5
غالبا خود مدتى از عمر خويش را در شرك بسر بردهبودند و چون مبادى و مذاهب اهل شرك را مىدانستند رد و نفى آنمبادى براى آنها دشوار نبود بخلاف من كه با اهل اسلام حشرىنداشتهام و طرق حجج و ادله آنها را نيز نمىدانم.توماس داكويناساز روى بعضى منقولات و بطور غير مستقيم با افكار و عقايد حكماء اسلام-نه متكلمين-آشنائى داشته است.با اينهمه كتاب او-هر چند پيروزىواقعى عقل است-نه مبادى اعتقادى نصارا را توانسته استبا ادلهعقلى اثبات كند و نه مبادى و عقايد اهل اسلام را-كه آنها را واقعانمىشناخته است-با براهين قطعى مردود نمايد. (111) با چنين طرز فكرى عجب نيست كه اسكولاستيك،اسلام را فقطاز راه اتهامات مغرضان بشناسد و حقيقت مبادى و عقايد آن را درك نكند.
نه آيا اينگونه احساسات نصارا در قرون وسطى اقتضا داشت كه مسيحيت،يك روز اروپا را به عنوان جهاد صليبى،به خيال تسخير فلسطين و تمامقلمرو شرق اسلامى بيندازد؟در دورهيى كه اروپاى غربى و حتى بيزانسنقش اسلام را جز در آئينه شكسته و زنگ گرفته تعصبات خويش نمىديدمسلمين از روى توراة و انجيل ادلهيى بر صحت نبوت خاصه اقامهمىكردند و در عين حال با تسامح و وسعت نظر هوشيارانه اعتراضاتمنكران را مىشنيدند.حتى در ادوارى كه اروپا در تبهاى انكيزيسيونمىسوخت اقوال زنادقه هم در محيط اسلامى بيش و كم انتشار مىيافتو اينهمه بهيچوجه نه در ايمان عامه خلل وارد مىآورد نه موجبضعف و فتور دولتهاى اسلامى مىشد.اما در قلمرو اسلام احتجاجات تنهابا يهود و نصارى نبود. مجوس مخصوصا در ايران بعد از ساسانيان،نيزدرين مناظرات وارد بودند.در بين مسلمين مناظره با ثنويه مجوس وردعقايد و آراء آنها مورد توجه معتزله بود چنانكه ابو الهذيل علاف بنابر روايات بالغ بر شصت رساله در مجادله با مجوس تاليف نمود.بعلاوه،مجوسى ميلاس نام را-كه براى وى يك مجلس مناظره با بعضىعلماء ثنوى آراسته بود-به اسلام در آورد و در داستان اين مناظرهكتابى نوشتبه نام ميلاس. (112) خود مامون نيز با مجوس گهگاه مناظرهمىكرد.چنانكه گويند در خراسان مجوسى بر دست وى اسلام آورد ومامون او را با خويشتن به عراق برد.آنجا مجوس مرتد شد و مامون او رابخواست و با او مناظره كرد و به اسلام بازش آورد. (113) در مناظره با مجوسو ساير ثنويه-مخصوصا مساله خير و شر مطرح بود و مساله جبر واختيار.در دينكرت-كتاب سوم-كه هدف آن احتجاج با مسلمين استيك جا مىگويد عقوبتخداوند كه مسلمين در نشاه عقبى معتقدند خلافعدلست،چون به اين ترتيب خداوند كسانى را عقوبت مىكند كهنمىتوانستهاند طور ديگر رفتار كنند.گويى درين مورد كام و ارادهخداوند كاملا بر خلاف فرمان او بوده است.بعلاوه،در دينكرتاعتراضات سختبر توحيد هست و پيداست تصور خدايى واحد كه خيرو شر هر دو مخلوق و ناشى از مشيت او باشد نزد مزديسنان نامعقولبوده است. (114) درست همين طرز فكر مجوس است كه مقالات آنها را-نزد اهل توحيد-فاسد و باطل كرده است و از مقوله خرافات و ترهات. (115) بعلاوه،اين قول كه خير را به نور و شر را به ظلمت منسوب دارد به نظرمتكلمين اسلام لازمهاش اعتذار جانى است (116) ازين گذشته،وجود دومدبر قديم نيز باطل است و اگر يكى از آندو قديم نباشد عاجز خواهد بودنه مدبر (117) در هر حال،مسالهيى كه در مناظره با مجوس و ثنويه مطرحمىشد فلسفى و اخلاقى بود و با آنكه مجادله با مجوس بعدها دنبالنشد اما اينهمه،مناظرات مسلمين را با اهل ديانات و مقالات گوناگونرنگ فلسفى داد و مخصوصا جنب و جوش معتزله به اين مباحثات رنگعلمى خاصى بخشيد.در هر حال،از همين مناظرات با اهل ديانات بود كه علم كلام نشات يافت و جالب آنكه حتى علماء زرتشتى نيز دراحتجاجاتى كه بر ضد يهود،نصارى،و احيانا خود اسلام مىكردندمباحثاتشان بيش و كم رنگ كلام اسلام داشت.كتاب پهلوى شكندگمانيكوچار در مشاجره با يهود و نصارا و مانويه از استدلالات مسلمينمايه مىگرفت چنانكه يهود و نصاراى عرب هم در اعتراض بر اسلام ازهمان سنخ ادلهيى استفاده مىكردند كه خود مسلمين در رد منكراناسلام بكار مىبردند. اين مناظرات اگر هم بقدر اخلاقيات و معنوياتپيشوايان اسلام در تشويق منكرين به قبول اسلام تاثير نداشت لا اقلبعضى عقول مردد را از تزلزل نجات داد.بعلاوه وقتى مسلمين بهفلسفه هم آشنائى يافتند و در مناظرات نيز ادله طرفين تنقيح شد از مجموعآنها غير از كلام،علم ملل و نحل حاصل آمد كه شكل اسلامى تاريخ اديانبود و غير از بحث در اديان و عقايد غير اسلامى محتوى بررسى در مذاهباسلامى نيز بود.
17- عقايد و مذاهب
در ايام مامون،مسلمين با همان شور و شوقى كه به هندسه و منطق روىآوردند به عقايد و مذاهب هم توجه كردند.خود خليفه با بردبارى وخردمندى به دلايل و اقوال دو طرف گوش مىكرد و آنها را در مناظراتاز بد بد زبانى و درشتخويى منع مىكرد (118) با اينهمه،آن وسعت نظر و تسامحىرا كه مامون نسبتبه اهل كتاب داشت نسبتبه زنادقه نمىتوانستنشان دهد. عيب عمدهيى كه از اين گونه تسامح حاصل مىشد آن بودكه غالبا،مخصوصا در مورد شاعران و ادبا،منجر مىشد به فساد اخلاقو بىبندوبارى. (119) زندقهيى كه بين ادباء اين عصر رواج داشت در واقعچيزى بود از همين گونه.درست است كه زنادقه هم مثل مجوس ازثنويت دم مىزدند اما انكار شرايع و تحقير نسبتبه انبياء و وحى وهمچنين بى بندوبارى در مسائل اخلاقى آنها را نزد مسلمين منفورمىكرد و تحمل ناپذير.بعلاوه،نام زنادقه اختصاص به ثنويه مانوىنداشت:دهريه،اباحيه،شكاكان،و بعضى فلاسفه،حتى بعضى صوفيهنيز-لا اقل بعدها-به همين نام خوانده شدند.قبل از مامون،مخصوصا در دوره مهدى خليفه،زنادقه بعنوان يك دسته خطرناك موردتعقيب واقع شدند.مامون نيز نسبتبه آنها تسامح را غالبا جايز نمىشمرد.
در واقع اين زنادقه-خواه مانويه و خواه ساير آنها-دشمنمشترك تمام اهل كتاب تلقى مىشدند.از اين رو مؤلف كتاب پهلوىشكند گمانيك و چار هم فى المثل مثل موسى بن ميمون حكيم اسرائيل در ردعقايد و آراء آنها مىكوشيد.زنادقه نيز مانند براهمه منكر نبوت بودهاندو غالبا مىگفتهاند در آداب و رسوم زندگى حاجتبه بعثت انبياء نيست (120) چون آنچه انبيا مىآورند يا با عقل موافق هستيا نيست.اگر هستبهپيغمبران چه حاجت،از آنكه همه عقلا خود آن را ادراك توانند كرد،اما اگر گفته پيغمبران با عقل موافق نباشد قبول آن گفتهها جايز نيست.
در رد اين قول زنادقه،متكلمين اسلام احتجاجات مىكردند و استدلالاتاز جمله گفته مىشد چرا نشايد كه پيغمبران چيزى بياورند كه موافقعقل عامه نباشد از آنكه بسا چيزها هست كه عقول عامه به حكمت آنهاواقف نيستبىآنكه خلاف عقل باشند (121) گذشته از اينها، زنادقه غالباوجود آفات و شرور عالم را دستاويزى جهت انكار خالق يا تدبير و حكمتاو تلقى مىكردهاند.در اين باب از جوابهاى قاطع تمثيلى است كه درتوحيد مفضل هست،كه امام صادق ع در طى آن مىگويد اين طايفهبمنزله آن جماعت از كورانند كه به خانهيى در آيند آراسته كه در آن هرچيزى به جاى خويش است و كوران در آن خانه از هر سويى حركتكنند و چون به اسباب و لوازم خانه كه هر يك جاى خويش است و هركدام را فايدهيى و سودى مخصوص هستبرخورد كنند آنهمه را مايهزحمتشمارند و بر خداوند خانه خشم و نفرين كنند و سازنده خانه رارا متهم دارند كه چيزهاى بيفايده در آنجا گرد آورده است.اين طايفه نيزدر انكار حكمت و در افتراق بين شرور و خيرات به اين كوران مىمانند (122) در احتجاج با زنادقه و منكران مبدا و معاد نكته سنجىهاى جالب به ائمهو متكلمان اسلام منسوبست كه حاكى است از ديد فلسفى مسلمين. چنانكه يكجا امام صادق ع به ابن ابى العوجاء-از زنادقه مشهور-كهمنكر معاد بود،گفت اگر فرجام كار چنان باشد كه تو گويى هم ما نجاتخواهيم يافت و هم تو و اگر نه چنان باشد كه تو گويى ما نجات يابيم و توتو هلاك شوى. (123) اين گفته حكمتآميز صورتى كهنه از همان بيانمعروف پاسكال دانشمند فرانسويست كه حكماء اروپا (Pari de Pascal) خواندهاند-و قرنها قبل از پاسكال در نزدمسلمين شرطيه پاسكال گفته شده است. (124) آن زندقهيى كه در جاهليتبين بعضى طوايفعرب رايجبوده است آيا از نوع گرايش حارث بن عمرو امير كنده به آئينمزدك بوده استيا از مقوله عقايد دهريه و معطله؟به اين نكته هنوزبتحقيق نمىتوان جواب قاطع داد.اما دهريه عرب اعتقاد به دهر و انتسابحيات و مرگ خويش را به آن ظاهرا بهانهيى مىشمردهاند براى تن زدناز قبول قيود دينى و اخلاقى.اگر دهريه قائل به ابديت ماده و معتقد بهحصر معرفتبر مجرد حس بودهاند (125) ، ربطى به معطله اعراب جاهلىندارد كه اين قول آنها در واقع منشا تمايلات اباحى آنها بوده است وبدينگونه بنظر مىآيد كه زندقه اعراب جاهلى از همان نوع بىبند وباريهائى بوده است كه در عهد اموى امثال وليد بن يزيد و خالد بن عبد اللهقسرى،و در عهد منصور و مهدى عباسى امثال ابو دلامه،بشار بن برد،مطيع بن اياس كنانى،حماد عجرد،و يحيى بن زياد را به عنوان زنديق وظريف مشهور ساخت و آن در واقع با زندقه مانويه كه امثال صالحبن عبد القدوس،عبد الكريم بن ابى العوجاء و احتمالا عبد الله بن مقفعداشتهاند تفاوت بسيار داشت. در مبارزه با اين تمايلات اباحى و دهرىنه مهدى خليفه كوتاه آمد و نه حتى مامون.با اينهمه، آشنائى بعضىاز مسلمين با مقالات فلاسفه يونان و تامل در دعاوى براهمه و مانويهنوعى زندقه بوجود آورد تقريبا از آنگونه كه بعدها اروپا به عنواننيهليسم مىشناخت و آن،هم مبدا و معاد را انكار مىكرد هم نبوت و تشريع را.از آنجمله محمد بن زكرياى رازى،ابن الراوندى،و از بعضىجهات ابو العلاء معرى را مىتوان از اين گونه زنادقه شمرد.
محمد بن زكريا(متوفى 313)كه قائل به قدماى خمسه-خدا،نفس،ماده،زمان و مكان-بود چنانكه از اعلام النبوة النبوة ابو حاتم رازى كه دررد اوستبر مىآيد منكر تمام انبياء بود و سخنان آنها را متناقض ونا معقول مىيافت.بعلاوه،كثرت و وفور شرور عالم را بهانهيى براىرد و انكار عنايت الهى و حكمتبالغه مىديد.وقتى كلام ابن ميمونحكيم يهودى را كه در رد وى مىگويد اين نادان وجود را فقط درشخص خويش در نظر مىگيرد و چون كارى بخلاف مرادش برآيد يقينمىكند كه وجود يكسره شر است،در صورتيكه اگر انسان وجود را نيكاعتبار كند و دريابد كه نصيب او از وجود اندك استحقيقتبر او روشنمىشود (126) مطالعه كنيم يك بار ديگر متوجه مىشويم كه زندقه دشمنمشترك همه اديان بوده است و در مبارزه با آن يهود و نصارا هم بامسلمين همداستان بودهاند.در اين گفت و شنود قرنهاى كهن،در قلمرواسلامى همان احتجاجات و استدلالات مطرح است كه چندين قرن بعد لايبنيتس حكيم آلمانى را به رد كلام پيربل فيلسوف فرانسوى وامىدارد (127) ابن الراوندى(متوفى 245 يا 250)نيز بنابر مشهور قائل به قدم مادهبوده است و عالم را محتاج صانع نمىشمرده است.بعلاوه،در طىرسالات خويش،هم به انكار نبوت پرداخته است،هم به انكار معاد ووعيد.وى نيز در وجود شرور و آفات دستاويزى مىيافته استبراىانكار حكمت و رحمت الهى.در كتابى به نام التعديل و التجوير گفته استكسى كه بندگان خويش را به بيمارى و نادارى دچار مىكند و بعد همآنها را دچار عذاب جاودانى مىسازد نه حكيم است نه رحمت دارد و نهحدو اندازه عقوبت و گناه را مىشناسد (128) درين بيان ابن الراوندىهمان اعتراض مشهور ثنويه را مىتوان يافت كه حتى در دينكرت آمده است و پيداست كه زندقه-در مفهوم فلسفى خويش-از آراء ثنويه-مانويه و حتى مجوس-جدا نبوده است.از سعى ارزندهيى كه ابو الحسينخياط با تاليف كتاب الانتصار در رد عقايد وى كرده است پيداست كهمعتزله اقوال او را تا چه حد مايه خطر مىديدهاند.ابو على جبائى،زبيرى و ابو هاشم نيز در رد اقوال وى كوشيدهاند و زندقه او حاكى استاز ورود انديشه«مانعه»و لا ادريه امثال پيرون يونانى در ذهن مسلمين.
يك شاهد ديگر از ورود اين شك و بدبينى در اذهان بعضى از مسلمينعبارتست از ابو العلاء معرى كه لزوميات و رسالة الغفران او مشحوناز اقوال زنادقه است و ياقوت در معجم الادباء تعداد زيادى از اينگونهسخنان او را نقل مىكند (129) درينگونه سخنان،وى بر همه اهل عقايد واديان تاخته است و حتى بعضى جاها-مثل رازى و ابن الراوندى-بهتكذيب و انكار انبياء پرداخته.با چنين عقايد و افكار كه در آثاراو هست نبايد تعجب كرد كه اين شاعر نابينا تا بدان حد نزد عامه مسلمينمورد طعن و لعن واقع شده باشد.نزد عامه مسلمين كه در امر يانتبهجزم و يقين تام قائل بودهاند البته هر گونه چون و چرا در آن امر راانحراف و ضلال مىشناختهاند و بهمين سبب در بين همه طبقات-در بيناطباء،در بين حكماء،در بين صوفيه وعاظ،و در بين ادباء-كسانى گهگاهمتهم به الحاد و زندقه گشتهاند.چنانكه ابوحيان توحيدى از متكلمين وادباء متهم به اخفاء زندقه خويش بوده است.از صوفيه امثال ابو حفصحداد و حسين بن منصور حلاج متهم بزندقه شدهاند.ابن الحداد كه حافظوفقيه بود به سبب آشنائى با كتب ابن سينا و فلاسفه،در رديف ابن الراوندىتلقى شد.ابن مشاط واعظ از بعضى سخنانش كه در بغداد مىگفت چنانبوى زندقه مىآمد كه موجب فتنه مىشد (130) در واقع وقتى جنب و جوشمانويه و براهمه با سختگيريهاى مهدى و منصور و مامون خاتمه يافت،فلسفه تا حدى مسؤول عمده انتشار الحاد و زندقه در بين مسلمين شمرده شد.از اين رو بود كه عامه مردم غالبا نسبتبه اعتقاد فلاسفهنظر خوشى نداشتند و گهگاه آنها را اهل تعطيل و ضلال مىخواندند.اگرلشكريان يك امير محلى از تفويض وزارت به حكيم ابن سينا كراهيتنشان مىدادهاند و اگر شيخ شهاب الدين سهروردى-حكيم اشراقنزد بعضى فقها متهم به الحاد مىشد اينهمه حاكى از بدبينى نسبتبهمباحثاتى بود كه ورود آنها در بين مسلمين مسؤول عمده چون و چراهائىبود كه در اذهان عامه ممكن بود در مسائل مربوط به اعتقاد راه بيابد.
18- فسلفه و كلام و حكمت
با وجود سوءظنى كه عامه مسلمين-خاصه فقها و زهاد-نسبتبه فلسفهو حتى كلام (131) اظهار مىكردند،وقتى از اهميت ابداعات مسلمين در علوممختلف سخن مىرود البته كلام و فلسفه اسلامى را نبايد فراموش كرد.
غلط مشهوريست كه گفتهاند فلسفه اسلامى چيزى نيست جز نقل فلسفهيونانى به عربى. حقيقت آنست كه آنچه فلسفه اسلامى خوانده مىشودالتقاطى محض نيست،جنبه ابتكار و اصالت نيز دارد.از لحاظ غايت وحاصل حاكى از يك مرحله اساسى است در طريق تحقيقات فلسفى كه بهرحال هرگز در جايى متوقف نمىشود و فردا هم مثل امروز در حركت وترقى خواهد بود.كلام اسلامى را هم نوعى حكمت اسكولاستيك اسلامبايد شمرد و اگر در آن هدف دفاع از عقايد اسلامى است در مقابل،شكوكو شبهات منكران حكمت اسكولاستيك اروپا هم جز اين هدف ديگر نداشتو حتى اين طرز فكر نزد متالهين اخير اروپا نيز هست و اين كلام«من دوبيران»حكيم فرانسوى مشهورست كه مىگويد تمام علم و معرفتانسان دو قطب دارد يكى وجود خود انسان است كه همه چيز از آن شروعمىشود و آنديگر وجود خداست كه همه چيز بدان ختم مىشود (132) براى عقولى كه عقايد غير معقول را نمىتوانند بپذيرند كلام نوعى فلسفه بودكه رنگ دنياى خويش را داشت-دنياى قرون وسطى.اگر اختلاف درمسائل راجع به خلافت و ولايت نزد بعضى فرقهها منتهى به اختلاف درعقايد شد،در محيط آرام و كم تعصب علمى و عقلى اختلافات در اصولمجالى به اهل تعقل داد براى انصراف به كلام. مخصوصا ازين حيثفعاليت فرقه معتزله در خور ياد آوريست كه وسعت نظر و تسامح معروفآنها متاسفانه بسبب خشونتى كه در امر«محنه»نشان دادند لطمه ديد وبا اينهمه افول آنها در تاريخ فكر اسلامى مقدمهيى استبراى شروع يكدوره ركود و انحطاط.طريقه معتزله را-خاصه در بعضى مسائل فلسفىمحققان از تاثير يونانى مآبى يا مسيحيتخاصه آراء و تعاليم اريجن خالىنيافتهاند (133) .توضيحى درين باب شايد اينجا بىفايده نباشد.گفتهاند مدتهاقبل از ظهور معتزله پيروان اريجن در فلسطين و شام بين نصارا وجودداشتهاند ازين رو احتمال هست كه معتزله پارهيى آراء خويش را از آنهااخذ كرده باشند.شباهتبين بعضى از آراء معتزله با تعليم اريجن البتهقابل ملاحظه است اما دليل آشنائى معتزله با افكار اريجن نيست و معتزلهاز حيث اعتقاد به قدرت و آزادى اراده انسان در نزد عامه مسلمين متهمبودهاند به مشاركت و مشابهتبا مجوس و ظاهرا مخالفانشان بهمين سببآنها را قدريه مىخواندهاند،تا عنوان«مجوس امت»-كه در يك حديثراجع به قدريه مىآمدهست-درباره آنها صادق آيد. مساله آزادى اراده واختيار در حقيقت در آن ايام از مقالات اساسى مجوس بشمار مىآمده استو در محيط مجادلات بين مسلمين و مجوس اعتقاد به جبر از موارد اعتراضموبدان بوده استبر مسلمين.چنانكه معتزله نيز به اين اعتبار كه گويىانسان را شريك قدرت الهى-در فعل و اراده-مىدانستهاند از طريقمشاغبه مجوس خوانده مىشدهاند-يعنى ثنوى.در هر حال،اين فرقهكه بعضى خلفاء مثل مامون و واثق نيز از آنها حمايت مىكردهاند-در مسائل راجع به عقايد غالبا راه حلهاى ابتكارى عرضه كردهاند و ازين لحاظعنوان آزاد فكران در اسلام (Freidenker des Islam) يا تعقل گراياناسلام (Les Rationnalistes de L, راجع به عقايد غالبا راه حلهاى ابتكارى عرضه كردهاند و ازين لحاظعنوان آزاد فكران در اسلام Islam) كه بعضى اهل تحقيق بهآنها دادهاند چندان گزاف نيست.بعلاوه در اروپاى قرون وسطى نيز شهرتبعضى آراء و اقوال آنها قابل ملاحظه بوده است چنانكه در بعضىكتب (Loquentes) ياد كردهاند. لاتينى،حكماء اسكولاستيك از آنها بعنوان متكلمين
بهر حال،صرف نظر از اختلاف معتزله و اشاعره تاثير متكلميناسلام در عادت دادن اذهان به برهان و نظر بسيار بوده است.بعلاوه،متكلمين در جزئيات مباحث فلسفى گهگاه نظرهايى اظهار كردهاند كه هنوزنيز جالب است.و از بعضى جهات آنها را از طلايه داران پارهيى مكتبهاىفلسفى اروپا مىتوان تلقى كرد.چنانكه قول ضرار بن عمرو كه گويد جسممركب است از لون و طعم و رايحه و حرارت يا برودت و يبوستيا رطوبت (134) بانظريه هيوم و ميل، (Phenomenism) حكماء انگليسى كه مذهبشان فنومنيسم
خوانده مىشود و آن را مىتوان مذهب اصالت عوارض نام نهادشباهتبسيار دارد.همچنين، اعتقاد به تجديد جواهر و اجسام را حالابعد حال كه بعضى به نظام نسبت دادهاند و بموجب آن خداوند دنيارا در هر«حال»بدون آنكه فنا كند و بازگرداند خلق مىكند (135) مىتوانشبيه دانستبه راى مالبرانش در باب خلق مستدام كه اين فيلسوففرانسوى در تبيين آن مىگويد اگر دنيا باقى است از آن روست كه خداوندچنان مىخواهد و همين حفظ و ابقاء عالم از جانب خداوند عبارت ازخلق مستدام آنست (136) ،در واقع،قول ديگر مالبرانش هم كه منشااعتقاد او به خلق مستدام است و بر حسب آن تمام اسباب و علل مادى وطبيعى در عالم معدات هستند و علت و فاعل حقيقى تمام امور جز مشيتو اراده الهى نيست نيز تا حدى همان قول مشهور ابو الحسن اشعريست كه نظريه او در فلسفه موسى بن ميمون اسرائيلى و بعد از آن در فلسفه توماسداكويناس هم انعكاس يافته است (137) آنچه نزد موسى بن ميمون وتوماس داكويناس بشدت نقد و رد شده است (138) مخصوصا قول بعضىمتكلمين اسلام است در باب جزء لا يتجزى-يا جوهر فرد-كه قولابو الهذيل علاف بوده است و باقلانى آن را موافق مذهب اشاعرهتصحيح و تقرير كرده است.با وجود نفوذ اقوال ذيمقراطيس و ابيقوردريننظريه متكلمين تاثير عقايد هندوان نيز در آن محسوس است (139) اما بهرحال شك نيست كه مسلمين آن را در موارد ديگر بكار بردهاند و از آننتايج ديگر گرفتهاند غير از نتايج منظور حكماء يونان.در حقيقت،كلام كههدف آن برهانى كردن عقايد اسلامى بود اگر چه در دفع شكوك و شبهاتمنكرين،وجود خود را مفيد و تا حدى مؤثر نشان داد اما بسبب اشتمالبر چون و چراهاى اهل فلسفه نزد بسيارى از مسلمين-كه تاييد ايمان رادر شان و حد عقل و استدلال نمىديدند-مطعون واقع شد يا مكروه.
در فلسفه اسلامى اولين نام درخشان عبارت بود از يعقوب بناسحق كندى(متوفى 260)-يك عرب خالص از خانواده امراء كنده.
اين نكته مخصوصا قابل توجه است زيرا در واقع ردى استبر قول بعضىشعوبيه متاخر كه تعصب آنها مىخواهد حكمت و تعقل را در بين مسلميندر انحصار يك قوم بگذارد و سهم ديگران را انكار كند.رد ديگر وجودفارابى است كه گويند ترك بوده است و ابن خلكان هم به ترك بودنشتصريح مىكند (140) ،اگر چه صحت قولش مشكوك است.همچنين استوجود ابن رشد،ابن طفيل،ابن باجه كه همه آنها نشان مىدهند حكمتو عقل اختصاص به يك قوم يا چند قوم ندارد.بهر حال تعصبات نژادىدرين مسائل كودكانه است و ناشى از ناشناخت. كندى را-چنانكهابن النديم (141) مىگويد-فيلسوف العرب مىخواندهاند.با آنكه ظاهراغير از فلسفه در علوم مختلف تاليفات داشته است از آثار او چندان چيزى نمانده.وى كه از خاندان اشراف و امراء عرب بود در كوفه،بغداد و بصرهمىزيست و چون با علوم يونانى،ايرانى،و هندى آشنائى تمام داشت (142) به امر مامون خليفه مامور شد كتب حكمت را از يونانى يا سريانى نقلكند.در اواخر عمر مورد تعقيب واقع گشت و ظاهرا به اتهام تمايل بهاعتزال در عهد متوكل كتابخانهاش مصادره شد.كندى تاليفاتش بالغبر دويست و هفتاد مجلد مىشد كه حتى از ده يكشان هم امروز نشانىنمانده است.قسمتى از آثار او در قديم به لاتينى ترجمه شد و از بعضىآثارش فقط ترجمه لاتينى باقى است.تاثير فكر نو افلاطونى درين آثارمحسوس است و تحت تاثير همين جريان بود كه فيلسوف عرب در صددبر آمد فلسفه ارسطو را با حكمت افلاطون تلفيق كند.درست است كهكندى در اواخر عمر به محنت افتاد اما تاثير وجود او در نشر علوم عقلىبين مسلمين بسيار بود و شايد بتوان گفت گرايش به تحقيق تجربى همبوسيله آثار علمى او از دنياى اسلام به اروپاى غربى راه يافت (143) ،درحكمت كار كندى را فارابى دنبال كرد-كه نيز مانند اوانسيكلوپديستبود-جامع علوم مختلف.ابو نصر فارابى(متوفى 339)از تركستان ياماوراء النهر برخاست اما اكثر عمرش در عراق و شام گذشت. در فلسفهاسلامى سيمائى جالبتر و در عين حال سادهتر از او نيست.نه مثل كندى ازطبقه اشراف بود،نه مثل ابن سينا به خدمتسلاطين و امراء علاقهيىنشان داد.قناعت او،حتى از زهد صوفيه هم بالاتر بود،و ظاهرا به احوالديوجانس يونانى شباهت داشت.به كار و خانه اعتنائى نداشت،لباسصوفيه مىپوشيد و از همه كس به دنيا بىعلاقهتر بود.با وجود اين، درفلسفه به اصلاح دنيا و ايجاد مدينه فاضله مىانديشيد-براى تمام انسانيت.
وى حكمت ارسطو را موافق طريقه نو افلاطونيان شرح كرد،درباره عقل ونفس،درباره سعادت،و در بيان اغراض ما بعد الطبيعه ارسطو تحقيقاتجالب انجام داد،مثل كندى آراء و تعاليم افلاطون و ارسطو را تلفيق كرد،با اينهمه،هم در رد كندى كتاب نوشت هم در رد رازى و ابن الراوندى.
همين اقدام او براى جمع بين راى دو حكيم نشان مىدهد كه تا چه حد قولكسانى كه مىپندارند فلسفه اسلامى چيزى جز ادامه حكمت ارسطو نيستبر خطاست.بر عكس، مسلمين چون معتقد بودهاند كه فكر ارسطو دراصل با انديشه افلاطون مخالف نيست مثل بعضى حكماء اسكندريهدر جمع و تلفيق بين آنها مساعى مهم بجا آوردهاند. (144) بعلاوه،توجه فارابى-و همچنين كندى-به مسائل منطق تاثير خود را در علاقه مسلمين به منطقباقى گذاشت.
در واقع مسلمين در منطق كه بمناسبت ارتباط آن با ارسطو مربىاسكندر يكچند نزد آنها به ميراث ذى القرنين شهرت يافتبا علاقه مطالعهكردند و از آن نه فقط در مجادلات و در علم اصول بهره بردند بلكه درتوسعه خود منطق هم پيشرفتهايى كردند.اشكالات امام فخر بر بعضىنكات منطق (145) تفسيرات و ايرادات بعضى محققان امثال زين الدينساوى و شيخ اشراق بر پارهيى جزئيات آن علم و كتاب الرد على المنطقيينابن تيميه اگر هم هيچ يك تاثيرى در تخريب منطق يونانى نداشته استحاكى است از قدرت و جسارت مسلمين در اين گونه مسائل.ابو البركاتبغدادى(متوفى 547)هم كه در المعتبر،به نقد منطق مىپردازد بيانشحاكى از تاثير فرهنگ مسلمين است كه توسعه كلام و اصول آنها را درارزش منطق يونانى به شك مىانداخت.قول ابن تيميه درباب منطق كهمىگويد هوشمند بدان حاجت ندارد و نادان از آن فايدهاى نمىبرد،شباهت دارد به آنچه امثال بيكن و دكارت درباب منطق يونانى وبيحاصلى آن گفتهاند (146) اين سوء ظن نسبتبه منطق اختصاص به ابن تيميه-كه يك فقيه قشرى اما فوق العاده با هوش بود-نداشت،جلال الدينسيوطى حتى كتابى در تحريم منطق نوشت.فكر يونانى در نزداكثر فقهاء چنان موجب ضلال و در رديف مقالات زنادقه و براهمه مخالف هر نوع فكر دينى تلقى مىشد كه حكمت ارسطو حتى با وجودروپوش نو افلاطونى كه فارابى و ابن سينا به آن پوشيدند،نزد غزالى ملازمكفر بود.
بارى حكمت فارابى در واقع تنها حكمت ارسطو مطابق آراءنو افلاطونى نيست نشانههايى هم از حكمت مشرقى-حكمت صوفيه كهخود او ظاهرا از آنها بوده است-در آن هست،اما اين رنگ نو افلاطونىدر حكمت ابن سينا هم هست چنانكه نوعى گرايش به حكمت صوفيه همدر فلسفه شيخ مشهودست.ابن سينا(متوفى 428)در جوانى طبيبنام آورى بود و هم در جوانى به حكمت نيز شهرت يافت اما كارى كهخلاف حكمت كرد آن بود كه خود را گرفتار دردسرهاى پوچ وزارت كردآن هم وزارت و يا نديمى امراء كوچك ديلمى در همدان و اصفهان. نتيجهاين بى حكمتى هم آن بود كه بزودى دستخوش يا آلت دست لشكريانگشت.معهذا، حتى وزارت هم او را از تدريس و تاليف باز نداشت ودر ايام وزارت خويش نيز مجلس درس و بحث صبحگاهى را تعطيل نكردحكمت او بر خلاف مشهور تقليد صرف نيست و تصرف دماغ اين حكيمايرانى نژاد درين فلسفه مشائى-كه ارسطوئى و نو افلاطونى استمحسوس است. كتاب الشفا و كتاب النجاة او هر دو هنوز مهمترينمجموعه-يا دائرة المعارف-فلسفه مشائى مسلمين است.كتاب الانصافاو كه متاسفانه نمانده است نوعى حكميتبوده استبين شارحان شرقى(بغداد؟)و غربى(اسكندريه)كه در آن آراء و مباحثات هر دو دسته درمسائل حكمت مشائى مطرح شده است و شيخ به اعتقاد خود در بين آنهاداورى كرده.حكمت المشرقيه او نيز ظاهرا در بيان آراء شارحانشرقى بوده است و در مقابل شارحان اسكندرانى فلسفه مشاء.كتاباشارات او كه گويند از آخرين تاليفات مهم او بشمارستبه بيان گرايشهاىعرفانى شيخ خاتمه مىيابد.در بين آثار ابن سينا چند رساله عرفانى هست و رمزى كه از آنها مىتوان علاقه وى را به حكمت ذوقى دريافت.اهميتفلسفه ابن سينا در جامعيت اوست و توفيقى هم كه در سازش بين تعليمفلسفه و تعليم دين يافته است،ارزش ابتكارى دارد. اسم ابن سينا نزدحكماى اسكولاستيك اروپا شهرت تمام يافت-مخصوصا در قرنسيزدهم-و اگر حكماء نصارا وى را به چشم يك مخالف مىديدهاند،بهچشم يك مخالف قابل احترام مىديدهاند كه حتى معارضه با او هم درخور اهميتبوده است.از كتاب عظيم شفاء شيخ اجزاء راجع به منطق،سماع طبيعى،كتاب النفس و ما بعد الطبيعه در قرون وسطى به لاتينى ترجمهشد و در تبيين طريقه مشائى شهرت او به جائى رسيد كه در تمام اروپاىآن ايام يك فيلسوف مسيحى اگر پيرو ابن سينا نبود،پيرو ابن رشد بود (147) در حالى كه نفوذ فكر او در فلسفه ابن رشد خود حاجتبه بيان ندارد.
آراء او را ارباب كليسا بقدرى با تعليم سن اگوستن موافق يافتند كه تماماتباع گونهگون فلسفه اگوستن در اروپاى غربى با وجود اختلافاتى كهبين فكر او و فكر سن اگوستن هست (148) آن را به همين چشم مىديدند.اهتماماو در تلفيق بين دين و عقل چنان بود كه اگر او را به اعتبار اين آثارنتوان يك فيلسوف مستقل خواند توماس داكويناس و البرتوس بزرگرا هم نمىتوان خواند.در واقع حتى تاثير افكار ابن سينا در آراء اين دوحكيم قرون وسطى قابل ملاحظه است و بى شك حق با راجربيكنانگليسى است كه اين حكيم مسلمان را بزرگترين استاد فلسفه بعد ازارسطو مىخواند (149) .كتاب شفاى او به يك معنى اوج كمالى است كهتفكر فلسفى در قرون وسطى به آن رسيده است-خاصه در زمينه تلفيق بينعقل و دين.
حتى قبل از وى و همراه با مساعى كندى و فارابى همواره نزدمسلمين براى تلفيق بين عقل و دين اهتمام دائم در كار بود.گذشته ازكوشش متكلمان درين باب،مساعى اخوان الصفا مخصوصا اهميت داشت.وجود اين فرقه سرى-شيعه يا باطنيه-كه نوعى فراماسونرىاسلامى محسوب مىشد حكايت از پيروزى و غلبه عقل داشت در قلمرواسلام.پنجاه و چهار رساله فلسفى به اين جمعيت منسوبست كه رسائلاخوان الصفا خوانده مىشود و در آنها تعليم مشائى و اشراقى بهم آميختهاست و صبغه فيثاغورسى هم محسوس است.مىتوان فتحكمت آنهارنگ نوفيثاغورسى و نو افلاطونى دارد كه با مذاهب و مبادى شرقى واسلامى انطباق يافته باشد.اما تاثر آن از حكمتيونانى ظاهرا تا آنپايه نيست كه بعضى محققان حتى لفظ صفا،نام آن را-كه در واقعياد آور داستان«حمامه مطوقه»كليله و دمنه است-از لفظ سوفوسيونانى بمعنى حكمت،مشتق بدانند:ادعايى كه هيچ دليل قانعكننده همراه ندارد (150) اخوان الصفا به حركت و تحول حيات از جمادى بهنباتى و سپس حيوانى،توجه كردهاند و درين طرز بيان آنها بعضى محققاننشانهيى يافتهاند از آنچه طلايه فرضيات معروف چارلزداروين تواند بود. (151) در بيان اين نكته به اعتقاد اخوان الصفا كافى است توجه شود به خزه،كهگاه روى سنگها را مىپوشد و فاصلهيى استبين جماد و نبات يا به بوزينه كهبرزخ بين حيوان و انسان است (152) آراء اخوان الصفا در طبيعيات و الهياتنزد اروپائيها با اهميت تلقى شد و از غور در رسائل آنها پيداست كههدف آنها عبارت بوده است از تلفيق بين عقل و دين. چنانكه مآخذ عمدهشانهم حكمتهاى هرمسى،فيثاغورسى،و افلاطونى بوده استبعلاوه پارهيى تعاليمشيعه با بعضى ماخوذات از آراء فارابى و شايد صوفيه.بارى،اگر در قرونوسطى اين رسائل به لاتينى نقل نشد تا در اذهان حكماء اسكولاستيكتاثير مستقيم باقى گذارد اين اندازه هست كه بهر حال،هم در آثار بعضىحكماء اسلام تاثير گذاشت هم در انديشه بعضى متفكران يهود-هم درابن رشد و هم در ابن جبرول.
حكمتيهودى را در قرون وسطى بدون شك-خاصه در اندلس- بايد جلوه ديگرى از حكمت اسلامى شمرد.در بين حكماء يهود كسانىكه در مغرب زمين تاثير بيشترى داشتهاند عبارتند از ابن جبرول و موسى بنميمون.اين هر دو حكيم اهل اندلس بودهاند و هر دو نيز اين نكته را نشاندادهاند كه فكر يهود در آن ايام تا چه حد تحت تاثير فكر اسلامى بوده است. (153) ينبوع (Fons vitae) ابن جبرول كه فقط ترجمه لاتينى آن از قديمباقى استبقدرى الحياة نزديك با حكمت اسلامى بود كه حكماء اسكولاستيكاو را گاه يك حكيم مسلمان مىپنداشتهاند.دلالة الحايرين ابن ميمون كه درفلسفه توماس داكويناس تاثير بارز داشتخود تحت تاثير ابن رشد بود.در هرصورت حكماء يهود قرون وسطى شاگردان حكماء اسلامى بودهاند (154) وآثار خود را با استفاده از كتب مسلمين بوجود آوردهاند اما اين كهارنست رنان مدعى شده است كه فلسفه اسلامى نزد حكماء يهود جدىتربيان شده است تا نزد خود اعراب از مقوله ادعاهاى پرشور اما مبالغهآميزيست كه در كلام آن فيلسوف فرانسوى كم نيست.آثار حكماء يهودهم مثل حكمت اسكولاستيك اروپا و فلسفه حكماء اسلامى در واقعكوششى بود براى توفيق بين عقل و دين.با اينهمه،بعد از ابن سينا،درشرق تمايلات ضد فلسفه-و در واقع ضد فكر غير اسلامى-غلبه يافتو فلسفه در رديف آراء زنادقه و دهريه مورد طعن و ايراد گشت.
قهرمان بزرگ اين مبارزه بر ضد فلسفه،غزالى(متوفى 505)بود.
امام ابو حامد غزالى در رد و نقد فلاسفه خيلى پا فشارى كرد و بىشك بهحيثيت فلسفه مشائى نيز لطمه قابل ملاحظهيى وارد آورد ليكن ركود ياانحطاط علوم عقلى را در ادوار بلافاصله بعد از غزالى نمىتوان به غزالىمنسوب داشت و وى با وجود تحاشى از فلسفه در واقع خود يك فيلسوفبود.قول امثال زاخائو كه در مقدمه آثار الباقيه پنداشته ستبدوناشعرى و غزالى اعراب-يعنى مسلمين-قومى مىشدند از نژاد گاليلهها،كپلرها و نيوتونها گزاف است.حقيقت آنست كه امثال رازىابو الوفا،ابن هيثم،ابن سينا و بيرونى در بين مسلمين در عهد خويش ازامثال گاليله،كپلر و نيوتون چندان دست كم نداشتهاند اما پيدايش نوابغمقدمات دارد و وقتى آن مقدمات حاصل شد،هيچ چيزى نمىتواند ظهور آنهارا مانع آيد.نكته اينست كه بعد از غزالى در شرق نزديك-به قولفرنگيها-با وجود امثال شيخ اشراق،خواجه نصير و غياث الدينجمشيد كاشانى،چندان فرصتى براى پيدايش و پرورش نوابغ بزرگ علمىحاصل نيامد و ليكن مسؤول اين امر را بتنهائى نمىتوان غزالى شمرد.
در هر حال نقدى كه غزالى از حكمت مشائى كرد او را يك متفكر و يكفيلسوف واقعى نشان داد.در حقيقت،انتقادات غزالى از فلسفه مشائى درتحقيق ارزش واقعى حكمتيونانى بسيار مهم بود و بدينگونه اين اماماهل خراسان با وجود بيزارى از فلسفه،خويشتن را يك فيلسوف نقادنشان داد.تحقيقات فلسفى او در تهافة الفلاسفه و در المنقذ من الضلال،هم شك دستورى كتاب گفتار دكارت و هم نقد دقيق كانت را از عقلنظرى به خاطر مىآورد و ازين لحاظ وى را از پيشروان اسلامى علم المعرفهمىتوان شناخت.اروپائيها در قديم چون غزالى را فقط از روى Algazel در رديف پيروانابن سينا ترجمهلاتينى مقاصد الفلاسفهاش مىشناختند نزد آنها شمرده مىشد و بسبب همين اشتباه،مؤلف كتاب تهافه الفلاسفهدر نزد حكماء اسكولاستيك اروپا مظهر و نماينده همان افكارى شناختهمىشد كه خودش با آنها مبارزه كرده بود.با اينهمه،تاثير غزالى در فكراروپايى قابل ملاحظه است،آراء او بطور غير مستقيم و ظاهرا از طريقيكى از كتب ريمون مارتين در فلسفه توماس داكويناس و حتى درانديشههاى پاسكال هم مؤثر واقع گشت.در تاريخ فكر و فلسفه اسلامىمساعى غزالى بهر حال قابل توجه بود.وى در نقد ورد آراء ارسطو-و دوشريك بزرگ مسلمانش فارابى و ابن سينا-شور و حرارت بسيار نشان داد.نزديك بيست ايراد كه بر حكمت مشائى داشت،هم بر فلسفه طبيعىآن خدشه وارد مىآورد هم در فلسفه ما بعد الطبيعهاش بسيارى از عقايدمىيافت كه به اعتقاد وى مردود بود و مستلزم كفر.
اين باب اعتراض بر فلسفه كه تقريبا غزالى آن را گشود در قلمرواسلام شرقى ادامه يافت.شيخ اشراق كه مؤسس يا مروج حكمت اشراقىاستبسبب انتقاداتى كه بر حكماء مشائى وارد آورد بنيان حكمت مشائىرا ضعيف كرد اما حكمتخود او كه يك نوع حكمت هرمسى يانو افلاطونى منسوب به حكماء قديم ايران بود نتوانستحكمت مشائى را ازرواج بيندازد و مساعى شمس الدين شهرزورى و قطب الدين شيرازى وامثال آنها در احياء آن هر چند موجب مزيد تبيين و تقرير آن مكتبگشتحكمت مشاء را بكلى از قدرت و اعتبار نينداخت.
محمد بن عبد الكريم شهرستانى(متوفى 548)كه در مقالات واديان،كتاب معروف خويش الملل و النحل و در كلام،كتاب نهاية الاقدامرا تاليف كرد،در رد عقايد بوعلى شوق و نشاطى نشان داد،چنانكه در ملاقات با ابو الحسن بيهقى فصلى از يك كتاب خويش را كهرد عقايد شيخ بود بر وى فرو خواند.بعلاوه،كتابى به نام مصارع الفلاسفهنوشت و در آن مثل امام غزالى در چند مساله بر ابن سينا اعتراض كرد.وجوابى كه بعدها خواجه نصير طوسى تحت عنوان مصارع المصارع به اينكتاب داد،نوعى محاكمه بود بين شهرستانى و ابن سينا كه ضعف اعتراضاتوى را بر حكمت مشائى نشان مىدهد.ابو البركات(متوفى 560)طبيبيهودى اين عهد،كه گوييد در اواخر عمر مسلمان شد،نيز در نقد حكمتبو على-امانه با هدف و نيتى نظير غزالى-كوشيد.وى در كتابالمعتبر خويش سنتهاى فلسفى نو افلاطونيان و تا حدى فلسفه رازى رااحياء كرد و بر كتاب شفاى شيخ-كه خود وى قسمتى از مطالب آنرا اخذ كرده بود-بشدت اعتراض كرد.از جمله راى مشائيان را دائر به امتناع حركت در خلاء رد كرد و زمان را هم بر خلاف راى مشائيها كهآن را مقدار حركت مىدانند مقدار وجود شمرد.چنانكه انتقادات او درافكار امام فخر خاصه در كتاب مباحث المشرقيه تاثير كرد.بعضىپنداشتهاند اگر اعتراضات او را خواجه نصير جواب نداده بود،حكمتمشائى با آنها از بين مىرفت.شايد ابن قول صاحب قصص العلما (155) مبالغه آميز باشد اما حقا اگر تاييدات و مدافعات خواجه نصير طوسى نبوداعتراضات و تشكيكات ابو البركات لطمه بزرگى به حيثيت فلسفه مىزد.
چنانكه هم خواجه نصير بود كه اعتراضات و تشكيكات امام فخر را درشرح اشارات شيخ رد كرد و از فلسفه دفاع نمود.اين همان دفاعى بودكه پيش از خواجه،ابن رشد قرطبى در اندلس كرده بود-و در جوابامام غزالى.
ابن رشد(متوفى 595)از حيث نفوذ و تاثير فكر بى شك يك تناز بزرگترين حكماء دنياى قرون وسطى است و تعليم اين حكيم اسلامىنه فقط در حكمت اسكولاستيك قرون وسطى تاثير عظيم داشت،بلكه درعهد رنسانس و حتى تا اوايل قرون جديد تاريخ هم بعضى از افكار او دراذهان اهل علم نافذ و مؤثر واقع شد.نفوذ وى در اسكولاستيك غربىبقدرى بود كه مدتها ابن رشد نزد اهل علم محك و ميزان حقيقتبود.
پارهيى هر چه را با حكمت او موافق بود عين حقيقت مىشمردند و برخىهر چه را با عقايد او موافق بود محض ضلال مىخواندند.اگر مجامعدينى و مقامات كليسائى مكرر در قرون وسطى در منع از تدريس آثار اوفتواهاى سخت صادر كردند نشانه نفوذ فوق العادهيى بود كه اين استادبزرگ فلسفه در قلمرو فرهنگ اسكولاستيك داشت.در واقع اهتمام او درتوفيق بين دين و عقل،مخصوصا سرمشق و زمينه خوبى شد براى حكماءاسكولاستيك كه در حوزه ديانتخويش با نظير همين مساله مواجهبودند.جوابى كه ابن رشد به اين مساله مىداد آن بود كه فلسفه را بايد از دسترس كسانى كه از عهده فهم آن بر نمىآيند دور داشت زيرا بينفلسفه و دين خلاف نيست،اختلاف در فهم كسانى است كه مقاصد حكمارا درك نكردهاند. با همين مقدمه است كه ابن رشد در تهافة التهافهاعتراضات غزالى را رد مىكند و مدافع فلسفه مىشود و همين ملاحظاتاوست كه حكماء اسكولاستيك را هم در مقابل منكران قدرتمقاومت مىدهد.حكماء اروپا در قرون وسطى بىهيچ ترديد ريزه خوارخوان ابن رشد بودهاند.توماس داكويناس به قول رنان (156) نزديك بهتمام حكمتخود را به او مديون است،و با اينهمه در رد و نقد اقوال اواصرارى تمام كرده است،گويى اين هم طريقهيى بوده استبراى اداىدينى كه به او داشته.در هر صورت مبارزهيى كه بعضى حكماء اسكولاستيكبا فلسفه ابن رشد كردهاند حكايت از قوت نفوذ او در اذهان و افكار اهلحكمت دارد.ابن رشد بسبب آثارى كه در شرح كتب و تبيين اغراضارسطو تاليف كرد در اروپا به عنوان شارح شناخته شد-شارح مطلق.
چنانكه دانته وقتى مىخواهد از او نام ببرد،مثل آنكه بنائى عظيم را بهكسى نسبت مىدهند، دربارهاش مىگويد:ابن رشد كه شرح بزرگ رادرست كرد (Che il grand Commento feo) .در حقيقتشروح او بود كهبا كتابهاى ديگرى كه از وى به لاتينى ترجمه شد،باب فهم واقعىفلسفه را بر روى دنياى اسكولاستيك گشود.جاى افسوس است كهاز بعضى آثار او جز از طريق ترجمههاى لاتينى نمىتوان استفاده برد.امااگر اصل عربى بعضى آنها در دست نيست ترجمه آنها حاكى از اهميتآنها هست.هر چه هست اروپا ابن رشد را شارح بزرگ مىخواند اما درحقيقت وى معلم واقعى فلسفه است.غير از توماس داكويناس كه ازابن رشد تاثير پذيرفت و در عين حال آن را رد كرد بايد مخصوصا از ريمونلول نام برد-از حكما و عرفاء معروف قرون وسطى-كه گوئى فلسفهابن رشد را بمنزله حجت اسلام تلقى مىكرد و مبارزه با حكمت ابن رشد در نزد او بر نوعى غيرت و تعصب دينى مبتنى بود.حتى پترارك شاعرمعروف ايتاليائى هم بر ضد انتشار حكمت ابن رشد و بر ضد علاقهيى كهمعاصران او هنوز به حكمت و طب و علم و ادب اسلامى نشان مىدادهاندبشدت سخن مىگويد.ارزيابى تاثير ابن رشد در فلسفه اروپايى كاريستدشوار و دقيق،چون اين تاثير به قرون وسطى محدود نمىشود و به عصرجديد تاريخ هم مىرسد.در حكماء اسكولاستيك نفوذ او البته مستقيم وقطعى است.راجربيكن با قدرى مبالغه،اما با لحنى آگنده از اطمينان، مىگويد كه فلسفه ابن رشد در آن زمان مورد قبول تمام عقلا بود.البتهاينجا صحبت از قرون وسطى است اما شباهتهايى هم كه بين بعضى اقوالاو با آراء دكارت ولايب نيتس هست در خور تامل است.حتى در رسالهالهى و سياسى اسپينوزا هم انديشه ابن رشد ظاهرا بىتاثير نبوده است.
درين رساله اسپينوزا موضعهايى هست كه با بعضى موارد رساله فصلالمقال ابن رشد شباهت دارد و به نظر مىآيد كه اسپينوزا از طريق كتبابن ميمون از ابن رشد متاثر شده باشد.در واقع يك ماخذ عمده فلسفهابن رشد هنوز هم ترجمههاى قديم عبرى آثار اوست كه بعضى از آنها جزدر ترجمه عبرى باقى نمانده است و در اينصورت مىتوان فهميد كه ابن رشداز طريق حكماء يهود هم در فكر بعضى حكماء اروپا مىتوانسته استتاثير بگذارد.
اگر اروپا ابن رشد را خاتم حكماى اسلامى و بقول معروف آخرينچشمه يك آتشبازى بىدوام-كه نزد آنها وصف تمدن اسلامى استخواند قضاوتش ناشى از بيخبريست.چون بعد از عصر رنسانس و شروععهد جديد اروپا از شرق و اسلام بىخبر ماند،ازين رونه از حكمت اشراقىكه پيش از ابن رشد در بين مسلمين ظهور يافته بود اطلاع يافت نه ازحكمت صدر المتالهين كه قرنها بعد پديد آمد.بى توجهى غربيان به اينحكمتهاى شرقى از آن روست كه چون در قديم به لاتتنى نقل نشده و درافكار حكماء و در حكمت اروپا تاثير مستقيم نمىبايست كرده باشد ديگربه آن مكتبها چندان علاقهيى نشان ندادهاند.در صورتيكه فلسفه اسلامىاگر در اندلس با از دست رفتن حكومت اسلامى دنبالهيى نيافت در مشرقبا وجود مشكلاتى كه در عهد مغول و بعد از آن براى اينگونه مباحثپيش آمد همچنان دوام يافت. صرف نظر از شروح ارزندهيى كه در بابكتب شيخ الرئيس بوسيله امام فخر رازى(متوفى 606)و خواجه نصيرطوسى(متوفى 672)انجام شد،حكمت اشراق سهروردى هم به حكمتنوريه ملا صدرا انجاميد. (157) بعلاوه،كلام اسلامى در آثارى چون مواقفقاضى عضد، شرح تجريد علامه حلى و كتب متعدد ديگر در توفيق بين عقلو شرع راه خود را همچنان ادامه داد.
اروپا از فلسفه اسلامى البته فقط به مشائيان توجه يافت-ازكندى تا ابن رشد-اما از تاثير حكمت آنها تا قرنها بعد از شروع عهدجديد هم بهره مىبرد.ترجمه لاتينى آثار شيخ از اندلس شروع شد كه درآن علماء يهود بانصارا همكارى نمودند.چند سالى بعد،آثار كندى وفارابى به لاتينى نقل شد و تقريبا يك قرن بعد از ترجمه كتب ابن سينابود كه ترجمه آثار ابن رشد آغاز گشت-اوايل قرن سيزدهم ميلادى.
با وجود معارضاتى كه اهل اسكولاستيك نسبتبه حكمت اسلامىخاصه فلسفه ابن رشد-نشان دادند اين حكمتبراى آنها مايه اعجاببود و خضوع.از موارد جالبى كه اين حالت اعجاب نصارا را نسبتبهحكمت و فرهنگ اسلامى نشان مىدهد يك رساله لاتينى است از مؤلفىمجهول كه هر چند معلوم نيست اهل كجاست اما بهر حال در مسيحىبودنش جاى شك نيست چون نه فقط از انجيل مكرر مطالبى نقل مىكندبلكه صريحا نيز به تثليث اظهار عقيده مىنمايد.با اينهمه،در اواخر كتاب،جائى كه اشارت دارد به انبيا كه منبع وحى الهى بودهاند نام محمد ص را همدر رديف نام موسى ذكر مىكند و اين نكته در دنياى لاتين قرون وسطى كه محمد ص را پيغمبر راستين نمىدانستهاند بسيار غريب مىنمايد و حاكىاست از تاثير و نفوذ فوق العاده حكمت اسلامى در اذهان و افكار علماءو حكماء اسكولاستيك (158) .اين اعجاب و تحسين ذهن اسكولاستيكنسبتبه فلسفه اسلامى بود كه آن را وا مىداشتحتى در حالى كهبشدت فلسفه اسلامى را نقد مىكند از آن چيزهائى اخذ كند.ازينجاستكه مكرر به موارد شباهتبين اقوال حكماء قديم اروپا با آراء مسلمينمىتوان برخورد.از جمله آن قول مشهور توماس داكويناس كه مىگويدعلم خداوند علت اشياء است،چنانكه آلفرد گيوم خاطرنشان مىكند،چيزىنيست جز كلام ابن رشد كه مىنويسد:العلم القديم هو العلة و السببللموجود (159) حتى در اقوال حكماء بعد از رنسانس هم ازين موارد شباهتمىتوان يافت كه مىبايست آراء مسلمين از طريق ترجمههاى لاتينى ياعبرى در اذهان اروپائيها وارد شده باشد و بهر حال قدرت و غلبه حكمتاسلامى-خاصه فلسفه ابن رشد-بر فكر اروپايى تا دوره گاليله و امثالاو بى شك هنوز دوام داشته است (160) آيا مشاجره معروف لايب نيتسو پير بل درباب مساله شرور و اين كه اين عالم بهترين عوالم ممكنههستيا نه از حيث ماهيت دعوى و طرز احتجاج عين مشاجرهيى است كهموسى بن ميمون-و قبل از وى بعضى حكماء اسلام-در جواب زنادقهيىمانند محمد بن زكرياى رازى آوردهاند؟آشنايى اروپا با فلسفه ابن ميمونامكان اين ارتباط را تبيين مىكند و از تامل در اين دعوى كه كاتبىقزوينى نيز-در كتاب المفصل فى شرح المحصل-آن را تقريبا بهمانشكل ابن ميمون مطرح مىكند (161) ،لا اقل مىتوان به اين نتيجه رسيد كهدر افكار حكماء اروپا هنوز نكتههائى هست كه سابقه آنها را در نزدحكماى اسلامى مىتوان يافت.بارى،مساعى مسلمين در فلسفه زيادستو كتب آنها مطالب ابتكارى و تازه بسيار دارد.با چنين وضعى،خامى و كوته بينى است كه آنها را درين مورد فقط شارح حكمتيونانى بخوانند-و لا غير.حكمت اسلامى هم،مثل علم اسلامى،هر چند از قوم يونانى-و همچنين از اقوام هندى و ايرانى-بسيار چيزها اخذ و اقتباس ردهاستبىشك فلسفهيى است مستقل و با حكمتيونانى بهر حال تفاوتبسيار دارد-هم در هدف و هم در طرز بيان.
19- روش تربيتى اسلامى
برخلاف مسيحيت كه علاقهيى به تربيت غير دينى نداشت و همين امرتربيت اروپا را آخر الامر زياده از حد غير مسيحى كرد توجه خاص اسلامبه تربيت دنيوى،در قلمرو اسلام تربيت متوازنى بوجود آورد كه تركيبهمجنس و متعادلى بود از علائق دينى و دنيوى.
اساس تربيت اسلامى عبارت بود از ايمان و عمل صالح،و آنچه برآن نظارت مىكرد ريعتبود و سنت.در واقع پيروى از آنچه سنتپيغمبر خوانده مىشد،ايدآل اخلاقى و معنوى بود براى هر مسلمان.
مكارم اخلاقى كه پيغمبر خود را براى اتمام و اكمال آن مبعوث مىديدبراى يك مسلمان از پيروى سنت او بدست مىآمد و بس.اسلام،افراد وقبايل گوناگون را كه آداب و انساب مختلف داشتند در يك نوع برادرىجهانى بهم پيوست و با اينهمه هيچ كس را مسؤول كردار ديگرى ندانستو حس مسؤوليت فردى را در اخلاق خويش اساس معتبر شمرد.نه فقط براىاعراب، بلكه براى بسيارى از اقوام و نژادهائى كه سرزمين آنها بدستمسلمين فتح شد،اسلام ميزانهاى تازه اخلاقى و تربيتى آورد كه آنها تا آنهنگام نمىشناختند. از همان آغاز كار، اخلاق مسلمين سادگى و مروت زندگى بدوىرا نگاه داشت و آن را با دستور شريعت تصفيه كرد.غيرت خانوادگى وقومى يك مظهر اين اخلاق عهد بداوت بود و مظهر ديگرش عبارت بوداز كراهت از فحشاء،صبر در مقابل شدائد،و تسليم نشدن در برابر آنچهخلاف حق شناخته مىشود،نيز از لوازم اين خلق و خوى بدوى مآب بود.
واقع بينى و حسابگرى-كه از تاثير زندگى شهرى درين اخلاق واردشده بود-آن را تعديل مىكرد و قابل عمل.اين نكته تربيت اسلامى راتربيتى معتدل كرد،تربيتى كه هدف آن ايجاد خلق و خويى بود كه گويىمىخواستبراى دنيا چنان باشد كه انگار در آن جاودانه است و براى خداچنان كه گويى در هر لحظه خواهد مرد.بدينگونه،براى قومى كه مىخواهد يك«امت وسط»بماند اعتدال بين جسم و جان يك قانون اخلاقىاست.بهمين جهتبود كه امر تربيت جسمانى را مسلمين چنانكه بايد جدىگرفتند.بموجب روايات،عمر بن خطاب غالبا مسلمين را تشويق مىكردكه به فرزندان خويش شنا،تير اندازى،و سوارى بياموزند. (162) و عبد الملكابن مروان،خليفه اموى نيز به مربى فرزندان خويش توصيه مىكرد تا بهآنها شنا بياموزد و آنها را به بيخوابى عادت دهد. (163) -حجاج بن يوسف،آموختن شنا را حتى از آموختن خط لازمتر مىديد و مقدمتر. (164) -ايناصرار در آموختن فنون نظامى توجه به ضرورت يك تربيت دنيوى،زنده،وپر نشاط را در نزد مسلمين مىرساند.منشا آن خواه تربيت ايرانى باشد يارومى بهر حال مسلمين از آن هر دو منشا استفاده كردهاند.البته اين تربيتنظامى و علاقه به فنون جنگى چنان نبود كه رغبت و شوق مسلمين را بهآموختن معرفت و علم بكاهد-چنانكه نزد بعضى اقوام ديگر كرده بود.
توجه به امر تعليم در اسلام تا اين حد بود كه پيغمبر خود فديه چند تن ازاسراء قريش را در جنگ بدر،تعليم اطفال مدينه قرار داد.براى هر يكازين اسيران كه از سواد بهره داشتند دوازده كودك تحت تعليم قرار داد و وقتى كودكان بقدر كفايت آشنائى با خط و كتابت پيدا كردند اسراء آزادشدند. (165) در عصر پيغمبر،در مدينه مكتب-كتاب-و معلم وجودداشت و در ادوار تالى بين كسانى كه بعنوان معلم ياد شدهاند نام كميتشاعر معروف عرب و نام حجاج بن يوسف امير سفاك عراق هست.حتىبموجب بعضى اخبار حجاج بن يوسف بود كه نخست در كتابت عربىنشانههاى حركات و نقاط را برروى حروف بكار برد. (166) -اگر معلم كتاب،حتى در ادوار متاخرتر،نزد عامه اعراب غالبا مورد تحقير و مخصوصامنسوب به حماقتبود،در يونان و روم قديم هم ظاهرا معلمين ازين حيثوضع بهترى نداشتهاند.معهذا،اين كوچك شمارى طبقه معلم،عمومىنبود و كسانى امثال جاحظ (167) روايات آميخته با طعن و نكوهشى را كه درباب معلم وجود داشت مربوط به معلمين نادان مىشمردند و از معلمينشايسته به تكريم ياد مىكردند.در مكتب كار تعليم برنامه داشتبا مقرراتشرعى و اخلاقى.غير از خواندن و نوشتن غالبا مقدمات حساب،سرگذشتانبياء،و حكايات الصالحين هم به اطفال تعليم مىشد.عمر بن خطاب بهموجب روايات تعليم اشعار و امثال ساير را به كودكان توصيه كردهبود. (168) بعضى اخبار حاكى بود از اينكه تعليم كتابهاى نصارا نيزناروا بود.همچنين بخاطر پاكى اخلاق آموختن اشعار لغو و پست رالا محاله علماى اخلاق-منع مىكردند. (169) بعضى مواقع محتسب شهرمراقبت مىكرد كه اشعار و كتابهاى خلاف اخلاق در دست كودكانمكتب نباشد. (170) بدينگونه،تربيت روحانى و جسمانى در نزد مسلمينتوام بود با نظارت و مراقبتحكومت.