان حتى برخى ازآنها را به عنف وادار مى‏كردند كه مسلمان شوند،عامه مسلمانان نيز گاه‏تحريك مى‏شدند و به آزار آنها دست مى‏گشادند،اما اين احوال بندرت‏اتفاق مى‏افتاد و بى‏دوام بود،چنانكه رويهمرفته اهل كتاب در قلمرواسلام در صلح و آرامش به سر مى‏بردند.در هر صورت اسلام رفته رفته درسرزمينهاى فتح شده انتشار و قبول مى‏يافت و اين انتشار و قبول نه از راه‏عنف و فشار بود بلكه بسبب مقتضيات و اسباب گونه‏گون اجتماعى بود وپيشرفت نظامى اعراب.

 

اين پيشرفتهاى نظامى،كه در واقع دنباله غزوات پيغمبر بود،از زمان خلفاى راشدين قوت بيشتر يافت.محرك اعراب درين امر در درجه‏اول شايد اميد كسب غنيمت‏بود.اما اجر اخروى-كه مجاهده در راه خدامتضمن آن بود-نيز درين كار مورد توجه بود.خليفه كه در امر«رده‏»به‏اعراب نشان داده بود راه بازگشت-بازگشت‏به جاهليت-براى آنهابسته است،با شروع اين فتوح راه تازه‏يى پيش پاى آنها گشود.فتوح‏مسلمين دوام يافت،هم عراق فتح شد و هم شام و مصر از دست‏بيزانس‏بيرون آمد.امويان و عباسيان هم كه بعد از خلفاى راشدين بر سر كارآمدند تا جايى كه امكان داشت اين فتوحات را تعقيب نمودند.در دنبال‏غزوات پيغمبر و بلا فاصله بعد از رحلت وى ماجراى فتوح از دفع اهل رده-در خلافت ابو بكر-شروع شد.در سركوبى اين اعراب مرتد كه ازپرداخت زكوة استنكاف مى‏ورزيدند خالد بن وليد سردار عرب جلادت‏بى‏نظيرى ابراز كرد و وى كه در دنبال اين لشكر كشيها به عراق و شام‏افتاد آنجاها در بلاد سر حدى ايران و عراق كرو فرى با نام كرد.وقتى شام‏و فلسطين به دست مسلمين افتاد، امپراطور بيزانس براى هميشه اين‏سرزمين را ترك گفت اما عبارت وداع او-سوزى سورى (1) -انعكاسش درتاريخ باقى ماند تا حكايت از طرز فكر غرب كند درباره سرزمين شرق.

 

درين حالت تاثر،امپراطور بيزانس هنگام بازگشت درباره سوريه گفته بود:

 

سرزمين خوبى بودى،اما براى دشمن!

 

اين دشمن،مقدر بود كه ازين سرزمين محبوب روم شرقى،نزديك‏يك قرن بر تمام قلمرو وسيع اسلام فرمانروايى كند.عمر بن خطاب كه به‏جاى ابوبكر بر مسند خلافت نشست‏سعد بن ابى وقاص را به عراق گسيل كردو او نيز در اندك مدت موفق به فتح تيسفون شد و چندى بعد اعراب،هم برفارس دست‏يافتند هم بر خراسان و ماوراء النهر.اين فتوحات خيره كننده-كه تا حدى به تقدير الهى يا معجزه اسلامى تعبير شد-در واقع فقطبدان سبب امكان داشت كه همه جا در قلمرو ايران و بيزانس مقدم مهاجمان را عامه مردم با علاقه استقبال كردند.اگر عامه مردم اين ممالك بامهاجمان به چشم عداوت مى‏نگريستند اين فتوح چنين آسان دست نمى‏داد. (2) بيزانسيها چون در مصر از سوريه نيز منفورتر بودند،ده هزار سربازمسلمان كافى بود تا تمام مصر سفلى را از چنگ بيزانس بيرون بياورد.

 

چند شهرى هم كه مقاومت كرد،يك دو سال بيش در دست‏بيزانس‏نماند.بدينگونه،هنوز يك ربع قرن از هجرت پيغمبر نگذشته بود كه‏بيرون از جزيرة العرب،از تيسفون ساسانى گرفته تا اسكندريه بيزانسى،همه جا قلمرو اسلام بود با بانگ اذان كه شهادت مى‏داد به وحدت خدا ورسالت محمد.

 

خلافت‏شيخين،صرف نظر از منشا حق آنها كه از همان اوقات‏نزد بعضى صحابه محل ترديد و (theocracy) بود كه در آن،هم صلح به امر خدا-امر اختلاف شد،نوعى حكومت الهى قرآن و سنت‏بود و هم جنگ.بعلاوه،با وجود نارضايى عده معدودى هوا خواهان اهل‏بيت،انصار مدينه با همان علاقه و حرارتى كه در عهد پيغمبر به امر اتحادكلمه داشتند همچنان متحد باقى ماندند.اما وقتى بعد از كشته شدن عمر،شوراى شش نفرى،عثمان بن عفان را به خلافت نشاند با ضعف و سستى كه‏در وى بود كار به دست‏بنى اميه-دشمنان قديم پيغمبر-افتاد و بدينگونه‏غلبه قريش مكه،انصار مدينه را-با ساير مسلمين-نوميد كرد و تاحدى ناراضى. سياست داخلى عثمان در طى دوازده سال خلافت منتهى‏به بروز نارضائيهاى شديد مسلمين شد كه به شورش انجاميد و به قتل عثمان.

 

دوره كوتاه خلافت على ع هم صرف مبارزه با نتايج نامطلوب آن شورشهاشد و با قتل على ع كه به دست‏يك تن از خوارج صورت گرفت‏خلافت‏به‏دست معاويه-پسر ابو سفيان كه تا فتح مكه همه جا با پيغمبر مبارزه‏كرده بود-افتاد.با معاويه خلافت تقريبا موروثى شد و دمشق مركزآن.بدينگونه،خلافت اسلامى كه در آن،همه قدرتها ناشى از حكم خدائى بود به ست‏خانواده‏يى افتاد كه اسلام را با علاقه نپذيرفته بود و در زمان‏پيغمبر تا آخرين نفس با پيشرفت آن مبارزه هم كرده بود.

 

امويها كه خلافت را به نوعى سلطنت موروث دنيوى تبديل‏كردند فتوح را نيز وسيله‏يى براى توسعه مملكت مى‏ديدند.درصورتيكه مسلمين-سپاه اسلام-هنوز همچنان مثل عهد شيخين فتوح رابه منزله نشر اسلام تلقى مى‏كردند و نشر حكم خدا.اشتغال به فتوح ازجانب امويها اگر اعراب را از اظهار نارضائى منصرف مى‏داشت،سياست‏عربى آنها موجب نارضائى موالى گشت و سرانجام اين نارضائى منتهى شد به‏سقوط بنى اميه بر دست‏خراسانيها-طرفداران آل عباس.شايد مورخين‏قديم اسلام كه همه آثار خود را در عصر عباسيان نوشته‏اند در قضاوت‏راجع به آنها ناچار تا حدى اغماض و تسامح ورزيده باشند،اما آنچه‏راجع به امويها درين دوره نوشته‏اند بر خلاف قول بعضى اهل تحقيق‏ظاهرا بر اطلاعات درست مبتنى بوده است و بر بى تعصبى و عدم ملاحظه.

 

خلافت عباسيان نيز يك نوع سلطنت موروثى بيش نبود جز آنكه‏در اوايل حال،بر خلاف حكومت امويان،تخت آنها بردوش موالى بودنه اعراب،و مركز آن نيز در عراق بود،شهرى عظيم در حوالى تيسفون‏پايتخت قديم ساسانيان-بغداد.

 

اين شهر كه در زمان منصور دوانيقى بنا گشت عظمت و شهرت‏خود را مخصوصا در دوران خلافت هارون يافت كه با زوجه‏اش زبيده ووزيرش جعفر برمكى،قهرمانان بسيارى از قصه‏هاى خيال انگيز هزار ويك شب شدند.دربار هارون ميعادگاه شاعران،مطربان،قصه گويان وآوازه‏خوانها،مترجمان،منجمان و اطباء شد،چنانكه پسرانش مامون ومعتصم بيت الحكمه و مجالس علمى و وجود مترجمين و علماء و معتزله‏را نيز مثل يك زيور تازه به جلال و شكوه دربار پدر افزودند و بدينگونه‏هارون و فرزندانش بغداد را كانون درخشان تمدن و فرهنگ شرق كردند هارون الرشيد كه مقارن سده دوم هجرى در تمام غرب فقط شارلمانى راهمطراز خويش داشت ازين رقيب معاصر فرنگى خويش بمراتب‏مجللتر بود و با فرهنگ‏تر (3) . با اينهمه،خليفه با ارسال هديه و اظهار محبت،شارل بزرگ فرانك را پنهانى بر ضد رقباء خويش-بيزانس و اندلس‏تحريك مى‏كرد و مخصوصا بر ضد امويهاى اندلس.

 

در واقع،امويها از مدتها پيش در اندلس دم از استقلال مى‏زدند.

 

اندلس در زمان وليد بن عبد الملك خليفه اموى دمشق فتح شده بود ومدتها بوسيله حكام اموى اداره مى‏شد اما از امويها كه در روى كار آمدن‏عباسيان تقريبا قتل عام شدند يك تن، نامش عبد الرحمن،به اندلس‏افتاد و آنجا را از قلمرو عباسيان جدا كرد.اخلاف او خلافت اموى اندلس رابوجود آوردند كه شوق و علاقه آنها به حكمت و معرفت قرطبه را مركز تمدن‏و فرهنگ غرب كرد-نظير بغداد.وقتى با غلبه تركان بر دستگاه خلافت‏از عهد متوكل عباسى به بعد،بغداد رونق و قدرت خود را از دست دادتجزيه خلافت آغاز شد و شروع استقلالهاى محلى. درين حوادث طاهريان‏بر خراسان استيلا يافتند و آل طولون بر مصر.در اندك مدت صفاريان، سامانيان،آل زيار،و آل بويه خراسان و فارس و عراق را ميدان تنازع ورقابت‏خويش يافتند چنانكه مصر بين آل طولون و آل اخشيد دست‏بدست گشت تا به دست فاطميان افتاد،كه خلافت‏شيعى اسمعيلى را درآنجا بوجود آوردند و طولى نكشيد كه در دنياى اسلام در يك زمان سه‏خليفه حكومت مى‏راند:عباسى در بغداد،فاطمى در مصر،و اموى دراندلس.در موقعى كه ضعف خلفاى اندلس ملوك الطوايفى را در آنجابوجود آورد،از خلافت عباسيان در بغداد جز نامى باقى نمانده بود و امراءآل بويه و غزنويان و ايلك خانيان،قلمرو شرق خلافت را تقسيم كرده‏بودند در صورتيكه فاطميان مصر قدرتشان در تزايد بود،با اينهمه،تحريكات آنها در فلسطين بود كه بهانه‏يى به دست نصاراى غرب داد براى جنگ-جنگهاى صليبى.در واقع، جنگهاى صليبى(10961291 ميلادى)كه مقارن عهد المستظهر بالله خليفه عباسى بين شرق‏و غرب اتفاق افتاد عنوانى كه داشت عبارت بود از استرداد مزار مقدس (Saint Sepulchre) از دست محمديان،اما حقيقت آن چيزى نبود جز تجاوزغرب به شرق و ادامه جنگهائى كه از دير باز شرق و غرب را در مقابل‏هم قرار مى‏داد.

 

اين جنگ شرق و غرب چنان ريشه‏يى كهن داشت كه هرودوت‏تاريخ خود را با سئوالى از موجب آن شروع مى‏كرد و جنگهاى تروا،منازعات ايران و يونان،و جنگهاى ايران و روم همه به اين ماجراى درازمربوط بودند.اين برخورد دائم بين شرق و غرب مثل نوعى جبر تاريخ‏بود يا سرنوشتى اجتناب ناپذير كه هنوز نيز ادامه دارد.ليكن از وقتى‏كشف بد فرجام كريستف كلمب غرب را به سوى اقيانوس اطلس برد،شرق نيز گهگاه به كنار بحرهند و اقيانوس آرام رسيد اما بر خورد قديم آنهاباقى ماند-به شكل يك جنگ تراژيك يا به شكل تجاوز نامرئى غرب‏به شرق.در هر صورت،در آنچه جنگهاى صليبى خوانده مى‏شد«مزار مقدس‏»

 

بهانه بود و حقيقت عبارت بود از تجاوز به شرق و تسلط بر آن.شوق‏مقدس صليبداران كه خطابه مهيج معروف پاپ اوربان دوم آن را در شهركلرمون فرانسه مشتعل كرد(1095 ميلادى) براى عامه دهقانان‏روستا و پيشه‏وران شهرى حاصلى كه در طى هشت جنگ طولانى و درمدت نزديك دو قرن ببار آورد،تلفات و خسارات بيشمار بود كه حتى يك‏بار كودكان بيگناه مسيحى اروپا را-فقط به اين سبب كه بيگناه و ساده‏بودند-امواج اين شوق مقدس از مارسى فرانسه به سوى مزار مقدس‏راند و در بين راه به اسارت و فنا محكوم داشت.اما در غالب سرداران وشاهزادگان اروپايى اين شوق مقدس جاى خود را به جنون تجاوز داده بود.

 

تاسيس امپراطورى بى‏دوام لاتين به خرج اعراب و مسلمين غارت زده كه يادآور تاسيس دولت اسرائيل است،تجاوز ارضى به بيزانس‏مسيحى كه حتى وحدت در اساس دين هم آن را از تطاول غرب مصون‏نمى‏داشت،و خشونت و قساوت بى سابقه نسبت‏به ساكنان بى پناه سرزمينهاى‏فتح شده كارنامه اين رهبران مسيحى را سياه مى‏كند و بخوبى نشان‏مى‏دهد كه درين ماجرا نيز غربيها به همان دليرى كه مسلمانان را غارت‏مى‏كردند در تجاوز به متصرفات مسيحيهاى شرق-بيزانس-هم دليربودند و با اينهمه،صليبيها اگر از جهت مادى سرانجام جز تلفات وخسارات چيزى بدست نياوردند از جهت معنوى مزيد آشنايى با تمدن وفرهنگ اسلامى شايد قسمتى از آن خسارات و تلفاتشان را جبران كرد.

 

با مشابهتهائى كه هنوز درين ماجراى شرق و غرب،از دور ونزديك هست،كدام مورخ هست كه مثل بسيارى از عامه گهگاه با خودنينديشد كه فى الواقع تاريخ چيزى نيست جز تكرار.در طى اين جنگهاى‏دراز مخصوصا نور الدين زنگى و صلاح الدين ايوبى،سلاطين شام و مصر،از بلاد مورد تجاوز رشيدانه دفاع كردند و حشاشين اسمعيليه هم رعب ووحشت از خويش را-به عنوان تروريست-در قلوب صليبيهانشاندند.در مدت اين جنگهاى طولانى،سلاجقه كه در شرق وقتى ازحلب تا كاشغر فرمان مى‏راندند دولتشان تجزيه و منقرض شد،هجوم‏مغول، خوارزمشاهيان و اكثر حكومتهاى شرق اسلامى را برانداخت‏يامنقاد كرد،و حتى با سقوط بغداد بر دست هولاكوى مغول خلافت‏عباسيان هم خاتمه يافت(656 هجرى).دو قرن بعد،كه قسطنطنيه‏پايتخت قديم بيزانس بدست تركان عثمانى بود،اسپانيا از دست مسلمين‏خارج شده بود و ملوك الطوايف اسلامى آن سرزمين در مقابل وحدت‏عيسويان آنجا مقاومتش بى‏نتيجه ماند.غلبه تركان عثمانى بر بيزانس(1453 ميلادى)كه تاريخ دوران جديد را براى اروپا شروع كرد اگريك امپراطورى اسلامى بوجود آورد،سنت‏خلافت را-با وجود نام خليفه كه ضميمه عنوان سلطان عثمانى شد-نتوانست احياء كند.

 

سيستم اقطاع ارضى كه در شرق از دوران سلاجقه نوعى استثمار بى‏هدف‏را بلاى جان اقتصاد مسلمين كرده بود درين هرج و مرج مغول و تاتارشدت يافت و ظلم و بيعدالتى ناشى از آن،روابط و امكانات مسلمين را باعلم و فرهنگ محدود كرد.از اين رو،نه امپراطورى عظيم عثمانى كه دراوج بسط خويش حتى وينه را در قلب اروپا تهديد مى‏كرد توانست‏قلمرو اسلام را از حالت ركود ناشى از تمام شدن بنيه اقتصادى نجات‏دهد،نه تشكيل دولت صفويه كه نفحه نظامى تازه‏يى بود بمنظور تجديدعهد با آنچه نزد شيعه،حقيقت اسلام بود.در هند نيز نه سلاطين مملوك‏و آل تغلق به فرهنگ و تمدن چندان علاقه‏يى نشان دادند نه مغول كبير-با وجود آنكه اينها سنت تسامح اسلامى را تا حدى احياء نمودند و فرصتى‏براى بسط و توسعه فرهنگ و دانش عرضه كردند.در تمام مدت عصررنسانس و دوران جديد كه غرب ميراث تمدن اسلامى را تثمير كرد وفزونى داد،عالم اسلام-تحت تاثير نا امنى و تجاوزى كه از اقتصادمتزلزلش ناشى بود-مثل پهلوانى كه تمام قواى خود را در يك جنگ‏طولانى اما اجتناب ناپذير از دست داده باشد كرخت ماند و بى‏فعاليت.

 

خود آگاهى مجدد مسلمين از وقتى شروع شد كه ناپلئون بناپارت دردنبال شركتهاى هند شرقى اروپا به دروازه دنياى اسلام قدم نهاد،و درپشت‏سر وى شبح استعمار غرب رسيد-با سعى در نفوذ مرئى و نامرئى.

 

بدينگونه،اگر در دو قرن اخير يك جنگ صليبى نامرئى و تازه‏قلمرو اسلام را در معرض تجاوز غرب نهاده است تفوق غرب درين‏برخورد مستمر جز تفوق اسلحه‏اش كه علم و فرهنگ وست‏سببى‏ندارد و اگر دنياى اسلام مى‏خواهد درين معركه مخفى هم دست كم‏بقدر معركه قديم پيروزى بيابد،چاره‏يى جز آن ندارد كه در«نوع‏اسلحه‏»خويش تجديد نظر كند،و بر اساس علم و فرهنگ گذشته خويش-نه آنچه كور كورانه از غرب گرفته است-بناى علم و فرهنگ تازه‏يى‏بگذارد.سابقه تمدن و فرهنگ هزار ساله گذشته‏اش كه بى‏شك در تاريخ‏انسانيت نقش مؤثرى داشته است نشان مى‏دهد كه اين كار براى وى‏شدنى است-زود يا دير.

 

در گذشته نيز،فى المثل در دوران مقارن بناى بغداد،كوششى كه‏مسلمين در نقل و تعليم علوم و معارف يونانى،سريانى،پهلوى،و هندى،ونيز در ايجاد اصطلاحات مناسب عربى براى آن معارف،انجام دادند بقدرى‏شگرف بود كه انسان از مشاهده آن به حيرت مى‏افتد و مورخ هر قدرنسبت‏به پيشرفتهاى عصر خويش مغرور باشد ناچار تصديق مى‏كند كه‏اين كوشش هر چند در آن دوران حاصل بسيار نداشته است اما بقدرى‏عظيم بوده است كه هيچ قومى نمى‏توانسته است مدت زيادى آن راتحمل كند.بلكه فقط در مدت يك هيجان جوانى و شوق خوشبينانه‏انجام دادن چنين كوششى ممكن بوده است. (4) اكنون همه چيز بشارت‏مى‏دهد كه قلمرو اسلام بار ديگر از آن شوق و هيجان مقدس مشتعل‏خواهد شد.

 

 

 

2- تسامح، مادر تمدن انسانى اسلام

تمدن اسلامى كه لا اقل از پايان فتوح مسلمين تا ظهور مغول قلمرواسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقى،برترى سطح زندگى،سعه صدر واجتناب نسبى از تعصب،و توسعه و ترقى علم و ادب،طى قرنهاى‏دراز پيشاهنگ تمام دنياى متمدن و مربى فرهنگ عالم انسانيت قرار داد (5) ،بيشك يك دوره درخشان از تمدن انسانى است و آنچه فرهنگ و تمدن‏جهان امروز بدان مديونست اگر از دينى كه به يونان دارد بيشتر نباشدكمتر نيست،با اين تفاوت كه فرهنگ اسلامى هنوز در دنياى حاضر تاثيرمعنوى دارد،و به جذبه و معنويت آن نقصان راه ندارد.

 

پيچيدگى عظيم نژادى و فرهنگى دنياى اسلام حتى در آن‏روزهاى آميختگى اقوام و فرهنگها چنان غريب مى‏نمايد كه مورخ ازخود مى‏پرسد روابط دينى بايد چقدر استوار باشد تا اين مايه عناصرنامتجانس را با هم نگه دارد. (6) فعاليت درخشان گذشته چنين تمدنى كه‏اروپا را از قرون وسطى تا قرن شانزدهم در طب و فلسفه و شايد رياضى‏هنوز وامدار خويش نگه داشته بود،آيا بايد به حساب تشويق و مساعدت‏اسلام گذاشته آيد يا به حساب شور و علاقه اقوام مسلمانى كه در ايجاد و به ثمر رسانيدن آن فعاليت داشته‏اند؟شك نيست كه سهم اقوام گونه‏گون‏كه در توسعه اين تمدن بذل مساعى كرده‏اند نبايد از نظر محقق دور بمانداما آنچه اين مايه ترقيات علمى و پيشرفتهاى مادى را براى مسلمين‏ميسر ساخت در حقيقت همان اسلام بود كه با تشويق مسلمين به علم وترويج نشاط حياتى،روح معاضدت و تساهل را جانشين تعصبات دنياى‏باستانى كرد و در مقابل رهبانيت كليسا كه ترك و انزوا را توصيه مى‏كردبا توصيه مسلمين به‏«راه وسط‏»توسعه و تكامل صنعت و علم انسانى راتسهيل كرد.در دنيائى كه اسلام به آن وارد شد اين روح تساهل و اعتدال‏در حال زوال بود.از دو نيروى بزرگ آن روز دنيا بيزانس در اثر تعصبات‏مسيحى كه روزبروز در آن بيشتر غرق مى‏شد هر روز علاقه خود را بيش‏از پيش با علم و فلسفه قطع مى‏كرد.تعطيل فعاليت فلاسفه بوسيله‏ژوستى نيان،اعلام قطع ارتباط قريب الوقوع بود بين دنياى روم با تمدن‏و علم.در ايران هم اظهار علاقه خسرو نوشيروان به معرفت و فكر،يك دولت مستعجل بود و باز تعصباتى كه برزويه طبيب در مقدمه‏كليله و دمنه (7) به آن اشارت دارد هر نوع احياء معرفت را درين سرزمين‏غير ممكن كرد.

 

در چنين دنيايى كه اسير تعصبات دينى و قومى بود اسلام نفحه‏تازه‏يى دميد.چنانكه با ايجاد دار الاسلام كه مركز واقعى آن قرآن‏بود-نه شام و نه عراق-تعصبات قومى و نژادى را با يك نوع‏«جهان وطنى‏»چاره كرد،و در مقابل تعصبات دينى نصارا و مجوس،تسامح و تعاهد با اهل كتاب را توصيه كرد و علاقه به علم و حيات را.

 

ثمره اين درخت‏شگرف-كه نه شرقى بود نه غربى-بعد از بسط فتوح‏اسلامى حاصل شد و توسعه و ترقى آن مخصوصا تا وقتى بود كه مشكلات‏سياسى تساهل و تسامحى را كه اسلام بر خلاف دنياى بيزانس و ايران‏به آن اجازه رشد مى‏داد از بين نبرده بود.در واقع،رنسانس اروپا از وقتى آغاز شد كه قدرت كليسا به نفع تعصبات قومى و محلى فرو كاست،در صورتيكه تمدن اسلامى فقط از وقتى به ركود و انحطاط افتاد كه درآن تعصبات قومى و محلى پديد آمد و وحدت و تسامحى را كه در آن بوداز ميان برد.اين تسامح نسبت‏به‏«اهل كتاب‏»كه نزد مسلمين اهل ذمه‏و معاهد خوانده مى‏شدند مبتنى بر يك نوع‏«همزيستى مسالمت آميز»

 

بود كه اروپاى قرون وسطى بهيچوجه آن را نمى‏شناخت (8) .در واقع،باوجود محدوديتى كه اهل ذمه در دار الاسلام داشتند اسلام آزادى وآسايش آنها را تا حد ممكن تضمين مى‏كرد و بندرت ممكن بود بدون‏نقض عهدى مورد تعقيب باشند.پيغمبر درباره آنها توصيه كرده بود به‏رفق و مدارا.حديثى هم نقل مى‏شد كه پيغمبر فرمود هر كس بر معاهدى‏ستم كند يا بروى بيش از طاقت تكليف نهد،در روز قيامت من با اوداورى خواهم داشت. (9) اين تسامح با اهل كتاب سبب مى‏شد كه آنهادر قلمرو اسلام غالبا خود را در امنيت و آسايش حس كنند چنانكه نصارائى‏كه در بيزانس به وسيله كليساى رسمى مورد تعقيب واقع مى‏شدنددر قلمرو مسلمين پناه مى‏جستند.يك بطريق نسطورى در اواخر عهدخلفاى راشدين از حمايت و عنايت اعراب، كه خداوند فرمانروايى عالم‏را به آنها واگذاشته است (10 ،نسبت‏به ديانت مسيح اظهار رضايت مى‏كند.

 

قراين بسيار حاكى است كه نسطوريها ظهور مسلمين و اعراب را بمنزله‏نجات از يوغ كليساى ملكائى تلقى مى‏كرده‏اند.يك شاهد عمده‏بر وجود روح تسامح در اسلام اين است كه اهل ذمه در امور ادارى‏و بعضى مناصب حكومت هم با وجود كراهت عامه وارد بوده‏اند ورويهمرفته شواهد موجود نشان مى‏دهد كه اين روح تساهل در صدراسلام و قرون نخستين آن قويتر و مؤثرتر بوده است تا در عهد مغول‏و ادوار متاخر. (11) اين سعه صدر و تسامح مسلمين نه فقط مناظرات دينى وكلامى را در قلمرو اسلام ممكن ساخت‏بلكه سبب عمده‏يى شد در تعاون اهل كتاب با مسلمين،در قلمرو اسلام.درست است كه در اعمال و اقوال‏آنها از هر آنچه تجاوزى به اسلام تلقى مى‏شد غالبا با قدرت جلوگيرى مى‏گشت اما رويهمرفته،و صرف نظر از هيجانات عمومى و موارداستثنائى،در قلمرو اسلام مثلا احوال يهود بهتر از احوال آنها بود درقلمرو كليسا.بعلاوه،چنانكه گفته شد نصاراى شرقى،آن تساهل وتسامحى را كه در قلمرو اسلام مى‏ديدند در حوزه كليسا نمى‏يافتند و اين‏نكته از اسباب عمده بود در ايجاد رفاه و آسايش،كه تمدن و فرهنگ‏انسانى بدان نياز دارد.در حقيقت اسلام،در غير مورد اهل كتاب نيز آن‏خشونت را كه ساير اديان آن اعصار داشته‏اند نداشت.با وجود اختلاف‏نظرى در ماهيت ايمان،در عمل غالبا همان شهادت لسانى ملاك اسلام‏بشمار مى‏آمد و حتى خود پيغمبر با منافقين كه آنها را مى‏شناخت نيزرفتارش توام با اغماض بود و تسامح.بعد از وى نيز اسلام نه تشكيلات‏انكيزيسيون اروپا را بوجود آورد نه سياهچالهاى آن را.اختلاف امت را-مگر در مواردى كه اساس اسلام را تهديد كند-مسلمين غالبا نوعى‏رحمت تلقى مى‏كردند و مذاهب فقهى به همين دستاويز بدون تعارض وتعصب با مسالمت در كنار هم مى‏زيستند-جز در موارد نادر و موردشيعه و خوارج كه مذاهبشان دواعى سياسى نيز داشت و مربوط به‏شخصيت امام و خليفه بود.چنانكه مذاهب كلامى نيز بر خلاف عالم‏مسيحى بدون خونريزيهاى تعصب آميز پديد آمد و حديث‏«ستفترق‏امتى...»نيز كه درين مورد نقل مى‏شد حاكى بود از روح تسامح اسلامى‏درين مسائل.اقدام هشام اموى در قتل غيلان دمشقى و جعد بن درهم‏وسعى مهدى عباسى در تعقيب زنادقه بيشتر جنبه سياسى و ادارى داشت‏و همچنين قضايايى مثل‏«محنه‏»بوسيله معتزله،و تعقيب معتزله و غلاة‏و صوفيه هم كه گهگاه در عالم اسلام پيش آمد در تاريخ اسلام غالبااستثنائى بود و به روح كلى تساهل و تسامح آن لطمه‏يى نمى‏زد. بطوريكه رويهمرفته قضاوتى كه كنت دو گوبينو راجع به رفعت و علو اين حالت‏مسلمين دارد مورد تصديق و تاييد تاريخ اسلام و گذشته مسلمين است.

 

وى مى‏گويد اگر اعتقاد مذهبى را از ضرورت سياسى جدا كنند هيچ ديانتى‏تسامح جوى ترو شايد بى تعصب‏تر از اسلام وجود ندارد (12) در واقع همين‏تسامح و بى تعصبى بود كه در قلمرو اسلام بين اقوام و امم گوناگون‏تعاون و معاضدتى را كه لازمه پيشرفت تمدن واقعى ست‏بوجود آورد وهمزيستى مسالمت آميز عناصر نامتجانس را ممكن ساخت.اما آنچه‏استفاده ازين‏«همزيستى‏»را در زمينه علم و فرهنگ بيشتر ميسر مى‏ساخت‏علاقه مسلمين بود به علم كه منشا آن تاكيد و توصيه اسلام بود،دراهميت و ارزش علم.

 

3- مقام رفيع دانش در اسلام

در واقع،اين توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم وعلما مى‏كرد از اسباب عمده بود در آشنائى مسلمين با فرهنگ ودانش انسانى.قرآن،مكرر مردم را به فكر و تدبر در احوال كائنات‏و به تامل در اسرار آيات دعوت كرده بود (13) ،مكرر به برترى اهل‏علم و درجات آنها اشاره نموده بود (14) و يك جا شهادت‏«صاحبان علم‏»

 

را تالى شهادت خدا و ملائكه خوانده بود (15) كه اين خود،به قول امام‏غزالى،در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت (16) بعلاوه،بعضى احاديث رسول‏كه به اسناد مختلف نقل مى‏شد حاكى بود از بزرگداشت علم و علماء (17) ،واينهمه با وجود بحث و اختلافى كه در باب اصل احاديث و ماهيت علم‏مورد توصيه در ميان مى‏آمد،از امورى بود كه موجب مزيد رغبت‏مسلمين به علم و فرهنگ مى‏شد و آنها را به تامل و تدبر در احوال وتفحص و تفكر در اسرار كائنات بر مى‏انگيخت.از اينها گذشته،پيغمبرخود نيز در عمل مسلمين را به آموختن تشويق بسيار مى‏كرد.چنانكه‏بعد از