6
با آنكه در تربيت و تعليم توجه بيشتر به پسران بود،و حتى در مورددختران گهگاه سخن از منع تعليم در ميان مىآمد،تاريخ اسلام حتى در ادوارىكه انحراف از سنتبهيچوجه مقبول و ممكن به نظر نمىآمد مواردى رانشان مىدهد حاكى از توجه مسلمين به تعليم دختران-يا لا اقل حاكى از عدم منع آن.وجود بعضى راويان حديث در بين زنان نشان مىدهد (171) كهاهل حديث منعى در تعليم كتابت و سواد زنان نمىديدهاند.دختر مالكابن انس مىتوانست اشتباهات كسانى را كه از كتاب موطا پدرش روايتمىكردند اصلاح كند.بنت المرتضى دختر علم الهدى كتاب نهج البلاغهرا از عم خويش سيد رضى روايت مىكرد و گويند شيخ عبد الرحيم بغدادىنيز از وى روايت دارد. (172) همچنين دو دختر شيخ الطائفه به نامبنت الشيخ مشهور شدهاند كه تاليفات پدر و هم كتابهاى برادر خويششيخ ابو على طوسى را روايت مىكردهاند (173) .تعداد زنانى كه نامشانفى المثل در سلسله اجازات سبكى و سيوطى آمده استحاكى است از وجودتعداد زيادى ناقلان حديث در بين زنان.زينب دختر عبد الرحمن بن حسنجرجانى-كه در سال 615 در گذشت-در حديث وفقه شهرت بسيارداشت و گفتهاند به مرگ او بعضى اسناد عالى منقطع شد.حوزه تعليم بعضىاز زنان حتى محل توجه اهل علم بود.زينب بنت مكى كه در سال 688 بهدمشق وفات يافتحوزه درس داشت و طالبان علم بر او ازدحام مىكردندفاطمه خاتون دختر محمد بن احمد بن ابى احمد به دانش و تقوى شهرتبسيار داشت.وى زوجه امام علاء الدين ابى بكر بن مسعود قاشانى بود و خودمؤلفات داشت و حلقه تدريس.بعلاوه،گويند در مواردى كه شوهرشدر فتوا در مىماند وى او را به راه صواب مىآورد.در شام،نور الدين محمودزنگى-مشهور به الملك العادل-او را بنهايت اكرام مىكرد و درپارهيى كارها با او مشورت مىنمود (174) ست الوزراء حنبليه-كه در 717وفات يافت-اهل حديثبود و گويند بارها صحيح بخارى را درسگفته بود.تعليم زنان بحدى بى اشكال به نظر مىآمد كه حتى يك زنناقص الخلقه هم اگر مىخواست مىتوانست از سواد و علم بىبهره نماند.
در سال 624 هجرى در اسكندريه زنى پديد آمد مشهور به بنتخداىوردى،كه از پيشروان هلن كلر محسوبست.مىگويند وى دست و بازو نداشت و سينهاش نيز مثل سينه مردان بود. با اينهمه،در كسب علماهتمام كرد و قلم را باپا مىگرفت و بخوبى چيز مىنوشت.حتى نيم قرنىقبل از او نيز شهر اسكندريه شاهد پيدايش يك نوع هلن كلر باستانىديگر شده بود كه بيدستخوانده مىشد و او هم ظاهرا از يك خاندانايرانى بود.وى نيز چنانكه از نامش پيداست دست نداشت.با اينهمه،چند گونه خط را بخوبى مىتوانستبنويسد (175) نه فقط در زهد و تصوفبعضى از زنان نيز-مثل رابعه عدويه و فاطمه نيسابوريه-مردانه قدمزدهاند بلكه در شعر و ادب هم پارهيى از آنها قريحه عالى داشتهاند و نامبسيارى از آنها در خيرات الحسان-و تذكرهها و كتب تراجم ديگرآمده است.بدينگونه،در سايه تربيت اسلامى زنها نيز مىتوانستهاند درميدان علم و معرفت دوش بدوش مردان به سعى و طلب برخيزد.
اخلاق و تربيت از لحاظ نظرى نيز نزد مسلمين پايه عالى داشت.
اقوال منسوب به لقمان،هرمس،جاماسب،و بزرجمهر در باب اخلاق وتربيت در كتب آنها مكرر نقل مىشد.نزد مسكويه اخلاق تا حدىالتقاطى بود اما مخصوصا رنگ نو افلاطونى داشت و امام غزالى آن را بابينش صوفيه در هم آميخت.با آنكه بعد از او در اخلاق و تربيت اخلاقىرسالات و كتابها بسيار تاليف شد،حتى با آنكه اخلاق ناصرى و كتابهائىكه بتقليد آن به زبان فارسى بوجود آمد حاكى از غور و تامل بسيار درمسائل مربوط به اخلاق بود،بزحمت مىتوان قبول كرد كه در اخلاق-يا بعبارت درستتر در روانشناسى اخلاقى كه نام واقعى علم اخلاقغزالى بايد باشد-هيچ كس از مسلمين به پايه غزالى رسيده باشد،تاچه رسد به اينكه از او بگذرد.
با اينهمه،اگر مسلمين به اخلاق و تربيت نظرى،آن ذوق وعلاقهيى را كه به منطق داشتهاند نشان ندادهاند سببش بىشك آنستكه قرآن و سنت از اين لحاظ براى آنها خلاى باقى نمىگذاشته است و همين نكته استسبب آنكه به علم سياست نيز چندان شور و علاقهيىاظهار نكردهاند.درست است كه مسلمين روى هم رفته در سياست مدنكمتر از ساير مباحث فلسفى خوض كردهاند اما سبب آن،بر خلاف آنچهشايد در بادى امر به نظر آيد نه وجود حكام جبار بود نه عدم آزادى فكر وبيان.بعلاوه،مسلمين آن ايام،مثل بيشترينه نصارا هم توجهشانحصر به ملكوت الهى نبود به ملكوت زمين هم توجه تمام داشتند نهايتآنكه در غالب موارد،شريعتحدودى در اين امور تعيين مىكرد كهجائى براى بحث نظرى نمىماند. اگر هيچ يك از مسلمين و نصارا درقرون وسطى،با وجود شوق و ولعى كه به اكثر آثار ارسطو نشان مىدادند باكتاب سياست او آشنا نشدند،سبب عمدهاش اين بود كه آن كتاب مبتنىبود بر تحليل و استنتاج از احوال سياست و جامعه يونانى-در عهدشرك.آن احوال هم نه با دنياى مسيحى غرب قابل انطباق بود نه با دنياىاسلام.اگر بحث ارسطو متضمن نقشه و پيشنهادى بود براى بهبود واصلاح جامعه و سياست انسانى لا اقل در جامعه اسلامى ممكن بود موردتوجه كسانى قرار گيرد كه شكل حكومتخلفا را مطلوب طبع خويشنمىيافتند.آنچه اينگونه كتابهاى افلاطون را مورد علاقه فارابى قرار دادهمين نكته بود.در واقع«معلم ثانى»نيز در رؤياهاى انزوا جويانه خويشظاهرا مثل افلاطون مىپنداشت كه وقتى حكيم حاكم باشد مدينه فاضله تحققمىيابد.بعلاوه،فارابى گويا تصور مىكرد طرح يك مدينه فاضله شايدتاثيرى در سياست عصر-كه جامعه اسلامى را به تجزيه و فساد وانحطاط كشانيده بود-تواند داشت.آراء اهل المدينة الفاضله وى يكرؤياى افلاطونى بود-از چشم يك صوفى يا يك حكيم مسلمان.درصورتيكه تحليل و بررسى احوال جامعه و سياست نيز اگر بشيوهيى نزديكبه روش ارسطو نزد مسلمين مورد توجه واقع گشت در مقدمه ابن خلدونبود كه با ديدى نظير ارسطو مسائل راجع به حكومت و تمدن اسلامى را بررسى كرد و با دقت نظرى شبيه به مونتسكيو.
با اينهمه،در اخلاق و سياست آنچه در جامعه اسلامى تاثير عملىداشت تربيت و ارشادى بود كه از قرآن و سنت ناشى مىشد.اين مباحثاتنظرى اگر در حلقه محدود اهل قيل و قال نفوذى داشتبه احوال حكومتو تربيت اهل علم تجاوز نمىكرد.خشونت و قساوت امثال معتضد عباسى ياقطب شاه هند و تيمور لنگ اگر روح ماكياولى داشت از تاثير تربيتاسلامى بر كنار بود.تربيت اسلامى را آنگونه حكام و سلاطين عرضهمىكردند كه خود را به شريعت اسلام پايبند مىديدند-امثال عمر بنعبد العزيز و صلاح الدين ايوبى.عمر بن عبد العزيز حتى از يك سن لويىدر اخلاق و انسانيتبرترى داشت.در دوره جنگهاى صليبى كه عدهزيادى از امراء و سلاطين اروپا به شرق اسلامى آمده بودند،صلاح الدينايوبى به اتفاق از همه شريفتر بود.در طى اين جنگهاى خونين دور و درازنصاراى اروپاى غربى نشان دادند كه در صفات مردانگى،پايبندى به عهدو پيمان،و شفقت نسبتبه ضعفا،هنوز مىبايستبسيار چيزها از مسلمينفراگيرند.حتى در بازرگانى مرد مسلمان تحت تاثير تربيت عملى اسلام، بطور كلى از لحاظ خوش قولى و اجراى تعهدات بهتر از مسيحى بود (176) در حقيقت آرمانهاى اخلاقى شوالرى در اروپا،تا حد زيادى مديونتماس با مسلمين بود.با وجود معايب اخلاقى كه مسلمين بسبب تجمل وتنعم تدريجا بدان آلوده بودند روى هم رفته مسلمانان در آن زمان مردتراز مسيحيان به نظر مىآمدند و مردانهتر.در حفظ عهد و پيمان دقيقتربودند و با مغلوبان بيشتر شفقت مىورزيدند (177) بار تلمى سنهيلربا بيانى دور از مبالغه مىگويد آنچه نزد اروپائيهاى عهد جديد صفاتمسيحى خوانده مىشود اخلاق و آداب تهذيب يافتهيى است كه آن رااز مسلمين فراگرفتهاند نه از مسيحيت (178) در اين جنگها برترى اخلاقمسلمين حتى مايه اعجاب دشمنان بود.اروپا اگر فتوح مسلمين را گهگاهبه چشم يك تجاوز ارضى كه به نام توسعه دين صورت گرفت مىنگرددرباره اين جنگ خونين دويستساله كه نطق آتشين پاپ مقدس آن رابوجود آورد و در واقع چيزى جز غارتگرى و دست اندازى به سرزمينمسلمين هدف آن نبود چه مىگويد؟اگر در هر دو اقدام نيز مطامع واغراض تجاوز كارانه به يك اندازه باشد مروت و شفقت و انصاف فاتحانمسلمان با خشونت و قساوت صليبيها هيچ طرف نسبت نمىتوانسته استباشد.در نظر بعضى از مسلمين،اين سلحشوران صليب مقدس از خشونتو وحشيگرى چندان تفاوتى با جانوران وحشى نداشتهاند. (179) مورخ وقتىخشونت صليبيها را در بلاد فتح شده مشاهده مىكند و تعدى امراءغارتگر آنها را در نظر مىگيرد شايد بآسانى به خود حق مىدهد مقاومتمسلمين را در برابر اين سيل مخرب دفاع از تمدن و نسانيتبشمارد درمقابل هجوم توحش-توحشى كه اگر از يورش چنگيز كمتر خطر داشتاز آن طولانيتر بود و پردامنهتر.
20- اوضاع سياسى و اجتماعى و ادارى
وسعت كم سابقه قلمرو اسلامى و تنوعى كه از لحاظ اقليم،نژاد،آداب،ورسوم گونهگون در جامعه وسيع مختلط اسلامى وجود داشت اداره چنينتوده عظيم انسانى را دشوار مىكرد و توفيق بزرگ مسلمين درين نكتهبود كه تمام اين قلمرو پهناور را با يك قانون واحد اداره كردندشريعت اسلامى.در واقع نزد مسلمين دين و قانون يك چيز بود-شريعت.
حتى سياست و اداره نيز لا محاله از لحاظ نظرى تابع شريعتبود.سيستماداره البته تازه نبود و دست كم امويها و عباسيان قسمتى از آن را از روم وايران اقتباس كردند.اما در طرز اداره حكومت اسلامى آنچه براى دنياتازگى داشت انطباق آن بود با شريعت و وجود روح اخلاص واخلاق بود در آن.بر خلاف جامعه عربى-جامعه جاهليت-كهمبتنى بر انساب و پيوندهاى خويشاوندى بود،جامعه اسلامى بر اساساخوت دينى قرار داشت.درست است كه بعدها، توسعه فتوح تدريجااعراب را در ممالك فتح شده يك تفوق و امتياز عملى اما بى دوامداد، درست است كه در عهد خلافت اموى اين تفوق اعراب نسبتبهساير مسلمين-كه موالى خوانده مىشدند-مورد تاييد هيئتحاكمه وقتبود اما در جامعه مسلمين و خارج از طرز فكر و طرز تلقى حكام وخلفاء تفاوتى بين عرب و عجم ديده نمىشد.پيغمبر فضيلت را در تقوىاعلام كرده بود و اين كسانى كه به نام«موالى»خوانده مىشدند غالبادر علم و تقوى نيز، مثل مراتب ادارى،مىتوانستند فضيلت واقعى خودرا در جامعه اسلامى احراز كنند.با وجود آنكه در پايان عهد اموىنهضتشعوبيه-تحت تاثير بعضى اقوال خوارج و شيعه-تا حدىتعصبات نژادى را در بين مسلمين بيدار مىكرد،تركيب جامعه اسلامىو تسامح و تساهلى كه در آن حكمفرما بود اجازه بروز تعصبات را در آننمىداد.درست است كه بعضى نهضتهاى ضد خلفا رنگ شعوبى داشتاما پيشوايان همين نهضتها كه احيانا تمايلات سياسى و قومىداشتند،غالبا ناچار بودند صبغه مذهبى به دعاوى خويش بزنند تا بتواننددر بين عامه كسانى را به هوادارى خويش جلب كنند.در واقع بسببهمين شعارهاى مذهبى بود كه بعضى ازين نهضتهاى به مبادى تشيعمنسوب شدند.در جامعه اسلامى هميشه عامه مسلمين همان اصل اخوتاسلامى را اساس عمل مىدانستند و امتيازات عناصر حاكمه و همچنينتعصبات شعوبى ضد آن را نيز به چشم يك تجاوز به قلمرو اخوت اسلامىمىديدند.طبقه،به آن معنى كه در روم قديم و ايران ساسانى بود نزدمسلمين وجود نداشت.حتى رفتار با اهل كتاب و يا بردگان نيز چنان باتساهل و مدارا توام بود كه ازين حيث جامعه اسلامى هنوز مىتواندسرمشق خوبى براى امريكا و افريقاى جنوبى باشد.واقعه صاحب الزنجبيش از آنكه شورش بردگان باشد يك توطئه قرمطى بود چنانكه قيامخرمدينان،سرخ علمان،سپيد جامگان و امثال آنها نيز بيش از آنكهنهضت قومى را تحريك كنند،نهضتهاى مذهبى را تبليغ مىكردند.درجامعه اسلامى،استثمار طبقاتى آن شكل غير انسانى را كه در جامعهفئودال اروپا داشت نمىشناخت.فرقههاى مختلف كه تعدادشان بر هفتاد بالغ مىشد و در مواقع حساس بعضيهاشان احيانا به جان هم مىافتادندغالبا در مواقع عادى يكديگر را تحمل مىكردند.اهل مذاهب اربعهحنفيها،شافعيها،مالكيها،و حنبليها-اگر در فروع مسائل با يكديگربعضى اختلافات داشتند غالبا با ذمىها رفتارشان با تساهل و تسامحنسبى بيسابقهيى همراه بود.حتى از همان دوره اموى بقسمى از وجود اين ذميهاخاصه نصارا-در امور ادارى با تسامح و گشاده نظرى استفاده مىشد كهاز هيچ حيثبراى آنها در قلمرو اسلام جاى نگرانى نمىماند.در قلمرواسلام وجود اقليتهاى يهودى و مسيحى-به عنوان اهل كتابقابل تحمل بود اما مسيحيت قرون وسطى،در اندلس و سيسيل صقليهنمىتوانست اقليت مسلمان را در داخل قلمرو خويش تحمل كند#180 وبعد از سقوط قدرت مسلمين در اندلس و سيسيل، زندگى در قلمرو ومسيحيتبراى مسلمين تحمل پذير نمىتوانستباشد.اگر اسلام در هر جادر فرانسه،در سيسيل،در اسپانيا با شكست نظامى روبرو گشت و تدريجاآن سرزمينها را ترك كرد و در داخل قلمرو خويش انزوا جستسببشعدم تسامح مسيحيتبود در تحمل اقليتهاى دينى در قلمرو خويش.ازازين روست كه معامله مسلمين با اين اقليتها از هر حيث قابل تحسينبود و درخور اعجاب.اين اقليتها در جامعه اسلامى تا حد امكان درحمايت قانون بودند-در حمايتشريعت.در اجراى مراسم دينىخويش تا آنجا كه معارض حيات اسلام نباشد غالبا آزادى كافى داشتنداگر جزيهيى از آنها در يافت مىشد در ازاء معافيتى بود كه از جنگداشتند و در ازاء حمايت و امنيتى كه اسلام به آنها عرضه مىكرد.بعلاوه،اين جزيه ساليانه از يك تا چهار دينار بيش نبود و آن را هم از كسانىاخذ مىكردند كه توانايى حمل سلاح داشتند.از راهبان،زنان،ونابالغان جزيه نمىگرفتند و پيران،كوران،عاجزان،فقيران،و بردگان ازآن معاف بودند.نسبتبه بردگان نيز معامله مسلمين همراه با تسامح بود و مسالمت. وقتى از بردگى در اسلام صحبت مىشود نبايد ماجراىاسپارتاكوس يا داستان كلبه عمو تام را به خاطر آورد.اگر اسلام اصلبردهدارى را پذيرفت چنان انسانيتى را نسبتبه بردگان توصيه كرد كهدر جامعه اسلامى برده تا حدى بمثابه عضو خانواده تلقى مىشد.پيغمبر،بموجب روايات،آن كس را كه بنده خويش را بزند از بدترين مردمخوانده بود.حتى گويند كه وقتى نيز توصيه كرده بود كه بندگان را بنده( عبد)خويش نخوانيد مرد جوان( فتى)خويش بخوانيد. در واقعتجارت برده در همان ايام،هم نزد يهود معمول بود و هم نزدنصارا.اگر كليسا گهگاه نسبتبه آن اظهار كراهت مىكرد،اسلام هماز پيغمبر اين سخن را نقل مىكرد كه بدترين مردم آنست كه مردم رامىفروشد-شر الناس من باع الناس.بعلاوه،وضع يك برده در نزدمسلمين با وضع او در نزد يهود و نصارا طرف نسبت نبود.نزد يهود مردىكه با كنيز درم خريده خويش مىآميخت عملش زنا محسوب مىشد وزن او حق داشت آن كنيز را بفروشد و از خانه خويش دور كند چنانكهنزد نصارا هم فرزندى كه از يك كنيز براى مرد به دنيا مىآمد، برده بودگويى گناه زناى پدر را به گردن خويش داشت.در صورتيكه نزد مسلمين،نهفرزند آن وضع حقارت آميز را داشت نه مادرش.مرد حق نداشتام ولد رابفروشد و او بعد از مرگ خداوند خويش آزادى نيز مىيافت.در بينخلفا و سلاطين اسلامى بسيار بودند كسانى كه مادرشان برده بودام ولد.از بين مماليك-بندگان درم خريد-بعضىها در غزنه،هند،و مصر مكرر سلطنتهاى مهم بوجود آوردند و اينهمه نشان مىدهدكه در قلمرو اسلام برده بهيچوجه عرضه سرنوشتى از نوع سرنوشتبردگان امريكاى عهد لينكلن نمىشد.چنانكه زن نيز،بر خلاف مشهور،درقلمرو اسلامى وضعش اسارت آميز به نظر نمىآمد.در بين زنان مسلمانكسانى بودند كه در امور اجتماعى و حتى كارهاى راجع به حكومت نيز از خود لياقت نشان دادند،بعضى از آنها ملكه يا نايب السلطنه بودند.
نام امثال تركان خاتون،آبش خاتون،شجرة الدر،و امثال آنها در تواريخمحلى مسلمين هست. بعضى از زنان در امور اجتماعى نيز قابليت و لياقتنشان مىدادند.سكينه دختر حسين بن على ع مجالس ادبى و سياسى داشتو اشعار گويندگان مختلف را مىشنيد و نقد مىكرد. (181) نفيسه دختر زيد بنالحسن بر وليد بن عبد الملك اموى خروج كرد و در مصر در گذشت (182) بااينهمه،علاقه به خانواده و امر تربيت زن را پايبند خانه مىداشت امااين پايبندى اسارت و حقارت نبود.در حقيقت زن مسلمان از جهت امنيتامنيت اقتصادى-مخصوصا از زنان بسيارى از نواحى اروپا وضع بهترىداشت،زيرا مىتوانست در مال خود تصرف و دخالت كند و شوهر ياطلبكارانش حق نداشتند در دارائى او مداخله كنند.بعلاوه،تسهيلاتىكه اسلام در امر ازدواج مقرر مىداشت زن را،هم از ورطه فحشاءدور نگه مىداشت هم از بى عفتيهائى كه (Polygamy) مسلمين تا لازمه محدوديتهاى غير طبيعىبود.بدينگونه،چند همسرى حدى يكمبارزه ضد فحشاء بود،و زن مسلمان نيز-مادام كه از شوهر عدالتمىديد-آن را بهيچوجه يك نوع ظلم و خفت در حق خويش تلقىنمىكرد.
جامعهيى چنين كه در آن نه زن مورد تعدى بود نه برده،و حتىاقليتهاى دينى و مذهبى نيز از آسايش برخوردار بودند،براى نظم وعدالتخويش مىبايست از يك قانون عالى بهرهمند باشد-چنانكه بود.
اين قانون عبارت بود از شريعت،و در اسلام نيز-مثل آئينموسى-دين و قانون يك چيز بود. بدينگونه،در شريعت محمد ص،هرجرمى يك گناه محسوب مىشد و هر گناه يك جرم.منشا اصلى اين شريعتكتاب خدا بود-قرآن كه هم منبع عقيده مسلمين نيز بود.ماخذ يگرسنتبود كه آنچه را در قرآن مجمل يا مبهم بود تبيين و توضيح مىكرد سنت عبارت بود از گفتار،كردار يا تقرير پيغمبر كه نقل و حكايت آنحديثخوانده مىشد يا خبر.با اينهمه،در دورهيى كه ديگر دسترسبه پيغمبر نبود-مخصوصا از وقتى اسلام از چهار ديوار جزيرة العرببيرون آمد-گهگاه مواردى جزئى پيش مىآمد كه حكم آن نه در قرآنتصريح شده بود نه در سنت.اينجا بود كه رجوع به يك اصل ثالثغير از كتاب و سنت لازم مىآمد و آن عبارت بود از اجماع-توافق عام.
اگر هيچ يك از اينها مشكل را حل نمىكرد به عقل انسانى رجوع مىشديا به راى و قياس.با اينهمه،آنچه اجراء آن در شريعت اهميت داشتحدود و شروط اين اصول بود.در مورد قرآن ضرورت داشت كه آياتاحكام درست فهم شود،حدود امر و نهى و عام و خاص شمول آنها معينگردد،ناسخ و منسوخ احكام شناخته آيد،اقتضاى معانى و الفاظبدقت معلوم گردد،و البته اينهمه شناخت قرآن را لازم داشت-تفسير.
البته در تفسير قرآن مسائل ديگر نيز غير از آنچه با قانون و شريعتارتباط داشت پيش مىآمد مثل عقايد،اخبار گذشته،قصه انبياء و انذارمشركان.تفسير هم مقتضى غور در اسلوب بلاغت اعجاز آميز قرآن بودو هم مستلزم جستجو در شان نزول و در تفصيل قصص و حكايات. ايننكته سبب شد كه تفاسير مختلف بوجود آمد:ادبى و لغوى،مثلكشاف زمخشرى،يا كلامى و حكمى مثل تفسير امام فخر.در حديث هماستنباط قانون مقتضى غور و دقتبود.از بين صدها هزار حديث كه نقلمىشد-و حتى از همان عهد حيات پيغمبر منافقان و معاندان آنها را بهكذب خويش آلوده بودند-خبر ثقه و قابل اطمينان را كه بتوانددستاويز احكام شريعت واقع شود از روى چه ميزانى مىتوان شناخت؟
احاديث از جهت اسناد،از جهت راويان،و از جهت متن تا چه حد قابلاعتمادند؟اخبار آحاد،و اخبار متواتر هر يك تا چه حد و در كدام شرايطحجتبشمارند؟علم حديث،علم درايه،و علم رجال بوجود آمد تا از بين انبوه احاديث«صحاح»ميزانى بدست آيد،براى آنچه ثقه هست و آنچهثقه نيست.از اينها گذشته بحث پيش مىآمد در باب اجماع.اگرتحقق آن ممكن هستبه آن چگونه مىتوان علم يافت و تا چه حدمىتوان آن را حجتشمرد؟بعلاوه،حدود و شروط كار عقل،راى ياقياس را چگونه مىتوان تعيين نمود.ائمه چهارگانه سنت-ابو حنيفه،مالك بن انس،شافعى،و احمد حنبل-اختلافشان غالبا از حدود و شروطحجيت اين اصول ناشى است اما با وجود اختلافات قابل توجه كه درينمذاهب فقهى-و مذهب شيعه-با آنها هست قانون شريعتاسلامى كه روح اصلى آن وحى الهى است،در طى قرون و در تمام قلمرومسلمين همه جا وحدت و اصالتخود را حفظ كرده است (183) و در واقعهمه جا بيك گونه بر سرنوشت مسلمين،و احوال و عقايد آنها حكومتكرده است.بدينگونه،فقه اسلامى با تكيه برين اصول-كه ارزش وحدود آنها را علم اصول يا متدولوژى فقه بررسى مىكند-بر احكامشريعت و ادله آنها نظارت دارد.در حقيقت،با وجود بعضى موارد كه فقهاسلامى از آداب يا احكام رايج در نزد اقوام و ممالك فتح شده شايدچيزهائى-بحكم اصول-گرفته باشد رويهمرفته فقه اسلامى بعنوانيك سيستم قانونى كاملا اصيل است و ابتكارى (184) بعلاوه،اين سيستم درقلمرو وسيع اسلام نظم و عدالتى را كه در قرون وسطى مخصوصا در غرب،مدتها مجهول بود به دنيا باز آورد.در همان دوره كه فقه اسلامىمشكلترين دعاوى را بوسيله احكام الهى خويش حل و فصل مىكرددنياى مسيحى قرون وسطى قضاوت الهى را بوسيله جنگ تن بتن و آنگونهوسايل اجراء مىنمود.قانون شريعت،كه در اسلام حاكى از امر و ارادهالهى است،از جهت اخلاقى مخصوصا قابل ملاحظه است و رعايتانسانيت و پاس حقوق ديگران،مبناى اساسى بسيارى از احكام آنست.
درين قانون گوئى انسان هيچ حقى ندارد مگر آنكه خدا نيز سهمى در آن حق داشته باشد.اما سهم خدا عبارتست از امر او به اينكه حق هر كسبايد به او داده شود و هيچ كس حق ندارد،به آنچه تعلق به ديگرىدارد تخطى كند.بدينگونه،قانون اسلام كه در واقع يك قانون الهى است، بى آنكه ناشى از مصلحت جوئيهاى انسانى شده باشد به همان نقطه ازحق خالص (Pure Right) مىرسد كه بقول يك محقق معروف اروپائىزمينه مشترك تمام اقوام متمدن بشمارست (185) فاصله بين واقعيتبا حكم شريعت در جامعه اسلامى اگر هستهيچ جا آن اندازه كه در امر حكومت و سياست پيداستبارز نيست.درواقع،طرز انتخاب خليفه-جانشين پيغمبر-از همان اوايل طورى شدكه نشان داد بين تئورى و واقعيت در هيچ جا بقدر سياست اختلافنيست (186) اين مساله خلافت قديمترين مورد خلاف بين مسلمين راتشكيل داد و از همان ماجراى سقيفه دوستداران معدود اهل بيت رادر مقابل عامه قرار داد.غلط است آنكه گويند تشيع را ايرانيان بوجودآوردند يا نشر و تبليغ كردند،در واقع اين فكر در بين عناصر غير عرب ازعهد مختار منتشر شد در صورتيكه مدتها پيش از آن،و دست كم ازاواخر عهد عثمان، اين فرقه موجوديتخود را نشان داده بود.
بعلاوه،بر خلاف مشهور،بيشتر كسانى از زرتشتيها كه به اسلاممىگرويدند غالبا مذهب اهل سنت اختيار مىكردهاند،نه مذهبشيعه (187) در هر حال،در مورد خليفه،شيعه قائل به نصب و انتخاب عامهنبود و خلفا را غاصب مىشمرد چنانكه خوارج نيز غالبا ضرورت انحصارخلافت را در قريش انكار مىكردند و در خروج بر هر خليفه جائرخويشتن را ذيحق مىدانستند.با اينهمه،خليفه هر كس بود،خواه ازخلفاى راشدين و خواه از امويها يا عباسيان،كار عمدهاش غير از دفاعو حمايت از حوزه اسلام نظارت بود در اجراء احكام شريعت.با وفاتپيغمبر، وحى-كه منشا قانون بود-منقطع گشت اما خليفه كه جانشين پيغمبر بشمار مىآمد مىبايستبر اجراء سنت و شريعت نظارت كند.درباره منشا قدرت و حدود اختيار خليفه حثبسيارست اما در گذشته،صرف نظر از مدعيان خاص،تنها دستههاى منظمى كه با اساس خلافتيا باشخص خليفه اظهار مخالفت مىكردهاند عبارت بودهاند از خوارج وشيعه.با امويها خلافتبه نوعى سلطنت موروثى تبديل شد و عباسياننيز كه در آغاز كار آنهمه از امويها انتقاد كردند نتوانستند يا نخواستندآن را به شكل عهد راشدين باز گردانند.اينجاست كه شكاف بين تئورىو واقعيت،در امر راجع به حكومت روى مىنمايد.حكومت راشدينبهر حال نوعى دموكراسى بود،از نوع حكومت عده قليل اصحابحل و عقد.از لحاظ نظرى تمام مسلمين در انتخاب خليفه وارد بودنداما محدوديت امكانات و تعارض اغراض و قدرتها حكومت اهل حل وعقد واقعى را محدود مىكرد به حكومتيك عده قليل-اليگارشى.
خليفه در غالب امور با صحابه و ياران مشورت مىكرد و اگر هم به حرفآنها گوش نمىداد حكومتش مطلق نبود و چيزى آن را محدود مىكرد-شريعت.بدينگونه،شريعت قانون واحدى بود كه از امير المؤمنين تافقيرترين مرد مسلمان همگى مكلف به اطاعت از آن بودند. در واقع اسلامبا قانون واحدى كه منشا اصلى آن وحى الهى بود بر سراسر قلمرو خويشبيكسان حكومت مىكرد و اسلام مرد چيزى نبود جز تسليم وى به اين قانون.
توسعه فتوح اسلامى تدريجا منتهى به نتيجه قهرى آن شد:تجزيه.
امرا رفته رفته حساب خود را از مركز جدا كردند،و اين البته مستلزم جدائىاز شريعت نبود. حتى در اسلام زمانى رسيد كه غير از خليفه بغداد،دوخليفه ديگر در مصر و اندلس نيز وجود داشت و در بلاد مختلف نيزامراء خود را سلطان مىخواندند-و نماينده مستقل قدرت خليفه. بااينهمه،در تمام قلمرو اسلام قانون-يك چيز بود:شريعت.بعلاوه،درتمام اين حوزه وسيع كه به نام امير المؤمنين اداره مىشد سنتهاى ادارىهر محل تا آنجا كه با شريعتسازگارى داشتحفظ شد و ادامه يافت:
در شام و مصر سنت رومى،در عراق و فارس سنتساسانى.مركزيتادارى،ديوانهاى متعدد در«دار الخلافه»پديد آورد و تجزيه خلافتانواع ديوانها درست كرد،در هر ولايتى.بيت المال كه در عهد راشديندارائى آن مال الله محسوب مىشد از عهد اموى بازيچه مطامع و اغراضخليفه شد،و امراء او.با ديوان جند،ديوان نفقات،ديوان بريد،ديوانرسائل و ديوان اشراف قسمت عمده كارهاى ادارى انجام مىيافت و ديوانبر و صدقات هم براى كارهاى خيريه بود. در دوران بعضى خلفاء ديوانهاغير از روزهاى جمعه در روزهاى سه شنبه هم تعطيل بود (188) امافعاليت و اداره اين ديوانها،و نظم و ترتيب آنها هميشه تابع شخصيتوزير بود كه خود گهگاه شغل خويش را-مثل عمالش-با دادن هديهو رشوه بدست مىآورد و با«مرافق»حاصل از شغل آنچه را از دستداده بود جبران مىكرد.تسلط بىدوام سلسلهها و هوس تبذير بعضىامراء در كار خراج و ماليات بىنظميهايى را-مثل همه جا-سبب مىشدو مشكلات مالى و ادارى پديد مىآورد.مسابقه رجال دربار در تحصيلوزارت بعلاوه رواج القاب و عناوين پوچ در بين عمال و امراء كه امثال ابو ريحانبيرونى و خواجه نظام الملك از آن بشدت انتقاد كردند سبب مزيد فساد وحتى بروز حيف و ميل در ديوان و پيدايش هرج و مرج در اداره مىشدكه هيچ يك روح اسلامى و سنتى نداشت و تدريجا منتهى شد به نفرتعام از ديوان و ديوانيان كه هنوز بين عامه مسلمين باقى است.
21- هنرهاى زيبا
كه گفت كه در اسلام دين را با هنر سازگارى نيست؟بر عكس،اين هر دوبا يكديگر ملاقات مىكنند و آن هم در مسجد.خداى اسلام-الله تعالى-نه فقط رحيم و حكيم استبلكه جميل هم هست،و از همين رو چنانكهصوفيه مىگويند،دوستدار جمال.يك نظر به بعضى مساجد كهن نشانمىدهد كه اين بناهاى با شكوه والا كه به پيشگاه خداوند اهداء شدهاندصرف نظر از قدس و نزهت معنوى كه دارند از لحاظ يك مورخ نيز درخورآنند كه گالريهاى هنر اسلامى تلقى شوند.هنرمندان بى نام ناشناساين مساجد كه تمام هستى خويش را وقف دمتخداوند كرده بودنداز همان شوق مقدسى گرم بودهاند كه استادان عهد رنسانس را مشتعلمىداشته است و ازين رو مثل آنها با شوقى تمام مىكوشيدهاند تا بهترينتصورى را كه از زيبائى مىداشتهاند در طى اين آثار مقدس جلوه و تحققبخشند.حقيقت آنست كه معمار مسلمان در روزگاران گذشته هر زيبائى راكه در اطراف خويش مىديد اگر آن را در خور عظمت و جلال خدامىيافتسعى مىكرد تا بهنگام فرصتبراى آن در مسجد جائى باز كند.
بدينگونه،ستون را از آنچه در معابد بابل بود گرفت،مناره و محراب را از كليسا اقتباس نمود و ايوان و طاق آن را از قصرهاى سلطنتى ساسانيانتقليد نمود.
مسجد در عهد خلفا براى مسلمانان خيلى بيش از امروز اهميتداشت زيرا تنها جاى عبادت Forum ميدان خطا به در روم)بود هم محكمه عدالت مسلمين بشمار نمىآمد.هم فوروم ( آنها،هم محل درس وتعليم آنها بود هم حتى آكادمى آنها.در عهد پيغمبر مسجد جائى بودكه مسلمانان آنجا جمع مىشدند،پيغمبر در همانجا كارهاى امت را حل وفصل مىكرد. قديمترين مسجد كه فاتحان مسلمان در محل بصره،كوفهو فسطاط بنا كردند نزديك بود به دار الاماره.زيرا كه مسجد تنهاعبادتگاه قوم نبود محلى بود براى اجتماع عام.چنانكه نام آن-جامعنيز بدرستى ازين امر حكايت دارد.در دورههاى بعد اهل حديثحلقههاى خود را در مسجد بر پا مىكردند،احكام شريعت در مسجدمسلمين تبيين مىشد،مجالس تفسير قرآن در مسجد بر پا مىشد،متكلماندر مسجد حوزه بحث در عقايد منعقد مىكردند،زهاد و صوفيه هم براىاعتكاف در مسجد خلوت مىگزيدند.در مساجد حوزههايى بود براىمقابله و تلاوت قرآن كه در آنها تجويد و قرائت نيز تعليم مىشد چنانكهحلقههاى اذكار-ذكر نام خدا-هم در مساجد تشكيل مىيافت.
در بعضى مساجد مجموعههاى حديث-مخصوصا صحيح بخارى وصحيح مسلم-قرائت و تعليم مىشد.در واقع،هم مكتب كلامىمعتزله از مسجد بيرون آمد و هم مذهب اشاعره. بعلاوه،مسجد بهاصطلاح امروز هم پارلمان شهر بود و هم تا حدى كلوب عالى آن.
همچنين در موارد بسيارى غريبان و تازه واردان آنجا را مثل مهمانخانهشهر تلقى مىكردند. اين فوايد گونهگون كه از مسجد مورد انتظار بودسبب مىشد كه بناى مسجد،هم راحتباشد و هم سودمند.بدينگونه درينابنيه عالى كه اولين منزل پرواز روحانى انسان بشمار مىآمد هنر معمارى اسلامى مفهوم انتزاعى را با هدف انتفاعى در هم مىآميخت.
البته تنوع و اختلاف نژاد اقوامى كه سرزمين آنها بوسيله اسلامفتح شد از اسباب تنوع شيوه معمارى در بين مسلمين بود.اولين معمارانقديم اسلامى براى آنكه تصورى را كه از زيبائى داشتهاند تحقق بخشندوسيله ديگرى نداشتهاند جز آنكه شيوه هنر قوم و كشور خود-ايران، بيزانس،شام،مصر و هند-را مورد استفاده قرار دهند اما البته اينگونهعناصر و اجزاء كه از معمارى قديم اخذ مىشد رفته رفته با هدفهاى دينجديد تطبيق مىگشت و در تحول معمارى اسلامى تاثير مىبخشيد.
بدينگونه،سبك معمارى بيزانس كه در مساجد دوره اموى رواج و نفوذعمده داشت از همان وقتى كه معماران سامرا-در عهد معتصم خليفه-سبك روزگار ساسانيان را احياء كردند جاى خود را به شيوه معمارىساسانى داد و اين شيوه چنانكه هر تسفلد نشان داده استبزودى در همهجا-فى المثل در خراسان،بحرين و حتى مصر-انتشار و رواج تمام يافت.
در آغاز كار بسيارى از مساجد كهن بر جاى معابد كهنهتر يا حتىبر بقاياى قصرهاى ديرينه ساخته مىشد.در مدائن قسمتى از ايوان كسرىرا سعد بن ابى وقاص تبديل به مسجد كرد. مسعودى مىگويد بسيارى ازآتشكدههاى ايران هم تبديل به مسجد شد.در شام و فلسطين نيز مكرركليساها را مسجد كردند و حتى در مصر تا زمان مامون خليفه كليساهاىقبطى تبديل به مسجد مىشد.كليساى يوحنا كه در دمشق تبديل به مسجداموى شد در ادوار قديمتر معبدى بود كه براى ژوپيتر بنا شده بود.مساجدكهنسال اصطخر و قزوين بر روى بقاياى آپادانههاى ساسانى بنا شد.درحمص،حماة،اورشليم،استنبول و آناطولى بسيارى كليساها را مسجدكردند،در كابل و سند و دهلى هم مكرر معابد بت پرستان تبديل به مسجدشد.وقتى كليساى اياصوفيه تبديل به مسجد يافتبعضى تغييرات در آنضرورت داشت تا آن را با احتياجات جديد منطبق كنند اما جامع سلطان محمد فاتح بنائى بود تازه،منطبق با نيازهاى جديد كه در ساختن آن همذوق فطرى و مكتسب فاتحان ترك جلوه داشت هم بقايائى از سنتهاىمعمارى بيزانس.مسجدهاى عظيم ديگرى هم اين فاتحان عثمانى دربيزانس پديد آوردند كه شيوه معمارى تركى و عثمانى رفته رفته از آننشات گرفت.مسجد جمعه اصفهان در عهد منصور عباسى بوجود آمد آنهمظاهرا در جاى يك آتشكده قديم.اما تغييرات متوالى و مستمرى كهپادشاهان ايران از ملكشاه سلجوقى تا شاه طهماسب اول و شاه عباس اولصفوى در آن پديد آوردند تدريجا از آن بناى كهن،تيپ مسجد ايرانى رابوجود آورد. اين تيپ خاص در بناى مسجد شاه اصفهان به كمال رسيد كهآن را بى شك بايد شاهكار معمارى مذهبى در تمام تاريخ ايران خواند.
تحولاتى كه در خلافت اسلامى و احوال امم و اقوام مسلمان پديدآمد در بناى مسجد البته تاثير بارز داشت.سنتهاى محلى هم بى شك درتحول اسلوب معمارى اسلامى مؤثر بود.در يك دوره خاص نفوذ سبكايران تقريبا در تمام خاور نزديك منتشر شد.بعد از سقوط خلافتبغداد، در قسمت عمدهيى از دنياى اسلام شيوه گنبددار ايرانى جاى اسلوبمعمارى سابق را گرفت. با آنكه شيوه هنر تزيينى ايرانى،نفوذ عمدهيى درتمام اقطار اسلامى داشت ذوق و شيوه هر يك از اقوام و امم باز خاصيتخود را حفظ كرد.اين اوصاف و خواص كه اسلوب مسجد سازى هر قومىرا مشخص مىكند غالبا مزايائى است كه اين اقوام در سراسر تاريخ وتمدن خود نيز آن را نشان دادهاند.مىتوان گفتخاصيت معمارى شامثروت و غناى آنست،خاصيت معمارى شبه قاره هند و پاكستان وفور وكثرت،خاصيتشيوه ترك و عثمانى قوت آنست و اصيتشيوه ايرانىلطف و ظرافت آن.
از اينها گذشته،در بناى بسيارى از مساجد هنرهاى مختلف بهمدر آميخته است:معمارى در توازن اجزاء كوشيده است،نقاشى به نقوش و الوان كاشيها توجه كرده است،خوشنويسى الواح و كتيبهها را جلوهبخشيده است،شعر موعظهها و ماده تاريخها عرضه داشته است و موسيقىهم براى آنكه از ديگر هنرها باز نماند در صداى مؤذن و بانگ قارى وواعظ مجال جلوهگرى يافته است.حتى صنعتهاى دستى هم براى تكميل وتزيين اين مجموعه الهى به ميدان آمدهاند:فرشهاى عالى،پردههاىگرانبها،قنديلهاى عظيم و درخشان،منبت كاريها و مليله دوزيها نيز درتكميل زيبائى و عظمت مسجد نقش خود را ادا كردهاند.بدينگونه، مظاهرگونهگون فرهنگ و هنر اسلامى در طى قرنهاى دراز چنان در بناى مسجدمجال ظهور يافته است كه امروز يك مورخ دقيق روشن بين مىتواند تنهااز مطالعه در مساجد تصوير روشنى از تمدن و تاريخ اقوام مسلمان عالمرا پيش چشم خويش مجسم كند.در طول نسلها و قرون در فاصله آفاقمختلف،هنر اسلامى ملجاى پاكتر و نمايشگاهى امنتر از مسجد نداشتهاست و اشتراك مساعى اقوام و امم مختلف اسلامى در تكميل و تزيين مساجدبا وجود (Cosmopolitisme) حفظ خاصيتهاى ملى و محلى نوعى جهانوطنى
را در معمارى اسلامى سبب شده است كه البته با تمدن و فرهنگپر تسامح اسلامى مناسبت تمام دارد و بهر حال از مفاخر معنوى مسلمينبشمارست. (189) البته غير از مساجد،ابنيه و آثار بسيار از تمدن اسلامىمانده است.نكته اينجاست كه مسلمين اين بناهاى شگرف عالى را كهطول زمانها-و عرض مكانها-بين آنها فاصله بسيار افكنده با وجودتفاوت و اختلاف كه در مصالح و مواد و سبكها و امكانات آنها هستروح و حيات واحد بخشيدهاند.در حقيقت هم تفاوت مواد و مصالح درنقاط گونهگون،هم اختلاف ذوق و ثروت حاميان و بانيان اين ابنيه هنرى،و هم مدارج تربيت و ذوق معمار و كارفرما دستبهم مىداد،تا سبك وشيوه معمارى را در بلاد و قرون مختلف تعيين نمايد.البته وحدت كلى ايناساليب مختلف را انكار نمىتوان كرد و منشا اين وحدت تا حد زيادى حكومت اسلام است كه گوئى همه جا ذوق و نبوغ نژادهاى گونهگون كشورهاى فتح شده را طى قرنهاى دراز در خدمتخويش گرفته و هر يك رامكمل ديگرى ساخته است و اين وضعى است كه پيش از فتح اسلامى كمتردر عالم نظيرى داشته.تحت تاثير همين عامل بود كه صنعت اسلامىتوانست از شكوه رؤيا انگيز قصر الحمراء در اسپانيا تا ظرافتبى مانند تاجمحل دراگره اختلاف نژادها را ناديده گيرد و زمان و مكان را در نوردد ونوعى جلوه ابدى و انسانى بيابد.
بدينگونه در معمارى نيز-مثل علوم و فنون-مسلمين از ايرانيهاو روميها اقتباس كردند.اما وجود ابنيه بسيار عظيم در سراسر قلمرو پهناوراسلام حاكى است از قدرت و ذوق تلفيق در بين مسلمين.درين بناهاى عظيمخيال انگيز ستونهاى پر هيبت،طاقهاى هلالى،منارهها، گنبدها و مقرنسكاريها هر چند هيچيك كاملا ابداع مسلمين نيست اما تركيب و تلفيقآنها در ابنيه اسلامى حاكى از هماهنگى،عظمت و كمالى است كه درتمدن و فرهنگ اسلامى تقريبا همه جا جلوه دارد.تركيب مجموعه همينعناصرست كه ابنيه اسلامى را در شام،در مصر،در هند،در اندلس،درعراق و در ايران همه جا قدرت و جلالى افسانه آميز،مىبخشد. همين مايهتناسب و هماهنگى است كه قصر الحمراء را در غرناطه از وراى غبار قرنهاهنوز چنان جلوه و شكوه داده است كه گوئى به قول ويكتورهوگوشاعر فرانسوى آن را«جنىها مثل يك رؤيا زراندود،و آگنده از آهنگ»
ساختهاند. (190) و يا بناى تاج محل را دراگره با چنان تناسبى از زيبائى و ظرافتسرشار كرد كه هنوز يك مورخ امروز مىتواند درباره اين رؤياى مرمرينكه بياد مرگ و زندگى يك ملكه مسلمان هند بنا شده استبگويد اگرزمانه عقل و هوش داشتشايد هرچه جز تاج محل بود منهدم مىكرد وبراى تيمار دل آدمى اين نشان گرانمايه شرافت انسانى را بر جاى مىنهاد. (191) در اسپانيا سبك معمارى متداول در شام و ايران به نام سبك مراكشى آوازه يافت.بعدها فاتحان نصارا قسمتى از مساجد اندلس راكليسا كردند،قلعه الكازار-شكل فرنگى شده القصر-كه در اشبيليهبوسيله ابو يوسف يعقوب بنا شد،مورد توجه و استفاده شارل پنجم و ايزابلاگشت.قصر الحمراء كه مجموعهيى است زيبا از باغها،قصرها،حياطها واستخرها و ايوانهاى رفيع و باشكوه كهن در غرناطه نمونهيى از افراط درتزيين و تجمل بعضى مسلمين را عرضه مىداشت كه عاقبت آن در همه جاهمان كلام معروف است كه شارل پنجم وقتى از ايوان يك عمارت الحمراءآنهمه جلال و عظمت از دست رفته را بديده عبرت ديده بود گفته بودبيچاره آنكه اينهمه را از دست داده است. (192) در هند،اين معمارى باز چنانوحدت و صالتخود را حفظ كرد كه به گفته بعضى مورخان انسان وقتىبناى تاج محل را در هند مىبيند،نه در ايران يا اندلس،دچار حيرتمىشود،اما در واقع از حيرت وقتى بيرون مىآيد كه متوجه مىشود دياراسلام است نه هند دارد نه اندلس،همه جاى آن وحدت است-وحدتاسلامى.چنانكه قطب منار دهلى با دويست و پنجاه پا ارتفاع،هنوز بعد از هفتقرن مقابله با طبيعتحكايت دارد از قدرت و عظمتى كه اسلام در گذشتهدر سرزمين هندوان يافت-و گر چه گهگاه با خشونت و قساوت امثال قطبالدين ايبك همراه مىشد.
هنر اسلامى نيز مثل فرهنگ آن،هم از حيث مواد تنوع داشت هماز جهت تكنيك.حتى نقاشى،مجسمه سازى،و موسيقى هم با آنكه با كراهتاگر نه با حرمت،تلقى مىشدند در محيط تسامح آميز اسلامى فرصتى براىنشو و نماى خويش پيدا كردند.در واقع نه در نقاشى صورت،مسلمينفرصت قريحه نمائى داشتند،نه در نقاشى تفريحى.با اينهمه،بعضىهنرمندان كه به اين كارها پرداختند استعدادهاى كم نظير نشان دادند.
در مينياتور،غير از يك عده هنرمند بى نام كه آثارشان بى امضاست،ازكمال الدين بهزاد مىتوان ياد كرد كه ميراث مكتب هرات را به دورهصفويه منتقل كرد.خوشنويسى كه در قديم مخصوصا با خط كوفى در معمارى و سفال كارى يك هنر تزيينى بود بعدها با خط نستعليق لطف وظرافتى ديگر يافت و كتاب شعر يا نثر مصنوعى كه با خط نستعليق ومينياتور و تذهيب و تجليد هنرمندانه آراسته مىشد در صورتيكه در همهاين رشتهها كمالى را عرضه مىكرد يك مجموعه ارزنده از هنرهاىظريف مىشد.در كتابت،تذهيب،و تجليد قرآن مخصوصا گهگاه چنانذوق و حوصلهيى بكار مىرفت كه زيبائى بعضى از آنها قدس و عظمتمساجد اسلامى را مجسم مىكرد.قالىهاى ظريف-كه نوعى از آنهنوز نام ايران را بلند آوازه مىدارد-در گذشته بقدرى به لطف رنگو نقش ممتاز بود كه زيباترين آثار امروز در برابر آنها ناقص و بى انداممىنمايد.تنوع بارزى كه از حيث مواد،و از حيث تكنيك در آثار هنراسلامى هست جالب است.انواع مواد از گچ،كاشى،مرمر،جواهر،خزف،بلور،و عاج در ابنيه و آثار گونهگون از برج،قصر،مسجد،مناره،وايوان هست و رشتههاى مختلف هنر از معمارى، خط،مينياتور،تذهيب،وصنايع دستى زندگى طبقات ثروتمند را از ذوق و زيبائى مىآگند. ظرافت وحوصلهيى كه در بعضى صنايع دستى مسلمين بكار مىرفت لطف و كمالخاصى به آنها مىداد.بعضى اسلحه و آلات جنگ،كارهاى جواهر سازى ومرصع كارى،ظروف سفالى و فلزى آنها كه در موزههاى مختلف هنوزباقى است مهارت صنعتى آنها را در اين كارها نشان مىدهد.كنده كارىبر روى عاج،ساختن انواع كاشى و آبگينه،بافتن انواع فرش و سجادهوسيلهيى بوده استبراى تجلى يافتن ذوق و ظرافت قوم در صنايع دستى وخانگى.
حتى در موسيقى كه زهد متعبدان سماع آن را بر نمىتافت و طبايعجدى گهگاه آن را عبارت از لغو ناپسند مىشمرد نيز تشويق خلفاء و اميرانهمراه با ذوق و علاقه عامه،توسعه قابل ملاحظهيى پديد آورد.
كتاب الاغانى تاليف ابو الفرج اصفهانى(356-284)كه ذكر و ضبط اغانى مشهور آن زمانها براى او بهانهيى شده است جهت ايجاد يكدائرة المعارف بيست جلدى از شعر و ادب و تاريخ عرب،حاكى است ازرواج و قبولى كه موسيقى و غنا در مجالس خلفاء و امراء و حتى بازرگانان وعامه داشت-مخصوصا در دمشق،بغداد،و حتى مدينه.وجودابراهيم بن مهدى،عمو و تا حدى رقيب و معارض مامون (193) در بين چندموسيقيدان مشهور شهر هزار و يك شب نشان مىدهد كه بغدادهارون و مامون تا چه حد با موسيقى و آواز سر و كار داشته.غير ازوى نام ابراهيم موصلى،پسرش اسحق،و شاگرد او زرياب در موسيقىاوايل عهد عباسيان آوازه بلند داشت.همين زرياب بود كه موسيقى عربىرا در اسپانيا به دربار خليفه عبد الرحمن ثانى برد و قرطبه را غرق در شورو آهنگ عراق كرد.سماع صوفيه و وجد و رقص آنها-با وجود نهى و كراهيتبعضى مشايخ-موسيقى و غنا را مخصوصا در بين عامه انتشارى بيشترداد.جنبه نظرى موسيقى مخصوصا نزد كندى،فارابى،اخوان الصفا،وابن سينا مورد توجه شد كه درين باب ميراث علمى يونان را كمال و غنائىسرشار بخشيدند.مدخل فارابى در موسيقى معروفترين تصنيفات قرون وسطىدر موسيقى نظرى است و اگر از تمام كتابهاى موسيقى يونانى كه باقى ماندهاستبرتر نباشد فروتر نيست (194) غير از فارابى كسانى امثال ابن هيثم وعبد المؤمن ارموى نيز در موسيقى نظرى مطالعات مهم كردهاند.اما جالباست كه آثار فارابى درين باب در نزد علماء موسيقى اروپا تا اواسط قرنهفدهم ميلادى هنوز مورد رجوع بود (195) در ايجاد بعضى آلات موسيقىو در استعمال علائم براى ضبط،تقدم موسيقيدانان اسلامى قابل ملاحظهاست و هنوز در زبانهاى اروپائى بعضى الفاظ هست كه حاكى است از اخذو اقتباس از موسيقى عهد اسلامى.
22- عرفان اسلامى
عرفان اسلامى تا چه حد اصالت و ارزش دارد؟در حقيقت عرفان اسلامىكمال عملى خويش را در تصوف يافت.با اينهمه،تصوف كه از زهد وپشمينه پوشى شروع شد بسبب پيوند با دعوى و رياى بعضى صوفيه كهتن زدن از فرمان شريعت و دم زدن از اتحاد و حلول غالبا با آن همراه بود،نزد فقها و متشرعه منفور شد.اصحاب صفه-فقراء قديم صحابه-باآنكه بهر حال لفظ صوفى با نام آنها ارتباط ندارد ظاهرا از خيلى قديم زهديا فقرشان سرمشق بعضى زهاد مسلمين شد.ابوذر غفارى يك نوعسوسياليست اسلامى،سلمان فارسى يك درون گراى اهل فقر،مالك ديناريك راهب عرب،حسن بصرى يك واعظ پارسا و رابعه عدويه يك زندلسوخته از محبت الهى از قديمترين كسانى بودند كه راه صوفيه را با قدمهاىنخستين كوبيدند.بعدها، با ابراهيم ادهم تاثير بودائى وارد تصوف شد،با ذوالنون تاثير مسيحى و نو افلاطونى.حارث محاسبى محاسبه نفس رامدار كار خويش كرد و با يزيد دم از حلول يا اتحاد زد.وقتى وبتبهحلاج رسيد تصوف مبلغى از حدود شريعتخارج شده بود و محافظهكارى امثال جنيد هم نتوانستباز حيثيت آن را اعاده كند.چنانكه مساعى امام قشيرى،ابو نصر سراج،غزالى و شيخ شهاب الدين سهروردى اگر چهآن را با شريعت تا حدى دوباره سازش داد ليكن مخالفت فقها و متشرعهرا از بين نبرد.محيى الدين بن عربى و صدر الدين قونوى تصوف را از مسيرعملى خويش وارد قلمرو مباحث نظرى كردند-و با آثار آنها تصوف اسلامى نوعىمتافيزيك اشراقى شد.ابن فارض،عطار،مولوى و شيخ شبسترى شعر راجلوهگاه اين فلسفه تازه كردند و مخصوصا در كلام مولوى بود كه تصوفاسلامى به اوج بيان رسيد.ابن سبعين به آن تمايلات فلسفى داد،وعبد الكريم جيلى تمايلات گنوسى.وجود خانقاهها و سلسلههاى فقر واخوت صوفيه هم تصوف را در بين عامه رواج داد و هم از ارتباط با عيارانو پهلوانان،اهل فتوت را از آن بوجود آورد-و طريقه جوانمردى را.
طريقه صوفيه مبتنى بود بر فقر و عزلت.نزد آنها توبه و زهد مدخلىبشمار آمد براى تصفيه باطن كه آنرا منشا معرفت واقعى مىشمردندذكر،خاصه ذكر خفى،وسيلهيى بود براى اتصال دائم به حق،و غفلتاز آن اگر از بى خودى ناشى نبود نشانه حرمان محسوب مىشد و حجاب.
مراقبت ذكر،خاصه در خلوت خانقاه،رهروى را كه تحت رهبرى يكشيخ-پير مرشد-به اين طريقت وارد مىشد در مقامات سلوك رهنمونمىگشت و عروض«احوال»و تكرار و استمرار آنها وى را درين«مقامات»
ترقى مىداد تا جائى كه وجود وى از تاب تجلى حق-تجلى ذات وصفات-مثل طور سينا كه در جلوه خداوند فرو مىريخت،فانى مىشد.
فناى اوصاف-اوصاف بشرى-نقطه اتصال به حق بود و وصول به بقاء كهدر واقع هدف يگانه هر عرفان انسانى است.طى كردن اين مراحل و مقاماتنزد صوفيه حاجتبه درس فقه يا بحث كلام نداشت.دفتر صوفى سواد وحرف را بر نمىتافت و وى مىخواست در معرفتبى آنكه به وسوسه قيل وقال اهل مدرسه افتاده باشد به جائى رسد كه فى المثل ابو سعيد ميهنهاشدر قياس با شيخ الرئيس بتواند آنچه را شيخ مىداند وى ببيند-حكايتى كه در باب ملاقات شيخ الرئيس و ابو سعيد نقل كردهاند حاكى است ازيندعوى يا آرزوى آن.نزد صوفى قلبى كه با توبه و ذكر تصفيه يافته باشد،در حكم آن ديوار افسانهيى است كه مىگويند چينيها آن را صيقل دادندتا بمدد روشنى و درخشندگى خويش تمام نقوش زيبايى را كه روميها برديوار مقابل طرح كرده بودند تصوير كنند.درينصورت همان معرفت را كهحكيم از راه تفكر و استدلال بدست مىآورد صوفى مىكوشيد تا از طريقعزلت و زهد و مراقبتحاصل كند. همين بى اعتنايى به علم و استدلال نيزاز مواردى بود كه صوفى را نزد فقها و متكلمين مستحق طعن مىداشت.
نزاع بين صوفيه و متشرعه مكرر منجر به رد و طرد و حتى قتل صوفيهگشت و امثال حلاج و عين القضاة درين منازعات قربانى شدند.صوفىعقل فلسفى را تحقير مىكند و او را چون مىخواهد وجود بى حقيقت«غير»
و«ماسوى»را دليل و راهنماى وصول به اثبات وجود حق،كه وجودىغير از آن نيست قرار دهد گمراه مىيابد و سرگشته.بدينگونه«طريقت»
صوفى كه از«شريعت»آغاز مىشود جز در«حقيقت»مجال درنگ نمىيابداما درين سيرنه در منزل متشرعه توقف مىكند نه در منزلگاه فلاسفه.
معرفت واقعى نزد صوفى از حق شروع مىشود و هم به او ختم مىشودچنانكه وجود وى هم كه در سير و سلوك خويش از حق آغاز مىكندهم به حق بازگردد.
بارى عرفان اسلامى با وجود عناصر غير اسلامى كه دارد همچناناسلامى است،نه زهد و فقر آن رنگ رهبانيت نصارا دارد نه فناى آن بانيرواناى هندوان كه بعضى بخطا آنرا اصل نظريه فنا شمردهاند،هيچ مناسبتدارد.اگر از فيض و اشراق و كشف و شهود هم صحبت مىكند آن را ازقرآن و خبر نيز بيگانه نمىيابد و بهر حال صوفى در قرآن و سنتبراى طرزفكر و كار خويش تكيهگاه بسيار مىتواند يافت و خطاست كه بخواهندمنشا تصوف را خارج از قلمرو شريعت اسلامى و تنها در آيين مسيح، مانويث،مذاهب هندوان يا حكمت نو افلاطونى بجويند.
بعلاوه،آيا تصوف اسلامى كه خود از عرفان مسيحى و هندى واز حكمت نو افلاطونى تاثير پذيرفته است در دنياى مجاور خويشبىتاثير مانده؟ظاهرا نمىتوان قبول كرد كه اسكولاستيك اروپا وعرفان آن ازين تاثير بكلى دور مانده باشد.دو فرقه هوسپيتالى،و تمپلر دردنباله جنگهاى صليبى بىشك از برخورد با صوفيه شام و مصر بعضىعقايد و رسوم آموختهاند.هم دانته در كمدى الهى خويش مديون ابنعربى و بعضى نويسندگان شرقى شد و هم ريمون لول حكيم و عارفمسيحى كه يكچند در بين مسلمين سفر كرده بود.ماجراى جست و جوىجام مسيح-گرائال-از تاثير عرفان اسلامى خالى نيست.بعضىاقوال سن (Saint francois d, Assise) هست كه كلامصوفيه اسلامى را به فرانسواداسيز خاطر مىآورد هر چند شايد از آنها بطورمستقيم نگرفته باشد.بهر حال قرابت فكر جالب است و در خور تامل.
وقتى سن فرانسوا ياران خويش را از كسب دانش منع كرد و ياد آور مىشدكه هر كس درين دنيا دنبال دانش مىرود روز قيامت تهى دستخواهدبود همان گفته معروف صوفيه به خاطر انسان مىآيد كه مىگويند دفترصوفى سواد و حرف نيست و العلم هو الحجاب الاكبر.و چقدر شباهتدارد با سخن ابن مسروق كه خواب ديد كثرت اشتغال او به حديث وىرا از مائدهيى كه پيغمبر در روز قيامتبراى صوفيه ترتيب داده بودمحروم داشت.جائى هم كه فرانسواداسيز سرگذشت نويسان را ملامت مىكردكه خود كارى انجام نمىدهند و دايم از كار ديگران مىنويسند حكايتابو سعيد ميهنه به ياد مىآيد كه به يك مريد خويش-وقتى مىخواستچيزى از كرامات وى ياد داشت كند-گفته بود:حكايت نويس مباش،چنانباش كه از تو حكايت نويسند.همچنين تجويز غنا و تشويق ياران به اينكهبه عنوان خنياگران خدا براى مردم آواز بخوانند مبادى و اصول سماع صوفيه را فراياد مىآورد.درست است كه مسافرت او به دمياط و مصر وبابل بنحوى كه در احوال آن عارف و قديس مشهور قرون وسطى هست ازافسانه خالى نيست اما در آن اعصار اقوال صوفيه بوسيله تجار،كاروانيان،حاجيان،طالب علمان،و ساير مسافران در محيط مذهبى و علمى اروپاقابل انتشار بود.حوزه ابن سبعين صوفى و حكيم مشهور اسلامى بى شكوسيلهيى مؤثر بوده است در نشر مبادى و آراء صوفيه اسلامى در بينحكمت طلبان غربى اروپا.يواخيم مشهور به فلورا هم كه يك صوفى (Meister Eckhardt) مسيحىبود يكچند در فلسطين سركرده بود.ميسترا كهارت
عارف قديم آلمان احتمالا از طريق اسكولاستيك به عرفان اسلامى مديوناست.قطع نظر از امكان اخذ و اقتباس،شايد شباهت احوال و اقوالبعضى از عرفاء مسيحى اروپا با احوال و اقوال (Quietistes) كه مىگفتند عرفاء ما نيز قابل ملاحظهباشد.از جمله قول كيه تيستها نجات فرد جز با لطفربانى ممكن نيست،شباهت دارد به كلام صوفيه كه مثل حافظ مىگفتهاند:
كشش چونبود از آنسو،چه سود كوشيدن؟شباهتبين پارهيى افكار و حتىتعبيرات محيى الدين بن عربى با ريمون لول عارف و حكيم اسپانيائى نكتهيىاست كه خيلى محققان بدان توجه يافتهاند و حكايت دارد از وسعت تاثيرعرفان اسلامى.چنانكه بين محيى الدين و دانته (Beatrice) هم از پارهيى جهات شباهتهاهست.حتى محيى الدين هم مثل دانته بئاتريس خود را داشتهاست نظام عين الشمس (196) همچنين احوال سن فرانسواداسيز از بعضىجهات: احوال شيخ شبلى و معروف كرخى را بياد مىآورد و سادگىزاهدانه و ذوق محبتسانتاترزا ( Santa Tereza) ياد آور فقر پارسايانه ومحبت الهى رابعه عدويه است و كلام لايب نيتس كه درباره اينپارسا زن مسيحى مىگويد كه گوئى جز او و خداى او هيچ چيز ديگر درعالم وجود ندارد،بعضى از احوال و سخنان رابعه را در محبتخدا بهخاطر مىآورد كه گفته است: دل وى از محبتخدا جائى نه براى دوستى ديگرى دارد نه براى دشمنى ديگر،حتى در عشق به حق فرصت عشق بهپيغمبر را ندارد و نه مجال نفرت و دشمنى نسبتبه شيطان را.درست استكه احتمال وقوع اخذ،بين اين دو زن پارساى ساده و بىريا نمىرود اماشباهت فكر،قابل ملاحظه است و حاكى از صدق و صفاى هر دو و اوج پروازفكر آنها.در هر صورت دينى را كه عرفان مسيحى به عرفان اسلامى داردنمىتوان ناديده گرفتيا ناچيز شمرد و در عرفان نيز مثل حكمت دنياىاسكولاستيك نمىتوانسته است از تاثير اسلام بر كنار مانده باشد.درواقع صوفيه در نشر اسلام در عالم تاثير قابل ملاحظهيى داشتهاند،و ازينحيثخدمات آنها به اسلام نيز در خور ياد آوريست.چنانكه تاثير وجودمشايخ چشتيه،شطاريه،و نقشبنديه در نشر اسلام بين هندوان و اقواممالزى بمراتب بيش از تاثير غازيان و جنگجويان سابق درين باب بودبعلاوه،در ترويجحريت فكر،و حس برادرى با خلق،و ترك تعصببين اهل مذاهب و فرق، تاثير صوفيه در عامه مسلمين قابل ملاحظهشد.تصوف اسلامى كه چنين روح اخلاص و ايثارى را در بين خودمسلمين منتشر كرده است در دنياى مجاور بى شك تاثير داشته است. وقتىدرباب منشا آن،كه با مسيحيت و نو افلاطونى و آيين هندوان ارتباط داردصحبت مىشود از تاثير آن نيز كه در عرفان مسيحيت و عرفان هندوانتدريجا وارد شده است نبايد غافل شد.