كاش، فراموش نمی كرديم، كاش می دانستيم كه از كجا آمده ايم، كاش...
كاش، فراموش نمی كرديم، كاش می دانستيم كه از كجا آمده ايم، كاش...
«لَاهِيةً قُلُوبُهُم»...
و مردم، با آنكه خبر قيامت را شنيدند، باز دلهاشان به لهو و بازيچه مشغول است... (سوره انبياء - آيه 3)
و اينچنين، دل، سرای عشق الهی، به صحنه بازی خودساخته انسانی تبديل می گردد، كه پايانش...
دل، همانی كه مهربانی خدا، فراهمش كرد، و لطف خدا، مختارش ساخت، اما تنهايش نگذاشت، راهنمايش آورد، خاطره اش پروراند، و قرآن را، در گوش او نجوا كرد، قرآن را، سخن حق در زمين، دروازه ای به حقيقت آسمان...
آری، خدا، دلباخته خود را فراموش نكرد و نمی كند، او تنها خماری عشق خود را بر لبان تشنه دل آدمی نگذاشت، او تنهايش نگذاشت، آری، خدا، همه حال و همه جا، همراه دل انسانی بود، كه اگر جايگاه خود را بشناسد، اگر مقام خليفة اللهی خود را بداند، اگر قدر بداند، آنگاه، جز خدا، به آستان خود، مهر كسی را راه نمی دهد، كه حقيقت هم جز اين نيست، كه مهر، فقط از سوی خداست، و هر آنچه جز آن مهر نامندش، مهر نيست، زنجيری خودساخته است، كه سنگينی آن، پای آدمی را از صعود به مقام قرب الهی باز می دارد...
آری، خدا، دلباخته خود را فراموش نكرد و نمی كند
او تنها خماری عشق خود را بر لبان تشنه دل آدمی نگذاشت، او تنهايش نگذاشت، آری، خدا، همه حال و همه جا، همراه دل انسانی بود، كه اگر جايگاه خود را بشناسد، اگر مقام خليفة اللهی خود را بداند، اگر قدر بداند، آنگاه، جز خدا، به آستان خود، مهر كسی را راه نمی دهد، كه حقيقت هم جز اين نيست، كه مهر، فقط از سوی خداست..
آری، اگر آدمی، قدر دل مهرپرور خود را بداند، اگر عشق خدايی را بشناسد، آنگاه، به سان نماينده عشق خدا بر زمين، مايه خيری می شود، الگوی مهری می شود، آری، خليفهای می شود، كه عرش و دهر، همه آرزوی او بودن می كنند، آن زمان است كه سجده فرشتگان به پای انسان، ارزشمند می گردد، و از آن سجده گاه، نوری فرازمينی، زمينيان را در بر می گيرد، و راهی به سوی عشق، نمايان می گردد...
كاش، فراموش نمی كرديم، كاش می دانستيم كه از كجا آمده ايم، كاش... كاش، خدا، دل آدمی را مختار نمی آفريد، آنگاه، به جز عشق او، در دل، چيز ديگری جای نمی گرفت... ولی، می دانيم، كه سرخی عشق انسان، به زردی پرستش فرشتگان، همين نقطه ستايش را دارد، كه آدمی، مختار است به پذيرش عشق الهی، و يا، فراموش كردن آن، و فرشته، مجبور...
اما، بدانيم، كه حكم عدالت خداوندی، به بارگاه رحمتش، اجازه فراموشی چنين انسانی را، حتی اگر به دل، نفرت الهی داشته باشد، نمی دهد. او را حفظ می كند و همراهی، و می گويد، بارها و بارها او را به سوی خود می خواند، در تنهايی و در شلوغی، در خوبی و بدی، خدا، فراموش نمی كند، اما نه تا به ابد، بلكه تا به روز موعود، تا به لحظه وعده داده شده... آن زمان است، كه سايه مهر الهی، از دل فراموشكار انسان، برداشته می شود، و آفتاب سوزان عدالت، ناگاه، شعله های پر سوز خود را، بر برهنه دل سياهكار آدمی می تاباند، و اينجاست، كه چشمان عادت كرده به تاريكی، تاب ديدن اينچنين نورانيتی را نداشته، و داد از نابينايی می زند...
خودساخته است، آری، خودساخته...
راستی، نکند که:
مَا يَاتيهم مِن ذِکر ٍ مِن رَ بِّهم مُحدَثٍ إلّا استَمَعُوهُ وَ هُم يَلعَبُونَ
اگر عشق خدايی را بشناسد..
آری، اگر آدمی، قدر دل مهرپرور خود را بداند، اگر عشق خدايی را بشناسد، آنگاه، به سان نماينده عشق خدا بر زمين، مايه خيری می شود، الگوی مهری می شود، آری، خليفهای می شود، كه عرش و دهر، همه آرزوی او بودن می كنند، آن زمان است كه سجده فرشتگان به پای انسان، ارزشمند می گردد، و از آن سجده گاه، نوری فرازمينی، زمينيان را در بر می گيرد، و راهی به سوی عشق، نمايان می گردد...
اين مردم غافل، هيچ پند و موعظهای از پروردگارشان نيايد، جز آن پند را شنيده و باز به بازی دنيا و لهو و لعب، عمر می گذرانند. (سوره انبياء - آيه 2)
اقتَربَ للنّاس حسابُهُم وَ هُم فی غَفلةٍ مُعرضُون : قيامت، روزی که به اعمال رسيدگی می شود، بسيار نزديک است، و مردم، سخت از آن غافل بوده و از حقيقتش روی گردانند... (سوره انبياء – آيه 1)
جالب است که در تکميل آياتی که به فراموشی انسان نسبت به قيامت و خدا اشاره دارد، اين آيه هم به وضوح انسان را از فراموش کردن حقيقت هستی اش، بر حذر می دارد، هرچند که گويا، غفلت از آنچه می کنيم و آنچه خواهد آمد، به نوعی عادت مبدل گشته...
بازهم يادمان باشد، که آن روز، نه اينکه همه چيز را فراموش کرده باشيم، بلکه همه را به وضوح به ياد می آوريم، همه آنچه از خدا به ما رسيده، و خدا را... اما چه سود؟!
اينجا محل امتحان است، سختی و رنج، جزئی از ذات دنيا است، و صبر و تحمل، برای اين دنيا کاربرد دارد، وگرنه، آن دنيا، يا بهشتی هستيم و شادمان، و يا...
عشق الهی، می سازد، اگر همراهش باشی، ساختنش بلندت می کند، اگر نباشی، هرچند که دنيايت به قاعده مهر الهی، آباد است، اما، ماحصل بودن در اين دنيا، به آتشی خودساخته مبدل می گردد...