معارف :: بهمن 1381، شماره 10
نسل سوميها
720
يكي از عوامل پيشرفت جامعه، ايجاد تفاهم و درك متقابل از عملكردهاي گروه ها و طبقات بزرگتر و فراگيرتر باشند، ضرورت ايجاد اين تفاهم بيشتر مي گردد. شايد بر شمردن طبقات سني خاص به عنوان يك نسل، با وجود تمام تفاوتهايي كه بين افراد آن است جنبة مشترك محكم، بزرگ و مشخصي، آنها را به هم پيوند ميدهد و افراد آن طبقه با آن مشخصة خاص شناخته ميشوند، يكي از كوتاهترين راهها براي ايجاد اين تفاهم باشد.
آيا واقعاً ما ميتوانيم در جامعة خود به افراز اين نسلها به عنوان نسلهاي انقلاب معتقد باشيم؟ آيا جوانان نسل سوماند؟ آيا بين آنها و كساني كه نسل اول شمرده ميشوند عدم تفاهم چشمگيري وجود دارد؟
اگر پاسخ مثبت است، چه بايد كرد؟
حسينعلي حسيني (دانشجو)
· در برخي محافل گفته ميشود كه ميان نسل سوم و نسلهاي قبلي انقلاب فاصله افتاده است آيا شما چنين فاصلهاي را ميبينيد؟ و در صورت وجود ضمن بيان مثبت و يا منفي بودن آن چه راهكارهاي را براي بهتر شدن وضع بيان ميكنيد؟
· به نام خدا، به نظر من هيچ شكافي ميان نسل سوم و نسلهاي قبل و بعد وجود ندارد. بين هر نسلي با نسل بعدش يك سري اختلاف سليقه وجود دارد. تمدن پيشرفت ميكند، فرهنگها عوض مي شود، شرايط و عوامل مختلف دست به دست هم ميدهند و يك سري تغييرات ايجاد ميشوند همان طور كه پدر بزرگ من فرهنگ خاص خود را داشته، پدر من هم فرهنگ مخصوص به خود را دارد و من نيز فرهنگي متفاوت با آنها را دارم و نگرش خاص خود را دارم.
· پس اين تفاوت بين ارزشهاي نسل كنوني و نسلهاي گذشته براي چيست؟
· آنچه گفتم مربوط به تفاوت فرهنگي بود. اما ارزشها، عملكرد غلط نسل اول و دوم سبب شده كه نسل سوم نسبت به ارزشها، البته نميتوانيم بگوئيم پاينده نيست، اما مسائل آن را در اندازههاي خود رعايت نميكند. براي يك جوان خيلي چيزها مورد سئوال است. او ميگويد، چرا همه چيزهاي خوب براي من است؟ چرا همه بد باشند و من بايد خوب باشم؟ جواني كه خيلي بدي از ديگران مي بيند چطور ميتواند خوب باشد؟ وقتي كه ميبيند بدي ارزشي است در جامعه، چطور ميتواند خود را خوب جلوه بدهد؟
· براي رفع اين معضل چه پيشنهادي داريد؟
· به نظر من بايد نسل اول و دوم انقلاب را درست كنند.
· چگونه؟
· تصحيح عملكرد آنها، هميشه ميگويند: جوانها بندند، جوانها بدند، جوانها بدند. شما به مراكز فساد مراجعه كنيد ميبينيد اكثر آنها از نسلهاي قبل هستند.
· يعني نسل جديد بزهكار ندارد؟
· نميگويم بزهكار نداريم. اما الگوي اينها نسل اول و دوم است. اگر ميخواهيد نسل سومي سالمي داشته باشيد اول به فكر راه چاره اي براي نسل اول و دوم باشيد.
· اگر بگوييم كه فرصتي براي اصلاح نسل اول و دوم نيست، چه راهكاري جهت اصلاح جامعه پيشنهاد مي كنيد؟
· از طريق فرهنگ سازي توسط راديو ـ تلويزيون، رسانهها، مدرسه، دانشگاه و ... [اينها بايد] فرهنگ موجود را تغيير دهند. به نظر من الان تلويزيون ما از فاسدترين تلوزيونهاي دنياست چون به فرهنگ خودمان عمل نميكند.
· يعني به چه فرهنگي عمل ميكند؟
· فرهنگ كاملاً غربي، الان موسيقي هاي مبتذل از تلوزيون پخش ميشود كه اينها موسيقي ما نيست. منظور من [اين نيست كه هر موسيقي كه پخش ميشود اين گونه است، ] هرگز، من مي گويم وقتي كه ما ايراني هستيم چرا بايد موسيقي غربي پخش كنيم. وقتي كه در ايران يك فيلم ساخته ميشود، آرتيست آن بايد زيبا (خوشگل) باشد، آرايش كرده باشد و ... اما در يك فيلم غربي حتي آمريكائي، زيبايي شرط اول آرتيست يك فيلم نيست. اگر يك آرتيست در يك فيلم غربي در رودخانه بيفتد رژ لب او پاك ميشود كه فيلمهاي ما نه در هر لحظه آرايش خود را حفظ ميكند؛ بايد به موقع سيگار بكشد و ... »
· پس راهكار شما اين است كه رسانههاي گروهي مثل راديو تلويزيون و ... فعال شوند.
· همچنين مطبوعات و مدارس هر معلم ما معلم اخلاق است، چند درصد معلمين ما دانش آموزان را واقعاً به طور صحيح و آن طور كه بايد تعليم ميدهند و تربيت ميكنند؟
· نميخواهم به معلمين توهين كنم. معلمي كه روزي 16 الي 17 ساعت تدريس ميكند چگونه ميتواند بازده خوبي داشته باشد. معلمي كه بايد به فكر كرايه خانهاش و انواع هزينههاي ديگر باشد چگونه ميتواند يك معلم خوب باشد؟
· اگر در مورد نسل سوم حرفي باقي مانده است بفرماييد.
· نسل سوم نسل سوخته است.
· هم از جنگ خورد هم بعد از جنگ خرود از همه طرف ميخورد حتي از نسل چهارم هم خواهد خورد به خاطر اينكه هيچ عملكردي براي نسل چهارم ندارد.
خانم ع. ط.
به نظر من ميان نسل سوم با نسلهاي اول و دوم چيزي به نام شكاف وجود ندارد و آنچه ميبينيم تنها تفاوت هايي است كه قاعدتا ميان نسل اول و دوم نيز بوده است. نسل انقلاب نسلي است كه همانند نسل امروز گرايش فرهنگي اگر نه به فرهنگ غرب كه به فرهنگي غير از فرهنگ ديني داشته است. اين موضوع را ميتوان از نحوة پوشش و روابط اجتماعي جوانان آن زمان پي برد ـ شايد بسيار فراگيرتر از زمان كنوني. اما آنچه كه باعث شده است كه اين قضايا كمرنگ شود، شور و شوق انقلابي بود كه محصول شرايط آن دوره بوده و باعث شد كه اين نسل بيشترين سهم را در ايجاد انقلاب ايفا كند. حس آزادي خواهي، استقلال طلبي و تغيير تنوع طلبي جوانان و انگيزههاي ديني در هم آميخت و انقلاب صورت پذيرفت.
به طبع پس از طي آن دوران سخـت، نگهداري اين انقلاب كه به نوعي براي جوانان حكم گنجي را داشت، مهم ترين عامل بود كه جوانان را به سمت جنگ تحميلي و دفاع مقدس سوق داد.
نسل سوم اگر تفاوتهايي با دو نسل پيشين دارد به دليل اين است كه فرصت بيشتري براي پرداختن به علايق و دغدغههاي خود دارد و كمتر با شرايط اجتماعي [حاد] و تحولات ممكتش درگير شده است و از سوي ديگر اين نسل تا حدودي متوجه شده است كه آن بهشت موعودي كه نسلهاي پيشين، خود را به خاطر آن به آب و آتش زدند، سرابي بيش نبوده است، لذا جهت مخالف را در پيش گرفته و از آرمانهاي انقلاب و جنگ فاصله گرفتهاند. در اين ميان نميتوان از تأثير ارتباطات ميان كشورها غافل شد.
بحث در اين زمينه و [تعيين ] مؤلفههاي آن فرصتي بيشتر ميطلبد و فراغ خاطر، لذا بيش از اين نميتوان در اين زمينه سربسته توضيح داد.
ـ مهدي باراني، دانشجوي مديريت
اگر انقلاب را به بدن يك انسان سالم تشبيه كنيم خواهيم ديد كه نسل اول انقلاب همان مغز و اعصاب و ديدگان آن انسان سالم است و نسل دوم انقلاب قلب و رگهاي درون آن بدن و نسل سوم دست و پاي آن هستند كه كارهاي مؤثري را ميتوان به كمك آن انجام داد.
پر واضح است كه اگر ميان اين اعضا ارتباط منطقي موجود نباشد هيچ يك از اين اعضا نميتواند كار خود را به درستي انجامك دهد. متأسفانه ميان نسل سوم انقلاب و نسلهاي اول و دوم فاصلة زيادي از لحاظ ارزشي ايجاد شده است و همان گونه كه در قالب مثال بيان شده، دست و پاي انسان سالم بدون مغز و اعصاب و قلب و رگها اصلاً كار نميكند، چه رسد به اينكه درست عمل كند. وجود چنين شكافي به وضوح ديده ميشود و از جمله عوامل آن را ميتوان سهل انگاري عوامل برنامهريزي و تطبيق اين نسلها و عدم آگاه كردن مردم و غفلت بيان كرد. وجود اين شكافها از لحاظ ارزشي و فرهنگي بسيار خطرناك و بار منفي آن بسيار وافر است. براي علاج اين درد هولناك بايد برنامهريزي عاقلانه و آگاهانه انجام داد و نسل سوم انقلاب را با ارزشهاي فرهنگي و ديني نسلهاي قبل آشنا نمود. به علاوه بايد جمود فكري را طرد كرد و جاي آن را به درست انديشي و آزادي اظهار نظر داد تا نقصها و شكافها شناخته شود و متناسب با مشكلات، راه حلهاي كافي و وافي ارائه شود.
ـ خانم م.غ ـ زبان آزاد قم
چه عواملي موجب به وجود آمدن شكاف بين نسل اول و سوم انقلاب ميگردد و براي پيوند روحي اين دو نسل چه راهي را پيشنهاد مينماييد؟
از جمله عواملي كه باعث پيوند يك نسل با نسل بعدي ميشود علاقه و پيوند روحي است و اين ايجاد نميشود مگر اينكه نسل گذشته ايدهها و افكار خويش را كاملاً براي نسل آينده شرح دهد و خود نيز در مسير آن حركت كند و اگر در جامعهاي به آن توجه شود ديگر در آن جامعه مشكلي براي پيوند و تبليغ ايدهها و افكار خويش از نسلي به نسل ديگر و حفظ آنها وجود نخواهد داشت.
]در جامعة ما[ رابطة بين نسل اول با نسل سوم انقلاب رابطهاي كليشهاي و بر اساس بايدها و نبايدها و امر و نهيهايي بدون كمتر توضيحي براي آنهاست و نسل امروز، نسلي است فرهيخته و آگاه و براي هر حرف و ايدهاي خواهان دليل. كساني كه براي انقلاب قيام كردند افكار والايي داشتند و كساني هم كه در طي هشت سال دفاع مقدس آن را پاس داشتند نيز مردان بزرگي بودند. اما چرا جوان امروز نسلي با كوله باري از «سؤالهاي ناگفته» شده است كه به دري كه ميزند گوي دري است با قفل آهني و گاهي هم كه دري باز ميشود، به ديو خانهاي باز ميشود و اين تازه شروع يك مرگ فكري است.
چرا نسل امروز با نسل گذشته خود راحت نيست؟ چرا آنها فقط قانون تصويب ميكنند، مقاله مينويسند و در مورد آيندة شغلي ما تصميم مي؛يرند. اما، ما اين ميان شدهايم يك انسان بياراده با چشماني ]پر[ از شگفتي روزگار.
به نظر من ]تنها[ رابطه و پيوند روحي و محبتآميزي هم كه بين اين نسل با نسل گذشته وجود دارد واسطهاش شهيدان هستند.
با اينكه ما آنها را نشناختيم حتي آنها را نديديم و از جنگ، چيزي جز ترس كودكانهاي ـ كه بيشتر ]از[ آژير خطر بود تا از مرگ ـ چيزي به خاطر نداريم ولي از آنجا كه مردان آسماني كه گويي به تمام دلها راه دارند، را دوستشان داريم؛ ولي حتي در اين مورد نيز به خطا رفتهايم، ]هم ما و[ هم نسل پيش از ما كه با آنها زيستند ولي بيآنها مردند. نسلي كه به خاطرههاي شهيدان پيوند خورد ولي از سقف آسمان اين دنيا در ذهن آنها ماندند و با آنها فراتر نرفتند و بايد پرسيد: «شما كه خود نيز از جنگ نشانهاي داريد چرا؟»
امروز نيز كساني بزرگداشت آن آسمانيان را برگزار ميكنند كه از جام زرق نوشيدهاند و ]به[ سمت افكار و خودخواهيهاي خويشند (البته بعضي از آنها) و جوان امروز جواني است ريزبين كه تفاوتها را خوب احساس ميكند و حرفها را خوب ميفهمد و ناسپاسيها را به ذهن ميسپارد. در حالي كه گراميداشت آنها در واقع گراميداشت افكار و ايدههاي ماست.
تصور من اين است كه فاصلة بين نسل امروز و نسل ديروز بيشتر تفاوت ايدةها و افكار است كه شايد يكي باشد، ولي طرح آن از سوي دو نسل گذشته مستبدانه بوده است.
نسل پيش بايد براي ايدهها و افكار خويش توضيح كافي ارائه دهند و آنها را با عمل قرين نمايند و چون جامعه پوياست پس ايدهها نيز بايد پويا باشد و انعطافپذير، به گونهاي كه جوان امروز نيز آنها را بپذيرد.
بايد نقاط ضعفي را كه در اين فاصلة زماني رخنه ]ايجاد كرده است[ از بين برد و نقاط قوت را تقويت بخشيد.
ـ خانم عليشاهي، دانشجوي رواشناسي
ميتواند اين تحليل وجود داشته باشد كه با توجه به اوضاع فرهنگي ـ ارزشي جامعه علت اين مسألة، شعار دادن و عدم توجه به مسائل و مشكلات افراد جامعه ميباشد. در نتيجه نسل جديد سرخورده ميشود و از هر لحاظ جامعة خود را با جوامع ديگر مقايسه ميكنند و بالاخره عواملي را كه به نظر خود باعث توسعة ديگر كشورها شده، مد نظر قرار ميدهند و از آن الگوها پيروي ميكنند و اين ميشود كه چيزي جديد و جدا از نسل قديم ميشوند. در كل همة عوامل سياسي، اقتصادي، اجتماعي و... موجب اين شكاف گرديده است و تنها راه رفع آن حل مشكلات فوق ميباشد. به طور قطع تعارض بين صحبتها و عملهاي افراد بر جامعة جوان اثر منفي ميگذارد كه متأسفانه هميشه بين آنها و عمل آنها تضاد وجود دارد. بايد اين تعارفها و تضادها را از بين برد تا شكافها هم از بين برود.
ـ آقاي ا.ق دانشجوي تهران
در محاسباتي كه صورت ميگيرد جوانهاي امروز را جزء نسل سوم قرار ميدهند. نسل اول آنهايي كه انقلاب كردند، نسل دوم آنهايي كه جنگ كردند و ما....
اما من معتقدم ما نسل اول انقلابيم. اولين نسلي كه شعلههاي شك و شبهه و انبوه سؤالات بيجوان آزارشان ميدهد. اولين نسلي كه حرفهاي زيادي براي گفتن و نگفتن دارد؛ حال، صحبت از شكاف و فاصلهاي است كه بين ما و طبقات ديگر وجود دارد و شايد چيزي بيشتر از فاصله و شكاف و ميخواهيم استدلال بياوريم.
ماهيت خود انقلاب؛ تمام انقلابها پس از به وقوع پيوستن دچار مشكلات مختلف فرهنگي و غير آن مي؛ردد. چرا كه نسل اول هر انقلاب با حالتي افراط گونه و متعصبانه تلاش ميكنند، از آرمانها و ارزشهاي خود دفاع كنند، بدون اينكه گوش و دل خود را براي عقايد مخالف باز بگذارند. نسل بعد كه هنوز در تب و تاب انقلابند و تحت تأثير شرايط محيطي، هنوز محتاط گونه برخورد ميكنند و حال پاي نسل سوم به ميان ميآيد كه شايد 180 درجه با نسل اول و مقداري كمتر با نسل دوم احساسا غرابت ميكند و تنها دليلش شكل گرفتن افكار تحت تأثير محيط و اوضاع جامعه است، كه ايجاب مي:ند به گونهاي متعادلانه به مسايل بنگرند، بر خلاف دو نسل پيش كه در چارچوب خاصي و با محدوديت به امور مختلف مينگرند؛ به صورتي باز و بدون هيچ محدوديتي (عقيدتي ـ مذهبي و فرهنگي).
عامل ديگر نيز همان عدم پذيرش از سوي دو نسل قبل است، به خاطر مباني فكري و غيره و باز تعصبهاي بيدليل و منطقهاي استبدادي.
ـ خانم رجائيان، دانشجوي الهيات (فقه و حقوق)
به نظر من عوامل اصلي به وجود آمدن اين شكاف، نبود برنامه ريزيهاي مفيد و مؤثر، پرداختن به برخي مسايل و فراموش كردن قشر جوان و اهميت ندادن به نيازهايش است. شايد يكي از راههاي رفع آن اين باشد كه مسئولان و هر كس كه براي جوانان برنامهريزي ميكند به گذشتهها برگردند و تمام كارهاي انجام شده در اين زمينه را بررسي كرده، دلسوزانه مشكلات را پيدا نمايند و ريشه يابي كنند و واقعاً دل به حل آنها ببندند.
در صورتي كه وضع به همين منوال پيش رود نتيجهاي كه براي نسل سوم دارد، فرو رفتن در توطئهها و تهاجم فرهنگي و دور شدن آنها از اهدافي است كه بايد به آن برسند. همچنين بسياري از ارزشها از بين ميروند و در اين ميان تنها عدة خاصي به آنچه ميخواهند ميرسند، كه تا به حال هم فقط همان عده به اهدافشان رسيدهاند.
معارف :: بهمن 1381، شماره 10
پيرامون خاتميت
514
در شماره قبل يك سئوال پيرامون مسئله خاتميت به قلم آيت الله سبحاني از نظر شما خوانندة محترم گذشت كه در اين شماره به عنوان بخش دوم مباحث، سه سئوال ديگر و جواب آن را به قلم معظم له پي ميگيريم.
1) چرايي پايان نبوت تبليغي
2) چرايي قطع نبوت به عنوان فيض معنوي
3) راز جاودانگي اسلام
نبوت تبليغي چرا پايان يافته است؟
در پاسخ اين سئوال بايد گفت:
پيامبران آسماني دو دسته هستند:
1ـ پيامبراني كه تاريخ و كتابهاي آسماني براي آنان كتاب و شريعت ثابت كرده است و در هر دوره به تناسب فهم و ادراك مردم از طرف خداوند شريعتي آورده اند.
2ـ پيامبراني كه كار آنان اين بود كه مردم را به آئين پيامبر پيشين دعوت كنند و غباري را كه بر اثر گذشت زمان به روي شريعت و كتاب وي نشسته است پاك كنند و شريعت پيامبر پيشين را ترويج نمايند و غالب پيامبران از گروه دوم بودند و عدة بسيار كمي از پيامبران كه قرآن آنها را «اوالعزم» ميخواند قانون و شريعت آوردهاند.
به عبارت ديگر دو نوع نبوت بوده است: «نبوت تشريعي» و «نبوت تبليغي».
پيامبران تشريعي كه شماره آنان بسيار اندك است كه صاحب قانون و شريعت بودهاند، ولي پيامبران تبليغي كارشان تعليم و تبليغ و ارشاد مردم به تعليمات پيامبر صاحب شريعت بوده است.
اسلام كه ختم نبوت را اعلام كرده است نه تنها به نبوت تشريعي خاتمه داده است بلكه به نبوت تبليغي نيز پايان داده است.
در اين صورت اين سئوال پيش ميآيد كه : ما اين مطالب را پذيرفتيم كه اسلام به واسطة كمال و كليات و تماميت و جامعيتي كه دارد به نبوت تشريعي پايان داده است، پايان يافتن نبوت تبليغي را چگونه مي توان توجيه كرد؟ در صورتي كه بشر، در تمام دورهها به كساني كه او را هدايت و ارشاد كنند نيازمند است؟
اولين پاسخ
پاسخ اين سئوال از نظر شيعه بسيار روشن است زيرا به عقيده شيعه همان وظيفه تبليغ و ارشاد كه پيامبران غيراوالعزم انجام ميدادند پس از پيامبر گرامي به عهدة جانشينان او گذاشته شده است و در حقيقت تبليغ و ارشاد و تربيت به وسيلة كساني كه با جهان غيب ارتباط دارند. قطع نشده است. آري نبوت و رسالت ختم شده است اما ختم نبوت به اين معنا نيست. كه از طرف خدا افرادي براي تبليغ و ارشاد مردم گمارده نشدهاند بلكه جانشينان پيامبر گرامي كه از طرف خدا به اين مقام منصوب شدهاند، همان وظيفه تبليغ و ارشاد را به عهده دارند. شيعه با دلائل محكم و استوار ثابت كرده است كه از طرف خداوند افرادي به عنوان امام و جانشين پيامبر تعيين شده اند كه پس از درگذشت پيامبر زعامت مسلمانان را به دست بگيرند و آنان را به همان راهي كه پيامبر دعوت ميكرد، دعوت نمايند و اين عقيده بر اساس دليل هايي محكم، استوار است كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
دلائل شيعه براي لزوم تعيين امام معصوم
1ـ پيامبر گرامي (ص) به حكم آيه «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا ». [1] شريعت اسلام را به طور كامل از مبدأ وحي دريافت كرده و در اختيار بشر گذارده است اما در عين حال اين طور نبوده است كه تمام احكام و جزئيات قوانين اسلام را براي مردم بيان كرده باشد بلكه پيامبر تا آنجا كه شرايط اجازه ميداده و توانايي داشته كليات و اصول اسلام را بيان كرده است بنابر اين لازم است براي بيان آن قسمت از احكام كه پيامبر گرامي به عللي موفق به بيان آن نگرديده و يا وقت بيان آن نرسيده بوده است عده اي از طرف خود آن حضرت تعيين شوند.
به طور مسلم، كليه قوانين اسلام با تمام جزئيات و خصوصياتي كه دارد در دوران خود پيامبر اكرم تشريع شده و به او ابلاغ گرديده بود، اما چون بيان احكام پيوسته به صورت تدريجي انجام ميگيرد، از اين نظر بيان و ابلاغ آنها به عهده آن گروه از معصومان كه به فرمان خدا براي اين مقام منصوب شدهاند گذارده ميشود.
گذشته از اين پس از رحلت پيامبر گرامي مسائل و موضوعاتي پيش ميآيد كه در زمان رسول گرامي سابقه نداشته و هيچ گاه براي مردم مطرح نبوده است.
اين جهات ايجاب ميكند كه پس از رسول اكرم گروهي باشند كه احكام نا گفته و ابلاغ نشده اسلام را بازگو كنند و اين گروه حتماً بايد از طرف خدا تعيين گردند و افراد ديگر نميتوانند به اين كار قيام نمايند و اين نظريه شيعه دربارة امامت كاملاً ثابت ميكند كه امامت يك مقام انتصابي است نه انتخابي و مردم از آن جهت كه به بعثت رسول نياز دارند، از همان جهت نيز به نصب امام از طرف خداوند نيازمند هستند.
امام باقر (ع) ميفرمايد: آن دين كامل و تمام را كه خداي متعال به رسول گراميش نازل ساخته بود از آن حضرت به ما منتقل شده است و هيچ گاه زمين از شخصي كه بتواند اين دين را بيان كند خالي نخواهد ماند. [2]
2ـ قرآن مجيد يكي از دو يادگار رسول اكرم (ص) (قرآن، امامان) ميباشد و مردم وظيفه دارند كه قرآن را برنامة اساسي زندگي خود قرار دهند. ناگفته پيداست كه در اين كتاب آسماني آياتي وجود دارد كه احتياج به توضيح و تفسير دارد و چون خداي متعال قرآن را براي استفادة مسلمانها و همة اهل جهان به رسول اكرم (ص) نازل ساخته است، بايد براي تفسير و توضيح آنها پس از رسول اكرم (ص) شخصي را قرار داده باشد تا مسلمانها در فهم قرآن و استفادة از آن گرفتار انحراف نشوند.
البته مقصود اين نيست كه تمام آيات قرآن نيز به تفسير امام و جانشين معصوم دارد زيرا اين سخن با خود قرآن و احاديث اسلامي كه مردم را به فهم و تدبير در آيات قرآن دعوت نمودهاند، كاملاً منافات دارد. بلكه مقصود اين است كه برخي از آيات قرآن مخصوصاً آياتي كه پيرامون احكام و موضوعات حقوقي و جزائي وارد شده است شديداً نياز به بيان دارد و شواهد اين مطلب به اندازهاي زياد است كه ما خود را از نقل آنها بي نياز ميدانيم. اين است كه رسول اكرم (ص) ميفرمايد:
«اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا و لن يفترقا ... » [3]
« من از ميان شما ميروم و دو يادگار گرانبها بين شما ميگذارم. ـ قرآن و امامان ـ تا هنگامي كه به اين هر دو متمسك باشيد و چنگ بزنيد گمراه نخواهيد شد و اين دو از هم جدا نميشود (و جدا نيستيد) ... .
3ـ هر كس با سيره و روش پيامبر گرامي آشنايي داشته باشد ميداند كه همان طوري كه در بيان احكام و قوانين اسلام كوشا بوده به همان اندازه در تربيت و پرورش و ساختن يك اجتماع انساني به اسلامي همت ميگمارد .
ناگفته پيداست پيامبر اسلام در تربيت و پرورش جامعه اسلامي، يك موفقيت نسبي پيدا نموده او اگر چه اساس يك اجتماع اسلامي را پي ريزي كرد ولي بر اثر كوتاهي دوران رسالت و فقدان امكانات، به تكميل بناي اجتماع اسلامي كه افراد اجتماع دوران خود را آن چنان بسازد: كه پس از وي ادامه تربيت وجود مربي بي نياز شوند، موفق نگرديد. از اين جهت لازم است پيامبر افرادي را به عنوان جانشيني خود تعيين كند كه عهده دار مقام تربيت و پرورش مردم گردند.
براي اين كه بدانيم پيامبر گرامي اسلام در جهت تربيت و پرورش مردم موفقيت نسبي پيدا كرد كافي است كه مختصري از وضع عمومي مسلمانها را در زمان خود پيامبر و پس از رحلت رسول اكرم در نظر بگيريم مثلاً در جنگ احد هنگامي كه از طرف دشمنان شايع شد كه پيامبر كشته شده است اكثريت ياران وي پا به فرار نهادند و عدهاي از آنان دور هم گرد آمده ميگفتند خوب است شخصي را بفرستيم تا براي ما از ابوسفيان امان بگيرد و برخي ميگفتند اگر اين شايعه صحيح باشد ما بايد به آئين قبلي خود بازگرديم و بعضي ديگر مي گفتند اصولاً اگر محمد پيامبر بود كشته نمي شد.[4]
نظير اين حادثه در جنگ «حنين» رخ داد. در نبرد «احد» اكثريت مسلمانان پا به فرار گذاردند و او را در وسط ميدان تنها نهادند فقط چند نفر كه از ياران با ايمان و تربيت يافته مكتب او بودند وجود او را از حملات دشمن حفظ كردند، در جنگ حنين هم كه در سال هشتم هجري انجام گرفت اين تاريخ تكرار گرديد، تفصيل هر دو رويداد اسلامي را ميتوانيد در كتاب فروغ ابديت [5] مطالعه بفرمائيد.
اين نوع «تراژدي ها» حاكي از اين است كه هنوز جامعه اسلامي از تربيتهايي پي گير آسماني بي نياز نشده و درخت ايمان در قلوب بسياري از آنان ريشه ندوانيده و بسان نهالي بود در برابر تند باد حوادث.
با در نظر گرفتن اين موضوع هيچ عاقلي باور نميكند كه رسول گرامي اسلام (ص) مردم را براي بعد رحلت خود به خودشان واگذار كرده و براي تربيت و پرورش آنها فكري نكرده باشد.
4ـ موضوع ديگري كه ايجاب ميكند پس از رسول گرامي (ص) حجت الهي و امام معصوم بين مردم باشد اين است كه: از روز اول اسلام، مخالفان اسلام با طرح شبهات و اشكالات درصدد بودند مسلمانها را متزلزل كنند و گواه اين موضوع سئوال و جواب هائي است كه در زمان خلفا از طرف بيگانگان در جوامع اسلامي مطرح ميشد، آيا براي حفظ عقيدة مردم و دور نگاه داشتن آنان از انحراف و نيز براي اينكه بيگانگان نتوانند از اين راه هيچ سوء استفاده اي كنند، نبايد افرادي كه بر اثر ارتباط با جهان غيب علم و دانش وسيع و گسترده اي دارند كه از طرف خدا تعيين شوند تا اين قبيل نيازها و اشكالات را به خوبي پاسخ گويند و از حريم اسلام دفاع نمايند.
اين چهار جهت كه به طور فشرده بيان گرديد پايه اساسي اعتقاد شيعه را به مسأله «امامت» تشكيل ميدهد و از اين رو لازم است كه پيامبر جانشينان معصوم داشته باشد تا به اين وظايف خطير، قيام كنند، وظايفي كه قسمتي از آنها را پيامبران تبليغي، انجام ميدادهاند.
علاوه بر اين چهار موضوع، موضوع ديگري نيز نصب و تعيين امام را لازم ميساخت و آن اين كه رسول گرامي اسلام با زحمات فراوان و ناراحتي هاي بيشمار و فداكاريهاي زياد، توانست در طول 23 سال، حكومتي به نام حكومت اسلام تشكيل دهد، البته اين حكومت در زمان خود آن حضرت توسعه پيدا كرد و در جهان آن روز خواه ناخواه موقعيتي پيدا نمود و وجود چنين حكومتي براي زمامداران جهان آن روز، بسيار سنگين بود و امپراطوري ها و كشورهاي غير اسلامي مترصد بودند كه موقعيتي پيش بيايد تا اين حكومت جوان را از بين ببرند، از اين جهت دو امپراطور ايران نامة رسول اكرم (ص) را پاره كرده و به فرماندار يمن دستور داد كه پيامبرگرامي(ص) را به ايران جلب كند. [6] همچنين كشور روم آماده نبرد با مسلمانان گرديد تا بالاخره سال هشتم با مسلمانها وارد جنگ شد. [7]
با اين شرايطي كه خود پيامبر گرامي بيشتر از همة مردم از آن اطلاع داشت آيا عقل باور ميكند كه آن حضرت مردم را بعد از خود بدون پيشوا زعيم و كسي كه امور آنها را به دست بگيرد، بگذارد و براي اين موضوع كسي را تعيين نكند؟ تا اين جا ثابت شد كه پس از پيامبر افرادي بودند كه برنامه و كار او را دنبال كنند.
بنابر اين به عقيده شيعه پس از پيامبر گرامي، امامان معصوم، همان وظيفة تبليغي پيامبران را به خوبي ايفا ميكنند و از اين رو اين سئوال و اشكال ( كه چرا مسلمانها از نبوت تبليغي محروم بمانند ) اصلاً پيش نميآيد.
امام هشتم (ع) ميفرمايد:
« ان الامامة منزله الانبياء ... ان الامامة خلافة الله و خلافة الرسول ان الامامه زمام الدين و نظام الدين و صلاح الدنيا و عز المؤمنين» الامام يحل حلال الله و يحرم حرام الله ، بقيم حدود الله، يذب عن دين الله و بدعوا الي سبيل ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة. » [8]
«امامت همان مقام و منزلت پيامبران است كه با امامان داده شده است ... امامت خلافت الهي و جانشيني از رسول خدا است. امامت موجب نظام و نظام امور مسلمانها است. امامت موجب عزت مسلمانها و صلاح دنياي آنها است، امام حلال خدا را حلال و حرام او را حرام ميكند (در بيان احكام هيچ گونه انحرافي پيش نميآيد) حدود الهي را بر پا ميدارد و از دين خدا دفاع ميكند و مردم را به سوي خدا دعوت مينمايد».
دومين پاسخ
تا زماني بشر نيازمند به نبوت تبليغي است كه درجة عقل و علم و تمدن او به پايهاي نرسيده باشد، كه خود بتواند عهدهدار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين بشود، به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحي تبليغي خاتمه ميدهد و دانشمندان در انجام اين وظيفه، جانيشين انبيا ميگردند.
ميبينيم قرآن مجيد در اولين آيهاي كه نازل ميشود سخن از خواندن نوشتن و قلم و علم به ميان مي آورد و ميفرمايد: «اقرء باسم ربّك ... الذي عل بالقلم ... علم الانسان ما لم يعلم» . [9] اين آيه اعلام مي كند كه عهد قرآن عهد خواندن و نوشتن و ياددان و علم و عقل است، قرآن در سراسر آيات خود بشر را به تعقل و استدلال و مشاهدة عيني و تجربي طبيعت مطالعة تاريخ و به تفقه و فهم عميق دعوت ميكند.
بشر در دورههاي پيش، مانند كودك مكتبي بوده است كه كتابي كه براي خواندن به دستش مي دهند، پس از چند روز آن را پاره پاره ميكند و بشر در دوره اسلامي مانند يك عالم بزرگ است كه با همة مراجعات مكرري كه با كتابهاي خود ميكند آنها را در نهايت دقت حفظ مي كند .
زندگي بشر را معمولاً به عهد تاريخ و ما قبل تاريخ تقسيم مي كنند، عهد تاريخي از زماني است كه بشر توانسته است يادگارهايي به صورت كتيبه يا كتاب از خود باقي بگذارد و همانها امروز ملاك داوري دربارة زندگي آن روز است اما از عهد ما قبل تاريخ هيچ گونه اثر باقي نمانده است.
ولي ميدانيم كه آثار عهد تاريخي نيز غالباً پراكنده است، دورهاي كه از آن به بعد بشر تاريخ و آثار خود را به طور منظم و نسل به نسل حفظ كرده و تحويل نسل بعد داده، مقارن با ظهور اسلام است، خود اسلام نيز عامل مؤثري براي اين رشد عقلي محسوب ميشود، در دورة اسلامي، مسلمانان، هم آثار خود را حفظ و نگهداري كردند و هم كم و بيش آثار ملل پيشين ر نگهداري و به نسلهاي بعد منتقل نمودند.
بنابراين ميتوان گفت طلوع و ظهور علم و رسيدن بشر به حدي كه خود حافظ و دعوت كنندة و مبلغ دين آسماني باشد، باعث ميشود كه وظيفة تبليغ به عهدة دانشمندان موكول گردد.
قرآن مجيد هم در چند آيه به اين حقيقت اشاره ميفرمايد:
«فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون» . [10]
« بايد از هر جمعيتي چند نفر به دنبال تحصيل علوم ديني بروند و پس از اينكه با معارف و حقايق اسلام آشنا شدند، برگردند و جمعيت خود را انذار كنند ( از عذاب الهي بيم دهند) تا شايد مردم هدايت شوند».
« و لتكن منكم امة يدعون الي الخير يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر». [11]
«بايد گروهي از شما باشند كه مردم را به كارهاي خير و خوبيها دعوت كنند، امر به معروف كنند و نهي از منكر نمايند ».
رسول اكرم (ص) مي فرمايد:
«اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله ». [12]
«هر زمان كه بدعت يا بدعتهائي در امت اسلامي پديد آيد بر عهدة دانشمندان است كه دانش خود را آشكار كنند و مردم را از انحراف بازدارند و هر دانشمندي كه اين وظيفه را انجام ندهد لعنت خدا بر او باد ».
امام باقر (ع) ميفرمايد:
«ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر سبيل الانبياء ». [13]
« امر به معروف و نهي از منكر (و ارشاد و تبليغ مردم) راه پيامبران است ».
از اين رو بيان به خوبي استفاده ميشود كه در اسلام وظيفة تبيلغ كه همان وظيفة تبليغي پيامبران است و به عهدة دانشمندان بلكه به عهدة خود مردم گذارده شده است. [14]
نبوت سير معنوي است چرا بايد به روي انسانها بسته شود؟
چه طور ميشود كه تا بيش از امت اسلامي همة امتها از طريق وحي الهام با جهان غيب ارتباط داشته باشند اما اين امت از اين موهبت محروم شده و درهاي آسمان به روي او بسته گردد.
آيا امتهاي پيش از اسلام، بر امت اسلامي برتري داشتهاند و يا امت اسلامي از نظر استعدادهاي معنوي و روحي از آنها پائينتر هستند؟
پاسخ
اولاً بايد بدانيم كه ارتباط و اتصال معنوي با جهان غيب و ماوراء طبيعت، از مختصات پيامبران نيست تا با ختم نبوت هر گونه رابطة معنوي و روحاني قطع گردد، زيرا اين ارتباط و اتصال براي پيشوايان اسلام (ص) و نيز براي كساني كه در درجات اعلاي ايمان باشند،امكان پذير است آري با ختم نبوت، وحي تشريعي به پايان ميرسد، اما معناي بسته شدن باب «وحي» اين نيست كه ارتباط با جهان غيب به طور كلي قطع شود.[15]
براي اين كه پاسخ اين سئوال روشنتر گردد لازم است قدري بيشتر توضيح داده شود.
سئوال ميكنيم اينكه ميگوييد با ختم شدن نبوت، ارتباط با خدا قطع مي شود منظور شما چيست؟ اگر منظورتان اين است كه با ختم نبوت راه شناخت خدا و اسماء و صفات جمال و جلال او به وسيله تدبر و تفكر در آيات عظمت و قدرت او بسته ميشود، اين گفتار كه صحيح نيست زيرا امت اسلامي هم مانند ساير امت ها از اين موهبت برخوردارند و ميتوانند با تدبر در آيات آفاقي و انفسي، يعني تدبر در جهان خلقت و انسان، خدا را بهتر بشناساند و به اسماء كمال او پي ببرند.
قرآن مجيد به همة بشر تا دامنة قيامت ميگويد:
«سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انّه الحق اولم يكف بربك انّه علي كل شيء شهيد». [16]
«ما به انسانها نشانههاي وجود خود را در جهان و در وجود خود آنان نشان ميدهيم، تا براي آنان آشكار گردد كه خدا حق است. آيا براي پروردگار تو كافي نيست، كه از همة چيز آگاه و در همه جا حاضر و ناظر است».
« و في الارض آيات للموقنين و في انفسكم افلا تبصرون ». [17]
«در زمين و در وجود خودتان نشانههايي از وجود خدا براي اهل يقين هست آيا نميبينيد؟!».
پس راه شناخت خدا از طريق استدلال و بررسي نشانههاي عظمت و قدرت او، براي هميشه به روي بشريت باز است.
و اگر مقصود سئوال كننده اين است كه راه معرفت خدا و شناسائي اسماء و صفات او و رسيدن به مقامات عالي انساني را طريق تصفيه روح و پاكي روان، كه نتيجه آن اتصال و ارتباط با جهان غيب و رؤيت جهان غيب با چشم دل و شنيدن نغمهها و اصوات ملكوتيان است، با ختم نبوت بسته شده است اين گفتار نيز صحيح نيست زيرا اين نوع ارتباط هم براي كساني كه ايمان آنان كامل باشد و در راه خدا و معنويات قدمهايي راسخ برداشته باشند قطع نشده و هر كس به قدر كشش روحي خود از اين راه ميتواند بهره مند شود. قرآن مجيد در اين زمينه ميفرمايد:
« ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً ». [18]
«اگر اهل تقوي باشد خداي بزرگ در وجود شما نوري قرار ميدهد كه با آن بتوانيد راه را از چاه تميز دهيد.»
و نيز ميفرمايد:
« و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا». [19]
«كساني كه در راه مجاهدت و كوشش كنند ما آنان را به راههاي خود راهنمائي ميكنيم.»
يعني اگر از طرف آنان كوشا باشد، از طرف ما هم جذب و كشش خواهد بود.
از رسول گرامي (ص) روايت شده است كه :
« من اخص لله اربعين صباحاً فجرالله ينابيغ الحكمة من قبله علي لسانه ». [20]
« هر كس چهل روز با اخلاص خدا را عبادت كند، خداوند چشمههاي حكمت را از دل او بر زبانش جاري خواهد ساخت ».
امام صادق (ع) ميفرمايد: «هر كس چهل روز از طريق اخلاص متوجه خدا گردد، دنيا از نظر او كوچك و بي ارزش جلوه ميكند. از عيوب و بيماريهاي روحي و از درد و درمان آنها آگاه ميگردد و خداوند قلب او را سرشار از حكمت نموده و بر زبان او جاري ميسازد». [21]
در حديث معراج آمده است: «هنگامي كه بندة من به من محبت پيدا كرد محبتي كه محبت ديگران از دل او ببرد، من هم او را دوست خواهم داشت و چشم دل او را باز خواهم كرد و گاه و بيگاه دل او را متوجه خود خواهم ساخت تا گفتگوي با سايرين و مجالست با آنان را قطع كند و هميشه با من باشد». [22]
كوتاه سخن اين كه : از آيات و روايات و منابع اسلامي به خوبي استفاده ميشود كه با ختم نبوت. ارتباط معنوي و اتصال روحاني بشر، با جهان غيب قطع نخواهد شد.
و در هر زمان بشر، بر اثر اطاعت خدا و پيمودن راه بندگي و پيروي از تعاليم شرايع حقه و مجاهدت و كوشش در كسب اخلاص، ميتواند با جهان غيب اتصال و ارتباط پيدا كند و هرگز باب اين فيض معنوي با ختم نبوت، بسته نشده است.
اصولاً بايد گفت به عقيده شيعه كه پس از پيامبر گرامي، علي (ع) و فرزندان معصوم او را امام و جانشين پيامبر ميدانند اين سئوال اصلاً پيش نخواهد آمد، زيرا همان ارتباطي كه در زمان رسول اكرم (ص) بين خالق و مخلوق وجود داشت پس از رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار فرمودهاند هيچ زماني زمين خالي از حجت الهي و انسان كامل نخواهد بود. [23]
اگر رسول اكرم (ص) با فرشتة وحي سرو كار داشت علي (ع) و پيشوايان معصوم هم با فرشتگان تماس داشتند.
احاديث اسلامي ميگويد: « كان علي (ع) محدثا». [24]
« ان اوصياء محمد عليه و عليهم السلام محدثون ».[25]
علي (ع) از كساني بود كه فرشتگان با او سخن ميگفتند و همة اوصياء پيامبر گرامي نيز بسان علي (محدث) بودند يعني: فرشتگان نيز با آنها سخن ميگفتند».
از اين روايات به خوبي استفاده ميشود كه ائمه اطهار با فرشتگان و جهان غيب ارتباط و اتصال داشته اند.
مرحوم صد المتألهين ميگويد: اگر با ختم شدن نبوت، «وحي» قطع شده است ولي باب الهام و اشراق راهنمائي هاي غيبي الهي قطع نشده و نخواهد شد. [26]
در اينجا علماي اخلاق و سير و سلوك بياني دارند كه نقل آن بي فايده نيست.
يقين واقعي براي انسان در پرتو پاكي نفس، از اخلاق زشت و به كمك رياضت شرعي و مجاهدات نفساني رخ مي دهد، تا آيينة دل از زنگ و غبار گناه صيقل داده نشود، صور حقائق اشياء در آن منعكس نميشود، زيرا زنگ گناه و نافرماني، آيينه نفس را تار ميسازد و در نتيجة صور حقايق جهان ديگر، در آن منعكس نمي شود، و گر نه هر انساني به حسب فطرت، قابل معرفت حقايق ملك و ملكوت اس و از اين جهت است كه خداوند انسان را از مخلوقات ديگر خود برگزيد و او را محل تحمل امانتي كه سماوات و ارضين و جبال از تحمل آن امتناع نمودند قرار داد.
روي اين شايستگي پيامبر اكرم (ص) فرمود:
«لو لا ان الشياطين يحومون علي قلوب بني آدم لينظرون الي ملكوت السموات و الارضين ».
«هر گاه لشكر شيطان اطراف قلوب بني آدم را احاطه نميكردند آنان حقايق ملكوت آسمانها و زمين را مشاهده مينمودهاند» [27]
بنابراين هر كس در هر زمان، اگر روح خود را كه بسان آئينه است، از كدورات و زنگهاي علاقة به دنيا و ماديات صيقل دهد و از گناه و نافرماني خدا اجتناب كند، به قدر كوشش و مجاهدت و استعداد خود، نقش عالم معنا را در آئينه دل خواهد ديد و اشتراقات و الهامات غيبي هميشه براي او ادامه خواهد داشت و در اثر پاك نگاه داشتن اين آيينه از زنگ تعصب و گناهها و آلودگيها به جايي خواهد رسيد كه با جهان غيب متصل شده چشم او چشم الهي، و گوش او گوش خدائي و تمام اعضاء و جوارح او همواره در انجام فرمان الهي خواهد بود و احاديث دربارة موقعيت اين چنين ميفرمايند:
«صار سمع الله الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به، و لسانه الذي ينطق به، و يده التي يبطش بها، ان دعاه اجابه و ان سأله اعطاء ». [28]
« افراد پرهيزگار در پرتو اجتناب از گناه، و انجام فرائض و مستحبات، به مقامي ميرسند كه گوش و چشم و دست آنان از نفوذ خاصي برخوردار ميگردند، اگر خدا را بخوانند، پاسخ ميشنوند و هر چه بخواهند داده ميشوند.»
هميشه به ياد خدا و همواره مشمول عنايات خاص الهي بوده و با اين كه در ميان مردم زندگي ميكنند حقايق جهان پيش ايشان مكشوف و حتي در اين جهان عوالم بعد از اين جهان را مشاهده مينمايند.
گواه روشن
پيامبر گرامي نماز صبح را در مسجد با مردم خواند چشمش به جواني افتاد كه حالش غير عادي، به نظر ميرسيد از او پرسيد در چه حالي؟
گفت: اي پيامبر گرامي در حال يقينم.
فرمود: هر يقيني آثاري دارد، كه حقيقت آن را نشان ميدهد علامت و اثر يقين تو چيست؟
گفت: يقين من همان است كه خواب را از چشم من ربوده و مرا به روزه گرفتن روزها وا ميدارد، يقين من علاقه مرا به جهان كاهش داده است و گويا الان ميبينم كه مردم براي حساب و جزاي اعمال خود را در پيشگاه خدا نعمتهاي الهي و اهل دوزخ را در عذاب دردناك او ميبينم و صداي لهيب آتش جهنم در گوش من طنين انداز است.
رسول اكرم (ص) رو به مردم كرد و فرمود: اين بندهاي است كه خداوند قلب او را به نور ايمانه روشن كرده است.
سپس رسول اكرم (ص) به آن جوان فرمود: اين حالت نيكو را براي خود نگهدار.[29]
(يعني اگر دل را به زنگ گناه آلوده كني، اين نورانيت از تو سلب خواهد شد).
دربارة اين موضوع كه «راه الهامات اشراقات غيبي به روي بندگان پاك و فرمانبردار خدا باز است»، به آيات و احاديث زيادي ميتوان استدلال نمود كه براي اختصار، از نقل آنها خودداري ميگردد.
هيچ چيز جاودانه نيست پس چگونه شريعت اسلام جاودانه است؟
اسلام ضمن اعلام ختم نبوت، جاوداني خويش را هم اعلام كرده است چنانكه فرموده است: «حلال محمد حلال الي يوم القيامه و حرامه حرام الي يوم القيمه». [30]
مي پرسند مگر ممكن است چيزي جاويد بماند؟ همه چيز در جهان متغير است، و اساسي ترين اصل اين جهان، اصل تغيير و تحول است تنها يك چيز جاوداني است و آن يك چيز اين قانون است « هيچ چيز جاوداني نيست.» و گاهي به اين گفتار و پرسش رنگ فلسفي مي دهند و قانون تغيير و تحول را كه قانون عمومي طبيعت است دليل ميآورند.
در اين پرسش و گفتار موجودات مادي و تركيبات آن با «قوانين و نظامات» خلط شده است، در صورتي كه آنچه همواره در تغيير و نظامات، خواه نظامات طبيعي و يا نظامات اجتماعي منطبق بر نواميس طبيعي مشمول اين قاعده نميباشند.
ستارگان و منظومههاي شمسي پديد ميآيند و پس از چندي فرسوده و فاني ميگردند، اما قانون جاذبه همچنان پاي بر جا است، گياهان و جانوران زاده ميشوند و زيست ميكنند، و ميميرند ولي قوانين زيست شناسي همچنان زنده است. همچنان است حال انسانها، و قانون زندگي آنها، انسانها كه از آن جمله شخص پيامبر گرامي است ميميرمند، ولي قانون آسماني آنها زنده است.
در طبيعت پديدهها ميميرند نه قانونها، اسلام قانون است نه پديده، اسلام اگر با قوانين طبيعت ناهماهنگ بود، محكوم به مرگ بود، اما چون با فطرت و سرشت انسان و اجتماع هماهنگ است، مرگ ندارد و تغيير و تبدل در او راه نخواهد داشت.
گاهي اين سئوال و اشكال به اين صورت بيان ميشود:
«مقررات اجتماعي يك سلسله مقررات قراردادي است، كه بر اساس نيازمنديهاي اجتماعي وضع مي شوند نيازمنديها كه مبنا و اساس اين مقررات و قوانين است، به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدن، در تغيرند، نيازمنديهاي هر عصر با نيازمنديهاي عصر ديگر، متفاوت است.
به عبارت ديگر توسعه و پيشرفت عوامل تمدن، لزوماً و جبراً مقتضيات جديدي ميآورد نه ممكن است جلو «جبر تاريخ» را گرفت، و زمان را به يك حال نگه داشت، نه ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگي نكرد و خلاصه جبر تاريخ خود بزرگترين دليل بر متغير بودن قوانين و مقررات است زيرا چون اوضاع و شرائط جبراً تغيير ميكند بايد قوانين و مقررات هم تغيير كند».
پاسخ
كملة جبر تاريخ در عصر ما همان نقش را بازي ميكند كه كلمة قضا و قدر در گذشته بازي ميكرده است يعني همان طور كه عده اي هر پيش آمد خوب يا بدي را به گردن قضا و قدر ميانداختند، در زمان ما هم هر رويداد تازه را چه خوب باشد چه بد به جبر تاريخ مستند ميكنند. در صورتي كه هم قضا و قدر و هم جبر تاريخ مفهوم فلسفي صحيحي دارد.
دربارهجبر تاريخ بايد بگوئيم در اين كه عوامل تاريخ مانند همة عوامل ديگر تأثيرات قطعي و ضروري دارند سختي نيست ولي سخن در شكل تأثير اين عوامل است آيا تأثير جبر عوامل تاريخ، به اين شكل است كه همه چيز موقت و محدود و محكوم به زوال است يا به شكل ديگري است.
بديهي است كه بستگي دارد به نوع عامل اگر عوامل گرداننده تاريخ، ثابت و پايدار باشند، نتيجة تأثير جبري آنها به اين شكل خواهد بود كه ثابت و پا برجاي باشد، اگر بر عكس ناپايدار باشند، نتايج و آثار آنها نيز پايدار خواهد بود.
يكي از عوامل تاريخي عامل خانوادگي و جنسي است اين عامل يك عامل ثابت و پايدار است، يعني بشر هميشه به سوي تشكيل خانواده و انتخاب همسر و توليد فرزند گرايش داشته است، در طول تاريخ بشر نهضت هائي عليه زندگي خانوادگي صورت گرفته است، اما همه با شكست مواجه شده است چرا ؟ چون بر خلاف جبر تاريخ بوده است جبر تاريخ ايجاب مي كرده كه باقي بماند.
يكي ديگر از عوامل تاريخ عامل مذهب است. در نهاد بشر، گرايش به پرستش و توجه به جهان ماوراء طبيعت همواره وجود داشته است، اين عامل در تمام دورهها نقش خود را ايفا كرده است و نگذاشته است توجه مردم به مذهب فراموش شود. پس اينكه جبر تاريخ را مساوي با موقت بودن و محدوديت گرفته و آن را دليلي براي ناپايداري هر قانون و قاعدهاي بگيريم اشتباه محض است جبر تاريخ آنجا ناپايداري را نتيجه مي دهد كه عامل آن ناپايدار باشد. لذا بايد سراغ انسان و نيازمنديهاي او و عوامل گردانندة تاريخ و شعاع تأثير هر عاملي در محيط اجتماع رفت، تا روشن گردد در چه حدودي است و كدام يك ثابت و پايدار و كدام يك ناثابت و ناپايدار است. [31]