1 جنگ بدر هر كس از اسيران كه فديه نمى‏توانست‏بپردازد درصورتيكه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مى‏آموخت آزادى مى‏يافت. (18) همچنين به تشويق وى بود كه زيد بن ثابت زبان عبرى يا سريانى-يا هر دو زبان-را فراگرفت (19) و اين تشويق و ترغيب سبب مى‏شد كه‏صحابه به جستجوى علم روى آورند چنانكه عبد الله بن عباس بنابر مشهوربه كتب تورات و انجيل آشنائى پيدا كرد و عبد الله بن عمرو بن عاص‏نيز به تورات،و به قولى نيز به زبان سريانى،وقوف پيدا كرده بود.اين‏تاكيد و تشويق پيغمبر،هم علاقه مسلمين را به علم افزود و هم علماء واهل علم را در نظر آنان بزرگ كرد،درست است كه آن علم مورد توصيه‏در اوايل عبارت بود از معرفت قرآن و دين،اما بعدها تمام علوم ديگربسبب ضرورتى كه گهگاه در فهم و تفسير قرآن و آداب و مناسك دينى‏داشتند مورد توجه مسلمين واقع شد و مخصوصا علم ابدان-طب ومتفرعات و مقدمات آن-نيز محل توجه خاص مسلمين گرديد.بهر حال، تدريجا علوم بر حسب فايده‏يى كه از آنها حاصل مى‏شد نزد مسلمين‏مطلوب بود يا نامطلوب. چنانكه علم نجوم اگر مذموم تلقى مى‏شد نه ازجهت محاسبات نجومى بود-كه در قرآن كريم اشارتها هست‏به اينكه مسيرشمس و قمر حساب دارد-آنچه در نجوم مذموم شمرده مى‏شد عبارت‏بود از احكام نجوم كه لغو بود و مايه اتلاف عمر.از قول عمر بن خطاب‏بعدها اين سخن نقل شد كه گفته بود از نجوم چيزى را بياموزيد كه شمارا در بر و بحر هدايت كند و از هر آنچه جز آنست دست‏بداريد. (20) اين‏كلام منسوب به خليفه دوم نشان مى‏دهد كه در صدر اسلام از علم هرآنچه بيضرر بود يا نفعى داشت مطلوب شناخته مى‏شد.آنچه نامطلوب‏بود علمى بود كه زيان داشت،مثل سحر و طلسمات،يا مايه اتلاف عمربشمار مى‏آمد،مثل نجوم. حتى در تفسير قول پيغمبر كه علم را بر هرمسلم فريضه شناخته بود بعدها بحث پيش آمد از فرض كفايه و غيركفايه.چنانكه علم طب چون در بقاء نفس،و حساب چون در معاملات‏و مواريث مورد حاجت‏بود فرض كفايه شناخته شدند-بخلاف عقايد و احكام كه غير كفايه بود.

 

تدريجا هر علم كه در قوام امور دنيا از آن گزيرى نبود آموختنش‏فرض كفايه بشمار مى‏آمد چنانكه صناعات هم بسبب آنكه نبودنشان موجب‏نقصان و تزلزل در امر زندگى است،جزو فرض كفايه بود. (21) البته شعر وتاريخ و انساب،تا جائى كه موجب لغو و فساد نمى‏شد،نه فرض بود نه‏مذموم.مى‏گويند وقتى پيغمبر از جائى مى‏گذشت،كسى حرف مى‏زد ومردم بر او جمع آمده بودند.پرسيد كيست؟گفتند علامه‏يى است.سئوال‏كرد چه مى‏داند.گفتند شعر و انساب. پيغمبر گفت اين علمى است كه‏دانستنش فايده‏يى ندارد و ندانستنش زيانى ندارد. (22) معهذا، بعدهابسبب فايده‏يى كه ازين مباحث در فهم و تفسير قرآن و حديث عايدمى‏شد ادب و تاريخ و انساب هم مطلوب شد،چنانكه تعمق در دقايق‏نظرى و غير عملى طب و حساب و امثال آنها هم كه خود آنها مورد حاجت‏نيست-اما دانستن آنها تا آن قدر كه مورد حاجت‏باشد موجب افزودن‏قوتست-اگر چه ديگر فريضه نيست اما فضيلت محسوبست.چنانكه‏علم به مبادى نظرى عقايد-كه سبب دفع شكوك و شبهات از قرآن وموجب دفاع از دين باشد-فرض كفايه اگر محسوب نمى‏شد لا اقل‏فضيلتى مهم بود و بدينگونه كلام،و به دنبال آن فلسفه نيز، تحت عنوان‏حكمت در نزد مسلمين وارد قلمرو علوم محموده گشت و با اين مقدمات هرچند تندرويهاى بعضى فلاسفه عكس العمل يافت،علم معقول نيز-وراى نجوم و حساب و طب-نزد مسلمين به عنوان يك رشته مطلوب ازفعاليت عقلى مورد توجه واقع گشت.به اين ترتيب پايه اصلى علم و تمدن‏اسلامى در خود اسلام بود و در محيط مساعد و توصيه و تشويقى كه‏اسلام براى آن داشت.با چنين مقدماتى آيا معقولست كه مثل بعضى‏شرقشناسان پيشرفت تمدن و فرهنگ اسلامى را به امر ديگرى غير از خوداسلام منسوب داشت؟

 

4- فرهنگ و تمدن انسانى و جهانى اسلام

تمدن اسلام كه بدينگونه وارث فرهنگ قديم شرق و غرب شد نه تقليد كننده‏صرف از فرهنگهاى سابق بود،نه ادامه دهنده محض:تركيب كننده بود وتكميل سازنده.دوره كمال آن كه با غلبه مغول به پايان آمد دوره سازندگى‏بود-ساختن يك فرهنگ جهانى و انسانى-و در قلمرو چنين تمدن قاهرى‏همه عناصر مختلف البته راه داشت:عبرى،يونانى،هندى،ايرانى، تركى،وحتى چينى.اگر مواد اين تركيب در نظر گرفته شود عنصر هندى و ايرانى هم‏بهر حال از حيث كميت ظاهرا از عنصر عبرى و يونانى كمتر نيست،اما اهميت‏در تركيب ساختمان است و صورت اسلامى آن كه ارزش جهانى دارد و انسانى.

 

بعلاوه،آنچه اين تمدن را جهانى كرده است در واقع نيروى شوق و اراده‏كسانى است كه خود از هر قوم و ملتى كه بوده‏اند بهر حال منادى اسلام‏بوده‏اند و تعليم آن.بدينگونه،مايه اصلى اين معجون كه تمدن و فرهنگ‏اسلامى خوانده مى‏شود،در واقع اسلام بود كه انسانى بود و الهى-نه‏شرقى و نه غربى.جامعه اسلامى هم كه وارث اين تمدن عظيم بود،جامعه‏يى بود متجانس كه مركز آن قرآن بود،نه شام و نه عراق.با وجودمعارضاتى كه طى اعصار بين فرمانروايان مختلف آن روى مى‏داد در سراسر آن يك قانون اساسى وجود داشت:قرآن كه در قلمرو آن نه مرزى موجودبود نه نژادى،نه شرقى در كار بود نه غربى.در مصر يك خراسانى‏حكومت مى‏كرد و در هند يك ترك.غزالى در بغداد كتاب در ردفلسفه مى‏نوشت و ابن رشد در اندلس به آن جواب مى‏داد.تا وقتى جامعه‏اسلامى در داخل بسبب تسامح و وحدت از همكارى تمام عناصردارالاسلام بهره داشت و در خارج با دنياى غير اسلامى مرتبط بود،باقدرت و بنيه قوى-از حيث جسم و روح-مى‏توانست هر چيز تازه ومطبوع را جذب و هضم كند.انحطاط از وقتى آغاز شد كه از خارج‏رابطه‏اش با دنيا قطع شد و در داخل مواجه شد با تمايلات تجزيه طلبى وتعصب گرايى.

 

بارى فرهنگ اسلامى مثل هر فرهنگ عظيم ديگر كه تعلق به‏يك امپراطورى وسيع جهانى دارد التقاطى است و دنياگير.رشد و گسترش‏اين فرهنگ عظيم البته در بغداد عباسيان پديد آمد اما سنگ اساسى آن‏را فتوح اسلام نهاد-در حجاز و در شام.درست است كه قسمت عمده‏آن نيز،خاصه در اوايل عهد عباسيان،به ايران مديونست (23) و سنتهاى‏ساسانيان،ليكن روح آن بهر حال اسلامى است و به هيچ قوم و نژادى‏بستگى ندارد.در حوزه وسيع دنياى اسلام اقوام مختلف عرب،ايرانى،ترك،هندى،چينى،مغولى،افريقايى و حتى اقوام ذمى بهم آميختند.هريك از اين اقوام نيز البته عيبهائى داشت و مزايائى.چنانكه آميختن آنهابه يكديگر سبب شد كه مزاياى بعضى اقوام نقصها و عيبهاى بعضى‏ديگر را جبران كند و تعاون عام-در سايه تسامح اسلامى و در اثرتاكيدى كه اسلام در بزرگداشت علم كرده بود-هم التقاى فرهنگهاى‏مختلف را سبب شد هم التقاط آنها را.

 

بدينگونه،اسلام كه يك امپراطورى عظيم جهانى بود با سماحت‏و تساهلى كه از مختصات اساسى آن بشمار مى‏آمد مواريث و آداب بى- زيان اقوام مختلف را تحمل كرد،همه را بهم درآميخت و از آن چيزتازه‏يى ساخت.فرهنگ تازه‏يى كه حدود و ثغور نمى‏شناخت و تنگ‏نظريهايى كه دنياى بورژوازى و سرمايه‏دارى را تقسيم به ملتها،به مرزها،و نژادها كرد در آن مجهول بود.مسلمان،از هر نژاد كه بود-عرب يا ترك،سندى يا افريقائى-در هر جايى از قلمرو اسلام قدم‏مى‏نهاد خود را در وطن خويش و ديار خويش مى‏يافت.يك شيخ‏ترمذى يا بلخى در قونيه و دمشق مورد تكريم و احترام عامه مى‏شد ويك سياح اندلسى در ديار هند عنوان قاضى مى‏يافت.همه جا،در مسجد،در مدرسه،در خانقاه،در بيمارستان از هر قوم مسلمان نشانى بود و يادگارى‏اما بين مسلمانان نه اختلاف جنسيت مطرح بود نه اختلاف تابعيت.همه‏جا يك دين بود و يك فرهنگ:فرهنگ اسلامى كه فى المثل زبانش‏عربى بود، فكرش ايرانى،خيالش هندى بود و بازويش تركى،اما دل وجانش اسلامى بود و انسانى.پرتو آن در سراسر قلمرو اسلام وجود داشت:

 

مدينه،دمشق،بغداد،رى،نشابور،قاهره،قرطبه،غرناطه،قونيه،قسطنطنيه،كابل،لاهور،و دهلى.زادگاه آن هم همه جا بود و هيچ جا.

 

در هر جا از آن نشانى بود،و در هيچ جا رنگ خاصى بر آن قاهر نبود.

 

اسلامى بود،نه شرقى و نه غربى.با اينهمه،رشد و نمو آن در طى مدت سه‏چهار قرن متوالى (24) چنان سريع بود كه فقط به يك معجزه شگرف مى‏مانست.

 

 

 

 

2- تسامح، مادر تمدن انسانى اسلام

تمدن اسلامى كه لا اقل از پايان فتوح مسلمين تا ظهور مغول قلمرواسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقى،برترى سطح زندگى،سعه صدر واجتناب نسبى از تعصب،و توسعه و ترقى علم و ادب،طى قرنهاى‏دراز پيشاهنگ تمام دنياى متمدن و مربى فرهنگ عالم انسانيت قرار داد (5) ،بيشك يك دوره درخشان از تمدن انسانى است و آنچه فرهنگ و تمدن‏جهان امروز بدان مديونست اگر از دينى كه به يونان دارد بيشتر نباشدكمتر نيست،با اين تفاوت كه فرهنگ اسلامى هنوز در دنياى حاضر تاثيرمعنوى دارد،و به جذبه و معنويت آن نقصان راه ندارد.

 

پيچيدگى عظيم نژادى و فرهنگى دنياى اسلام حتى در آن‏روزهاى آميختگى اقوام و فرهنگها چنان غريب مى‏نمايد كه مورخ ازخود مى‏پرسد روابط دينى بايد چقدر استوار باشد تا اين مايه عناصرنامتجانس را با هم نگه دارد. (6) فعاليت درخشان گذشته چنين تمدنى كه‏اروپا را از قرون وسطى تا قرن شانزدهم در طب و فلسفه و شايد رياضى‏هنوز وامدار خويش نگه داشته بود،آيا بايد به حساب تشويق و مساعدت‏اسلام گذاشته آيد يا به حساب شور و علاقه اقوام مسلمانى كه در ايجاد و به ثمر رسانيدن آن فعاليت داشته‏اند؟شك نيست كه سهم اقوام گونه‏گون‏كه در توسعه اين تمدن بذل مساعى كرده‏اند نبايد از نظر محقق دور بمانداما آنچه اين مايه ترقيات علمى و پيشرفتهاى مادى را براى مسلمين‏ميسر ساخت در حقيقت همان اسلام بود كه با تشويق مسلمين به علم وترويج نشاط حياتى،روح معاضدت و تساهل را جانشين تعصبات دنياى‏باستانى كرد و در مقابل رهبانيت كليسا كه ترك و انزوا را توصيه مى‏كردبا توصيه مسلمين به‏«راه وسط‏»توسعه و تكامل صنعت و علم انسانى راتسهيل كرد.در دنيائى كه اسلام به آن وارد شد اين روح تساهل و اعتدال‏در حال زوال بود.از دو نيروى بزرگ آن روز دنيا بيزانس در اثر تعصبات‏مسيحى كه روزبروز در آن بيشتر غرق مى‏شد هر روز علاقه خود را بيش‏از پيش با علم و فلسفه قطع مى‏كرد.تعطيل فعاليت فلاسفه بوسيله‏ژوستى نيان،اعلام قطع ارتباط قريب الوقوع بود بين دنياى روم با تمدن‏و علم.در ايران هم اظهار علاقه خسرو نوشيروان به معرفت و فكر،يك دولت مستعجل بود و باز تعصباتى كه برزويه طبيب در مقدمه‏كليله و دمنه (7) به آن اشارت دارد هر نوع احياء معرفت را درين سرزمين‏غير ممكن كرد.

 

در چنين دنيايى كه اسير تعصبات دينى و قومى بود اسلام نفحه‏تازه‏يى دميد.چنانكه با ايجاد دار الاسلام كه مركز واقعى آن قرآن‏بود-نه شام و نه عراق-تعصبات قومى و نژادى را با يك نوع‏«جهان وطنى‏»چاره كرد،و در مقابل تعصبات دينى نصارا و مجوس،تسامح و تعاهد با اهل كتاب را توصيه كرد و علاقه به علم و حيات را.

 

ثمره اين درخت‏شگرف-كه نه شرقى بود نه غربى-بعد از بسط فتوح‏اسلامى حاصل شد و توسعه و ترقى آن مخصوصا تا وقتى بود كه مشكلات‏سياسى تساهل و تسامحى را كه اسلام بر خلاف دنياى بيزانس و ايران‏به آن اجازه رشد مى‏داد از بين نبرده بود.در واقع،رنسانس اروپا از وقتى آغاز شد كه قدرت كليسا به نفع تعصبات قومى و محلى فرو كاست،در صورتيكه تمدن اسلامى فقط از وقتى به ركود و انحطاط افتاد كه درآن تعصبات قومى و محلى پديد آمد و وحدت و تسامحى را كه در آن بوداز ميان برد.اين تسامح نسبت‏به‏«اهل كتاب‏»كه نزد مسلمين اهل ذمه‏و معاهد خوانده مى‏شدند مبتنى بر يك نوع‏«همزيستى مسالمت آميز»

 

بود كه اروپاى قرون وسطى بهيچوجه آن را نمى‏شناخت (8) .در واقع،باوجود محدوديتى كه اهل ذمه در دار الاسلام داشتند اسلام آزادى وآسايش آنها را تا حد ممكن تضمين مى‏كرد و بندرت ممكن بود بدون‏نقض عهدى مورد تعقيب باشند.پيغمبر درباره آنها توصيه كرده بود به‏رفق و مدارا.حديثى هم نقل مى‏شد كه پيغمبر فرمود هر كس بر معاهدى‏ستم كند يا بروى بيش از طاقت تكليف نهد،در روز قيامت من با اوداورى خواهم داشت. (9) اين تسامح با اهل كتاب سبب مى‏شد كه آنهادر قلمرو اسلام غالبا خود را در امنيت و آسايش حس كنند چنانكه نصارائى‏كه در بيزانس به وسيله كليساى رسمى مورد تعقيب واقع مى‏شدنددر قلمرو مسلمين پناه مى‏جستند.يك بطريق نسطورى در اواخر عهدخلفاى راشدين از حمايت و عنايت اعراب، كه خداوند فرمانروايى عالم‏را به آنها واگذاشته است (10 ،نسبت‏به ديانت مسيح اظهار رضايت مى‏كند.

 

قراين بسيار حاكى است كه نسطوريها ظهور مسلمين و اعراب را بمنزله‏نجات از يوغ كليساى ملكائى تلقى مى‏كرده‏اند.يك شاهد عمده‏بر وجود روح تسامح در اسلام اين است كه اهل ذمه در امور ادارى‏و بعضى مناصب حكومت هم با وجود كراهت عامه وارد بوده‏اند ورويهمرفته شواهد موجود نشان مى‏دهد كه اين روح تساهل در صدراسلام و قرون نخستين آن قويتر و مؤثرتر بوده است تا در عهد مغول‏و ادوار متاخر. (11) اين سعه صدر و تسامح مسلمين نه فقط مناظرات دينى وكلامى را در قلمرو اسلام ممكن ساخت‏بلكه سبب عمده‏يى شد در تعاون اهل كتاب با مسلمين،در قلمرو اسلام.درست است كه در اعمال و اقوال‏آنها از هر آنچه تجاوزى به اسلام تلقى مى‏شد غالبا با قدرت جلوگيرى مى‏گشت اما رويهمرفته،و صرف نظر از هيجانات عمومى و موارداستثنائى،در قلمرو اسلام مثلا احوال يهود بهتر از احوال آنها بود درقلمرو كليسا.بعلاوه،چنانكه گفته شد نصاراى شرقى،آن تساهل وتسامحى را كه در قلمرو اسلام مى‏ديدند در حوزه كليسا نمى‏يافتند و اين‏نكته از اسباب عمده بود در ايجاد رفاه و آسايش،كه تمدن و فرهنگ‏انسانى بدان نياز دارد.در حقيقت اسلام،در غير مورد اهل كتاب نيز آن‏خشونت را كه ساير اديان آن اعصار داشته‏اند نداشت.با وجود اختلاف‏نظرى در ماهيت ايمان،در عمل غالبا همان شهادت لسانى ملاك اسلام‏بشمار مى‏آمد و حتى خود پيغمبر با منافقين كه آنها را مى‏شناخت نيزرفتارش توام با اغماض بود و تسامح.بعد از وى نيز اسلام نه تشكيلات‏انكيزيسيون اروپا را بوجود آورد نه سياهچالهاى آن را.اختلاف امت را-مگر در مواردى كه اساس اسلام را تهديد كند-مسلمين غالبا نوعى‏رحمت تلقى مى‏كردند و مذاهب فقهى به همين دستاويز بدون تعارض وتعصب با مسالمت در كنار هم مى‏زيستند-جز در موارد نادر و موردشيعه و خوارج كه مذاهبشان دواعى سياسى نيز داشت و مربوط به‏شخصيت امام و خليفه بود.چنانكه مذاهب كلامى نيز بر خلاف عالم‏مسيحى بدون خونريزيهاى تعصب آميز پديد آمد و حديث‏«ستفترق‏امتى...»نيز كه درين مورد نقل مى‏شد حاكى بود از روح تسامح اسلامى‏درين مسائل.اقدام هشام اموى در قتل غيلان دمشقى و جعد بن درهم‏وسعى مهدى عباسى در تعقيب زنادقه بيشتر جنبه سياسى و ادارى داشت‏و همچنين قضايايى مثل‏«محنه‏»بوسيله معتزله،و تعقيب معتزله و غلاة‏و صوفيه هم كه گهگاه در عالم اسلام پيش آمد در تاريخ اسلام غالبااستثنائى بود و به روح كلى تساهل و تسامح آن لطمه‏يى نمى‏زد. بطوريكه رويهمرفته قضاوتى كه كنت دو گوبينو راجع به رفعت و علو اين حالت‏مسلمين دارد مورد تصديق و تاييد تاريخ اسلام و گذشته مسلمين است.

 

وى مى‏گويد اگر اعتقاد مذهبى را از ضرورت سياسى جدا كنند هيچ ديانتى‏تسامح جوى ترو شايد بى تعصب‏تر از اسلام وجود ندارد (12) در واقع همين‏تسامح و بى تعصبى بود كه در قلمرو اسلام بين اقوام و امم گوناگون‏تعاون و معاضدتى را كه لازمه پيشرفت تمدن واقعى ست‏بوجود آورد وهمزيستى مسالمت آميز عناصر نامتجانس را ممكن ساخت.اما آنچه‏استفاده ازين‏«همزيستى‏»را در زمينه علم و فرهنگ بيشتر ميسر مى‏ساخت‏علاقه مسلمين بود به علم كه منشا آن تاكيد و توصيه اسلام بود،دراهميت و ارزش علم.

 

3- مقام رفيع دانش در اسلام

در واقع،اين توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم وعلما مى‏كرد از اسباب عمده بود در آشنائى مسلمين با فرهنگ ودانش انسانى.قرآن،مكرر مردم را به فكر و تدبر در احوال كائنات‏و به تامل در اسرار آيات دعوت كرده بود (13) ،مكرر به برترى اهل‏علم و درجات آنها اشاره نموده بود (14) و يك جا شهادت‏«صاحبان علم‏»

 

را تالى شهادت خدا و ملائكه خوانده بود (15) كه اين خود،به قول امام‏غزالى،در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت (16) بعلاوه،بعضى احاديث رسول‏كه به اسناد مختلف نقل مى‏شد حاكى بود از بزرگداشت علم و علماء (17) ،واينهمه با وجود بحث و اختلافى كه در باب اصل احاديث و ماهيت علم‏مورد توصيه در ميان مى‏آمد،از امورى بود كه موجب مزيد رغبت‏مسلمين به علم و فرهنگ مى‏شد و آنها را به تامل و تدبر در احوال وتفحص و تفكر در اسرار كائنات بر مى‏انگيخت.از اينها گذشته،پيغمبرخود نيز در عمل مسلمين را به آموختن تشويق بسيار مى‏كرد.چنانكه‏بعد از جنگ بدر هر كس از اسيران كه فديه نمى‏توانست‏بپردازد درصورتيكه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مى‏آموخت آزادى مى‏يافت. (18) همچنين به تشويق وى بود كه زيد بن ثابت زبان عبرى يا سريانى-يا هر دو زبان-را فراگرفت (19) و اين تشويق و ترغيب سبب مى‏شد كه‏صحابه به جستجوى علم روى آورند چنانكه عبد الله بن عباس بنابر مشهوربه كتب تورات و انجيل آشنائى پيدا كرد و عبد الله بن عمرو بن عاص‏نيز به تورات،و به قولى نيز به زبان سريانى،وقوف پيدا كرده بود.اين‏تاكيد و تشويق پيغمبر،هم علاقه مسلمين را به علم افزود و هم علماء واهل علم را در نظر آنان بزرگ كرد،درست است كه آن علم مورد توصيه‏در اوايل عبارت بود از معرفت قرآن و دين،اما بعدها تمام علوم ديگربسبب ضرورتى كه گهگاه در فهم و تفسير قرآن و آداب و مناسك دينى‏داشتند مورد توجه مسلمين واقع شد و مخصوصا علم ابدان-طب ومتفرعات و مقدمات آن-نيز محل توجه خاص مسلمين گرديد.بهر حال، تدريجا علوم بر حسب فايده‏يى كه از آنها حاصل مى‏شد نزد مسلمين‏مطلوب بود يا نامطلوب. چنانكه علم نجوم اگر مذموم تلقى مى‏شد نه ازجهت محاسبات نجومى بود-كه در قرآن كريم اشارتها هست‏به اينكه مسيرشمس و قمر حساب دارد-آنچه در نجوم مذموم شمرده مى‏شد عبارت‏بود از احكام نجوم كه لغو بود و مايه اتلاف عمر.از قول عمر بن خطاب‏بعدها اين سخن نقل شد كه گفته بود از نجوم چيزى را بياموزيد كه شمارا در بر و بحر هدايت كند و از هر آنچه جز آنست دست‏بداريد. (20) اين‏كلام منسوب به خليفه دوم نشان مى‏دهد كه در صدر اسلام از علم هرآنچه بيضرر بود يا نفعى داشت مطلوب شناخته مى‏شد.آنچه نامطلوب‏بود علمى بود كه زيان داشت،مثل سحر و طلسمات،يا مايه اتلاف عمربشمار مى‏آمد،مثل نجوم. حتى در تفسير قول پيغمبر كه علم را بر هرمسلم فريضه شناخته بود بعدها بحث پيش آمد از فرض كفايه و غيركفايه.چنانكه علم طب چون در بقاء نفس،و حساب چون در معاملات‏و مواريث مورد حاجت‏بود فرض كفايه شناخته شدند-بخلاف عقايد و احكام كه غير كفايه بود.

 

تدريجا هر علم كه در قوام امور دنيا از آن گزيرى نبود آموختنش‏فرض كفايه بشمار مى‏آمد چنانكه صناعات هم بسبب آنكه نبودنشان موجب‏نقصان و تزلزل در امر زندگى است،جزو فرض كفايه بود. (21) البته شعر وتاريخ و انساب،تا جائى كه موجب لغو و فساد نمى‏شد،نه فرض بود نه‏مذموم.مى‏گويند وقتى پيغمبر از جائى مى‏گذشت،كسى حرف مى‏زد ومردم بر او جمع آمده بودند.پرسيد كيست؟گفتند علامه‏يى است.سئوال‏كرد چه مى‏داند.گفتند شعر و انساب. پيغمبر گفت اين علمى است كه‏دانستنش فايده‏يى ندارد و ندانستنش زيانى ندارد. (22) معهذا، بعدهابسبب فايده‏يى كه ازين مباحث در فهم و تفسير قرآن و حديث عايدمى‏شد ادب و تاريخ و انساب هم مطلوب شد،چنانكه تعمق در دقايق‏نظرى و غير عملى طب و حساب و امثال آنها هم كه خود آنها مورد حاجت‏نيست-اما دانستن آنها تا آن قدر كه مورد حاجت‏باشد موجب افزودن‏قوتست-اگر چه ديگر فريضه نيست اما فضيلت محسوبست.چنانكه‏علم به مبادى نظرى عقايد-كه سبب دفع شكوك و شبهات از قرآن وموجب دفاع از دين باشد-فرض كفايه اگر محسوب نمى‏شد لا اقل‏فضيلتى مهم بود و بدينگونه كلام،و به دنبال آن فلسفه نيز، تحت عنوان‏حكمت در نزد مسلمين وارد قلمرو علوم محموده گشت و با اين مقدمات هرچند تندرويهاى بعضى فلاسفه عكس العمل يافت،علم معقول نيز-وراى نجوم و حساب و طب-نزد مسلمين به عنوان يك رشته مطلوب ازفعاليت عقلى مورد توجه واقع گشت.به اين ترتيب پايه اصلى علم و تمدن‏اسلامى در خود اسلام بود و در محيط مساعد و توصيه و تشويقى كه‏اسلام براى آن داشت.با چنين مقدماتى آيا معقولست كه مثل بعضى‏شرقشناسان پيشرفت تمدن و فرهنگ اسلامى را به امر ديگرى غير از خوداسلام منسوب داشت؟

 

4- فرهنگ و تمدن انسانى و جهانى اسلام

تمدن اسلام كه بدينگونه وارث فرهنگ قديم شرق و غرب شد نه تقليد كننده‏صرف از فرهنگهاى سابق بود،نه ادامه دهنده محض:تركيب كننده بود وتكميل سازنده.دوره كمال آن كه با غلبه مغول به پايان آمد دوره سازندگى‏بود-ساختن يك فرهنگ جهانى و انسانى-و در قلمرو چنين تمدن قاهرى‏همه عناصر مختلف البته راه داشت:عبرى،يونانى،هندى،ايرانى، تركى،وحتى چينى.اگر مواد اين تركيب در نظر گرفته شود عنصر هندى و ايرانى هم‏بهر حال از حيث كميت ظاهرا از عنصر عبرى و يونانى كمتر نيست،اما اهميت‏در تركيب ساختمان است و صورت اسلامى آن كه ارزش جهانى دارد و انسانى.

 

بعلاوه،آنچه اين تمدن را جهانى كرده است در واقع نيروى شوق و اراده‏كسانى است كه خود از هر قوم و ملتى كه بوده‏اند بهر حال منادى اسلام‏بوده‏اند و تعليم آن.بدينگونه،مايه اصلى اين معجون كه تمدن و فرهنگ‏اسلامى خوانده مى‏شود،در واقع اسلام بود كه انسانى بود و الهى-نه‏شرقى و نه غربى.جامعه اسلامى هم كه وارث اين تمدن عظيم بود،جامعه‏يى بود متجانس كه مركز آن قرآن بود،نه شام و نه عراق.با وجودمعارضاتى كه طى اعصار بين فرمانروايان مختلف آن روى مى‏داد در سراسر آن يك قانون اساسى وجود داشت:قرآن كه در قلمرو آن نه مرزى موجودبود نه نژادى،نه شرقى در كار بود نه غربى.در مصر يك خراسانى‏حكومت مى‏كرد و در هند يك ترك.غزالى در بغداد كتاب در ردفلسفه مى‏نوشت و ابن رشد در اندلس به آن جواب مى‏داد.تا وقتى جامعه‏اسلامى در داخل بسبب تسامح و وحدت از همكارى تمام عناصردارالاسلام بهره داشت و در خارج با دنياى غير اسلامى مرتبط بود،باقدرت و بنيه قوى-از حيث جسم و روح-مى‏توانست هر چيز تازه ومطبوع را جذب و هضم كند.انحطاط از وقتى آغاز شد كه از خارج‏رابطه‏اش با دنيا قطع شد و در داخل مواجه شد با تمايلات تجزيه طلبى وتعصب گرايى.

 

بارى فرهنگ اسلامى مثل هر فرهنگ عظيم ديگر كه تعلق به‏يك امپراطورى وسيع جهانى دارد التقاطى است و دنياگير.رشد و گسترش‏اين فرهنگ عظيم البته در بغداد عباسيان پديد آمد اما سنگ اساسى آن‏را فتوح اسلام نهاد-در حجاز و در شام.درست است كه قسمت عمده‏آن نيز،خاصه در اوايل عهد عباسيان،به ايران مديونست (23) و سنتهاى‏ساسانيان،ليكن روح آن بهر حال اسلامى است و به هيچ قوم و نژادى‏بستگى ندارد.در حوزه وسيع دنياى اسلام اقوام مختلف عرب،ايرانى،ترك،هندى،چينى،مغولى،افريقايى و حتى اقوام ذمى بهم آميختند.هريك از اين اقوام نيز البته عيبهائى داشت و مزايائى.چنانكه آميختن آنهابه يكديگر سبب شد كه مزاياى بعضى اقوام نقصها و عيبهاى بعضى‏ديگر را جبران كند و تعاون عام-در سايه تسامح اسلامى و در اثرتاكيدى كه اسلام در بزرگداشت علم كرده بود-هم التقاى فرهنگهاى‏مختلف را سبب شد هم التقاط آنها را.

 

بدينگونه،اسلام كه يك امپراطورى عظيم جهانى بود با سماحت‏و تساهلى كه از مختصات اساسى آن بشمار مى‏آمد مواريث و آداب بى- زيان اقوام مختلف را تحمل كرد،همه را بهم درآميخت و از آن چيزتازه‏يى ساخت.فرهنگ تازه‏يى كه حدود و ثغور نمى‏شناخت و تنگ‏نظريهايى كه دنياى بورژوازى و سرمايه‏دارى را تقسيم به ملتها،به مرزها،و نژادها كرد در آن مجهول بود.مسلمان،از هر نژاد كه بود-عرب يا ترك،سندى يا افريقائى-در هر جايى از قلمرو اسلام قدم‏مى‏نهاد خود را در وطن خويش و ديار خويش مى‏يافت.يك شيخ‏ترمذى يا بلخى در قونيه و دمشق مورد تكريم و احترام عامه مى‏شد ويك سياح اندلسى در ديار هند عنوان قاضى مى‏يافت.همه جا،در مسجد،در مدرسه،در خانقاه،در بيمارستان از هر قوم مسلمان نشانى بود و يادگارى‏اما بين مسلمانان نه اختلاف جنسيت مطرح بود نه اختلاف تابعيت.همه‏جا يك دين بود و يك فرهنگ:فرهنگ اسلامى كه فى المثل زبانش‏عربى بود، فكرش ايرانى،خيالش هندى بود و بازويش تركى،اما دل وجانش اسلامى بود و انسانى.پرتو آن در سراسر قلمرو اسلام وجود داشت:

 

مدينه،دمشق،بغداد،رى،نشابور،قاهره،قرطبه،غرناطه،قونيه،قسطنطنيه،كابل،لاهور،و دهلى.زادگاه آن هم همه جا بود و هيچ جا.

 

در هر جا از آن نشانى بود،و در هيچ جا رنگ خاصى بر آن قاهر نبود.

 

اسلامى بود،نه شرقى و نه غربى.با اينهمه،رشد و نمو آن در طى مدت سه‏چهار قرن متوالى (24) چنان سريع بود كه فقط به يك معجزه شگرف مى‏مانست.

 

 

 

5- تمدن اسلامى، منشا يك فرهنگ عظيم انسانى

آشنايى اسلام با مواريث دنياى قديم اكنون چنان شگفت انگيز مى‏نمايدكه شايد جز نهضت علمى صد ساله اخير ژاپن هيچ نظيرى در تاريخ عالم‏براى آن نتوان يافت.شوق و علاقه‏يى كه مسلمين در دوران عظمت‏امپراطورى خويش به كسب و توسعه فرهنگ نشان دادند و توفيقى كه‏در اين راه پيدا كردند بى‏شك عظيم است و كمتر از نبوغ قوم يونانى‏خيره كننده نيست.اين تمدن-باز تكرار بايد كرد-نه عربى است‏نه هندى،نه تركى است و نه ايرانى.اسلامى است و در عين حال جامع‏همه اينها.طول مدت بقاى آن هم قابل ملاحظه است زيرا عمر آن دردوره كمال و شكفتگى خويش هم از حيات تمدن بالنسبه اصيل يونان‏قديم درازترست و هم از طول تمام عمر تمدن مستعار امريكاى جديد.ازين‏گذشته،هم ادامه دهنده مواريث و سنن قديم بوده است هم مايه بخش‏ابداعات جديد و اين دو نكته نشان مى‏دهد كه اين فرهنگ در جاى خودو در زمان خود از بزرگترين فرهنگهاى انسانى بوده است.

 

اگر هنوز در مغرب زمين تاريخنويس ساده دلى هست كه خالصانه‏گمان مى‏كند اسلام هيچ فرهنگ تازه‏يى بوجود نياورده است و جز آنكه فرهنگ يونان قديم را به دنياى غرب منتقل كند كارى نكرده است عذرش‏روشن است.قرنهاى دراز اسلام براى كليسا اسباب وحشت‏بوده است.

 

در شام و فلسطين،در آسياى صغير و بالكان،در سيسيل و فرانسه،درافريقيه و اندلس كشمكشهايى كه بين اسلام و مسيحيت،روى داده‏است البته در اذهان عامه مغربيان تاثير نهاده است.خشم و ترس ازاسلام،از خيلى قديم،هم پيغمبر را نزد نصاراى مغرب زمين مورد نفرت‏ساخت هم نام فرهنگ و تمدن اسلام را.براى قومى كه قرنهاى دراز،ازبيخبرى،پيغمبر اسلام را مروج بت پرستى مى‏خوانده‏اند و تبرى از وى‏را حتى در بلاد اسلامى كه طبعا بى‏مجازات سخت نمى‏مانده است نشان‏وفادارى بصليب و خدمت‏به مسيح مى‏شمرده‏اند ترديد در اهميت وارزش اسلام و جنبه جهانى فرهنگ آن غريب نيست.وقتى فرنسيس‏بيكن و ولتر كه داعيه آزادى و آزاد انديشى دارند بى تحقيق و از روى‏تعصب از محمد به بدى ياد كرده‏اند (25) تكليف كشيشى كه در بيروت ياقاهره به دعوت و تبليغ مسيحيت مى‏رود پيداست. حتى تا امروز بسيارى‏خاور شناسان فرنگ هر جا در بيان احوال محمد به تاويل يا تفسيرى دست‏مى‏يابند كه متضمن ايراد و اعتراض بروى باشد بر همان تكيه مى‏كنند. (26) عناد با اسلام بسا كه آنها را وا مى‏دارد كه با هر چه اسلامى است نيزمخالفت كنند و در كاستن ارزش آن مبالغه تمام ورزند.

 

با اينهمه،كسانى كه توانسته‏اند خود را از اين مرده ريگ‏تقاليد و سنن قديم كليسا برهانند ارزش واقعى فرهنگ و تمدن اسلام رادرست تخمين مى‏كنند.حقيقت آنست كه اسلام را در طى تاريخ تمدن‏عالم اگر درست در زمان و مكان خود در نظر آرند مى‏توان منشا يك‏فرهنگ عظيم خواند كه فرهنگ و تمدن انسانى بدان مديون است ودينى هم كه دارد اندك نيست.

 

6- معجزه فرهنگ اسلامى

تمدن و فرهنگ اسلامى در دوره اوج عظمت‏خويش وضع تمدن انسانى را دريك مرحله طولانى از تحول آن عرضه مى‏دارد اما سرگذشت پيدايش اين‏فرهنگ و عظمت و كمال آن چيزيست مثل اعجاز و از اين حيث مى‏توان‏از معجزه اسلامى هم مثل آنچيزى كه معجزه يونانى خوانده مى‏شودسخن گفت.در واقع،آنچه معجزه اسلامى خوانده تواند شد نيز در آغازحال از نقل معجزه يونانى شروع شد اما خود يونانيها هم معجزه‏شان اين‏نبود كه تمدن و (Ex Nihilo) خلق كنند. فرهنگ خود را از هيچ

 

فلسفه و علم آنها مخصوصا در ملطيه و ساير بلاد آسياى صغير بوجود آمدو آنجا هم از طريق ليديه با مصر و بابل ارتباط داشت.رياضيات طالس‏و فلسفه فيثاغورس از تاثير مصر و شرق خالى نبود. (27) مسافرت افلاطون‏به مصر،معروف است و ظاهرا اين حكيم كه وقتى آكادمى خود را گشوددرش را از جانب شرق ساخت در اعتقاد به يك روح شر كه همزمان باروح خير در عالم حكومت مى‏كند از تعليم زرتشت متاثرست.ذيمقراطيس‏پدر فلسفه اتمى هم ظاهرا به هند و ديگر بلاد شرق سفر كردو حتى هم ارسطو-قبل از تماس با اسكندر-با آسياى صغير و شرق مربوط بود،هم ابيقوريان و رواقيان. (28) در چنين احوالى كه مى‏تواندتمدن و فرهنگ يونانى را يك ابتكار نبوغ خالص يونانى بخواند؟

 

حتى خود يونانيهاى قديم در بسيار جاها خويشتن را مرهون شرق‏دانسته‏اند.اما تفاوت اساسى كه بين طرز فكر يونانى و طرز فكر شرقى‏در آن زمانها وجود داشت عبارت بود از تفاوت در نظرگاه‏ها.درمصر و بابل حساب و نجوم پيشرفتش بخاطر ارضاء حوايج زندگى از قبيل‏تجارت و فلاحت‏بود در صورتيكه نظر يونانيان در علم و فلسفه غالبابى‏شائبه بود (29) و براى اقناع احتياج درونى به معرفت.كلام افلاطون‏درين باب معروف است كه در كتاب جمهور مى‏گويد روح يونانى حريص‏بدانستن است در مقابل روح فنيقى و مصرى كه حريص است‏به منفعت.

 

اين كنجكاوى خالص بود كه منشا معجزه يونانى شد و همين معرفت‏عارى از شائبه بود كه هم اساس معجزه اسلامى شد و هم اساس‏رنسانس اروپا.

 

در بين مسلمين،سبب عمده حصول آنچه معجزه اسلامى خوانده‏مى‏شود بى‏هيچ شك ذوق معرفت جويى و حس كنجكاوى بود كه‏تشويق و توصيه قرآن و پيغمبر آن را در مسلمين بر مى‏انگيخت.كثرت‏تعداد علماء،اطباء،و مترجمان در عهد نهضت عباسى شايد اين سؤال را به‏خاطر بياورد كه آيا اين جماعت عرب بوده‏اند يا نه؟جواب معروف ابن‏خلدون درين دوره نيز صادق بود كه مى‏گويد:حملة العلم اكثر هم العجم.

 

چنانكه در سراسر دوره تمدن اسلامى در بين كتابهاى راجع به طب،نجوم،و فلسفه نيز بعضى آثار مهم هست كه عربى است اما به دست غيرمسلمانان انجام شده است-صابئين،يهود،و نصارا.با اينهمه،نه اين‏آثار غير اسلامى محسوبست نه علماء عربى نويس را كه غير عرب هستندمى‏توان‏«عجم‏»خواند از آنكه در جاهايى كه منشا و مولد اين علماءمشهور عصر عباسى بود-خوارزم،فرغانه،فاراب و سند-پيش از اسلام نشانى از فعاليت علمى وجود نداشت و وقتى اين جوش و هيجان‏براى كسب علم،اسلامى است آيا حاصل آن را بايد به حساب نژاد و اقليم‏گذاشت؟بهر حال،آنچه مسلمين را درين معرفت جويى كامياب كرد حس‏كنجكاوى آنها بود و وجود تسامح فكرى،البته محرك منصور خليفه ونخستين اخلاف او در تشويق اطباء و منجمين،احساس حاجت‏به اين‏دو طبقه از علماء بشمار مى‏آمد.چنانكه داستانى شهورست‏حاكى ازآنكه منصور عباسى جرجيس بن بختيشوع را براى معالجه بيمارى خويش‏از جنديشاپور خواست و هارون هم براى علاج سر دردى كه داشت پسراين جرجيس-نامش بختيشوع-را هم از جنديشاپور طلب كرد و حتى‏هر دو خليفه در تشويق و تكريم اين پزشكان سعى بسيار كرده‏اند.اما اين‏حس احتياج نزد يونانيها هم بود و آنها نيز در طب و حساب و نجوم بكلى‏از توجه به اين امر غافل نبودند.نهايت آنكه،هم آنها و هم مسلمين به‏آنچه قدر مورد احتياج بود درين امور قانع نشدند و حس كنجكاوى،آنها را به تحقيق و تعمق بيشتر مى‏كشاند.درست است كه احتياج به‏حفظ صحت و سعى در علاج بيماريهاى صعب رفته رفته مسلمين را به‏سوى علم طب هندى و يونانى كشانيد چنانكه اعتقاد به تاثير ستارگان‏و سعد و نحس اوقات و تا حدى احتياج به شناختن اوقات توجه آنها را به‏نجوم و تقويم معطوف داشت،اما در وراى اينگونه حوائج جارى و زودگذر-كه علم يونانى نيز در عمل بكلى از آن فارغ نبود-شوق به دانش‏نيز محركى قوى بشمار مى‏آمد.علاقه‏يى كه مامون عباسى به ترجمه كتب‏حكماء يونان نشان داد حاكى ازين شوق بى شائبه است.وى براى بدست‏آوردن كتب يونانى كسانى را به دربار امپراطور بيزانس،لئون ارمنى(20-813 ميلادى) فرستاد.به دستور او اقدام شد براى مساحت‏ارض،و نقشه بزرگى از تمام دنيا براى او رست‏شد كه مسعودى‏آن را ديده است و در التنبيه و الاشراف از آن صحبت مى‏كند.شرح عجايبى كه عمارة بن حمزه در سفر بيزانس ديد چنانكه ابن الفقيه (30) نقل مى‏كند كنجكاوى منصور خليفه را به كيميا برانگيخت.واثق خليفه‏از قراريكه ابن خرداد به حكايت مى‏كند (31) تحت تاثير ذوق كنجكاوى،محمد بن موسى خوارزمى منجم را با عده‏يى به بيزانس فرستاد تا درباره‏محل غارى كه مى‏گويند اصحاب كهف در آنجا مدفون شده‏اند تحقيق‏كند.نوشته‏اند امپراطور مسيحى هم به اين عده كمك كرد و محمد بن‏موسى غار را با اجسادى در آنجا مشاهده كرد و در بازگشت گزارش آن رابه خليفه داد.همين خليفه سلام ترجمان را هم با عده‏يى فرستاد تا در باب‏سد ياجوج تحقيق كند.حتى يك قرن قبل از آن نيز،مسلمة بن عبد الملك‏سعى كرد راه به كهف الظلمات اسكندر پيدا كند،و گويند به سبب خاموش‏شدن مشعلى كه داشت از اين اقدام منصرف گشت (32) اين اقدامات لا اقل‏شوق و علاقه بى‏شائبه مسلمين را به دانستن و كشف كردن مجهولات‏مى‏رساند،خاصه در امورى كه فايده عملى بر آنها مترتب نيست.چنانكه‏بسيارى مسائل هم مثل فلسفه و منطق و كلام و تاريخ مورد توجه‏مسلمين شد بى آنكه هيچ سود عملى از آنها در نظر باشد.بيرونى در تحقيق‏ماللهند فقط به رهبرى يك شوق بى شائبه آنهمه اطلاعات سرشار رادرباره فرهنگ و تمدن سرزمين هند بدست آورد،مسعودى و تمام سياحان‏و جغرافيا نويسان اسلامى در تحقيقات و تجسسات خويش بيشتر تحت‏نفوذ حس كنجكاوى بودند.درست است كه از بعضى ازين تحقيقات هم‏سودهاى عملى بدست مى‏آمد و علم لا ينفع نزد مسلمين-مثل تمام عالم‏مكروه بود (33) ،اما آنچه محرك اصلى شور و شوقى بود كه مسلمين به‏تحقيقات نظرى علماء يونان و هند نشان مى‏دادند در واقع حس كنجكاوى‏بود.حتى حس كنجكاوى بود كه امثال يعقوبى و مسعودى را به تاريخ‏يونان و روم علاقه‏مند كرد،و نه فقط در اوايل عهد عباسيان كتب طب ونجوم هندى را به عربى نقل كرد،بلكه يك چند بعد از سقوط عباسيان نيز توجه مسلمين را به فرهنگ چين و فرنگ معطوف داشت.اگر مساعى‏امثال رشيد الدين فضل الله وزير،منجر به اشاعه فرهنگ چينى نشد (34) لا اقل‏شاهدى شد بر اثبات علاقه مسلمين به جستجوى علم-و لو در چين درآنسوى ديوار.بهر حال،اين شوق بى شائبه به معرفت‏بود كه مامون عباسى‏را واداشت تا براى بدست آوردن كتب يونانى كس به دربار بيزانس‏بفرستد.حتى گويند وقتى بوسيله يك اسير مسيحى خويش كه از هندسه‏اطلاع داشت دريافت كه در قسطنطنيه يك استاد هندسه هست‏به نام‏لئون كه بعسرت زندگى مى‏كند و جز عده‏يى معدود در آنجا كسى وى‏را نمى‏شناسد مامون نامه‏يى به لئون نوشت و او را به دربار خويش دعوت‏كرد و آن اسير را-كه شاگرد لئون بود-وعده داد كه اگر نامه راجهت استاد ارسال دارد آزادى بخشد.فيلسوف رياضى نامه خليفه را به‏يك تن از بزرگان بيزانس نشان داد و خبر به امپراطور رسيد و لئون شهرت‏يافت.امپراطور وى را در يك كليساى مهم عنوان مدرسى داد و ازقبول دعوت خليفه منع كرد.وقتى مامون دريافت كه لئون به بغداد آمدنى‏نيست‏با وى بناى مكاتبه آغاز نهاد و مسائلى چند در رياضى و نجوم‏نوشت و از وى جواب خواست.حكيم آن مسائل را جوابهاى شافى دادو خليفه چنان از آن جوابها به شوق آمد كه براى جلب لئون اين بار نامه‏به امپراطور نوشت و از وى در خواست‏حكيم