9 - اخلاق هنجاری
بسم الله الرحمن الرحیم
اخلاق هنجاری
علی شیروانی
معرفي كتاب :
عنوان كتاب: اخلاق هنجاری
نام نويسنده: علی شیروانی
انتشارات: کانون انديشه جوان
تاريخ انتشار: ويراست اول - شهریور ماه 1384
تهیه و تنظیم : خداداد ظهرابي كلانتري
چکیده :
نوشتار حاضر به بررسي مهمترين مكتبهاي اخلاق هنجاري ميپردازد. ويژگي اين نوشتار آن است كه قالبي كلي و فراگير براي نظريههاي اخلاق هنجاري ارائه ميدهد و فرد را قادر ميسازد كه در برخورد با هر ديدگاه، جايگاه مناسب آن را در ميان انبوه نظرها بيابد و با قراردادن آن در موضع مناسب، نقاط ضعف و قوتش را به خوبي دريابد.
در اين نوشتار به جاي آن كه ديدگاههاي اخلاقي سقراط، افلاطون، ارسطو، اريستيپوس، اپيكور، كلبيون، رواقيون، روسو، نيچه، اسپنسر و دهها انديشمند ديگر را يك به يك طرح و ارزيابي كنيم، آنها را در دو دستهي نظريههاي غايتانگارانه و نظريههاي وظيفهگروانه، مورد بررسي قرار ميدهيم. آنگاه شاخههاي هر يك از اين دو دسته را برشمرده، جداگانه ميسنجيم و طرفداران هر نظريه را نام ميبريم.
اين مجموعه که به قلم علی شیروانی و از انتشارات کانون اندیشه جوان است، شامل قسمتهاي زير است:
مباحث مقدماتي
تقسيم نظريهها در اخلاق هنجاري
خودگروي اخلاقي
سودگروي
سودگروي عملنگر
سودگروي عام
سودگروي قاعدهنگر
وظيفهگروي عملنگر
وظيفهگروي قاعدهنگر
نظريهي امرالاهي
نظريهي كانت
فهرست مطالب :
- مباحث مقدماتي
- تقسيم نظريهها در اخلاق هنجاري
- خودگروي اخلاقي
- سودگروي
- سودگروي عملنگر
- سودگروي عام
- سودگروي قاعدهنگر
- وظيفهگروي عملنگر
- وظيفهگروي قاعدهنگر
- نظريهي امرالاهي
- نظريهي كانت
مباحث مقدماتي
افعال اخلاقي
در يك نگاه كلي، كارهاي اختياري انسان به دو دستهي اخلاقيو غيراخلاقي تقسيم ميشود.
كارهاي اخلاقي به آن دسته از كارها گفته ميشود كه در نظرآدمي ارزش مند، مقدس، گرانمايه و تحسينبرانگيز است؛ مانندسخن حق گفتن در برابر حاكم ستمگر و پذيرش مرگ و تسليمدشمن نشدن.
افعال غيراخلاقي كارهايي است كه از چنين قداست وارزشمندي بيبهره است، چه مانند فروتني نيازمندان در برابرثروتمندان بدسرشت، نفرتانگيز و نكوهيده (ضداخلاقي)باشد و چه مانند قدم زدن در پارك، خنثا.
پس افعال اخلاقي ارزشي معنوي (برتر از ارزشهاي مادي)دارد و هر انساني آن را ميستايد. انسان خوب و اخلاقي، انسانياست كه كارهاي اخلاقي انجام ميدهد؛ انسان بد، كسي است كهكارهاي ضدّ اخلاقي ميكند و انسان عادي، كسي است كهكارهايش نه اخلاقي است و نه ضدّ اخلاقي.
البته در يك اصطلاح ديگر، فعل اخلاقي معناي عام دارد وكارهاي خوب و بد، هر دو، را شامل ميشود. در اين اصطلاحكارهاي خوب از ارزش اخلاقي مثبت و كارهاي بد از ارزشاخلاقي منفي برخوردار است.
اخلاق هنجاري
اخلاق هنجاري، كه بخش مهمي از فلسفهي اخلاق را شكلميدهد، دربارهي كارهاي اخلاقي سخن ميگويد و در پي تبييننظامي از قواعد و اصول حاكم بر افعال اخلاقي است. اخلاق هنجاري داراي دو بخش است:
بخشنخستازمعيارهايكلياخلاقي(Issues of moral theory)سخن ميگويد. خوبها و بدهاي كلّي، معيار كار درست، رابطهيخوبي و درستي و معيار خوبي و بدي كارها از مباحث اين بخشاست.
بخش دوم از خوبي و بدي، درستي و نادرستي، اخلاقي ياغيراخلاقي بودن افعال خاص (substative moral issues) سخنميگويد؛ به عبارت ديگر، بخش نخست، از معيار كلي خوبي وبدي و درستي و نادرستي كارها بحث ميكند و بخش دوم،مصداق هاي آن معيار كلي را تشخيص ميدهد. پس بخش نخستتقدم منطقي بر بخش دوم دارد، زيرا مبادي تصديقي آن را فراهمميسازد.
در اين نوشتار، تنها بخش نخست اخلاق هنجاري، كه اساسبخش دوم را شكل ميدهد، مورد بررسي قرار ميگيرد و تلاشميشود مهمترين ديدگاهها در اين باره، به گونهاي مختصر و گويا،مورد ارزيابي قرار گيرد. پيش از ورود به اصل بحث،بررسي چندمسئله ضروري مينمايد.
1. اخلاق سكولار، اخلاق ديني
بيشتر آراي موجود در زمينهي اخلاق هنجاري، استقلال اخلاق از دين را مفروض ميگيرد و تلاش ميكند مستقل از خدا و دين،نظامي اخلاقي بنياد نهد. اين آرا در واقع نوعي اخلاق سكولار راعرضه ميكند.
البته اين بدان معنا نيست كه فرد متديني كه اخلاق خود را بااستمداد از آموزههاي ديني شكل ميدهد، نتواند در اين حوزهوارد شود، نظر دهد و به بررسي پردازد؛ بلكه بايد گفت يك دينوحياني ممكن است نظريهاي جامع و كامل داشته باشد، بايدها ونبايدهاي كلي ارائه دهد و آنها را در نظامي منسجم سامانبخشد؛ و در واقع، ما مدعي هستيم دين اسلام چنين است.
آري، تنها بنا بر يك نظريه اين بحث براي انسان ديندار بدونموضوع خواهد شد و آن اين كه بگوييم: جداي از بيان خداوندمتعال و امر و نهي شرعي هيچ فعلي، خود به خود، خوب يا بدنيست. بنابراين، اگر دين نباشد، سخن گفتن از خوب و بد و معيارآن گزاف خواهد بود.
در ميان مسلمانان بيش تر متكلمان اهل سنّت، كه اشاعرهخوانده ميشوند، بر آن بودند كه جدا از بيان خداي متعال وفرمانهاي او هيچ چيز، خود به خود، خوب يا بد نيست و اساساًافعال اختياري انسان فاقد چنين صفاتي است.
2. دين و اخلاق
اگر دين را مجموعهي عقايد و دستورهاي عملي، به ادعايآورنده و پيروانش، فرستاده شده از سوي آفريدگار بدانيم واخلاق را مجموعهي آموزههايي كه وظيفهي عملي انسان رامينماياند و راه و رسم نيك زيستن را ترسيم ميكند به شمارآوريم، رابطهي تنگاتنگ دين و اخلاق را درمييابيم و اخلاق راپارهاي ناگسستني از دين ميبينيم.
بر همين پايه، دانشمندان مسلمان مجموع تعاليم دين اسلام رادر سه بخش جاي دادهاند:
الف. عقايد، شامل آن دسته از آموزههاي دين كه شناختصحيحي از آفريدگار، جهان هستي و مبدأ و منتهاي آن ارائهميدهد و علم كلام يا عقايدبدان ميپردازد.
ب. احكام، شامل تعاليمي كه به انسان ميآموزد چه كارهايي رابايد انجام دهد (واجبات)، چه اعمالي را بهتر است انجام دهد(مستحبات)، چه كارهايي را نبايد انجام دهد (محرمات)، چهكارهايي را بهتر است انجام ندهد (مكروهات) و چه كارهاييانجام دادن و ندادنش مساوي است (مباحات). تبيين اين بخش ازدين بر عهدهي علمفقه است.
ج. اخلاق، شامل تعاليمي كه خُلق و خويهاي خوب و بد و راهدستيافتن به صفات پسنديدهي انساني را بيان ميكند. به بياناستاد مطهري، «بخش اخلاق، يعني مسائل و دستورهايي كهدربارهي چگونه بودن انسان از نظر صفات روحي و خصلتهايمعنوي است.» و
در انگارهي بسياري از پيروان اديان الاهي، ارتباطي استوار مياندين و اخلاق وجود دارد به گونهاي كه نيازهاي اخلاقي خود راعمدتاً از دين برآورده ميسازند و براي بازيافت يك نظام اخلاقيصحيح و آنچه اخلاقاً درست يا نادرست است، خود را نيازمندبازانديشي مستقل نمييابند. آنان به متون ديني و آموزههايرهبران مذهبي خود مراجعه ميكنند و افعال خوب و بد و شايستهو ناشايست را در مييابند.
اين گروه وحي الاهي را بهترين و مطمئنترين شيوه براي بهدست آوردن نظام اخلاقي ميدانند. البته، همان گونه كه اشارهشد، كساني چون اشاعره پا را از اين فراتر نهاده، معتقدند امر ونهي الاهي اساس اخلاق است و بدون آن نميتوان سخن از خوبو بد بر زبان راند. بر اين ديدگاه نقدهاي اساسي وارد است كه درجاي خود بايد بدان پرداخت.
3. استقلال اخلاق از دين
در مغربزمين، پس از رنسانس در عصر روشنگري، پارهاي ازانديشمندان با تأثير و گريز از قرنها فرمانروايي مذهبي، بر آنشدند تا نظريههاي اخلاقي مبتني بر عقل يا بر انگيزههاي تقريباًعمومي انسانهارا سامان دهند. اين انديشمندان معيارهاي حاكمبر اخلاق و تلاش براي مستدل ساختن يا توجيه آن معيارها را ازدين و عقايد ديني جداميپنداشتند و در پي ساماندهي اخلاق سكولار بودند.
هم زمان با اين رخداد، انديشمندان بسياري به تحليل رابطهيدين و اخلاق پرداختند و در اين بستر آراي گوناگوني به پديد آمد.كانت و بسياري ديگر معتقد بودند اخلاق و دين ارتباطي ضروريدارند. به باور او اعتقاد به خدايي كه افعال نيك را پاداش و كرداربد را كيفر دهد، براي اطمينان از تعهدات اخلاقي ضروري است.
در نظر گروهي ديگر، تنها خدمت دين به اخلاق آن است كه، باقراردادن پاداشها و كيفرهاي فرا طبيعي، از ارزشهاي اخلاقيحمايت كرده، ضامن اجراي آن است.البته، در نظر اينان، اين نوعضمانت اجرا تنها براي افراد سادهلوح و بدوي و كساني كه ضعفاخلاقي دارند، مناسب است، نه انسانهاي با اراده و عاقل.
تقسيم نظريهها در اخلاق هنجاري
نظريههاي غايتانگارانه
آراي طرح شده در اخلاق هنجاري را ميتوان به دو دستهي كليتقسيم كرد:
1. نظريههاي غايتانگارانه
2. نظريههاي وظيفهگرايانه.
نظريهي غايتانگارانه ميگويد: براي بازشناسي بايدها ونبايدها، درست و نادرست و خوب و بد بايد به نتيجهي كار توجهكرد و دريافت كه ميزان خير و شرّ مترتب بر آن چه اندازه است.يك عمل تنها در صورتي از نظر اخلاقي درست است كه، دستكم به اندازهي هر جانشين بديل ممكن ديگر، غلبهي خير بر شرايجاد كند و تنها در صورتي خطاست كه چنين نكند. همچنين يككار تنها در صورتي بايد انجام شود كه بيش از هر جانشين ممكنديگر، غلبهي خير بر شر ايجاد كند.
ابتناي ارزشاخلاقي بر ارزش غيراخلاقي
طبق اين نظر، براي آن كه بدانيم بايد راست گفت يا دروغ،امانتدار بود يا خيانتكار، وفادار بود يا بيوفا، بايد تنها به نتيجهياين كارها بنگريم و ببينيم كدام يك از آنها خير بيشتري در پيدارد.
بايد توجه داشت كه خير و شر مترتب بر يك كار، اگر هم خوبيو بدي خوانده شود، از سنخ خوبي و بدي اخلاقي و به بيان ديگرداراي ارزش اخلاقي نيست؛ زيرا در اين صورت نظريهيغايتانگارانه دوري شده، خوبي اخلاقي بر خوبي اخلاقي مبتنيميگردد و گفته ميشود: براي آن كه بداني چيزي خوب است،ببين آيا نتيجهي آن خوب است يا نه؟ در حالي كه اين پرسشدربارهي نتيجه نيز تكرار ميشود.
بنابراين، نظريهي غايتانگارانه چيز درست، الزامي و اخلاقاًخوب را بر چيزي بنا مينهد كه از نظر غيراخلاقي خوب است.
آراي گوناگون دربارهي ارزش غيراخلاقي
غايتانگاران دربارهي اين كه چه چيز به معناي غيراخلاقيخوب و خير است، ديدگاههاي گوناگوني برگزيدهاند. البته آنهابيش تر لذتگرايند؛ خوشي را خير و رنج را شر ميدانند. در نظراينان عمل درست و صواب آن است كه دست كم به اندازهي هرجانشين ديگري، غلبهي خوشي بر رنج پديد آورد. شايد نخستينكسي كه لذت را اصيلترين معيار اخلاقي به شمار آورد،اريستيپوس (366 ـ 435 قبل از ميلاد) باشد. در نظر او لذتبالاترين خيرهاست و همهي ارزشها بايد با معيار لذت سنجيدهشود. او گفت: لذت صوت طبيعت است؛ در اخلاق هيچ شرميراه ندارد و قيود و حدودي كه به حيطهي اخلاق راه يافته، ريشه درقراردادهاي عرفي دارد. نمايندهي معروف ديگر مكتبلذتگرايي، اپيكور است. او ميگفت: تنها چيزي كه خوب است،لذت است.
البته، همان گونه كه اشاره شد، غايتانگاران لزوماً لذتگرانيستند. برخي از آنها خير نهايي را قدرت ميدانند، گروهيكمال، دستهيي معرفت و جمعي تحقق كمالات نفس.
تيرههاي گوناگون غايتانگاران
غايتانگاران دربارهي اين كه بايد به دنبال فراهم آوردن خير چهكسيبود، اختلافنظردارند. كساني ماننداپيكور (270ـ342 م)،هابز (1588 ـ 1679 م) و نيچه (1844 ـ 1900 م) معتقدند كه،ملاك فعل اخلاقي ميزان خيري است كه به خود فرد ميرسد. اينباور را خودگروي اخلاقي مينامند. بنابراين، در نگاه يكخودگراي اخلاقي، انسان هميشه بايد كاري كند كه بيشترين خيرخويش را پديد آورد.
در برابر، همهگروي اخلاقي، كه بيشتر سودگروي ناميدهميشود، مقصود نهايي را خير عمومي ميداند و ميگويد: يك كارتنها در صورتي صحيح است كه دست كم به اندازهي هر جانشينديگري به چيرگي خير بر شر در جهان منتهي گردد. برخي ازسودگرايان مانند جرمي بنتام (1748ـ1832 م) و جاناستوارتميل (1806 ـ 1873 م) لذتگرا بودند و برخي مانند جي. اي. مور(1873 ـ 1958 م) در شمار لذتگرايان جاي نداشتند.
البته ممكن است كساني باشند كه خير گروه، ملت يا حتيخانواده را مورد نظر قرار دهند يا فقط به ديگران، و نه خود، توجهداشته باشند؛ اما بحث ما عمدتاً به دو مكتب نخست محدودميشود.
از نگاهي ديگر، سودگرايي سه شاخه دارد كه بايد هر كدامجداگانه بررسي شود:
1. سودگروي عملنگر؛
2. سودگروي عام؛
3. سودگروي قاعدهنگر.
نظريههاي وظيفهگرايانه
نظريههاي وظيفهگرايانه برآنند كه برخي از ويژگيهاي خودعمل، با قطع نظر از ميزان خيري كه در پي ميآورد، ميتواند آنعمل را صواب و لازم گرداند؛ براي مثال امانت داري كاريعادلانه است، خداوند به آن فرمان داده است و نيز حكومت به آنامر كرده است. هر يك از اين ويژگيها ميتواند امانت داري راصواب و لازم گرداند، هرچند خيري بر آن مترتب نشود.
غايتانگار بر آن بود كه تنها ويژگي مؤثر در صواب و ناصواببودن عمل، ميزان خيري است كه بدان ميانجامد؛ اما وظيفهگراميگويد: اين ويژگي يا اساساً در صواب و ناصواب بودن كار مؤثرنيست و يا، در كنار آن، جنبههاي ديگري نيز در صواب يا ناصواببودن كار تأثير دارد.
تيرههاي گوناگون وظيفهگرايان
نظريههاي وظيفهگرايانه، بسته به نقشي كه براي قواعد اخلاقيقائلند، انواع مختلف دارند:
الف. وظيفهگروي عملنگر
در اين ديدگاه، همهي احكام اساسي دربارهي الزام جزئياست، مانند «در اين موقعيت بايد راست بگوييم.» در نظر اينگروه، قواعد كلي مانند «هميشه بايد راست بگوييم» دستنايافتنييا بيفايدهاست و قاعدهي كلي، چنانچه موجود باشد، از احكامجزئي به دست آمده است. در نظر برخي از آنها (وظيفه گراييعمل نگر افراطي) ما بايد در هر رويداد خاصي، به طور خاص وبدون تمسك به هيچقاعدهاي، تصميمبگيريم و تشخيصدهيم چهكاري درست است و بايد انجامشود. كساني چون ارسطو، اي.اف. كريت و باتلر چنين ميانديشيدند. امروزه بيشتراگزيستانسياليستها بديننظر تمايلدارند.
وظيفهگروي عملنگر معتدل، ايجاد قواعد كلي بر اساس مواردجزئي را مجاز ميداند و آنها را در تعيين اين كه در موارد بعديچه بايد كرد، مفيد ميشمارد. البته اين ديدگاه حكم جزئي مناسبرا بر قاعدهي كلي مخالف مقدم ميدارد.
ب. وظيفهگروي قاعدهنگر
طبق اين نظر معيار صواب و خطا داراي يك يا چند قاعده است.اين قواعد ممكن است مانند «بايد همواره امانتدار باشيم» خاصباشد و ممكن است مانند «بايد همواره عدالت ورزيد» بسيارانتزاعي و عام.
اين قواعد، بر خلاف ديدگاه غايتانگاران، در هر حال، خيريبه وجود آورد يا نياورد، معتبر است و نيز، برخلاف ديدگاهوظيفهگرايان عملنگر، اساسي است؛ يعني نه تنها از استقرايموارد جزئي گرفته نشده است، بلكه احكام موارد جزئي هموارهبايد در پرتو آن تعيين شود. ساموئل كلارك (1675 ـ 1726 م)،ريچارد پرايس (1722 ـ 1791 م)، تامس رايد، دبليو. دي. راس(1877 ـ 1940 م) ايمانوئل كانت (1724 ـ 1804 م) و شايد باتلراز وظيفهگرايان قاعدهنگر به شمار ميروند.
كساني كه وجدان را راهنما يا معيار اخلاق ميدانند، چنانچه آنرا اولاً و بالذات ارائه دهندهي قواعد كلي بدانند، معمولاًوظيفهگراي قاعده نگرند و اگر آن را ارائه دهندهي احكام جزئياوضاع و احوال خاص به شمار آورند، وظيفه گراي عمل نگرند.
نظريهي امر الاهي و نظريهي كانت دو شكل خاص ازوظيفهگروي قاعدهنگر است كه در مباحث آينده جداگانه موردبررسي قرار خواهد گرفت.
اينك به معرفي، تحليل و بررسي فشردهي اين مكاتبميپردازيم.
خودگروي اخلاقي
خودگراي اخلاقي، غايتانگار است؛ يعني همواره در پي بهدست آوردن بيش ترين خير، سود و مصلحت است و در اعمالخود، پيوسته به نتايج نظر دارد. علاوه بر اين، آنچه براي او مهماست، خير و صلاح خودش است نه ديگران. اما بايد توجه داشتكه يك خودگراي اخلاقي لزوماً فردي خودپرست، خودپسند وخود خواه ـ به معناي رايج كلمه ـ نيست. يك خودگراي اخلاقيممكن است كاملاً امانت دار، صادق، فداكار، سخاوت مند و بهطور كلي واجد همهي آنچه كه در عرف جامعه فضايل اخلاقي بهشمار ميرود، باشد؛ و اين در صورتي است كه خير و صلاح نهاييخود را در اين امور ببيند.
يك انسان مذهبي، كه حيات جاودان و پاداش آن جهاني كارهاينيك را باور دارد و از اين رو در پي انجام كار نيك است، ميتوانديك خودگراي اخلاقي به شمار آيد.
ارتباط خودگروي اخلاقي با خودگروي روانشناختي
دليل عمدهي خودگرايان اخلاقي براي توجيه اين نظريه،روانشناختي است. اين دليل، به اختصار، چنين است: انسان بهگونهاي آفريده شده است كه همواره در پي سود و رفاه خويشاست و هميشه كاري انجام ميدهد كه ميپندارد بيش ترين غلبهيخير بر شر را برايش به ارمغان ميآورد. اين سخن بدين معناستكه حب ذات تنها اصل اساسي در سرشت آدمي است؛ به بيانديگر، خودارضايي هدف نهايي همهي فعاليتهاي انسان است واصل لذت انگيزهي اصلي وي در همهي امور. پس اين اصل بايددر نظريهي اخلاقي اساس و محور اصلي قرار گيرد.بدين سبباصل اساسي اخلاقي ما بايد حبّ ذات باشد و هر نظريهي ديگريتقابل با واقعيت است.
به عبارت ديگر، اگر طبيعت بشر توجه پيوسته به سود و خير وصلاح خويش است ، اين پيشنهاد كه او بايد كاري جز آنچه بيش تربه سود اوست انجام دهد، غيرواقعي و نامعقول و در عمل ناموفقخواهد بود.
بدين ترتيب، خودگروي اخلاقي عموماً خودگرويروانشناختي را مسلّم ميگيرد؛ يعني هر كس پيوسته در پي بيشترين خير خويش است، خواه آن را لذت بداند يا اموري چونسعادت، معرفت، قدرت و يا تحقق كمالات نفس.
نقد و ارزيابي
1. خودگروي روانشناختي، اگر بدين معنا باشد كه تنها گرايشاصيل در وجود آدمي گرايش به خود و ميل دست يابي به خير وصلاح خود است، صحت آن مورد ترديد است؛ زيرا اميالديگري، نيز در انسان وجود دارد. گرايش به نيكي كردن بهديگران، راست گويي و امانت داري در انسان وجود دارد،بي آنكه اين امور سودي برايش داشته باشد.
ممكن است گفته شود: انسان از احسان به ديگران، گرفتن دستناتوانان و نواختن يتيمان لذت ميبرد و احساس آرامش ميكند؛ بههمين سبب به اين امور گرايش دارد.
در پاسخ ميگوييم: هيچ دليلي بر تقدم لذت بر ميل در موارد يادشده وجود ندارد؛ بلكه، برعكس، ميتوان گفت: چون ميل به اينامور در سرشت انسان نهفته است، انجام آن احساس خرسنديدر پي ميآورد.
2. براي آن كه يك نظريهي اخلاقي خرسند كننده شناخته شود،بايد تعميمپذير باشد؛ يعني اگر كسي اصلي را به عنوان يكاصل اخلاقي پذيرفت، بايد آماده باشد آن را تعميم دهد. همچنينبايد بخواهد كه ديگران نيز اصل او را بالفعل پذيرفته، بر اساس آنعمل كنند.
با توجه به اين اصل، يك خودگراي اخلاقي بايد بپذيرد كه هركسي بايد در پي تحصيل بيش ترين سود ممكن خويش باشد.اشكال عمدهي خودگروي در اينجا رخمينمايد و خودگراخويش را با تناقض دروني رو به رو مييابد؛ زيرا به سود فردنيست كه همهي مردم همواره در پي سود خود باشند. به بيانكانت، نميتوانخواهان آن شد كه اصلخودگرايي، قانون عامشود.
3. نكتهي مهم در نظريهي خودگروي اخلاقي، تشخيص خير وشر و سود و زيان فرد است. جمعي خير نهايي را همان لذتهايمادي و جسماني و گروهي آن را كسب قدرت دانستهاند. اما درجهانبيني اسلامي اساسيترين خير براي انسان نزديك شدن بهخداي يگانه است. در پرتو نزديك شدن به خداوند عاليترينكمالها، برترين لذتها و ماندني ترين سعادت به دست ميآيد.اگر اين ديدگاه انتخاب شود، اشكال دوم پاسخ داده ميشود؛ زيراوقتي ميان خير من و خير ديگران تزاحم پديد ميآيد كه حيات رادر امور مادي محدود بدانيم وگرنه در كمالات معنوي تزاحمينيست. زندگي جاودان انسان در جهان واپسين به گونهيي است كههمگان ميتوانند به عاليترين كمال خود دست يابند.
4. در نظام اخلاقي اسلام خودگروي، به يك معنا و در يكمرحله، مورد تأييد است؛ هرچند هدف نهايي نيست. توضيح اينكه در بسياري از متون ديني، براي دعوت به فعل اخلاقي، ازعنصر وعده و وعيد، كه بازگشت آن به جلب سود براي خود ودفع زيان از خود است، تكيه شده است؛ و اين با خودگروياخلاقي سازگار است؛ يعني به انسان گفته ميشود براي آن كه بهسعادت برسي، از نعمتهاي جاودانِ بهشت بهرهمند شوي و ازعذاب دوزخ رهايي يابي، عمل صالح انجام ده. اين همانخودگروي است؛ اما بايد توجه داشت كه مخاطب چنين سخنانيگروه متوسط آدميانند و براي بلندهمتان و اولياي الاهي توجه بهخدا جاي توجه به خود را ميگيرد. در اين مرحله كساني كهكارهاي نيك را تنها به خاطر عشق به خدا انجام ميدهند، بركساني كه از ترس دوزخ يا به شوق بهشت چنين ميكنند، برتريدارند. اميرمؤمنان(ع) ميفرمايد:
مردمي خدا را به اميد بخشش پرستيدند، اين پرستش بازرگاناناست؛ و گروهي او را از روي ترس عبادت كردند و اين عبادتبردگان است و گروهي وي را براي سپاس پرستيدند و اين پرستشآزادگان است.
5. در يك نگاه عميق ديني ـ عرفاني، توجه به خود و تلاش برايبه دست آوردن خير و صلاح خود گناهي نابخشودني است و ازمراتب شرك به شمار ميرود.
عارف وارسته نبايد هيچ چيز، حتي اطاعت و بندگي خدا را،وسيلهي رسيدن به لذات خود، هرچند لذتهاي معنوي، قراردهد. به گفتهي بوعليسينا:
عارف، حق [= خدا] را ميخواهد نه براي چيزي غير حق و هيچ چيزرا بر معرفت حق ترجيح نميدهد؛ عبادت او تنها به خاطر اين استكه خداوند شايستهي عبادت است و عبادت ذاتاً رابطهيي شريف بهشمار ميآيد، نه به خاطر اشتياق به چيزي يا ترس از چيزي.
سودگروي
سودگروي شاخهاي از غايتانگاري است كه:
1. خوب و بد كارها را بر اساس خير و شر مترتب بر آن تعيينميكند؛
2. به خير و شر همگاني نظر دارد، نه خير و شرّ شخصي.
وظيفهگرايان به ديگر مردم اهميت ميدهند، ولي افزايش خير راآن گونه كه بايد، مهم نميشمارند؛ خودگرايان، ديگر مردمان راچيزي نميانگارند و تنها به افزايش خير فرد عامل ميانديشند،سودگرايان هم ديگران را مهم ميشمارند و هم به افزايش خير بهاميدهند. بدين سبب سودگرايي بر آن دو مكتب برتري دارد.
اگر بخواهيم سودگروي را در يك عبارت بيان كنيم، بايدبگوييم: «نظريهيي در اخلاق هنجاري است كه ميگويد آن هدفاخلاقي كه بايد در تمام كارهاي خود در پي اش باشيم به دستآوردن بيش ترين غلبهي ممكن خير بر شر (يا كمترين غلبهيممكن شر بر خير) در كل جهان است.» بايد توجه داشت كه در اينجا مقصود از خير و شر، همان خوب و بد اخلاقي نيست؛ زيرادور لازم خواهد آمد. البته در تعيين خير نهايي ديدگاههايمختلفي وجود دارد.
از اين جهت كه بگذريم، سودگروي به سه دستهي كلي تقسيمميشود:
1. سودگروي عملنگر؛
2. سودگروي عام؛
3. سودگروي قاعدهنگر.
سودگروي عملنگر
اين نظريه، از آن جنبه كه سودگراست، مبناي خوب و بد را خيرو شر مترتب بر عمل ميداند و، بدان سبب كه عملنگر است،توسل به قاعدهي كلي براي تعيين رفتار را مجاز نميشمارد. دراين ديدگاه بايد هر عمل خاص را بررسي كرد و دريافت كه «اينعمل من در اين موقعيت چه تأثيري بر غلبهي كلي خير بر شردارد؟» ناگفته پيداست چيزي كه بايد مورد بررسي قرار گيرد،همان عمل خاص است؛ با قطع نظر از آن كه نوعِ آن عمل، به طوركلي، چه ميزان خير يا شر در پي ميآورد.
براي مثال تنها اين مطلب كه راست گويي اغلب بيش ترين خيررا در پي دارد، سبب نميشود كه شخص در اين مورد خاص، كهاتفاقاً چنين نيست، راست بگويد و به عكس، مستلزم شر بودندروغ گويي در بيش تر موارد، سبب نميشود كه فرد در يك ياچند مورد خاص، كه چنين نيست، دروغ نگويد و آن را بد به شمارآورد.
كساني چون بنتام، جي. اي. مور، جي. جِي. سي. اسمارت وجوزف فلچر بدين نظريه گرايش دارند.
يك سودگراي عملنگر به هيچ قاعدهي كلي، حتي اگر برگرفتهاز تجربههاي گذشته باشد، اعتماد نميكند و معتقد است: در هرمورد خاص، بايد آثار كرداري كه پيش روي ماست و تأثير آن بررفاه عمومي از نو سنجيده شود.
نقد و ارزيابي
1. سنجش مستقل سود و زيان هر كار، پيشنهادي غير عملياست. ما ناگزيريم، در مقام عمل، به قواعد تمسك جوييم و اصولكلي اخلاقي را راهنماي خود قرار دهيم؛ زيرا با توجه بهموقعيتهاي بسيار انسان در هر روز، همهي نتايج انجام دادن وترك كارها و شناسايي و گزينش كار پر سودتر از توان انسان بيروناست. پس ناگزير در عمل بايد به اصول كلي اخلاقي روي آوريم وكردار خود را بر اساس آن تنظيم كنيم.
2. فرض كنيد در يك مورد خاص راستگفتن و دروغگفتن، هردو، به يك اندازه غلبهي خير بر شر در پي دارد. سودگرايعملنگر، راست گفتن و دروغ گفتن را از نظر اخلاقي برابر و بهيك اندازه درست ميبيند. اما التزام به اين نتيجه رضايتبخشنيست و با ارتكازهاي اخلاقي ناسازگار است.
3. در فرضي مشابه ممكن است سود مترتب بر دروغگفتناندكي بيش از راستگفتن باشد. در اين فرض سودگراي عملنگردروغگفتن را وظيفه ميداند،درحالي كه اين توصيه نيز قابلپذيرش نيست. پس سودگراي عملنگر كارهايي را تجويز ميكندكه از نظر ارتكاز اخلاقي نارواست.
4. سودگروي عملنگر از اين نكته غفلت ورزيده است كه گاهويژگيهاي خود عمل، با قطع نظر از سود و زيان حاصل از آن،ميتواند مقتضي خوب يا بد بودن باشد؛ براي مثال وقتي كاريمصداق امانتداري است، با قطع نظر از آثارش، از ويژگيي كهميتواند مقتضي خوب بودن باشد برخوردار است.
سودگروي عام
سودگرايعملنگر،دربرخوردباموقعيتهاازخودميپرسد:اگرمندراين مورد فلانكار را انجامدهم، چهنتايجي درپيخواهد داشت؟
سودگراي عام از خود ميپرسد: اگر هر كسي بخواهد در چنينمواردي فلان كار را انجام دهد، چه پيآمدهايي خواهد داشت؟
بنابراين، در سودگروي عام ميزان سود و زيان مترتب بر نوع كارمورد توجه قرار ميگيرد، نه شخص كار.
اين امر، يكي از اشكالهاي سودگروي عملنگر را از ميانميبرد. اگر نيازمندي براي تغذيهي خانوادهاش اموال ثروتمندانرا بدزدد، سودگرايان عمل نگر كردارش را ناصواب نميشمارند؛زيرا اين عمل، كه از نظر وجدان اخلاقي نادرست است، ميتوانددست كم به اندازهي هر جانشين ديگري كه پيش روي عاملاست، غلبهي خير بر شر ايجاد كند.
سودگراي عام، در چنين موقعيتي، تنها نتايج كردار يك نفر رابررسي نميكند؛ بلكه چنان ميانديشد كه اگر همه در آن موقعيتچنين كنند، چه نتايجي پديد ميآيد. روشن است كه اگر همهيفقيران از ثروت مندان دزدي كنند، نتيجه بد خواهد بود. پسسودگرايي عام در چنين موقعيتي، در بند مخالفت با وجداناخلاقي گرفتار نميآيد؛ و اِشكال مخالفت با وجدان اخلاقي، كهسودگرايي عملنگر را آشكارا مورد حمله قرار ميداد، آن راتهديد نميكند.
نقد و ارزيابي
از سودگراي عام ميپرسيم: چرا بينوايي كه به اندكي پول نيازبسيار دارد، نميتواند به گونهيي كه هيچ كس در نيابد و مفسدهاينيز در پي نداشته باشد، از ثروتمندان چيزي بدزدد؟ سودگرايعام ميگويد: چون اگر هر نيازمندي بخواهد چنين كند، هرج ومرج پديد ميآيد و زيان فراوان در پي دارد.
در پاسخ به سودگرا ميگوييم: اگر نيازمند اين كار را پنهان انجامدهد، به گونهيي كه الگوي ديگران نشود و بدآموزي نداشته باشد،چطور؟ روشن است كه اصل سودگرايي به تنهايي نميتوانددرستي اين كار را نفي كند. بنابراين پايبندي به سودگروي، باسودگروي عام ناسازگار است.
تنها چيزي كه سودگراي عام ميتواند بگويد آن است كه اگرانجام دادن كاري براي شخص الف در موقعيت ب درست باشد،انجام دادن آن براي هر شخص ديگري در موقعيت مشابه درستخواهد بود. اما بايد توجه داشت كه اين قاعده همان قاعدهيتعميمپذيري است و از اصل سودگروي بر نميآيد.
سودگروي قاعدهنگر
سودگروي قاعدهنگر، كه به ميل منسوب است، بر نقش محوريقواعد در اخلاق تأكيد ميورزد و بر آن است كه شخص بايدهمواره با تمسك به يك قاعده، مانند قاعدهي امانتداري، معلومدارد كه در موقعيت خاص چگونه رفتار كند. در واقع، نبايدبررسي كرد كدامين عمل بيشترين سود را به بار ميآورد، بلكهبايد ديد عمل به كدامين قاعده با بيشترين سود همراه است.بنابراين، اصل سود بايد در سطح قواعد اجرا شود، نه در سطحاعمال. بركلي، برنت و برخي ديگر از نويسندگان از اين نظرجانبداري كردهاند.
در سودگروي قاعدهنگر، امانتداري وقتي تجويز ميشود كهبتوان گفت: «اگر هميشه امانتدار باشيم، به بيشترين خير دستخواهيم يافت.» البته ممكن است در موارد خاص، برخي ازامانتداريها مفسدهانگيز باشد، اما در آن جا نيز بايد به قاعدهعمل كرد.
نقد و ارزيابي
سودگروي قاعدهنگر از گزند پارهيي از اشكالهاي ديگر انواعسودگروي مصون است؛ اما با سه اشكال عمده روبه روست.
1. سودگروي عام براي دست يابي به قواعدي كه با اطمينانبتوان گفت بيشترين سود را در پي دارد، هيچ و روش معيني، بياننكرده است. براي تماميت اين نظريه بايد قواعد اخلاقي لازم وكافي،كه راهنماي عمل انسان باشد، بيان شود.
2. بر فرض دستيابي به چنين قواعدي، هنگام تزاحم دو ياچند قاعده چگونه بايد عمل كرد؟
3. اشكال ديگري، كه بر همهي انواع سودگروي وارد است، و بهسودگروي قاعدهنگر اختصاص ندارد، آن است كه اين نظريه برايچگونگي توزيع سود مترتب بر عمل هيچ تدبيري نينديشيدهاست. فرض كنيد با دو كار يا دو قاعده رو به رو هستيم كه هر كدامصد درجه سود دارد؛ سود يكي از آن دو به ده نفر ميرسد و سودديگري به هزار نفر. ارتكاز اخلاقي دومي را ترجيح ميدهد، اماسودگرايان هر دو را با هم برابر ميدانند. از اين جا در مييابيم كهاصل سودگروي به تنهايي براي ارائهي يك نظام كامل اخلاق هنجاري كافي نيست.
وظيفهگروي عملنگر
وظيفهگروي عملنگر دو ويژگي دارد؛ نخست آن كه در تعيينخوب، بد، بايد و نبايد تنها به نتيجهي كار نمينگرد، بلكهويژگيها و امور ديگر را نيز مورد توجه قرار ميدهد و به همينسبب در شمار نظريههاي وظيفهگرا جاي دارد؛ و دوم آن كه درنظام اخلاقي قواعد كلي را معتبر نميداند، بيشتر به احكام جزئينظر دارد و آنها را اساسي ميشمارد. در نگاه اين گروه، اگر همبخواهيم قاعدهيي كلي در اخلاق بيان كنيم، بايد سراغ احكامجزئي برويم و قواعد كلي را از آنها به دست آوريم. چون هرموقعيتي منحصر به فرد است و حكم ويژه دارد.
وظيفهگراي عملنگر براي تشخيص اين كه كاري خاص بايدانجام شود يا نه، نخست موقعيت ويژهيي كه كار در آن واقعميشود، در نظر ميگيرد؛ سپس در سايهي نوعي شهود ـ از نوعيكه شهودگرايان باور دارند ـ يا تصميم ـ از آن نوع كهاگزيستانسياليستها ميگويند ـ حكم ميكند كه آن كار شايسته،خوب و صواب است يا ناشايست ، بد و ناصواب. اين گروه درنهايت، جز دستهيي قواعد عملي استعجالي، چيزي فراروي انسانقرار نميدهد.
همان گونه كه اشاره شد، وظيفهگرايان عملنگر دو دستهاند:
1. گروهي انسان را داراي توانايي ويژهيي ميدانند كه به ياري آنميتواند در هر موقعيتي شهود كند و مسير درست را بيابد. اينان،در واقع، انسان را داراي نيروي هدايتگر دروني ميدانند.
2. دستهيي ديگر، كه بيشتر به مكتب اگزيستانسياليسم گرايشدارند، تنها بر نيروي اراده تكيه ميكنند و ميگويند: خود را درموقعيت مورد نظر قرار ده و از همهي شرايط آن كاملاً آگاه شو،آنگاه تصميم بگير كه چه بايد انجام داد. هرچه تصميم بگيري،همان صحيح است. حتي اگر دو نفر در موقعيت يك سان دوتصميم متفاوت بگيرند، هر دو صحيح است.
نقد و ارزيابي
1. وظيفهگروي عملنگر، از آن جهت كه، جز آثار، اموري ديگررا در خوبي و بدي كردار مؤثر ميشمارد، سخني درست ميگويد.فطرت آدمي به پارهيي كارها، با قطع نظر از آثار آن، تمايل دارد وآنها را خوب و فضيلت ميشمارد.
2. نقطهي ضعف وظيفهگروي عملنگر در نفي قواعد كلياخلاق است. هر چند هر موقعيتي ويژگيهايي دارد كه ممكناست منحصر به فرد باشد، اما در موقعيتها اوصاف مشتركي نيزبه چشم ميخورد؛ اوصافي كه چه بسا منشأ صدور حكم اخلاقيكلي است. وقتي حسن به ناصر قول داد كه با او به مسافرت رود،در صورتي كه مشكل خاصي برايش پيش نيايد، بايد به قول خودعمل كند. اين حكم دربارهي هركس ديگر، كه وعده ميدهد و درعمل به آن با مانعي رو به رو نميشود، صادق است. پس در اخلاق قواعد كلي گريزناپذير است.
3. ما نميتوانيم، در مقام عمل، بدون قواعد به سر بريم؛ زيرا بهدليل فراواني موقعيتها، كوشش همه جانبه براي كشف حكمويژهي هر موقعيت تازه از توان بشر بيرون است. از سوي ديگربدون تمسك به قواعد كلي اخلاقي امر تعليم و تربيت اخلاقي باركورد رو به رو ميشود.
4. اصل تعميمپذيري از لوازم يك نظام اخلاقي است. اگر بهمحمد سفارش شود كه هنگام توانايي به دوست نيازمندش قرضدهد، بايد به همه چنين سفارش شود. پس هر حكمي كه درموردي خاص جاري ميشود، يك حكم كلي را فراروي مينهد.از اين رو، ناگزير بايد قواعد كلي اخلاقي را معتبر بدانيم.
5. وظيفهگروان عملنگري كه بر شهود تكيه ميكنند، از گروهيكه تصميم را معتبر ميدانند، به حقيقت نزديكترند. بر اساستعاليم ديني، انسان از فطرتي الاهي برخوردار است و معرفتخوب و بد و گرايش به فضائل در وي نهاده شده است. شخصيبه نام وابصه نزد رسول خدا آمد تا از بر و تقوا (نيكي و خوبي) واثم و عدوان (گناه و تجاوز)، كه در آيهي «تعاونوا عليالبرّ و التقويو لاتعاونوا عليالاثم و العدوان» مطرح شده است، بپرسد.رسول خدا به سينهي او زد و فرمود: "استفت قلبك، استفتقلبك" از دلت بپرس، از دلت بپرس. انسان به نيرويي مجهزاست كه او را به سوي كارهاي شايسته راهنمايي ميكند. بنابرآموزههاي ديني، ميان وحي الاهي (دين) و اين نيروي دروني همآهنگي كامل وجود دارد؛ و از اين رو، دين الاهي امري فطري بهشمار ميرود.
وظيفهگروي قاعدهنگر
وظيفهگروي قاعدهنگر، بر آن است كه انسان همواره ميتواند ازراهنمايي يك يا چند قاعدهي كلي بهره گيرد و عمل اخلاقي انجامدهد؛ قواعدي مانند خوبي و درستي فداكاري، راستگويي،امانتداري و سخاوت مندي كه هر يك از آنها عمل خاصي را دريك موقعيت خاص لازم ميشمارد و هميشه بايد بدان پايبند بود.(اصل كليت)
ممكن است گفته شود: چنين قواعدي كليت ندارد و گاه بايد ازآن دست برداشت؛براي مثال وقتي راست گويي جان بيگناهي رابه خطر مياندازد يا وفا به پيمان سبب رنج فراوان نزديكانميشود، نميتوان عمل به اصل راستگويي يا وفاي به عهد راتوصيه كرد.
پاسخ آن است كه در چنين مواردي، در واقع، دو يا چند اصلاخلاقي با يكديگر تزاحم ميكنند؛ يعني موقعيت چنان است كهموضوع دو اصل اخلاقي محقق است، ولي تنها به يكي از آنهاميتوان عمل كرد. در اينجا حق تقدم با اصلي است كه از اهميتبيشتر برخوردار است؛ براي مثال نجات جان انسان بيگناه از گفتنيك جملهي راست مهمتر است. از اينجا درمييابيم كهموارداستثنا در يك قاعدهي اخلاقي به معناي مقدم داشتن يكاصل اخلاقي بر اصل اخلاقي ديگر است.
به بيان دبليو. دي. راس، بايد مقام نظر را از مقام عمل جدا كرد.در مقام نظر و در نگاه نخست، ما قواعدي كلي و صحيح مييابيم.راستگويي در مقام نظر و در نگاه نخست، از آن جهت كهراستگويي است، خوب است و هيچ استثنايي ندارد؛ ولي درمقام عمل، از آنجا كه ممكن است يك عمل عنوانهاي گوناگونپذيرد، وظيفهي فعلي تابع برآيند قواعدي است كه بر آن موقعيتتطبيق ميشود. يك كار ممكن است هم راستگويي باشد، همزيان به ديگران و هم خلف وعده. پس از جهتي خوب است و ازجهتي بد. در اينجا وظيفهي نهايي انسان بسته به نتيجهي مجموعاين امور است.
وظيفهگروي قاعدهنگر، بر وجود قواعد كلي در مقام نظر و درنگاه نخست تأكيد ميورزد نه استثنا ناپذيربودن آنها. مقصود ازوظيفه در نگاه نخست، چيزي است كه، صرف نظر از سايرملاحظات اخلاقي، وظيفه است.
مشكل ديگري كه فراروي وظيفه گرايان قاعده نگر وجود دارد،مسئلهي راه دستيابي به قواعد كلي است.
راس اين قواعد كلي را بديهي ميداند. گروهي براين باورند كهتعيين اين قواعد به دست ماست و بايد در وضع آن بكوشيم.دستهاي براي بازيابي اين قواعد به وحي روي ميآورند و جمعيديگر آن را از اصول هستيشناسي قابل كشف ميدانند.
وظيفهگراي قاعدهنگر ممكن است، به جاي چند قاعدهيخاص، يك قاعدهي كلي بيان كند و آن را اصل و بنياد نظام اخلاقيخود قرار دهد. ارسطو،كه از اعتدال و ميانگين (حد وسط ميانافراط و تفريط) سخن ميگفت و حد وسط را همواره خوب وپسنديده ميشمرد، از اين افراد است.
در ميان انديش مندان مسلمان اين گرايش وجود داشته است كهدو قاعدهي «عدل خوب است» و «ستم بد است» را اساس قواعداخلاقي قرار دهند و ديگر قواعد را از آن به دست آورند؛برايمثال گفته ميشود: راستگويي خوب است، چون مصداق عدلاست و دروغ گويي بد است، چون مصداق ستم است. در نگاهاينان، راستگويي تنها وقتي خوب خواهد بود كه عنوان عدل برآن منطبق شود و دروغگويي تا زماني كه مصداق ستم به شمارميرود، بد خواهد بود.
با اين بيان، پاسخ موارد استثنا نيز روشن ميشود. آنجا كهراستگويي موجب به خطر افتادن جان مؤمني ميشود ودروغگويي مصلحتي عظيم به دنبال دارد، راستگويي مصداق ستم و بد است و دروغگويي مصداق عدل و خوب است.
نقد و ارزيابي
1. باور داشتن به وجود و اعتبار قواعد اخلاقي كلي، كه راهنمايعمل اخلاقي قرار ميگيرند، از نقاط قوت وظيفهگروي قاعدهنگراست.
2. مؤثر دانستن ملاحظات ديگر، جز نتيجهي يك كار، درارزيابي اخلاقي آن، از ديگر ويژگيهاي مثبت اين نظريه به شمارميرود.
3. بديهي بودن همه يا اصول اساسي قواعد اخلاقي نزد بسياري از متكلمان شيعه پذيرفته شده است. البته اين به معناي بينيازبودن عقل از وحي در بازشناسي وظايف اخلاقي نيست. دربسياري موارد، عقل به تنهايي نميتواند دريابد كه يك عمل خاصمصداق كدام يك از عنوانهاي خوب يا بد است.
4. وظيفهگرايان قاعدهنگر در مقام عمل هنگام تزاحم اصولاخلاقي تكليف فرد را روشن نميكنند و انسان را به حال خود رهاميسازند. به نظر ما، به ياري وحي الاهي ميتوان بر اين مشكلفائق آمد. شريعت الاهي، كه برنامهي زندگي است، در واقعدستورالعملي براي تشخيص وظيفه در مقام عمل است. بنابراين،ميتوان نوعي از وظيفهگروي قاعدهنگر را، كه براي بازيافتوظيفهي اخلاقي فرد در همهي موقعيتها از دو منبع عقل و وحيياري ميجويد و آن دو را مكمل يكديگر ميشمارد، پذيرفت.
5. در شريعت اسلامي دو قاعده وجود دارد كه سخن اخير راتأييد ميكند و آن اين كه «هرچه عقل بدان حكم كند، شرع نيزبدان حكم ميكند» و «هرچه شرع بدان حكم كند، عقل نيز به آنحكم ميكند.»
علامهي حلي دراين باره مينويسد: برخي از كارها نيك و برخيناپسندند. عقل تنها ميتواند بخشي از كارهاي نيك را بازشناسد وتوان شناخت همه را ندارد. دربارهي افعال ناپسند نيز همين گونهاست. ]عقل برخي را ميشناسد و برخي را نميشناسد.[ با آمدنپيامبران الاهي شناسايي خوب و بدهايي كه عقل به تنهايي از آنهاآگاهي ندارد، حاصل ميگردد.»
نظريهي امرالاهي
نظريهي امرالاهي از نظريههاي وظيفهگروي قاعدهنگر به شمارميرود. اين نظريه از آن دسته وظيفهگروي است كه تنها يكقاعدهي كلي ارائه ميدهد و ساير قواعد اخلاقي را از آن منشعبميداند. در اين ديدگاه، هرچه خداوند به آن امر كند، خوب وصواب است و هرچه از آن نهي كند، بد و خطاست.
در تاريخ فرهنگ اسلامي اشاعره، كه منكر حسن و قبح ذاتي وعقلي بودند، از اين ديدگاه جانبداري ميكردند. طبق نظريهيامرالاهي، معيار صواب و خطا اراده يا قانون خداوند است. اينديدگاه در شكل افراطياش معتقد است كه اساساً معناي حُسن وخوبي يعني متعلق امر خدا بودن و معناي قبح و بدي يعني متعلقنهي خدابودن؛ اما شكل معتدلتر اين ديدگاه بر آن است كه ملاكو معيار خوب و بد بودن، امر و نهي الاهي است؛ هرچند اين دو بايكديگر تفاوت معنايي و مفهومي دارند.
نكتهي شايان توجه آن است كه نظام اخلاقي مبتني بر نظريهيامرالاهي ممكن است كاملاً با سودگرا، خودگرا يا وظيفهگرايي قواعد مدار يكي باشد؛ و آن وقتي است كه خداوند به «انجام دادنكاري كه بيشترين خير عمومي را حاصل كند» (سودگروي) يا«تحصيل خير خود» (خودگروي) و يا راستگويي، وفاداري وامانتداري ... (وظيفهگرايي قاعدهنگر) فرمان دهد.
نقد و ارزيابي
همان گونه كه پيش از اين اشاره شد، نظريهي امر الاهيسابقهيي ديرين در انديشهي مسلمانان دارد و بسياري از متكلماناهل سنت (اشاعره) از اين نظريه حمايت ميكردند. متكلمانشيعه بر بطلان اين عقيده اتفاق نظر دارند و ايرادهاي اساسي برآن وارد ميكنند.بخشي از ايرادهاي آنان چنين است:
1. آدمي، با مراجعه به وجدان خود، كارهايي مانند عدالت وصداقت را نيكو يافته، فاعلش را ميستايد و افعالي چون ستم ونفاق را بد ميشمارد و فاعلش را نكوهش ميكند؛ يعني خوببودن برخي از كارها و بد بودن برخي ديگر، با قطع نظر از امر ونهي الاهي، ادراك ميشود؛ در حالي كه طبق اين نظريه، با قطعنظر از امر و نهي الاهي، همهي كارها نسبت به خوبي و بدي خنثا وبيتفاوت است. به گفتهي خواجه نصير طوسي: «هما عقليان للعلمبحسنالاحسان و قبحالظلم من غيرشرع؛» خوبي و بدي عقلياست، زيرا ما با قطع نظر از بيان شارع ميدانيم نيكي خوب و ستمبد است.
2. اگر خوبي و بدي كارها را مرهون امر و نهي خدا بدانيم و بهنظر ما افعال، خود به خود، فاقد اين ويژگيها باشند، هرگزنميتوانيم با تمسك به لزوم صادق بودن گفتار پيامبر، امر و نهيالاهي را دريابيم تا بر پايهي آن بدانيم چه كاري خوب و چه كاريبد است؛ به گفتهي خواجهي طوسي: «و لانتقائهما مطلقاً لو ثبتاشرعاً؛» اگر خوبي و بدي تنها با امر و نهي خداوند (از طريق شرع)ثابت شود، لازم ميآيد كه حسن و قبح، مطلقاً (خواه شرعي وخواه عقلي) منتفي گردد.
توضيح اين كه، ما تنها از طريق گفتههاي پيامبر ميتوانيم از امر ونهي الاهي آگاه شويم؛ و گفتههاي پيامبر، تنها در صورتي ميتواندراهي مطمئن و قطعي براي دستيابي به امر و نهي خداوند باشدكه به راستگويياش، در گزارش از امر و نهيهاي پروردگار، يقينداشته باشيم.
اما بر اساس نظريهي امر الاهي نميتوان بدين يقين دستيافت؟ ما هنوز نميدانيم خداوند به راست گويي امر و ازدروغگويي نهي كرده است و ميخواهيم همين امر و نهي را ازگزارش پيامبر دريابيم، پس از كجا بدانيم كه پيامبر دروغ نميگويد؟بنابراين،اگر حسن و قبح عقلي را نپذيريم، راهي براي دستيابيبه امر و نهي شارع و در نتيجه شناخت حسن و قبح شرعينخواهيم داشت.
3. ما براي اثبات حقانيت كسي كه ادعاي پيامبري دارد و معجزهارائه ميكند، به اين اصل تمسك ميكنيم «خداوند معجزه را دراختيار مدعيان دروغين پيامبري قرار نميدهد، زيرا اين كار قبيحاست و او هرگز مرتكب قبيح نميشود.» تمسك به اين اصل تنهادر صورتي صحيح است كه از پيش، و با قطع نظر از بيان شارع،بدانيم چنين كاري، (گمراهكردن مردمان) بد و ناپسند است. از اينرو، علامهي حلّي ميگويد:
اگر حسن و قبح تنها از راه شريعت ثابت شود و صدور هيچ فعلياز خداوند قبيح نباشد، در اين صورت سپردن معجزات به دستدروغگويان كار ناروايي نخواهد بود و جايز دانستن اين امر راهشناخت نبوت را ميبندد؛ زيرا در اين صورت تصديق مدعياننبوت، پس از ارائهي معجزه، بيدليل خواهد بود.
نظريهي كانت
يكي از انواع نظريهي وظيفهگرايي قاعدهنگر، كه تنها يكقاعدهي اساسي را عرضه ميدارد و قواعد جزئيتر را از آن بهدست ميآورد، نظريهي كانت است. اساسيترين قاعدهياخلاقي كانت چنين است:
تنها به دستوري عمل كن كه، در همان حال، بتواني بپذيري كهقانوني عمومي شود.
كانت اين اصل را، همچون ميانگين زرين ارسطو، يك اصل لازمو كافي براي تعيين قواعد جزئيتر ميداند. ميتوان ديدگاه كانت راضمن اصول زير تبيينكرد:
1. كارهاي ارادي انسان همواره بر اساس قاعده و اصل است.
2. كار ارادي انسان، تنها در صورتي يك عمل اخلاقي به شمارميرود كه خواهان تعميم قاعدهي منطبق بر آن باشد؛ يعنيعلاقهمند باشد كه هركسي در موقعيت مشابه با موقعيت او قرارگرفت، همان كار را انجام دهد؛ هرچند در پارهاي موارد به سوداونباشد.
3. يك عمل تنها در صورتي، به لحاظ اخلاقي، درست يا الزامياست كه آدمي بتواند بدون تناقض بخواهد كه هر كس ديگري، درموقعيت مشابه، طبق همان قاعده عملكند.
4. يك عمل تنها در صورتي، به لحاظ، اخلاقي خطاست كهانسان نتواند بدون تناقض بخواهد كه هر كس ديگري در موقعيتمشابه طبق آن قاعده عمل كند.
براي روشن شدن ديدگاه كانت توجه به مثال خود او سودمندمينمايد: فرض كنيد ناصر با كسي پيمان بسته است؛ اما اگر برايشزيانبار باشد، حاضر است آن را نقض كند. در اين صورت، اصليكه ناصر از آن پيروي كرده، چنين است: «هرگاه به سود من باشد،پيمانهايي ميبندم؛ در حالي كه قصد دارم اگر به سودم بود، آنهارا نقض كنم.» به عقيدهي كانت، ناصر نميتواند بخواهد اين قاعدههمگاني شود و همهي مردم به آن عمل كنند؛ چرا كه در اينصورت به تناقض ميافتد. زيرا در جامعهاي كه وقتي مصلحتشخص اقتضا كند، نقض پيمان جايز شمرده ميشود، هرگز پيمانيپا نميگيرد. از اين رو، شخص نميتواند هم خواهان پيمان بستنباشد و آن را محكم و استوار بدارد و هم خواهان آن باشد كه هركس بتواند پيمان زيانبارش را نقض كند. از اينجا در مييابيم كهبستن پيمانهاي فريبآميز خطاست.
به نظر كانت با همين شيوه ميتوان نشان داد كه دروغگويي،خودكشي، خيانت، ستم و مانند آن خطاست.
نقد و ارزيابي
1. مسئلهي تعارض وظايف، مشكلي است كه نظريهي كانت نيزبا آن درگير است؛ براي مثال گاه ميشود كه وفاي به پيمان مانعكمك به كسي است كه سخت نيازمند ياري است. به ويژه آن كهكانت بر كليت اين گونه قواعد تأكيد ميورزد. و در باور او «هيچگاهنبايد پيمانها را نقضكرد.»
2. معيار كانت نميتواند همهي وظايف اخلاقي انسان رامشخص كند. كسي را در نظر بگيريد كه وضع مالياش خوباست و به احسان ديگران نياز ندارد. اين شخص به نيازمندان يارينميرساند و ميتواند، بدون هيچ تناقضي، خواهان تعميم قاعدهيرفتار خود شود و بپذيرد كه «لازم نيست هيچ كس به ديگراناحسان كند.» از اين رو قاعدهي بنيادين كانت، فاقد جامعيت استو فراگيرندهي همهي وظايفاخلاقي نيست.
3. قاعدهي بنيادين كانت همچنين مانعيت نيز ندارد؛ يعنيمواردي را در بر ميگيرد كه مسلماً نميتوان آنها را وظيفهياخلاقي به شمارآورد. اگر كسي ابتدا كفش راست خود را بپوشد وبخواهد، به صورت يك قاعدهي كلي، همگان ابتدا كفش راستخود را بپوشند، آيا اين كار يك وظيفهي اخلاقي و آن قاعده يكقاعدهياخلاقي خواهد بود؟!