23- ادب اسلامى
اهميت ميراث اسلامى نه به علم و صنعت آن محدود شد،نه به فلسفه وعرفان آن.ادب اسلامى نيز از همان تنوع و نشاط حياتى بهره يافت كهعلم و فلسفه اسلامى را بلند آوازه كرد.در سراسر اين ادب نفوذ قرآنمحسوس بود-هم در اسلوب بلاغت هم در قصهها و مواد،و هم درفكر و اخلاق.ازين روست كه اين ادب ارزنده را به هر زبانى كه هستخواه عربى و خواه فارسى،خواه تركى و خواه سندى-جز ادب اسلامىنمىتوان خواند.
ادب اسلامى از حيث مواد،از حيث زبان،از حيث زمان،و ازحيث مكان تنوع كم نظير بسيار جالبى عرضه مىدارد.از حيث مواد،حتىگاه جامع اضداد بنظر مىآيد.ادبى استيك جا آگنده از جزم و يقين و يكجا آگنده از شك و حيرت.يك جا سرشار از زهد و پارسائى است و يك جاسرشار از لذتجوئى.گاه در صنعت و تكلف غرق مىشود و گاه در سادگى وبىپيرايگى.از حيث زمان تمام گذشته مسلمين را پس پشت دارد و ازحيث مكان تمام قلمرو اسلام را،از لحاط زبان اگر چه مهمترين شاهكارهاىآن تعلق به عربى و فارسى دارد،در تركى وارد و نيز آثار ارزندهيى بوجود آورده است.بعلاوه،زبانهاى ديگر هم مثل بربرى،سواحلى،صومالى،البانى، ازبكى،كردى،بلوچى،پشتو،سندى،گجراتى،بنگالى،تاميلى نيز تحت تاثير اسلام آثار ادبى قابل توجه ابداع كردهاند.ازينميان عربى و فارسى بود كه در دنيا تاثير عظيم كرد و فقط وقتى با سقوطخلافت عباسيان ادب عربى و با پايان تيموريان ادب فارسى به راه انحطاطو ركود افتادند دربار عثمانى موجب تشويق ادب تركى شد و دربار مغولهند سبب رواج شعر اردو.
ادب عربى كه زبان آن پشتوانهيى مثل قرآن داشت منبع الهامىشد براى ادب فارسى.شك نيست كه زبان و فرهنگ پهلوى نيز-مثلذوق و نبوغ ايرانى-در توسعه ادب عربى تاثير قوى داشت.در شعراسلوب ساده و طبيعى جاهلى-كه در اصالت آن ترديدى مبالغه آميزاظهار شده است-جاى خود را به شيوههاى تازه داد چنانكه نثر نيز دردست نويسندگان دربارى وسيلهيى شد براى اظهار قدرت در لغت و بلاغتدر واقع شكوه فرهنگ و تمدن عهد عباسى در شعر و ادب آن روزگاراننيز انعكاس يافت و ادب عربى را سرمشق فارسى سرايان كرد.ابو نواسشاعر مسلمان دربار هارون الرشيد از اخطل،شاعر مسيحى دربار امويهادر خمريات سبق برد و بعضى آثار او به رودكى،بشار مرغزى ومنوچهرى نيز الهام داد.ابو الطيب متنبى در قصيده سرايى شهرت بحترىو ابو تمام را تقريبا در سايه افكند و مثل آنها منشا الهام شد براى بعضىشاعران ايران-عنصرى،منوچهرى و حتى سعدى.
ابو العلاء معرى شاعر و فيلسوف نابيناى عرب كه با خيام وحافظ در فكر حيرت و شك ارتباط معنوى داشتشعر را وسيلهيى كردبراى بيان انديشههاى حكمت آميز.در نثر مقامه نويسى كه بديع الزمانو حريرى آن را به اوج رسانيدند در فارسى هم در پيدايش مقامات حميدى تاثيرداشت هم در ايجاد گلستان سعدى.بسيارى از شاعران فارسى-نه عرب- ذواللسانين بودند:فارسى و عربى.مسعود سعد و امير خسرو دهلوى بههندى نيز شعر داشتهاند چنانكه نوائى و فضولى شاعران ترك نيز فى المثلشعر فارسى دارند.اين جهان وطنى اسلام شعر و ادب آن را از حيث فكر،از حيثسبك و از حيث قالب چنان جهانى كرد كه حتى در شعر و ادباروپا نيز-در قرون وسطى و بعد از آن-توانست تاثير و نفوذ كند.
ادب اسلامى بعنوان آنچه علم ادب خوانده مىشود در اصل ظاهراعبارت بوده است از مجموع اطلاعات و آدابى كه براى يك كاتب دربارىلازم بوده است تا بوسيله آنها بتواند در دستگاه خليفه يا سلطان وقتبرهمگنان در امر انشاء تفوق غلبه بيابد.بدينگونه،چون هدف تربيتكاتبان لايق بود،ضرورت داشت كه اديب صرف نظر از ادب نفس كهلازمه تقرب سلطان محسوب مىشد از آنچه دانستنى هست نيز طرفىاخذ كند تا بدان وسيله بتواند بقدر فهم و لياقت در خدمتسلطانترقى نمايد.اينكه ادب را بعنوان علم،عبارت دانستهاند از اخذ طرفى ازهر چيز،ناشى است از همين هدف تربيتى عصر.همين نكته است كه تنوعادب اسلامى را افزوده است و از تاريخ و فقه تا حكمت و عرفان را همدر قلمرو آن وارد ساخته.در قصه پردازى شايد به خيالپردازى و انتريگسازى چندان توجه نشده باشد (197) اما واقع بينى صفتبارز اسلوب اينقصههاست.كتب جاحظ لطف بيان دارد اما غالبا فاقد تخيل است ودر مقامات بديع الزمان و حريرى نيز اهميت كار در لطافتبيان وقدرت توصيف است نه در تخيل و ابداع. حتى رسالة الغفران معرى كهيك طلايه با شكوه كمدى الهى دانته است غالبا در امواج الفاظ وعبارات مصنوع غوطه مىخورد.از حيثخيال انگيزى و انتريگ سازىفارسى خيلى قويترست (198) نه فقط شاهنامه فردوسى گواه اين دعويست،آثار نظامى و پيروان بزرگ او مثل امير خسرو،خواجو و جامى نيز اين ادعارا تاييد مىكند بدينگونه ادب فارسى اگر از بعضى جهات به پاى ادب عربى نمىرسد از بعضى جهات ديگر بر آن برترى دارد و با اينهمه هر دوادب جلوههايى هستند از ادب اسلامى.
اين ادب سرشار پر تنوع،طبيعى است كه در محيط اطراف خويشنفوذ كرده باشد،از اين رو تعجب نبايد كرد كه از تاثير آن در ادب اروپاسخن در ميان آيد.درست است كه مسلمين از ادب يونانى و رومى كمتراطلاع درستبدست آوردهند اما نفوذ ادب عهد شرك در بعضى قصههاىآنها باقى است.بيش از هر كتابى در الف ليل اين نفوذ را مىتوانمعاينه يافت.اين يك قصه مشهور ايرانى است كه به عربى نقل شد وتدريجا از مآخذ هندى،يونانى،عبرى و مصرى هم بعضى عناصر در آنوارد گشت و دربار خيال انگيز هارون الرشيد نيز قصههاى عاشقانه ولطيف بسيار بدان در افزود.وقتى كتاب صورت نهايى خويش را يافت ادبعربى و فارسى به انحطاط افتاده بود و اين نكته آن را از سرنوشتكليله و دمنه و مرزبان نامه و سندباد نامه كه گرفتار صنعتگران بى ذوق شدندنجات داد و اجازه داد كه اين مجموعه عظيم قصههاى لطيفخيال انگيز در اروپا نيز راه خود را پيدا كند.
الف ليل را ازين حيث نبايد يك قصه استثنائى تلقى كرد.
نمونه ديگرش عبارت بود از داستان سندباد كه به نام هفتخردمند ياسنتيپاس ( Syntipas) در زبانهاى فرانسوى و انگليسى نقل شد وشهرت و آوازه بسيار يافت.همچنين استحكايتبوذاسف و بلوهر كهنوعى سرگذشت«بودا»است و انعكاس آن در اروپا به جايى رسيد كهمىتوان گفت در يك قسمت از نمايشنامه تاجرونيزى اثر معروفشكسپير آنجا كه صحبت از سه صندوقچه فلزى است و انتخاب يكى از ميانآنها،انعكاسى ازين حكايت قديم شرقى مىتوان يافت (199) .در هر حالاين داستان نيز كه نزد مسلمين از خيلى قديم شهرت داشت در قرونوسطى-از قرن يازدهم به بعد-مكرر به لاتينى ترجمه شد و از آنطريق به فرانسوى،آلمانى،ايتاليائى،اسپانيائى،هلندى و حتى السنهاسكانديناوى نقل شد.حتى (Josaphat and Barlaam) در رديف بوذاسف و بلوهر با صورت جوسافات و بارلعام اولياء مسيحى تلقى شدند (200) .
تمام اين داستانها در ادب اروپائى تاثير قوى به جاى گذاشتهچنانكه از شهرت و نفوذ قصههاى الف ليل معلوم است و حتى نويسندگانقرون اخير نيز از آن الهامها يافتهاند.نقل قصههاى بيدپاى-كليله ودمنه-به زبان اسپانيائى شهرت و رواج اين كتاب را در سراسر اروپاسبب شد و از آن ميان فرانسه وجود بخشى از لافونتن را به آن مديون گشت.قصههاى لقمان حكيم در قرون وسطى منشا يك قسمت-اگر نه تمام-امثالازپ يونانى گشت.با اينهمه، شايد آنچه ادب اروپا در قرون وسطى و حتىبعد از عهد رنسانس،از ادب اسلامى گرفته است محدود به چند قصه يا مضموناخلاقى نباشد.اگر پترارك شاعر بزرگ غنايى( ليريك)ايتاليا به آن شدتاز اعراب و مسلمين انتقاد مىكند نشان آنست كه در زمان وى گرايشبه ادب و (Romances) ذوق عربى در ايتاليا رايجبوده است (201) .در واقع آنچه درادب اروپا رومانس خوانده مىشود تا حد زيادى مديون تاثيرعربى است و بدينگونه ادعاى آنكه شعر اروپائى در قرون وسطى از ادبعربى-اسلامى-تاثير پذيرفته است گزاف نيست.حتى مىتوان قبولكرد كه اروپاى قرون وسطى چنانكه دين خود را به يهود مديون است،ادب خود را مديون عربى است (202) .نه فقط ادب عربى تاثيرش در اينشعر عاميانه اسپانيائى باقى ماند در زبان ايتاليائى هم راه يافت آن هم نهفقط از راه اسپانيا،بلكه از طريق سيسيل.دربار نرمانهاى سيسيل بيشكيك واسطه بود در نقل شعر و ادب اسلامى-عربى-به اروپا.نه فقطخنياگران و رامشگران مسلمان در دربار فردريك دوم پادشاه سيسيلفراوان بود شعر عربى هم ظاهرا در مدح وى سروده مىشد و پارهيى كتبو آثار اسلامى هم نقل مىگشت.احتمال مىرود كه اين اوضاع محيط نيمه شرقى دربار فردريك در پيدايش شعر ايتاليائى در سيسيل بى تاثيرنباشد حتى اينكه زبان عاميانه ايتاليائى وسيلهيى براى بيان شعر تلقى شدهاست مىبايست تقليدى باشد از اهميتى كه امراء و حكام مسلمين در آنايام به شعر عربى عاميانه مىدادهاند (203) .در (Troubadors) سروده فرانسه بعضى انواعشعر كه مخصوصا بوسيله تروبادورها مىشدهاست از حيثشكل و صورت از آنچه اعراب اسپانيا زجل و ازجالمىگفتهاند اخذ شده (Trobar) رابعضى از لفظ عربى طرب مشتق و ماخوذ بود.خود لفظ تروبادور يا تروبار (Stanza) بمعنى يك پاره شعر به اعتقاد پنداشتهاند همچنين در شعراروپائى لفظ استانزا بعضىمحققان ترجمه گونهيى است از معنى لفظ بيتبمعنى خانه.بعلاوه،رواجقافيه در قرون وسطى نيز ظاهرا از تاثير ادب اسلامى و عربى است.تاثيرادب اسلامى در ادبيات اروپائى امريست قطعى،كه شواهد بسيار آن راتاييد مىكند.سروانتس نويسنده داستان معروف دن كيخوته يكچند نزداعراب الجزاير بوده است.اگر بخلاف ادعاى نويسنده اين داستان اصلعربى ندارد،روح آن بىشك عربى است.رمان فلسفى شيرين ابن طفيلكه حى بن يقظان نام دارد و مؤلف در آن فلسفه را بمنزله حاصل اجتنابناپذير عقل طبيعى نشان مىدهد بسبب اسلوب بديعش انتشار و قبولفوق العاده يافت چنانكه اصل آن داستان فاضل بن ناطق را به ابن النفيسالهام كرد و ترجمهاش داستان مشهور رابينسون كروزو را به دانيل دفو انگليسى.
حتى مكتب رمانتيسم اروپا نيز به ادب شرقى و اسلامى مديون شد (204) .
و بدينگونه ادب اسلامى اگر چيزى از يونان و روم اخذ كرده بود،چندينبرابر آن را بعنوان سود خالص به اروپا برگرداند.
دين لغوى اروپا نيز-كه آن را به ادب و فرهنگ اسلامىبدهكار است-قابل ملاحظه است.در حقيقت چون صحبت از ادباسلامى استبه تاثير لغت و زبان آن نيز بايد توجه كرد،دامنه بسط فرهنگ و تمدن مسلمين را مىتوان از كثرت و تنوع لغتهائى كه از السنه اسلامى-خاصه عربى و فارسى-وارد زبانهاى اروپائى شده است قياس كرد.
در كشتى رانى،فنون جنگ،كشوردارى،شكار و اسلحه،لغتهائى درالسنه اروپائى هست كه اصل آنها بىشك اسلامى است.همچنين درطب،در گياه شناسى،در كيميا،در موسيقى و در هيئت الفاظ بسيار هستكه از مسلمين اخذ شده.حتى بعضى امثال ساير در زبان اسپانيائى هستكه اصل عربى دارد و يادگاريست از روزگار خلافت قرطبه و دولتهاىاسلامى اندلس.
24- اسلام: فرهنگ جامع
محققى كه با دنياى اسلام آشنايى درست دارد پروايى ندارد كه اسلام رادينى بيابد مناسب با احوال انسانى،حتى بيش از آنچه راجع به فرهنگفرانسوى ادعا مىكنند قبايى به قامت انسانيت.اين نتيجه را غرب فقطبعد از رهايى از تعصبهاى كهن خويش مىتواند بگيرد و شرق تنها آنگاهكه ازين بيمارى خفت انگيز كه غرب زدگى مىخوانند شفا بيابد.آنچهدنيا به اسلام و مسلمانان مديونست آن اندازه هست كه نشان دهد برخلاف بعضى دعويها اسلام هرگز جريان فرهنگ انسانى را سد نكردهاست و حتى آن را نيز به پيش رانده است.در ارزيابى آنچه اسلام به جهانداده است البته مبالغه و تعصب نارواست اما كه مىتواند انكار كند كهاسلام هر چه هست و هر چه بوده استيك مرحله از تكامل انسانيت رانشان مىدهد كه از هيچ مرحله ديگر كم اهميتتر نيست؟
اگر اكنون دنياى اسلام ارزش و حيثيتخود را درست نمىشناسدتا حدى از آن روست كه از معنويتخويش جدا مانده است.كارنامهاسلام در قرنهاى درخشان آن،كارنامه يك فرهنگ انسانى است،يكفرهنگ جامع كه بقول فون گرونه باوم (205) -مثل آنچه در باب فرهنگ فرانسه ادعا كردهاند-يك فرهنگ استبه قدر قامت انسان.
اين نكته كه اسلام در طى قرنهاى دراز موجد يك فرهنگپيشرو بوده است چيزيست كه از تاريخ فرهنگ انسانى بدرستى بر مىآيد.
حتى هارتمان كه اعتقاد توحيد را منافى ترقى يافته است تصديق داردكه توحيد قويترين جلوه خويش را در اسلام داشته است.اگوست كنتكه چندان علاقهيى به آنچه مربوط به اسلام است نشان نمىدهد باز وقتى ازمراحل سه گانه مدنيت صحبت مىكند اسلام را به (Theologique) تلقى مىكند و مقدمهيى براى عنوان مترقى ترين ادوارمرحله ربانى (Metaphysique) مىخواند.مراحل سه نيل به مرحلهيىكه وى آن را ما بعد طبيعى گانهاگوست كنت امروز ديگر كهنه است اما اين كه در تكامل انسانيتاسلام لااقل در يك مرحله خطير تاثير داشته است در نزدوى جاى شك نيست.
مساله نفوذ اسلام در تمدن مغرب در حقيقت پژوهش در قلمرويستكه حدود و ثغور آن مكرر و حتى به قول سرهميلتون گيب گهگاه نيزاز روى هوس بررسى شده است.با اينهمه، شك نيست كه آنچه به زبانمسلمين نوشته مىشد طى قرنهاى دراز وسيله عمدهيى بشمار مىآمد براىنقل علوم زنده به عالم.چنانكه كار عمده عهد اسكولاستيك عبارت بود ازنقل، شرح،و احيانا رد آنها،به نفع مسيحيت نه به نفع حقيقت.بدينگونه،چنانكه كارلبكر مىگويد، آنچه را قرون وسطى مىخوانيم از بسيارىجهات-اگر نه از همه حيث-چيز ديگرى نيست جز شرقى مآب شدن غرب (206) اين نفوذ از حدود سال 800 ميلادى آغاز شد،همانوقت كه به قول اسوالداشپنگلر مورخ و فيلسوف اخير آلمان«تمدن عربى مثل آفتابى از شهرهاىجهانى شرقى بر فراز بلاد غرب گذر كرد (207) .»
پيشرفت عجيب تمدن اسلامى را نيز-مثل پيشرفت فرهنگيونانى-نوعى معجزه خواندهاند، معجزه اسلامى.عبث نيست كهجينولوريا،يك محقق ايتاليائى،فصلى از تاريخ رياضيات خويش را، آنجا كه درباب رياضيات مسلمين سخن مىگويد،در قياس با آنچه معجزهيونانى مىگويند، خوانده است،يعنىمعجزه اسلامى (208) .در واقع،اگر اين معجزه اسلامى نيز به اندازه معجزهيونانى درست استبراى آنست كه درين مورد نيز مثل دوران يونانى،آنچه روى داد چنان سريع و چنان شگرف بود كه منطق و تعبير عادى از عهدهتفسير آن بر نمىآمد.اين كه بعضى مسلمين پيدايش اسلام و فرهنگ آنرا به مثبت و تقدير ربانى نسبت دادهاند و ابن النفيس دمشقى داستان فاضلبن ناطق خويش را كه بعنوان نظيره بحى بن يقظان ساخته است در بيانهمين نكته آورده استبحقيقت نشان آنست كه اين مايه تعالى در تمدنچنان با ميزان امكانات و مقتضيات آن اعصار ناسازگار بوده است كه آن راجز با مشيت و تقدير ربانى نمىتوانستهاند تفسير كنند.
تاثير فرهنگ اسلامى در پيشرفت علوم رياضى،طب،و شيمىشواهد بسيار دارد.حتى در قرن سيزدهم ترجمه كتب اسلامى و شروحآنها در مدارس عالى آكسفورد،با شوق و علاقه دنبال مىشد.مايكلسكات بعضى آثار ابن سينا،ابن رشد و ابن البطرجى را به لاتينى ترجمه كرد، روبرت گروس تسته به ترجمه كتب حكماء اسلامى اشتغال داشت،وراجربيكن كه جادوگر علم و فلسفه اروپا بود نيز با فلسفه و حكمت اسلامىمربوط بود.ويليام اكام در آنچه براى تاييد (Causalite) نوشته است از اعتقاد به كشف و شهود،و يادر انتقاد از مساله علت و عليت اقوالاشعرى و غزالى متاثر بوده.گيوم دوورنى آثار ابن جبرول را مطالعه مىكردو به ابن سينا و ابن رشد جواب مىداد.راجربيكن تصريح مىكرد كه فلسفهرا بايد از كتب عربى آموخت و يك حكيم معاصر او،جان آوساليسبورىهم مكرر دينى را كه نسبتبه حكماء اسلام دارد خاطرنشان مىنمود.
دانشگاه پاريس نيز مدتهاى دراز با حكمت اسلامى اشتغال داشت،چنانكه گيوم دو كسر ( (Ph.de Greve) رهبران اين و فيليپ دو گرو عاليتبودند.در طى قرن 12 و 13 ميلادىفلسفه اسلامى در فرهنگ غربى رويهمرفته چنان غلبه داشت كه يكعكس العمل نتيجه قهرى آن بود.اين عكس العمل عبارت بود از آنچه درقرن پانزدهم به نام رنسانس ظاهر شد:گرايش به يونانى مآبى براى فراراز اسلام مآبى. همين عكس العمل بود كه حتى اذهان روشنان اعصاربعد را نسبتبه اسلام خشمگين مىداشت و وامىداشتبه تعريض و حمله.
در دنبال اين احوال بود كه فى المثل لايب نيتس،در كتاب معروفتئوديسه ( Theodicee) خويش وقتى مساله جبر را مطرح كرداسلام را به عنوان يك آيين جبرى (Fatum Mohammetanum) مىخواند نفى انتقاد نمود و آنچه را وى جبر محمديان نمود.بيكن و ولتر خرافاتناروايى را كه عامه اهل اروپا در باب اسلام داشتند بيش از حدضرورت جدى گرفتند و اينهمه حاكى بود از عكس العمل اذهان نسبتبهنفوذ فرهنگ اسلام.با اينهمه،صداى عدالت گهگاه-هر چند ضعيفدر كلام بعضى دوستداران حقيقت منعكس شد.چنانكه گوته نمايشنامهمحمد را مثل يك نوع پاسخ براى درام ولتر كه نيز به همين عنوان بودنوشت و با شوق و علاقه بيشترى از اسلام سخن راند و كارلايل كه عقايدخصمانه اروپائيان را نسبتبه اسلام و نسبتبه آن كس كه وى او را«قهرمان انبيا»مىخواند ذكر مىكند اعتراف دارد كه چنين اعتقادىبراى ما موجب خجالت است.
در واقع كافر ماجراييهاى قرون وسطى تا حدى نيز براى آن است كه تاشانه از بارمنت مربيان خويش خالى كند.بهر حال،اگر آنچه اروپا درقرون وسطى و بعد از آن،در رياضى،طب،و شيمى، به مسلمين مديونستجمع آيد بى شك رقم قابل ملاحظهيى است اما در فلسفه و عرفان اروپا نيزاين نفوذ اسلام كم اهميت نيست.
از جمله تاثير ابن سينا و ابن رشد و ابن باجه و غزالى را در پيدايش آنچه فلسفه غرب،يا فلسفه جديد،مىخوانند نمىتوان ناديده گرفت.
مجسمه كندياك يك موضع از رساله حى بن يقظان ابن طفيل را بخاطر مىآورد.
بيان معروف شيخ در كتاب شفا و همچنين در اشارات (209) كه وى طىآن انسانى را فرض مىكند كه يكدفعه بطور كامل خلق شده است اما درخلاء معلق است و از مشاهده خارج محجوب نزد دانش طلبان شرق معروفاست.بموجب قول شيخ،چنين وجودى در اثبات و ادراك وجود خود كهبهيچوجه متضمن فرض و ادراك اعضاء و احشاء و جوارح وى يستشكنمىكند.اين بيان با تفصيلى كه شيخ در كتب خويش در آن باب داردياد آور قول دكارت است كه مىگويد اگر هر دريافت ديگر من خطا باشداين دريافت كه از وجود خويش دارم خطا نيست.بدينگونه قضيه معروفمىانديشم پس هستم كه اساس حكمت دكارت بشمارست و در كلاماگوستين و كامپانلا نيز به وجه ديگر بيان شده بود نزد شيخ نيز سابقهدارد (210 در واقع اگر نيز دكارت و كندياك از ابن سينا و ابن باجهتاثير مستقيم نيافته باشند اين مايه آشنايى كه بين اساس فلسفه آنها با اقوالشيخ الرئيس هستحاكى است از اهميت و عمق آراء حكماء اسلام.
بعلاوه،ترجمه كتب شيخ و ابن رشد به لاتينى و عبرى نيز بىشكنمىتوانسته است در اذهان مستعدان اهل اروپا حتى بعد از پايان عهداسكولاستيك بىتاثير بماند.چنانكه ترجمه حى بن (Eduardo Pocchochio) تحت يقظان ابن طفيل بهلاتينى كه در 1671 بوسيله (Philosophus Autodidactus) انتشار يافت،و به انگليسى و هلندى نيزنقل عنوان شد در اروپا چندين كتاب مشابه بوجود آورد كه از آنجمله بوداتلانتيس اثر فرانسيس بيكن و تا حدى رابينسون كروزوئه اثر دانيلدفو.
نفوذى كه فرهنگ اسلامى در رياضى،شيمى،طب و فلسفه اروپاداشته است تا حدى طبيعى است اما آنچه شايد خلاف انتظار مىنمايدنفوذى است كه فرهنگ اسلام در ادبيات اروپا داشته است و آن خود بهيچوجه چيز بى اهميتى نيست.ادبيات رمانتيك پايان قرون وسطى راغالبا منتقدان خاص اروپا مىشمارند اما بحقيقت هر چه بيشتر در آن تاملكنند بيشتر به وجود يك اصل شرقى در آن پى مىبرند.در واقع،پارهيىاز قصههاى مربوط به شاه آرثرريشه شرقى دارد.قصه معروف فلوارو بلانش فلور،و همچنين داستان (Aucussin et Nicolette) كه يكى ازدلپذيرترين داستانهاى قديم اروپاست ريشه اسلامى دارد. (Al-Qasim) است و محبوبه او-كه درآغاز يك كنيز قهرمانداستان نام واقعيش القاسم بىنام و نشان مىنمايد-در واقع يك شاهزاده خانممسلمان است،از اهل تونس.نه تنها شكل و قالب آنچه اعرابزجل مىخواندند در اروپا در شعر تروبادورها منعكس شد بلكه اينسرايندگان بىنشان،چنانكه يك محقق اسپانيائى بدرستى بيان مىكند،از مضامين عربى نيز استفاده كردند.از جمله مفهوم عشق در تروبادورهابا مفهوم آنچه عرب الحب العذرى مىخواند و در حقيقت رنگ عشقافلاطونى دارد ارتباط داشت (211) .
آثار و افكار دو تن از نام آوران اروپا در قرن 14 با افكار و آثارمحيى الدين ابن عربى ارتباط نزديك دارد و اين دو تن عبارتند از دانته وريمون لول.اين كه ريمون لول با حكمت اسلامى سرو كار داشته استجاى شك نيست و تاثير آن در بعضى آثارش هست.آسين پالاسيوس محققاسپانيائى و بعضى ديگر از اهل تحقيق نشان دادهاند كه دانته تا حدزيادى از ابن العربى خاصه از كتاب الاسراء و فتوحات مكيه او تاثر يافتهاست.اين دعوى البته مورد قبول ستايشگران دانته و كسانى ماننداتين ژيلسون نيست. (212) اما قول پالاسيوس،در پرتو تحقيقات ديگرتقريبا مسلم است و مطالعات ا.چرولى (213) كه متن معراج نامه مورداستفاده آن عصر را منتشر كرده است در اصل قضيه جاى شك باقى نمىگذارد.
در كلام دانته درست است كه تاثير اسلام بيشتر شايد از نوع اقتباسهايى بوده است از مواد ثانوى و احتمال آنكه فى المثل رساله الغفران معرى همدر ايجاد آن اثر نفوذى داشته باشد بعيد است (214) اما در اصل نفوذ هيچجاى انكار نيست.
بعلاوه،از شاعران بزرگ ايتاليا تنها دانته نيست كه به فرهنگاسلامى مديون است،پترارك هم نه فقط با علم و فلسفه اسلامى بيش و كممانوس بوده استبلكه خود وى در يك مكتوب كه به دوستى مىنويسدو رنان آن را در كتاب ابن رشد خويش نقل مىكند (215) اعتراف كردهاست كه با شعر شاعران عرب هم آشنايى دارد هر چند آن را نمىپسندد.
از اينگونه شواهد در ادب اروپا،حتى در ادب دوره خود آگاهىآن،هست كه حاكى است از نفوذ عميق فرهنگ اسلام.بدين ترتيبتمدن امروز دنيا در ادب،در فلسفه،در عرفان و در علم تا حد زيادى،به اسلام و فرهنگ اسلامى مديون است.نه آيا وقت آنست كه اين حساب،هر چند به اجمال،يك جا بررسى شود؟
25- اسلام و فرهنگ غرب
اين است صورتى مختصر از آنچه مسلمين به بازار معرفت و فرهنگ جهانىآوردهاند.اما آن بازار معرفت كه اهل اروپا را با اين متاعهاى نو ظهورآشنا كرد عبارت بود از اسپانيا و سيسيل. در اسپانيا علاقه به فرهنگاسلامى-كه فرهنگ قوم برتر محسوب مىشد-بقدرى در (Alvaro) يك نويسنده متعصبمسيحى در مسيحيهاگهگاه غلبه مىيافت كه حتى آلوارو سال 854 شكايت دارد از اينكه هموطنان مسيحى وى از اشعارو قصههاى عرب لذت مىبرند و آثار حكماء اسلامى را مىخوانند،نه براىآنكه آنها را رد كنند بلكه به قصد آنكه در زبان عربى سبك بيان دلكش ودرستى پيدا كنند. (216) اگر تاريخ دائم سير خود را با شوخى نامطبوعى تكرارنمىكند چرا اكنون بايد در قلمرو اسلام بعضى شكايت كنند كه هموطنانما تسليم فريب كتابهائى مىشوند كه آنها را نه براى رد و بحثبلكهبدان قصد مىخوانند كه در زبان انگليسى سبك بيان دلكش و درستىبدست آورند؟چندين قرن بعد از آلوارو،شكايت او را در زبانپترارك شاعر ايتاليائى مىتوان يافت كه با خشم و هيجان مىكوشيدايتاليائيهاى عصر خويش را از حس تحسين و اعجابى كه نسبتبه مسلمين و اعراب دارند باز آورد.اين حس اعجاب نسبتبه فرهنگ و ادبمسلمين تا حدى بود كه يك تن از پاپها-سيلوستر دوم-را نيز به آموختنزبان عربى واداشته بود.آشنائى با زبان عربى و فرهنگ اسلامى در ايتالياو فرانسه تا حدى محرك و انگيزه آن نهضت عظيم علمى و فكرى شد كهبعدها رنسانس خوانده شد و همه اروپا را به جنب و جوش آورد.بدينگونهاروپا حتى رنسانس خود را تا حد قابل ملاحظهيى به مسلمين مديوناست.
بيان اين دعوى نه حاجتبه مبالغه دارد نه نياز به تعصب.
دنياى اسلام بقدر كافى افتخارات راستين دارد كه نيازى به گزاف و دعوىنداشته باشد.با اينهمه،ذكر اين سخنان اگر از آن حس حقارت نفس كههجوم تجاوز گرانه فرهنگ غربى در بعضى بيخبران ما بر انگيخته استبكاهد رواست ليكن روا نيست كه توفيق گذشته ما را به دام غرور بيندازد،يا به دام تعصب و عناد.درست است كه غرب به تمدن اسلامى خيلىبيش از آنچه خود اعتراف دارد مديون است،اما در يك قرن و نيم اخيرنيز قسمت عمدهيى ازين وام خود را ادا كرده است.با اينهمه،هنوز فرهنگاسلامى مايه حياتى خود را حفظ كرده است و هنوز در غرب روشن بينانىهستند كه بدرستى انتظار دارند تا آنجا كه ممكن است الهامات تازهيى ازشرق و اسلام دريافت دارند.
يادداشتها
1.بامداد اسلام،چاپ اول/113
2.29/. Guillaume,A.,lslam
Hitti.Ph. K.,The Arabs, A Short History, 4th ed 3.84/.
4.523/ Sarton, Introduction,Vol I
5.10، Durant,W.,The Age of Faith, Part IV, Chap. XIV
6.524/ Sarton, Introduction, Vol, I
7.بر خلاف قول بيرونى كه اين مقدمه را تقريبا از جعل زنادقه اسلام مىداند شواهد و امارات حاكى از اصالت در اصل آن هست.براى تفصيلرجوع كنيد به كريستن سن،ايران در زمان ساسانيان/3-451.
8.متز،الحضارة الاسلاميه،1/57
9.«من ظلم معاهدا و كلفه فوق طاقته فانا حجيجه يوم القيامه»،فتوحالبلدان،/162
10.131/ Assemani, Bib. Orient. Roma 1917-23 Vol.III
Arnold,(Toleration) in Hasting,s E.R.E. 11.369/12
12. . Gobineau, Religions et Philosophies/24 ff
13.مثل كريمه:او لم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض...،ان فى خلقالسموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب.
14.قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انما يتذكر اولو الالباب،يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتو العلم درجات،فاسالوا اهلالذكر ان كنتم لا تعلمون.
15.شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولو العلم قائما بالقسط.
16.احياء العلوم،1/11
17.مثل:من جائه الموت و هو يطلب العلم ليحيى به اسلام فبينه و بينالانبياء فى الجنة درجة واحدة،طلب العلم فريضة على كل مسلم،اطلبواالعلم و لو بالصين،العلماء ورثة الانبياء، اقرب الناس من درجة النبوةاهل العلم و الجهاد،يشفع يوم القيامة ثلاثة:الانبياء ثم العلماء ثمالشهداء.براى اسناد اين احاديث و نظائر آنها رجوع شود به:احياءالعلوم غزالى و هامش آن: «المغنى عن حمل الاسفار»،1/15-12
18. f.Margoliouth, Mohammed andThe Rise of Islam, London 270/1905
19.اسد الغابة،2/222
20.احياء العلوم،1/36
21.ايضا،1/23
22.ايضا،1/36
23.درباره اهميت نقش ايرانيان در تمدن اسلامى،مخصوصا رجوع شودبه داوريهاى سرويليم موير،دوزى،و گلدزيهر درين باب.براون،تاريخ ادبى ايران،جلد اول،ترجمه على پاشا صالح، 1333/407-364
24.به خاطر اهميت علمى و ادبى اين دوران است كه آن را محققان يكنوع عصر رنسانس در اسلام خواندهاند.مقايسه شود با: .1922 MEZ, A., Renaissance DES Islams,
25.در مورد ولتر البته بايد بين آنچه او به عنوان مورخ نوشته استبا آنچهبه عنوان نمايشنامه نويس دارد فرق گذاشت.درباره اقوال وى وهمچنين درباب سخنان فرانسيس بيكن در باب محمد و اسلام رجوع شود به: 59،56-55/1962 Hitti,Ph.Kh., Islam AndThe West,
26.در باب داوريهاى تعصب آميز گذشته اروپائىها،مقايسه شود با: تاريخ ايران بعد از اسلام، چاپ دوم/581
27. 12-10/ Werner, Philosophie Gre,cque,PP
28. 15-14/ IBID
29.ارسطو در مقدمه متافيزيك مىگويد كه معرفتبخودى خود و مستقلاز منفعت آن،به انسان خرسندى و شادى مىبخشد.اريستوكسنشاگرد او هم،در رساله ارثماطيقى نقل مىكند فيثاغورس اولين كسىبود كه اين علم را به ماوراء حوائج مربوط به تجارت رسانيد. 30. ابن الفقيه،طبع ليدن/39-137
31.ابن خرداذبه،چاپ دخويه،/107-106 مقايسه با: 9-8/ Vassiliev, Byzance
32.35/ Grunebaume, L,Islam Medie,val
33.احياء العلوم،1/37
34.مجتبى مينوى،«ترجمه علوم چينى»،مجله دانشكده ادبيات 3/1
35. 92-185/1838 Theophanes Continuatus,ed. Bekker,
36. 546/پ Sarton, Introduction,
37.درباره كاغذ و نقشى كه مسلمين در اشاعه صنعت مربوط به آن داشتهاند،رجوع شود به: تاريخ صنايع و اختراعات،تاليف پيرروسو،ترجمهحسن صفارى 1341/3-162
38 و 39.در باب بيت الحكمه مامون و همچنين براى اطلاعاتى دربارهكتابخانه در عصر خلفا رجوع شود به:عصر المامون،1/6-375،مقايسه شود با: 1928 Pinto, O., Le Biblioteche Degli Arabi,
40.در باب اصل اين روايت و نقد آن رجوع شود به:جرجى زيدان،تاريخ التمدن الاسلامى 3/51-44 و حواشى دكتر حسين مونس/51
41.اينكه قتيبة بن مسلم هم،چنانكه بيرونى نقل مىكند،در فتح خوارزمبه نابود كردن كتب امر كرده باشد،به جهات مختلف بعيد به نظر مىرسد. مقايسه شود با: Barthold, V._V. , Turkistan, 1958/1
42.در باب مدارس در نزد مسلمين و نقش مدرسه نظاميه رجوع شود به: Talas, A., La Madrasa Nizamyya Et Son Histoire,1939
43.براى مدارس قبل از آن رجوع شود به:متز،الحضارة الاسلاميه1/19-318
44 Islam/245Guillaume, A.,(Philosophy andTheology) in Legacy of.
Scheader, der Mensch in Orient und Okzident, Munchen 45. 60-107/1960
46.552،346، Rosenthal. F. Fortleben der Antike im Islam/25
47.در باب كليله رجوع شود به همين كتاب،يادداشتشماره 7،و درباره
E.Littmann در الف ليل و بحثهايى كه درباب مآخذ آن شده است رجوع نمائيد به مقاله دائرة المعارف اسلام،چاپ جديد بزبان فرانسوى،ج 1/75-369.
48 Arabern,Leipzig 1905Hirschberg, Geschichte der Augenheilkunde bei den.
49. 57 Hirschberg, op. cit./
50.اين واقعه را درباره بناى بيمارستان عضدى نقل كردهاند اما آنبيمارستان مدتها بعد از وفات رازى درستشده است.ظاهرا بيمارستانمعتضدى كه مربوط به عهد رازى استبسبب شباهت نام بعدها درينمورد با بيمارستان عضدى خلط شده است.
51.دكتر محمود نجم آبادى،«قانون»،مجله معارف اسلامى،1/4
Hitti, Ph. K., History of the Arabs, 7th ed. New York. 52
6-5/1960
53 1929/162 Hitti, Ph. K., An Arab-Syrtan Gentleman, New York.
Meierhof, M.,[Science and Medicine] in Legacy of Islam, 54.
353/.حح خژ8
55.اقدامات وليد اموى در مورد جذاميها كه به روايت طبرى آنها را از
گدائى و ولگردى در بين مردم بازداشت تا حدى نوعى احتياط
بهداشتى هم بود اما منتهى به تاسيس بيمارستان نشد.
56.355 Lewin, B., EI(2), Vol.I/
57 و 58.براى تفصيل بيشتر درباب احوال و آثار ابن ابى اصيبعه و ابن بيطار،
و همچنين درباره بررسىهاى مسلمين در باب فلاحت رجوع شود به
J. Vernet, ،در ماخذ مذكور در شماره 47، مقالات مصطفى الشهابى،
ج 2/22-920 و ج 3/16-715 و 60-759
59.سيد حسين نصر،نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت/103-98
(Xenophanes) حكيم يونانى هم فسيل را نشانهيى مىدانسته 60.كسنوفانس
است از اينكه زمين مكرر زير آب دريا فرو رفته و بيرون آمده است.
رجوع شود به:73 Sarton, Introduction, I/
61.585/پ Sarton, Introduction,
62.مصاحب،خيام بعنوان عالم جبر/103
63.4-563/پ Sarton, Introduction,
64.خيام بعنوان عالم جبر/104
Carra de Vaux, in Legacy of Islam/ 66.مصاحب،خيام بعنوان عالم 65. 390 جبر/109
67.سارتون،سرگذشت علم،ترجمه احمد بيرشك/205
68. 1138/ Nallino, EI(2),Vol.I
69.تقى زاده،تاريخ علوم در اسلام/99
Aydin Sayili, in Ankara uniuersitesi dil ue Tarib-Gografya. 70
3-2/2-1 Fakultesi Dergisi,Cilt XIV, Sayi
71.تقى زاده،تاريخ علوم در اسلام/97
72.4-143 Millas, J.M. EI(2), Vol.I/
73.334 Legacy of Islam/
74. 271 Sarton, Introduction I/
75.مصاحب،خيام بعنوان عالم جبر/106
76. 694 Sarton Introduction, I/
77. 181 Carra de Vaux, Penseurs de l|Islam II/
78. 29-128 Usher, A., History of Mechanical inuention I/
79.368/2 Kraus-Plessner, EI (2),Vol.
80.درباب عباس بن فرناس و كارهاى او رجوع شود به:
ff Levi_Provencal, E., La Ciuilisation Arabe En Espagne, 76
81.75 Barthold V._V., La De,conuertede L,Asie/
82. 590 I/590M.Ahmed, EI (2),Vol.II/
83.مروج الذهب 1/59
84. 590 EI (2),Vol.II/
Sarton, Introduction, I 85. 571/
86.75/ Barthold, Decouverte
Rambaud, l,Empire Grec, Paris 87. 435/1870
9-8/1935 Vasiliev. Byzance et les Arabes, Bruxelles
88.ن.مار،آثار گزيده(بزبان روسى)،5/105-104،مقايسه شود با:
نيكيتين در: 74/ Barthold, Decouverte de l,Asie
89.احسن التقاسيم/19-16 مقايسه شود با:آدم متز،الحضارة الاسلاميه 2/7-6
90.متز،الحضارة الاسلاميه 2/10 Legacy of Islam/90 Kramer, J.H. [Geography and Commerce] in.91
92.13/ Carra de Vaux, Pensurs, II
93.جرجى زيدان،تاريخ التمدن الاسلامى 3/109
94.براى تفصيل بيشتر و ارزيابى جامعتر از كار تاريخ نويسان اسلامى
رجوع شود به:تاريخ در ترازو/75-67
95.وفيات الاعيان 4/311
96.ايضا 4/4-253
97.29/ Barthold, Decouverte
98.مروج الذهب 2/327
99.تاريخ بغداد 10/186 مقايسه شود با:عبال اقباس،خاندان نوبختى.
100.مفاتيح الغيب 5/537
101. Horovitz, (Torath), EI (1) Vol. IV
102.معارف/13
103.«هان تا سپر نيفكنى از حمله فصيح×كاو را جزين مبالغه مستعار نيست»-سعدى
104.الفصل 1/4-82،و بعد.ابن حزم فصل مفصلى در رد مقالات يهود
دارد كه حاكى است از آشنائى دقيق با تورات.درين انتقادات نظر
ابن حزم تنها دفاع از اسلام نبوده استبه هجوم و رد بر عقايد يهود هم
بىشك نظر داشته است.محمد ابو زهره،ابن حزم/2-191 در باب
امكان نسخ كه نزد مسلمين مبتنى بر اصل جواز تغيير مصلحت تلقى
مىشده است،رجوع شود به:كشف المراد/224 و انوار الملكوت/197
105.الانوار و المراقب،طبع نيويورك 45-1939/4-292
106.ايضا/296
107.الرد على النصارى/6-42
108.ايضا/16-7
Grunebaume, l,Islam Medieval 109.7-56/
«تو بر يارو ندانى عشق باخت×آفتى نبود بتر از ناشناخت»-مثنوى
110 Summa Contra Gentiles.
111. Guillaume,A.,BSOAS
112.وفيات الاعيان 1/685 113.العقد الفريد 1/207
114. 22-19/ De Menasce, Une Encyclope|die mazdee|nne
115.الملل و النحل،ترجمه افضل تركه/182
116.انوار الملكوت/200
117.شيخ صدوق،كتاب التوحيد/16-215
118.ابن طيفور،كتاب بغداد/23-22
119.524/ Sarton, Introduction I
120.بيرونى،الهند/2-51
121.كشف المراد/217
122.بحار الانوار 2/19
123.ايضا 2/11
124.اين استدلال را در نهج البلاغه،احياء العلوم،و كتاب ميزان غزالى
نيز مىتوان يافت،مقايسه شود با: de Pascal, Santander 1920/5 M. Asin Palacios, Los Precedentos Musulmanes del Pari
125.كتاب الامانات و الاعتقادات،ليدن،1880/25-63
126.دلالة المتحرين،پاريس 3/18
127.رجوع شود به مقاله نگارنده،مجله يغما.در ذيل آن مقاله اسم
شارح گلشن راز بجاى شيخ محمد لاهيجى بغلط عبد الرزاق چاپ شده
است،بايد اصلاح كرد.
128.الانتصار/2
129.معجم الادباء 1/94-189
130.مرآة الزمان 1/344 و 262
131.دو اثر مهم غزالى كه اين نظر را تاييد مىكند عبارتست از:
تهافة الفلاسفه،و الجام العوام.
132.6/ Lahr, Cours de Philosophie I
133.مقايسه شود بين قول ژيلسون،فلسفه در قرون وسطى/345 با بحث
كوادرى،فلسفه عرب/25-24
134.تبصرة العوام/57 و نظير آن را با بعضى تفاوتها به نظام(شهرستانى،
الملل و النحل،چاپ اروپا/39)و حتى هشام بن الحكم(الفرق/79-
84)نسبت دادهاند. 135.الفرق بين الفرق/86
Malebranche, Entretiens Met.VII, 136.7
در باب مذهب فنوميسم رجوع شود به:متافيزيك فليسين شاله،
ترجمه نگارنده/35-34
137.ژيلسون،فلسفه در قرون وسطى/347
138.گارده-قنواتى،مدخل در علم كلام(فرانسوى)/8-284
Pines,Beitrage zur Islamischen Atomenlehre, Berlin. 139 23-103/1936
140.وفيات الاعيان 4/239 در باب ادعاى فارسى الاصل بودنش،رجوع
شود به:دكتر صفا،تاريخ علوم عقلى/179
141.الفهرست/357
142.دكتر صفا،تاريخ علوم عقلى/164
143.67-66/ Quadri, G., la Philorophie Arabe
144. 347/ Gilson, la Philosophie au Moyen Age
145.شهابى،رهبر خرد/277،204،51-150
146.سير حكمت در اروپا/،14-163-39-138
147.ژيلسون،فلسفه قرون وسطى/351
148.كوادرى،فلسفه عرب/96
149. 260/ Legacy of Islam
Carra de Vaux,Penseurs IV 150.102/
مقايسه شود با: Der Islam/22-26Goldzihcr,uber die Benennung der Ichwan_al_Sata
151. Leipzig 1876Dietrici Der Darwinismus in X undXIX Jahrhundert,
152.60-59/ Quadri, Philosophie Arabe
153. 162/ Gordon Leff, Medieval Thought, P.B.
154. 368/ Gilson, Philosophie au Moyen Age
155.قصص العلما،طهران 1304/278
156. 236/ Renan, E., Anrroes
157. 194-1924 Horten, Die Philosophie des Islam, Munchen
158. 86-385/ Guillaume, A., Legacy of Islam/279.159 Gilson, Philosophie au Moyen Age
160. Hastings 2/266Carra de Vaux, [Averroes, Avrroeism], in
161.پل كراوس،رسائل رازى طبع مصر/209
162.مبرد،الكامل،ليپزيگ 1874/150
163.ايضا/77
164.جاحظ،البيان 1/213
165.131/ Sprenger, Muhammad, Berlin 1861-69, III
166. 518/ Sarton, Introduction, I
167.خمس رسائل،استانبول 1301/187 مقايسه شود با:البيان 1/100
168.جاحظ،البيان 1/213
169.ابن مسكويه،تهذيب الاخلاق/44
170.نهاية الرتبة فى طلب الحسبه،المشرق/1085
171. 7-405/ Goldziher, Muhammedanische Studien,II
172.ريحانة الادب 6/263
173.ايضا 6/261
174.الجواهر...2/278
175.ريحانة الادب 6/260
176.ويل دورانت 11/117
177.ايضا 11/318
178.گوستاولوبون،تمدن اسلام و عرب/672
179.86/ Guillaume A. Islam
180. 14/ Grunebaume, L,Islam Medieval
181.نقد ادبى چاپ دوم 1/139
182.عمدة الطالب/55
183.لامنس كه فقه اسلامى را از جهات عديده تحت تاثير نفوذ خارجى
مىداند مىگويد اين عوامل چنان به يكديگر درآميختهاند كه بهرحال
فقه اسلام در ذهن انسان تصور يك وحدت و حتى يك اصالت را القاء
مىكند.
93/ Lammens, l,Islam
184. 169/ Grunebaume,l,Islam Medieval
185. Islam /308-309D. de Santillana, [Law and Society], Legacy of
186.109/ Tritton, A. S. lslam, London 1957
187. 122/ Gibb, H. A. R. Mohammedanism
188.صابى،كتاب الوزراء/22 مقايسه شود با:متز،الحضارة الاسلامية1/149
189.دكتر زرين كوب،«مسجد،گالرى هنرهاى اسلامى»،مجله هنر و مردمفروردين 1344
190 Victor Hugo, les Orientales.
191.ويل دورانت،مشرق زمين گاهواره تمدن 2/853
192. 225/ Lane-Poole, Moors
193.ابراهيم بن مهدى را عباسيان در بغداد بر ضد مامون علم كردند و او
در مدتى كه مامون در خراسان بود(203-202)در بغداد خلافت
كرد اما وقتى مامون به حوالى بغداد رسيد وى متوارى شد و بعدها
مشمول عفو برادرزاده خويش گشت.در اغانى ابو الفرج اطلاعات
بسيار راجع به موسيقى او هست.
194.367/ Farmer, [Music] in Legacy of Islam
195. 371/ Ibid
196.ارزش ميراث صوفيه چاپ سوم 111
197. 313/ Grunebaume, l,Islam medieval
198. 316/ ibid
199. 5/ D. M. Lang, The Wisdom of Balahwar
200.براى تفصيل رجوع شود به مقاله نگارنده درباره داستان زندگىبوذاسف، ايندوايرانيكا/32-25
201. 192/ Gibb, [Literature], Legacy of Islam
202. 97/1911 Mackail, Lectures on Poetry,
203. 2-191/ Gibb,[Literature] in Legacy of Islam
204.شعر بيدروغ/68-266
205. 1962 Von Grunebaum, Oriens,
206. 305/ Becker C., Islamstudien I
207. Spengler, O., Die Untergang Des Abendlandes
Torino 1929 Gino Loria, Storia Della Matematiche, Vol.I, 208.
209.كتاب الشفا،فصل اول،مقاله اول،«فن الطبيعيات»،طبع طهران
/28 ايضا فصل 7 مقاله 5 فن ششم/همچنين الاشارات فصل 7
مقاله پنجم نمط 13.
210. G. Furlani, Avicenna E IL Cogito Islamica
211. Madrid 1931/64Angel Gonzales Palencia, EI Islam y Occidente
212. 1948 Gilson, E., Dante et Pnilosophie,
213. E.Cerulli, Libro Delia Scala Vaticano 1949
214. 67/ Gibb, H., The Influence of Islamic Culture 84-5
215. 39-329 Renan, E., Averroes, 8e ed. p
216. 86/ Grunebaum,l,Islam Medieval